بریده ای از خاطراتِ
هیچ کس نمی دانست اولین نفری که آن جوکِ بی مزه را برای
تعریف کرد، کدام شکلک بود. فقط نتیجه اش بود که تاریخساز شد.از آن روز، کمرِ این بیچاره
دیگر راست نشد. نه بخاطر اینکه ستون فقراتش مشکلی پیدا کرده باشد. نه، اتفاقاً ستون فقراتش از بسیاری از شکلکهای دیگر هم سالمتر بود. مشکل از خنده بود. خندهای که مثل سکسکه به جانش افتاده بود و ولکن هم نبود.
یک لحظه صاف می ایستاد، بعد یادِ یک تکه از همان جوک می افتاد و تا کمر خم می شد. چند ثانیه بعد با هزار بدبختی دوباره خودش را جمعوجور میکرد، نفس عمیقی میکشید و قیافهای به خودش میگرفت که یعنی «تمام شد.»
ولی تمام نشد؛ باز هم یک قسمتِ دیگر یادش آمد. ووی ووی ووی
شکلک ها مدتی سعی کردند به دستورِ کدخدایشان که ایشون
بودند، آرامَش کنند.
سعی کرد با خنده ملایم، جو را آرام کند.
پنج دقیقه تمام بدون هیچ واکنشی روبهرویش ایستاد؛ شاید خنده از رو برود.
آنقدر پلک زد که پلک هایش از کار افتادند و تبدیل شد به
.
آنقدر چشم هایش را چرخاند که چشم هایش رفتند مرخصی استعلاجی.
آنقدر خشن بغل می کرد که نزدیک بود پیچ هایش هرز شوند.
کلی خودزنی کرد.
که مغرور بود و می خواست توانایی اش را اثبات کند، آمد نمایش اجرا کند، که در اواسطِ راه توسطِ
که به این شکل
در آمده بود، از صحنه پرت می شود بیرون. چند تایی از شکلک ها پس از این پست دیگر به حالتِ قبلشان باز نگشتند و
و
ماندند.
چند دفعه جنگ طلبی کرد و بعدش رفت خجالت بکشد تا
بیاید و خجالتش را رنگ کند.
هم آمده بود.
ها هم بودند. محفلی ها هم تا رایحه تاریکی به مشامشان خورد آمدند تا مرگخواران را این طوری
بغل کنند و به راه راست هدایت؛ اما
که هری پاتر را دیده بود، حاضر نشد بغل شود و چوبدستی اش را بیرون آورد
و ندای «دِ بمیر دیگه لا مصب!» سر داد. دابی هم فریاد زد: «دابی بد!»
. دامبل
بدو بدو رفت سراغِ مرگخواران و هر کسی را می دید
بغل می کرد و آنقدر فشار می داد که پدرِ استخوان های طرف در می آمد. سیریوس هم که اوضاع را بر وفقِ مراد می دید، چوبدستی در نیاورد و شکلکِ
را روی صورتش نصب کرد تا روی خدمتگزارانِ تاریکی را کم کند. از آن طرف بلاتریکس سیریوس را دید و گفت: «من مگه اینو نکشته بودم؟
» پس راه افتاد
به سمتِ پسرخاله اش اما وسطِ راه لیز خورد و سیریوس یهویی این شکلی شد
اما
با دیدنِ تلاش مفتضحانه بقیه شکلک ها فقط ووی ووی وویِ خنده اش بیشتر می شد.
آخرِ سر، شورای عالی شکلک ها جلسه ای تشکیل داد
و بعد از سه ساعت بحث، چهار ساعت مشورت و یک ربع سکوت معنادار
، رأی نهایی صادر شد:نقل قول:
«ولش کنید.»
از آن روز به بعد، هر وقت کاربری او را وسط پستش میگذاشت، شکلکهای دیگر میفهمیدند که باز هم قرار است این موجود بینوا باید تا زمانی که کاربری در آن صفحه حضور دارد، مثل فنر معیوب، هی خم شود، صاف شود، خم شود، صاف شود...
و احتمالاً خودش هم دیگر یادش نباشد اصلِ جوک چه بوده؛ فقط خنده مانده بود، مثل بدهیای که هیچوقت تسویه نمیشود.
ووی ووی ووی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



یک مبارز حرفهای بود و توی مسابقههاش، ملت به این شکل
تشویقش میکردن.
پارتیکن مملکت بود و همیشه به عنوان دیجی یا رقاص به مهمونیها دعوت میشد. حتی میشد برادرایی که اینطوری
با هم دعوا میکردن رو دید؛ که البته همیشه با اردنگیای که از طرف مادرشون به این شکل
میخوردن، دعواشون تموم میشد.
که داشت از جنگل رد میشد، توی مسیر تنگ و تاریک و ترسناک گم میشه و ناخودآگاه به کلبهی
بالش بازیمیکنن، با همدیگه نوشیدنی
میخورن و کلی خوش میگذرونن. 
میشه و همیشه رقصان و شادان توی شهر شکلکها با دوستهاش زندگی میکنه.



