جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: کاتسوجی یامازاکی 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: امروز ساعت 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از شب‌ها دیر وقت از کتابخونه برمی‌گشتم. راهروهای هاگوارتز عجیب ساکت بودن؛ حتی مشعل‌ها هم انگار نورشون رو آروم‌تر کرده بودن.

صدای قدم‌هایی پشت سرم شنیدم.
ایستادم.
صدا هم قطع شد.

دوباره راه افتادم...

سه قدم بعد، دوباره شروع شد.

آروم برگشتم، ولی هیچ‌کس اونجا نبود.

همون لحظه یکی از مشعل‌ها خاموش شد.

بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
راهرو کم‌کم توی تاریکی فرو رفت.

از انتهای راهرو یه صدای خیلی آروم اومد:
ـ سلوینیا...

خشکم زد.

صدا دوباره گفت:
ـ سلوینیا...

چوبدستیمو بالا آوردم و گفتم:
ـ هرکی هستی، همین الان خودتو نشون بده!

یه سایه از ته راهرو آروم به سمتم اومد.

نزدیک‌تر شد...

نزدیک‌تر...

تا اینکه نور ماه افتاد رو صورتش ..

فردی که جلوی من ایستاده بود، با قیافه‌ای جدی گفت:
ـ ببخشید... مسیر آشپزخونه کدوم طرفه؟

من چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد فهمیدم از ترس به دانش‌آموز گمشده، نزدیک بود خودم تبدیل به روح سرگردان هاگوارتز بشم.

از اون شب به بعد، دونستم که توی هاگوارتز لازم نیست موجود ترسناکی وجود داشته باشه؛
کافیه یه دانش‌آموز گرسنه بعد از خاموشی دنبال آشپزخونه بگرده.

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صدای قدم‌هاش بدجوری‌توی سالن می‌پیچید. دقیقا مثل قدم‌های مراقب سر جلسه امتحانات. همونقدر ترسناک، همونقدر کوبنده. سالن خالی بود. خیلی خالی. اصلا امکان نداشت این سالن اینقدر خلوت باشه. توی اوج سکوت هم همیشه صدای داد و بیداد دبیرهای اعصبانی به گوش می‌رسید. حس وحشتناکی داشت. سکوت راه‌روهای مدرسه، بی‌نهایت براش غیرعادی بود. اسم این حس رو می‌دونست... "کنوپسیا" وقتی به جایی قدم می‌ذاری که قبلا شلوغ بوده، ولی الان... کاملا خلوته.

از سالن رد شد تا بره توی راه‌روها و کلاسش رو پیدا کنه. اکثر دیوارهای راه‌رو سفید و دست نخورده بود. هیچ دانش‌آموزی جرات یادگاری نوشتن رو دیوارها رو نداشت. البته، بجز بچه‌های یه کلاس. درحالی که هنوز صدای قدم‌هاش اکو می‌شد از در کلاس‌ها رد شد تا به کلاس مدنظرش برسه. کلاسی که دانش‌آموزهاش دیوارها رو پر یادگاری کرده بودن. کلاسی که یه بار کل دانش‌آموزهاش تعهد انضباطی داده بودن، کلاس خودش. کلاس همیشه شلوغ خودش.

لازم نبود خیلی دقت کنی‌، نوشته‌های روی دیوارها کاملا از چند متری مشخص بودن. شعر، یادداشت تاریخ آغاز آزمون‌ها تا برای آیندگان بمونه... و خیلی چیز‌ها دیگه. البته، شاهکار‌های اصلی توی کلاس بودن. شاهکارهایی که خودش هم توش دست داشت.

مقابل کلاس ایستاده بود. پنجره‌ی مستطیلی بدون میله‌ش به راه رو دید داشت؛ مثل همه کلاس‌ها. تنها فرق اساسیش این بود که کلی نقاشی روی شیشه کشیده شده بود. با ماژیک. انگار کسی حاضر نشده بود مضخرفات روش رو پا کنه. چه بهتر! بماند به یادگار دیگه؟! مگه نه؟

روی لب‌هاش پوزخند بی‌صدایی نشست. همزمان با تکون دادن سرش به نشونه‌ی تاسف به خاطر هنرهای همکلاسی‌هاش، دستگیره در کلاس رو گرفت و در رو باز کرد. هوای خاک‌آلود کلاس، خاطرات خاک‌آلودتری رو جلوی چشماش انداختن...

یه گله دانش آموز، وسط کلاس. صندلی‌ها کنفرانسی دور کلاس چیده شدن و فضای وسط کامل آزاده، ولی همه دقیقا روی مرکزی‌ترین نقطه‌ی کلاس نشستن و به هم حمله می‌کنن. دقیق‌تر که نگاه کنی، می‌تونی دل و روده‌ی چند پاکت چیپس و پفیلا رو اون وسط تشخیص بدی. همه اونجان تا بخورن. اتحاد این دانش‌آموزا تو خوردنه. هر روز خریدار عوض می‌شد، ولی همیشه همینا رو می‌خریدن. با یه نوشابه. یه نوشابه کوچولو. با همون نوشابه هم کل کلاس رو شفا می‌دادن.

- بیا این سهمته.

سهمش حتی یک صدم نوشابه هم نبود، اما کسی اعتراض نمی‌کرد. "هر کسی اعتراض داره زمانی که خودش می‌ره از بوفه خوراکی‌ها رو می‌گیره نوشابه بیشتری بگیره!" این قانون همه رو ساکت می‌کرد.

خاطره عوض شد. شاعر کلاس، یه شعر تازه روی دیوار کلاس نوشته بود... این بار عاشقانه! "دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردم، نگو ای بی‌رحم دلی آهن‌ربا داری." برای همه طبیعی بود. کسی حتی نمی‌خواست گزارشش رو به دفتر بده. اما خب، اون روز دفتر خودش برای گرفتن گزارش اومده بود.

دبیر پرورشی، آدم خوبی بود. با دیدن شعر کلی از وقت کلاسشون رو گرفته و هر دم به دقیقه داد می‌کشید:
- کی عاشق شده؟ بلایی به سرتون میارم عاشقی از سرتون بره...

دانش‌آموزا فقط می‌خندیدن. دبیر پرورشی با خنده و شوخی موضوع رو حل کرد. خوب بود چند روز بعد وقتی آهنگ محسن لرستانی مجمع اشعار اضافه شد، چشمش به دیوار نخورد!

