تصویر شماره ۱۶
قطار هنوز از ایستگاه کینگزکراس فاصله زیادی نگرفته بود که جیمز پاتر با یک جهش روی صندلی پرید و پردهٔ کوپه را کنار زد.
«ریموس! سیریوس! اینجا! کوپهٔ آخر رو گرفتم، همون که پارسال روش دعوا کردیم سر اون اسباببازی مسخرهٔ اسلیترینی!»
سیریوس بلک، با آن حالت همیشگی که انگار دنیا زیر پایش دراز کشیده، توی چارچوب در ظاهر شد. کیفش را روی صندلی پرت کرد و خودش را کنار پنجره ولو کرد.
«جیمز، تو حتی نمیدونی اون اسباببازی چی بود. فقط چون مال اسلیترین بود، بهش حمله کردی.»
«اصولیه!» جیمز با افتخار گفت و شال گریفندوریاش را مثل پرچم دور سرش چرخاند.
ریموس لوپین، آرامتر از آن دو، وارد شد. یک کتاب قطور زیر بغل داشت و کیفش را با دقت کنار پایش گذاشت.
«اگه دوباره توی قطار دعوا راه بندازید، این دفعه من درگیر نمیشم. پارسال سه روز به خاطر شما جریمه شدم.»
سیریوس ابرویی بالا انداخت. «ریموس، تو خودت گفتی اون پسر اسلیترینی اول شروع کرد.»
«گفتم. ولی نگفتم باید نصف کوپه رو آتیش بزنیم.»
جیمز خندید و روی صندلی کنار سیریوس نشست. «جزئیاته، ریموس. جزئیات.»
قطار تکان خورد و راه افتاد. دشتهای سبز از پنجره رد میشدند و سیریوس بیحوصله به آنها خیره شده بود.
«حوصلم سر رفته،»
گفت: «یه چیزی بگید. جیمز، تو این تابستون چه غلطی کردی؟»
جیمز نیشخندی زد. «یک نقشهٔ جدید کشیدم. برای هاگوارتز. اسمش رو گذاشتم... پروژهٔ سایه.»
ریموس کتابش را بست. «پروژهٔ سایه؟»
«آره. یه راه مخفی که از طبقهٔ هفتم میره مستقیم به آشپزخونه. بدون اینکه از راهروهای اصلی رد بشیم.»
سیریوس کمی بلند شد. «چطور؟»
«هیچی. فقط باید... یه کم...» جیمز مکث کرد. «خب، ممکنه وسط راه یه زره خودش رو به ما بچسبونه و رمز عبور بخواد.»
ریموس آهی کشید. «پس دوباره نقشهای که نصفش خیالیه.»
«نصفش که خیلی هم بد نیست!» جیمز با اعتراض گفت.
در همان لحظه، در کوپه باز شد و زنی با چرخ دستی شیرینیفروشی سرک کشید.
«چیزی میل دارید، بچهها؟»
سیریوس بدون معطلی سه بسته شکلات قورباغهای و یک مشت برتیباتز برداشت. جیمز هم چند تا کیک کدو خرید. ریموس اما فقط یک بسته شکلات ساده گرفت و پولش را شمرد.
«باز هم پول کم آوردی؟» سیریوس پرسید.
«نه. فقط... حساب میکنم.»
جیمز یک شکلات قورباغهای به سمتش پرت کرد. «بیخیال، ریموس. این مهمون من.»
ریموس لبخند کوچکی زد و شکلات را گرفت.
---
نیم ساعت بعد، کوپه پر از کاغذ شکلات و خنده بود. جیمز داشت با شکلات قورباغهاش کشتی میگرفت تا کارت داخلش را دربیاورد، سیریوس داشت با لوبیای هر طعمی شرط میبست که کدامش طعم صابون است، و ریموس سعی میکرد کتابش را بخواند اما هر چند دقیقه یک بار با خنده سرش را بلند میکرد.
«کارت جدیدم!» جیمز ناگهان فریاد زد. «دامبلدور! مدیر هاگوارتس!»
سیریوس کارتش را نگاه کرد. «من برتی بوت گرفتم. بازم تکراری.»
«بده من!» جیمز دستش را دراز کرد. «من برتی بوت ندارم.»
«نه. خودم میخوام.»
«سیریوس!»
«جیمز!»
ریموس کتابش را بست و بلند شد. «من میرم یه کم قدم بزنم. وقتی دعوا تموم شد برگردید صدای من رو دربیارید.»
اما وقتی به راهرو رسید، ایستاد. صدای خندهای از کوپهٔ کناری میآمد. اسلیترینیها بودند. چند لحظه مکث کرد، بعد برگشت داخل کوپه.
«بیرون اسلیترینیها هستن.»
جیمز فوراً کارت را انداخت و بلند شد. «کدومها؟»
«جیمز،» ریموس با لحن هشداردهنده گفت. «نه.»
«فقط یه نگاه میکنم.»
«جیمز!»
اما جیمز از کوپه بیرون رفته بود. سیریوس هم با خنده پشت سرش راه افتاد.
ریموس دستش را روی صورتش کشید. «چرا من همیشه...»
بعد خودش هم دنبالشان رفت.
---
در راهرو، جیمز روبهروی کوپهٔ اسلیترینها ایستاده بود و با یک پسر لاغر و موتیره که معلوم بود از سال بالاییهاست، چشمتوچشم شده بود.
«پاتر،» پسر با پوزخند گفت. «باز هم دنبال دردسر میگردی؟»
«فقط دنبال کارت برتی بوت میگردم. شنیدم تو دوتا داری.»
سیریوس از پشت جیمز گفت: «اگه دوتا داری، یکیش رو بده. بعد برو گم شو.»
پسر اسلیترینی خندید. «چرا خودت نمیای بگیری؟»
جیمز دستش را دراز کرد. اما قبل از اینکه به پسر برسد، ریموس بین آن دو ایستاد.
«کافیه. ما داریم میریم.»
«ریموس،» جیمز با نارضایتی گفت.
«نه. جیمز، تو قول دادی. و من هم قول دادم که اگه دوباره دعوا راه بندازی، به پروفسور مگونگال بگم.»
سیریوس پوزخندی زد. «تو هیچوقت لو نمیدی، ریموس.»
«اینبار میدم.»
سکوت کوتاهی برقرار شد. پسر اسلیترینی نگاهی بین آن سه انداخت و بعد در کوپه را بست.
جیمز نفسش را بیرون داد. «باشه. باشه. ولی فقط چون تو گفتی.»
ریموس سرش را تکان داد و آنها را به سمت کوپهٔ خودشان هدایت کرد.
---
وقتی دوباره نشستند، سیریوس به ریموس نگاه کرد. «تو واقعاً جدی گفتی؟»
ریموس کتابش را باز کرد. «نه. ولی اون نمیدونه.»
جیمز بلند خندید. «ریموس، تو از یه اسلیترینی هم شیطونتری!»
ریموس لبخند زد و صفحهٔ کتابش را ورق زد. «فقط بعضی وقتا.»
قطار همچنان به سمت شمال میرفت. خورشید کمکم پایین میآمد و سایهها بلندتر میشدند. در کوپهٔ آخر، سه دوست کنار هم نشسته بودند — یکی با کارت شکلاتش ور میرفت، یکی با لوبیای هر طعمی بازی میکرد، و یکی با کتابش، اما با گوشهایی که به همه چیز بود.
و هاگوارتز، دور، آنطرف تاریکی، منتظرشان بود.
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!