جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

48 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: امروز ساعت 08:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر شماره ۳
برایم سوال شده است که در این چند وقت پاتر کجا می‌رود و می‌آید. تصمیم گرفته ام دنبالش بروم.
چوبدستی‌ام را برمی‌دارم و به سمت راهروها می‌روم. ردایم پست سرم کشیده می‌شود. پاتر دارد می‌رود. پشت سرش می‌روم طوری که متوجه نشود. بعد از چند دقیقه می‌رسد به محل مورد نظر. می‌نشیند جلوی یک آینه. چند دقیقه نگاه می‌کند و بعد با چهره‌ای غمگین می‌رود.
می‌روم و می‌ایستم جلوی آینه. توی آینه خودم را می‌بینم که ایستاده‌ام و دست لیلی در دستم است و سرش را گذاشته روی شانه ام. دوباره تمام خاطرات آن چندسال زنده می‌شود و اه بلندی می‌کشم و زانو می‌زنم جلوی آینه. همه غم‌های وجودم دوباره زنده می‌شود و دوباره مثل آن روزها نفرتم از جیمز پاتر بیشتر می‌شود. چه می‌شد اگر هری به جای هری پاتر، هری اسنیپ بود؟
چه می‌شد اگر من آن کلمه نکبت را به لیل نمیگفتم و باهم ازدواج می‌کردیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: امروز ساعت 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21:
هری از پشت شیشه‌ی دایره‌ای شکل خود، روشنایی چوبدستی‌هایی را می‌بیند که با افتخار به طرف آسمان نگه داشته شده‌اند. هیچ کدام از جادوگران، دستانش نمی‌لرزند با وجود اینکه، ساعت‌هاست از جایشان ذره‌ای تکانی نخوردند هنوز هم نوک چوبدستی‌ هارا با قدرت به طرف آسمان بالا گرفته‌اند. هری هم جزء معدود جادوگرانی است که از خستگی مبارزه‌ی امروز پاهایش به طرز وحشناکی سنگین شده است. اما به خاطر احترامی که به پرفسور اسنیپ دارد، خود را وادار می‌کند جلوی پلک‌های سنگین خود را بگیرد.
«هری، خوبی؟» از دور سایه‌ی دختری با موهای پرپشتی بزرگ و بزرگتر می‌شود. در شب حدس زدن اینکه او کیست، مانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است. تا اینکه نور چوبدستی به صورت صاف و موهای قهوه‌ای‌اش می‌تابد.
هری با خستگی که در صدایش شعله‌ور بود گفت:
«خوبم هرمیون، فقط باید یکم استراحت کنم!» هرمیون نگاه غم انگیزی به هری می‌اندازد:«پروفسور اسنیپ دوست نداشت خودت رو این همه زجر بدی هری!» «می‌دونم!»
«پس چرا یکمی استراحت نمی‌کنی؟»
هری با عصبانیت گفت:«چون اون به خاطر من مرد! من توی مرگ اون مقصرم!»
هرمیون نگاه غم آلود خود را از هری برمی‌دارد:«اون بیماری داشت، هری! مرگ اون تقصیر تو نیست! حالا هم برگرد اتاقت، چشمات کاملا از بی‌خوابی خونه!» سپس با زحمت هری را به طرف سالن گرینفیدور هل می‌دهد. هری مقاومت می‌کند اما کاملا بی‌فایده است. پس قدم‌های کشیده‌ی خود را به طرف سالنی می‌برد که برای آخرین بار اسنیپ را دیده بود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
,شماره ۲۱
تمامی افراد در میدان هاگزمید جمع شده بودند و به افتخار کسی که از آن ها در برابر گرگینه ها دفاع کرده بود چوبدستی هایشان را بالا گرفته بودند شنیدم بعضی افراد می‌گویند :( آدم خوبی بود ولی خودم دیدم که با چه کاری جلوی گرگینه ها رو گرفت !) یکی دیگر گفت :(امممم ..... امم... با جادوی سیاه !!)
همه خشکشون زد
من باور نمی‌کردم اون از دوستای من بود اون اهل اینکارها نبود
کم کم این پک دو ها بیشتر و بیشتر شد
من مادرش رو می‌دیدم که زار زار گریه میکرد او از مردم دفاع کرد ولی جانش را در این راه از دست داده بود کم کم همه رفتند و فقط دوستان و فامیل هایش ماندند و با احترام پیکرش را به خاک سپردند و برای آرامش روحش دعا کردند
حس عجیبی داشتم انگار در میان یک شکل خیلی بزرگ مانده بودم با خودم میگفتم مگر مهم است ؟ او برای نجات مردم اینکار را کرده بود چوبدستی اش را که دیدم با خودم گفتم بگذار چک بکنم شاید واقعا اینطور نیست
کمی که دقت کردم نه نه آخر چرا ولی باز شک داشتم و در میان این دو مانده بودم با خودم میگفتم مهم نیست او جان همه را نجات داده هم ناراحت و هم به او افتخار میکردم او از نوادگان هافلپاف بود نامش آلبوس هافلپاف بود یکی از اهالی مهربان هاگزمید
روحش در آرامش باشد
با احترام طاها عابدی
ویرایش شده امید وارم قبول شود


