- میراندا میگفت که دخترش سلنا هفتهی پیش نامهی دعوتش رو گرفته. منم از خجالت نتونستم بگم هنوز نامهی دنیلا نیومده.
دنیلا که در اتاقش کتاب میخواند، به خوبی صدای مادرش را میشنید. مادرش عادت داشت با صدای بلند غر بزند؛ دخترک نمیدانست که او از عمد چنین میکند یا حواسش پرت میشود. هرچه که بود، او نیز به این حرفها عادت کرده بود.
- من میترسم که اصلاً نامه رو نگیره! آخه اگه قرار بود دعوت بشه، تا الان میفرستادنش.
دنیلا به فکر فرو رفت. او بارها با سلنا دیدار کرده بود. مگر او چه ویژگی بهتری داشت؟ دنیلا از او بسیار باهوشتر بود؛ حتی کتابهای مدرسهی برادرش ادوین را نیز از بَر کرده بود. دنیلا لیاقت نامهی هاگوارتز را بیشتر از او داشت.
- یادته ادوین همون روز اول نامه رو گرفته بود؟ حتی نامهی سال جدیدش هم اومده... اونوقت دنیلا...
ادوین... مهم نبود موضوع بحث چه باشد، همیشه دخترک با برادرش مقایسه میشد. ادوین از او زیباتر، با استعدادتر، باهوشتر و مهمتر از همه، نزد همه محبوبتر بود. چه در نزد خانوادهی ماگل مادر و چه در نزد جادوگران سمت پدری، ادوین نوهی مورد علاقه بود.
تلاشهای دنیلا همیشه نادیده گرفته میشد، زیرا او هیچگاه به سطح برادرش نمیرسید...
کتاب را ورق زد. کلمات در مقابل چشمانش میرقصیدند. تمرکز خودش را از دست داده بود. میتوانست چهرهی مادرش را بعد از شنیدن اینکه سلنا نامهاش را گرفته، تصور کند. ناامیدی در نگاه او، دیگر برای دخترک تکراری شده بود. چشمانش را بست. صدای جیغ و دادهای مادر و اخمهای پدرش را بعد از اینکه هیچ نامهای دریافت نکرده بود... در دلش آرزو میکرد که نامه را زودتر دریافت کند. کاش مرلین صدای قلبش را میشنید...
در اتاقش کوبیده شد.
- دنیلا! بیا صبحونه بخور.
کتاب را بست و روی تخت گذاشت. نگاهی به خودش در انعکاس آیینه انداخت. چهرهی رنگ پریده و موهای به هم ریختهاش، در کنار چشمهایی که همانند یک شب بدون نور مهتاب، ظاهرش را دوست داشتنی نشان نمیداد. زیر چشمانش گود رفته و تیره بود و قد کوتاهی داشت. گاهی به دیگران حق میداد که برادرش را بیشتر دوست داشته باشند. چشمان عسلی و موهای خرمایی رنگ موجدارش که در زیر نور آفتاب میدرخشیدند، با قد بلندش ترکیب جذابی را تشکیل داده بود.
از کنار آینه کنار رفت. اتاقش را ترک کرد. بعد از سلام کردن با اعضای خانواده، پشت میز غذاخوری نشست. نگاه سنگین والدینش را احساس میکرد.
- بابا! کی برای خرید لوازم مدرسه میریم دیاگون؟
ادوین نیشخندی بر لب داشت و زیرچشمی به دنیلا خیره شده بود.
- فعلاً صبر میکنیم تا نامهی دنیلا برسه. بعدش برای جفتتون خرید میکنیم...
- البته اگه برسه!
همین حرف ادوین کافی بود تا تکهنانی که در دهان دخترک بود، همانند تکههای شیشه غیرقابل خوردن به نظر برسد. سالها مقایسهی خواهرش با او، باعث شده بود که حتی ادوین نیز احساس کند که از دنیلا برتر است. شاید هم بود... نمیدانست.
- راستی، نامهی هاگوارتز سلنا اومد.
دنیلا میدانست؛ وقتی مادرش جیغزنان آن را برای پدرش تعریف میکرد، شنیده بود. اما قرار نبود که دختر ضعفی نشان دهد.
- واقعاً؟ چقدر جالب. فکر میکردم هاگوارتز، ضریب هوشی شاگرداش رو هم در نظر بگیره.
سپر دفاعی دختر در مقابله با مقایسههای والدینش همین بود. باید سعی میکرد که نشان دهد که دیگران برایش اهمیتی ندارند...
- شایدم زودتر نامه رو فرستادن که مادرش فرصت کافی برای خبر دادن به همه رو داشته باشه... به هر حال همه باید میفهمیدن که دختر یک فشفشهی به درد نخور نیست!
- واقعاً به نظرت اینطوره؟ شاید هم داری بابت گرفتن نامه بهش حسادت میکنی؟
دنیلا مطمئن بود که ادوین مخفیانه از او نفرت دارد. وگرنه این حرفها، چیزی جز خصومت شخصیاش را نشان نمیداد.
اما از طرفی، برادرش حق داشت. دنیلا پنهانی به او حسادت میکرد. درک نمیکرد که چرا او نباید نامه را میگرفت. حسادت او را در خود بلعیده بود!
مادر در طی این بحث، در آشپزخانه مشغول بود. دنیلا از صدای برخورد ظرفها به همدیگر، تشخیص داد که مادرش از گفتگوی آنها، خشمگین شده است. شاید در ذهنش با حسرت به میراندا بابت داشتن دختری مانند سلنا، فکر میکرد. از نظر او، دنیلا خوب بود؛ اما نه به اندازهای که میبایست... و حالا کافی بود بود که نامهی هاگوارتز به دست دخترک نرسد تا مادرش یک دلیل موجه برای سرکوفت زدن به او برای تمام عمرش داشته باشد!
دنیلا تصمیم گرفت بحث را عوض کند.
- راستی طرح بوم نقاشی آخری تموم شد. این یکی از کار قبلی...
- به جای اینکه وقتت رو با همچین کارهایی تلف کنی، بهتره از الان برای شروع سال اول درسیت آماده کنی. یادته که... برادرت توی اولین ماه، شاگرد برتر شده بود.
ادوین درحالی که لیوانش را با آب پر میکرد، زمزمه کرد:
- من پیشخوانی نکرده بودم. ولی تو طبیعتاً تو به این کار نیاز داری...
دنیلا به جز چنگ زدن چنگالش، نتوانست کاری انجام دهد. آرزو داشت هرچه زودتر نامهی هاگوارتز را دریافت کند. سپس برای مدتی طولانی از خانوادهاش فاصله بگیرد. شاید آن زمان فرصتی برای انجام دادن کارهایی که میخواست، پیدا میکرد.
- زودتر صبحونهات رو تموم کن عزیزم! وگرنه دیر به وزارتخونه میرسی...
حرف مادر با صدای تقتقی که از سمت پنجره میآمد، نیمه ماند. نگاه همهی اعضای خانه به پنجره برگشت. جغد قهوهای رنگی، روی شاخهی درخت روبهرو نشسته بود؛ وقتی داولیشها به او خیره شدند، تکانی به خود داد و به آسمان پرید. اما طولی نکشید که نگاه دنیلا به نامهای که پشت نردهی پنجره قرار گرفته بود، دوخته شد.
- مامان! اون نامه چیه؟
مادر پنجره را باز کرد و به سختی نامه را از میان نردهها بیرون کشید. سپس برای لحظهای به آن زل زد.
- نامهی دعوتت به هاگوارتزه دنیلا!
دنیلا با خوشحالی از جایش بلند شد. اما مادرش در کور کردن ذوق او استاد بود.
- بالاخره... دیگه نیاز نیست نگران باشم که نکنه دخترم فشفشهست!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



















از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین