× پست پایانی سوژه ×
لوسیوس با شنیدن این حرف با خشم میاد به دابی چشمغرهای بره بلکه جن خونگی بترسه و خرابکاریشو برگردونه سرجاش، اما قبل از این که حتی چرخش سر لوسیوس بخواد کامل بشه، صدای پاق آپارات دابی شنیده میشه و نتیجه این میشه که سرِ چرخیدهی لوسیوس، به جای چشم تو چشم شدن با دابی، با بلاتریکس چشم تو چشم میشه. چشمغره هم حتی برعکس میشه و این بلاتریکس بود که با نگاهش داشت لوسیوس رو بابت پرورش چنین جن خونگیای از وسط نصف میکرد.
رئیس میمونا که خیال میکنه حسابی اطلاعات نابی دریافت کرده که قراره باعث بشه اون بتونه پادشاهی تمام میمونای جنگل رو برعهده بگیره، رو به لشگر میمونای جدیدش یعنی مرگخوارا میکنه:
- نارگیل رو که داریم، اما برای بدست آوردن شیر، شما باید کار کنید تا گولار در بیارین و برام شیر بخرین!

مرگخوارا با تعجب نگاهی به هم میندازن. یعنی کسب درآمد میمونا به چه شکل بود؟ شاید بهتر بود به جای پیشرفت در مذاکرات و رسیدن به این مرحله، کاری میکردن تا در مرحلهی نارگیل توقف طولانیمدتی حاصل بشه.
- حتما رئیس. فقط این که نارگیلتون هنوز نارسه. باید کلی صبر کنیم تا آبدار بشه که اونم اگه ازش مراقبتهای ویژه نشه شاید خراب بشه و شما هم که نمیخواین شیر نارگیل خراب بخورین تا مبادا حالتون بد بشه یا زبونم لال بمیرین؟

رئیس میمونا نمیخواست، اما معنای صبر کردن رو هم نمیدونست. خب چون میمون بود و خیلی عقل نداشت. پس تنها چند ثانیه رو به سکوت میگذرونه که به خیال خودش به اندازه کافی صبر کرده و بعد رو به مرگخوارا میگه.
- صبر کردم. نارگیلم رسید! قاچش کنین!

- بلاتریکس ما رو میخواهی قاچ کنی؟

این صدا متعلق به لرد سیاه بود که ناگهان همراه با لشگر میمونیش سر رسیده بود. یکیشون مستقیم رو سرش نشسته بود و سرگرم جدا کردن شپشهای سرش بود. اگه میپرسین آخه لرد مو نداره که بخواد شپش داشته باشه، پاسخ تنها میتونه همدردی بیشتر با لرد باشه که دلیلی برای جا خوش کردن یک میمون رو سرش نبود، ولی خب میمون بود و خیلی نمیفهمید.
سر مرگخوارا به صورت اتوماتیکوار به سمت لردی میچرخه که خب... یک میزان با میمونِ روی سرش ابهتش رو از دست داده بود و بیشتر چهرهای خندهدار به خودش گرفته بود. اما مرگخوارا چون میدونستن که هر خنده معادل با یک ماه شکنجهس، به زور جلوی خودشونو میگیرن تا به اربابشون نخندن.
- ما دیگر نمیخواهیم لرد جنگلی باشیم. بلایمان را به همراه مرگخوارانمان برمیداریم و از اینجا میرویم. این میمونهایت هم برای خودت!

لرد ضمن گفتن این حرف، نگاهشو به مرگخواراش میندازه که معلوم بود عضلات صورتشون در تلاش زیادی برای پنهان کردن خندهشون هستن. اما الان نکتهی مهم چیز دیگهای بود که گویا مرگخوارا داشتن در نمیابیدن.
- گفتیم این میمونها هم برای خودت!

بلاتریکس که میبینه دو گالیونی مرگخوارا نمیفته، خودش جلو میاد و میمون رو از روی سر لرد برمیداره و تلپی میذاردش رو سر رئیس میمونا. میمون بدون این که متوجه بشه محل قرارگیریش عوض شده، حالا به جدا کردن شپش سر رئیس میمونا مشغول میشه.
- اینم نارگیل جدیدت که خیلی هم خوب رسیده!

قبل از این که رئیس میمونا بتونه میمونِ روی سرشو برداره تا بعدش به لرد و مرگخواراش اعتراض کنه، مرگخوارا خوشحال از این که دیگه قرار نیست جنگلی باشن و یه میمون رئیسشون باشه، به سمت لرد میرن و در چشم زدنی صدای پاقی میاد و همهشون جنگل رو به مقصد خانه ریدلها ترک میکنن.
و اینچنین میشه که رئیس میمونا میمونه با متدهای آموزشی جدید دابی بهش که باعث میشه خیلی زود نسلشون ور بیفته و منقرض بشن!
× پایان سوژه ×