---
@طاها
آفرین که به توصیه‌م گوش کردی، خیلی بهتر شد.
فقط یه نکته‌ای رو بگم که لطفا بعد از ویرایش مسئول، پستت رو ویرایش نکن و به جاش یه پست جدید ارسال کن. چون مسئول با این خیال که این پست پاسخ داده شده، دیگه اون پست رو چک نمی‌کنه و متوجه تغییراتی که توش دادی نمی‌شه تا مجددا بهش رسیدگی کنه. من الان به صورت کاملا اتفاقی متوجه این موضوع شدم. پس لطفا از دفعه بعد یه پست جدید ارسال کن.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 17:07:06
ویرایش شده توسط طاها در 1405/6/31 17:19:17
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 17:35:58
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۲۰

به آرامی به طرف کالسکه ها میروم. تسترال هایی را میبینم که بی تاب هستند برای راه افتادن. من آنها را میبینم. عزیز ترین فرد زندگیم یعنی خواهر کوچک ترم را هفته ی پیش از دست داده بودم.
بچه تر که بودم داستان هایی درمورد تسترال ها شنیدم. آنها موجوداتی هستند که فقط کسانی که کسی را در زندگی از دست دادند میتوانند آنهارا ببینند.
آن موقع که این متن را خواندم با خودم خندیدم و گفتم معلومه که من هیچ وقت قرار نیست ببینمشان.
ولی افسوس که فقط تفکر بچگانه بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که خواهرم و عزیز ترین فرد زندگیم و از دست بدم.
به سمت تسترال رفتم و با آن موجود چشم تو چشم شدم. با آن چشمانش که انگار تهی از هر گونه حیاتی بودند به من زل زد.
آرام دستم را بالا بردم و سرش را نوازش کردم. به او گفتم: به نظرت الان خواهرم توی جای بهتریه؟
بعدش به خودم خندیدم و گفتم معلومه که نمیتونه بگه.
ولی انگار که حرفم را شنیده باشد سرش را بیشتر به دستم متمایل کرد.
خشکم زد. یعنی معنی این حرفش بله بود؟
نفهمیدم چه شد که ناگهان اشک هایم مانند مروارید های بزرگی سرازیر شدند.
یک بار دیگر سرش را نوازش کردم و رفتم در کالسکه نشستم.
هرماینی آرام گفت حالت خوبه؟
گفتم خوبم ممنون .
و بعد یک هفته بالاخره لبخندم پدیدار شد و شروع به صحبت با بقیه کردم.

---
@Penelope

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/6/31 15:20:22
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۶

قطار هنوز از ایستگاه کینگزکراس فاصله زیادی نگرفته بود که جیمز پاتر با یک جهش روی صندلی پرید و پردهٔ کوپه را کنار زد.

«ریموس! سیریوس! اینجا! کوپهٔ آخر رو گرفتم، همون که پارسال روش دعوا کردیم سر اون اسباب‌بازی مسخرهٔ اسلیترینی!»

سیریوس بلک، با آن حالت همیشگی که انگار دنیا زیر پایش دراز کشیده، توی چارچوب در ظاهر شد. کیفش را روی صندلی پرت کرد و خودش را کنار پنجره ولو کرد.

