جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

221 کاربر(ها) آنلاین هستند (77 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
219 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 23:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو
VS
اسلیترین

سنگ بزرگ


- واقعا؟!
- به روونا خودتون گفته بودین!
ـ اره ما گفته بودیم ولی منظورمون همچین... همچین سنگ گنده‌ای نبود!
- خب من ازتون پرسیدم چه اندازه‌ای شما گفتین هر اندازه‌ای که خودم می‌خوام! اینم وی‌ای‌آر:

فلش بک، بعد از مسابقه پیشین ریونکلاو

- نورا... نو... نورا! یکی بگیرتش رفت!

یکی از بز‌ها برفورث پرید هوا و نورا رو با دندون کشید پایین. خیلی پایین. عملا نورا رو توی زمین کوییدیچ کاشت. میرتل درحالی که دست‌هاش رو به کمر زده بود جلو اومد و از بالا نگاه عاقل اندر سفیهی به نورا انداخت.
- وقتی آبرفورث مجروح شد کجا بودی؟ مجبور شدم من برم توی زمین... ولی هری بین بازیکن‌ها نبود!
- باد منو برد جنگل ممنوعه... داشتم داستان زندگیم رو برای سانتورها تعریف می‌کردم! دفعه بعد بهم بگین شما رو هم ببرم!

آدنا آه افسوس‌واری کشید و چشمای کاساندرا و پنه‌لوپه بهم گره خورد. انگار جفتشون به تفاهم رسیده بودن.
- از این به بعد باید بهت سنگ ببیندیم.

این دفعه نورا نگاه عاقل اندر سفیهی به پنه‌لوپه انداخت.
- سنگ؟
- آره. برو یه سنگ پیدا کن، لااقل واسه مسابقه بعد رو زمین بمونی!
- هر اندازه‌ای باشه خوبه؟

سیبل خنده‌ی ریزی زد.
- درمورد اندازه راحت باش، یه تیکه کوچولو آجر هم تو رو رو زمین نگه می‌داره!
- باوشه...

زمان حال، وسط زمین کوییدیچ

- نورا... من بهت گفتم یه سنگ کوچولو هم تو رو رو زمین نگه می‌داره!

نورا چونه‌اش رو بالا گرفت و با حالت قهر به سمت مخالف سیبل نگاه کرد.
- من که باور ندارم! امتحان کنین!
- باشه!

ربکا نورا رو از توی زمین کند بیرون و دو تا دونه پر کلاغ از توی آستینش کشید بیرون و به نورا وصل کرد. بعد رفت عقب و بین بقیه منتظر موند. مدت زیادی ریونیون منتظر بودن نسیم ملایمی که می‌وزه نورا رو پرواز بده، اما خب دریق از اینکه حتی نورا تکون بخوره!

- اه! اینطوری نمی‌شه! آدنا، می‌شه یه دور فوتم کنی؟ الان باد نیست!
- خیله خب...

حتی با فوت آدنا هم نورا تکون نخورد.
- این که فوت نیست... بذار خودم نشونتون بدم ببینین...

نورا چند بار بپر بپر کرد تا شاید معلق بشه، اما باز بی‌نتیجه موند.
- ای بابا! اصلا موضوع یه چیز دیگه‌س! این سنگ رو می‌خواین چیکار کنین!؟
- منم دوساعته دارم بهتون می‌گم باید چیکار کنین دیگه!

ریونکلاوی‌ها با سرعت به کنار سنگ نگاه کردن، سنگی که اینقدر بزرگ بود زمین کوییدیچی به چشم نمیومد. ارتفاعش هم به قدری بود که تا دروازه‌های می‌رسید! کنار سنگ آکی سوگیاما با کاتانا به حالت تهدید آمیزی به ریونکلاوی‌ها نگاه می‌کردن.
- تصویب شد بجای جارو... روی همین سنگ بازی کنین! تا حالا هیچ جوره نتونستن تکونش بدن. معلوم نیست سانتورهایی که آوردنش اینجا چه وردی روش خوندن! شما نمی‌دونین سانتورها چرا باید همچین سنگی رو بیارن اینجا؟

پنه‌لوپه با صدای لرزونی جواب داد:
- نه... ما از کجا باید بدونیم؟!
- باشه، خب برین بالا مسابقه همین الان هم به اندازه کافی به تعویق افتاده!

ریونکلاویون به هم نگاه کردن و با سرعت رفتن بالا.

روی سنگ، مقابل تیم اسلیترین

- واقعا این دیگه تقصیر من نیست!

شاید خود دیانا نمی‌دونست، اما برای اولین بار توی کره زمین دلیل این اتفاق نحسیش نبود! در ضمن اون اصلا نحس نبود!

آکی سوت آغاز مسابقه رو زد و بازیکن‌ها شروع به دویدن کردن...

آبرفورث تا فهمیده بود مسابقه قراره روی سنگ و روی زمین برگزار بشه چندتا از بز‌های فوق پیشرفته‌اش رو فرستاده بود بالا و خودش با نامه: "متاسفانه یکی از بزهایم بیماری سختی گرفته‌است و من باید به او رسیدگی کنم، تا بعد روونا نگهدارتان!" از زمین مسابقه فرار کرده رفته بود. بزها خیلی خوب عمل می‌کردن! حتی یکی از بز‌ها تونست کوافل رو از کجول بگیره و اون رو تا نزدیکی دروازه ببره! ولی خب فقط تا نزدیکی دروازه. چون از اون به بعد یادش اومده بود درسته که یه بز پیشرفته‌ست ولی بز هم هست و صد البته عاشق سبزیجات. وقتی بز کجول رو تعقیب می‌کرد و کجول مرگخوار هم به بز وردهای ممنوعه می‌زد، بازی به مدت چند دقیقه متوقف شد و همه‌ی بازیکن‌ها با دهن باز مشغول دیدن صحنه بودن.

آخر سر یه بز مجروح و یه کجول اعتصاب کرده باقی موندن. ریونکلاوی‌ها مونده بودن چجوری به آبرفورث بگن که یکی از بزهاش سخت محروح شده. اسلیترینی‌ها هم داشتن کجول رو راضی می‌کردن که درواقع حضور بز توی زمین کوییدیچ نشونه‌ی این نیست که ریونکلاوی‌ها به حقوق درخت‌سانان بی‌توجه‌ن. کجول راضی نشد و آخر به نشونه‌ی اعتراض زمین مسابقه رو ترک کرد. بزهای باقی مونده هم برای نشون دادن جنایت کجول علیه بزها زمین مسابقه رو تحریم کردن و رفتن به آبرفورث بگن.

بازیکن‌های هر تیم با یه عضو کمتر دوباره آماده شدن، تا اون زمان هنوز صفر صفر بودن و کسی نتونسته بود گل بزنه. درحالی که پنه‌لوپه و کاساندرا داشتن سمت دراکو می‌دویدن تا کوافل رو بگیرن، میرتل از روی صندلی ذخیره بلند شد. آروم اومد پشت کاساندرا و زیر لبی بهش گفت:
ـ کاساندرا! به نظر خسته میای. تا تو می‌ری یکم استراحت می‌کنی من کوافل رو از مالفوی خوشتیپه می‌گیرم باشه؟
- ولی...
- ولی؟ نکنه می‌خوای بگی چون روحم نمی‌تونم برای تیم مفید باشم و بهم احساس ناکافی بودن بدی؟
- نه... خب باشه!

میرتل از وسط کاساندرا رد شد و کاساندرای یخ‌زده آروم از روی سنگ افتاد پایین. نورا هم که دید با رفتن میرتل روی صندلی ذخیر تنهاست پرید رو سنگ و پنه‌لوپه رو از روی سنگ پرت کرد پایین. تا خواست کوافل رو بگیره، میرتل رو درحال زدن سنگین‌ترین لاس‌های ممکن دید.
- اگه نری کنار پدرم از این موضوع خبردار می‌شه!

نورا از حواس پرتی دراکو استفاده کرد و کوافل رو از دست‌هاش کشید بیرون. نه دراکو و نه میرتل از دزدیده شدن کوافل خبر نشدن. بیشتر از اونچه باید مشغول بحث‌هایی بودن که نورا اصلا دلش نمی‌خواست وارد جزئیاتشون بشه!

سمت مقابل نورا، توالت و ریتا اسکیتر با هم نشسته بودن و اخبار جدیدترین رویدادهای دستشویی رو باهم درمیون می‌ذاشتن. بحثشون دقیقا در حدی جذاب بود که بحث دراکو و میرتل می‌تونه جذاب باشه. بحثی که از روی سنگ به روی زمین کشیده شده بود. دراکو پشت لوسیوس پناه گرفته و میرتل هم با صدای بلند داد می‌زد:
- همه می‌خوان بهم احساس ناکافی بودن بدن!

نورا نگاهش رو از دراکو و میرتل گرفت و اومد به روبه‌رو رو نگاه کنه تا سمت دروازه بره که با دیانا روبه‌رو شد. اینقدر از دیدن دیانا روبه‌روش خودش جا خورده بود که کوافل از دستش لیز خورد. درهمون لحظه، دوتا پر کلاغی که به نورا وصل بود به طرز معجزه‌آسایی ول شد و نورا با ترس به دیانا زل زد. به نظر میومد دیانا اصلا نگاه نورا خوشش نیومده.
- چرا اینجوری نگاه می‌ک‍...
- وی!
با ول شدن تنها لنگر نورا، سمت جنگل ممنوعه به پرواز در اومد.

- وا! چرا اینجوری شد؟ تقصیر من که نیست!

و یه بلاجر سمت دیانا حرکت کرد و پشت سر نورا پرتش کرد توی جنگل ممنوعه. با رفتن همه‌ی مهاجمین هر دو تیم، دروازه‌بان اسلیترین یا همون اسنیپ خودمون، بالاخره تونست بره سمت آدنا دنیس. اسنیپ اصلا نیومده بود که مسابقه بده، اومدهبود تا اطلاعات مورد نیازش رو از آدنا بگیره. می‌شد گفت آدنا از یه بعد دیگه اومده و همین خیلی برای اسنیپ جالب بود. بحث سوم هم بین اسنیپ و آدنا صورت گرفت. البته اگه بحث سیبل و ستارگان رو نشماریم؛ چون از اوایل مسابقه مشغول بحث بودن. یه جایی هم سیبل داد زد:
- طالع نحس! امروز روز نحسیه... هم باید پناه بگیریم!

و بعد هم رفت. ربکا، بعد یه مدت به خودش اومد و دید همه درگیرتر از اونین که بخوان بازی کنن. دید تنها کسی که بیکار مونده خودشه، حتی آکی هم داره با دامبلدور حرف می‌زنه. مورگان رو صدا کرد و دوتایی با هم از روی سنگ پریدن پایین. شاید واقعا امروز، روز نحسی باشه!

شاید براتون سوال پیش بیاد که... ویندا و گلرت چی؟ ولی اونا حتی واسه بازی نیومده بودن. کاپیتان اسلیترین گفته بود رفتن ماموریت، مثل اینکه دنبال پسری به اسم کریدنس بربون می‌گشتن...
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو VS اسلیترین



سوژه : سنگ بزرگ

_ مگه تو نگفتی قراره ما توی این مسابقه برنده بشیم ؟
_ هنوزم میگم.
سیبل درحالی که با توک سیبیلش بازی میکرد اینو گفت.
_ خب پس چرا اونا امتیازشون از ما بیشتره؟
_ این موقتیه ، سنگ بزرگ میگه ما برنده میشیم‌.
ربکا که داشت اون دور و بر حرکت می‌کرد نگاهی به سیبل انداخت و گفت:
_ اون که حرف نمیزنه.
_ نخیرم حرف میزنه.
سیبل سنگی رو از جیبش بیرون کشید.
_ نگاه کن ، داره میگه ما برنده میشیم.
_ از نظر فنی نمیشه با چشم شنید.
این صدا ، صدای نورا بود که در اثر باد مخالف توی هوا چرخ می‌خورد.
در همین وقت یکی از بز های آبرفورث که قاچاقی سوار جاروی آبرفورث شده بود با شاخ به کمر سیبل برخورد کرد و باعث شد سنگ از دست سیبل لیز بخوره.
سنگ از وسط بوته روی سر کجول رد شد ، نوشیدنی یکی از تماشاچیا رو روی زمین ریخت ، شیشه های بقالی غضنفر که اون سر دنیای ماگلی بود رو شکست ، کمانه کرد و سمت توالت رفت.
گزارشگر که در حیرت بود شروع به گزارش کرد.
_ وای ، نگاه کنید اون سنگ پر حاشیه داره به سمت توالت میرتل میره ؛ نگاه کنید افتاده داخل ، وای شما هم می‌بینید، بله همینه توالت فرنگی سیفون رو کشید و او رو به اعماق جادولاب ها فرستاد. این سزای در افتادن با توالته دوستان.

بازیکنا که با فک های افتاده داشتن این صحنه رو تماشا می‌کردن با گوشه چشم به سیبلی که سیبیلاش داشت می‌ریخت نگاه کردن و بعد خیلی سوسکی عقب نشینی کردن.

که با جیغ سیبل رو به رو شدن.
_ سنگم


فلش بک _ یک روز قبل از مسابقه :

_ من میدونم قراره یه اتفاقی بیوفته.

کاساندرا این را با قاطعیت تمام گفت.
_ من اینطور فکر نمی‌کنم.
_ این تو گوی پیش بینی بود.
_ ولی بازم من مخالفم.
_ یه اتفاقی میوفته.
_ نمیوفته.
_ میوفته‌.
_ نمیوفته.
در همین حال که کاساندرا و پنه لوپه درحال بحث بودن ؛ در های تالار ریونکلاو باز شد و سیبل که سیبیل نداشت و به جای اون ریش های بلندی داشت وارد شد.

صحنه به صورت اسلوموشن جالو می‌رفت.

آدنا که دهنش یک متر باز بود اما کلمه ای نمی‌گفت ، موریگان که پرواز میکرد اما بال هاش به هم نمی‌رسید و بز های آبرفورث که علف توی دهنشون جوییده نمیشد.

صحنه به حالت عادی برگشت؛سیبل کنار شومینه نشست و شروع به حرف زدن کرد:
_ من روز ها توی برف و بارون، از بین گل و لای و حیوانات وحشی و ناشناخته عبور کردم ؛ تا به این برسم.
هم زمان سنگی از جیبش بیرون کشید.
_ این سنگ، سنگ بزرگه؛ اون به ما کمک میکنه که توی مسابقه فردا برنده بشیم.

سیبل فیگور قهرمان ها رو گرفته بود و همه با چشم های قلب قلبی به اون نگاه می‌کردن که ربکا گند زد به این صحنه زیبا.
_ تو کلاً چهار ساعت و بیست و نه دقیقه نبودی بعد چطوری روز ها توی برف و بارون و گل و لای عبور کردی؟

همه با چشم های گشاد به سمت سیبل برگشتن.
_ بیایید سخت نگیریم دوستان مهم اینه که این سنگ به ما کمک میکنه.

نورا که تا اون زمان ساکت بود سوالی اساسی پرسید:
_ بعد چطوری قراره به ما کمک کنه که برنده بشیم؟
_ خیلی راحت ، اون با من حرف میزنه و فقط من میفهمم.
_ الان باید این حرفت رو باور کنیم.
_ بله دوستان به من شک نکنید.

پایان فلش بک.

_ سنگ عزیزم. دیگه بدبخت شدیم، ما میبازیم.
_ باشه دیگه حالا شلوغش نکن.
_ چی میگی؟ اصلا میفهمی ؟

گزارشگر که درحال گزارش بود حرفی زد که باعث شد ریونکلاو ها به خودشون بیان.
_ اسنیچ دست دیانا کارتر از اسلیترینه ، بهتره ریونکلاوی ها حواسشون رو جمع کنن.

ریونکلاوی ها در پست های خودشون مستقر می‌شن.
_ ببیند انگار کارتر می‌خواد اسنیچ رو پرت کنه، باید ببینیم این دروازه بان آتشین ریونکلاو چه میکنه؛ وای شما هم چیزی که من دیدم رو دیدید ، انگا بخت با ریونکلاوی ها توی این بازی یار نیست ، فقط بیست امتیاز دیگه تا برد اسلیترین.
ریونکلاوی ها با قیافه ای ناامید به بازی ادامه میدن و سیبل که یقین داشت اون اتفاق برای سنگ بزرگ باعث بدبختی میشه شروع میکنه به غر زدن.

در همین بین گزارشگر بازی رو قطع میکنه.
_ اسپانسر بازی.
شامپو های روغنی اسنیپ مخصوص موهای چرب ، شامپو های اسنیپ مخصوص موهای خشک، شامپوهای اسنیپ مخصوص موهای پاتر زده.
رنگ رنگ رنگ ، مو از همه رنگ ، سرتو با چی میشوری؟ با شامپو روغن اسنیپ.
پایان تبلیغات.

آدنا که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره حرف قابل تأملی میزنه.
_ ببخشید آقای گزارشگر این که اسنیپ اسپانسر بازیه تاثیری که رو امتیاز دهی نداره؟
_ نه بابا، اونقدرا هم بی بته نیستیم.

کجول که مدافع حقوق گیاهان بود اعتراضش رو به این جمله به طور صریح اعلام کرد.
_ آقا شما به بوته و بته چیکار دارید، بازیتون رو کنید.

گزارشگر که دید اوضاع قمر در عقربه بحث و پیچوند.
_ ببینید‌! اسنیچ طلایی هم آزاد شد ؛ به نظر شما کدوم یکی از جست‌وجوگر ها اول اسنیچ رو میگیره؟

ربکا و ویندا با تمام سرعت به سمت اسنیچ طلایی حرکت کردن.
_ چه رقابت جارو به جارویی شد این‌. اونجا رو یکمی مونده ویندا اسنیچ طلایی رو بگیره و اسلیترین رو قهرمان کنه‌. اما ... اما اون چیه که از توالت ریونکلاو بیرون پرید ؛ انگار مستقیم داره به سمت جاروی ویندا میاد ، خورد ... و بله به جاروی ویندا خورد و جاروی ویندا گویا سرسیلند سوزونده، اما اسنیچ طلایی کجاست؟

ربکا مشتش رو باز میکنه و اسنیچ رو به سمت گزارشگر میگیره.
_ بله ، این ریونکلاوه که در دقایق آخر برنده میشه ، انگار شانس باهاشون یار بود ، یا شاید هم سنگ بزرگ که به جاروی ویندا خورد.
انتقام برای کسایی که مظلوم واقع شدن نیست، برای کساییه که قدرت دارن!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 22:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو VS اسلیترین



سوژه : سنگ بزرگ




- نمی‌دونی چقدر جذاب بود!
- ها؟ چی جذاب بود؟
- اون پسره دیگه! پشت یه سنگ بزرگ نشسته بود، داشت به دختره گل می‌داد و یه انگشتر هم پشت سرش قایم کرده بود. البته با وجود اون بر و رو و هیکلش، یه ذره هم شعور نداشت!
- یه حسی بهم می‌گه تهش قرار نیست خوب تموم بشه.

میرتل بدون توجه به سیبل ادامه داد:
- وقتی رفتم گل رو ازش بگیرم، دختره یهو جیغ زد! من که میدونم که اینکارو واسه این کرد که بهم احساس ناکافی بودن بده! مگه چی کار کردم؟ ازش رد شدم که شدم، یه سطل آب یخ ناقابل بود دیگه؛ نهایتش یه سینه‌پهلو می‌کرد، می‌مرد میومد تو دستشویی پیش خودم!
-
- حالا اینا که مهم نیست... پسر باشعور کم پیدا می‌شه که هر از گاهی یه گلی، یه نیمبوس دوهزاری، یه سقف بالاسر تو هاگزمیدی... اصلاً همون گل رو بخره! ولی چه خوش‌سلیقه هم بود. گل‌هاش خیلی خوشگل بودن، عینهو همین گل‌های روی میز...

میرتل سرش را چرخاند و به گل روی میز خیره شد؛ و تازه یادش افتاد که اصلاً این گل از کجا آمده و چرا سر از رختکن درآورده است.
- اصلا شاید برای عذرخواهی اومده گذاشته روی میز.
- ولی من آوردمش...
- یعنی انقدر شرمنده بوده که روش نشده خودش بیاد و داده نورا بیاره؟
- عم... ولی خودم کندما.
-واقعا که کندن گلا کار زشتیه!

نورا مظلومانه به گل نگاه کرد و انگار تازه متوجه شد که با توضیح خودش، چندان بی‌تقصیر به نظر نمی‌رسد.
-باد داشت منو می‌برد، مجبور شدم بگیرمش.

میرتل دوباره با حسرت به گل نگاه کرد و چند لحظه زیبایی‌اش را برانداز کرد.
- عجب گل خوشگلی...

آدنا هم که ظاهراً کنجکاو شده بود، خم شد تا گل را بهتر ببیند و آن را برداشت. گل یک دفعه سیخ شد و بعد در عرض چند ثانیه تبدیل به توده‌ای از خاکستر شد. همه ساکت شدند و ادنا و خشکش زده بود و با به بغض به بقایای گل نگاه می‌کرد.
- خب... به هر حال که تهش قرار بود خشک بشه!

آدنا خاکسترها را کنار زد و خاکستر را از دستش تکاند.
- میتونیم یکی دیگه بچینیم.

نورا سرش را بلند کرد و با تردید به آدنا نگاه انداخت.
- از باغچه؟
- آره، مگه چندجا گل داریم؟

نورا کمی به فکر فرو رفت و سعی کرد تعداد باغچه‌هایی را که احتمالاً در اطرافشان وجود داشت به یاد بیاورد.
-نمیدونم... نشمردم.

آدنا دیگر منتظر ادامه حرفش نماند و به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید اما در باز نشد آدنا دوباره دستگیره را پایین کشید و وقتی در همچنان تکان نخورد، با تعجب بهش خیره شد. یک بار دیگر امتحان کرد، این بار با زور بیشتری، اما انگار نه انگار؛ حتی حاضر نبود یک تکان کوچوک بخورد.
- شاید از اون طرف قفلش کردن.
- کی باید از اون طرف قفلش کنه؟
- اطلاعی ندارم...

آدنا یک بار دیگر با تمام زورش دستگیره را کشید، اما در حتی به خودش زحمت نداد تکان بخورد. چند ثانیه همه به در خیره ماندند و انگار هرکدام منتظر بودند یکی بالاخره توضیحی برای این وضعیت پیدا کند. بعد نگاه‌ها کم‌کم به سمت نورا چرخید.
نورا هم به خودش نگاه کرد و با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.
- چرا همه دارین منو نگاه می‌کنین؟ لباسام طوریه؟
- نورا، آماده‌ای؟
- واسه چی؟ یا رووونااااا

آدنا به پنجره اشاره کرد و و بدون اینکه صبر کند تا نورا متوجه منظورش شود با یک فوت گنده او را به پرواز درآورد. نورا در حالی که جیغ می‌زد به پنجره نزدیک شد و با نگاهی نگران بیرون را برانداز کرد. نورا مثل پر کاغذی که جاذبه رو به سخره گرفته، از پنجره بیرون رفت و در هوا به سمت باغچه حرکت کرد.
-سنگ بزرررررگ!
-دیدین گفتم میاد عذر‌خواهی کنه؟
- گلها رو پیدا کردی؟

نورا آرام‌تر پایین رفت و دوباره به چیزی که جلوی در رختکن قرار داشت نگاه کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود چیزی که می‌بیند واقعاً همان چیزی است که فکر می‌کند.
- فکر کنم یه مشکل کوچیک داریم.

ربکا از پشت پنجره سرک کشید و به پایین نگاه کرد.
- چه مشکلی؟

جلوی در رختکن، یک سنگ بزرگ افتاده بود؛ آن‌قدر بزرگ که تازه می‌شد فهمید چرا در، حتی با زور بز های آبرفورث هم باز نمی‌شده.
- وایستا بینم جناب نویسنده! کی گفته زور بزای من نمیرسه؟ بزای منو دست کم نگیر‌ها!
- میتونن یعنی؟
- پس چی؟
- ابرفورث... بزات اون بیرونن.

آبرفورث چند ثانیه مکث کرد. نگاهش را از سنگ گرفت، به در بسته نگاه کرد، بعد دوباره به متن نویسنده خیره شد.
- خب... درست می‌گی.

ظاهراً تنها نقشه‌ی آبرفورث هم همراه بزهایش پشت همان سنگ گیر افتاده بود. چند لحظه همه به هم نگاه کردند تا اینکه نورا که همچنان بیرون پنجره بود، سرش را داخل آورد.
بقیه هم یکی‌یکی از پنجره رد شدند و خودشان را به بیرون رساندند؛ البته «یکی‌یکی» برای بعضی‌ها تعریف نسبتاً خوش‌بینانه‌ای بود و بیشتر شبیه اثاثیه‌ی، زیر پنجره فرود آمدند. ولی بالاخره همه بیرون بودند.
- کاش هنور پشت سنگه بود.

سیبل یدفعه دست برد لای سیبیلاش و یه قوری و فنجون درآورد.

- این همش اون تو بود؟

سیبل بدون جواب یه‌ذره چای ریخت توی فنجون و اون رو داد به میرتل.
میرتل فنجون رو گرفت و میرتل هم یه نفس سر کشید . چای همون لحظه از بدن روحیش رد شد و ریخت روی زمین. میرتل به فنجون نگاه کرد؛ تهش یه سنگ بزرگ مونده بود که چند ثانیه بعد از توی فنجون افتاد کف دستش.
-من‌که میدونم چون روحم میخوای بهم احساس ناکافی بودن بدی و تو فنجونم سنگ بزرگ انداختی ! میرتل ساده! تو جرا باور کردی؟

سیبل فنجون رو نگاه کرد.
- من یه سنگ بزرگ می‌بینم.
- چه جالب... چون منم دارم می‌بینم.



زمین کوییدیچ
- اینا سنگن؟
- بله! متأسفانه در مرحلهٔ گذشته چند تا از بلاجرها توسط ماگل‌ها دیده شدن و مجبوریم سنگ‌ها رو با توپ جایگزین کنیم.
- بابا این چه وضعشه؟ دوتا مسابقه اومدیم بدیم! اول گاو به جای جارو ، بعد استادیوم ساخته نشده، الانم سنگ؟
- دقیقاً!
- این سنگا دست از سر ما برنمی‌دارن نه؟

اگر سوت داور به این زودی به صدا درنمی‌اومد، قطعاً اسلیترینی‌ها و ریونکلاوی‌های شاکی صدایشان درمی‌آمد؛ اما داور به هیچ‌وجه قصد نداشت چنین اجازه‌ای به بازیکن‌ها بدهد.

- بازی شروع میشه! کاساندرا زودتر از همه خودش رو به کوافل می‌رسونه و با یک پاس بلند توپ رو به آبرفورث می‌سپره. آبرفورث هم معطل نمی‌کنه و توپ رو به سمت پنه‌لوپه می‌فرسته؛ پنه‌لوپه از بین بازیکنان اسلیترین عبور می‌کنه و درست وقتی به حلقه‌ها نزدیک میشه، دیانا و ویندا برای بستن مسیرش جلو میان.

گزارشگر لحظه‌ای مکث کرد تا نفسی تازه کند.از دور صدای غرش کوتاهی شنیده شد؛ آن‌قدر مبهم که هیچ‌کس حتی سرش را هم برنگرداند.
- پنه‌لوپه توپ رو به آبرفورث برمی‌گردونه و خودش مسیر مدافعان رو باز می‌کنه. آبرفورث شوت می‌کنه، اما دراکو دستش رو دراز می‌کنه تا کوافل رو بگیره؛ با این حال شدت ضربه اون‌قدر زیاده که توپ چند لحظه بین انگشت‌هاش می‌لرزه و در نهایت از کنار دستش رد میشه و از کنار دروازه عبور می‌کنه!

سنگِ کوافل به سمت زمین برمی‌گرده و به طرز ترسناکی سنگین به نظر میاد.
- گلرت زودتر از همه به توپ می‌رسه و قبل از اینکه ریونکلاوی‌ها فرصت واکنش پیدا کنن، اون رو به ویندا می‌سپره. ویندا پاس کوتاهی به دیانا میده و گلرت از سمت چپ به طرف حلقه‌ها میره. کاساندرا برای بستن مسیرش جلو میاد، اما در همان لحظه توالت ریونکلاو از جای خودش تکون می‌خوره و صدای شرشر آب از داخلش بلند میشه و مقداری از آبش رو روی سر کجول می‌ریزه. اما نه! کجول درخت‌سانی نیست که با این آب‌ها بلرزه! و درحالی که آب از فلفل‌های روی سرش می‌چیکه، پرقدرت به راهش ادامه میده!

توپ به دست کاساندرا می‌افته و کاساندرا از شدت برخورد با کوافل سنگی مجبور میشه توپ رو رها کنه، اما ابرفورث سریع کوافل رو می‌گیره و با دیدن گلرت که به سمتش میاد، اون رو به کاساندرا برمی‌گردونه.

از اون طرف، بلاجر به سمت توالت میره و توالت آماده‌ست تا با پرتابی بی‌نظیر اون رو به سمت بازیکنان حریف روانه کنه، اما بلاجر به توالت برخورد می‌کنه.
- حتماً باید تو هر مسابقه ترک بردارم؟

غرش دیگری از دور شنیده شد؛ این بار کمی بلندتر از قبلی، اما هنوز می‌شد آن را به صدای هیاهوی ورزشگاه نسبت داد. گزارشگر دوباره شروع می‌کنه:
- توپ در اختیار گلرته و اون با تمام سرعت همه مهاجمان ریونکلاو رو جا می‌ذاره. کاساندرا و ابرفورث سعی دارن توپ رو ازش بگیرن، اما گلرت با پاس به ویندا مسیرشون رو عوض می‌کنه و به سمت دروازه میره. اون توپ رو پرتاب می‌کنه و کوافل با زاویه‌ای عجیب به دروازه نزدیک میشه و... گل! ده امتیاز برای اسلیترین!

ریونکلاو برای جبران گل جلو میاد. ابرفورث توپ رو می‌گیره و با پاس‌های سریع بین کاساندرا و پنه‌لوپه، خط دفاعی اسلیترین رو عقب می‌بره. دیانا سعی می‌کنه مسیر آبرفورث رو ببنده، اما ابرفورث درست در لحظهٔ آخر توپ رو به کاساندرا میده.

- کاساندرا شوت می‌کنه و پنه‌لوپه توپ رو می‌گیره. در ارتفاع بالاتر، ریتا و ربکا تقریباً هم‌زمان اسنیچ رو می‌بینن. اما پیدا کردن سنگِ پرنده قطعاً به این آسونی‌ها نخواهد بود و اسنیچ بینشون فرار می‌کنه و هر دو جست‌وجوگر دوباره دور می‌زنن تا مسیرش رو پیدا کنن.

پایین زمین، ریونکلاو حملهٔ بعدی رو شروع می‌کنه. آبرفورث توپ رو به کاساندرا میده و کاساندرا اون رو برای پنه‌لوپه می‌فرسته. پنه‌لوپه به حلقه‌ها نزدیک میشه، اما اسنیپ بلاجر رو مستقیم به سمتش پرتاب می‌کنه.
پنه‌لوپه جاخالی میده و بلاجر با تغییر مسیر ناگهانی به سمت ویندا میره و ویندا مجبور میشه خودش رو خم کنه تا توپ از بالای سرش رد بشه. گلرت کوافل رو می‌قاپه و با یک پاس بلند به دیانا میده. دیانا جلو میره و آبرفورث خودش رو به توپ می‌رسونه.
کاساندرا و پنه‌لوپه هم کنارش قرار می‌گیرن و سه مهاجم ریونکلاو با پاس‌های کوتاه جلو میرن. ویندا سعی می‌کنه راه رو ببنده، اما آبرفورث توپ رو به پنه‌لوپه میده و پنه‌لوپه با یک شوت سریع حلقهٔ سمت راست رو هدف می‌گیره. دراکو به سمت توپ می‌پره، اما چند کلاغ به سمتش میرن و باعث میشن نتونه کامل اون رو مهار کنه. توپ به تیرک می‌خوره و برمی‌گرده.

- ابرفورث می‌قاپتش و اون رو به کاساندرا می‌سپره و کاساندرا با سرعت جلو میره و شوت می‌کنه. توپ از کنار دست دراکو عبور می‌کنه. گل برای ریونکلاو! ده ـ ده!
- پدرم از این موضوع باخبر میشه!
گزارشگر هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که صدای غرش عجیبی از بالای ورزشگاه شنیده شد.
- مثل اینکه صداهای عجیبی از بالای ورزشگاه شنیده میشه... اوه، اون چیه؟ چیزی با سرعت داره به این سمت میاد و حواس تماشاچیان رو از بازی به سمت خودش جلب کرده! فردی جارو سوار؟ مزاحم؟ و یا حتی یک شهاب‌سنگ بزرگ؟ مثل اینکه امروز سنگ‌ها نمی‌خوان بازیکنانمون رو راحت بذارن! یامرلین

بوم!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/29 23:23:36
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور Vs. هافلپاف
سوژه: کابوس


پرچم‌های سرخ و طلایی گریفیندور بالای سکوها در باد به خود می‌پیچیدند، گاهی پشت تیرک‌ها گم شده و گاهی تمام‌قد در آسمان خاکستری شعله‌ور می‌شدند. باد از میان سکوها می‌گذشت و فریاد تماشاگران را از سویی به سوی دیگر می‌برد.

