جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  75 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  147 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  259 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  337 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  237 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به زیبایی ماه

هنوز هم‌اتاقی‌هامو به‌درستی نمی‌شناسم اما فکر می‌کنم باید کمتر باهاشون وقت بگذرونم. نه فقط توی خوابگاه اسلیترین بلکه در کلاس‌های درس و حین غذا خوردن هم همه‌اش درمورد حقه‌های جادویی صحبت میشه. این ذهن منو تحریک می‌کنه.

کسی شما رو بابت استفاده از معجون عشق سرزنش نمیکنه و پیگرد قانونی خاصی نداره. این چیزی مثل رد و بدل کردن تقلب زیرمیزی در کلاس درسه. اگر حقه رو با مستقیما با چوبدستی خودتون اجرا نکنید، دیگه یه مجرم واقعی نیستید.

دیدن اینکه اینقدر راحت و با بی‌مسئولیتی درمورد استفاده از معجون‌های فریب حرف می‌زنن، گاهی سبب غبطه‌ام میشه.
دیشب که به پدرم درمورد پدربزرگ و نفرتی که ازش داشتم میگفتم، نوعی حس بی‌رحمی بهم دست داد، با این‌وجود حتی دیگه برام مهم نیست که شنیدن چنین حرفی ناراحتش کنه چون بهش حق نمیدم که از همچین موضوعی ناراحت بشه. شاید این بخشی از بزرگ شدنه که برای عقاید خودت، بیشتر از اهلی موندن اهمیت میدی.

هم اتاقی‌هام تمام شب داشتن درمورد فردی به اسم گادفری حرف می‌زدن. من درست نفهمیدم گادفری جزو خوب‌های بده یا بد‌های خوب چون این دخترا بیشتر شیفته‌ی فانتزی خودشون از مردی بودن که قراره بهشون رحم کنه.
این وضعیت مثل وقتیه که چندتا ماگل بشینن و درمورد حواشی بازیگر مورد علاقه‌شون حرف بزنن.

اگر همکلاسی‌های کاتولیکم با گادفری آشنا بشن، احتمالا اولین سوالشون اینه که به بهشت یا جهنم؟ و شاید حتی اونو بابت داشتن قدرت بقای غیر قابل تصور، تقبیح میکردن.

یعنی اگر منم یکروز معروف بشم، کسی درمورد بهشت یا جهنم رفتن من حرف میزنه؟ آیا گادفری هم ناخواسته چیزهایی رو به ارث برده که آرزوی دیگرانه ولی خودش چندان اشتیاقی به استفاده از این میراث نداره؟ ماگل‌ها هیچوقت جادوگر‌ها رو به بهشت نمی‌فرستن.

ماه در آسمون صبح حضور داره و جادوگرهای نوجوان، با جاروهاشون درحال پرسه زدن در آسمان محوطه هستن. وقتی سعی می‌کنم یکیشون رو با نگاهم تعقیب کنم، خورشید سر راهم قرار می‌گیره و اشک توی چشمم جمع میشه.

به یاد میارم که در برخی علوم اسراری، خورشید هر منظومه به عنوان نوعی پورتال شناخته میشه که دنیاهای مختلف رو به هم وصل میکنه. شاید برای همینه که بهتره که گادفری و خون‌آشام‌ها به بهشت نرن. اگر قدرت اونها رو داشتم، خونه‌ی ابدیم رو در جایی به زیبایی ماه میساختم.

تازه می‌فهمم که چرا اینقدر شنیدن حرفای تحریک کننده‌ی هم دوره‌ای‌هام درمورد حقه‌های جادویی، سبب اضطراب و خشمم میشه. هر بار با شنیدن‌شون شروع می‌کنم به فکر کردن درمورد اعمال این روش‌ها روی آدم‌های منفور زندگیم و از این میترسم که با بازگشت به هالیوود و ساختن معبد شهرت، راهبه‌های بلوند و چشم رنگی و پسر‌های برنزه و ساحل نشین، بفهمن که چقدر از آدم‌های ضعیفی که صرفا از روی خوش‌شانسی قادر به شرارت ورزیدن شدن متنفرم. همچنین بیشتر از اون، از ماگل‌هایی که به این افراد، فرصتی برای بخشیده شدن میدن.

یعنی ممکنه که یکروز از پدرم هم متنفر بشم؟
.
.
.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پرتره‌ای از مرگ

_وینگاردیوم لویوسا...
ورد حرکت دادن اشیا، در عین ابتدایی بودن، بسیار کاربردی و با ارزشه. تا قبل از آشنایی باهاش، نقاشی کشیدن می‌تونست برام عملی طاقت‌فرسا باشه و کار روی تابلوهای متوسط و کوچک هم منو وادار می‌کرد تا به ستون فقراتم فشار زیادی بیارم. برای همینه که فکر میکنم به اینجا تعلق دارم چراکه حالا می‌تونم به گوشه‌ی تختم تکیه بزنم و با حرکت دادن چوب دستیم، وسایلم رو مجبور به خلق نقاشی مورد علاقه‌ام کنم.

چند روزی هست که منظره‌ای برفی در ذهنم ظاهر میشه که در ابتدا، بیشتر جلوه‌ای آبستره داشت. مقداری رنگ سفید رو با آرد و نشاسته قاطی میکنم تا بتونم حجم ایده‌آلم رو بر روی بوم ایجاد کنم.

_کامیسئو کیبوم!
حتی برای ترکیب کردن رنگ‌ها هم نیازی به دخالت دست نیست. هرچند این ورد رو از یک کتاب آشپزی یاد گرفتم و برای ترکیب مواد غذایی کاربرد داره اما کاربردش همینه.

درواقع اینطور نیست که من زیاد به مرگ فکر کنم بلکه این مرگه که زیاد به من فکر کنه. البته اون خودشم نمی‌خواد به من فکر کنه فقط تا چشم باز میکنه میبینه که دوباره گذرش به من افتاده. پس من اون رو شبیه لکه‌ای جوهری، ناچیز اما پرکنتراست، به تمام افکار، نوشته‌ها، نقاشی‌ها و خیالاتم اضافه می‌کنم و اجازه نمیدم که با وقوع ناگهانی و زودهنگام، من رو غافلگیر کنه.

وقتی به لکه‌ای که روی بوم پر شده از برف حجیم نگاه می‌کنم، حس میکنم که مرگ شبیه به موجودی جادویی اما با پرستیژ یک مرد روستایی غضبناک به تصویر کشیده شده که با چیزی مثل یک آفتابه‌ی آهنی و بیل، به سمت مزرعه حرکت میکنه. شاید اگر یک غریبه اونو ببینه احساس کنه که فردی مرتد و منحرفه اما این فقط تصویری از مرگه.

