جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

90 کاربر(ها) آنلاین هستند (65 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] کلاه‌فروشی جادویی کریستی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: امروز ساعت 10:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

کلاه @دابی!

دابی آن شب تصمیم گرفته بود کاری را انجام بدهد که از نظر خودش بسیار مهم بود، بسیار خطرناک بود و احتمالاً اگر هر جادوگر عاقلی از آن باخبر می‌شد، اول ابرویش را بالا می‌انداخت و بعد آرام آرام از دابی فاصله می‌گرفت.

دابی می‌خواست یک کیک درست کند. نه یک کیک معمولی. یک کیک باشکوه، مجلسی و آن‌قدر بزرگ که اگر لازم می‌شد، خودش را پشت آن پنهان کند و تا سه روز کسی پیدایش نکند.

البته دابی در آشپزی تجربه چندانی نداشت. آخرین تجربه‌اش مربوط به روزی می‌شد که تصمیم گرفته بود برای خودش سوپ درست کند و به دلایلی که هنوز برای خودش هم روشن نبود، سوپ در نهایت روی سقف آشپزخانه قرار گرفته بود! اما دابی آدمی نبود که اجازه بدهد یک شکست کوچک، جلوی رؤیاهای بزرگش را بگیرد. مخصوصاً وقتی آن رؤیا شامل مقدار قابل توجهی خامه و شکر بود.

آشپزخانه در آن ساعت تقریباً خالی بود. چراغ‌های زردرنگ، میزهای چوبی و دیگ‌هایی که در سکوت کنار دیوار ایستاده بودند، همه چیز را طوری نشان می‌دادند که انگار آشپزخانه هم ترجیح می‌داد در این ماجرا دخالتی نداشته باشد. دابی چهارپایه‌ای زیر پایش گذاشته بود و با جدیت تمام به یک کاسه‌ی بزرگ نگاه می‌کرد.

روی میز، آرد ریخته بود. کنار آرد، تخم‌مرغ شکسته‌ای قرار داشت که نیمی از آن روی میز و نیم دیگرش روی گوش دابی بود. کمی شکر روی زمین پخش شده بود و یک قاشق هم به شکلی کاملاً نامشخص داخل پارچ آب گیر کرده بود. تنها چیزی که هنوز سالم مانده بود، خود دابی بود؛ و با توجه به سابقه‌ی آشپزی‌اش، این وضعیت احتمالاً موقتی بود.

دابی دست‌هایش را به کمر زد و با رضایت به شاهکار نیمه‌کاره‌اش نگاه کرد.

- دابی حتماً تانست درست کند!

و سرش را با اعتمادبه‌نفسی تکان داد که بیشتر مناسب فرماندهی ارتش DA. 2 بود تا پختن کیک. بعد، بدون آن‌که دلیل مشخصی داشته باشد، سه قاشق شکر دیگر داخل کاسه ریخت. چند لحظه مکث کرد. به شکرها نگاه کرد. سپس  سه‌چهار قاشق دیگر هم اضافه کرد، چون دابی به این نتیجه رسیده بود که کیک هرچه شیرین‌تر باشد، حتماً بهتر است. این نتیجه‌گیری از نظر علمی هیچ پایه‌ای نداشت، اما دابی هم ظاهراً اعتقاد چندانی به علم نداشت.

مشکل اصلی زمانی شروع شد که دابی تصمیم گرفت مواد را هم بزند. ابتدا با قاشق شروع کرد. بعد با دو قاشق. بعد به این نتیجه رسید که دو قاشق برای چنین کار مهمی کافی نیست و یک ملاقه برداشت. ملاقه در کاسه چرخید و مقدار قابل توجهی از مخلوط کیک را به اطراف پرتاب کرد. دیوار سفید شد. میز سفید شد. زمین سفید شد. دماغ دابی هم سفید شد. دابی چند ثانیه بی‌حرکت ماند و بعد به انعکاس خودش روی سطح براق قابلمه نگاه کرد. موجود کوچکی با دو گوش بزرگ و صورتی، دماغی پوشیده از آرد و چشمانی که آشکارا از تصمیمات صاحبشان رضایت نداشتند، به او خیره شده بود.

- کیک قربان داشت به جاهای خوب‌خوب رسید!

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. دابی خشک شد. ملاقه هنوز در دستش بود و یک قطره از مخلوط کیک هم از نوک آن آویزان مانده بود. قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. 

او ملاقه را روی میز گذاشت، سریع از چهارپایه پایین آمد و پشت یک دیگ بزرگ پنهان شد. گوش‌هایش از لبه‌ی دیگ بیرون مانده بودند، اما دابی ظاهراً معتقد بود اگر خودش کسی را نبیند، دیگران هم نمی‌توانند او را ببینند. قدم‌ها درست پشت در متوقف شدند.

دابی نفسش را حبس کرد.

دستگیره‌ی در پایین رفت.

و درست در همان لحظه، کیکی که هنوز حتی وارد فر نشده بود، با صدایی آرام از داخل کاسه بالا آمد و روی زمین افتاد.

دابی چشم‌هایش را بست.