هاول همیشه این بخش از کوییدیچ را دوست داشت، چند ثانیه‌ پیش از به صدا درآمدنِ سوت آغاز مسابقه.

همه‌چیز از بالا ساده‌تر به نظر می‌رسید. خطوطی نامرئی میان آدم‌ها کشیده می‌شد، مسیرهای احتمالی در ذهنش شکل می‌گرفتند و هر حرکت، حرکت دیگری را ناگزیر به دنبال خود می‌کشید. زمین مسابقه برای او به صفحه‌ای قابل‌خواندن تبدیل می‌شد.

مسیر پرواز بازیکنان، فاصله‌ی مدافع‌ها و حرکت کوافل، همه روی صفحه‌ای نامرئی کنار هم قرار می‌گرفتند. کافی بود چند حرکت جلوتر را ببیند تا بازی، با تمام شلوغی و سر و صدایش، شکل دیگری پیدا کند. کمتر شبیه آشوب و بیشتر شبیه شطرنج. شاید همین بود که همیشه به او اجازه می‌داد در سخت‌ترین لحظه‌ها هم همان چهره‌ی آرام را نگه دارد و وانمود کند همه‌چیز تحت کنترل اوست.

«هر بازی‌ای در نهایت به شطرنج ختم می‌شود.»

برای او کوییدیچ در بهترین حالت چیزی بیشتر از سنجیدن سرعت و قدرت نبود. نوعی خواندنِ مداومِ آدم‌ها بود، مثل نگاه کردن به صفحه‌ی شطرنجی که مهره‌هایش به جای چوب و عاج، از گوشت و خون ساخته شده باشند.

کوافل میان انگشتانش جا گرفته بود. گرم و سنگین، با آن زبری آشنای چرم که زیر فشار کف دستش کمی فرو می‌رفت. پرنتیس به سرعت به سمتش چرخید و راه مستقیم حلقه‌ها را بست. هاول نگاه کوتاهی به راست انداخت، آن‌قدر طبیعی که پرنتیس هم ناخودآگاه وزنش را به همان سو چرخید.

درست در همان لحظه، سر جارو را پایین کشید و از سمت چپ گذشت. فلور در فاصله‌ای نه‌چندان دور جای گرفته بود و دستش را برای دریافت پاس بالا برده بود. هاول بعد از دیدن لیلیث که خودش را به مسیر فلور می‌رساند پاس نداد. برای لحظه‌ای کوتاه، حلقه‌ی میانی کاملاً باز مانده بود. بدنش را چرخاند، دست راستش را بالا آورد و کوافل را با حرکتی تمیز و دقیق پرتاب کرد.

توپ از حلقه گذشت و سوت داور در میان غرش سکوها گم شد.

هاول ناخواسته منتظر صدای اعلام امتیاز ماند. همان لحظه‌ی کوتاهی که بازیکن حتی پیش از نگاه کردن به تابلو می‌داند حرکتش ثبت شده است. اما یک چیزی درست نبود. صدای جمعیت هنوز بلند بود، اما از فاصله‌ای دورتر می‌آمد. هاول سرش را برگرداند. تابلو همان عدد قبلی را نشان می‌داد.

فکر کرد داور ندیده است. بعد تصور کرد شاید یکی از بازیکنان خطایی مرتکب شده و سوت به خاطر آن بوده است. جارو را آرام پایین آورد و به زمین نگاه کرد. پرنتیس همان‌طور روی جارو نشسته بود که هاول به یاد داشت.

سوت دیگری به صدا درآمد. کوافل در دست پرنتیس بود. هاول با سردرگمی پلک زد و به سمتش پرواز کرد.

این بار بعد از گرفتن کوافل پاسی برای فلور فرستاد. فلور با دیدن لیلیث، کوافل را از زاویه‌ای دیگر پرتاب کرد. تابلو همان عدد را نشان داد.

لرزش کوتاهی از زیر جارو گذشت و زمین مسابقه دوباره او را به عقب کشید. مقابل پرنتیس، در همان فاصله.

هاول بدون هیچ حرفی حمله‌ی بعدی را عوض کرد. توپ دوباره از حلقه گذشت، سوت دوباره به صدا درآمد و هاول بدون دریافت امتیاز به همان نقطه برگشت.

بار بعد، از زیر دست لیلیث رد شد. توپ دوباره از حلقه گذشت، سوت دوباره به صدا درآمد و هاول بدون دریافت امتیاز به همان نقطه برگشت.

بعد، شمارش از دستش رفت.

هر بار فقط چند ثانیه میان تلاش و بازگشت فاصله بود. گاهی حتی فرصت نمی‌کرد نفسش را کامل بیرون بدهد. توپ را می‌گرفت، پرتاب می‌کرد، صدای سوت می‌آمد و زیر جارو می‌لرزید. سپس دوباره همان‌جا بود. انگار همه‌ی اتفاقات قبلش، فقط یک حرکت اشتباه روی صفحه‌ای بود که کسی بی‌حوصله آن را پاک کرده باشد.

هاول روشش را عوض می‌کرد و زمین هم با او تغییر می‌کرد، اما نتیجه لج‌بازتر از این حرف‌ها بود.

دست راستش در یکی از حملات به جاروی تد ریموس لوپین خورد و پوست مچ دستش شکافت. قطره‌ای خون روی از ساعدش به پایین غلتید. هاول آستینش را پایین کشید و دوباره توپ را گرفت.

دوباره و دوباره و دوباره. درد مچ دستش دیگر از درد شانه و کشیدگی عضلات پا قابل تشخیص نبود. نفسش سنگین شده بود و موهایش کاملاً از فرم افتاده بودند، اما هنوز همان دقت سرد در حرکاتش باقی مانده بود. هر بار پیش از حمله، چند لحظه کوتاه به زمین نگاه می‌کرد و بعد مسیر دیگری می‌ساخت. زمین هم هر بار همان پاسخ را می‌داد.

در یکی از بازگشت‌ها، درست وقتی هاول می‌خواست به سمت توپ برود، چشمش از زمین جدا شد و میان سکوها ایستاد.

آن دختر را دید.

او را همان لحظه شناخت. با اشتیاقی دیدنِ آدم‌هایی که حتی بعد از گذشت سال‌ها، آشنا باقی می‌مانند. موهایش کوتاه‌تر شده بود، لباسش با چیزی که در حافظه‌ی هاول مانده بود فرق داشت، اما هنوز همان عادت قدیمی را می‌دید. وقتی می‌خواست چیزی را دقیق ببیند، سرش را کمی به یک طرف خم می‌کرد. حالا هم همین کار را کرده بود و مستقیم به هاول نگاه می‌کرد.

نه پرچمی در دست داشت و نه همراه جمعیت فریاد می‌زد. فقط نگاه می‌کرد. هاول یک بار دیگر توپ را پرتاب کرد. سوت داور به صدا درآمد. دوباره نگاه کرد. دختر با شروع دوباره‌اش‌ یک ردیف نزدیک‌تر بود.

هاول دیگر به دنبال توضیحی برای آن نمی‌گشت. هر بار که زمین او را به عقب می‌کشید، دختر کمی جلوتر بود. گاهی نگاهش به بازی بود و گاهی به هاول. یک بار، وقتی هاول از نزدیکی سکو رد می‌شد، گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت. لبخندی کوتاه و آشنا که سال‌ها پیش بارها دیده بود، معمولاً درست در لحظه‌ای که خودش با شوخی از پاسخ دادن به چیزی فرار می‌کرد.

لبخندش خاطره‌ای را در ذهن هاول روشن کرد.

اتاقی کوچک در یک عصر بارانی، پنجره‌ای نیمه‌باز و شمعی که به آرامی روی میز می‌سوخت. دو فنجان چای کنار صفحه‌ی شطرنجی قدیمی قرار داشتند.

بازی ساده شروع شده بود، اما دختر از آن بازیکن‌هایی بود که چیزی را برای نمایش دادن انجام نمی‌داد. مهره را برمی‌داشت، چند لحظه نگاه می‌کرد و حرکتش می‌داد. بدون عجله و بدون خودنمایی. هاول اول با او شوخی کرده بود، بعد جدی شده بود و سرانجام، وقتی چند حرکت جلوتر را دیده بود، متوجه شده بود که دیگر راهی برای نجات بازی باقی نمانده است.

گوشه‌ی صفحه هنوز همان لکه‌ی سوختگی کوچک را داشت، یادگار عصری که هاول در میانه‌ی بحثی بی‌اهمیت، تصادفا شمع را روی صفحه انداخته بود. دختر آن روز گفته بود اگر قرار باشد هر بار که می‌بازد چیزی را خراب کند، دیگر با او بازی نمی‌کند. هاول خندیده و گفته بود در عوض صفحه حالا شخصیت پیدا کرده است.

- همیشه همین کارو می‌کنی؟
- چیکار؟
- هر چیزی رو که نمی‌تونی درستش کنی، تبدیل به شوخی می‌کنی.

هاول آن روز جواب نداده بود. وقتی دختر با همین حالت خاص خودش پرسیده بود که هاول دوباره کِی برمی‌گردد، هاول فقط گفته بود یک روز دیگر.

آن روز، هرگز نیامد.

هاول دوباره به زمین برگشت. درد دستش با هر بار گرفتن کوافل بیشتر می‌شد، اما او دستش را عوض نمی‌کرد. انگار اعتراف به اینکه یک دست دیگر بهتر کار می‌کند، از تحمل درد دشوارتر بود. نگاهی به پایین انداخت و این بار دختر کنار خط زمین ایستاده بود و صفحه‌ی شطرنج را در دست داشت.

هاول بلاخره روی زمین فرود آمد. جارویش را روی زمین گذاشت و به سمت دختر رفت. دختر صفحه را باز کرد. گوشه‌ی سوخته‌ی صفحه زیر نور خاکستری عصر پیدا بود؛ همان لکه‌ی کوچک، همان چوب تیره‌شده‌ای که از یک چراغ افتاده و یک دعوای بی‌اهمیت به جا مانده بود.

هاول مهره‌ی شاه سیاه را روی صفحه خم کرد و جمله‌ای را که بیش از هر چیزی در دنیا از آن وحشت داشت، به زبان آورد.
- من اون روز باختم.

دیگر لازم نبود چیزی را توضیح بدهد. حرکت ساده‌ای بود، آن‌قدر ساده که سال‌ها از انجام دادنش فرار کرده بود.

دختر سرش را کمی خم کرد، همان عادت قدیمی، و صفحه را بست و بعد آن را به سمت هاول گرفت. هاول صفحه را گرفت. چوب سرد و آشنای آن زیر انگشتانش نشست و برای لحظه‌ای نگاهش روی گوشه‌ی سوخته ماند، روی همان لکه‌ی کوچکی که سال‌ها پیش بهانه‌ای برای خندیدن شده بود.

- برمی‌گردی؟

هاول سرش را بالا آورد و پیش از آنکه پاسخی پیدا کند، باد شدیدی از میانشان گذشت. شنلش را به سختی به بدنش کوبید. صفحه در دستش سنگین شد. هاول چشم‌هایش را بست.

سوت بازی به صدا درآمد.

وقتی دوباره چشم باز کرد، به جای صفحه، کوافل در دستش بود. همان وزن، همان زبری آشنای چرم، همان گرمایی که از کف دستش بالا می‌آمد.

نمی‌دانست چطور به آنجا رسیده اما فلور چند متر آن‌سوتر در مسیرش بود. پرنتیس همان فاصله را با او داشت، با همان شانه‌ی چپ.

هاول کوافل را در دستش چرخاند. مچ زخمی‌اش هنوز می‌سوخت و شانه‌اش با هر حرکت تیر می‌کشید. پرنتیس به سمتش می‌آمد و فلور در سمت چپ، میان دو مدافع، راهی برایش باز کرده بود. هاول چند لحظه به زمین نگاه کرد. به مسیرها، به فاصله‌ها، به آدم‌هایی که دوباره مثل مهره‌های یک صفحه در جای خود حرکت می‌کردند. بعد توپ را برای فلور فرستاد.

کوافل از میان دو بازیکن گذشت و به دست او رسید. هاول بلافاصله مسیرش را عوض کرد و برای دریافت دوباره‌ی توپ جلو رفت. صدای جمعیت بالا رفت. فلور توپ را برگرداند و هاول آن را گرفت. برای یک لحظه کوتاه، نگاهش به سکوها افتاد. جای او خالی بود. نه صفحه‌ای روی نیمکت مانده بود، نه مهره‌ای، نه کسی که منتظر باشد بازی را برایش تمام کند.

هاول نگاهش را از سکو گرفت. باد میان موهایش پیچید و لبه‌ی شنلش را بلند کرد. کوافل میان انگشتانش جا گرفت و جارو را به سمت حلقه‌ها چرخاند. این بار حرکت بعدی از ترسِ باختن نیامد. بازی هنوز ادامه داشت و هاول دیگر عجله‌ای برای تمام کردنش نداشت.
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 21:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو Vs اسلیترین

سوژه: ردا

فینال کوییدیچ امسال از راه رسیده بود. روزی که قرار بود برنده جام قهرمانی مشخص بشه. اعضای تیم ریونکلاو با نهایت آمادگی تو رختکن گروه‌شون نشسته بودن و آخرین تاکتیکای بازی رو مرور می‌کردن.

- کپسول آتش‌نشانی؟

آدنا یه کپسول بزرگ آتیش‌نشانی از توی جیبش درآورد و با پودر سفیدش دوش گرفت.
- حاضر... دیگه اشتعال ناپذیر شدم!

میرتل سری به نشونه تایید تکون داد.
- لنگر کشتی؟

نورا با ابروهایی که بالا‌بالا می‌نداخت، لنگری که با زنجیر به کمرش بسته بود تا حین بازی، باد نبردش رو به همه نشون داد.

- چشمای عفیف خودم؟

سرشو پایین انداخت و درحالی که پیشونیش خیس عرق شده بود، تموم تلاششو کرد تا چشماشو از قاب عکس دراکو چشمک‌زن و نیم‌تنه برهنه سیکس‌پک‌دار مو بلوند, دور نگه داره.

بعد دقایقی تلاش، بالاخره همه اعضای تیم با دیدن موفقیت میرتل، سری به نشونه تایید برای همدیگه تکون دادن. تموم نشونه‌های یه تیم برنده در تک‌تک‌شون هویدا بود. اونا با روی هم قرار دادن مشتاشون، هورا کشیدن و یه بار دیگه میزان نظم و هماهنگی‌شونو به نمایش گذاشتن و بعد با هیجان، راهی زمین کوییدیچ شدن.

هیچی نمی‌تونست این تیم بی‌نظیر رو از هدفش بازداره. هیچی نمی‌تونست آرمانای این تیم منسجم رو به چالش بکشه. هیچی نمی‌تونست مانع رسیدن انگشتای مصمم این تیم به جام قهرمانی بشه. هیچی نمی‌تونست...

البته بجز یه چیز!

- پس چرا این سوتو نمی‌زنن؟!
- اصلا کو مدیر هاگوارتز که سوت بزنه؟

چشم کل ورزشگاه به جایگاه مدیر مدرسه بود... جایگاهی که از کویر بی‌موی کله لرد سیاه هم خالی‌تر بود!

ساعت‌ها گذشت... روز‌ها و ماه‌ها گذشت و تابستون جای خودشو به پاییز داد. تموم این مدت اعضای تیمای ریونکلاو و اسلیترین زیر آفتاب و بارون نشسته بودن روی زمین چمن و به افق نگاه می‌کردن. لنگر نورا زیر بارون زنگ زد. اثر ضد احتراقی موهای آدنا در اثر باد و طوفان از بین رفت.

