تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
عمارت در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
باران بر شیشههای بلند عمارت میبارید و نور شمعها، بر دیوارهای پوشیده از چوب بلوط، سایههایی لرزان میافکند.
هری کنار شومینه ایستاده بود که سه ضربهی آهسته به پنجره خورد.
تق... تق... تق...
دستش بیاختیار به سوی چوبدستی رفت.
پنجره گشوده شد و دابی، با ردایی سبز تیره و پاکتی از مخمل سیاه، وارد اتاق شد. تعظیم کوتاهی کرد.
«عصر به خیر، آقای هری. امیدوارم حضور ناگهانی دابی موجب نگرانی شما نشود.»
هری با نگاهی متعجب گفت:
«دابی؟ در این ساعت؟ چه اتفاقی افتاده؟»
دابی پاکت را با احتیاط روی میز نهاد.
«نامهای برای شما آوردهام، آقای هری. نامهای که بهتر است پیش از هر تصمیمی، با دقت مطالعه فرمایید.»
هری به سوی میز رفت. مهر مومی نقرهای روی پاکت، نشان خانوادهای کهن را بر خود داشت؛ نشانی که برایش ناآشنا بود.
«از جانب چه کسی است؟»
دابی لحظهای درنگ کرد.
«از جانب شخصی که نامش، سالهاست در این عمارت بر زبان آورده نشده است.»
هری نگاهش کرد.
«این پاسخ، چندان روشنگر نبود.»
دابی آهسته سر فرود آورد.
«حق با شماست، آقای هری. اما گمان میکنم خود نامه، پاسخ شایستهتری خواهد بود.»
هری مهر را شکست.
داخل پاکت، کارتی سفید و ضخیم قرار داشت. نوشته با جوهری سیاه و خطی ظریف بر آن نقش بسته بود:
> جناب هری جیمز پاتر،
> حضور شما در ضیافتی خصوصی، امشب رأس ساعت دوازده، موجب امتنان خواهد بود.
> خواهشمند است به تنهایی تشریف بیاورید.
> و اگر ممکن است...
> به هیچکس اعتماد نفرمایید.
هری کارت را پایین آورد.
«دابی، این دعوتنامه است یا تهدیدی با آداب معاشرت؟»
دابی با جدیتی کمنظیر پاسخ داد:
«در محافل اشرافی، آقای هری، گاه تفاوت این دو تنها در نوع کاغذ است.»
هری لبخند کوتاهی زد، اما نگاهش دوباره روی نامه ثابت ماند.
«میزبان کیست؟»
دابی سکوت کرد.
هری این بار آرامتر پرسید:
«دابی؟»
جن کوچک دستهایش را در هم گره زد.
«بانویی که زمانی صاحب یکی از باشکوهترین عمارتهای این سرزمین بود.»
شعلهی شومینه ترکید.
«و سالهاست که همگان، ایشان را در شمار مردگان میدانند.»
هری به کارت نگاهی دیگر انداخت.
در گوشهی پایین آن، جملهای با جوهر طلایی نوشته شده بود:
«اگر مایلید حقیقت شبی را بدانید که همهچیز از شما پنهان شد، امشب تشریف بیاورید.»
لبخند از چهرهی هری محو شد.
«عمارت کجاست؟»
دابی آهسته پاسخ داد:
«عمارت بلک، آقای هری.»
هری لحظهای بی حرکت ماند.
سپس کت رسمی مشکیاش را از روی صندلی برداشت.
«پس بهتر است بانوی میزبان را بیش از این منتظر نگذاریم.»
دابی با نگرانی به او نگریست.
«آقای هری...»
هری برگشت.
«بله؟»
دابی کمی جلو آمد و صدایش را پایین آورد.
«اگر در آن ضیافت، کسی ادعا کرد که شما را از سالها پیش میشناسد...»
هری ابرو بالا برد.
«آنگاه؟»
دابی تعظیم کوتاهی کرد.
«پیش از آنکه به افتخار پاسخگویی نائل شوید، اجازه دهید دابی مطمئن شود آن شخص واقعا زنده است.»