- انگار کیک قربان هم خواست پناه گرفت! کیک قربان نترسید!

دابی از جا بلند شد. پرید روی میز و در همان لحظه‌ای که در باز شد، پرید روی فرد ناشناس و آن‌قدر اردنگی حواله‌اش کرد که طرف رفت خانه‌شان آب‌هویج بنوشد!

- دابی کیک قربان رو نجات داد! دابی خوب! 

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 11:21:33
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 11:23:03
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/14 12:55:55
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه آلبوس دامبلدور

ساعت ۵:۱۷ صبح، دفتر مدیر. من، آلبوس دامبلدور، با چشمانی که هنوز بویِ خوابِ شبِ قبل را می‌داد، پشت میزِ چند صدساله‌ام نشسته بودم و به یک جعبه‌ی آبنباتِ لیمویی خالی خیره بودم. نه از غم، نه از عصبانیت، بلکه از این که دیشب، به طرزِ غیرقابل‌توجیهی، تمامِ آبنبات‌هایم را خورده بودم و حالا، با یک فنجان چایِ تلخ و یک جعبه‌ی خالی، باید روزم را شروع می‌کردم. فاجعه‌ای به مراتب بزرگ‌تر از ظهورِ لرد سیاه.

همان‌طور که داشتم تلاش می‌کردم با چای، طعمِ آبنبات را در ذهنم بازسازی کنم، درِ دفتر باز شد و اسنیپ، با همان چهره‌ای که انگار تمامِ شادی‌های جهان را یکجا بلعیده بود، وارد شد و با لحنی که از بی‌خوابیِ شب‌هایِ پیاپی می‌آمد، گفت:

· «پروفسور، دوباره کلاسِ معجون‌سازی من، یک ساعتِ دیگر تعطیل شد. یک دانش‌آموز، دیگه معجونِ انفجاری درست کرد. این سومین بار در این ماه است. راستش، من دیگر نمیدانم که آیا این بچه‌ها، عمداً می‌خواهند کلِ هاگوارتز را به آتش بکشند، یا فقط از دیدنِ من، به این نتیجه می‌رسند که دیوانه‌وارترین کارها، بهترین کارها هستند.»

من، با لبخندی که پشتِ ریشِ سفیدم پنهان بود، گفتم:

· «سوروس، عزیزم، اینها بچه‌اند. بچه‌ها عاشقِ آتش‌اند. من خودم در جوانی، یک بار یک کلبه را آتش زدم. آن موقع، خیلی هم خوش گذشت. البته بعداً فهمیدم که آن کلبه، خانه‌ی یکی از فونیکس‌ها بود و برای همین، آتش، هیچ‌وقت تمامش نکرد.»

اسنیپ، با نگاهی که می‌گفت «این بزرگ‌ترین اشتباهِ تاریخِ آموزشِ جادو است»، پاسخ داد:

· «پس شما هم، در جوانی، دیوانه بودید؟»
· «نه، سوروس. من هنوز هم دیوانه‌ام. فقط الآن، دیوانگیِ من، به شکلِ خوردنِ آبنباتِ لیمویی در ساعتِ ۵ صبح است.»

ناگهان، فونیکسِ من، فاکس، با بال‌هایی که از میانِ شعله‌ها بیرون آمد، واردِ دفتر شد. من با خوش‌حالی گفتم: «آه! فاکس! امیدوارم که یک آبنباتِ جدید برایم آورده باشی!»
فاکس، با نگاهی که می‌گفت «من یک فونیکس هستم، نه یک پیکِ آبنبات‌فروشی»، یک نامه از منقارش رها کرد و روی میزم انداخت.

نامه را باز کردم و خواندم. از سویِ گریندلوالد بود. با خطی که انگار با نوکِ چوبدستیِ خودش روی دیوارِ یک سیاه‌چال کشیده شده بود، نوشته شده بود:

· «آلبوس، تو و قورت‌دادنِ آبنبات‌های لیمویی را می‌شناسم. اما این بار، یک چیزِ بهتر از آبنبات دارم: خبرِ بازگشتِ یک شیءِ جادویی که فکر می‌کردیم برای همیشه گم شده است. پاتیلِ طلاییِ هافلپاف، همان پاتیلی که با یک قاشقِ چوبی می‌تواند هر معجونی را به طلایِ خالص تبدیل کند، پیدا شده است. اگر این خبر را باور نمی‌کنی، تو هم مثلِ من دیوانه‌ای. اما من که این نامه را نوشتم، مطمئنم که تو دیوانه‌ای!»

من، نامه را با همان لحنِ همیشگی، با صدای بلند برای اسنیپ خواندم و گفتم: «سوروس، به نظر می‌رسد که یک سفرِ کوچک به یک سیاه‌چالِ باستانی در پیش داریم. البته اگر تو بخواهی. اگر نه، من خودم می‌روم. راستش، مدت‌هاست که یک سفرِ خوب، به من دست نداده است. آخرین بار، وقتی برای خریدِ آبنبات به دهکده‌ی هاگزمید رفته بودم، با یک گرگینه روبرو شدم که مثلِ یک مارمولک از درخت بالا رفت. خیلی هم بامزه بود.»