خاطره‌ی دیگه. روز جشنواره غذا. همه غذا با خود آورده بودن. اون هم مثل همه. به زور غذاش رو از چنگ دبیرها کشیده بود بیرون و توی کلاس پخشش کرد. ساندوچ برده بود. هرکی می‌پرسید محتویاتش چیه، فقط دستور پخت رو می‌گفت... نمی‌گفت که احتمالا لای محتویات ساندویچ‌ها ممکنه یه قاشق غذا خوری قرار داشته باشه. خوشبختانه همه زنده موندن.

از کلاس رفت بیرون تا از بقیه خوراکی‌ها بهره‌مند شه. قربانی کلاسشون بود. اگه بعد خوردن همه‌ی اونا هنوز جون تو بدنش می‌موند بقیه هم به خوراکی‌ها سر می‌زدن. وقتی که داشت زنده برمی‌گشت، یه دست دور گردنش اومد و یکی با صدای کاملا رسا و بلندی گفت:
- دست‌پختت خوبه! میام خواستگاریت.

دهنش رو باز کرد تا کوبنده‌ترین و تخریب کننده‌ترین جوابشو به دوستش بده... که دبیر هنر با ابروی بالا رفته از پشت سرشون پیدا شد.
- مبارک باشه!

روز اردو. در مدرسه رو که باز می‌کردی اولی چیزی که می‌دیدی یه گله دانش‌آموز بود که حیاط رو با بار اشتباه گرفته بودن و با نوشابه زمزم توی لیوان بپر بپر می‌کردن. با آهنگ برقص‌آ. اون پشت، توی سایه، دونفر رو می‌دیدی که نشستن و حرف می‌زنن. شاید بهتر باشه بگم، فقط بحث می‌کنن. روی زمین نشستن و از سر رو روشون خاک می‌باره. بین همه... فقط یکی منقنعه سرشه، شاید فقط برای اون مهمه؟

اون روز نرفتن بین جمعیت. فقط بحث کردن، نه به منظور دعوا. بیشتر طوفان مغزی بود. می‌شه گفت حداقل یکی از طرفین بحث ادعا داشت بهترین روز زندگیش اون روز بوده! شاید چون طرف مقابلش رو تحسین می‌کرده؟

زمانی که از همون شش صبح تا نه شب تو مدرسه بودن. از صبح که تا یک و نیم داشتن درس می‌خوندن. اما بعد...

- بیا جوج بزن!

- مطمئنی اون لیموناد بود؟ چی به خوردمون دادی؟
- بابا از سوپر مارکت روبه‌رو گرفتم به خدا!

- بسوزونیشون پرتت می‌کنم تو همین منقل! من گشنمه.
- چقدر طبیعی. دختران مملکت دارن جوجه کباب باد می‌زنن.
- اسم کبابیمون رو چی بذاریم؟!

- آقای... سیخ مال منه نده به اون!

هیچ وقت فراموش نمی‌کنه. توی مدرسه، جوجه کباب درست کردن! مدرسه نهایت رحمتش این بود هزینه ذغال رو بده، وگرنه همه وسایل با دانش‌آموزا بود، حتی منقل و جوجه!

- میای یه دست حکم؟
- آره چرا که نه! مدیر هم دعوت کنم بیاد؟
- بابا تا الان که پاسور جمع نکرد...
- بچه‌ها! مدیر پاسورام رو گرفت برد!

- یکم خانومانه رفتار کن تو رو به مقدساتت...
- جوجه کباب با رفتار خانومانه در تضاده... خانومم!

خاطره‌های بعدی... مقنعه‌هایی که با صدای قدم‌ها تو راهرو می‌رفتن بالا و با گذشتن صدا میومدن پایین... تقلباتی که همه موفق بودن، باز کردن کتاب سر جلسه آزمون... اینا خاطرات شیرینین. اما...

هنوز دلم واسه مدرسه تنگ نشده. نمی‌خوام شروع بشه. نمی‌خوام آقا نمی‌خوام.


از کلاس زد بیرون. وقتش بود با کارنامه تحصیلیش روبه‌رو شه...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:55
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
این تمثال‌های سخت و شفاف گاه قهقهه سر می‌دهند؛ چنان که گویی نه مجسمه، که انسان‌هایی از گوشت و پوست هستند. طنین خنده‌شان در راهروی تنگ می‌پیچد و آدمی گمان می‌برد جشنواره‌ای بر پاست.
ثانیه‌ای می‌گذرد و اکنون، آوای مویه سقف سربی را می‌شکافد.
آوای زاری چنان است که گویی این پیکره‌های شیشه‌ساخت تا همین چند لحظه پیش قهقهه سر نمی‌دادند. انگار از ابتدای نقش‌زنی‌شان، ضجه می‌زدند و نالش سر می‌دادند. رعشه‌ای که در جان آدمی می‌پراکنند، خود او را هم به گریستن وامی‌دارد.
پس از لحظه‌ای درنگ، چشمه‌ی اشک‌ها می‌خشکد و این مرتبه، آه‌های سرد هستند که در راهرو طنین می‌افکنند.
دم‌های دریغ‌گونه پژواکی می‌یابند که گویا حتی دیوارهای سربی نالش می‌کنند و برودتشان را در هوای یخ‌زده می‌پراکنند.
زمانی سپری می‌شود. این مرتبه، نه آه است، نه فغان و نه پایکوبی. در سکوت، می‌توان صدای پای ابرها را نیز شنید؛ شاید هم آوای برگ‌هایی را که می‌رقصند.
دیوارهای راست ایستاده نغمه‌ی خاموشی را می‌شنوند و به نظر می‌آید که حتی زمین استوار دم فرو بسته.
ثانیه‌ای می‌پاید و ناگاه پیشانی‌های زجاجینشان چین می‌افتد.
ثانیه‌ای می‌گذرد و این بار، نوبت فریاد است که میان دیوارهای سرد و سخت طنین بیفکند. گونه‌های یخ‌زده و آبگین، اکنون به رنگ سرخ درآمده‌اند و لبان شیشه‌ای برای زمزمه‌ی واژگانی نامفهوم حرکت می‌کنند.
نسیمی از میان دیوارهای سربی می‌خزد و از میان تندیس‌ها عبور می‌کند.
فریادها متوقف می‌شوند و دگربار سکوت حاکم می‌گردد. می‌توان لبخندهای کوچکی را دید که بر لب‌های شیشه‌ای نقش بسته‌اند.
نسیم با لطافت میان تندیس‌ها می‌رقصد و دست نوازش بر سرشان می‌کشد.
باد ملایم در میان مجسمه‌ها بازی می‌کند و ملاطفتش را نثار آنان. بر ترک‌ کوچک تمثالی می‌وزد و ترمیمش می‌بخشد. رنگ روشن‌تر دیگری را به حالی مبدل می‌سازد که اندکی تیره‌تر است و با حرکت میان دستان ظریفشان، چنان می‌کند که انگشتان کشیده‌شان را در هم گره می‌شوند.
نسیم از میانشان می‌گذرد. پس از رفتنش، سرمای بیشتری راهروی فلزی را می‌آکند. می‌خندند؛ لیکن این خنده صدایی ندارد.
دو تن از آنان پلک می‌زنند. یکی پا بر زمین می‌کشد و می‌گذارد کوچک‌چشمه‌ای از زمین بجوشد.
گوشه‌چشم دیگری نیز به او می‌افتد و همان حرکت را تکرار می‌کند. چشمه بیشتر می‌گسترد؛ مخصوصا با تکرار این گام توسط دیگر تمثال‌ها.
چشمه زیرکانه تندیس‌ها را نوازش می‌کند. چند تن در آب زلال قدم برمی‌دارند و چند تن نیز بر جای خویش می‌مانند.
باریکه‌ای از آب مصرانه به سوی ساکن‌ماندگان می‌رود و با شیطنت قلقلکشان می‌دهد و آنان اندکی درنگ می‌کنند؛ اما به سرعت دوباره سخت می‌گردند.
چشمه همچنان می‌گسترد.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1405 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان: موجودِ زیر تخت