اوضاع به جایی رسید که همشون مثل انسانای اولیه توی زمین کوییدیچ زندگی می‌کردن به امید اینکه یه روز این مسابقه برگزار بشه؛ اکثر اوقات از ریشه‌ی چمنای ورزشگاه تغذیه می‌کردن و با کوبیدن بلاجرا به کله آدنا، آتیش روشن می‌کردن تا شبا خودشونو گرم نگه دارن. توی تموم اون روزای سخت از خودشون می‌پرسیدن که مگه قرار نبود بازیای کوییدیچ طبق زمان اعلام شده مدیریت مدرسه برگزار بشه؟ و یا اگر قرار نبود طبق زمان برگزار بشه پس چرا اصلا برنامه‌ای برای زمان‌بندی برگزاری مسابقات وجود داشت؟

اونا هرگز به جواب این سوالات دست پیدا نکردن؛ در همون ساعاتی که امیدا برای برگزاری مسابقه از بین رفته بود. در لحظاتی که بزای آبرفورث دیگه داشتند از علفای سبز شده زیر پای بازیکنا تغذیه می‌کردن، یهو میون تاریکی یکی یادش افتاد شمعی روشن کنه!

- "فیلد مارشال پروفسور کوییدیچ‌سالار آلبوس پرسیوال ولفریک برایان رضایی" هستم؛ رئیس ویژه شورای برگزاری فینال بازی‌های کوییدیچ نونهالان مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز!

میرتل که با وجود روح بودنش بعد این همه مدت انتظار برگزاری مسابقه از میزان سررفتگی حوصله روی سیکس‌پک‌های دراکو خوابش برده و با صدای ناهنجار میکروفون پروفسور کوییدیچ‌سالار رضایی از خواب پریده بود، با لحنی مکدر فریاد زد:
- اونوقت خود مدیرمون کدوم مرلینگاهیه که نتونسته بیاد یه سوت بزنه؟!
- درواقع حضرت مدیر معظم مدرسه یه سری تاکتیک‌های ناشناخته‌ای ههه... بله داشتم می‌گفتم... از یه سری تاکتیک‌های ناشناخته‌ای با رمز "ردای گشاد" استفاده کردن تا ما بتونیم این مسابقه رو به بهترین شکل برگزار کنیم.
- ردای گشاد؟ یعنی چی؟!
- رمز ردای گشاد دیگه!

با دیدن گیجی ملت آهی کشید.
- ای‌بابا نمی‌ذارین رمزمونو ناشناخته نگه داریم! حضرت مدیر بعد سالها لباس‌اندوزی وسط ردای گشاد مدیریت گیر کردن و متاسفانه به سوت مسابقات نرسیدن. البته شک نکنین که ایشان در صحت و سلامت کامل به سر می‌برن و پای کار هاگوارتز همواره هستند!

قیافه ملت با دیدن صندلی مدیریت که روش تار عنکبوت بسته بود چندان قانع به نظر نمی‌رسید اما تصمیم گرفتن دیگه غرغر نکنن و بذارن این مسابقه پایانی هزارساله هرچی زودتر برگزار شه بلکه بعدش برن پی زندگی‌شون!

با به صدا در اومدن سوت شروع بازی، ریتا کوافل رو ماچ کرد و جای رژ قرمزش روش موند و بعد پاسش داد به دراکو، دراکو هم که تخم چشم میرتل مثل آهن‌ربا به سیکس‌پکش چسبیده بود و به نظر می‌رسید روح، بعد این همه ماه در تمریناتش حسابی شکست خورده و کل عفت چشم‌شو به سیکس‌پک‌های دراکو باخته، به سختی و با بدنی فریز شده از سرمای روحی، تلاش کرد تا کوافل رو دوباره به ریتا پاس‌بک کنه اما یهو یه لپرکانی که لباسش به شکل عجیبی شبیه کلاغ سیاه بود و فقط یه چشمش از زیر لباس معلوم بود با یه هکتار سبیل بالای لبش توی هوا ظاهر شد؛ جونور عجیب‌الخلقه، همون‌طور که میله پرچم هاگوارتز رو بین دندوناش نگه داشته بود، ماتحتشو با آهنگ ماکارنا تکون می‌داد و بسته‌ ساندیسای طلایی روی سر دراکو می‌نداخت!

- آی کله‌م! این از کجا اومد دیگه؟! بیا برو کنار! آخ!

حالا زمین بازی پر شده بود از لپرکانای مشابه اولی... اونا توی هوا با پرچماشون بالا می‌رفتن و ساندیس‌های طلایی بود که روی چش و چال ملت فرود میاوردن.

مارشال با لبخندی سرشار از رضایت از پشت تریبون گزارشگر به بازیکنای خشمگین دو تیم نگاهی کرد و مشتاشو به نشونه موفقیت تو هوا تکون داد.
- می‌دونستم عاشق این تاکتیک ناشناخته جدیدمون توی این بازی می‌شین... حقا که حضرت مدیر ردا گشادمون بهترین تاکتیک‌هارو برای هیجان‌انگیزتر کردن هاگوارتز امسال به کار بردن.

در همین حین، نورا که دید ساندیسا دارن یه نمه نظم باقی‌مونده تیمو هم بهم می‌زنن، درحالی که آهنگ اخراجی‌ها از بلندگوهای ورزشگاه پخش می‌شد، در کمال شجاعت و فداکاری، زنجیر سنگین لنگر زنگ‌زده‌ش رو از دور کمرش باز کرد و اونو تو هوا چرخوند و با کنش یک ضربه چکش‌مانند، لنگرشو صاف زد وسط شکم دوتا از لپرکانای ماکارنا برقص و بعد خودش از واکنش شدت ضربه، صاف رفت کره ماه!

اونور زمین، آبرفورث با یه ورد بزاشو به شکل چند حلقه هولاهوپ دور بدنش شناور کرد و با این ترفند تونست به طور موثری با تهدیدات ساندیسی و لپرکانی مقابله کنه و پیش بره. اون کوافل رو از دراکو کش رفت و به سمت دروازه تیم اسلیترین حرکت کرد اما در همون‌لحظه یه جوراب غول‌آسای صورتی روی سر خودش و بزاش فرود اومد و همگی صاف رفتن تو تنه درختی کجول!

- اوه اونجارو ببینید... یه تاکتیک ناشناخته دیگه! این جوراب از آخرین فناوری‌های پیشرفته مدیرمونه که ممکنه به‌طور رندوم، هرجایی فرود بیاد! می‌بینید با بودنش چه کمک بزرگی به مفرح شدن این بازی کرده؟ واقعا که همیشه جای جوراب صورتی هاگرید توی مسابقات کوییدیچ خالی بوده!

آبرفورث و بزاش درجا از بوی جوراب و برخورد سهمگین‌شون به کجول رفتن کما! کجولم سریع، کوافل رو با شاخه‌هاش از دستای بی‌حس آبرفورث کشید بیرون و با یه جاخالی تحسین برانگیز به سبک فامیل دورش توی داستان دو کاج فارسی دوره ابتدایی، گذاشت آبرفورث از اون ارتفاع پرت شه پایین و مثل هندونه کف ورزشگاه بترکه! اما همین که کجول اومد پیش‌روی کنه، کارکنان مرکز ارتباط مدیریت هاگوارتز دیدن انتقال پیام با آبرفورث ممکن نیست پس گشتن عازم، گروه پی‌جویی، تا ببیند عیب کار از چیست و با دیدن آبرفورث از دست رفته، راه تکرار بر خطر رو بستند، یعنی اون کجول سنگدل رو نیز با تبر تکه‌تکه بشکستند!

هردو تیم در غم این دو عضو از دست رفته و برای احترام به فداکاری نورا، بازی رو متوقف و شروع به اعتراض کردن. آدنا با قدرت خشم موهای مشتعلش که دیگه هیچ کپسول آتیش‌نشانی‌ای یارای خاموش کردنشو نداشت، هستی ورزشگاه رو به آتیش کشید و ریتا هم با تک‌تک تماشاگرا و بازیکنای باقی‌مونده مصاحبه کرد و اونام گفتن با این نحوه برگزاری مسابقه‌ تا حضرت مدیر رو نبینند آروم نمی‌گیگیرند غافل از اینکه حضرت مدیر تموم مدت همراه‌شون بوده؛ توی تک‌تک لحظات‌شون حضور داشته و حتی با بوی عرق تن‌شون عجین شده بوده!

- می‌بینم که دارین اعتراض می‌کنین!

این صدای فیلد مارشال بود که با دیدن این اعتراضات، قوطی صبرش لبریز شد و با قدرت آزاد کردن گوزی که برای مواقع ضروری توی قوطیش ذخیره کرده بود، تاکتیک ناشناخته نهایی هسته حضرت مدیر رو فعال کرد!

مدیر با حس بوی نامطبوع جدید، از بوی عرق ملت دل کند و یهو از تار و پود رداهای کوییدیچی‌شون جدا شد و اومد بیرون. اون که عین دیوانه‌سازا، میون یه ردای گشاد سبزرنگ گیر کرده بود و کلافه به‌نظر می‌رسید، درحالی که طاقت اعتراضات و بهم خوردن بازی‌ای که مدت‌ها برای چیدن برنامه‌ زمان‌بندی برگزاریش وقت گذاشته بود تا سر وقت برگزارش نکنه رو نداشت، و از اونجایی که به لطف لیگ قبلی، در آوردن ردا و زیرردایی، دیگه پلن ناشناخته‌ای محسوب نمی‌شد، به‌جاش نفری یه ردای گشاد گونی‌مانند مشکی تن تک‌تک اعضای تیما و تماشاگرا کرد و اونارو فرستاد همونجایی که هری پاتر سنگ رستاخیزشو انداخت تا دیگه هوس نکنن از این جلافتا کنن و با تاکتیکای ناشناخته مدیریت در بیفتن!

پایانی ناشناخته!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1405 18:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریفیندور Vs. هافلپاف
سوژه: کابوس

صبح مسابقه، فلور دلاکور با صدای زنگ ساعت از خواب پرید، اما برای چند ثانیه مطمئن نبود واقعاً از خواب بیدار شده یا فقط یکی از آن لحظه‌های عجیب میان خواب و بیداری را تجربه می‌کند؛ همان چند ثانیه‌ای که اتاق هنوز شکل مشخصی ندارد و صداها از جایی دور به گوش می‌رسند. چشم‌هایش را باز کرد و به سقف خیره شد. نور کم‌رنگ صبح از لای پرده وارد اتاق شده بود و روی دیوار افتاده بود، اما چیزی در ذهن فلور هنوز سر جای خودش نبود. شب قبل را درست به یاد نمی‌آورد. خواب دیده بود، یا شاید چند خواب پشت سر هم دیده بود؛ تصویرهایی تکه‌تکه که هر بار درست زمانی که می‌خواست بفهمد چه اتفاقی افتاده، محو می‌شدند. یک بار خودش را وسط زمین مسابقه دیده بود، بدون هیچ بازیکنی، بدون تماشاچی و حتی بدون صدای باد. بار دیگر صدای تشویق جمعیت را شنیده بود، اما وقتی برگشته بود هیچ‌کس روی سکوها نبود. خواب‌هایی بی‌معنی و درهم که صبح فقط خستگی‌شان برایش باقی مانده بود.

چند لحظه همان‌طور بی‌حرکت ماند. نگاهش هنوز به سقف بود و تلاش می‌کرد آخرین تصویری را که قبل از بیدار شدن دیده بود به یاد بیاورد. چیزی شبیه زمین مسابقه بود، اما نه دقیقاً همان زمین. آسمان زیادی روشن بود و همه‌چیز بیش از حد ساکت. فلور ابروهایش را درهم کشید. هرچه بیشتر سعی می‌کرد تصویر را به خاطر بیاورد، بیشتر از ذهنش دور می‌شد. فقط یک حس مبهم باقی مانده بود؛ حس اینکه جایی بوده که نباید آنجا می‌بود.

دیشب تقریباً نخوابیده بود. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، چند دقیقه بعد با همان حس عجیب از خواب می‌پرید؛ نه آن‌قدر ترسناک که بتواند اسمش را کابوس بگذارد و نه آن‌قدر آرام که بتواند دوباره خوابش ببرد. چند بار حتی ساعت را نگاه کرده بود و هر بار با خودش گفته بود"فقط نیم ساعت دیگه چشمامو می‌بندم"، اما این نیم ساعت دقیقه هیچ‌وقت به خواب عمیق تبدیل نشده بود. با این حال، امروز روز مسابقه بود و قرار نبود به خاطر یک شب بد، خودش را کنار بکشد. لباسش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و سعی کرد به خودش ثابت کند که حالش خوب است. وقتی از اتاق بیرون رفت، فقط یک فکر در ذهنش می‌چرخید: امروز باید حواسش جمع باشد.

در راه رفتن به سمت زمین مسابقه، فلور چند بار سعی کرد ذهنش را از اتفاقات شب قبل خالی کند. صدای قدم‌هایش در راهرو با صدای بقیه جادوآموزانی که برای تماشای مسابقه بیرون می‌رفتند قاطی شده بود. بعضی‌ها درباره بازی حرف می‌زدند، بعضی‌ها نتیجه احتمالی را حدس می‌زدند و بعضی‌ها هم از همان اول برای تیم مورد علاقه‌شان شعار می‌دادند. فلور چند بار به حرف‌هایشان گوش داد، اما هیچ‌کدام را درست دنبال نکرد. کلمات برایش واضح بودند، اما انگار معنایشان کمی دیر به ذهنش می‌رسید.

وقتی وارد زمین شد، هوای خنک صبح به صورتش خورد. چند ثانیه ایستاد و نفس عمیقی کشید. این بار همه‌چیز کاملاً واقعی به نظر می‌رسید. هوای سرد، صدای باد، رفت‌وآمد دانش‌آموزها و حتی صدای دور تماشاچی‌هایی که از همین حالا در مسیر سکوها بودند. فلور با خودش فکر کرد شاید تمام آن اتفاقات فقط نتیجه یک شب بد بوده است. شاید وقتی چند ساعت استراحت کند، همه‌چیز فراموش شود.

زمین مسابقه از همان دور پر از سر و صدا بود. پرچم‌های قرمز و طلایی گریفیندور در یک طرف سکوها تکان می‌خوردند و آن طرف، رنگ‌ زرد پرچم هافلپاف زیر نور صبح خودنمایی می‌کردند. تماشاچی‌ها از چند دقیقه قبل از شروع بازی مشغول شعار دادن بودند و هر گروه تلاش می‌کرد صدای گروه مقابل را خاموش کند. فلور در کنار هاول و لیلی ایستاده بود و به زمین نگاه می‌کرد. ملانی و روزالین اورست کمی عقب تر از بقیه، با یکدیگر زیر لب صحبت میکردند.

فلور نگاهش را روی زمین چرخاند. حلقه‌ها سر جایشان بودند. خطوط زمین زیر نور صبح واضح دیده می‌شدند و صدای تماشاچی‌ها از هر طرف به گوش می‌رسید. چند بازیکن در حال گرم کردن بودند و هر از گاهی توپ از بالای سرشان رد می‌شد. همه‌چیز عادی بود. آن‌قدر عادی که فلور تقریباً از اینکه چرا از صبح احساس عجیبی دارد خجالت کشید.

هاول کمی به سمتش خم شد و چیزی گفت، اما فلور فقط لبخند کوتاهی زد. صدای او را شنیده بود، ولی چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفش را بفهمد. دوباره به خودش یادآوری کرد که باید تمرکز کند. امروز مسابقه مهمی بود و هیچ‌کس قرار نبود به خاطر خواب بد دیشب برایش استثنا قائل شود.

آن طرف زمین هم تیم هافلپاف آماده بود. تد ریموس لوپین و مرگ کنار هم قرار گرفته بودند و ریک با فاصله‌ای کوتاه پشت سرشان منتظر شروع بازی بود. بقیه بازیکنان هافلپاف هم حضور داشتند؛

فلور برای لحظه‌ای به صورت بازیکنان نگاه کرد. همه آماده بودند. بعضی‌ها آخرین بررسی‌هایشان را انجام می‌دادند و بعضی‌ها فقط منتظر سوت داور بودند. فلور احساس کرد ضربان قلبش کمی تند شده است. دستش را روی دسته جارو گذاشت و انگشت‌هایش را آرام دور آن جمع کرد.

سوت داور که به صدا درآمد، فلور ناخودآگاه نفس عمیقی کشید و به سمت توپ‌ها رفت.

بازی از همان ابتدا آرام نبود. مرگ خیلی سریع توپ را گرفت و با یک پاس بلند آن را به تد رساند. لیلی تلاش کرد مسیرش را ببندد، اما تد با تغییر جهت ناگهانی از کنارش گذشت و توپ را دوباره به مرگ سپرد. هاول از سمت دیگر وارد شد و راه مرگ را بست، مرگ سعی کرد به مورتی پاس دهد اما لیلی با حرکتی حرفه‌ای خودش را بین مرگ و مورتی رساند و کوافل را گرفت. توپ برای چند ثانیه بین چند بازیکن جابه‌جا شد تا سرانجام به دست هاول رسید. او فرصت را از دست نداد و با پرتابی دقیق توپ را از کنار دروازه‌بان هافلپاف عبور داد.

فلور چند متر دورتر حرکت می‌کرد و صحنه را دنبال می‌کرد. برای چند لحظه همه‌چیز سریع‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. توپ از یک دست به دست دیگر می‌رفت و بازیکنان مدام مسیرشان را تغییر می‌دادند. صدای تماشاچی‌ها بالا و پایین می‌شد و هر حرکت کوچک واکنش خودش را از سکوها می‌گرفت.

کوافل از حلقه وسط عبور کرد و ده امتیاز گریفیندور را جلو انداخت. جمعیت سرخ‌پوش طرفدارن گریفیندور هاول را تشویق کردند و پرچم‌های قرمز و طلایی در هوا چرخیدند. چند نفر از تماشاچی‌ها یکدیگر را در آغوش گرفتند. صدای "گریفیندور! گریفیندور!" از میان جمعیت بلند شد. هاول با لبخند به سمت هم‌تیمی‌هایش برگشت و ملانی با یک گل زیبای اورا تحسین کرد.

فلور هم لبخند زد، اما لبخندش خیلی زود محو شد. چیزی را دیده بود. یا فکر می‌کرد دیده است.

درست هنگام پرواز، برای کسری از ثانیه زمین زیر پایش خالی شده بود و به جای زمین مسابقه، خوابگاه گریفیندور را دیده بود. همان سقف، همان پرده و همان نور صبح.

بعدش پلک زد و زمین دوباره برگشت.
فلور کمی سرعتش را کم کرد. صدای تپش دیوانه‌وار قلبش را می‌شنید.

- تمرکز کن.
این را آرام زیر آب گفت و بازی ادامه داد.

فلور چند ثانیه بعد دوباره به اطراف نگاه کرد. هیچ‌کس متوجه چیزی نشده بود. بازی همچنان ادامه داشت و بازیکنان هافلپاف تلاش می‌کردند توپ را پس بگیرند. اگر قرار بود کسی بفهمد چه اتفاقی برایش افتاده، احتمالاً باید خودش چیزی می‌گفت. اما فلور حتی نمی‌دانست چه چیزی را باید توضیح دهد. اینکه برای یک لحظه خوابگاه گریفیندور را وسط زمین دیده بود؟ اینکه شاید هنوز خواب بود؟ یا اینکه مغزش به خاطر کم‌خوابی کمی عجیب رفتار می‌کرد؟

تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید.

بازی دوباره شدت گرفت. این بار هافلپاف حمله را آغاز کرد. ریک کوافل را گرفت و با پاس کوتاهی به مرگ رساند. مرگ بدون مکث به سمت دروازه رفت اما ملانی با حرکتی حرفه‌ای مسیرش را بست. تماشاچیان گریفیندور با دیدن این حرکت فریاد زدند و صدای تشویق‌شان دوباره بلند شد.

اما هافلپاف کوافل را رها نکرد.
مرگ در میانه زمین مسیر پاس را تغییر داد و کوافل دوباره به مورتی رسید. مورتی آن را به تد سپرد و این بار از زاویه‌ای استفاده کرد که ریش مرلین نتوانست به‌راحتی پوشش دهد.

سکوهای هافلپاف به لرزه درآمد.
این بار فلور اصلاً صدای تشویق تیم حریف را نشنید. همه‌چیز برایش ساکت شده بود. چشم‌هایش را باز و بسته کرد.
زمین خالی بود. نه بازیکنی وجود داشت، نه داوری، نه تماشاچی‌ای. فقط خودش بود و زمین بزرگی که تا دوردست ادامه داشت. یک بار دیگر پلک زد. همه چیز برگشت و صدای جمعیت دوباره در گوشش پیچید. فلور نفسش را حبس کرد.

- من خواب نیستم.
اما خودش هم نمی‌دانست چرا این جمله را گفته است.

چند ثانیه طول کشید تا دوباره احساس کند روی زمین مسابقه است. صدای تماشاچی‌ها کم‌کم واضح‌تر شد. صدای شکافته شدن باد توسط جارو ها و بعد صدای یکی از بازیکنان که از پشت سرش عبور می‌کرد. فلور سرش را چرخاند و او را دید. همه‌چیز سر جای خودش بود.

ملانی از کنارش عبور کرد و با اشاره‌ای از او خواست جلوتر برود. فلور هم حرکت کرد. نمی‌توانست وسط بازی بایستد و برای خودش توضیح بدهد که چه اتفاقی دارد می‌افتد.

او این بار بیشتر مراقب خودش بود. هر چند ثانیه یک بار به چیز مشخصی نگاه می‌کرد؛ به توپ، به حلقه‌ها، به بازیکنان، به پرچم‌های روی سکوها. سعی می‌کرد ذهنش را به چیزهایی وصل کند که می‌توانست ببیند و بشنود. این کار کمی آرامش به او می‌داد.

زمان می‌گذشت و بازی کم‌کم حساس تر و نفس گیری تر میشد. روزالین یک بار نزدیک بود اسنیچ را بگیرد اما اسنیچ سریع تغییر مسیر داد و از دست روزالین سر خورد. هر دو تیم مدام حمله می‌کردند، اما مدافع‌ها اجازه نمی‌دادند امتیاز به‌راحتی تغییر کند. هاول چند بار فرصت خوبی ساخت و هر بار یکی از بازیکنان هافلپاف در آخرین لحظه مسیرش را بست. لیلی هم چند پاس دقیق برای فلور فرستاد، اما فلور در دو موقعیت ساده تمرکز کافی نداشت و توپ از دستش خارج شد.

در یکی از حمله‌ها، فلور برای چند ثانیه فقط همراه لیلی حرکت کرد و منتظر بود پاس بعدی برسد. لیلی توپ را گرفت و با یک چرخش سریع از مدافع عبور کرد. فلور هم جلو رفت، اما درست در لحظه‌ای که انتظار داشت توپ را دریافت کند، برای یک لحظه صدای تماشاچی‌ها محو شد. او دستش را جلو برد، اما توپ به جای اینکه در دستش قرار بگیرد، از کنار انگشت‌هایش رد شد.

یکی از آن توپ‌ها که از دستش افتاد، چند ثانیه بعد در گوشه‌ای از زمین ناپدید شد؛ یا حداقل فلور این‌طور دید.
دوباره همان اتفاق. یک لحظه زمین کوییدیچ و لحظه بعد هیچ‌چیز.
فلور پلک زد.

این بار به جای زمین، اتاقی تاریک را دید. نه اتاق خوابش، نه چیزی که بتواند بشناسد؛ فقط تصویری مبهم و کوتاه که قبل از اینکه بتواند به آن نگاه کند از بین رفت.

او نفسش را بیرون داد.
- کم خوابی.

کلمه را این بار واضح‌تر گفت.
- کم‌خوابی.

همین بود. شب قبل تقریباً نخوابیده بود. مغزش خسته بود و مرز بین خواب و بیداری برایش به‌هم ریخته بود. هر تصویری که می‌دید لزوماً چیزی نبود که واقعاً در زمین اتفاق افتاده باشد.

اما دانستن این موضوع باعث نمی‌شد تصویرها ناپدید شوند. هاول توپ را گرفت و این بار فلور را صدا زد. فلور جلو رفت و پاس را گرفت. برای چند لحظه همه‌چیز طبیعی بود. صدای تماشاچی‌ها، صدای برخورد توپ با دستکش‌ها، فریاد بازیکنان و حتی باد سردی که به صورتش می‌خورد.

همه واقعی بودند. پس به همین‌ها چسبید. به صدای باد. به وزن دسته جارو زیر دستش. به صدای نفس کشیدن خودش. به رنگ قرمز و طلایی پرچم‌های سکو. به صدای هاول که از چند متر آن‌طرف‌تر مسیر حرکت را فریاد می‌زد. این‌ها واقعی بودند.

فلور توپ را به هاول پاس داد. هاول جلو رفت و دوباره به لیلی سپرد. لیلی به سمت دروازه هافلپاف رفت و فلور برای پوشش حرکتش همراه او پرواز کرد. این بار هیچ تصویر عجیبی ظاهر نشد.

چند لحظه بعد، فلور متوجه شد که بدون اینکه خودش بفهمد، نفسش را حبس کرده است. آرام هوا را بیرون داد. بعد دوباره نفس کشید. صدای سکوها را شنید. یکی از تماشاچی‌ها اسم لیلی را فریاد می‌زد و چند نفر دیگر جوابش را می‌دادند. برای اولین بار در چند دقیقه، فلور احساس کرد ذهنش کمی آرام‌تر شده است.

شاید همین کافی بود.شاید لازم نبود با کابوس بجنگد. شاید فقط باید یاد می‌گرفت هر بار که تصویرها می‌آمدند، به خودش یادآوری کند که آن‌ها واقعی نیستند.

چند دقیقه بعد، هافلپاف یک حمله خطرناک ترتیب داد. تد توپ را گرفت و ریک از سمت چپ وارد شد. لیلی مسیر را بست و ملانی از بالا به سمت آن‌ها رفت. توپ بین چند نفر دست‌به‌دست شد و در نهایت به تد رسید. او یک پاس بلند به مرگ داد و مرگ آماده شوت شد.

اما ملانی در آخرین لحظه وارد مسیر شد و توپ را منحرف کرد. تماشاچیان گریفیندور دوباره فریاد کشیدند. فلور توپ را گرفت و سریع به هاول پاس داد. حالا نوبت گریفیندور بود. هاول جلو رفت، از کنار یک مدافع گذشت و کوافل را به فلور سپرد. فلور گرفت.

و همان لحظه دوباره همه‌چیز محو شد.
زمین خالی، سکوهای خالی، آسمان بدون هیچ ابری، حتی خودش را هم نمی‌دید. برای چند ثانیه هیچ صدایی وجود نداشت.

این بار فلور سعی نکرد فوراً از تصویر فرار کند. فقط همان‌جا ماند. هیچ بازیکنی نبود، هیچ تماشاچی‌ای نبود، اما خودش هنوز می‌دانست که روی جارو نشسته است. حتی اگر نمی‌توانست آن را ببیند، وزن بدنش را روی دسته جارو احساس می‌کرد. این حس برایش عجیب بود؛ انگار بدنش در یک جا بود و ذهنش در جای دیگری.

فلور فهمید اگر وحشت کند، تصویر بیشتر طول می‌کشد. پس این بار پلک نزد. فقط نفس کشید، یک نفس آرام، بعد یکی دیگر.

به خودش گفت:
- این همون خوابه.

صدای ضعیف جمعیت از دور برگشت.
- گریفیندور! گریفیندور!

فلور هنوز زمین را نمی‌دید، اما صدای هاول را شنید:
- فلور!

بعد صدای لیلی:
- فلور حالت خوبه؟

و بعد صدای سوت و تشویق. فلور دستش را روی دسته جارو محکم‌تر کرد. اول رنگ قرمز سکوی تماشاچیان گریفیندور را دید. بعد آسمان، بعد زمین، بعد بازیکنان و در نهایت کوافل را. هنوز در دست خودش بود. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. فقط چند ثانیه گذشته بود. این بار فلور دیگر به خودش شک نکرد. نه به این معنی که تصویرها را کاملاً نادیده گرفت، بلکه بالاخره فهمیده بود که لازم نیست برای هر چیزی که می‌بیند دنبال توضیح بگردد. بعضی تصویرها فقط تصویر بودند. بعضی صداها فقط حاصل خستگی بودند. ذهنش می‌توانست چند ثانیه اشتباه کند، بدون اینکه دنیا واقعاً تغییر کرده باشد.

فلور ناگهان فهمید تمام این مدت از چیزی می‌ترسیده که حتی در دنیای واقعی وجود نداشته است. کابوس قرار نبود به زمین مسابقه بیاید، قرار نبود کسی را بگیرد یا بازی را خراب کند. کابوس فقط تصویری بود که مغز خسته‌اش به او نشان می‌داد، چون شب قبل به اندازه کافی استراحت نکرده بود.

برای اولین بار از صبح، لبخند زد. توپ هنوز در دستش بود. و این بار خودش تصمیم گرفت چه کار کند. به جای اینکه منتظر بماند تصویر بعدی بیاید، به جلو رفت. از کنار مدافع گذشت. صدای تماشاچی‌ها بلندتر شد. یک مدافع دیگر جلو آمد اما فلور تغییر جهت داد.

هاول از سمت راست فریاد زد، اما فلور این بار پاس نداد. به حلقه‌ها نگاه کرد.
برای چند ثانیه همه‌چیز واضح بود.
نه خواب بود، نه خاطره، نه تصویر مبهم، فقط یک مسابقه واقعی.
یک توپ واقعی، یک فرصت واقعی.

فلور آرام چشم‌هایش را بست و برای اولین بار از شب قبل، به خودش اجازه داد واقعاً استراحت کند. وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد، دنیا هنوز همان‌جا بود. و این بار، کابوس واقعاً تمام شده بود.

فلور برای چند ثانیه فقط به حلقه روبه‌رو نگاه کرد. انگار تمام سروصدای اطرافش کمی عقب رفته بود و فقط مسیر توپ را می‌دید. دستش را محکم‌تر روی کوافل بست. این بار نه برای اینکه از چیزی فرار کند، بلکه برای اینکه بداند دقیقاً کجاست.

فلور دستش را عقب برد و توپ را پرتاب کرد. توپ از دروازه بان و سپس از میان حلقه گذشت و سوت داور به صدا درآمد.

سکوهای گریفیندور منفجر شدند.
این بار صدای تشویق نه دور بود و نه محو؛ آن‌قدر واضح و بلند بود که فلور تقریباً می‌توانست تک‌تک صداها را از هم تشخیص دهد. بعضی‌ها پرچم‌ها را بالای سرشان تکان می‌دادند، بعضی‌ها از جا پریده بودند و چند نفر اسم فلور را فریاد می‌زدند. هاول با هیجان به سمتش آمد و لیلی از فاصله‌ای نزدیک برایش دست تکان داد. حتی ملانی هم برای لحظه‌ای لبخند زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

فلور برای چند لحظه همان‌جا ماند و به شادی هم‌تیمی‌هایش نگاه کرد. هاول هنوز لبخند می‌زد و لیلی با هیجان چیزی برایش می‌گفت که صدایش میان فریاد جمعیت گم می‌شد. ملانی کمی دورتر بود و به سمت بقیه می‌رفت. همین تصویر ساده برای فلور از هر چیزی واقعی‌تر بود.

اما فلور فقط به زمین نگاه می‌کرد.
هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. زمین همان زمین بود، آسمان همان آسمان و تماشاچی‌ها همان تماشاچی‌ها.

و مهم‌تر از همه، کابوس دیگر قدرتی روی او نداشت. نه به این خاطر که ناگهان ناپدید شده بود، بلکه چون فلور دیگر هر تصویری را که می‌دید باور نمی‌کرد. او فهمیده بود لازم نیست با آن بجنگد. لازم نبود از خودش بپرسد"اگه دوباره ببینمش چی؟"

اگر تصویر می‌آمد، فقط یک تصویر بود.
اگر ذهنش چند ثانیه خواب را با بیداری قاطی می‌کرد، باز هم واقعیت سر جایش بود. و واقعیت همین حالا جلوی چشم‌هایش قرار داشت.

هافلپاف بعد از گل فلور فشار بیشتری آورد، اما حالا گریفیندور اعتمادبه‌نفس بیشتری داشت. ریک چند بار حمله کرد و فلور تلاش کرد از سمت دیگر زمین راهی برای نفوذ پیدا کند. لیلی و هاول هم عقب و جلو می‌رفتند و نمی‌گذاشتند هافلپاف به‌راحتی کنترل بازی را در دست بگیرد. مورتی یک بار تا نزدیکی حلقه‌ها رفت، اما ملانی جلویش را گرفت و او را مجبور کرد مسیرش را عوض کند. تد و مرگ هم در جریان بازی حضور داشتند و باعث می‌شدند زمین حتی در لحظات آرام هم شلوغ و غیرقابل پیش‌بینی باقی بماند.

بازی دیگر آن حالت آشفته ابتدای مسابقه را نداشت. هر دو تیم می‌دانستند که یک حرکت اشتباه می‌تواند مسیر بازی را تغییر دهد. بازیکنان با احتیاط بیشتری جلو می‌رفتند و مدافع‌ها فاصله‌هایشان را حفظ می‌کردند. چند بار کوافل تا نزدیکی حلقه‌ها رسید، اما قبل از اینکه شوتی شکل بگیرد، مسیرش عوض شد.

فلور حالا بیشتر از قبل به اطرافش توجه می‌کرد، اما نه از روی ترس. هر بار که چشمش به سکوها می‌افتاد، پرچم‌ها را می‌دید. هر بار که باد می‌وزید، صدای آن را می‌شنید. هر بار که دسته جارو زیر دستش تکان می‌خورد، وزنش را احساس می‌کرد. این چیزهای کوچک به او یادآوری می‌کردند که همین‌جا است.

در تمام این مدت، روزالین با بقیه اعضای تیم حرف نزده بود. او از ابتدای بازی چشمش را از آسمان برنداشته بود.
بازی حالا به مرحله‌ای رسیده بود که یک توپ طلایی کوچک می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد.

فلور برای لحظه‌ای به بالا نگاه کرد.
روزالین را دید که با سرعتی زیاد به سمت شرق زمین می‌رفت. او اسنیچ را دیده بود. تماشاچی‌ها هنوز متوجه نشده بودند، اما چند ثانیه بعد صدای گزارشگر بازی بلند شد و به روزالین اشاره کرد.

همه سرها به سمت آسمان برگشت. روزالین سرعت گرفت. اسنیچ از میان دو بازیکن رد شد و روزالین تغییر جهت داد. سکوهای گریفیندور یک‌صدا نام او را فریاد میزدند.

بازیکنان هافلپاف هم متوجه شد چند و یکی از آنها به سمت روزالین رفت تا مسیرش را ببندد، اما او با یک چرخش سریع از کنارش گذشت.

فلور فقط نگاه می‌کرد. برای اولین بار در تمام مسابقه، هیچ چیز عجیب و غریبی ندید. نه زمین خالی شد، نه اتاق خوابگاهش ظاهر شد، نه صداها دور شدند. همه‌چیز واضح بود.

روزالین دستش را دراز کرد. اسنیچ درست جلوی انگشت‌هایش چرخید
و بعد...

گرفت!
سوت پایان مسابقه در تمام زمین پیچید. گریفیندور برنده شده بود.

سکوها دوباره منفجر شدند. پرچم‌های قرمز و طلایی بالا رفتند، تماشاچی‌ها فریاد می‌کشیدند و بازیکنان گریفیندور یکی‌یکی به سمت روزالین رفتند. هاول با هیجان او را در آغوش گرفت، لیلی از خوشحالی می‌خندید و ملانی هم کنارشان ایستاده بود. فلور کمی عقب‌تر مانده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد.

چند ثانیه طول کشید تا فلور از دور صدای شادی آن‌ها را دنبال کند. این بار هیچ صدایی از بین نرفت. هیچ‌چیز جابه‌جا نشد. همه‌چیز همان‌طور که باید بود پیش می‌رفت. صدای خنده لیلی، فریاد تماشاچی‌ها و صدای گزارشگر بازی، همه در کنار هم قرار گرفته بودند.

صدای تشویق هنوز بلند بود، اما این بار خسته‌اش نمی‌کرد. برعکس، آرامش‌ بخش بود. فلور دستش را روی صورتش کشید و نفس عمیقی کشید.

حالا می‌فهمید چرا صبح آن‌قدر گیج بوده است. چرا چند بار زمین را اشتباه دیده بود. چرا صداها برایش دور می‌شدند و چرا چند لحظه نمی‌توانست تشخیص بدهد کدام تصویر واقعی است.

او دیشب به اندازه کافی نخوابیده بود.
ذهنش خسته بود و مرز خواب و بیداری‌اش برای چند ساعت به‌هم ریخته بود.کابوس از جایی بیرون نیامده بود. در زمین مسابقه هم اتفاق عجیبی نیفتاده بود. تمام مدت، مشکل فقط در ذهن خسته خودش بود.

فلور به آسمان نگاه کرد. نور عصرگاهی روی زمین افتاده بود و صدای فریاد های تماشاچی‌ها از خوشحالی هنوز از سکوها می‌آمد. برای چند ثانیه چشم‌هایش را بست، اما این بار از بستن چشم‌هایش نترسید. اگر دوباره تصویری می‌آمد، می‌دانست فقط یک تصویر است. اگر کابوس برمی‌گشت، دیگر لازم نبود از آن فرار کند.فقط کافی بود چشم‌هایش را باز کند و به چیزی که واقعاً روبه‌رویش قرار دارد نگاه کند.

فلور لبخند زد. بازی تمام شده بود و گریفیندور برنده شده بود. و شاید مهم‌تر از همه، خودش هم بالاخره از دست کابوسی که از صبح دنبالش کرده بود، رها شده بود.

نه با یک طلسم عجیب، نه با شکست دادن چیزی؛ فقط با فهمیدن اینکه گاهی ذهن خسته می‌تواند واقعیت را برای چند لحظه مبهم کند، اما وقتی آدم یادش باشد به چه چیزهایی می‌تواند اعتماد کند، دوباره همه‌چیز سر جای خودش قرار می‌گیرد.

چند لحظه دیگر همان‌جا ماند. صدای جمعیت هنوز می‌آمد و بازیکنان آرام‌آرام از زمین پایین می‌رفتند. فلور دوباره به آسمان نگاه کرد. آسمان دیگر شبیه تصویرهای خوابش نبود. نه بیش از حد روشن بود، نه عجیب و دور. فقط همان آسمان معمولی بود که از صبح بالای سرشان قرار داشت.

او فهمید شاید تمام مدت دنبال یک پایان برای کابوسش بوده است؛ چیزی که ناگهان آن را از بین ببرد و ثابت کند همه‌چیز تمام شده. اما پایانش این‌طور نبود. هیچ لحظه جادویی‌ای وجود نداشت. فقط کم‌کم متوجه شده بود که کدام چیزها را می‌تواند لمس کند، بشنود و ببیند و به آن‌ها اعتماد کند.

فلور دوباره نفس عمیقی کشید.
این بار نفسش آرام بود. و برای اولین بار از وقتی صبح چشم‌هایش را باز کرده بود، دیگر منتظر نبود که با بستن چشم‌هایش دوباره چیزی را ببیند.

فقط به سمت بقیه بازیکنان رفت.
مسابقه تمام شده بود و این بار، وقتی فلور پشت سرش را نگاه کرد، زمین مسابقه همان‌جا بود؛ پر از تماشاچی، پر از صدا و پر از ردپای یک مسابقه واقعی.

کابوس دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1405 14:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هفته سوم بازی‌های کوییدیچ لیگ مدرسه هاگوارتز



گریفیندور در برابر هافلپاف
سوژه‌ها:
کابوس - آسمون ریسمون


ریونکلاو در برابر اسلیترین
سوژه‌ها:
ردا - سنگ بزرگ

زمان ارسال پست‌ها: تا پایان روز 29 شهریور


توضیحات تکمیلی:

* هر بازیکن از بین سوژه‌های بازی تیمش، یک سوژه را انتخاب کرده و پستی با آن سوژه می‌نویسد که حول محور مسابقه‌ی کوییدیچ بین دو تیم باشد و در این تاپیک ارسال می‌کند.

* هر تیم حداقل سه پست
* هر تیم حداکثر یک پست از اعضای قدیمی

* امتیاز هر تیم، میانگین امتیازات پست‌های بازیکنانش خواهد بود
* پست‌های هر بازی، توسط داوران دو گروه مقابل داوری خواهد شد

همین دیگه!
زیر تیغ کاتانا لطفا با بلاجرها مهربان باشید.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1405 00:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریفیندور در برابر اسلیترین
بی‌هویت

- تماشاگرهای عزیز! این شما و این مسابقه هیجان‌انگیز گریفیندور و اسلیترین!

درحالی‌که بابیکن‌های هردو تیم سرجاشون قرار می‌گرفتن، گزارش‌گر اعضای تیم اسلیترین رو معرفی کرد. بعدش به لیستش نگاه کرد و ادامه داد:
- بله! این هم اعضای گریفیندور... روزالین اورست در جایگاه جستجوگر حضور داره. هاول پرکینز، لیلی اوانز و فلور دلاکور گروه مهاجمین تیم رو تشکیل می‌دن. زوج ملانی استانفورد و دمپایی نقطه‌زنش هم به عنوان مدافعین آماده‌ان. و دروازه‌بان تیم...

هردو گروه طرفدارها تموم اعضا رو تشویق کردن. تا اینکه وقتی نوبت به دروازه‌بان شد، همگی با تعجب بهش که جلوی میله های دروازه پرواز می‌کرد خیره شدن...

- و به نظر میاد این جاروسوار ریش‌دار، تلما هلمز، دروازه بان گریفیندور هستن!

صدای زمزمه‌ها بلند شد...

- از کی تا حالا تلما ریش درآورده؟
- اصلا مگه تلما ساحره نیست؟ چرا ریشش از ریش دامبلدور بلندتره؟
- حالا اون هیچی... مگه تلما چندسالشه که ریشش سفیده؟

گزارشگر که متوجه به هم ریختن جو ورزشگاه شده، سرفه‌ای می‌کنه تا توجه‌هارو به خودش جلب کنه.
- اوه! بله طبق اطلاعات به دست اومده تلما هلمز دچار بیماری‌ای شده که باعث شده ریش دربیاره و الان با لقب ریشی فعاله!

این باعث میشه سوالات بیشتری توی ذهن بقیه به‌وجود بیاد. سوالاتی که جواب‌های شوکه‌کننده‌ای داشتن!

فلش بک _ قبل مسابقه

- ببینین دوشیزه هلمز! با اینکه عملکردتون توی بازی قبلی عالی بود ولی ما باید بی‌نقص باشیم تا جام کوییدیچ رو ببریم. برای همین ازتون می‌خوام یکم به حرکات‌تون سرعت ببخشین.

چند روز قبل مسابقه، هاول که کاپیتان تیم بود، توی جلسه‌ی تمرینی تلما رو کنار کشیده بود و باهاش خصوصی صحبت می‌کرد. اما تلما که واقعا بهترین خودش رو توی بازی پیش نشون داده بود، شونه‌ای بالا می‌ندازه.
- هاول من فقط دوتا دست دارم و سه تا دروازه رو باید مراقب باشم. به علاوه حریف اونقدر سریع حمله میکنه که فرصت نمی‌کنم ببینم توپ کجا می‌ره.
- متاسفانه حق دارین. ولی من راهی نمی‌شناسم که بشه این مشکل رو حل کرد...
- ولی من می‌دونم!

روزالین که از ناکجا آباد پشت هاول سبز شده بود، بین حرف شون می‌پره. اون بدون معطلی، هاول و تلما رو به سمت تالار خصوصی گریفیندور می‌کشونه.
- وقتی با بابا مرلینی هم‌گروهی هستین دیگه نیازی نداره غصه بخورین.

بالاخره اونا به تالار می‌رسن. مرلین بزرگ کاه پیژامه‌ی راه‌راه همیشگیش تنش بود و کمرش رو تا بالای نافش کشیده بود بالا، چای نبات می‌خورد و رادیو گوش می‌داد.
- روزالین بابا؟ مگه شما تمرین کوییدیچ نداشتین؟
- چرا بابا مرلین. اومدیم از شما کمک بخوایم.

هاول مشکل رو برای مرلین تعریف می‌کنه. مریلین چونه‌اش رو می‌خارونه.
- باباجان اگه ممنوع نبود یک طلسم قدیمی می‌خوندم که تلمای بابا دوتا دست اضافه دربیاره. ولی خب می‌دونی که ممنوعه... کاری از دست من پیر و فرتوت برنمیاد.

تلما که کاملا ناامید شده بود، تصمیم میگیره بره و بیشتر تمرین کنه تا شاید پیشرفت بیشتری کنه. اما درست توی همون لحظه صدای جیمز سیریوس توی تالار می‌پیچه.
- بابا مرلین باز این ریش شما جوراب من رو خورده؟ جوراب نمونده دیگه برام!

در همین لحظه ایده‌ها توی ذهن تلما جرقه می‌زنن و باعث می‌شن یکی از درخت‌های جنگل‌ آمازون مغزش آتیش بگیره و اعصابش بتونن آتیش رو کشف کنن تا دیگه مجبور نشن گلبول قرمز خام بخورن؛ و بعد از اون هم در آینده به وسیله آتیش کلی چیزهای دیگه اختراع کنن و تمدن تشکیل بدن و مدرن بشن! در نهایت هم به اختراع لامپ برشن تا لامپ پر مصرفی بالای سر تلما روشن بشه و نشون دهنده‌ی ایده‌ی بکرش باشه.
- یافتم!

تلما برمی‌گرده.
- بابا مرلین توی ریشت همه چیز جا می‌شه؟
- آره باباجان چطور مگه؟
- هیچی... به نظرت خیلی بلند نشده؟ باید یکم کوتاه کنیم!

مرلین که به بچه‌هاش خیلی اعتماد داشت، فکر می‌کنه چون می‌خوان در مقابل هلنای عزیزش خوشتیب و جذاب باشه این حرف رو می‌زنن. پس قبول می‌کنه و در عرض چند ساعت، از بابا مرلین تبدیل می‌شه به آقا مرلین بی‌بی فیس که حتی یک تار ریش روی صورتش نیست.
- مرسی باباجان. قیافه‌مون کامل عوض شد.

اما تلما نقشه‌های شومی برای اون ریش داشت... اون با کمک اعضای تیم کوییدیچ ریش رو به صورتش چسبونده بودن و بعد هم با انواع رشوه و تهدید مادام پامفری، وانمود کرده بودن که تلما به خاطر مریضی ناشناخته ریش درآورده!

حالا کافی بوده توپ کوافل به یکی از دروازه‌ها نزدیک بشه؛ تلما با جاروی سریعش می‌پرید جلوش و ریش مرلین اون رو می‌بلعید! دیگه نیازی به تاکتیک‌های سخت و عجیب دروازه‌بانی هم نمونده بود.

اما سختی‌های کار هنوز تموم نشده بود...

- نمی‌شه عزیزم! شما حداقل به‌خاطر‌ بیماری‌تون نمی‌تونی تو مسابقه شرکت کنی‌. جدای این که حتی یک هویت اضافه داری.

داور مسابقه هیچ‌جوره کوتاه نمی‌اومد که تلما توی تیم گریفیندور حاضر بشه. به نظرش می‌اومد که ریشی که برای خود تلما نیست یک شخص ثالث به حساب میاد و توی قوانین اجازه‌ی حضور دو شخص به عنوان دروازه‌بان وجود نداره!

- بابا چه هویت اضافه‌ای؟ من چیکار کنم دو روز قبل مسابقه ریش درآوردم؟ اصلا مگه ریش عقل و شعور داره که هویت داشته باشه؟
- اصلا امکانش نیست بپذیرمش... باید جایگزین بشی.

حرف‌های ملت اصلا روی داور اثر نداشت. پس ملانی به آرومی بقیه رو کنار زد.
- شما دارین می‌گین نمی‌شه هویت ریش رو در نظر نگرفت؛ نظرتون چیه هویت تلما رو حساب نکنین؟
- چی؟

همه دوتا چشم دیگه از همسایه‌ها قرض گرفتن و چهارچشمی با تعجب به ملانی خیره شدن. هیچکس نمی‌دونست قصد اون از این کارها چیه...

- من خودم شفادهنده‌ام و تو سنت‌مانگو کار می‌کنم. تلما در اصل بیمار روانی منه؛ از بدو تولد مشکل هویت‌شناسی داره. یعنی به زبون ساده میشه گفت فکر می‌کنه که هویت نداره!

تلما برای اولین بار می‌شنید که بیمار روانیه؛ یا برای درمان میره پیش ملانی و یا حتی فکر میکنه هویت نداره! تلما می‌دونست که هویت داره؛ پس ملانی داشت چی می‌گفت؟

- خب که چی؟
- هیچی دیگه... دارم میگم توی پزشکی وقتی خود شخص فکر می‌کنه هویت نداره، ما به این نتیجه می‌رسیم که این درسته! متاسفانه الان چندساله که درمان روش جواب نداده و تلمای عزیز به هویت خودش نرسیده...