خوابگاه دخترانه سعی داره بخوابه و همه پرده‌های تختشون رو کشیدن اما رعد‌وبرق‌های پرسر‌وصدا و نور زیادی که از پنجره میتابه، انگار در حال تمسخر کردن ماست. وقتی نور رعد و برق، روی تابلوم میوفته، گویا این مرگه که به پرتره‌ی خودش می‌خنده.

این جالبه که تقریبا در اغلب داستان‌های اساطیری، مرگ به عنوان موجودی با سطح همدلی پایین به تصویر کشیده شده که در پیدا کردن جامعه و دوست، مشکلات عدیده‌ای داره. اون معمولا مورد نفرت و کینه‌ی افرادی قرار می‌گیره که به طور غیرمنتظره و زودتر از اونچه که انتظارشو داشتن، فرد محبوبی رو از دست دادن. تضاد دراماتیک مرگ از اونجایی میاد که تقریبا نقش اصلی موقعیتی هست که بازمانده‌ها، برای نجات خودشون لازمه به قدرت همدلی متوسل بشن. کسی که نتونه بعد مرگ عزیزانش دوباره از نو شروع کنه و با جامعه‌ی اطرافش ارتباط بگیره، نه تنها به لحاظ ظاهری، بلکه در باطن هم مثل ظاهر روستایی و خشن مرگ میشه.

مقدار بیشتری برف رو به نقاشیم اضافه میکنم و به اولین باری که مرگ رو دیدم فکر میکنم. در اون زمان به‌تازگی خوندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم و در حین جست و جو برای تعبیر خواب‌های جدیدم در یک کتاب بسیار بدریخت و مزخرف، احساس کردم که مرگ رو پشت ذهنم دیدم. چیزی که باعث شد در اون لحظه اونقدرا هم نترسم، شجاعت ذاتیم نبود بلکه من اصلا اون تصویر رو باور نکردم.

لکه‌های جوهر بیشتری رو به نقاشیم اضافه میکنم اما هیچ کدوم از این لکه‌ها به اندازه‌ی مرگ، موضوعیت ندارن و ازشون برای نشون دادن چیزایی مثل کنده‌ی درخت و شاخ و برگ‌های پراکنده در برف استفاده میکنم. ردای مرگ رو کمی ضخیم‌تر جلوه میدم و دو نقطه‌ی سرخ برای چشم‌هاش اضافه میکنم. داس توی دستش رو واضح‌تر و فرم تیغه‌اش رو با حرکتی ناگهانی و تهدیدکننده‌ میکشم.

رعد‌وبرق‌های بعدی، هم‌اتاقی‌هام رو در خوابشون مشوش میکنه و می‌تونم صدای ناشی از ترسیدن یا حرف زدنشون در حین کابوس دیدن رو بشنوم. برای خودم یک لیوان چای سرد بنفش میریزم و به سمت تابلو میگیرم: «به سلامتی مرگ، دوست عزیز من.»
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک های صبح،خوابگاه دخترانه گریفیندور
اتاق در اوج راحتی و شلوغی بود. هرکس با یک مدل لباس خواب عجیب و دوست‌داشتنی روی مبل‌ها و تشک‌ها ولو شده بود.لیسا و لورا و روزالین با یک پیژامه‌ی مشکی اسپایدرمنی نشسته بودند.جینی و ملانی پیژامه‌ی مشکی بتمنی  پوشیده بودند و مدام می‌گفتند این انتخاب کاملا مجبوری است، در حالی که همه می‌دانستند خودشان واقعاً از آن خوششان آمده. فلور و تلما و پروتی پیژامه‌ی صورتی کیتی نشسته بودند و سعی می‌کردند وانمود کند این لباس را فقط از روی شوخی پوشیده اند، اما خیلی واضح بود که با دقت برایش کش مو هم ست کردند.. تلماچهارزانو وسط جمع نشسته بود و حالتی داشت که انگار بالاخره قرار است همه ساکت شوند و یک داستان جدی بشنوند.

کنارشان هم کوین، پسربچه‌ی سه‌ساله، با موهای نامرتب و یک عروسک کوچولو در بغل، روی فرش نشسته بود و هر چند دقیقه یک‌بار بدون دلیل مشخصی به یکی از دختر ها زل می‌زد.

تلما گلو صاف کرد و با لحنی مهم گفت:
_ خیلی خب. حالا که همه جمعیم، می‌خوام درباره‌ی یکی از پرونده‌هام براتون بگم. پرونده‌ی "راز گردنبند زمردی در عمارت وینترفال".

همه کمی جا‌به‌جا شدند. لورا مدلی یک بالش بغل کرد. پروتی پاتیل گفت:
_ اسمش که خوبه. ادامه بده.

تلما با رضایت شروع کرد:
_ ماجرا از جایی شروع شد که لیدی آرا بلاک‌وود، بانوی صاحب عمارت، ادعا کرد گردنبند زمردی خانوادگی‌اش درست وسط مهمونی شام ناپدید شده.

لیسا بلافاصله پرید وسط.
_ لیدی آرا بلاک‌وود چی پوشیده بود؟

تلما مکث کرد.
_ ببخشید؟

لیسا گفت:
_ لباسش. مهمه. کسی که گردنبند زمردی می‌پوشه، اگر لباسش بد بوده باشه، نصف انگیزه‌ی دزدی قابل درکه.

جینی با جدیت سر تکان داد:
_ کاملاً منطقیه. اگر مثلاً زمرد رو با رنگ نامناسب ست کرده باشه، این خودش جرم جداگانه‌ست.

تلما نفس عمیقی کشید.
_ بسیار خب. یک لباس مخمل سبز تیره پوشیده بود.

پروتی ابرو بالا انداخت.
_ سبز تیره با زمرد؟
_ خیلی تکراری نیست؟
_ یعنی هیچ تلاشی برای تضاد بصری نکرده؟

تلما با فشردگی صدا گفت:
_ می‌تونم ادامه بدم؟

فلور دستش را بالا برد.
_ صبر کن. آرایشش چطور بود؟ چون اگر قرار باشه تصویر صحنه را درست تجسم کنیم، این جزئیات حیاتی‌ان.

تلما خیره نگاهش کرد.
_ من داشتم درباره‌ی یک سرقت صحبت می‌کردم، نه نقد فشن شو.

جینی گفت:
_ این دوتا بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی به هم مربوطن.

کوین همان لحظه عروسکش را بلند کرد و گفت:
_ ژمرد چه رنگیه؟
همه به او نگاه کردند.
فلور با ذوق گفت:
_ ببینین! کوین هم درگیر پرونده شده.

تلما با امیدی کم‌رنگ ادامه داد:
_ بله. خب. لیدی آرا خیلی مضطرب بود. مهمون‌ها در سالن جمع شده بودن. شوهرش، لرد بلاک‌وود، رفتار عجیبی داشت. ندیمه‌ی شخصی‌اش هم مرتب گریه می‌کرد. من همون اول فهمیدم چیزی تو این ماجرا درست نیست.

ملانی  پرسید:
_ اون ندیمه چه آرایشی داشت؟ گریه ریملش رو خراب کرده بود یا از اول ضدآب زده بود؟
تلما گفت:
_ من… دقت نکردم.
لیسا با حالت تأسف سر تکان داد:
_ تلما، عزیزم، تو واقعاً چطور کارآگاه شدی؟

پروتی گفت:
_ اگر ریمل ضدآب بوده، گریه‌اش مشکوکه. اگر نبوده و نریخته، باز هم مشکوکه. این یک سرنخ مهمه.

تلما که حالا کم‌کم داشت پشیمان می‌شد، گفت:
_ خیلی خب! بله، ریملش پخش شده بود. راضی شدین؟

همه با رضایت گفتند:
_ آهااا

تلما فرصت را غنیمت شمرد:
_ پس من رفتم سراغ اتاق پذیرایی. روی میز شام، یک لیوان واژگون شده بود. روی فرش، رد خیلی کمرنگی از خاک باغچه دیده می‌شد. پنجره نیمه‌باز بود و...

جینی پرید وسط:
_ صبر کن. لرد بلاک‌وود چی پوشیده بود؟

تلما چشم‌هایش را بست.
_ کت‌وشلوار مشکی.

لورا گفت:
_ مردها واقعاً خلاقیت ندارن.
فلور اضافه کرد:
_ امیدوارم حداقل دستمال جیب داشته باشه.
تلما با لحن خسته‌ای گفت:
_ داشت. زرشکی بود.
لیسا فوری گفت:
_ زرشکی؟ چه بد سلیقه!

روزالین به‌آرامی گفت:
_ شاید همین نشون میده که به مرکز توجه‌بودن علاقه داشته.
پروتی با حالت تحلیل‌گرانه گفت:
_ یا کسی بهش گفته زرشکی بهش میاد و اون بدون پرسش پذیرفته. این هم از نظر شخصیتی مهمه.

لیسا دهان باز کرد تا ادامه بدهد، اما کوین ناگهان به پای او چسبید و با هیجان گفت:
_ مرد عنکبوتی!مرد عنکبوتی!
همه به پیزامه‌ی مشکی مرد عنکبوتی نگاه کردند.

جینی خندید.
_ فکر کنم کوین بیشتر از ما به پرونده‌ی تو احترام می‌ذاره.

کوین بعد به فلور اشاره کرد و گفت:
_ کیتی!کیتی!
فلور با لبخند سلطنتی گفت:
_ بله، عزیزم.کیتی، ولی شیک‌تر.

کوین بعد به ملانی نگاه کرد و گفت:
_بتمن!بتمن!
ملانی با غرور گفت:
_ حداقل یکی تو این اتاق استایل رو میفهمه.
تلما سعی کرد اقتدار را برگرداند.
_ همون‌طور که داشتم می‌گفتم، رد خاک باغچه نشون می‌داد کسی از بیرون نیومده، بلکه فقط خواسته صحنه رو این‌طور نشون بده. بعد من متوجه شدم روی دستکش ندیمه، یک ذره اکلیل طلایی هست. اکلیلی که رو پرده‌های اتاق لیدی آرا استفاده شده بود. پس...

ملانی ناگهان گفت:
_ اکلیل طلایی روی دستکش؟ چقدر بی‌مزه. یعنی حتی دزد باکلاس هم نبوده.
فلور گفت:
_ نه، من مخالفم. اگر درست استفاده بشه، اکلیل طلایی می‌تونه خیلی شیک باشه.
لیسا گفت:
_ بستگی داره با چی ست شده باشه.
جینی گفت:
_ من بیشتر نگران اینم که چرا اصلاً دستکش پوشیده. داخل خونه؟ شب؟ خیلی نمایشی نیست؟

تلما با لحنی که به‌وضوح بوی تسلیم می‌داد گفت:
_ چون داخل عمارت سرد بود.

لورا شانه بالا انداخت:
_ باز هم زیادیه. من اگر کسی رو ببینم وسط سالن با دستکش، اول به استایلش شک می‌کنم بعد به نیتش.

تلما گفت:
_ می‌شه فقط دو دقیقه اجازه بدین پایان پرونده رو بگم؟

همه ساکت شدند. تلما با احتیاط ادامه داد:
_ من فهمیدم گردنبند اصلاً دزدیده نشده. لیدی آرا خودش اون رو پنهان کرده بود تا ببینه شوهرش چقدر بهش اهمیت میده، چون گمان می‌کرد اون  ندیمه‌اش رو دوست داره. اما در نهایت معلوم شد شوهرش بی‌گناهه و ندیمه فقط از ترس اخراج‌شدن گریه می‌کرد. گردنبند هم داخل جعبه‌ی خیاطی خود لیدی آرا بود.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد پروتی گفت:
_ یعنی تمام این دراما برای یک تست رابطه بوده؟
لیسا گفت:
_ خانمه به جای گفت‌وگوی سالم، سناریوی جنایی چیده؟
جینی زد زیر خنده:
_ و با اون لباس مخمل سبز تیره؟ واقعا سلیقه بد هم حدی داره.
فلور با تأسف گفت:
_ من بیشتر از همه از جعبه‌ی خیاطی ناراحتم. جایی به اون بی‌رمقی برای پنهان‌کردن زمرد؟ هیچ شاعرانگی‌ای نداره.
روزالین آرام گفت:
_ ما عملاً به این نتیجه رسیدیم که بدترین بخش پرونده نه جرم بود، نه دروغ… بلکه انتخاب‌های استایلی‌شون بود.

تلما با ناباوری به همه نگاه کرد.
_ این تمام برداشتیه که از داستان من داشتین؟

کوین عروسکش را بالا برد و خیلی جدی گفت:
_ بد بود.

یک لحظه سکوت شد، بعد اتاق از خنده منفجر شد.
تلما دست به کمر زد.
_ ممنون، کوین. بالاخره یک نقد صادقانه.

کوین بعد رفت کنار فلور نشست، به پیژامه‌ی صورتی کیتی او دست زد و گفت:
_ اینو دوست دارم.

فلور با غرور گفت:
_ دیدین؟ عجب سلیقه‌ای داره.

لیسا فوراً گفت:
_ بله، ولی اگر بخوایم دقیق باشیم، پیژامه‌ی صورتیت داره فریاد می‌زنه "من می‌خوام راحت باشم ولی هنوز مرکز توجه بمونم"

ملانی بالش پرت کرد سمتش.
خندید و گفت:
_ و پیژامه‌ی بتمن تو فریاد می‌زنه "من وانمود می‌کنم شوخیه، ولی در واقع سه ساعت براش برنامه‌ریزی کردم."

لورا به تلما اشاره کرد.
_ راستی، پیژامه‌ی کیتی تو هم خیلی مناسب شغلته.