یه چیزی زیر تختم زندگی می‌کنه.

نه هیولاست، نه جن خونگی، نه حتی چیزی که بشه توی کتاب «جانوران شگفت‌انگیز و زیستگاه آن‌ها» پیداش کرد. حداقل امیدوارم این‌طور باشه، چون واقعا حوصله ندارم فردا برم کتابخونه و بفهمم اسم این چیز «موجودِ فلان‌فلان‌شده‌ی زیر تخت» بوده و از قرن دوازدهم هم وجود داشته.

اولین بار چهار شب پیش صداشو شنیدم.

"تیک تاک تیک"

یه صدای خیلی آروم، درست از زیر تخت.

اول فکر کردم صدای ساعت یکی از بچه‌هاست، ولی وقتی ازشون پرسیدم، هیچ‌کس چیزی نشنیده بود. حتی ساعت هم نداشتیم. یکی از هم‌اتاقی‌هام گفت صدا احتمالا از لوله‌های قلعه‌ست.

البته که هاگوارتز هر روز یه چیز جدید برای غافلگیر کردن آدم داره؛ اما من فکر نمیکردم صدا از لوله ها باشه.

از شب بعد، دقت کردم که صدا دقیقا از ساعت دوازده و بیست دقیقه شروع میشه.
هرشب، همون ساعت.
از فردای اون شب، وسایل کوچیکم هم شروع کردن به گم شدن.

اول یه دکمه از پیراهنم، بعد گوشه‌ی یه نامه‌ای که هنوز بازش نکرده بودم، بعد یه سنجاق مو.

هیچ‌کدوم چیز مهمی نبودن، ولی عجیب این بود که همه‌شون از داخل اتاقم ناپدید می‌شدن. نه اینکه پیداشون نکنم؛ واقعا نبودن!

پریشب یه تار مو هم پیدا کردم.
مشکی، بلند و صاف!
و قبل از اینکه بگید شاید موهای یکی از هم‌اتاقی‌هامه، باید بگم نه.
موهای هیچ‌کدومشون این‌طوری نیست.
منم موهام بلونده.

تار مو رو گذاشتم توی یه جعبه‌ی کبریت و قایمش کردم ته کشوی میزم.
دیروز صبح سه تا تار مو داخلش بود؛ من فقط یکی گذاشته بودم.
نمی‌دونم اون دوتای دیگه از کجا اومدن ولی تصمیم گرفتم فعلاً به هیچ‌کس چیزی نگم.

چون آخرین باری که به یکی از بچه‌ها گفتم فکر می‌کنم یه چیزی توی اتاقم هست، بهم پیشنهاد داد برم پیش مادام پامفری و یه معجون برای «کمبود خواب» بگیرم.

خیلی ممنون.

اما مشکل من کمبود خواب نیست!
مشکل من موجودیه که زیر تختم زندگی می‌کنه و احتمالاً داره وسایل شخصی منو جمع می‌کنه.

دیشب یه چیز عجیب‌تر هم اتفاق افتاد.
جلوی آینه‌ی خوابگاه داشتم موهامو شونه می‌کردم که دیدم تصویرم یه لحظه دیرتر حرکت کرد. فکر کردم چشمام اشتباه دیده.
دوباره امتحان کردم.
این بار همه‌چی نرمال بود.
بعد دستم رو پایین آوردم، تصویرم هم پایین آورد ولی قبلش یه لحظه بهم خیره شد.
فقط یه لحظه.
و من مطمئنم اون نگاه مال من نبود.

پس تصمیم گرفتم خودم ببینمش.
بعد از شام، وقتی همه رفتن سمت سالن عمومی، برگشتم خوابگاه و زیر تخت رو نگاه کردم، هیچی نبود، فقط گرد و خاک، چند تا جوراب گمشده و یه قورباغه‌ی کاغذی که احتمالاً یکی از بچه‌های سال اول ساخته بود.
با خودم گفتم خیلی خب، دیانا، داری دیوونه می‌شی ولی بعد صدای تیک‌تاک شروع شد.

شمع رو برداشتم و دراز کشیدم روی زمین.
نور شمع تقریبا هیچ کمکی نمی‌کرد.
فقط باعث می‌شد زیر تخت رو بهتر ببینم.
و کاش نمی‌دیدم.
چون اونجا یه جعبه‌ی کوچیک بود.
همون جعبه‌ی کبریت من.
همونی که توی کشوی میزم گذاشته بودم و هیچکس غیر از من نمی‌دونست کجاست.
دستمو دراز کردم و جعبه رو برداشتم و بازش کردم؛ پر از مو بود.
خیلی بیشتر از سه تار.

یه دفعه صدای پچ‌پچ از تاریکی اومد.