ملانی که اشک‌های تمساح رو ازش قرض گرفته بود، مثل ابر بهاری گریه می‌کرد. درست وقتی داور هم احساساتی شد، به سمت تلنا برگشت و چشمکی بهش زد. ارتباط بلوتوثی بین مغز تلما و ملانی با چشم تو چشم شدن برقرار شد و تلما هم توی نقشش فرو رفت...
- درسته خانوم داور! من نمی‌دونم کی‌ام، چی‌ام، کجام، هویتم چیه... من هیچکسم!
- وای عزیزم گریه نکن... اینکه دست خودت نیست.

تلما با چشم‌هایی که اشک توشون پر شده بود، با صدایی لرزون می‌پرسه:
- پس حالا که من هویت ندارم و ریشم داره، اجازه می‌دین که تو مسابقه شرکت کنم؟

داور درحالی که تلما رو بغل می‌گیره، سرش رو به نشونه تایید تکون میره. اعضای تیم گریفیندور درحالی که داخلشون بندری می‌رقصیدن، ولی اون صحنه‌ی احساسی رو خراب نمی‌کنن. صحنه‌ای که لایق اسکار بازیگری بود!

پایان فلش بک

تماشاگرها نمی‌دونستن اینکه تلما به اون شکل اونجا باشه چه بهایی براش داشته؛ پس به قیافه‌اش می‌خندیدن و مسخره‌اش می‌کردن.

بازی شروع می‌شه‌ و جستجوگرها به دنبال اسنیچ طلایی می‌افتن. کوافل اول دست مهاجم‌های تیم اسلیترین می‌رسه و اونا با پاس‌کاری، از بین خط حمله گریفیندور رد می‌شن. ملانی با نشونه‌گیری قوی، بلاجر رو به سمت گلرت که کوافل دستش بود پرتاب می‌کنه. بلاجر به جاروی گلرت می‌خوره و باعث میشه توپ از دستش بیرون بپره اما قبل از اینکه دست گریفیندوری‌ها بهش برسه، می‌افته توی برگ‌های کجول. کجول سرعت می‌گیره و به قصد گل زدن توپ رو به دروازه سمت راست تلما پرتاب می‌کنه، اما تلما بدون نگرانی به اون پرواز می‌کنه. کوافل به ریش می‌چسبه و گل زده نمی‌شه!

- بله. دیدین که ریشی چطور جلوی گل شدن توپ رو گرفت! باور نکردنیه!

تلما کوافل رو از داخل ریش درمیاره و به سمت لیلی می‌فرسته. فلور و هاول که با زیبایی شگفت‌آورشون توجه می‌کنن، لیلی فرصت می‌کنه پیش بره و اولین گل بازی رو به نفع گریفیندور به ثمر برسونه.

بازی همونطور ادامه پیدا می‌کنه. برخلاف دروازه‌بان اسلیترین، تلما اصلا خسته نبود. ریشی تموم توپ‌های پرتابی رو شکار می‌کرد؛ فقط کافی بود تلما با جارو به سمتش حرکت کنه.

- گریفیندور با ۹۰ امتیاز از اسلیترین جلوعه. ریشی اصلا گل نخورده! به نظر میاد جستجوگرها اسنیچ طلایی رو دیدن و الان دنبالشن... روزالین اورست داره اسنیچ رو می‌گیره. اوه! یک بلاجر پرتابی توسط مدافعین اسلیترین به سمت ریشی حرکت می‌کنه!

در کسری از ثانیه، بلاجر به توده‌ی ریش تلما برخورد می‌کنه و داخلش فرو می‌ره. اما برخلاف کوافل که آروم بود، بلاجر بیشتر حرکت می‌کنه و ریش رو به این‌ور و اون‌ور می‌کشه که...

- بله! روزالین اسنیچ رو گرفت و گریفیندور با ۲۴۰ امتیاز برنده شد!

اما در همون لحظه بلاجر به سمت پایین حرکت می‌کنه و چسب چهار‌پنج‌ششی که ریش مرلین رو به صورت تلما چسبونده بود کنده میشه!

- چی؟ ریشی دراومد؟

داور به سمت تلما پرواز می‌کنه.
- پس مریض و بی‌هویت بودی هان؟ ریش خودشه! دروغگو!
- نه! باور کنین من بی‌گناهم...
- نگران نباش... از این به بعد واقعا بی‌هویت می‌شی. وقتی به جرم کلک زدن مدرسه ازت شکایت کردم و تو آزکابان دمنتورها روحت رو مکیدن واقعا بی‌هویت میشی!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 23:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلاو
vs
هافلپاف

خشت اول!

ـ ما اشتباهی اومدیم؟
ـ امیدوارم...

هیچ‌کدوم از بازیکنا بعد از باز شدن در وارد زمین نشدن. نه به خاطر اینکه راه بسته بود؛ اتفاقاً راه کاملاً باز بود. درواقع اونقدر باز بود که می‌شد چند فرسنگ اون‌طرف‌تر رو دید؛ نه حلقه‌ای وجود داشت، نه دروازه‌ای. تمام زمین زیر یه لایه خاک تیره پوشیده شده بود و وسطش چندین توده خشت با نظم عجیبی کنار هم قرار گرفته بودن. چندتا بیل، ماله و یه فرغون هم کنار خشت‌ها افتاده بود.

درواقع، بیشتر از اینکه زمین کوییدیچ به نظر برسه، شبیه محوطه‌ای بود که قرار بود از فردا یه ساختمون توش بالا بره.

چند ثانیه همه همون‌جا ایستادن و به منظره خیره شدن. حتی ربکا یه قدم جلو رفت، خم شد و با نوک کفشش خاک رو کنار زد؛ شاید امیدوار بود زیر این همه خاک، یه تکه چمن یا حداقل یه خط سفید پیدا کنه. چیزی پیدا نشد. فقط خاک بود و خشت.

هیچ‌کس حاضر نبود اولین نفر باشه که سؤال می‌پرسه، چون جواب هرچی که بود، احتمالاً قرار نبود خبر خوبی باشه. بالاخره داور که انگار اصلاً متوجه قیافه‌های ناباور تیم نشده بود، از کنار در صدا زد:
ـ بالاخره اومدین... به زمین کوییدیچ خوش اومدین!

آدنا بدون اینکه حتی برگرده سمت داور، به خشت‌های جلوی پاش اشاره کرد.
ـ مثل اینکه درست اومدیم.

آدنا چند لحظه دیگه هم به خشت‌ها خیره موند، بعد سرش رو بلند کرد.
ـ اینجا زمین بازیه؟

داور خیلی آرام سر تکون داد.
ـ متأسفانه بله. گویا یکی دیروز زمین رو ناپدید کرده... اما خوشبختانه هاگوارتز کم نمیاره! ما اینجا حتی با کمترین امکانات هم ادامه می‌دیم، پس هیچ نگران نباشید.

آدنا به داور نگاه کرد، بعد به بیلی که روی زمین افتاده بود و دوباره نگاهش رو به سمت داور برگردوند.
یکی از بازیکنا خم شد، بیل رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد؛ بعد بدون هیچ حرفی دوباره گذاشتش سر جاش.
ـ اون‌وقت دقیقاً کی می‌خواد اینا رو درست کنه؟

داور با لبخند به خشت‌ها اشاره کرد؛ طوری که انگار جواب این سؤال از اول هم کاملاً واضح بوده.
ـ شما.
ـ ما؟
ـ بله شما!
ـ ما بازیکنیم.
ـ بله. ساختن زمین هم یه جور فعالیت بدنیه.

آدنا چند لحظه بهش خیره موند.
ـ اونجوری ما چطور برای فردا آماده بشیم؟
ـ به خاطر همین یه روز جلوتر اینجایین! می‌تونین بعد ساختن زمین، وقت باقی‌مونده رو صرف تمرین کنید! در جهت کمک به شما، یه اجرا شماره هست که بچینینشون و...

آدنا دهنش رو باز کرد و از قیافه‌ش کاملاً معلوم بود که قرار نیست اعتراض کوتاهی باشه. احتمالاً قرار بود توضیح مفصلی درباره‌ی این موضوع بده که چرا بازیکن کوییدیچ با بیل و ماله کاری نداره و چرا به جای تمرین باید زمین مسابقه رو بسازه.
اما قبل از اینکه حتی یه کلمه از دهنش بیرون بیاد، موهاش شروع کردن به جیزجیز کردن.
جرقه‌ی کوچیکی از بین موها پرید بیرون و مستقیم خورد به داور.

ـ ماع! داورو جزغاله کردی!
ـ اوم... ببخشید، از دستم در رفت...
ـ داشت توضیح می‌داد!
ـ دیگه گفتنیا رو گفته بود دیگه. حالا چیزی نشده که...

ربکا چند لحظه نگاهش کرد، بعد تصمیم گرفت ادامه‌ی بحث ارزش سوختن دوباره رو نداره.

بالاخره آدنا یه نفس کشید و به زمین نگاه کرد.
ـ خب... شروع کنیم؟

این بار کسی مخالفت نکرد.
خشت ها از قبل کنار زمین مشخص شده بودن. اما بین توده‌های خاک و مصالح پخش شده بودن و هرکدوم یه شماره داشتن که معلوم نبود دقیقاً کجاست.

پنه‌لوپه اولین توده‌ی خشت‌ها رو زیر و رو کرد. ربکا رفت سراغ فرغون. کاساندرا شماره‌های روی خشت‌های نزدیکش رو یکی‌یکی چک می‌کرد و آبرفورث هم بیل رو برداشت و بدون اینکه بدونه دقیقاً باید چه کار کنه، شروع به کنار زدن خاک کرد.
چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای نورا از اون طرف محوطه بلند شد:
ـ پیدا کردم!

همه سر برگردوندن.
نورا از پشت یه توده خاک بیرون اومد و یه خشت رو بالای سرش گرفته بود.
ـ شماره‌ی یک!

خشت رو جلو آورد. واقعاً روش عدد یک حک شده بود.
ـ من پیداش کردم!

همون لحظه باد شدیدی وزید و نورا هنوز فرصت نکرده بود واکنش نشون بده که باد لباسش رو گرفت و خودش هم چند قدم از زمین بلند شد.
- وایسا!

ربکا دستش رو دراز کرد، اما فقط نوک انگشت‌هاش به لباس نورا خورد و رد شد.
خشت هم درست جلوی چشم همه، همراه باد از زمین فاصله گرفت. نورا و خشت، هر دو، چند متر اون‌طرف‌تر رفتن. آدنا دستش رو سایه‌بان چشم‌هاش کرد و به نقطه‌ای که نورا کم‌کم داشت کوچیک می‌شد نگاه کرد.

ـ خودش با نسیم بعدی میاد.

چند نفر چند لحظه به افق نگاه کردن و کاساندرا شونه بالا انداخت.
ـ بریم سراغ دو.
ـ دو رو که پیدا کنیم، یک خودش برمی‌گرده؟
ـ امیدوارم.


خشت شماره‌ی دو هنوز پیدا نشده بود، اما حالا دست‌کم یه مشکل کمتر داشتن؛ شماره‌ی یک همراه نورا جایی در افق بود و فعلاً هیچ‌کس قرار نبود دنبالش بره.

پیدا کردن شماره‌ی دو هم به همون اندازه‌ای که انتظار می‌رفت، راحت نبود.

هر بار یکی از بین خاک‌ها چیزی پیدا می‌کرد، همه امیدوار می‌شدن که بالاخره خشت بعدی باشه، اما بیشتر اوقات یا شماره‌ای بود که هنوز بهش احتیاج نداشتن، یا اصلاً شماره نداشت.
آدنا که داشت با ماله خاک اطراف یه ردیف خشت رو کنار می‌زد، سرش رو بلند کرد.
ـ خشت دو!

همه برگشتن.

این بار واقعاً خشت شماره‌ی دو بود.
پیدا شدنش باعث شد بقیه هم جدی‌تر دنبال شماره‌های بعدی بگردن. خشت‌ها کم‌کم از زیر خاک بیرون کشیده می‌شدن و کنار هم قرار می‌گرفتن. بعضی‌ها خاک جابه‌جا می‌کردن، بعضی‌ها خشت می‌چیدن و بعضی‌ها هم فقط سعی می‌کردن بفهمن چیزی که دارن می‌سازن قرار بوده از اول چه شکلی باشه.

فرغون هم خیلی زود تبدیل شد به وسیله‌ی اصلی کار.
ـ اینو کجا بریزم؟
ـ اونجا.
ـ اونجا کجاست؟
ـ کنار اون یکی خاکه.
ـ اینجا که خودش خاکه.
ـ خب همون‌جا بریز.

کم‌کم دیوارهای کوتاه دور محوطه بالا رفتن و سطح زمین هم صاف‌تر شد. هرکس که خسته می‌شد، نفر بعدی جای اون رو می‌گرفت و کار بدون توقف ادامه پیدا می‌کرد.
البته هر چند دقیقه یک بار، یکی هم سرش رو بلند می‌کرد و به آسمون نگاه می‌کرد.

و بالاخره زمین تا غروب آماده شد.
البته «آماده» کلمه‌ی نسبتاً خوش‌بینانه‌ای بود، چون اگه قرار بود زمین رو از روی نقشه و اصول درست‌وحسابی بررسی کنیم، احتمالاً باید از همون اول دوباره برمی‌گشتیم سراغ خاک و خشت‌ها. ولی خب، برای تیم ریونکلاو همین که یه سطح نسبتاً صاف وجود داشت و می‌شد روش ایستاد، حکم ورزشگاه پنج‌ستاره رو داشت.

وسط زمین، خشت‌های شماره‌دار یکی‌یکی کنار هم چیده شده بودن و دیوارهای کوتاه دور محوطه بالا رفته بود. یه لایه چمن تازه هم روی خاک‌ها پهن کرده بودن؛ چمنی که هنوز اون‌قدر تازه بود که بوی خاک و سبزی می‌داد و از دور واقعاً شبیه یه زمین کوییدیچ معمولی به نظر می‌رسید.

تقریباً همه‌چی سر جاش بود.
تقریباً.

چون درست همون لحظه، ربکا متوجه شد بز وسط زمین ایستاده.
بز بدون هیچ توجهی به زحمت چند ساعته‌ی تیم، سرش رو پایین انداخته بود و با آرامش تمام داشت چمن‌های تازه رو می‌جوید.

ربکا چند لحظه بهش خیره موند.
ـ هی!

بز حتی سرش رو هم بلند نکرد.
ـ این چمنه، یونجه نیست!

بز یه تیکه‌ی دیگه از چمن رو کند.
ربکا رفت سمتش و یقه‌ش رو گرفت تا بکشدش کنار، ولی بز یقه نداشت پس چهار تا پاهاشو محکم روی زمین گذاشت و تکون نخورد. در نتیجه ربکا کشید و بز هم خورد.

آبرفورث از اون طرف زمین گفت:
ـ ولش کن. شاید داره کیفیت چمن رو بررسی می‌کنه.
ـ با خوردن؟
ـ ظاهراً روش کارشه.

بز دوباره یه تیکه‌ی بزرگ‌تر از چمن رو کند و آبرفورث چند ثانیه به زمین نگاه کرد.
ـ ما سه ساعت برای این چمن زحمت کشیدیم.
ـ اونم سه دقیقه‌ست داره زحمت‌مون رو می‌خوره.

هیچ‌کس فرصت نکرد بیشتر درباره‌ی این مسئله بحث کنه، چون یکی از بچه‌ها با صدای بلند از اون طرف زمین فریاد زد:
ـ حلقه‌ها آماده‌ان!

سه حلقه‌ی تمرینی که از وسایل باقی‌مونده پیدا کرده بودن، سر جاشون قرار گرفته بود. البته یکی‌شون کمی کج بود، یکی دیگه با یه تکه طناب به پایه بسته شده بود و سومی هم ظاهراً هرچی که بود قرار نبود حلقه باشه، ولی کسی نپرسیده بود دقیقاً چی بوده.

آدنا چند قدم جلو رفت و به حلقه‌ی کج نگاه کرد.
ـ این حلقه‌ها کجه؟
ـ صافشون کردیم.
ـ اینا صافه؟
ـ قبلش کج‌تر بود.

آدنا دوباره به حلقه نگاه کرد و به این نتیجه رسید که بهتره همین مقدار پیشرفت برای امروز کافی باشه.
همون لحظه باد نسبتاً شدیدی وزید.
حلقه‌ی کج یه صدای «تق» کرد و چند سانتی‌متر جابه‌جا شد. باد دوباره وزید ولی این بار حلقه تقریباً یه متر به سمت چپ رفت.

در نهایت، زمین کوییدیچ ریونکلاو آماده شده بود.
چمن‌ها سر جاشون بودن، دیوارها ایستاده بودن، حلقه‌ها هنوز قابل استفاده بودن و بیشتر خشت‌ها هم بالاخره سر جای خودشون قرار گرفته بودن.
فقط یه مشکل کوچیک باقی مونده بود.

هیچ‌کس هنوز نمی‌دونست فردا قراره روی این زمین دقیقاً چه بلایی سرشون بیاد.

---

زمین کوییدیچ
-و بازی شروع می‌شه. تد زودتر از همه صاحب کوافل می‌شه. با نزدیک شدن کاساندرا، اون رو به انابل می‌سپره. انابل هم معطل نمی‌کنه و توپ رو به مرگ می‌رسونه. مرگ از بین بازیکنان ریونکلاو عبور می‌کنه و به سمت دروازه می‌ره؛ درست قبل از دروازه، کاساندرا و پنه‌لوپه راهش رو سد می‌کنن.

گزارشگر برای نفس گرفتن مکثی می‌کنه.

ـ مرگ توپ رو به انابل برمی‌گردونه و از بین مدافعان عبور می‌کنه و به سمت دروازه‌ی ریونکلاو می‌ره!

انابل توپ رو به سمت دروازه شوت می‌کنه، اما پیش از اینکه حتی توپ به آدنا یا دروازه برسه، به دست پنه‌لوپه می‌افته. پنه‌لوپه با یه پاس بلند توپ رو به آبرفورث در اون سمت زمین می‌ده و آبرفورث با بالاترین سرعتی که بز زیر پاش می‌تونست پرواز کنه، به سمت دروازه پیش می‌ره.

ـ آبرفورث توپ رو با سرعت هرچه تمام به سمت دروازه می‌فرسته! توپ به سمت دروازه می‌ره و درست از زیر دست پرنتیس عبور می‌کنه.

اما درست در آخرین لحظه، دروازه جابه‌جا می‌شه و توپ از زمین خارج می‌شه.

ـ اوه! مثل اینکه امروز زمین با ریونکلاو لج کرده و نمی‌ذاره که گل بزنن!

توپ به دست تد می‌افته و با سرعت جلو می‌ره. به طرز ماهرانه‌ای باقی بازیکنان رو رد می‌کنه.
جسمی نسبتاً کوچک از حاشیه‌ی زمین به سمت پنه‌لوپه حرکت می‌کنه، ولی پنه‌لوپه با یه چرخش تمیز اون رو رد می‌کنه.

ـ اوه! اون دیگه چی بود؟

جسم روی زمین می‌افته خشت کوچکیه با شماره‌ی یک روی اون.

ـ خشت اول؟! از کجا اومد؟

خشت گوشه‌ای از زمین می‌افته و بازیکنان تقریباً بدون توجه بهش به بازی ادامه می‌دن.

‐توپ به دست یکی از بازیکنان هافلپاف می‌افته و با سرعت به سمت دروازه‌ی ریونکلاو حرکت می‌کنه. چند پاس بین بازیکنان رد و بدل می‌شه و توپ دوباره به سمت دروازه می‌ره.آدنا دستش رو بالا میاره و توپ به دستش برخورد می‌کنه و مسیرش منحرف می‌شه. توپ با زاویه‌ای عجیب به سمت دروازه می‌ره، اما همون لحظه یکی از حلقه‌ها کج می‌شه.

توپ به لبه‌ی حلقه می‌خوره، یک دور می‌چرخه و واردش می‌شه.
ـ گل!

همون لحظه بلاجر شماره‌ی یک از کنار زمین رد می‌شه و مستقیم وارد توالت می‌شه.
صدای کشیده شدن سیفون میاد و بلاجر با فشار آب از توالت بیرون پرت می‌شه و به سمت فنجون چای هافلپاف می‌ره. فنجون درست در لحظه‌ی آخر جاخالی می‌ده و آب جوش روی بز آبرفورث می‌ریزه.

آبرفورث با عصبانیت به بز نگاه می‌کنه.
ـ می‌خوای بز منو آب‌پز کنی بخوری؟ سریع‌ترین بز منو؟!
ـ نه به مرلی... یااا مرلین...

صدای گزارشگر دوباره بلند می‌شه:
ـ مثل اینکه این بار خشت اولمون فنجان چای رو هدف گرفته! اما فنجان بانو هلگا خوشبختانه کمر باریکه و خوب جا خالی می‌ده! کوافل دوباره به دست هافلپاف افتاده!

تد با قدرت جلو می‌ره و آدنا این بار آماده‌ست و توپ رو با هر دو دست مهار می‌کنه.

-ضدحمله‌ی ریونکلاو بلافاصله شکل می‌گیره؛ آدنا توپ رو به آبرفورث می‌سپره، آبرفورث به کاساندرا و کاساندرا با یه پاس سریع پنه‌لوپه رو راه می‌اندازه.

پنه‌لوپه از کنار مرگ رد می‌شه و شوت می‌کنه.
ـ بلاجر داره به سمت انابل که مقابل توپ ایستاده می‌ره، اما فنجان زودتر به بلاجر می‌رسه و با آب‌جوش ریختن روی اون باعث می‌شه بلاجر اوف‌اوف‌کنان تغییر مسیر بده!

اما پنه‌لوپه توپ رو با یه پاس به سمت کاساندرا می‌فرسته و انابل رو رد می‌کنه. کاساندرا جلو می‌ره، توپ رو شوت می‌کنه...

ـ گل!

گزارشگر لحظه‌ای مکث می‌کنه تا نفس بگیره، بعد دوباره داد می‌زنه:

ـ یه گل تمیز!

گلوش رو صاف می‌کنه.

ـ ریونکلاو و هافلپاف حالا هردو مساوی هستن!

بازی مجدداً شروع می‌شه و تد توپ رو از وسط زمین می‌گیره و به انابل پاس می‌ده. انابل به مرگ می‌رسونه و مرگ دوباره توپ رو به انابل برمی‌گردونه
انابل این بار خودش شوت می‌کنه.

ـ آدنا جلو می‌ره، دستش رو بالا میاره و درست قبل از رسیدن توپ به حلقه، اون رو مهار می‌کنه.اما توپ از دستش رد می‌شه و از حلقه عبور می‌کنه.
گل! بیست ـ ده! دوباره هافلپاف جلو زد!

همون لحظه، پرنتیس و ربکا اسنیچ رو پیدا می‌کنن
هر دو با تمام سرعت اوج می‌گیرن.
ربکا کم‌کم جلو می‌افته.

-دستش رو دراز می‌کنه. انگشت‌هاش فقط چند سانتی‌متر با اسنیچ فاصله دارن که ناگهان خشت اول از کنار زمین پرواز می‌کنه و مستقیم بهش می‌خوره. ربکا منحرف می‌شه اما دستش هنوز دراز شده‌ست.

خودش رو برمی‌گردونه، دوباره اوج می‌گیره و یک لحظه‌ی دیگه به اسنیچ نزدیک می‌شه.

این بار اسنیچ درست کف دستش فرود میاد.

ـ گرفتش!

گزارشگر با تمام توان فریاد می‌زنه:

ـ ربکا اسنیچ رو گرفت!
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1405 23:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گریفیندور VS اسلیترین

سوژه: بی هویت

در میان هیاهوی تماشاچیان و فریاد های طرفداران، بازیکنان در آسمان مه آلود با جاروهایشان ارتفاع می‌گرفتند. همیشه همین‌گونه بود. هرچه اکتبر نزدیک و نزدیک تر می‌شد، هوا نیز بیشتر لج می‌کرد. گاهی اوقات، آنقدر می‌بارید، تا بازیکنان را مجبور کند در همان هوای سرد و بارانی به بازیشان ادامه دهند. درست همانند دشمنان خونی و رقیب های سرسخت که برای لحظه ای زندگی می‌جنگند، آنها نیز سخت می‌کوشیدند تا ذره ای نا امیدی، روشنایی قلبشان را تاریک نکند.

اما تنها چیزی که حالا لیلی به آن امید داشت، این بود که می‌تواند در آن مه عجیب و غریب، اطرافش را ببیند. و تنها چیزی که کل وجودش را در بر گرفته بود، گرمای قلبش بود. در غیر این صورت، دست هایش یخ کرده بودند و اگر آن لباس های یکی دو لایه را نپوشیده بود، از سرما همانجا جان می‌داد. البته نیمی از آن احساسات، از اضطراب پایان ناپذیرش نشأت می‌گرفتند.

هرچه می‌گذشت، مه تمام محوطه را در بر می‌گرفت. حالا حتی تماشاچیان نیز نمی‌توانستند چیزی از بازی بفهمند. در میان صدای تشویق ها و یا اعتراض ها، صدای جیغی در مه پیچید. جیغی بلند تر از صداهای محیط. اما به نظر می‌رسید، تنها بازیکنان بودند که می‌توانستند صدایش را بشنوند. در همان لحظه، تمام سرها به اینطرف و آنطرف چرخید، تمام گوش ها تیز شد و تمام بازیکنان دست از بازی کشیدند. انگار منتظر بودند صدا دوباره تکرار شود.

کمی بعد، وقتی لیلی در دنیای افکار خود به سر می‌برد، جارویی به سرعت از جلویش گذشت و اورا وادار کرد دور خود بچرخد. قبل از اینکه از روی جارو به پایین پرت شود، دستی اورا بالا کشید.
- باید مراقب باشی.
- ا... اوه رز... ممنونم... اون دیگه چی بود؟

لیلی تعادلش را به خوبی روی جارو حفظ کرده بود. دست هایش را از روی چوب سرد جارو بلند کرد و با آنها شانه هایش را بغل کرد. مه حالا مانند دیواری فولادین، دور زمین بازی را گرفته بود. صداها از بیرون و درون قطع شده بودند و کسی نمیتوانست موقعیتش را درک کند. وقتی دیگر حتی صدای یک نفر هم از آن بیرون به گوش نرسید، ترس تمام وجودشان را فرا گرفت.

- هی شماهم شنیدین؟
- اینجا... اینجا! صدای جیغ از سمت حلقه ها میاد!

بازیکنانی که آنطرف تر، در مه روی جاروهایشان معلق بودند هم، ادعا میکردند که صدای جیغی را در اطرافشان شنیده اند. باری دیگر، صدای جیغ از کنار گوش لیلی رد شد. صدا آنقدر یکدست و عمیق بود، که تنو بدن اورا به لرزه انداخت. درست لحظه ای بعد، روزالین نیز دست هایش را روی گوش های گذاشت و محکم فشرد.
- چ... چه اتفاقی داره میوفته...

ثانیه به ثانیه، افراد حاضر بیشتری در معرض صدای جیغ قرار می‌گرفتند. آنها نیز مانند لیلی و روزالین، هیچ کجا را نمی‌دیدند. تنها صداها بودند که می‌توانستند آنها را راهنمایی کنند. اما به نظر می‌رسید، حالا صداهاهم دیگر قابل اعتماد نیستند. یک بار دیگر صدای جیغ از میان مه شنیده شد. اما اینبار، نه آنقدر عمیق بود و نه آنقدر یکدست. اگر با دقت به آن گوش می‌دادی، میفهمیدی درست متعلق به یکی از بازیکنان اسلیترین است. لیلی هنوز نظریه اش را در این باره مطرح نکرده بود که صدای بازیکن اسلیترینی، آن را در ذهنش ثابت کرد.
- کی اونجاست! بیا بیرون!

دختر دوباره جیغ کشید. چشم های لیلی، دورو اطرافش را بررسی می‌کردند. مه غلیظ، درحال حالت گرفتن بود. چشم های انسان، برجستگی بینی و لب و حتی گوش ها نیز در آن شکل می‌گرفتند. روزالین هم حالا متوجه این موضوع شده بود. پس دست لیلی را گفت و اورا سمت خود چرخاند.
- به مه نگاه نکن...
- آخه چرا؟
- اونا دارن بهمون نگاه میکنن لیلی...

لیلی می‌توانست قسم بخورد در دیوار مهی پشت روزالین، خودش را دیده است که به خودش نزدیک می‌شود. اما برای جلوگیری از توهم بیشتر، پلک هایش را محکم روی هم فشرد.

- فکر کنم... داره خودشو شبیه ما میکنه... بازیش گرفته؟...

دستی گردن لیلی را قلقلک داد و درست بعد از آن صدای خنده ی کودکانه ای چشمان اورا باز کرد.

- هاهاها!
- چی؟ همین الان دست از شوخی کردن بردار روزالین!
- چی داری میگی... شوخی؟

صدای خنده دوباره کنار گوشش پیچید. اینبار آنقدر نزدیک بود که انگار، کودکی درست کنار لیلی میخندد. لیلی سرش را برگرداند. هیچ کس نبود. روزالین همچنان دست اورا با دست های سردش می‌فشرد و به اطرافش توجه میکرد. باری دیگر سعی کرد دنبال صدا بگردد.
- کی اونجاست!

هیچکس. هیچکس آنجا نبود. اما مه عجیب و غریب، دوباره داشت شکل می‌گرفت. حالا شبیه روزالینی شده بود که از جارو به پایین پرت می‌شود. چشم های لیلی از تعجب گرد شد. به روزالین که سالم و استوار روی جارویش نشسته بود چشم دوخت و منتظر ماند. مدتی که گذشت، درست همانطور که مه به او نشان داده بود، چیزی مانند یک جاروسوار تند و تیز از کنار روزالین گذشت، و باعث شد او به پایین پرت شود. روزالین جیغ کشان پایین و پایین تر رفت و لیلی، هرچقدر با سرعت به دنبال او رفت نتوانست اورا بگیرد. سرانجام، روزالین در اعماق مه ناپدید شد.

سیل نگرانی به سمت لیلی هجوم آورد. اگر مه خودش را درحال مردن به خودش نشان می‌داد چه؟ در آن صورت باید قید زندگی و آرزوهایش را می‌زد و مانند روزالین در اعماق مه ناپدید می‌شد. شاید حتی بعد از آن هم کسی جنازه اش را پیدا نمی‌کرد. اگر این یک خواب بود، چرا او سریع تر بیدار نمی‌شد؟ حتما باید این عذاب را در عمق وجودش حس می‌کرد و بعد چشم هایش را باز می‌کرد؟ خودش را محکم نیشگون گرفت. اما آخ بلندی که بعد از آن از دهانش خارج شد، به او بیدار بودنش را ثابت کرد.

صدای خنده ی بچه، باز در گوش هایش پیچید. حالا عصبانیت، جایش را به تمام نگانی های او داده بود. با تمام توانش، دستش را درون یکی از اشکالی که روبرویش درحال ساخته شدن بود فرو برد و دست کوچکی را محکم گرفت. بدون توجه به اینکه این یک دست واقعی است نه یک شکل ساخته شده توسط مه، دست را کشید. دست مقاومت می‌کرد و خود را به عقب می‌کشید. اما لیلی آنقدر اراده اش را قوی کرده بود که در نهایت، بچه ی کوچکی که آنطرف مه درحال خندیدن و مقاومت کردن بود را به طرف خود کشاند. چشمانش را چندین بار بازو بسته کرد و با تعجب به کودکی که اینبار داشت بلند بلند گریه میکرد نگاه کرد.

- دستمو از جا درآوردی خاله...

کودک هق هق، و لیلی اورا تماشا میکرد. حالا که مطمئن شده بود با یک بچه طرف است نه یک موجود غیر عادی یا یک هیولای شاخ دار پ ترسناک، ابروهایش را در هم کشید و به او اخم کرد.
- مامانت بهت یاد نداده بقیه رو اذیت نکنی؟

کودک با همان چشم های خیس، لحظه ای از گریه کردن دست کشید و به متعجب به او نگاهی انداخت.
- مامان؟
- اوه... حتما مامان نداری... پس اسمت چیه؟
- چی؟
- اوه... حتما اسم هم نداری...

آن کودک، پسر بچه ای بود 4-5 ساله، با موهای طلایی روشن، و صد البته، بی هویت که در میان مه و غبار بازی می‌کرد، هنرنمایی می‌کرد و دیگران را آزار می‌داد. اگر می‌خواست می‌توانست با یک بشکن، دیوار مهی که ساخته بود را از بین ببرد و حتی روزالین بیچاره را نجات دهد. اما چه می‌شد کرد؟ بازیکنان باید به ساز این پسر بچه ی بی هویت می‌رقصیدند و یک دست کوییدیچ برایش بازی میکردند تا به آنها اجازه بدهد از آنجا خارج شوند.

لیلی یقین داشت، داشتن یک خانواده ی درست و حسابی، به بچه ها اجازه نمی‌دهد هرکاری که دوست دارند و دلشان میخواهد را بکنند.
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/6/15 23:45:08
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