این بار حتی خود تلما هم خندید.
_ باشه، قبول. دفعه‌ی بعد قبل از تعریف پرونده، اول فهرست کامل لباس و آرایش تمام مظنونین رو آماده می‌کنم.

ملانی با رضایت گفت:
_ آفرین. حالا داری درست کارآگاهی می‌کنی.

کوین در حالی که روی فرش دراز کشیده بود، زمزمه کرد:
_کیتی… بتمن… اسپایدمن…
و کمتر از یک دقیقه بعد همان‌جا خوابش برد، در حالی که اتاق هنوز پر از شادی و تکه‌انداختن به لباس‌های پرونده‌ای بود که هیچ‌کس دیگر یادش نبود دقیقاً جرمش چه بوده.

و تلما آن شب فهمید که در جمع این دخترها، 
هیچ راز جنایی‌ای به اندازه‌ی یک رژ نامناسب یا یک لباس بددوخت، توجه جلب نمی‌کند.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 10:16
نمایش جزئیات
آنلاین

ساعت ۱۲ شب، خوابگاه دخترانهٔ گریفیندور:
صدای ضربه‌های متعددی به پنجرهٔ بالای تختم می‌آید. اول فکر می‌کنم خواب می‌بینم و صدا را گنگ می‌شنوم، اما هر چه زمان می‌گذرد، صدا برایم رنگ واقعیت بیشتری به خود می‌گیرد. صدای چیست؟ کاشکی همین الان خودبه‌خود قطع شود، یا خواب فرد دیگری مثل من را پاره کند. شاید او دست به کار شود برای برقراری سکوتی دوباره!
تازه زمانی می‌فهمم صدا قطع نمی‌شود و نخواهد شد که دیگر خوابم کاملاً پاره شده.
اما چرا کس دیگری را از خواب بیدار نمی‌کند؟
تخت رز دقیقاً بغل تخت من است و او هیچ تکانی نخورده – یا لااقل مطمئنم تکانی نخورده، چون صدای جیرجیر تختش هنوز بلند نشده. خیلی خب، روزالین جان، کار خودت است. خودت باید بلند شوی و دست به کار شوی. پتو را کنار می‌زنم و روی لبه تخت روبروی رز می‌نشینم. حسم به واقعیت پیوست. او حتی به اندازهٔ یک مورچه هم چشم‌هایش را باز نکرده! این عجیب است، چون صدا بسیار واضح است.
سرمای خوابگاه بدنم را نوازش می‌کند. تازه می‌فهمم به اشتباه پتو را کنار زدم.
اگر فقط کمی خودم را به سمت چپ متمایل کنم، علت صدا را می‌فهمم، اما من واقعاً خوابم می‌آید! خب، این بهانهٔ خوبی برای کسی – یا حتی چیزی – که این صدا را تولید می‌کند نیست، چون دست بردار نیست. به سمت پنجره متمایل می‌شوم و سایه‌ای می‌بینم.
آه، روزالین احمق! چوب‌دستیت را اول باید برمی‌داشتی، بعد الکی دل و جرات به خرج می‌دادی. خیلی خب، دیگر چوب‌دستیم کارساز نیست، چون آن چیز – یا کسی – که سایه‌اش را دیدم، خیلی نزدیک‌تر از آن است که چوب‌دستم به کار بیاید.
برای اینکه بفهمم این سایهٔ سمج و بیکار – یا هر چیز مزخرف دیگری – که خوابم را به هم زده چیست، پنجره را باز می‌کنم.

خدای من! ققنوسی به رنگ قرمز، با کاکل‌هایی به رنگ آبی و زرد که تا کمرش کشیده شده، عامل این صدا بوده. او چقدر زیباست. چقدر خواستنی و دوست‌داشتنی.
صدایی در ذهنم می‌گوید:
‹روزالین، بس کن! خوابت را به خاطر یک پرنده ی به‌ دردنخور به هم زده‌ای و حالا فقط نگایش می‌کنی؟ برگرد توی رختخواب ›
پس ذهنم هنوز سرگرم غر زدن است. انگار زمزمه‌ای در ته ذهنم به غر زدن‌هایش ادامه می‌دهد. می‌خواهم نادیده‌اش بگیرم. پس دستم را به سمت ققنوس دراز می‌کنم.
آیا می‌گذارد نوازشش کنم؟ لبهٔ بیرونی پنجره در دورترین حالت ممکن از خود پنجره قرار دارد. پس الان نباید دستم را سمتش ببرم – ممکن است فراری‌اش بدهم. صبر می‌کنم. شاید اشتباه آمده باشد. شاید خانه‌اش را گم کرده باشد.
صدای عذاب‌وجدان پشت ذهنم می‌گوید:
‹اگر کمک بخواهد چه؟ اگر بچه‌ای داشته باشد که در خطر باشد چه؟ اگر یک روز کامل باشد که غذا نخورده چه؟›

وای خدای من، حتی اگر یک درصد احتمال داشته باشد که بی‌خیالش شوم و به آغوش خواب برگردم، عذاب‌وجدانم کاملاً آن یک درصد را به صفر تبدیل می‌کند.
خیلی خب، عالی است! پس باید توجهمان را تماماً به ققنوس بدهیم! متوجه می‌شوم در فاصله‌ای که من درگیر عذاب‌وجدان و خواب بودم، ققنوس کمی نزدیک‌تر شده و به لبهٔ پنجره رسیده است. دستم را به سمتش می‌برم و می‌بینم از جایش تکان نخورده. شاید زمان اعتمادش به من فرا رسیده.شاید او هم مثل من در ذهنش درگیر بوده که آیا می‌تواند به من اعتماد کند یا نه. تازه می‌فهمم با لباس خواب، پنجره را باز کرده‌ام و باید سردم باشد. اما نیست!
عجیب است؛ انگار دقیقاً جلوی پنجره آتشی گرم و دلپذیر روشن است. خدای من، من حتی راجع به دوزخیان، یا موجودات داخل دریاچه، یا ترول‌ها و جن‌های خاکی اطلاعات دارم، اما راجع به ققنوس هیچ! باید حتماً در کتابخانه دنبالش بگردم. چطور می‌تواند اینقدر گرم باشد؟
دل را به دریا می‌زنم و دستم را نزدیک و نزدیک‌تر می‌برم – شاید تا لمسش فقط یک میلی‌متر فاصله داشته باشم – که سرش را به‌آرامی و مهربانانه به صورتم می‌مالد. خدای من، چقدر لطف و دوست‌داشتنی است. در لمسش حس زندگی و محبت خوابیده. پس من هم به‌آرامی از بالای سر تا کمرش را نوازش می‌کنم. ققنوس بی‌صدا نگاهم می‌کند.
دلم می‌خواهد رز را بیدار کنم، همه‌چیز را به او نشان دهم. اما حسی درونم اجازه نمی‌دهد. بدون اینکه پنجره را ببندم، به درون اتاق برمی‌گردم.