خیلی آروم، اول نفهمیدم چی می‌گه.
ولی بعد دوباره شنیدمش.
اسمم رو گفت ولی «دیانا» نبود؛ یه اسم دیگه بود. اسمی که هیچ‌وقت نشنیده بودم.
با این حال، وقتی صداش کرد، یه حس خیلی عجیبی پیدا کردم.
انگار باید اون اسم رو می‌شناختم.
بعد دستش اومد بیرون.
اول فقط انگشت‌هاشو دیدم، بلند و باریک.
پوستش تقریباً سفید بود.
آروم دستش رو جلو آورد و مچ پام رو گرفت.
جیغ نزدم، نمی‌دونم چرا.
اصلاً نترسیدم.
بدتر از اون، حس کردم قبلا بارها این کار رو کرده!
بعد چشمام رو باز کردم و دیدم توی تخت خودمم؛ صبح شده بود.
هم‌اتاقی‌هام داشتن آماده می‌شدن تا برن سر کلاس، اول خیالم راحت شد و فکر کردم همه‌اش یه خواب بوده.
تا اینکه یه کبودی دور مچ پام دیدم.

رد پنج تا انگشت خیلی باریک.
و عجیب‌تر اینکه جای انگشت‌ها اصلاً اندازه‌ی دست یه آدم نبود.

بهرحال از امشب دیگه باهاش مشکلی ندارم.
چون بلاخره برای اولین بار فهمیدم چیزی که زیر تختم زندگی می‌کنه، تمام این مدت منتظر نبوده تا من از تخت پایین بیام؛ فقط منتظر بوده که خودش به جای من روی تخت دراز بکشه.

امضا: موجودِ زیر تخت
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 03:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
موضوع: پیشگویی عاشقانه

- بهت میگم نمیشه!
- نمیشه مگه مال سوسن نبود؟
- سوسن کیه؟
- همون که یه دونه باشه، کفشای سفید پاشه!

سیبل با نگاهی خشک شده، مبهوت این روح شده بود. چون نه اون حرفای میرتل رو میفهمید نه میرتل حرفای اونو.

- سیبل! سیب... هی سیبیلو!
- چیه بابا چیه؟ سیبیلام ریخت. چی میخوای از جونم؟
- گفتم که می‌شه یه پیشگویی در مورد بختم کنی برآیند پیشگوییتم تهش بنویسی که چیشد؟ اگر امکانش هست بی‌زحمت بختم با یه آقای سیکس‌پک‌دار باز بشه که با روح بودنم مشکل نداشته باشه و بتونه باهام زیر سقف مرلینگاه زندگی کنه و مولتی میلیاردر باشه، خوشتیپم باشه و ماشین لیموزین با چهارتا بادیگارد داشته باشه و موهاشم گوجه‌ای ببنده پشت سرش و افکارشم به پختگی دامبلدور باشه و پالتوهای بلند بپوشه یا کت و شلوار ضمناً ایتالیایی هم باشه و غذای مورد علاقه‌شم قرمه سبزی باشه و مافیای قاچاق پانکراس گوسفندم باشه و توی هاگوارتزم درس خونده باشه و کراواتم ببنده حتما و عقاید سیاسی‌شم راست‌گرا باشه و دهنش همیشه بوی آدامس نعناعی بده و همیشه عطرای مردونه تلخ گرون قیمت بزنه و زمستونا برا تعطیلات بریم سواحل قناری و وقتی مردم به کمک نیاز دارن از روی ساختمونا پرواز کنه و تار بزنه با نقاب بتمن نجات‌شون بده و زاویه فک داشته باشه و قیافه‌شم عین جانی دپ دوران دزدان دریایی کارائیب نبود حداقل شبیه جیکوب الوردی باشه و وقتی میریم جنگل کباب بزنیم نفس آتشین اژدها داشته باشه و بتونه با یه فوت، آتیش روشن کنه و کباب بزنه و وقتی بچه‌دار شدیم بچه‌هامون نیمه روح نیمه تک‌شاخ باشن و مثل باباشون شغل مافیایی رو پیگیری کنن. لطفا بختمو باز کن... نبندیشا!

سیبیل های سیبل با هر کلمه ای که از دهن میرتل بیرون میومد بیشتر فر میخوردن. در حدی که پس از پایان سخنرانی و سفارش وی آی پی میرتل یه فر آفریقایی تمیز و یک دست بدون استفاده از بابیلیس و مواد نگهدارنده حاصل شده بود.
- مگه من جادوگرم؟
- اممم... نیستی؟
- هستم ولی... مگه من فالگیرم؟
- خب در واقع... نیستی؟
- چرا خب ولی مگه من سفارش بگیر توام آخه؟ مگه پیشگویی هم سفارشی میشه؟
- خب...

بیــــــنگ!

این صدا از دستگاهی روی میز شلوغ پلوغ و پر از وسیله سیبل در اومد و بلافاصله کاغذی ازش بیرون زد. سیبل با دستپاچگی دستش رو دراز کرد تا کاغذ رو هر چه سریع تر از رو دستگاه برداره ولی به دلیل شلوغی بیش از حد میز موهای فرفریش به یه میله دراز گیر کرد و کله پا شد و قبل از اینکه دستش به کاغذ برسه...
- سفارش شماره ی 2985 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی برای مادرشوهر! فوریت سفارش، 10 ایکس! مبلغ پیشنهادی 550 گالیون! سفارش رو تایید میکنید؟

میرتل در حالی که وسط زمین و هوا خشکش زده بود یه نگاه به دستگاه کرد و یه نگاه به سیبل!

سیبل در این مواقع پررو تر از این حرفا بود که کم بیاره.
- این... یه اشتباهی شده این دستگاه مشکل داره. در واقع پیشگویی هایی که قبلا کردم رو ثبت میکنه ولی سیستمش دچار اختلال...
- سفارش شماره ی 2986 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان برای مادرشوهر! فوریت سفارش، به 50 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 1000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟

این بار از سر و کله سیبل شر شر عرق میریخت. میترسید لقمه به این چرب و نرمی رو از دست بده. اون هم به خاطر اینکه نمیخواست کاری که میرتل گفته بود رو انجام بده.
- همونجوری که گفتم این دستگاه مشکل...
- سفارش شماره ی 2987 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان و ابدی برای مادرشوهر و کل خانواده اش! فوریت سفارش، به 500 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 10000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟

سیبل با شنیدن این جملات اول سرخ و سفید شد و بعد آبی و بنفش، در حالی که زیر پاش از شدت عرقی که میریخت دریاچه ای با چند ماهی توش تشکیل شده بود، اختیارشو از دست داد و با همه وجودش جیغ بنفشی کشید.
- انجامش میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!
- سفارش با موفقیت تایید شد! زمان تحویل یک ساعت دیگه با پیک جغدی پس کرایه!