«جیمز، تو حتی نمی‌دونی اون اسباب‌بازی چی بود. فقط چون مال اسلیترین بود، بهش حمله کردی.»

«اصولیه!» جیمز با افتخار گفت و شال گریفندوری‌اش را مثل پرچم دور سرش چرخاند.

ریموس لوپین، آرام‌تر از آن دو، وارد شد. یک کتاب قطور زیر بغل داشت و کیفش را با دقت کنار پایش گذاشت.

«اگه دوباره توی قطار دعوا راه بندازید، این دفعه من درگیر نمی‌شم. پارسال سه روز به خاطر شما جریمه شدم.»

سیریوس ابرویی بالا انداخت. «ریموس، تو خودت گفتی اون پسر اسلیترینی اول شروع کرد.»

«گفتم. ولی نگفتم باید نصف کوپه رو آتیش بزنیم.»

جیمز خندید و روی صندلی کنار سیریوس نشست. «جزئیاته، ریموس. جزئیات.»

قطار تکان خورد و راه افتاد. دشت‌های سبز از پنجره رد می‌شدند و سیریوس بی‌حوصله به آن‌ها خیره شده بود.

«حوصلم سر رفته،»
گفت: «یه چیزی بگید. جیمز، تو این تابستون چه غلطی کردی؟»

جیمز نیشخندی زد. «یک نقشهٔ جدید کشیدم. برای هاگوارتز. اسمش رو گذاشتم... پروژهٔ سایه.»

ریموس کتابش را بست. «پروژهٔ سایه؟»

«آره. یه راه مخفی که از طبقهٔ هفتم می‌ره مستقیم به آشپزخونه. بدون اینکه از راهروهای اصلی رد بشیم.»

سیریوس کمی بلند شد. «چطور؟»

«هیچی. فقط باید... یه کم...» جیمز مکث کرد. «خب، ممکنه وسط راه یه زره خودش رو به ما بچسبونه و رمز عبور بخواد.»

ریموس آهی کشید. «پس دوباره نقشه‌ای که نصفش خیالیه.»

«نصفش که خیلی هم بد نیست!» جیمز با اعتراض گفت.

در همان لحظه، در کوپه باز شد و زنی با چرخ دستی شیرینی‌فروشی سرک کشید.

«چیزی میل دارید، بچه‌ها؟»

سیریوس بدون معطلی سه بسته شکلات قورباغه‌ای و یک مشت برتی‌باتز برداشت. جیمز هم چند تا کیک کدو خرید. ریموس اما فقط یک بسته شکلات ساده گرفت و پولش را شمرد.

«باز هم پول کم آوردی؟» سیریوس پرسید.

«نه. فقط... حساب می‌کنم.»

جیمز یک شکلات قورباغه‌ای به سمتش پرت کرد. «بی‌خیال، ریموس. این مهمون من.»

ریموس لبخند کوچکی زد و شکلات را گرفت.

---

نیم ساعت بعد، کوپه پر از کاغذ شکلات و خنده بود. جیمز داشت با شکلات قورباغه‌اش کشتی می‌گرفت تا کارت داخلش را دربیاورد، سیریوس داشت با لوبیای هر طعمی شرط می‌بست که کدامش طعم صابون است، و ریموس سعی می‌کرد کتابش را بخواند اما هر چند دقیقه یک بار با خنده سرش را بلند می‌کرد.

«کارت جدیدم!» جیمز ناگهان فریاد زد. «دامبلدور! مدیر هاگوارتس!»

سیریوس کارتش را نگاه کرد. «من برتی بوت گرفتم. بازم تکراری.»

«بده من!» جیمز دستش را دراز کرد. «من برتی بوت ندارم.»

«نه. خودم می‌خوام.»

«سیریوس!»

«جیمز!»

ریموس کتابش را بست و بلند شد. «من می‌رم یه کم قدم بزنم. وقتی دعوا تموم شد برگردید صدای من رو دربیارید.»

اما وقتی به راهرو رسید، ایستاد. صدای خنده‌ای از کوپهٔ کناری می‌آمد. اسلیترینی‌ها بودند. چند لحظه مکث کرد، بعد برگشت داخل کوپه.

«بیرون اسلیترینی‌ها هستن.»