کارامل، گربهٔ زنجبیلی‌ام، هنوز پایین تختم به خواب است. آیا در دنیای جادویی هم این طبیعی است که گربه‌ای پرنده‌ای به این بزرگی را نبیند – یا حتی صدایش را نشنود؟ عجیب است. همه چیز امشب عجیب است.
دوباره صدایی از پشت ذهنم می‌گوید:
آه، روزالین، یک شب بی‌خیال قوانین شو. کمی از چهارچوب بیرون رفتی، ایرادی ندارد›

می‌دانم باید چه کار کنم. پس لباس خوابم را با ردایی مشکی عوض می‌کنم. برای اینکه جلب توجه نکنم، موهایم را زیر ردایم قایم می‌کنم. چوب‌دستیم را برمی‌دارم و به سمت پنجره برمی‌گردم. ققنوس رفته بود. اما پنجره هنوز باز بود و هوای گرمی از بیرون می‌وزید. نمی‌دانستم باید به دنبالش بروم یا نه. فقط یک حس درونم می‌گفت مسیر را پیدا خواهم کرد. ›اکیو آذر رخش› جارویم آمد. سوار شدم و از پنجره بیرون زدم.توی آسمان وقتی به سمت شیون آوارگان پرواز میکرد ققنوس را مشاهده کردم اما به طرز عجیبی نا پدید شده است!
ساعت ۱ شب، شیون آوارگان:
بعد از رد شدن از کنار «بید کتک‌زن» – زمانی که استرس تمام وجودم را پر کرده بود – در کمال تعجب به‌راحتی عبور کردم. از پله‌ها که پایین می‌آمدم، چوب‌دستی در دست و آماده بودم. همین که پای آخرین پله را روی زمین گذاشتم، وارد سالنی بزرگ شدم. بر خلاف انتظارم، آنجا ساکت و بی‌سروصدا بود. ظلماتی شبانه و سکوتی سردرگم‌کننده. نوری آبی از دل زمین برخاست و روبروی من قد علم کرد.

‹فرزند عزیز ما! ناامیدی را در ذهنت دیدیم؛ ترس را در روحت یافتیم؛ و غم را در قلبت احساس کردیم. ققنوس نیاز تو را به کمک احساس کرد و تو دست کمکش را جواب دادی. تنها یک گفته به تو داریم:›
‹به هنگام ناامیدی، از ناامید شدن نترس و آن را زندگی کن و احساس کن، زیرا در نبودش امید معنا ندارد‹ >به هنگام غم، آن را پس نزن. در آغوش بگیر و نوازشش کن که غم، شادی را به همراه خود به تو هدیه می‌دهد و هر آنجا که ترس را احساس کردی، آن را پس نزن که شجاعت در روح توست، نه در حقیقت ترس.›

سکوتی جسم و روحم را تسخیر کرده بود. قدرت تکلم را کاملاً از دست داده بودم. نور به درون سینه‌ام حرکت کرد. گرمایش وجودم را از شادی و حس زندگی پر کرد. نور کم‌کم محو شد. سالن دوباره در تاریکی فرو رفت. من تنها ماندم. نمی‌دانستم آنجا چه بودم و چرا. فقط می‌دانستم چیزی درونم عوض شده است.
و من... من از خواب در خوابگاه دخترانهٔ گریفیندور بیدار شدم. پنجره بسته بود.
ردا سرجایش بود.
کارامل پایین تخمم خواب بود.
هیچ چیز جابه‌جا نشده بود. ...
مگر گرمای عجیبی که هنوز در سینه‌ام حس می‌کردم.

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تارهای ویولن را با آرشه به رقص درآورد. دستش کمی لرزید و نت‌ها را خراب کرد.

ویولن را روی زمین گذاشت و بر کاناپه‌ی آبی براق دراز کشید. به خودش ناسزا گفت که چرا این‌چنین مهار خویش را از دست داده.

لب‌های رنگ‌پریده‌اش را به سختی باز کرد و خواند:
- کاش میشد هیچ کس تنها نبود!
کاش میشد دیدنت رویا نبود...

این ترانه را از نوجوانی به یاد داشت. می‌کوشید چشمه‌ای از نشاط دوره‌ی نوجوانی‌اش به ترانه تزریق کند و برود به زمان نشستن زیر درخت راش؛ لیکن انگار می‌خواست سنگی را تبدیل به شکوفه کند.

دست نحیف و شاخه‌مانندش را دراز کرد تا صندوقچه‌ی روی میز چوبی را بردارد. صندوقچه‌ای به رنگ قهوه‌ای روشن که با دستخطی نه چندان زیبا روی آن نوشته بودند:
- خاطرات هاگوارتز، آیلین پرینس.

کاغذی لوله‌شده و زرد را بیرون کشید و باز کرد. دستخط این یکی، برخلاف نوشته‌ی روی صندوقچه، ظریف بود و مرتب.
"آیلین عزیز!
من دختری هستم که عاشق چیزهای زیبا و بی‌فایده‌ست. شوخی‌ها، خورشید، شکوفه‌ها...و چیزایی شبیه اینا.
تو هم مثل منی، فقط با یه تفاوت: تو زیبایی‌هایی رو دوست داری که یه‌کم غم‌انگیزترن؛ بارون، شب، گل‌های پژمرده و...
به هر حال، این نقاشی رو برات می‌فرستم. خودم کشیدمش.
امیلی گرین گراس."
و زیر این نوشته‌ها، تصویر کج و معوجی از یک گل که قطرات باران رویش نشسته بودند به چشم می‌خورد.

پلک زد؛ اما نتوانست چهره‌ی سرد و موم‌مانند امیلی را از یاد ببرد. وقتی در تابوت خفته بود؛ چه‌قدر آرام به نظر می‌‌‌رسید! صدایش در سرش پخش میشد:
- آیلین، منو بیشتر دوست داری یا توبیاس اسنیپ؟

و طنین خنده‌اش؛ درست به سان آوای قمری! هنگامی که می‌خندید و می‌گفت:
- نفرین خونی نمی‌تونه منو شکست بده!

اما...شکستش داده بود! فروغ چشمانش را ربوده و لبخندش را برای همیشه نیست کرده بود.

خواست شال گردنی را که امیلی برایش بافته بود بردارد که در اتاق گشوده شد و مرد لاغر و بلندی در چهارچوب آن پدیدار.

موهای سیاه و بلند مرد آشفته بودند. از چشمان خون‌گرفته‌اش میشد گفت گریه کرده. با دیدن وضع مرد، فقط لبخندی زد که به چشمانش نرسید.
- عصر به خیر، والتر.

صدای والتر کمی می‌لرزید. هویدا بود می‌کوشد نگذارد صدایش خبر از سر درونش بدهد.
- عصر به خیر، بانو آیلین.