میرتل هنوز مبهوت چیزی بود که میدید ولی خب اون هم از رو نرفت و صاف تو چشمای سیبل خیره شد. با اینکه سیبل همه تلاشش رو میکرد تا نگاهشو ازش بدزده ولی دزدیدن نگاه از یه روح واقعا کار سختیه چون کله میرتل درست از وسط میز بیرون اومده بود و مستقیم به سیبل دوخته شده بود. این کار انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه...
- باشه بابا باشه... سعیمو میکنم ولی بهت قولی نمیدم! اینجور چیزا ممکنه گاهی برعکس عمل کنن. نگی نگفتی ها!

میرتل ولی خوشحال تر از این بود که باقی جمله سیبل بعد از باشه رو شنیده باشه فقط بدون اینکه متوجه باشه سرش رو به نشونه تایید تکون داد.

سیبل سری تکون داد و چشماشو بست، دست هاشو چند باری دور گوی پیشگوییش چرخوند و بعد از شنیده شدن صدای دنگ بلندی یه تیکه کاغذ از دل گوی زد بیرون. سیبل با احتیاط چشماشو باز کرد و دستشو سمت کاغذ برد ولی خب بعد از دیدن اونچه روی کاغذ بود رنگش به سفید ترین سفید یخچالی ممکن در اومد.

- انقدر خوشتیپه که حسودیت شد، نه؟ میدونستم همیشه میدونستم قراره همچین مردی نصیبم بشه. بده اش ببینم!

سیبل جوری بهت زده بود که حواسش نبود کاغذ رو به موقع برگردونه تا میرتل عکس روی کاغذو نبینه!

بعد از اون به مدت دو ماه صدای جیغ و گریه های میرتل حتی برای یک ثانیه هم از در و دیوارای هاگوارتز قطع نشد!

@میرتل وارن
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 23:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عنوان: مربای تمشک و مردی با ردای لیمویی.

لیلی فکر میکرد دوشنبه ها روز شانس است. از آنجا که امروز هم دوشنبه بود و او بسیار سرحال از خواب بیدار شده بود، به سراغ میز گریفیندور رفته بود و حالا داشت خوشمزه ترین صبحانه ی هفته اش را میخورد. لیلی مقداری مربای تمشک روی نان تستش مالید و همین که خواست آن را بخورد، مری مکدانلد با کوهی از کتاب هایش کنار او نشست و چند کتاب را هم ناخواسته روی زمین انداخت.
- سلام لیلی... اوه یکی دیگه...
- سلام؟...

لیلی با تردید به مری ای که خم شده بود تا کتاب دیگری که به زمین افتاده بود را بردارد، سلام داد. مری کتاب هارا روی هم گذاشت و بلاخره صاف نشست. نفس عمیقی کشید و به میز صبحانه نگاهی انداخت. نان تستی را برداشت و در همان حال که داشت مربای مورد علاقه ی خودش را روی نان میمالید، سوالش را پرسید.
- خب... این چند روز جیمز رو ندیدی نه؟
- معلومه که نه سرش شلوغه... درگیر قهرمان بازیاشه... هر شب میره توی زمین بازی تا تمرین کنه، میگفت اگه گریفیندور این بازیو نبره نمیتونه شبا بخوابه.
- درسته ولی تو هم شیفته ی همین قهرمان بازیاش شدی مگه نه؟

لیلی لبخندی زد و در جواب فقط سکوت کرد. نان آغشته به مربای تمشکش را در دهانش گذاشت و از مزه ی شیرین و خاصش لذت برد، و باز هم در ذهنش دوشنبه هارا تحسین کرد.

- میخوای یه چیز جدید برات تعریف کنم؟
- آه... بازم ازون داستانات؟ خیلی خب ایندفعه چی برای گفتن داری..

مری خندید و شروع کرد. داستان راجب مردی بود که همیشه ردای لیمویی رنگ مسخره ای به تن دارد. مری گفت که او شخصا فکر میکند که قیافه ی این مرد مسن، با دامبلدور مو نمیزند. همچنین اشاره کرد که این مرد ممکن است برادر دوقلو و گمشده ی دامبلدور باشد، زیرا نه تنها قیافه ای شبیه به او دارد، بلکه بسیار هم از او کینه دارد. او هر ماه در روز چهاردهم، در جلوی دروازه های قلعه ظاهر میشود. در هنگام ظاهر شدن او، هوا هم بسیار غبار آلود میشود طوری که فقط ردای لیمویی و شب رنگ او در آن هوا خود نمایی کند.

- خب پس... حالا اصلا دلیلی که گفتی از دامبلدور کینه داره چیه؟
- خب گوش کن اینجاش مهمه! درواقع دلیل ظاهر شدنش جلوی قلعه اینه که تسترال هارو بدزده! هر ماه که چهاردهم میشه حداقل ۵ تا از تسترال های هاگوارتز گم میشن... میگن اون میدزدتشون چون تسترالا نماد مرگن... شاید میخواد به دامبلدور بفهمونه که یه روزی مرگ میاد اون رو هم مثل این تسترالا میبره.

لیلی بلند خندید و توجه جیمز را که ظاهرا دیشب نخوابیده بود، از آن طرف میز به خودش جلب کرد. گلویش را صاف کرد و نگاهش را دوباره به مری داد.
- اینارو... از خودت که در نیاوردی...
- نههه! معلومه که نه لیلی آخه نگاه کن... ما که نمیتونیم تسترالارو ببینیم... اما همه ی کسایی که میبیننشون میگن هرماه تعدادشون کم میشه... خب این دقیقا با داستانی که من شنیدم جور در میاد...
- خیلی خب... حالا ادامش؟
- منتظر ادامه ای؟ هی... لیلی امروز چهاردهمه!

لیلی با تعجب به مری نگاه کرد. امروز دقیقا چهاردهم بود! او میتوانست از بالای برج گریفیندور که دید نسبتا خوبی به دروازه های قلعه داشت، آمدن مرد لیمویی پوش را تماشا کند. شاید این داستان مری به واقعیت میپیوست.
- تو... میدونی دقیقا چه ساعتی یا چه زمانی ظاهر میشه؟
- خب نه دقیقا...

لیلی از جایش پرید. صبحانه ی خوشمزه اش و مری را رها کرد و به سمت تالار گریفیندور دوید. جلوی تابلوی بانوی چاق ایستاد و با عجله خواست از آن رد شود.
- خ... خب... کرمِ کدو حلوایی!!
- اشتباهه!
- منظورم بستنی وانیلی بود!
- اشتباه!
- حلزون بی خاصیت.

بانوی چاق سری تکان داد و کنار رفت. لیلی از در رد شد و سریعا خود را به بالای برج رساند. پنجره ی اتاقش را باز کرد و به دروازه ها نگاه کرد. هوا صاف صاف بود و هیچ خبری از مرد لیمویی پوش هم نبود. او امروز تنها یک کلاس نجوم و ستاره شناسی داشت که آن هم آخر شب بود و او تا شب فرصت داشت همانجا بنشیند و آمدن مرد را تماشا کند.

ساعت ها گذشت، هوا همچنان صاف بود و خبری از غبارو مه و ابر های سیاه رنگ نبود. لیلی گاهی به کتابش نگاهی می انداخت و با حرکت حتی یک برگ از روی درخت، از جای خود میپرید و احتمال آمدن او را میداد. اما حتی هنگام غروب آفتاب هم همچین اتفاقی نیوفتاد. لیلی همچنان تا شب و تا قبل از شروع شدن کلاس نجوم، کنار پنجره نشست و آخر سر، با نا امیدی راهی کلاسش شد.

لیلی با تلسکوپ به ستاره ها نگاه میکرد و به دنبال ستاره ای درخشان که پروفسور خواسته بود پیدایش کنند میگشت. مری کنار او ایستاده بود و ظاهرا تمام داستانی که امروز برای لیلی تعریف کرده بود را از یاد برده بود. اما ناگهان، هوا انگار تاریک تر شد. آسمان مه گرفته شد و دیگر حتی درخشش یک ستاره هم دیده نمیشد. مری با ذوق و خوشحالی به شانه ی لیلی زد و اورا صدا کرد.
- ببین لیلی!!

لیلی نگاهش را به پایین داد، از آن بالا حتی دید بهتری نسبت به برج گریفیندور داشت. او و مری، درخشش ردایی را دیدند که رنگش مایل به زرد بود. هردوی آنها سریعا با تلسکوپ به پایین نگاهی انداختند. مرد سر تا پا لیمویی پوشیده بود و کلاه بلندی بر سر داشت. ریش بلندش حتی بلند تر از ریش دامبلدور به نظر میرسید و شباهت بی حدو اندازه ای با او داشت. اما به نظر میرسید در همان مدت کوتاه، کار خود را کرده است زیرا حالا برگشته بود و داشت با قدم های آهسته ای آنجارا ترک میکرد.

- داره میره... هی نگاه کن اون دامبلدور نیست؟

ظاهرا آن دو، دوشنبه ی خوبی را پشت سر گذاشته بودند چون شب خود را با دید زدن دامبلدور و برادر گم شده اش گذراندند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
یک اتفاق افتضاح میتواند از سمت یک دوست سر باز کند.

همه چیز از وقتی شروع شد که کریدنس یک مجسمه عجیب به من داد. در ابتدا فکر میکردم یک اثر هنری قدیمی یا کمی ارزشمند است که برای دکور اتاقم مناسب میتواند باشد از این بگذریم اصرار های موریگان هم بی تاثیر نبود بالاخره او یک کلاغ است و عاشق چیز های براق . اشتباه اول من همین بود که فکر میکردم اشیاء جادویی نمی‌توانند آشوب بسازند.

اما ساعت ۳ بامداد، وقتی که من و موریگان در خواب ناز بودیم و هفت پادشاه را در خواب می‌دیدیم، لرزشی در اتاق احساس شد و همین من را از خواب بیدار کرد. صدا صدای زلزله نبود بلکه فرکانس صدای آن مجسمه بود ، صدایی که انگا با پتک به داخل سرت میکوبند.

قوقولی قوقو...قوقولی قوقو...

اول موریگان سعی کرد با نوک زدن به سرش صدای او را قطع کند ولی بی اثر بود بعد من به سمت او ورد سکوت پرت کردم ولی این هم بی فایده بود. حتی من و موریگان سعی کردیم او را داخل یک گنجه بگذاریم تا صدایش را نشنویم ولی او از صندق بیرون آمد.
انگار که هیچ چیز بر روی این موجود بی‌فایده اثر نداشت.

هر کاری که میکردیم این مجسمه خفه نمیشد پس به سراغ راهی جدی و علمی رفتیم.

این موجود را در وسط اتاق گذاشتیم و با ماده ای چسبناک به زمین چسباندیمش بعد با یک حباب جادویی دورش را پوشاندیم.
بخاطر اینکه در دفعات قبل موفق نبودیم حدود نیم ساعت منتظر ماندیم و وقتی دیدیم ابن خروس بی محل ساکت شده است رفتیم و خوابیدیم ؛ البته چه خوابیدنی؟ دو ساعت دیگر میشد ۷ صبح و باید از خواب بیدار میشدیم.



توصیه به سایرین: اگر کریدنس چیزی به شما داد، قبل از پذیرفتن حتما با یک متخصص امنیت جادویی مشورت کنید.

پی نوشت برای کریدنس بربون: با بد موجوداتی در افتادی.


@کریدنس بربون
انتقام برای کسایی که مظلوم واقع شدن نیست، برای کساییه که قدرت دارن!
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان: آبرفورث و درس؟؟؟

سال سوم بود که تصمیم گرفتم برای امتحان تغییرشکل درس بخوانم.

هنوز دقیقاً نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود. احتمالاً یکی از نفرین‌های قلعه اشتباهی به من خورده بود.

در هر صورت، یک کتاب برداشتم و نشستم به درس خواندن.

حدود ده دقیقه بعد یکی از هم‌اتاقی‌هایم وارد شد.

نگاهی به من کرد.

نگاهی به کتاب کرد.

دوباره به من نگاه کرد.

بعد بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد با دو نفر دیگر برگشت.

یکی‌شان پرسید:

«خودشه؟»

آن یکی گفت:

«فکر کنم.»