جیمز فوراً کارت را انداخت و بلند شد. «کدوم‌ها؟»

«جیمز،» ریموس با لحن هشداردهنده گفت. «نه.»

«فقط یه نگاه می‌کنم.»

«جیمز!»

اما جیمز از کوپه بیرون رفته بود. سیریوس هم با خنده پشت سرش راه افتاد.

ریموس دستش را روی صورتش کشید. «چرا من همیشه...»

بعد خودش هم دنبالشان رفت.

---

در راهرو، جیمز روبه‌روی کوپهٔ اسلیترین‌ها ایستاده بود و با یک پسر لاغر و موتیره که معلوم بود از سال بالایی‌هاست، چشم‌تو‌چشم شده بود.

«پاتر،» پسر با پوزخند گفت. «باز هم دنبال دردسر می‌گردی؟»

«فقط دنبال کارت برتی بوت می‌گردم. شنیدم تو دوتا داری.»

سیریوس از پشت جیمز گفت: «اگه دوتا داری، یکیش رو بده. بعد برو گم شو.»

پسر اسلیترینی خندید. «چرا خودت نمیای بگیری؟»

جیمز دستش را دراز کرد. اما قبل از اینکه به پسر برسد، ریموس بین آن دو ایستاد.

«کافیه. ما داریم می‌ریم.»

«ریموس،» جیمز با نارضایتی گفت.

«نه. جیمز، تو قول دادی. و من هم قول دادم که اگه دوباره دعوا راه بندازی، به پروفسور مگونگال بگم.»

سیریوس پوزخندی زد. «تو هیچ‌وقت لو نمی‌دی، ریموس.»

«این‌بار می‌دم.»

سکوت کوتاهی برقرار شد. پسر اسلیترینی نگاهی بین آن سه انداخت و بعد در کوپه را بست.

جیمز نفسش را بیرون داد. «باشه. باشه. ولی فقط چون تو گفتی.»

ریموس سرش را تکان داد و آن‌ها را به سمت کوپهٔ خودشان هدایت کرد.

---

وقتی دوباره نشستند، سیریوس به ریموس نگاه کرد. «تو واقعاً جدی گفتی؟»

ریموس کتابش را باز کرد. «نه. ولی اون نمی‌دونه.»

جیمز بلند خندید. «ریموس، تو از یه اسلیترینی هم شیطون‌تری!»

ریموس لبخند زد و صفحهٔ کتابش را ورق زد. «فقط بعضی وقتا.»

قطار همچنان به سمت شمال می‌رفت. خورشید کم‌کم پایین می‌آمد و سایه‌ها بلندتر می‌شدند. در کوپهٔ آخر، سه دوست کنار هم نشسته بودند — یکی با کارت شکلاتش ور می‌رفت، یکی با لوبیای هر طعمی بازی می‌کرد، و یکی با کتابش، اما با گوش‌هایی که به همه چیز بود.

و هاگوارتز، دور، آن‌طرف تاریکی، منتظرشان بود.

---
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 13:53:02
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 02:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

تصویر شماره پنج:

سالن اصلی پر از صدای هم همه و شلوغی بود! دهان رون ویزلی از تعجب باز مانده بود اما هری و هرماینی بیشتر استرس داشتند!
سعی کردم از میان جمعیت سدریک را پیدا کنم، به غیر از هری و هرماینی و رون که با آنها در قطار آشنا شده بودم تنها چهره ی آشنا در آنجا برایم سدریک دیگوری بود آخر ما همدیگر را از قبل می‌شناختیم، او سر میز گروه هافلپاف نشسته بود و وقتی در میان جمعیت چشمش به من خورد لبخند زد؛ شاید بهتر باشه که در گروه هافلپاف بیوفتم اینجوری میتوانم با سدریک کلاس های مشترک بردارم یا او مثل همیشه در درس ها به من کمک کند؛ مکث کردم، ولی آیا من واقعا برای گروه هافلپاف مناسب بودم؟
شانه بالا می اندازم، خب، این را فقط کلاه گروه بندی می‌داند!
غرق در افکار خودم بودم که یک نفر آستین لباسم را کشید.
- هی بنظرت تو چه گروهی می افتی؟
به سمتش چرخیدم، دختری با موهای بلوند و پوست روشن و چشمان آبی!
-نمیدونم، تو میدونی قراره تو چه گروهی بیوفتی؟
- مطمئن نیستم...
قبل از اینکه حتی بتوانم این دختر را بپرسم ناگهان اسم خودم را شنیدم که صدا زده شد!
نفسم در سینه حبس شد ولی با عجله جلو رفتم و روی صندلی مخصوص نشستم.
- کاترینا کاتبرت از خاندان کاتبرت...
پروفسوری که هنوز نمیشناختمش چون وقتی داشت خودش را معرفی میکرد من در افکارم شیرجه رفته بودم، با احتیاط کلاه گروه بندی را روی سرم گذاشت، یک نفس عمیق کشیدم، چشمانم را بستم و با اینکه صدای تپش های قلبم را می‌شنیدم اجازه دادم کلاه گروه بندی درونم را ببیند و بهترین تصمیم را برایم بگیرد.

