غروب بود و باد سردی از روی دریاچه سیاه میوزید. لاکرتیا، برای اولین بار پا به زمینهای هاگوارتز گذاشته بود. قلعهی عظیم در برابرش قد برافراشته بود و او با هر قدم، حس میکرد وارد دنیایی جدید میشود. ناگهان، درست جلوی پایش، چیز کج و معوجی ظاهر شد.
یک شترمرغ! اما نه از آن معمولیها. این یکی پرهایی داشت به سیاهی مطلق شب، براق و پرجلا، و گردنی باریک و بلند که در قسمت منتهی به سرش یک پاپیون قرمز مخملی خودنمایی میکرد و در تضاد با سیاهی پرهایش، جلوهای عجیب و خاص به او میداد. شترمرغ، با وقار، سرش را خم کرد. چشمانش مستقیم به چشمان لاکرتیا خیره شدند. انگار داشت روحش را میخواند. لاکرتیا، جا خورده بود،اما نگاهش را از او برنداشت. این یک نگاه نبود، یک چالش بود.ولی در دلش، چیزی فراتر از چالش جوانه زد؛ جذبی عمیق و احساس مالکیت...ناگهان صدای خشداری از پشت سرش شنید:
- اوه! تو حتماً دانشآموز جدیدی، نه؟
هاگرید بود. نگاهی به شترمرغ انداخت و آهی کشید.
-واقعاً متاسفم. این یکی از شترمرغای بخش پرورش پرندگان طردشده هاگوارتزه که به تازگی افتتاح شده. یه کم زیادی سربهواست. فکر میکنه خیلی خاصه و با بقیه فرق داره.
لاکرتیا زمزمه کرد:
از طرز نگاه کردنش معلومه چقدر مغروره
هاگرید دستش را به سمت شترمرغ برد و سرش را نوازش کرد، اما شترمرغ حتی پلک هم نزد، فقط نگاهش به لاکرتیا بود.
-میدونی بلک جوان؟ عادت داره بقیه رو گاز بگیره. بیشتر واسه زورآزماییه، و اینکه اثبات کنه شترمرغ برتریه
هاگرید، در حالی که شترمرغ را با دستهای بزرگش بلند میکرد و به سمت کلبهاش میبرد، همچنان از لاکرتیا عذرخواهی میکرد. اما نگاه شترمرغ لحظهای از لاکرتیا برداشته نشد. لاکرتیا هم تا وقتی که شترمرغ در پیچ جاده ناپدید شد، او را تماشا کرد. این پایان کار نبود، این را حس میکرد. نه تنها پایان نبود، بلکه شروع یک شیفتگی بود...
روزها به سرعت میگذشت. لاکرتیا دلش میخواست این شترمرغ را با همان سبک خاص و مغرور، برای همیشه داشته باشد.نه اینکه به او آسیب بزند یا به کلکسیون حیوانات تاکسیدرمی شدهاش اضافه کند؛ هرگز! لاکرتیا میدانست شترمرغ قرار نیست تاکسیدرمی شود. فقط میخواست او را در یک قفس نامرئی از نگاه و توجه خود حبس کند، تا هر روز بتواند شترمرغ را تماشا کند و از شیربرنج دادن به او لذت ببرد.
دلیل این علاقه هم حضور همیشگی شترمرغ بود. انگار که سایهی لاکرتیا شده باشد. همیشه از دور پیدا بود. لاکرتیا هر روز او را در گوشهای از محوطهی قلعه میدید، گاهی زیر درختان غولپیکر، گاهی کنار دریاچه. شترمرغ هم به شیوهی خودش، حضور لاکرتیا را حس میکرد. اگر لاکرتیا در حیاط راه میرفت، شترمرغ از پشت درختان سرک میکشید. اگر در راهروها میرفت، نوک تیزش را به گوشهی ردای لاکرتیا میزد. یک جور انگولک دائمی. هر بار که این اتفاق میافتاد، لاکرتیا لبخند مرموزی تحویلش میداد. میدانست که این یک بازی است، بازیای که فقط بین آن دو جریان داشت...
متاسفانه حضورش فقط به اطراف قلعه مختصر نمی شد، پرنده در هاگوارتز اسم و رسمی برای خودش داشت و علی رغم طرد شده بودنش در کلاس های درس، سالن غذاخوری و هرجا که دختر فکرش راهم نمیکرد پیدا میشد، چون میخواست گاز بگیرد، نه برای آسیب رساندن،فقط میخواست احساس کند کنترل همه چیز دست اوست... و لاکرتیا این بازی را دوست داشت، چون فریفتن شترمرغ فریبکار لذت دو چندانی داشت...
یک روز، لاکرتیا طبق معمول، ظرف شیربرنج را آماده کرده بود. با هیجان به سمت گوشهی همیشگی درختان که شترمرغ معمولاً آنجا پرسه میزد، رفت. شترمرغ، با پاپیون قرمزش، از دور پیدا بود. لاکرتیا نزدیک شد، ظرف را به آرامی به سمتش گرفت. شترمرغ سرش را جلو آورد، اما این بار نگاهش فرق داشت. چشمانش برق میزدند. نه از شیطنت همیشگی، بلکه از یک تصمیم ناگهانی، و بعد، مستقیم به سمت دست چپ لاکرتیا هجوم برد. این بار واقعاهدفش گاز گرفتن بود. لاکرتیا دستش را عقب کشید. نوک تیز شترمرغ، در هوا، به جای خالی دستش فرود آمد...
شترمرغِ غافلگیر و خشمگین که از قضا غرور ساختگی اش هم جریحه دار شده بود،چند قدم به عقب پرید. چشمانش میدرخشیدند. او هرگز انتظار چنین پاسخی را نداشت. با اینکه حتی هنوز شیربرنج هم نخورده بود، دیگر نمیتوانست آنجا بماند. غرورش اجازه نمیداد. با چرخشی سریع، به سرعت به سمت جنگل ممنوعه گریخت. لاکرتیا به رفتنش نگاه کرد. لبخندی پیروزمندانه بر لبانش نقش بست. بازی تمام نشده بود. فقط یک عقبنشینی بود...
-لاک! حواست کجاست؟
صدایی آرام و وهمآلود، درست پشت سر لاکرتیا، به گوش رسید. موجی از سرمای استخوانسوز، از میان بدنش عبور کرد و لاکرتیا را لرزاند. او به خودش آمد بانوی خاکستری درست از میان بدنش عبور کرده بود.
-برای امتحان تغییر شکل فردا باید قسمتای بیشتر بدانید هم حفظ کنی! مبادا شیطنت باعث شه نمره ازت کم کنن، ما باید اول شیم!
لاکرتیا لبخند شیطنت آمیزی زد. به سقف خیره شد، میتوانست تصویر شترمرغ مغرور را با همان پاپیون قرمز دور گردنش ببیند که در میان درختان تاریک جنگل ممنوعه، به افق خیره شده و نقشهی بازگشت میکشید...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