سومی گفت:

«نه بابا. آبرفورث که درس نمی‌خونه.»

راستش را بخواهید، استدلال محکمی بود.

روز بعد سر کلاس دستم را بالا بردم.

استاد چند ثانیه صبر کرد.

بعد گفت:

«بله؟ کسی که پشت آبرفورث نشته، می تونی بپرسی»

گفتم:

«من بودم استاد.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد عینکش را برداشت.

تمیزش کرد.

دوباره به من نگاه کرد.

و گفت:

«دوباره دستت رو بیار بالا.»

وقتی دوباره دستم رو بردم بالا دوباره عینکش رو برداشت
تمیز کرد
دوباره گذاشت

«ببین پسرم، اگر گروگان گرفته شدی فقط یه اشاره بکن.»

گفتم:

«فقط یه سوال داشتم همین.»

بعد خیلی سریع رفت و خودش رو رسوند به حیاط

نه خیر انگار هنوز آخر الزمان نشده بود

معلم برگشت سر کلاس: خب می تونی سوالت رو بپرسی

_امتحانمون کی هست؟

معلم دوباره چشمانش گرد شد و گفت

بهتره بری درمانگاه

رفتم و حدود 10 دقیقه بعد برگشتم
_چرا برگشتی؟

_خب سالم بودم گفت که کاملا سالمی

معلم نگاهی به من کرد و بعد به حیاط یه نگاه انداخت

پشتش رو به من و خودش رو رو به تخته کرد و گفت:

_نگران کننده تر شد
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1405 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق نشیمن و نون خرمایی

امشب دیر به خوابگاه برگشتم چون برای تنبیه داشتم در مرتب کردن یک اتاق آرشیو کمک می‌کردم که به خودی خود، تنبیه ناخوش‌آیندی نیست. وقتی به خوابگاه رسیدم، یادم اومد که صبحونه و ناهار هم نخوردم. برای صبحانه خواب موندم و موقع ناهار داشتم تکالیف عقب افتاده‌ام رو انجام میدادم.

همه توی اتاقاشون خواب می‌بینن و اتاق نشیمن خوابگاه، پر از باقی‌مونده‌ی یک جشن کوچیک به‌نظر می‌رسه. ظرف‌های بیسکوییت و کیک و شیرینی با لیوان‌های نیمه‌پر نوشیدنی.

با این وجود، جرات نمیکنم از هیچکدوم بخورم چون می‌ترسم خوراکی‌های جادویی با شوخی‌های نه‌چندان خوش‌آیندی بینشون باشه. معده‌ام درد می‌کشه و می‌دونم که نمی‌تونم تا صبح تحمل کنم. به یکی از بیسکوییت‌ها ناخونک می‌زنم اما با دیدن یه ناخون مصنوعی در گوشه‌ی بشقاب، دوباره ازشون دست می‌کشم.

در همین حین، یکی از دخترای خوابگاه رو میبینم که از پله‌ها پایین میاد و ظاهرا قصد درس خوندن داره. اسمش رو درست یادم نمیاد اما چند باری باهاش صحبت کردم و می‌دونم مصمم هست تا یک پزشک جادوگر بشه.

شاید اگر هر فرد دیگه‌ای بود خجالت میکشیدم اما بنا به دلایلی به‌راحتی به سمتش میرم و میگم: «خیلی گرسنه هستم خانوم دکتر، بیسکوییتی چیزی داری که بهم بدی؟»

بنا به دلایلی که نمی‌فهمم، اون هم باهام احساس راحتی داره و نیازم رو درک میکنه. یه بسته نون خرمایی رو از اتاقش میاره و باز میکنه و با هم مشغول خوردن میشیم. ظاهرا بودن من اذیتش نمیکنه و همزمان مشغول درس خوندن میشه و من هم در آرامش، از خوردن نون خرمایی نرم و شیرین لذت میبرم.

می‌دونم که به رغم تلاش زیاد، از خودش ناراضیه و به‌عنوان فردی که اصیل‌زاده نیست، تلاش زیادی برای جا انداختن خودش در محیط جدید انجام داده و رفتارهای بد زیادیو هم تحمل کرده. دوستاش متهمش کردن که حسود و بدخواهه و شایعاتی درمورد تواناییش در تبدیل شدن به یک حیوون شوم وجود داره. بعضیا میگن میتونه تبدیل به یه مار سبز رنگ بشه اما خودش منکر قضیه است.

اما اون همین الانش هم یکی از بهترین‌های مدرسه است و آینده‌ی روشنی می‌تونه داشته باشه؛ استادا دوستش دارن و کلی برای گروهمون امتیاز کسب کرده. یه هسته‌ی مولد و خلاق رو نمیشه با هزارجور حرف و لباس زشت هم خراب کرد. خنده داره ولی اون مثل این نون خرمایی هاست که در ظاهر شبیه یه توپ خمیری پر از نشاسته هستن ولی افرادی که بهشون نیاز دادن، استعدادشون رو کشف میکنن.

بعد از صحبت‌هایی که باهاش داشتم دیگه نمی‌تونم به حرفایی که درمورد اخلاق و مقاصدش میزنن اهمیت بدم. صرفا از خودم می‌پرسم با اینهمه لباس زشتی که زندگی داره به تنم میکنه و منو مسخره‌ی دیگران کرده، با اینهمه نفرت و کینه‌ای که از خانواده و جامعه‌ دریافت میکنم، آیا هسته‌ی خلاق و مولدی هم درونم هست که بتونه نجاتم بده؟
پاسخ: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان:بهش فکر نکردم

هفته پیش بود. روز سه‌شنبه. بارم خلوت بود. فقط چندتایی مشتری ثابت داشتند توی گوشه‌شان عسلک می‌خوردند و حرف می‌زدند. من هم نشسته بودم پشت میز، داشتم لیوان‌ها را تمیز می‌کردم. کار همیشگی. کسل‌کننده. تا اینکه در باز شد.

یک پسر ریونکلاوی آمد داخل. یقه لباسش مرتب بود، موهایش شانه خورده، عینک ته‌استکانی به چشم داشت. همان اول کار، دلم شور زد. این بچه‌های ریونکلاو یک جور دیگرند. همیشه فکر می‌کنند باهوش‌ترین آدم عالمند. گاهی حق هم دارند. ولی بیشتر اوقات نه.

گفتم آهای، اینجا بار است. تو چند سالته؟

گفت پانزده. ولی نگران نباشید آقای دامبلدور، من برای سنم چیزهای زیادی می‌دانم.