افرادی که لایک کردند

:" هی پامی رفیق یه کم قورباغه شکلاتی
میخوری؟》
بلک دستش را به سمت جمیز دراز کرد و آخرین قورباغه شکلاتی را از او گرفت .
:" عکسش چی؟》
جیمز پوزخندی زد و به صندلی کوپه تکیه داد.
:" عمرا بهت بدمش . 》
بعد چشم هایش به حالت غرورآفرین بست و عکس را بالای سرش گرفت تا در دسترس نباشد .
ریموس لبخندی زد و بلند شد .
:" خیال کردی .》
خیلی سریع آن را از دست جمیز قاپ زد و چند لحظه خشکش زد .
:" هی؟ هی؟ ریموس؟ اهای رفیق؟ چی شد؟ نکنه چرخه .. نه ..نیست .》
سیریوس بلند شد به سمت دوستش رفت ، بازو های او را گرفت و تکان داد
:" ریموس ریموس؟ ما رو این طوری تنها نزار ... ریموس ... نهه 》
:" اه خفه شو سیریوس. 》
لوپین ضربه ای به بازوی بلک زد و هر دو خندیدند .
در طول این اتفاقات جمیز تنها را نگاه میکرد و چشم هایش را میچرخاند .
:" نمیخوای چیزی بگی ؟》
لوپین عکس را به طرف بلک گرفت و پوزخندی زد که کمی شیطنت وار بود ( از اینا 😏)
:" نگو که چون این خانمه توی عکس شبیه اونه نگه ش داشتی . جیمز ستاره و این حرفا؟》
:" کدوم اون؟ همون اونز؟ لیلی؟ ای بابا جیمز بس کن. چقدر میخوای با اون کله روغنی رقابت کنی》
:" تا جون دارم بلک . تا جون دارم. 》
:" باشه بابا.》
بعد هر دو روی صندلی ها نشستند.
:" باشه آقای عاشق باشه .》
همان وقت در باز شد و پسرک قد کوتاهی ظاهر شد
:" باز کی عاشق شده؟》
:" آقای عاشق پیشه سابق، جناب جیمز پاتر . پیتر نیم ساعت تو دست شویی چی کار میکردی؟》
بعد کل کوپه از خنده پر شد
---
داستانت خیلی خوب و روان بود و دیالوگها هم فضای بامزهای بهش داده بودن. خیلی خوب تونستی از تصویر یه داستان جذاب بسازی!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط TeddyLupin در 1405/6/29 19:51:42
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/29 20:25:55

افرادی که لایک کردند

شب شده بود و محوطهی هاگوارتز با نور کم چراغها روشن میشد. تارا برای اولین بار بود که در چنین ساعتی بیرون از قلعه ایستاده بود.
هوای خنک شب را دوست داشت. دستش را داخل جیب ردایش برد و به اطراف نگاه کرد. چند دانشآموز دیگر هم در محوطه بودند و صدای صحبتهایشان از گوشهوکنار شنیده میشد.
چند لحظه بعد، توجه تارا به چوبدستیهایی جلب شد که یکییکی بالا میرفتند. نور چوبدستیها در تاریکی دیده میشد و منظرهی قلعه را زیباتر کرده بود. تارا لبخند کوتاهی زد.
چوبدستیاش را از جیبش بیرون آورد و آن را بالا گرفت.
نور کوچکی در انتهای چوبدستی روشن شد.
چند لحظه همانطور ایستاد و به قلعه نگاه کرد.
هنوز مدت زیادی از ورودش به هاگوارتز نگذشته بود و چیزهای زیادی برایش تازگی داشت؛ کلاسها، قلعه، جادو و آدمهایی که هنوز نمیشناخت.
چوبدستیاش را پایین آورد و با خودش فکر کرد:
شاید اینجا همان جایی باشد که قرار است چند سال متفاوت از زندگیام را تجربه کنم.
نگاهی دوباره به قلعه انداخت و آرام به سمت ورودی راه افتاد.