اسنیپ، با آهی که از عمقِ وجودش برخاست، گفت:

· «پروفسور، من با شما می‌آیم. اما به شرطی که در طولِ سفر، هیچ‌گونه آبنباتی به من تعارف نکنید. و لطفاً، اگر با گرگینه‌ای روبرو شدیم، به جایِ بالا رفتن از درخت، طلسمِ مبارزه را به کار ببرید. من برایِ تماشایِ شما روی درخت، سنِ مناسبی ندارم.»

من، لبخندی زدم و گفتم: «سوروس، این اولین بار است که می‌بینم یک معجون‌سازِ حرفه‌ای، به جایِ معجون، از شوخ‌طبعی استفاده می‌کند. بسیار خب، برو وسایلت را جمع کن. قرار است یک ماجراجوییِ خوب داشته باشیم.»

و وقتی اسنیپ از دفتر بیرون رفت، من به جعبه‌ی خالیِ آبنبات نگاه کردم و با خودم گفتم: «شاید این پاتیلِ طلایی، بتواند یک آبنباتِ جاودانه درست کند... با طعمِ لیمو و مقداری جادویِ سیاه. مرلین، چه روزِ خوبی خواهد شد!»

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 20:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلاه پروفسور مینروا مک‌گونگال


امروز صبح، مثل هر روز صبح طی پنجاه سال گذشته، رأس ساعت 5:00 چشم‌هایم را باز کردم. کش و قوسی به خودم دادم و بعد از خمیازه‌ای که از سال‌ها پیش اجازه‌ی کشیدنش را روزی یک بار به خودم داده بودم، روتین صبحگاهی‌ام را آغاز کردم. همه‌چیز درست بود. در این سال‌ها، هیچ برف و بارانی باعث نشده است از سیلابس درسی‌ام برای هیچ‌کدام از پایه‌ها عقب بمانم. همیشه به‌اندازه‌ی سه جلسه عقب افتادن در سیلابس فضا می‌گذارم اما تابه‌حال پیش نیامده از آن سه جلسه استفاده‌ای به‌جز "مرور نکات و آزمون‌های غافل‌گیرکننده" داشته باشم.

- صبحتون بخیر پروفسور دامبلدور. می‌بینم که سحرخیز شدید.
- اوه مینروا، کسی جز من و تو اینجا نیست. چقدر رسمی حرف می‌زنی.
- تقصیر من نیست که اساتید منتخب شما رأس ساعت 6:30 برای صبحانه در تالار اصلی حضور پیدا نمی‌کنن پروفسور. جای تعجبه که شما کجا اینجا کجا؟
- واقعاً فکر می‌کنی عسل و سرشیری که به‌تازگی از خاورمیانه برامون اومده رو از دست می‌دادم؟

چشمکی که دامبلدور به من می‌زند باعث نمی‌شود آهی از سر افسوس نکشم. گاهی با خودم می‌گویم اگر هاگوارتز مبتنی بر جادوهای باستانی بنا نشده بود، با این نحوه‌ی مدیریت آلبوس دامبلدور خیلی وقت پیش بسته می‌شد.

- پروفسور، می‌خواستم در مورد استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه ازتون بپرسم.
- مینروا واقعاً لازم نیست چیزی بپرسی. خودم همون لحظه که اسمش رو اعلام کردم از نگاه خشمگینت خوندم که چقدر با این قضیه مخالفی. ولی من سر حرفم هستم. امسال فقط گیلدروی لاکهارت می‌تونه این سِمَت رو داشته باشه.

ابرویم از تعجب بالا می‌رود.
- امسال؟ منظورتون اینه که سال دیگه نیست؟
- اوووه عسل رو ببین چه کشی میاد! اوه سرشیر تازه!

باز هم همان رفتار. همیشه وقتی می‌خواهد از پاسخ به سوالات سخت طفره برود همین کار را می‌کند. خاطره‌ی آبنبات لیمویی دوازده سال پیش در خانه‌ی ماگل‌هایی که از هری پاتر مراقبت می‌کنند هنوز در ذهنم است. شک ندارم در این طفره رفتن او هم رازی نهفته است.

صبحانه‌ام را می‌خورم و به روزهای سختی فکر می‌کنم که در پیش داریم.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1405 18:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام! به کلاه‌فروشی کریستی خوش اومدین!

اینجا می‌تونین به اندازه‌ی یک پست کلاه هرکس یا هر حتی هر چیزی رو که دوست دارین سرتون کنین و به اون شخص تبدیل بشین! از پیتر پتیگرو گرفته تا چوب‌دستی شکسته‌ی رون، حتی می‌تونین کلاهتون رو خودتون بسازین و از زبون صاحب دلخواهتون بنویسین! می‌تونین از زبون کولرهای ماگلی از گرمای هوا غر بزنین یا از روزمرگی هر کسی که کلاهش رو گرفتین بگین.

یادتون نره که بالای پستتون بنویسین کلاه چه کسی رو برداشتین!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/5/17 20:15:44
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!