گفتم همه بچه‌های پانزده ساله این را فکر می‌کنند. بعد گفتم چی می‌خواهی؟ عسلک داغ؟ آب کدو؟ یک چیزی؟

گفت نه. من یک سوال دارم.

گفتم بپرس. ولی اگر سوال‌ت درباره پروفسور اسنیپ باشد که چرا همیشه سیاه می‌پوشد، جوابش این است که آدم بی‌حوصله سیاه می‌پوشد تا مجبور نباشد صبح فکر کند چه رنگی بپوشد.

پسرک خندید. بعد قیافه‌اش جدی شد. عینکش را بالا زد. یک نفس عمیق کشید و گفت: "آقای دامبلدور، من چند روز است که دارم به این موضوع فکر می‌کنم و حسابی کلافه شدم. اگر من قاطی کنم یک قورباغه شکلاتی با یک جادوگر کارت‌بازی، چی به دست می‌آید؟"

نگاهش کردم. فکر کردم شوخی می‌کند. نه. داشت جدی نگاهم می‌کرد. همان چشم‌های پشت عینک ته‌استکانی.

گفتم: "پسر جان، تو زیر پل غذا خوردی؟"

گفت: "نه. من فقط کنجکاوم. ببینید، قورباغه شکلاتی خاصیت جهیدن دارد. جادوگر کارت‌بازی هم خاصیت ورق زدن و کلک زدن. اگر این دو را قاطی کنیم، چه موجودی درست می‌شود؟"

گفتم: "یک قورباغه که ورق بازی می‌کند؟"

گفت: "نه نه نه. یک قورباغه که کارت بازی می‌کند! فرق دارد! قورباغه‌ای که شعبده‌باز است. می‌شود گفت قورباغه جادوگر. یک جادوگر قورباغه‌ای."

گفتم: "این که قاطی کردن نبود. این بود که یک قورباغه را گذاشتی لباس جادوگر پوشاندی."

پسرک پرید: "دقیقاً! یعنی جواب این است؟ پس من درست فکر می‌کردم!"

گفتم: "نه بابا. تو اصلاً فکر نکردی. تو یک مشت حرف بی‌ربط به هم چسباندی و اسمش را گذاشتی سوال."

پسرک ناراحت شد. عینکش را برداشت، پاک کرد، دوباره گذاشت. یک کم فکر کرد. بعد گفت: "باشه. پس فرض کنید من دو تا قورباغه دارم. یک قورباغه معمولی و یک قورباغه شکلاتی. اگر آن دو را با هم قاطی کنم..."

گفتم: "می‌شود دو تا قورباغه."

گفت: "نه! یک قورباغه شکلاتی معمولی!"

گفتم: "قورباغه شکلاتی معمولی دیگر چه معنی دارد؟ معمولی که شکلاتی نیست. شکلاتی که معمولی نیست."

پسرک شروع کرد به خندیدن. نه از روی خوش‌حالی، از روی بی‌چارگی. همان خنده‌ای که آدم وقتی می‌فهمد در یک راه بی‌نهایت گم شده، سر می‌دهد.

یک لیوان عسلک داغ ریختم، چند تا قورباغه شکلاتی هم انداختم توی نعلبکی، بردم گذاشتم جلوش. گفتم: "بخور. قند بیار بالا. مغزت دوباره راه بیفتد."

پسرک قورباغه را برداشت. نگاهش کرد. گفت: "آقای دامبلدور، ریونکلاوها همیشه فکر می‌کنند باهوش‌ترینند. راستش من این سوال را از همه استادها پرسیده‌ام. فلوییک گفت شاید. ویکتور گفت نه. اسنیپ نگاهم کرد و گفت نمره سراشیبی می‌گیرم. فقط شما نشستید و جدی جواب دادید."

گفتم: "من که جواب ندادم. فقط گفتم احمق نباش."

پسرک خندید. گفت: "دقیقاً. یعنی همین جواب کافی بود."

بعد قورباغه را انداخت توی دهانش، قورت داد، گفت "ممنون"، بلند شد و رفت سمت در.

دم در ایستاد. برگشت. گفت: "آقای دامبلدور، جوابتان را پیدا کردم."

گفتم: "چه جوابی؟"

گفت: "اگر قورباغه شکلاتی با جادوگر کارت‌بازی قاطی شود، می‌شود من."

و رفت.

نگاه کردم به در که بسته شد. بعد نگاه کردم به مشتری‌های ثابت بارم. پیرمردها داشتند به هم نگاه می‌کردند. یکی از آنها، که همیشه گوشه می‌نشیند و چیزی نمی‌گوید، آهی کشید و گفت: "آبرفورث جان، ریونکلاوها واقعاً عجیب‌اند."

گفتم: "جواد جان، اینها نه عجیب‌اند، نه معمولی. اینها گیر کردهاند توی یک جای عجیب بین قورباغه و کارت بازی."

همه خندیدند. من هم خندیدم. بعد رفتم پشت میز، یک قورباغه شکلاتی برداشتم، نگاهش کردم. یک لحظه دلم خواست بپرسمش که تو چه فکری می‌کنی. ولی بعد گفتم احمق نباش آبرفورث، قورباغه که حرف نمی‌زند.

تا وقتی گذاشتمش توی دهانم، حس کردم یک چیزی توی گلوم گفت: "من یک جادوگرم."

تف کردم انداختمش زمین. قورباغه پرید رفت زیر کمد.

تا یک ساعت بعد، صدای قورباغه می‌آمد که می‌گفت "قلاب‌باز، ورق‌باز، هفت خاج، دلبر، سرباز."

شب که بار را بستم، کمد را جابه‌جا کردم. قورباغه نبود. رفته بود. یک ورق بازی هم توی آن گوشه مانده بود. ورق سرباز.

برش داشتم گذاشتم توی جیبم. حالا هر وقت دلم می‌گیرد، می‌آورم نگاهش می‌کنم و یاد آن پسر ریونکلاوی می‌افتم که آمد توی بارم و با دو تا قورباغه حسابی سرم را سوزاند.

بگذریم. قلمم گرفت. خسته شدم.

آبرفورث دامبلدور
(همان کسی که هرگز در زندگی‌اش قورباغه را با جادوگر قاطی نکرده، و به شما ریونکلاوهای عزیز هم توصیه می‌کند نکنید)

افرادی که لایک کردند

" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