---
معلومه که کلاه بهترین تصمیم رو میگیره. تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 13:52:29
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۷:
اسنیپ دائم در دفترش قدم میزد و زیر لب غرغر میکرد: پسره ی ایکبیری فکر کرده حالا چون چشماش شکل اون مادره بی معرفتش می مونه میتونه بیاد از وسایل من کش بره.
تق تق
بیا تو پاتحح
هری داخل شد و اسنیپ پرتش کرد رو صندلی و چوب دستی رو به سمتش گرفت و پرسید : برای چی از انبار دفترم پوست مار کش رفتی
پاتر انکار کرد
اسنیپ دوباره و دوباره پرسید
هری لب ورچید و اعتراف کرد باور کنید پرفسور میخواستم برای دوستم جینی پالتو پوست مار درست کنم. خانواده ش فقیرن تو سرمای قلعه یخ میکنه و...
اسنیپ از کوره در رفت: پسره ی بی عقل مگه با پوست مار پالتو میسازن؟ پوست مار برای کیف و کفش فقط
پاتر اندکی تامل کرد و گفت خب آقا مشکلی نیست کفش میسازم میخوام نمک گیر شه بعدا زنم شه با همین سر و سامون بگیرم
اسنیپ خندید و یاد جوونی هاش افتاد که برای لیلی که همین مامان هری بود کادو یه شنل نامرئی خرید تا برای دیدنش به دخمه اسلیترین بیاد دختره ی نامرد هم کادو شو میپوشید و با جیمز میرفتن هاگزمید ول چرخی. رشته افکار اسنیپ پاره شد. به خودش آمد تا پاتر رو ادب کنه ولی پاتر از در باز فرار کرده بود.
---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
:

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/31 9:13:10
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی تصویر شماره۱۷
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1405 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نسیم گرم اواخر ماه ژوئن در شب تازه جان گرفته بود، اما برای هری همچون بادی زمستانی و منجمدکننده بود که تک تک استخوان هایش نفوذ می کرد؛ اما هیچ کس این هوای سرد را مثل هری حس نمی کرد...
اشک های هری قطرات بارانی بودند بر جسم گرم جان باخته سدریک دیگوری که دیگر هرگز بیدار نمی شد، فضا مملو از جمعیت بود عده ای نام پاتر رو با تمام وجود صدا می کردند و عده ای دیگر سدریک را. همگی با فریاد های جان خراش پاتر فکر کردند دیگوری قهرمان مسابقه شده است اما واقعیت بدین شکل نبود.
آموس دیگوری با افتخار و عجله جمعیت را کنار زد تا بتواند خود را به پسر قهرمانش برساند اما در میانه ی راه خشکش زد، هری به دامبلدور چه چیزی می گفت، چرا سدریک از روی زمین بلند نمی شود و چرا... چرا پسرش در غرق در خون است؟ صدای او از قله ی افتخار و شادمانی ناگهان به دره ای سقوط کرد؛ بی اختیار فریاد می زد اون پسر منه... اون پسر منه...پسر من!!!!!
فریاد های آموس در گوش هری می پیچید اما او دیگر چیزی را نمی شنید! سرمای عجیبی دوباره به رگ ها و استخوان های هری رخنه کرد.
نسیم گرم ژوئن حالا بوی و خاک مرگ می داد.
هری چشم های را بست و برای لحظه ای کوتاه، سکوت قبرستان را به غوغای مسابقه ترجیح داد. در آن لحظه تنها چیزی که برای او در این جهان باقی مانده بود جسد بی جان پسر خوش قیافه ای بود که قرار بود قهرمان شود! اما در اصل او خاطره ای بیش دیگر نبود...
---
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/30 23:04:52
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1405 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین نفری که از دریچه بالا رفت من بودم
فضای کلاس خیلی عجیب و شبیه به یک آمفی تئاتر بود . با این تفاوت که هر کس یک میز گرد و یک صندلی داشت با رومیزی های خاک گرفته و قوری چای و فنجان های لب پر شده
آروم آروم همه داشتند روی صندلی ها می نشستند
همه جا پر شده و بود و فقط یک صندلی خالی گوشه کلاس خالی مونده بود
پاهام رو حرکت دادم تا به اون صندلی برسم و بنشینم
سر جام که نشستم
از یک در مخفی پروفسور تریلانی با عینک معروف ته استکانی همیشگیش وارد شد
خودش رو با لکنت زبون معرفی کرد و شروع کرد به تعریف از شاخه های مختلف پیشگویی
توی این جلسه باید تفاله های چای رو تفسیر میکردیم
چایم رو سر کشیدم و کتابم رو باز کردم تا دنبال نشانه های مختلف تفاله های چای بگردم
پروفسور تریلانی بین بچه ها قدم میزد و فنجان های انها رو براشون تفسیر میکرد من مشغول پیدا کردن شکل های منطقی توی فنجانم بودم و سرم رو توی کتابم فرو برده بودم
پروفسور تریلانی بالای سر من که رسید فنجانم رو برداشت و تا چشمش به ته ان افتاد جیغ بنفشی کشید و ...
---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/30 22:54:59
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1405 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به تصویر شماره 13:
لعنت به بیخوابی
هری با خود اندیشید نباید با آب کدو حلوایی خود راخفه میکرد
خوابش نمیبرد و فضولی اش گل کرده بود
نقشه غارتگر پدر خدابیامرزش را برداشت و نگاهی به رون خواب آلود انداخت و زد به چاک جاده یا همان راهرو ی تاریک
وسط راه یادش آمد ای دل غافل شنل نامرئی رانیاورده
حال نداشت برگردد سلانه سلانه پیش رفت و نور چوبدستی اش که با آن نقشه را نگاه میکرد توجه گربه فضول که هیچ ملوس نبود را جلب کرد‌.
حیف ترجیح میداد بی سر و صدا وارد بخش ممنوعه کتابخانه شود. دنبال کتاب معجون های خاص بود که ناچار شد زیر میزی کهنه پناه ببرد. در تاریکی نصفه نیمه راهرو که با نور ماهی که از پنجره ها میتابید اندکی روشن شده بود سیبیل های خانم نوریس را دید. زمین را بو میکشید و دنبال مجرم میگشت. ای کاش میشد پخی کرد و فراری اش داد ولی فلیچ سر رسید. بدی نقشه غارتگر همین بود گربه را نشان نمیداد. فیلیچ با زیرشلواری و چراغ نفتی و ردای مندرس به دنبال صدای گربه آمد . زیر لب غرغری کرد که کدام بی مغزی نصفه شب کتابخانه ممنوعه می آید؟ هری اندیشید مگر بخواهد شعبه دوم ولدمورت را تاسیس کند و دنبال دستور ساخت هورکراکس باشد و در دل خندید. او چنین قصدی نداشت صرفا بیخواب و کلافه بود و به نظرش خواندن کتاب معجون ها که گناه نبود. فیلیچ اندکی تامل کرد و سپس رفت. هری از زیر میز درآمد و گریخت. سریع حرکت میکرد و حواسش به اسم نویل روی نقشه نبود و جلویش را ندید و محکم خورد به سینه ی نویل که درحال خوابگردی بود. بد عنق سر رسید و قهقهه زنان همه ی قلعه را بیدار کرد.ای خروس بی محل. فلیچ و نوریس مثل برق سر رسیدند و مچ جفت شان را گرفتند. به خاطر بیخوابی هری ۳۰ امتیاز از گریفیندور کم شد.
---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/6/30 15:45:53