نگاهش بر صندوقچه ثابت ماند.
-بانوی من، یادتون رفته دکتر چی گفت؟ مرور خاطره‌های گذشته براتون سمه!

البته! از وقتی به نفرین خونی خاندان پرینس دچار شد، پزشکان یک‌سره می‌گفتند از غم و اندوه دور بمان تا قلبت آسیب نبیند؛ اما او نمی‌توانست به این توصیه عمل کند. به هر حال، اندوه هم بخشی بود از زندگی آدمی مثل او.

والتر کنار پنجره رفت و حرفی نزد. گاهی پلک‌هایش را بر هم می‌فشرد تا اشک نریزد. آیلین آن‌قدر والتر را می‌شناخت که بداند او به تنهایی نیاز دارد. خودش هم خلوت می‌خواست. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. درد می‌کرد.

والتر زیرلب، گویا حواسش نبود آیلین سخنش را می‌شنود، گفت:
- دوشیزه داریا! من مجبور شدم اون کار رو کنم، مجبور شدم!

و موهای بریده‌ی داریا را در دستش فشرد. پوزخند تلخی لبش را کشید.
- با اون کتکی که از کاپیتان ویلکز خوردم، می‌تونم بگم حالا دیگه تنها شدم! تنها کسی که برام مونده بانو آیلینه!

آیلین اخمی کرد. کاپیتان ویلکز! صدای بم مرد در گوشش پیچید.
- والتر، هر وقت کمک خواستی بهم بگو، خب؟

با خودش اندیشید که خب، اگر این مرد راست می‌گفت، چرا اکنون به کمک والتر نمی‌شتافت؟ کمکش نمی‌کرد که هیچ، کتکش هم میزد؟ به کبودی روی دست نحیف والتر نگریست. حدس میزد کار کاپیتان ویلکز باشد.

می‌توانست بگوید نیت والتر چه بوده. پیش از رفتن، گفته بود:
- بانو، می‌خوام کاری کنم که همه‌ی دنیا رو با من دشمن می‌کنه؛اما هدفم فقط محافظت از اونه.

احتمالا منظورش همین کار بود. والتر زمزمه کرد:
-تو یه روز، دو نفر رو از دست دادم.

یگانه دوستش و معشوقش! دقیقا همان اتفاقی که برای آیلین افتاده بود! خاطرش آمد که وقتی توبیاس برای چندمین بار کتکش زد و او را واداشت بپذیرد دیگر عاشقش نیست، همان روزی بود که از مراسم خاکسپاری بازمی‌گشت. او هم همین جمله‌ی والتر را گفته بود. "تو یه روز، دو نفر رو از دست دادم."

اشک از چشمان هر دو گریخت؛ اما به هم نزدیک نشدند. هم خودشان خلوت می‌خواستند و هم آن‌قدر هم را می‌شناختند که بدانند دیگری تنهایی می‌طلبد.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/8 7:47:16
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/8 7:54:36
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 11:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوا سرد بود؛ باد شدید می وزید و ساقه درختان را تکان میداد. روی آسفالت های یخ زده قدم میزد. کاغذ کهنه ای را در دستش سفت گرفته بود و به دنبال آخرین نشانی در نقشه حک شده روی کاغذ می گشت. تمامی مغازه ها بسته بودند و تابش کم آفتاب نوید یک ظهر سرد زمستانی را میداد. نگاهش از طرفی به طرف دیگر خیابان می رفت. بلاخره نور دید، نوری در انبوه تاریکی.

ـ خودشه!
به سمت نور دوید؛ هر از گاهی روی خیابان یخ زده سر میخورد ولی باز تعادلش را حفظ می‌کرد. بعد از چند دقیقه طولانی بلاخره به در کافه رنگ و رفته رسید. نفس عمیقی کشید، نفسش روی هوا نقش بست و کم کم محو شد. کلاه پشمی اش را در آورد و وارد شد.

ـ سلام!ظهر بخیر!

زنی میانسال اما زیبا از روی صندلی بلند شد. صدای جیر جیر ریز صندلی سکوت را شکست. زن شنل آبی رنگش را روی شانه هایش مرتب کرد و به کانتر خاک خورده نزدیک شد.
ـ سلام مرد جوان! چیزی میخوای پسرم؟

لبخندی گرم و گیرا تحویل سامورایی داد. سامورایی نیز لبخند زد. احساس راحتی و سبک بودن می کرد.

ـ خوشوقتم از آشنایی با شما... هرچند اسمتون رو نمی‌دونم ولی من رو یاد گذشته می اندازید.
ـ میتونی بانو آبی صدام کنی، لفظ قلم بودن هم کافیه! چی باعث شده تو این وقت سال یه پسر جوان به دیدن این زن بینوا بیاد؟

قبل از اینکه پاسخ بدهد خندید. کوتاه اما همانند لبخند پیرزن گرم.
ـ این بانو آبی واقعا آدم باهوشیه... نه؟! خب میرم سر اصل مطلب؛ اومدم دنبال یه دوست قدیمی... چطور بگم اون ... اون ارشد سابقم بود... مهربونه... خون گرمه...
ـ میتونی یکم واضح تر حرف بزنی؟!

خودش هم متوجه جمله دست و پا شکسته اش شده بود .
ـ من رو ببخشید... تا جایی که یادمه اون یه پیکسی آبی مهربون و عاقل بود، منطقی بود و همیشه به حرفت بدون قضاوت گوش میداد، تا حالا ندیدم خسته بشه و ندیدم غر بزنه، روی جای درست "ز" و "ذ" تاکید داشت. هیچ وقت هم تا راضیت نمی‌کرد بیخیال نمیشد.

پیرزن باز خندید؛ این سری بامزه تر از قبل، در عمق چشمانش هم برق شادی دیده میشد.
ـ تو دنبال دخترم می‌گردی... یکم این چند وقت سرش شلوغه؛ فکر نکنم به این زودی به اینجا سر بزنه. براش نامه بنویس و همینجا بزار.

کمی جا خورد، لبخند روی لبش پر رنگ تر شد.
ـ متاسفانه اصلا نامه نویس خوبی نیستم. فقط بهش بگید من و همسر سابقم خیلی دلتنگش هستیم‌. لطفاً مراقب خودش و حال خوبش باشه.

پیرزن به نشانه تایید سر تکان داد.

- حتما بهش میگم مرد جوان!

سوگیاما تعظیم کوتاهی کرد و سپس از کافه بیرون زد. باز هم باد شدید می وزید اما سردی هوا کمتر شده بود. نمی دانست بخاطر لبخند گرم بانو آبی بود یا یاد و خاطرات شیرینی که از پیکسی آبی داشت.


-----------------------


تقدیم بهت!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 بهمن 1404 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
devekuşu

غروب بود و باد سردی از روی دریاچه سیاه می‌وزید. لاکرتیا، برای اولین بار پا به زمین‌های هاگوارتز گذاشته بود. قلعه‌ی عظیم در برابرش قد برافراشته بود و او با هر قدم، حس می‌کرد وارد دنیایی جدید می‌شود. ناگهان، درست جلوی پایش، چیز کج و معوجی ظاهر شد.
یک شترمرغ! اما نه از آن معمولی‌ها. این یکی پرهایی داشت به سیاهی مطلق شب، براق و پرجلا، و گردنی باریک و بلند که در قسمت منتهی به سرش یک پاپیون قرمز مخملی خودنمایی می‌کرد و در تضاد با سیاهی پرهایش، جلوه‌ای عجیب و خاص به او می‌داد. شترمرغ، با وقار، سرش را خم کرد. چشمانش مستقیم به چشمان لاکرتیا خیره شدند. انگار داشت روحش را می‌خواند. لاکرتیا، جا خورده بود،اما نگاهش را از او برنداشت. این یک نگاه نبود، یک چالش بود.ولی در دلش، چیزی فراتر از چالش جوانه زد؛ جذبی عمیق و احساس مالکیت...ناگهان صدای خش‌داری از پشت سرش شنید:
- اوه! تو حتماً دانش‌آموز جدیدی، نه؟

هاگرید بود. نگاهی به شترمرغ انداخت و آهی کشید.
-واقعاً متاسفم. این یکی از شترمرغای بخش پرورش پرندگان طردشده هاگوارتزه که به تازگی افتتاح شده. یه کم زیادی سربهواست. فکر می‌کنه خیلی خاصه و با بقیه فرق داره.

لاکرتیا زمزمه کرد:
از طرز نگاه کردنش معلومه چقدر مغروره

هاگرید دستش را به سمت شترمرغ برد و سرش را نوازش کرد، اما شترمرغ حتی پلک هم نزد، فقط نگاهش به لاکرتیا بود.

-میدونی بلک جوان؟ عادت داره بقیه رو گاز بگیره. بیشتر واسه زورآزماییه، و اینکه اثبات کنه شترمرغ برتریه

هاگرید، در حالی که شترمرغ را با دست‌های بزرگش بلند می‌کرد و به سمت کلبه‌اش می‌برد، همچنان از لاکرتیا عذرخواهی می‌کرد. اما نگاه شترمرغ لحظه‌ای از لاکرتیا برداشته نشد. لاکرتیا هم تا وقتی که شترمرغ در پیچ جاده ناپدید شد، او را تماشا کرد. این پایان کار نبود، این را حس می‌کرد. نه تنها پایان نبود، بلکه شروع یک شیفتگی بود...

روزها به سرعت میگذشت. لاکرتیا دلش می‌خواست این شترمرغ را با همان سبک خاص و مغرور، برای همیشه داشته باشد.نه اینکه به او آسیب بزند یا به کلکسیون حیوانات تاکسیدرمی شده‌اش اضافه کند؛ هرگز! لاکرتیا می‌دانست شترمرغ قرار نیست تاکسیدرمی شود. فقط می‌خواست او را در یک قفس نامرئی از نگاه و توجه خود حبس کند، تا هر روز بتواند شترمرغ را تماشا کند و از شیربرنج دادن به او لذت ببرد.
دلیل این علاقه هم حضور همیشگی شترمرغ بود. انگار که سایه‌ی لاکرتیا شده باشد. همیشه از دور پیدا بود. لاکرتیا هر روز او را در گوشه‌ای از محوطه‌ی قلعه می‌دید، گاهی زیر درختان غول‌پیکر، گاهی کنار دریاچه. شترمرغ هم به شیوه‌ی خودش، حضور لاکرتیا را حس می‌کرد. اگر لاکرتیا در حیاط راه می‌رفت، شترمرغ از پشت درختان سرک می‌کشید. اگر در راهروها می‌رفت، نوک تیزش را به گوشه‌ی ردای لاکرتیا می‌زد. یک جور انگولک دائمی. هر بار که این اتفاق می‌افتاد، لاکرتیا لبخند مرموزی تحویلش میداد. می‌دانست که این یک بازی است، بازی‌ای که فقط بین آن‌ دو جریان داشت...
متاسفانه حضورش فقط به اطراف قلعه مختصر نمی شد، پرنده در هاگوارتز اسم و رسمی برای خودش داشت و علی رغم طرد شده بودنش در کلاس های درس، سالن غذاخوری و هرجا که دختر فکرش راهم نمیکرد پیدا میشد، چون می‌خواست گاز بگیرد، نه برای آسیب رساندن،فقط میخواست احساس کند کنترل همه چیز دست اوست... و لاکرتیا این بازی را دوست داشت، چون فریفتن شترمرغ فریبکار لذت دو چندانی داشت...

***


یک روز، لاکرتیا طبق معمول، ظرف شیربرنج را آماده کرده بود. با هیجان به سمت گوشه‌ی همیشگی درختان که شترمرغ معمولاً آنجا پرسه می‌زد، رفت. شترمرغ، با پاپیون قرمزش، از دور پیدا بود. لاکرتیا نزدیک شد، ظرف را به آرامی به سمتش گرفت. شترمرغ سرش را جلو آورد، اما این بار نگاهش فرق داشت. چشمانش برق می‌زدند. نه از شیطنت همیشگی، بلکه از یک تصمیم ناگهانی، و بعد، مستقیم به سمت دست چپ لاکرتیا هجوم برد. این بار واقعاهدفش گاز گرفتن بود. لاکرتیا دستش را عقب کشید. نوک تیز شترمرغ، در هوا، به جای خالی دستش فرود آمد...
شترمرغِ غافلگیر و خشمگین که از قضا غرور ساختگی اش هم جریحه دار شده بود،چند قدم به عقب پرید. چشمانش می‌درخشیدند. او هرگز انتظار چنین پاسخی را نداشت. با اینکه حتی هنوز شیربرنج هم نخورده بود، دیگر نمی‌توانست آنجا بماند. غرورش اجازه نمی‌داد. با چرخشی سریع، به سرعت به سمت جنگل ممنوعه گریخت. لاکرتیا به رفتنش نگاه کرد. لبخندی پیروزمندانه بر لبانش نقش بست. بازی تمام نشده بود. فقط یک عقب‌نشینی بود...

***


-لاک! حواست کجاست؟

صدایی آرام و وهم‌آلود، درست پشت سر لاکرتیا، به گوش رسید. موجی از سرمای استخوان‌سوز، از میان بدنش عبور کرد و لاکرتیا را لرزاند. او به خودش آمد بانوی خاکستری درست از میان بدنش عبور کرده بود.
-برای امتحان تغییر شکل فردا باید قسمتای بیشتر بدانید هم حفظ کنی! مبادا شیطنت باعث شه نمره ازت کم کنن، ما باید اول شیم!

