کلاه @دابی!
دابی آن شب تصمیم گرفته بود کاری را انجام بدهد که از نظر خودش بسیار مهم بود، بسیار خطرناک بود و احتمالاً اگر هر جادوگر عاقلی از آن باخبر میشد، اول ابرویش را بالا میانداخت و بعد آرام آرام از دابی فاصله میگرفت.
دابی میخواست یک کیک درست کند. نه یک کیک معمولی. یک کیک باشکوه، مجلسی و آنقدر بزرگ که اگر لازم میشد، خودش را پشت آن پنهان کند و تا سه روز کسی پیدایش نکند.
البته دابی در آشپزی تجربه چندانی نداشت. آخرین تجربهاش مربوط به روزی میشد که تصمیم گرفته بود برای خودش سوپ درست کند و به دلایلی که هنوز برای خودش هم روشن نبود، سوپ در نهایت روی سقف آشپزخانه قرار گرفته بود! اما دابی آدمی نبود که اجازه بدهد یک شکست کوچک، جلوی رؤیاهای بزرگش را بگیرد. مخصوصاً وقتی آن رؤیا شامل مقدار قابل توجهی خامه و شکر بود.
آشپزخانه در آن ساعت تقریباً خالی بود. چراغهای زردرنگ، میزهای چوبی و دیگهایی که در سکوت کنار دیوار ایستاده بودند، همه چیز را طوری نشان میدادند که انگار آشپزخانه هم ترجیح میداد در این ماجرا دخالتی نداشته باشد. دابی چهارپایهای زیر پایش گذاشته بود و با جدیت تمام به یک کاسهی بزرگ نگاه میکرد.
روی میز، آرد ریخته بود. کنار آرد، تخممرغ شکستهای قرار داشت که نیمی از آن روی میز و نیم دیگرش روی گوش دابی بود. کمی شکر روی زمین پخش شده بود و یک قاشق هم به شکلی کاملاً نامشخص داخل پارچ آب گیر کرده بود. تنها چیزی که هنوز سالم مانده بود، خود دابی بود؛ و با توجه به سابقهی آشپزیاش، این وضعیت احتمالاً موقتی بود.
دابی دستهایش را به کمر زد و با رضایت به شاهکار نیمهکارهاش نگاه کرد.
- دابی حتماً تانست درست کند!
و سرش را با اعتمادبهنفسی تکان داد که بیشتر مناسب فرماندهی ارتش DA. 2 بود تا پختن کیک. بعد، بدون آنکه دلیل مشخصی داشته باشد، سه قاشق شکر دیگر داخل کاسه ریخت. چند لحظه مکث کرد. به شکرها نگاه کرد. سپس سهچهار قاشق دیگر هم اضافه کرد، چون دابی به این نتیجه رسیده بود که کیک هرچه شیرینتر باشد، حتماً بهتر است. این نتیجهگیری از نظر علمی هیچ پایهای نداشت، اما دابی هم ظاهراً اعتقاد چندانی به علم نداشت.
مشکل اصلی زمانی شروع شد که دابی تصمیم گرفت مواد را هم بزند. ابتدا با قاشق شروع کرد. بعد با دو قاشق. بعد به این نتیجه رسید که دو قاشق برای چنین کار مهمی کافی نیست و یک ملاقه برداشت. ملاقه در کاسه چرخید و مقدار قابل توجهی از مخلوط کیک را به اطراف پرتاب کرد. دیوار سفید شد. میز سفید شد. زمین سفید شد. دماغ دابی هم سفید شد. دابی چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد به انعکاس خودش روی سطح براق قابلمه نگاه کرد. موجود کوچکی با دو گوش بزرگ و صورتی، دماغی پوشیده از آرد و چشمانی که آشکارا از تصمیمات صاحبشان رضایت نداشتند، به او خیره شده بود.
- کیک قربان داشت به جاهای خوبخوب رسید!
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد. دابی خشک شد. ملاقه هنوز در دستش بود و یک قطره از مخلوط کیک هم از نوک آن آویزان مانده بود. قدمها نزدیکتر شدند.
او ملاقه را روی میز گذاشت، سریع از چهارپایه پایین آمد و پشت یک دیگ بزرگ پنهان شد. گوشهایش از لبهی دیگ بیرون مانده بودند، اما دابی ظاهراً معتقد بود اگر خودش کسی را نبیند، دیگران هم نمیتوانند او را ببینند. قدمها درست پشت در متوقف شدند.
دابی نفسش را حبس کرد.
دستگیرهی در پایین رفت.
و درست در همان لحظه، کیکی که هنوز حتی وارد فر نشده بود، با صدایی آرام از داخل کاسه بالا آمد و روی زمین افتاد.
دابی چشمهایش را بست.
- انگار کیک قربان هم خواست پناه گرفت!
کیک قربان نترسید!
دابی از جا بلند شد. پرید روی میز و در همان لحظهای که در باز شد، پرید روی فرد ناشناس و آنقدر اردنگی حوالهاش کرد که طرف رفت خانهشان آبهویج بنوشد!
- دابی کیک قربان رو نجات داد!
دابی خوب!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