شاید بهتر بود برای روزهای بعد، کمی زودتر بخوابد.
اولین روزهای هاگوارتز تازه شروع شده بود.
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند

____
اول با خودم فکر کردم که حتما اشتباه آمده ام.
تمام خیابان پر از جادوگرانِ پیر و جوان و بچه هایی که دست در دست والدینشان بودند، استادانِ هاگوارتز و حتی جنهای خانگی در کنار اربابهایشان،هیچکس حرفی نمیزد.
فقط ایستاده بودند و به آسمان که به طرزِ عجیبی از همیشه تاریک تر بود،نگاه میکردند.
چوبدستیام را در دست گرفتم،هرچند هنوز نمیدانستم برای چه همهمان اینجا جمع شده بودیم.
با صدایِ زمزمهوار از دخترِ عجیبی که کنارم ایستاده بود پرسیدم.
-چرا اینجا جمع شدیم؟
جوابم را نداد،نمیدانم نشنید یا نمیخواست جوابی بدهد.
به ساعت مچی قدیمیام نگاه کردم،نیمه شب شده بود.
ناگهان صدها چوبدستی به سمتِ آسمان بالا رفت،من هنوز چوبدستی ام را پایین نگه داشته بودم.
از مردی پرسیدم: این مراسم برای کیه؟
جوابم را داد،اما طوری که انگار نمیخواست هیچکس دیگری بفهمد گفت: برای جادوگری که امشب آخرین طلسمش را انجام داد.
همان لحظه، یک نور کوچک از نوک اولین چوبدستی جدا شد و بالا رفت،و کم کم نور های دیگر خودشان را نشان دادند..
آسمانِ تاریک حالا مثلِ روز روشن شده بود.
اما عجیب ترین بخش این بود که هر نور،با خودش یک خاطره به همراه داشت.
یکی صدای خنده ی کودکی را شنید،دیگری تصویرِ خانوادهاش را دید،و من صدایِ لالایی مادرم را شنیدم.
بلاخره فهمیدم،آن ها برای یک نفر چوبدستیهایشان را بالا نبردند،بلکه برای تمام جادوهایی بود که دیگر هیچوقت تکرار نمیشد.
و من تازه فهمیدم،خاطرات هیچوقت همراهِ یک انسان دفن نمیشوند،بلکه تبدیل به نوری میشوند که به آسمان میرود تا ستاره شود.
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اسنیپ و لیلی:
جنون در دل سریوس ماتم گرفت
هر شب همین ساعت
اخر خواب از چشمان او خیلی وقت بود که گذشته بود
مگر من چه چیزی از جیمز کمتر داشتم؟
اری او با همین تصویر اغوش لیلی هم خوش بود...
همیشه با خودش فکر میکرد که شاید یه معجون یا افسون میتونست زندگی رو براش راحت کنه
اما درد عشق در وجود ادم هاست
فرقی نمیکرد دورگه باشی یا مشنگ
عشق تنها دردی بود که اسنیپ با تمام وجود میخواست...
اری
هرشب همین ساعت همینجا
لیلی و سریوس
و کاش میشد هایی که در ذهن او پرسه میزدند...
---
برای این مرحله باید یه داستان درمورد تصویری که انتخاب کردی بنویسی نه یه توصیف کوتاه یا دکلمه! وقتی به اون تصویر نگاه میکنی، چه چیزی ازش دریافت میکنی؟ به نظرت چه داستانی میتونه پشتش نهفته باشه؟ هر خلاقیتی که میتونی و میخوای رو به کار بگیر! هیچ محدودیتی وجود نداره و ما دوست داریم شما دقیقا همون چیزی رو بنویسی که توی ذهنت از اون تصویر شکل گرفته. نیازی نیست حتما واقعیتی که از تصوویر وجود داره رو بنویسی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تصویر شماره 3:
به پهلو غلتید. تشک و بالشت گرم به خواب رفتن را برای او سخت کرده بودند. اما هوای گرم شبانه میانه آگوست تنها دلایلی نبودند که نمیذاشتند او به استراحتی که نیاز دارد برسد. از ابتدای هفته در میانه ماموریتی مهم از طرف لرد بود و باید همان نقش جاسوس دو جانبه ای که همیشه بر روی دوشش بوده را همراه با اضافه کاری بازی میکرد. فریب دادن جمعی از نخبه ترین جادوگران عصر کار راحتی نبود که بتوان یک شبه در آن متبحر شوید. حالا هم که باید محل مخفی کتابی که برای ادامه ماموریت نیاز داشت را پیدا میکرد و کسی از جای آن خبر نداشت جز پروفسور بینز.
- مردک خرفت محافظه کار.
توهین زیرلبی او نه تنها حالش را بهتر نکرد، بلکه بالارفتن فشار خونش باعث شد بیشتر احساس گرما کند. در شب های ساکت بی خوابی سعی میکرد ذهنش را خالی نگهدارد تا مانع جنون شود. در ذهن اون چیز های بیشماری روشن بودند که مدیریتشان برای از پا در آوردن هر انسانی کافی بود. شب هنگام، تنها زمانی بود که میتوانست به حیله های مختلف، ورد ها، مدیریت گروهش و از همه مهمتر، به هری پاتر فکر نکند. اما گویی امشب ساز ناسازگاری را کوک کرده بود.
- لعنت به تو پاتر!
بالاخره تصمیم گرفت تا با استراتژی متفاوتی به جنگ این بی خوابی برود؛ بهرحال سوروس اسنیپ کسی نبود که شکست بخورد. شنلش را بر روی لباس راحتی اش کشید و کفش هایش را بی حوصله به پا کرد تا با قدم زدن کمی خود را آرام کند. مسیر مشخصی را در نظر نداشت، صرفاً میدانست که میخواهد به محوطه بیرون رود و کمی هوای آزاد تنفس کند.
در راهرو، این بار با قدم های کوتاهی به پیش میرفت. امشب نوبت پروفسور فلیت ویک بود تا راهرو ها را بازرسی کند پس نیازی به نگرانی نبود. او همیشه کارش را درست انجام میداد. تابلو هایی که از کنارشان میگذشت خواب بودند و خرناس بعضی از آنها شنیده میشد. حتی ارواح هم در این ساعت شب در استراحت بودند.
- جز من.
سوروس زیر لب خود را جزو ارواح حساب کرد و یادش ماند که بعداً در تاریخ جستجو کند و ببیند آیا جادوگر دیوانه ای بوده که در زمان حیات خود را روح بداند یا خیر. گاهی برای خودش کار بیشتری میتراشید، شاید راهی بود برای تنبیه بدنش که نذاشته بود به خواب برود. اگر میتوانست راهی برای تنبیه ذهنش هم پیدا میکرد تا شاید لحظه ای آن چشمان را فراموش کند و به آرامش دست پیدا کند.
- آرامشی وجود نداره، فقط درد. درد باعث میشه انسان ساخته بشه.
جمله را خطاب به درب بسته ای گفت که حالا دستگیره اش را میچرخاند تا به راهروی بعدی برود. او نمیخواست از درد بابت دست دادن لیلی خلاص شود. خیلی ها آن بیرون بودند که وقتی شریک خود را از دست میدهند به دنبال راه هایی هستند که او را در سریع ترین زمان فراموش کنند تا به مرحله بعدی زندگی بروند. یادگاری آنها را دور میاندازند، با آدم های جدید آشنا میشوند یا به کل تفریح جدیدی برای خود پیدا میکنند. اما سوروس فراموش کردن لیلی را خیانت به عشقش میدانست. اون نمیخواست لیلی را فراموش کند یا با فرد جدیدی ملاقات کند و خانواده بسازد. او درد را نه تنها پذیرفته بود بلکه در آغوشش کشیده بود. لیلی را در میانه هزارتوی ذهنش جا داده بود، همانطور که او در میانه هزار توی هاگوارتز ایستاده بود. بی دقت به مسیر ادامه داده بود و حالا نه تنها در فضای بسته نبود بلکه در راهی قرار داشت که میدانست به کجا منتهی میشود و از آن واهمه داشت. میدانست که در انتهای آن راهروی نفرین شده دلیل آن همه شب بیداری ها وجود دارد، دلیل قیافه عبوسش، سختگیری هایش و زندگی اکنونش.