لاکرتیا لبخند شیطنت آمیزی زد. به سقف خیره شد، می‌توانست تصویر شترمرغ مغرور را با همان پاپیون قرمز دور گردنش ببیند که در میان درختان تاریک جنگل ممنوعه، به افق خیره شده و نقشه‌ی بازگشت می‌کشید...

ای عجیب ترین شترمرغ سانان، ممنون که باعث شدی دنیا رو با دید متفاوتی ببینم، تولدت مبارک!
Only Raven



پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 2 بهمن 1404 18:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نسیم با ملایمت گیسوانش را نوازش می‌کرد. تلخندی بر لبش نشست و با خود اندیشید که دست‌کم باد یادش نرفته دلجویی چه‌گونه است‌.

پرنده‌‌ی کوچکی بر زمین افتاده بود و دیگران از رویش رد می‌شدند. نیک به خاطر می‌آورد که وقتی کوشید آن را دفن کند، دختری با ردای قرمز و طلایی گریفیندور از کنارش گذشت و خندید‌.
- آیلین پرینس رو! انگار اون پرنده‌هه روحی، چیزی داشته.

آیلین آن لحظه در مقابل تیر کشیدن قلبش و زبانه کشیدن آتش در آن مقاومت کرد. تبسم تلخی لب‌هایش را کشید و با خود اندیشید "اگر پرنده روحی نداشته باشد، گناهی ندارد؛ لیکن آن دختر که گویا اصلا فراتر از جسم نمی‌بیند چه؟"

ذهنش دوباره پر گرفت؛ این بار به سوی آلبرت مترلینگ شتافت.

خوب به خاطر می‌آورد که رنگ از رخش پریده بود. چه رخدادی ارزش آن را داشت که آلبرت به خاطرش چون ابر بهاران بگرید؟

لحظه‌ای فلج شد. در این فاصله، زمزمه‌های بقیه را می‌شنید.
- حتما گریه‌ش به خاطر اینه که ما حاضر نیستیم دور و برش باشیم‌‌. پسره لوس رنگ‌پریده!
- شایدم داره با قطعه‌های ویولنش گریه می‌کنه.
- به هر حال، ولش کن، مگه اصلا ارزشی داره؟

چیزی در وجود آیلین خروشید؛ نه از آتش، نه از اشک.

تمام فاصله میز هافلپاف تا اسلیترین را طی کرد‌. در جایی خالی، میان هیکل درشت یک پسر و آلبرت نشست‌.
- نیاز به درد دل داری یا می‌خوای تنها باشی؟

آلبرت سرش را روی شانه‌ی لاغر آیلین گذاشت.
- ف..فعلا فقط نیاز دارم یکی بهم گوش بده. آیلین، فلینت، همون پسری که هر روز داره سرم داد می‌زنه‌‌.‌.. سعی کرد من رو تو بیمارستان بکشه!

با یادآوری داستان آلبرت و به خاطر آوردن کبودی که بر بازوی نحیفش بود؛ اشک از چشمان سیاهش روان شد. گل سفیدی را نوازش کرد.
- ما چیزی که بهش می‌بالیدیم رو گم کردیم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/11/2 20:53:05
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1404 16:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بخش دوم
- واقعا فکر می کنی برای من راحته؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- فکر می کنی برای من راحته که وقتی مردم بهم چپ نگاه می کنن بهشون کمک کنم؟ فکر می کنی برام راحته که وقتی از قصد توی راهرو ها بهم تنه می زنن اونم برای این که درسم ازشون بهتره بهشون لبخند بزنم؟ میدونی چند بار خواستم سر امتحان جوابارو از قصد غلط بنویسم؟ می دونی چند بار دلم می خواست وقتی معلما سوالی ازم می پرسن اشتباه جواب بدم‌؟

سعی کرد خودش را کنترل کند:
- با این وجود من لبخند می زنم، کمک می کنم و از کار های اشتباه بقیه چشم پوشی می کنم. نه به خاطر این که شاید جور دیگه ای بهم نگاه کنن. به خاطر این که کار درست همینه. به خاطر این که می دونم اگه بهشون کمک نکنم ممکنه ناراحت بشن.
- ولی من مثل تو نیستم.
این صدای نیمه ی متفاوت جینی بود که پس از دقایقی به حرف امده بود. فریاد کشید:
- من مثل تو نیستم. نمی تونم بهشون کمک کنم، نمی تونم بهشون لبخند بزنم. نه تا وقتی باهام بد رفتاری می کنن.

لبخند خبیثانه ای زد و ادامه داد:
- و بابت تمام بد رفتاری هایی که تا به حال در حقم کردن، تاوانشو خواهند داد.

دیگه کار از کار گذشته بود. روی متقابل جینی کنترل بدنش رو بدست گرفت‌. هوا تاریک شد و باد سردی وزید که ههمه رو لرزاند. جینی با صدای بلند فریاد زد:
- تاوانشو پس میدید!

با جادو و به سرعت به طرف محوطه سرسبز و باز مدرسه رفت. او می خواست همه جا را تغییر دهد و هیچکس نمی دانست که ایا بعد از حمله های او هاگوارتز مثل قبل می شود‌؟ ایا دانش اموزان صدمه می بینند و مهم تر از ان، ایا انها روباره جینی حقیقی را خواهند دید؟

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1404 16:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بخش اول

عصر بود. هوای خنک بهاری از پنجره ی باز به خوابگاه دخترانه گریفیندور می وزید.

در هاگوارتز همه به احترام این هوای خوب و دلپزیر، به بیرون رفته بودند. تنها جینی بود که در خوابگاه مانده بود و با خود می اندیشید.

جینی به ظاهر در ارامش بود، ولی در درونش طوفانی به پا بود. طوفانی نگران کننده، طوفانی میان خیر و شر.

درون ذهن جینی

جینی حقیقی- همان جینی خوب - درست روبروی خودش، ان روی بد ذاتش قرار داشت. او سعی داشت نیمه ی تاریکش را درست مثل خودش، خوب و مهربان کند. کاری که به نظر غیر ممکن بود.

جینی حقیقی رو کرد به نیمه تاریکش و پرسید:
- چرا می خوای جادوگرا و ماگلا رو ازار بدی؟
روی تاریکش نیشخند زد"
- چون از این کار لذت می برم!
- ولی این که تنها کار موجود برای لذت بردن نیست. هر فرد می تونه با انجام کارای مختلفی، لذت ببره. احتیاجی نیست که به مردم بی گناه اسیب بزنه.
- این موضوع برای تو راحته. برای تو راحته که وقتی جادوگرا بهت صدمه می زنن، باز بهشون لبخند بزنی! برای تو راحته که به کارای ازار دهنده ی بقییه توجهی نکنی
دیگر تقریبا داشت داد می زد:
- برای تو راحته که...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده