نیمبوس ۲۰۰۰ با صدایی خشک داخل گنجه رها شد. دملزا از رختکن خارج شد، اما چند قدم دورتر، انگار که جاذبه زمین ناگهان تغییر کرده باشد، از حرکت ایستاد. کلاه شنلش را تا روی پیشانی پایین کشید و نیمنگاهی به سایههای کشیدهی «جنگل ممنوعه» انداخت؛ گویی جنگل داشت به شکستِ حقارتبارِ او پوزخند میزد. چرخید و خلافِ مسیرِ جنگل، راهش را به سمت قلعه کج کرد.
سنگینیِ شکست، مثلِ یک زرهِ آهنیِ داغ روی شانههایش سنگینی میکرد.
۳۶۰ بر ۱۳۰! گریفیندور تا سه سال گذشته چنین شکستی را به خود ندیده بود. طعم گسِ ناامیدی در دهانش میچرخید؛ او خوب میدانست که تاریخ، این آمارِ فاجعهبار را با نامِ «دملزا رابینز» ثبت خواهد کرد؛ کاپیتانی که کشتیاش را به صخره کوبیده بود.

صدایِ خندههایی بیپروا، رشتهی افکارش را پاره کرد. سه جادوآموزِ سال هفتمی، چند قدم جلوتر با هیجان درباره بازی حرف میزدند.
«آره، همون دختره… رابینز! دیدی چطوری گند زد به بازی؟»
«آبرویِ گریفیندور رو برد!»
«خیلی اسکله! اصلاً مکگونگال چه فکری کرده بود که اینو کاپیتان کرد؟»
دملزا ایستاد، انگار که پاهایش در زمین قفل شده باشد. مگر نمیدانستند که تازیانهی این شکست، بیش از هرکس، روحِ خودِ کاپیتان را میخراشد؟ از محوطه آفتابی گذشت، چمنزار را پشتِ سر گذاشت و در پناهِ بوتههای درهمتنیدهی ساحل، دور از چشمِ رهگذران پنهان شد. به آبِ درخشانِ دریاچه زل زد؛ جایی که غروبِ خورشید، سرخیِ شرم را در آسمان نقاشی میکرد. صورتش را با آستینِ ردایش پاک کرد؛ قطرههای اشکی که از سرِ لجاجت اجازه نداده بود در جمع بریزد، حالا در سکوتِ ساحل بیصدا میچکید.

دقایقی بعد، با دلی که هنوز از بارِ اندوه سنگین بود، به سمت قلعه بازگشت. مسیرش را به سمت تالارِ جوایز در طبقه دوم کج کرد. در مرکزِ تالار، سپرِ طلاییِ براقی خودنمایی میکرد؛ روی آن با رنگِ مشکیِ مات حک شده بود: هری پاتر - جوینده و کاپیتان تیم کوییدیچ گریفیندور.
دملزا رو به رویِ نامِ هری ایستاد؛ گویی از سایهی بزرگِ او طلبِ بخشش داشت. زیر لب زمزمه کرد: «من رو ببخش، هری.»
کلاهش را دوباره روی سر کشید و چرخید که برود، اما سایهای بلند روی دیوارِ سنگیِ تالار متوقفش کرد. پروفسور مکگونگال، خاموش و صبور، درست پشتِ سرش ایستاده بود.
دملزا از جا پرید: «جاااان؟! وای… پروفسور! زهرهترکم کردید! نکنید از این کارا!»
مکگونگال با همان نگاهِ نافذ و آرامشِ همیشگیاش گفت: «شب خوش، دملزا. اولین روزِ کاپیتانیات چطور بود؟»
دملزا سرش را پایین انداخت: «حسابی آبروم رفت.»
«بله، متوجه شدم.»
«پس حتماً این رو هم میدونید که دیگه تکرار نمیشه. چون من دیگه نیستم!»
مکگونگال ابرویی بالا انداخت: «کاپیتان بودن رو میگی یا آبروریزی رو؟»
دملزا با صدایی که از سرِ کلافگی میلرزید گفت: «اوه، هردوش! آخه چرا فکر کردید من میتونم کاپیتان بشم؟»
مکگونگال لحظهای سکوت کرد؛ سکوتی که فضای تالار را سنگین کرد. سپس پاسخ داد: «کاپیتان بودن رو که میدونستم نمیتونی!»

دملزا دهانش از تعجب باز ماند

: «چی؟ یعنی فقط خواستید منو خراب کنید؟ چرا؟»

مکگونگال دستش را روی شانهی لرزانِ دملزا گذاشت. «اگه فقط کارهایی رو انجام بدی که در اونها مهارت داری، هیچوقت چیزی به تو اضافه نمیشه، دملزا جان.»
نگاهِ دملزا میانِ حیرت و درک، سرگردان بود. مکگونگال با لبخندی که انگار رازی بزرگ را در خود داشت، افزود: «یکی از جملاتِ دامبلدور بود.»
پروفسور چرخید و پیش از آنکه دملزا فرصتِ واکنشی داشته باشد، در دلِ شب ناپدید شد...