- شوخی بی مزه ای بود.
این بار جمله را به سقف بالاسرش گفت، خطاب به خدایی که نمیدانست وجود دارد یا نه، و اگر هم وجود داشته باشد بی توجه به عدالت این دنیاست، یا خدای شروری است که مخصوصاً به بندگان خود عذاب میدهد؛ بعضی را بیشتر. ردای سیاهش روی زمین سنگی کشیده میشد و شمع ها سایه دراز او را بر روی دیوار به تصویر میکشیدند. بعد از چندین متر بر جلوی پیکری پرده پوش ایستاد. به نرمی دستانش را روی پرده کشید تا لبه آن را پیدا کند. آن را گرفت و شی پشت پرده را نمایان ساخت. آینه ای بلندتر از قامت او، با نقش و نگاری بر گوشه ها و تصویر مات و کدری که از سوروس اسنیپ نشان میداد. آینه نفاق انگیز همزمان برای سومین مغز متفکر دوران هم ترسناک بود، هم خوشایند. هم تاریک بود و هم نوری را در دل او زنده میکرد. پیشاپیش میدانست چه خواهد دید، از شانزده سالگی میدانست که در آینه چه خواهد دید و برای همین هم علیرغم دانستن مکان آن هیچگاه به سراغش نمیرفت.
- سلام لیلی من.
چشمانش حالا تنگ تر از همیشه به تصویر رو به رو نگاه میکردند، محبوب همیشگیش را در آغوش گرفته بود. لیلی با همان موهای براقی که به سرخی غروب میزد، با همان چشمان درشت و لبخندی درشت تر سرش را بر روی سینه سوروس گذاشته بود و بدنش را بین بازوان او رها کرده بود.
ذهنش - برای هزارمین بار بعد از آن شب تاریک - دیوانه وار به دنبال پاسخی برای سوالش گشت. چرا او نه؟ چرا انتخاب آن دختر جیمز پاتر مغرور و سر به هوا بود تا سوروس اسنیپ عاشق و مهربان؟ نمیدانست چه چیزی برای رسیدن به خواسته اش کم داشت، هیچگاه هم جواب این سوال را پیدا نمیکرد. او مردی بود که با اراده پولادین و استعداد و تلاش به همه امیال و خواسته هایش میرسید، ولی چیزی که بیشتر از همه چیز میخواست به طور کنایه آمیزی از بین دستان او لغزیده بود. شاید موهایش مورد پسند نبودند؟ شاید باید رنگ های شادتری میپوشید؟ شاید لیلی نمیتوانست خود را با فردی از گروه اسلیترین تصور کند؟ شاید هایی که تا ابدیت در ذهن او میچرخیدند.
- چرا منو انتخاب نکردی؟ من میتونستم همه چیز بهت بدم، میتونستم برای تو هر کسی باشم، ولی اون فقط برای تو مرگ آورد.
قبل از اینکه بگذارد چشمانش بیشتر از آن خیس شوند رویش را برگرداند. پرده را به امید آنکه فرد بعدی در ملاقات با آینه انعکاس زیباتری ببیند بر روی زمین رها کرد. باید به سراغ کتاب میرفت و آن را پیدا میکرد. شاید هم به تخت برمیگشت.
اما خودش بهتر از هر کسی میدانست به هوای آزاد نیاز دارد.
افرادی که لایک کردند


-اون یکی رو بکش .
- آواداکاورا .
هری:سدریک ... مواظب باش
سدریک حتی نتوانست تکانی بخورد ... انگار همزمان خشکش زده بود ... فقط به طلسمی که به سمتش می امد نگاه میکرد ... ولی بدنش توان حرکت نداشت . در همین لحظه طلسم سبز رنگ به او برخورد کرد ...
