- بهت میگم نمیشه!
- نمیشه مگه مال سوسن نبود؟
- سوسن کیه؟
- همون که یه دونه باشه، کفشای سفید پاشه!
سیبل با نگاهی خشک شده، مبهوت این روح شده بود. چون نه اون حرفای میرتل رو میفهمید نه میرتل حرفای اونو.
- سیبل! سیب... هی سیبیلو!
- چیه بابا چیه؟ سیبیلام ریخت. چی میخوای از جونم؟
- گفتم که میشه یه پیشگویی در مورد بختم کنی برآیند پیشگوییتم تهش بنویسی که چیشد؟ اگر امکانش هست بیزحمت بختم با یه آقای سیکسپکدار باز بشه که با روح بودنم مشکل نداشته باشه و بتونه باهام زیر سقف مرلینگاه زندگی کنه و مولتی میلیاردر باشه، خوشتیپم باشه و ماشین لیموزین با چهارتا بادیگارد داشته باشه و موهاشم گوجهای ببنده پشت سرش و افکارشم به پختگی دامبلدور باشه و پالتوهای بلند بپوشه یا کت و شلوار ضمناً ایتالیایی هم باشه و غذای مورد علاقهشم قرمه سبزی باشه و مافیای قاچاق پانکراس گوسفندم باشه و توی هاگوارتزم درس خونده باشه و کراواتم ببنده حتما و عقاید سیاسیشم راستگرا باشه و دهنش همیشه بوی آدامس نعناعی بده و همیشه عطرای مردونه تلخ گرون قیمت بزنه و زمستونا برا تعطیلات بریم سواحل قناری و وقتی مردم به کمک نیاز دارن از روی ساختمونا پرواز کنه و تار بزنه با نقاب بتمن نجاتشون بده و زاویه فک داشته باشه و قیافهشم عین جانی دپ دوران دزدان دریایی کارائیب نبود حداقل شبیه جیکوب الوردی باشه و وقتی میریم جنگل کباب بزنیم نفس آتشین اژدها داشته باشه و بتونه با یه فوت، آتیش روشن کنه و کباب بزنه و وقتی بچهدار شدیم بچههامون نیمه روح نیمه تکشاخ باشن و مثل باباشون شغل مافیایی رو پیگیری کنن. لطفا بختمو باز کن... نبندیشا!
سیبیل های سیبل با هر کلمه ای که از دهن میرتل بیرون میومد بیشتر فر میخوردن. در حدی که پس از پایان سخنرانی و سفارش وی آی پی میرتل یه فر آفریقایی تمیز و یک دست بدون استفاده از بابیلیس و مواد نگهدارنده حاصل شده بود.
- مگه من جادوگرم؟
- اممم... نیستی؟
- هستم ولی... مگه من فالگیرم؟
- خب در واقع... نیستی؟
- چرا خب ولی مگه من سفارش بگیر توام آخه؟ مگه پیشگویی هم سفارشی میشه؟
- خب...
بیــــــنگ!
این صدا از دستگاهی روی میز شلوغ پلوغ و پر از وسیله سیبل در اومد و بلافاصله کاغذی ازش بیرون زد. سیبل با دستپاچگی دستش رو دراز کرد تا کاغذ رو هر چه سریع تر از رو دستگاه برداره ولی به دلیل شلوغی بیش از حد میز موهای فرفریش به یه میله دراز گیر کرد و کله پا شد و قبل از اینکه دستش به کاغذ برسه...
- سفارش شماره ی 2985 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی برای مادرشوهر! فوریت سفارش، 10 ایکس! مبلغ پیشنهادی 550 گالیون! سفارش رو تایید میکنید؟
میرتل در حالی که وسط زمین و هوا خشکش زده بود یه نگاه به دستگاه کرد و یه نگاه به سیبل!
سیبل در این مواقع پررو تر از این حرفا بود که کم بیاره.
- این... یه اشتباهی شده این دستگاه مشکل داره. در واقع پیشگویی هایی که قبلا کردم رو ثبت میکنه ولی سیستمش دچار اختلال...
- سفارش شماره ی 2986 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان برای مادرشوهر! فوریت سفارش، به 50 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 1000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟
این بار از سر و کله سیبل شر شر عرق میریخت. میترسید لقمه به این چرب و نرمی رو از دست بده. اون هم به خاطر اینکه نمیخواست کاری که میرتل گفته بود رو انجام بده.
- همونجوری که گفتم این دستگاه مشکل...
- سفارش شماره ی 2987 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان و ابدی برای مادرشوهر و کل خانواده اش! فوریت سفارش، به 500 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 10000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟
سیبل با شنیدن این جملات اول سرخ و سفید شد و بعد آبی و بنفش، در حالی که زیر پاش از شدت عرقی که میریخت دریاچه ای با چند ماهی توش تشکیل شده بود، اختیارشو از دست داد و با همه وجودش جیغ بنفشی کشید.
- انجامش میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!
- سفارش با موفقیت تایید شد! زمان تحویل یک ساعت دیگه با پیک جغدی پس کرایه!
میرتل هنوز مبهوت چیزی بود که میدید ولی خب اون هم از رو نرفت و صاف تو چشمای سیبل خیره شد. با اینکه سیبل همه تلاشش رو میکرد تا نگاهشو ازش بدزده ولی دزدیدن نگاه از یه روح واقعا کار سختیه چون کله میرتل درست از وسط میز بیرون اومده بود و مستقیم به سیبل دوخته شده بود. این کار انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه...
- باشه بابا باشه... سعیمو میکنم ولی بهت قولی نمیدم! اینجور چیزا ممکنه گاهی برعکس عمل کنن. نگی نگفتی ها!
میرتل ولی خوشحال تر از این بود که باقی جمله سیبل بعد از باشه رو شنیده باشه فقط بدون اینکه متوجه باشه سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
سیبل سری تکون داد و چشماشو بست، دست هاشو چند باری دور گوی پیشگوییش چرخوند و بعد از شنیده شدن صدای دنگ بلندی یه تیکه کاغذ از دل گوی زد بیرون. سیبل با احتیاط چشماشو باز کرد و دستشو سمت کاغذ برد ولی خب بعد از دیدن اونچه روی کاغذ بود رنگش به سفید ترین سفید یخچالی ممکن در اومد.
- انقدر خوشتیپه که حسودیت شد، نه؟ میدونستم همیشه میدونستم قراره همچین مردی نصیبم بشه. بده اش ببینم!
سیبل جوری بهت زده بود که حواسش نبود کاغذ رو به موقع برگردونه تا میرتل عکس روی کاغذو نبینه!
بعد از اون به مدت دو ماه صدای جیغ و گریه های میرتل حتی برای یک ثانیه هم از در و دیوارای هاگوارتز قطع نشد!
@میرتل وارن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

»