هری : نههههههههه
هری با سرعت زیاد سمت سدریک دوید ... بر بالین او رفت .. درحالی که خودش هم میدانست اینها فایده ای ندارد ... مدآی مودی به آنها طلسم آواداکاورا را نشان داده بود ....
هری گریه میکرد و اشک از چشمانش جاری بود ... مانند فوکس در سال دوم تحصیلش ... زمانی که برای نجات او به حفره اسرار آمده بود
هری :سدریک ... پاشو پسر...خواهش میکنم ... تو داخل همه چیز از من بهتر بودی... اینجا حداقل میتونی مثل من باشی ...برگرد ... خواهش میکنم ... من تونستم ... تو هم میتونی .
هری وقتی دید بدن سدریک تکانی نمیخورد ... به رو به رو نگاهی کرد ... دم باریک ...این موش کثیف ... یکی از هم مدرسه ای هایش را کشته بود ...
هری احساس میکرد آواری بر روی سرش خراب شده ... تا حالا مستقیم شاهد مرگ هیچکس نبود ... چه برسد به کسی که تا حدودی دوستش بود ....
اصلا نمیدانست چیکار باید بکند ... کاش هیچوقت جام آتشی برگزار نمیشد ... کاش هیچوقت با سدریک همزمان جام را لمس نمیکرد ...
هری آن شب چیزی را فهمید : گاهی بزرگترین شکست ها.. درست لحظه ای اتفاق می افتد که گمان میکنی بالاخره برنده شده ای
---
چقدر جملهی آخر درد داشت...
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند

تصویر شماره 18:
اگر کسی از من بپرسد بدترین تصمیمی که در هاگوارتز گرفتم چه بود، احتمالاً همان شبی را تعریف میکنم که تصمیم گرفتم وارد جنگل ممنوعه شوم. ماجرا از وقتی شروع شد که متوجه شدم جغد کوچکم، «پیک»، از صبح برنگشته. معمولاً هیچوقت بیشتر از چند ساعت دور نمیشد، اما آن شب هرچه منتظر ماندم خبری ازش نشد. آخر شب، صدای بال زدنش را از بیرون پنجره شنیدم. پیک روی لبهی پنجره نشست، اما خیلی عجیب رفتار میکرد. یک تکه پارچهی پاره در نوکش بود و روی پایش هم خراش کوچکی دیده میشد. پارچه را گرفتم و وقتی به آن نگاه کردم، فهمیدم از لباس یکی از دانشآموزهاست. روی پارچه چند قطره خون بود. نمیدانم چرا، ولی مطمئن شدم اتفاقی برای کسی افتاده. پیک دوباره پرواز کرد و به سمت جنگل رفت. این بار دنبالش رفتم. چند دقیقه بعد، صدای عجیبی شنیدم. چیزی بین ناله و صدای اسب. از پشت درختها نگاه کردم و یک تکشاخ را دیدم. کنارش یک دانشآموز افتاده بود. سریع جلو رفتم و او را شناختم؛ یکی از بچههای سال بالاتر بود که از چند ساعت قبل کسی پیدایش نکرده بود. قبل از اینکه بتوانم کاری کنم، تکشاخ سرش را بلند کرد و به پشت سرم نگاه کرد. صدای قدم آمد. چوبدستیام را بیرون کشیدم. اما چیزی که از بین درختها بیرون آمد، یک موجود عجیب بود؛ مثل سایهای که شکل مشخصی نداشت. تکشاخ جلو رفت و شاخش را به سمت موجود گرفت. نور سفیدی جنگل را روشن کرد و سایه عقب رفت. من هم دانشآموز را بلند کردم و با تمام سرعت به سمت قلعه دویدم. وقتی به محوطهی هاگوارتز رسیدیم، استادها متوجه شدند و او را به درمانگاه بردند. همه فکر میکردند ماجرا تمام شده. اما قبل از اینکه برگردم، به جنگل نگاه کردم. تکشاخ هنوز همانجا ایستاده بود. چند لحظه به من نگاه کرد و بعد آرام سرش را پایین آورد. آن موقع فهمیدم چرا اجازه داده بود من او را ببینم. او آن شب فقط از خودش محافظت نمیکرد. داشت از کسی که در جنگل گم شده بود محافظت میکرد. از آن شب به بعد، دیگر هیچوقت بدون اجازه به جنگل ممنوعه نرفتم. ولی پیک هنوز گاهی شبها کنار پنجره مینشیند و به جنگل نگاه میکند. و هر بار که ماه کامل باشد، یک نور سفید برای چند لحظه بین درختها دیده میشود.
، --- تایید شد! مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!افرادی که لایک کردند

«ساعتِ ملاقات با سرنوشتِ نقرهای»
ساعت حدود ۲ نیمهشب بود و من، طبق معمول، به جای اینکه توی تختِ گرم و نرمم در خوابگاه باشم، داشتم دنبال «جورابِ گمشدهام» میگشتم که یهو سر از حاشیهی جنگل ممنوعه درآوردم! (خب، شاید هم داشتم سعی میکردم بفهمم چرا اون جغدِ قهوهایِ نیمهشبها هی میکوبه به پنجرهام، ولی کیه که باور کنه؟).
وارد جنگل شدم. درختها مثل غولهای بدخلقِ پیر دورم حلقه زده بودن. هرچی جلوتر میرفتم، هوای جنگل خنکتر میشد؛ انگار کسی داشت یواشکی با یخزدهکننده (Freezing Charm) به محیط ضربه میزد. یهو، یه درخششِ خیرهکننده از پشتِ درختهای بلوطِ قدیمی توجهم رو جلب کرد. فکر کردم شاید باز هم «هاگرید» یکی از اون موجوداتِ عجیبِ نیمهاهلیاش رو اونجا ول کرده، ولی نه... چیزی که دیدم خیلی عجیبتر بود.
یه تکشاخ بود. اما نه اون تکشاخی که توی کتابهای درسی «مراقبت از موجودات جادویی» کشیدن که آروم ایستاده و داره علف میخوره. این یکی داشت با سمهای نقرهایش روی زمین یه «نقشهی ستارهای» ترسیم میکرد!
من هم که همیشه حسِ کنجکاویام مثلِ شاگردِ جادوگرِ تازهکار، بیقراره، آرومِ آروم، جوری که حتی یه برگ هم زیر پام صدا نده، نزدیک شدم. تکشاخ ایستاد. سرش رو چرخوند و با اون چشمهای کهکشانیاش دقیقاً زل زد تو چشمهای من. ترس؟ نه، اصلاً! حس میکردم انگار داره به کلِ خاطراتِ دورانِ مدرسهام نگاه میکنه (امیدوارم نمره امتحانِ معجونسازیام رو ندیده باشه که کلاً آبرو رفت!).
یهو، تکشاخ شروع کرد به دویدن. اما نه توی جنگل، بلکه روی هوا! درست مثل اینکه از روی پلههای نامرئی میدوید. من هم که انگار طلسم شده بودم، پشت سرش دویدم. انگار اون میخواست چیزی رو بهم نشون بده. بعد از چند دقیقه دوییدن، رسیدیم به یه گودال که وسطش یه آینهی شکسته بود. تکشاخ با شاخش یه ضربه به آینه زد و تصویرِ خودم رو دیدم، اما... نه به اون شکلی که الان بودم! خودم رو دیدم که دارم توی مسابقاتِ کوییدیچِ بینالمللی کاپ رو میبرم!
وقتی پلک زدم، تکشاخ غیب شده بود و من وسطِ راهروهای مدرسه ایستاده بودم، در حالی که یه لنگه جورابِ گمشدهام (همونی که اولِ داستان دنبالش بودم!) توی دستم بود و بوی جنگلِ ممنوعه رو میداد.
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
---
پستت قشنگ و مناسب بود! افرین
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:04:54
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج