جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

237 کاربر(ها) آنلاین هستند (159 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
233 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 14:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گابریل زمانی که نامه‌ی دعوت به تحصیل در هاگوارتز را دریافت کرده بود به خوبی به یاد داشت. جامعه‌ی جادویی بریتانیا توسط لرد ولدمورت و مرگخوارانش تسخیر شده بود و از آن‌جایی که خواهرش فلور، قصد ازدواج با بیل ویزلی را داشت که در جبهه‌ی مخالف لرد می‌جنگید، آن‌ها در بی‌امنی به سر می‌بردند و به زندگی مخفیانه رو آورده بودند.

گابریل پیش از این به آموزش در آکادمی جادویی بوباتون دعوت شده بود. چیز عجیبی نبود، جدای از این که تمام جادوگران فرانسوی که در فرانسه زندگی می‌کردند به تحصیل در این آکادمی مشغول می‌شدند، خانواده‌اش نیز در آن‌جا تحصیل کرده بودند و خواهرش نیز به خاطر این که نماینده بوباتون در مسابقات جام آتش بود، گل سرسبد این مدرسه بود. پس دور از ذهن نبود که گابریل نیز به این آکادمی فراخوانده شود و تحصیلات جادویی‌اش را در آن‌جا دریافت کند.

اما دعوت به هاگوارتز؟

حتی نمی‌توان گفت آخرین چیزی بود که هر یک از افراد خانواده‌ی دلاکور ممکن بود به آن فکر کنند، چون حتی در دورترین خیالاتشان نیز چنین تصوری را نکرده بودند. گابریل تنها 11 سال سن داشت و قرار بود بعد از مراسم عروسی همراه خانواده‌اش به فرانسه بازگردد. این تنها فلور 20 ساله بود که با ازدواج با بیل، محل سکونتش به بریتانیا تغییر پیدا می‌کرد.

با این حال به نظر می‌رسید پیش از آن که وزارتخانه به دست لرد ولدمورت سقوط کند، آوای روابط بیل و فلور به گوششان رسیده بود و گابریل را بعنوان ساحره‌ای که می‌تواند اگر بخواهد در هاگوارتز تحصیل کند، در نظر گرفته بودند. برای قلم و کتابی که نام جادوگران آماده به تحصیل حاضر در بریتانیا را در خود ثبت می‌کردند نیز سخت نبود تا گابریل دلاکور را در خاک بریتانیا شناسایی کنند.

آن روزها چون عروسی بیل و فلور نزدیک بود، گابریل همراه خانواده‌اش در پناهگاه که خانه‌ی ویزلی‌ها بود اقامت داشت. یک روز صبح که هر دو خانواده به همراه هرمیون گرنجر و هری پاتر برای خوردن صبحانه در آشپزخانه دور هم جمع شده بودند، جغدی قهوه‌ای رنگ راه خود را از طریق پنجره به داخل آشپزخانه پیدا می‌کند. با دیدن جغد، مالی ویزلی که به دلیل نبود جا در دور میز کوچک خانواده، ایستاده و در کنار آرتور صبحانه را می‌خورد، برای گرفتن نامه جلو می‌رود که متوجه می‌شود جغد از او عبور کرده و به سمت خانواده‌ی دلاکور حرکت می‌کند. اما جغد حتی فلور، آپولین یا موسیو دلاکور را هدف قرار نمی‌دهد، بلکه به آرامی به سمت گابریلی حرکت می‌کند که با تعجب دو دستش را کنار یکدیگر قرار می‌دهد تا جغد نامه را آنجا رها کند.

نامه دقیقا در سمتی وسط دستان گابریل فرود می‌آید که مهر ارغوانی و آرم هاگوارتز بر روی آن خودنمایی می‌کرد. شاید برای گابریل هنوز سوال بود که علت دریافت این نامه چه بود، اما تمامی دیگر افراد حاضر بر سر میز صبحانه همان لحظه متوجه می‌شوند که این به این معناست که گابریل برای تحصیل در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز فراخوانده شده است.

گابریل صدای نفس خواهرش که از خوش‌حالی در سینه حبس می‌شود را می‌شنود. او از شدت هیجان با هر دو دستش جلوی دهانش را از شدت حیرت گرفته بود. صدای زمزمه‌هایی که از هر سو بلند می‌شود و همه‌شان تنها آوای خوش‌حالی سر می‌دادند، گابریل را بیش از پیش متعجب می‌کند. به نظر نمی‌آمد آپولین و موسیو نیز دلخوری‌ای از این بابت داشته باشند، روابط این دو مدرسه همیشه خوب بود و شاید حضور فلور در بریتانیا و تحصیل گابریل در بریتانیا می‌توانست پیوند دوباره‌ای برای خانواده‌شان باشد که به جای جدا از هم زندگی کردن در دو کشور متفاوت، همگی در انگلیس و در کنار یکدیگر زندگی کنند.

بالاخره گابریل با تشویق سایرین، نامه را باز می‌کند و با خواندن چند جمله‌ی آغازین تازه هیاهوی اطرافیان را درک می‌کند. ناخودآگاه گل از گلش می‌شکفد. او خیلی به خواهرش وابسته بود و فکر بازگشت به فرانسه و دوری از او، بسیار او را ناراحت و نگران کرده بود. اما حالا، اگر او می‌توانست در هاگوارتز تحصیل کند بدین معنا بود که کل خانواده‌اش می‌توانستند به انگلیس نقل مکان کنند! حالا علت واکنش خواهرش را درک می‌کرد، او نیز دوری از گابریل برایش سخت بود و حالا این نامه را فرصتی می‌دید که دیگر گابریل را در کنار خودش از دست ندهد.

تحصیل در هاگوارتز تصمیمی نبود که در همان لحظه و به سرعت بتوان گرفت، اما امید دیگری بود که در آن روزهای تاریک که تنها روشنایی‌اش ازدواج بیل و فلور با یکدیگر بود، می‌توانست دل‌هایشان را بیش از پیش شاداب کند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از سال ها و بعد از خرج کردن میلیون ها گالیون ، بالاخره بنده گودریک گریفیندور ، روونا ریونکلا ، سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف مدرسه هاگوارتز را ساختیم .
پس از آن چند روز جشن گرفتیم و نوشیدنی آتشین خوردیم ، سپس تصمیم گرفتیم شروع به پیدا کردن دانش آموزان برای مدرسه بکنیم ، در ابتدا کار کمی دشوار بود ، جادوگران بسیاری در سراسر بریتانیا پخش شده بودند ، در اینجا سالازار اسلیتیرین و روونا ریونکلا راه حلی برای این موضوع پیدا کردند ، با استفاده از یک جادوی قدیمی تمام اشخاصی که خون جادویی در رگ هاشون بود رو پیدا میکردیم ، اکنون که توانستیم جادوگران را پیدا کنیم باید کار دیگری میکردیم ، مضوعی که سر راه ما بود این بود که بسیاری از جادوگران حتی آن هایی که سن بالایی داشتند به دلیل نداشتن آموزش کافی در اجرای ساده ترین افسون ها نیز به مشکل میخوردند ، پس به همین دلیل تصمیم گرفتیم تعدادی بزرگسال را نیز به هاگوارتز راه بدیم ، بالاخره بنده شروع به نوشتن نامه های دعوت به تمام افراد انتخاب شده کردم ، و یکی یکی تمام نامه ها ارسال شدند ، اما هنگامی که سال تحصیلی شروع شد تعداد افرادی که آمده بودند بسیار کمتر از انتظار بود ؛ بنده دارم راجب به هزاران سال پیش صحبت میکنم ، مردم در آن زمان علاقه چندانی به مدرسه نداشتند ، مشکل دیگر این بود که بسیاری که دانش آموزان سواد خواندن و نوشتن نیز نداشتند و دلیل آن این بود که در هاگوارتز خواندن و نوشتن را یاد نمیدادیم و میبایست خانواده به فرزند خود خواندن و نوشتن یاد بدهد ، اما موضوع اینجا بود که بسیاری از این خانواده ها خودشان خواندن و نوشتن بلد نبودند و در اینجا آن ها باید فرزند خود را به مکتب خونه ی لرد های مشنگ ها میفرستادند ، اما بسیاری از این خاندان ها اصیل زاده بودند و این عمل رو توهین به اصالت خود میپنداشتند و از طرفی دانش آموزانی که مشنگ زاده بودند نیز اکثرا سواد نداشتند زیرا در آن زمان فقط لرد ها ، ثروتمند ها ، و شاهزادگان حق درس خواندن را داشتند و این موضوع در تمام دنیای آن زمان صدق میکرد ، به همین دلیل در ابتدای تاسیس هاگوارتز به مشکلات زیادی برخوردیم .
سپس راه حل ما این شد که چند معلم را استخدام کنیم که در هاگوارتز خواندن و نوشتن تدریس کنند و دانش آموزانی که سواد نداشتند یک ماه زود تر به هاگوارتز میامدند برای تحصیل ، در سال های اول هر سال هزاران نامه را مینوشتم و ارسال میکردم ، اما بسیار از این نامه ها در شومینه ها به آتش کشیده میشدند و دلیل اینکه کسی نبود که بتواند نامه را بخواند ، از همین طریق مشخص میشد کسانی که جواب نامه ها را نمیدادند سواد خواندن و نوشتن ندارند و بنده به خانه های آن ها میامدم که این موضوع را حضوری به آن ها بگویم ، سپس تصمیم دیگری گرفتیم ، هاگوارتز مکان بسیار بزرگی بود و برای همین از تمام جادوگران بریتانیا که سواد خواندن و نوشتن نداشتند ، کوچیک یا بزرگ ، دعوت شد که به مدرسه بیایند و اساتیدی استخدام شدند فقط برای تدریس املا و آموزش خواندن و نوشتن و بالاخره پس از سال ها اکثریت جادوگران با سواد شده بودند ، اکنون که شما به هاگوارتز میروید ، تمام دانش آموزان سال اول بین یازده تا دوازده سال سن دارند ، اما در آن در آن زمان سن دانش آموزان سال اول به هفده سال نیز میرسید ، زیرا بسیاری از این افراد توانایی زیادی در جادو کردن نداشتند ، اما تمام این مشکلات بعد چندین سال رفع شد و هاگوارتز تبدیل به هاگوارتزی شد که شما اکنون میشناسید .
البته که تمام مشکلات حل شد اما یک مشکل همچنان برقرار است آن هم این است که بنده هر سال صد ها و چه بسی هزاران نامه را مینوسیم و امضا میکنم و دونه به دونه میفرستم ، بابا مرد مرد جنگم نه مرد پشت میز .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 05:06
نمایش جزئیات
آنلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



نکته: دوست عزیز! با دیدن این تصویر و خواندن این داستان، اگر بنای بر شیون و زاری دارید، یا برنامه دارید که بعد از داستان بگویید:"وای بچه‌ی طفل معصومو چرا حبسش کردن!" یا "آخه گناه داره!" یا "واا هاگوارتزاااه واا حقوق کودکاااااه واا تعلیمِ جادو،آاااه"، میتوانید این پست را نادیده گذاشته و بگذرید!

وگرنه، حتما بدانید، این ماجراییست که از خواندنش پشیمان نمیشوید!

چرا که خود شخصیت اصلیِ ماجرا، از این واقعه ذره‌ای ناراحت یا دلگیر نیست:)




خب بچه ها، جونم براتون بگه که، اولا منم از اولش به همون پیری و چروکیدگی نبودم و از این تصویر مشخصه که یه زمانی قیافه‌ی دخترکشی داشتم برا خودم...


البته...
حالا که دوباره نگاه کردم همچین هم دخترکش نبودم، ولی شما به روم نیارید، سنی ازم گذشته بالاخره.

ثانیا: بله، منم مثل همه‌ی بچه ها دل تو دلم نبود که برم هاگوارتز؛ حتی طبق همین خاطره که قبلا تعریف کردم، تا جشن تولد ده سالگیم پدر و مادرم میخواستن منو بفرستن هاگوارتز؛ مخصوصا پدرم. پدرم خیلی آدم فهمیده و مطلع و باتجربه‌ای بود.

پس ماجرای این تصویر چیه؟

عرض شود بمحضر با سعادتتون که،
یه هفته مونده به شروع سال تحصیلی، ینی دور و بر همون زمانی که منتظر بودم نامه‌ی هاگوارتز بهم برسه، برای پدر ما یه اتفاق ناگواری افتاد.

ماجرا ازین قرار بود که چند سال پیش، پدرم با تنها رفیق صمیمیِ سی‌-چهل ساله‌اش، یه پیمانِ خونین(مراجعه‌کنید) بست؛ مبنی بر اینکه هر دو تا رفیق، تا پای جان از همدیگه محافظت کنن و هرموقع خطری یکیشون رو تهدید میکرد، اون‌یکی ولو به قیمت جونش، به دفاع از رفیقش بشتابد و ازین حرفای قلمبه سلمبه‌ای که من اونموقع سر درنمیاوردم.
خلاصه، چند سال همه‌چی خوش و خرم بود، تا اینکه اَد یه هفته مونده به بازگشایی هاگوارتز، یه جغدی از طرف رفیقش اومد که: آقا واویلا شده و من در خطرم و ال شده و بل شده و خلاصه من توی رشته کوه‌های آلپ(!) بین یه گله غول زبون نفهم گیر افتادم و باید بیای کمکم. پدرم هم که صرفنظر از اجبارِ پیمان خونین، واقعا آدم باصفایی بود و وفاداری عمیقی به رفیقش داشت. هیچی دیگه، سریع براش نوشت که بذار کارامو ردیف بکنم و به قول جناب‌خان بیام برات:)

توی همین یکی دو روز، نامه‌ی هاگوارتزِ ما هم رسید! و چه وقتی هم پیدا کرد برا رسیدن!
القصه،
ازونجایی که از این سفر بوی خون میومد و پدر ما هم از طرفی نگران خانواده و کسب و کار بود و منم فرزند ارشد بودم، یه فکرای شومی(!) به ذهنش رسید و تصمیمشو گرفت. یکهو ناغافل، حتی قبل از اینکه بتونم نامه رو باز کنم و بخونم، همونطور نامه‌ی مهر و موم شده رو برداشت بدون تا کردن، مرتب و صاف گذاشت توی جیب پالتوش و یه لبخندِ مهربونِ معناداری که میگفت برات یه آشی پختم که بیا و ببین(!) هم تحویل ما داد و اومد روبروی من نشست. شروع کرد قشنگ و مفصل، طوری که یه بچه‌ی ۱۱ ساله بفهمه، بهم توضیح داد که سفرش سفر خطرناکیه و شاید برنگرده و در غیابش باید یکی بالاسرِ خانواده و کسب‌وکار چوبدستی‌سازی باشه و منم که خیلی یهویی پسر بزرگی شدم(!) و مسئولیت مادر و دو تا خواهر کوچیکتر، در نبودِ پدر روی دوشِ منه. پس بنظر میرسید تصمیم درست این باشه که من مدرسه رو فعلا بیخیال بشم. بمونم به خانواده برسم و کسب‌وکار رو به کمک کتابچه‌هایی که پدرم خودش اسرار چوبدستی‌سازی رو توشون نوشته بود، یاد بگیرم. از اونطرف هم مادرم که یک سال بود داشت یه چیزایی از جادو و تاریخ و دفاع در برابر جادوی سیاه و کار با چوبدستی یادم میداد(قبلا قولشو داده بود)، وقتی وضعیت رو اینطوری دید، پذیرفت که دیگه بطور رسمی خودش همه‌ی درسای هاگوارتز رو کم کم توی خونه، شبانه بهم یاد بده. آخه خدابیامرز مادرم درست مثل پروفسور گرابلی‌پلنک، یه زمانی معلمِ پاره‌وقت هاگوارتز بود.

خلاصه که هم مادرم شد معلمِ من، هم من شدم مدیر فروشگاه. هم خدا هم خرما شد دیگه!
اینطوری شد که هم تحصیلاتمونو غیرحضوری ادامه دادیم و بعد ها که بزرگتر شدم، با وساطت دامبلدور کنارِ بچه های ۱۱ ساله رفتم کلاهِ گروه‌بندی رو گذاشتم روی سرم و زیر یک‌ثانیه به ریونکلاو فرستاده‌شدم. اما چون درسای هفت سال رو کامل خونده بودم، باز به کمکِ دامبلدور(خیلی انسان شریفی بود) ترتیبی دادن که فقط آزمون‌هارو دادم و راحت مدرک فارغ التحصیلی هاگوارتز رو با نمره عالی گرفتم.
از طرفی هم کسب‌وکار خانوادگی‌مونو ادامه دادم و نذاشتم اسم خاندان الیواندر از عرصه‌ی چوبدستی‌سازی پاک بشه.

مرحوم پدرم هم همونطور که پیش‌بینی میکرد و می‌کردیم، توی همون تلاش برای نجات جون رفیقش، به سختی زخمی شد. طبق چیزی که شنیدیم، رفیقشو از وسط غول های کوه آلپ به زحمت نجات داد، و خودشونو به یه روستای دور افتاده رسوندن؛ ولی در کمال حسرت، یه نفر اونجا نبود که بلد باشه چطوری با ورد، خونریزی پدرمو بند بیاره. یا معجونِ شفابخشی چیزی بهش بده. و پدر ما، بنا بر روایاتِ تاریخی، توی روستایی در دامنه کوه آلپ، عمرشو داد به شما.
اونم انسان پاک و بی‌ریایی بود. هرچی اخلاق خوب و انسانی دارم، یا به پدرم برمیگرده یا به مادرم.
.
.
.
.
ای دل غافل...پیچ دهنم شل شده و عینهو رادیوی شکسته دارم حرف میزنم که!
شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید جوونا؛ آدم پیر که میشه، دنبال هم‌صحبت میگرده. دیگه تنها چیزی‌ام که ماها داریم کلی قصه و ماجرای خوب‌وبده دیگه.

خب؛ اینم از قصه‌ی روزی که نامه‌ی ورود به هاگوارتزو نگرفتم:)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 01:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بالاخره روزی که انتظارش را می‌کشید فرا رسیده بود. روزی که جغد سفید رنگ خاندان ریونکلاو، نامه‌ای با مهر هاگوارتز را درست وسط تالار بزرگ عمارت رها می‌کند. سورپرایز بزرگی نبود. هلنا دختر روونا ریونکلاوی بود که خودش موسس هاگوارتز بود. او از دوران کودکی نشانه‌های قدرت‌های جادویی‌اش را بروز داده بود و شکی در جادوگر بودنش نبود. فقط مسئله‌ی زمان بود که چه زمانی نامه به دستش می‌رسد.

با این حال هرچقدر هم که از چیزی مطمئن باشی، وقتی مسئله‌ی بزرگ و مهمی باشد، همچنان بدست آوردنش دلخوشی زیادی برایت به ارمغان می‌آورد. این همان احساسی بود که هلنای یازده ساله از دریافت نامه‌اش داشت. با خوش‌حالی آن را بالا می‌گیرد و رو به مادرش فریاد می‌زند:
- مامان مامان! نامه‌م رسید!

لبخندی بر لب روونا می‌نشیند و بوسه‌ای بر پیشانی دخترش می‌زند. هلنا که همیشه به دنبال تایید مادرش بود، دست از خیره شدن به او برنمی‌دارد. او همیشه احساس می‌کرد مادرش به توانایی‌هایش باور ندارد، چرا که او هیچ‌وقت به اندازه‌ی روونا باهوش نبود. امیدوار بود با دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز، برای اولین‌بار این حس تردیدی که از طرف مادرش احساس می‌کرد از بین برود. اما این‌گونه نبود...

هلنا به وضوح متوجه نگرانی‌ای که در میان نگاه خوش‌حال مادرش موج می‌زد می‌شود. روونا خیلی در تلاش بود تا این احساسش را پنهان کند، اما هیچ‌وقت موفق به مهار آن نشده بود و هلنا همیشه متوجهش شده بود. برای هرکس که از دور به قضیه نگاه کند، دختر روونا ریونکلاو بودن افتخار بود و او باید یکی از خوشبخت‌ترین ساحره‌های دنیای جادویی می‌بود. اما وقتی دختر چنین جادوگر مشهوری باشی که به هوش و خردش معروف است، ناخودآگاه با انتظاراتی پا به جهان می‌گذاری که برآورده نکردنش می‌تواند تو را ناامید کند و در هم بشکند.

شاید هلنا به اندازه‌ی مادرش باهوش نبود، اما روونا از کجا می‌دانست که قرار نبود از باقی هم سن‌وسال‌هایش بهتر باشد؟ چرا همیشه به او شک داشت؟

هلنا سال‌های سال با این احساس که مایه‌ی ننگ مادرش است زندگی کرده بود. مادرش هرگز رفتاری از خودش نشان نداده بود که به طور مستقیم این احساس به هلنا منتقل شود، روونا واقعا مادری مهربان و دلسوز بود. اما هلنا همیشه حسش می‌کرد. تردیدی که در تار و پود احساسات مادرش تنیده بود، هیچ‌گاه از چشمانش دور نمانده بود.

تنها هزار سال بعد بود که بالاخره هلنا متوجه می‌شود تمام مدت اشتباه می‌کرده است. نگرانی روونا هرگز از شک داشتن به توانایی‌های دخترش نبود، بلکه به این علت بود که پدر هلنا کسی نبود به جز سالازار اسلیترین. همان‌قدر که روونا مادر هلنا بود، سالازار نیز پدرش بود. روونا همیشه نگران بود آن‌چه هلنا از پدرش به ارث برده است بیش از خودش باشد. چه می‌شد اگر در زمانی که کلاه گروهبندی را بر سر گذاشته است، کلاه تردید کند و در نهایت گروه اسلیترین را برای دختر روونا ریونکلاو برگزیند؟

همین کافی بود تا کل دنیا این حقیقت که سالازار اسلیترین پدر دخترش است را بفهمند، چیزی که همیشه تلاش برای پنهان‌سازی‌اش کرده بود. شما هم اگر چنین راز بزرگی را نه‌تنها از کل دنیا، بلکه از بهترین دوستانت یعنی گودریک و هلگا پنهان کرده بودید، یا بدتر از آن از خود سالازار، نمی‌توانستید نگرانی‌ای که در وجودتان ریشه دوانده است را هرس کنید.

تنها بعد از گروهبندی هلنا و فریاد نام ریونکلاو است که خیال روونا بالاخره راحت می‌شود. رهایی از ترسی که همیشه همراهش بود و ناخودآگاه آن را به شیوه‌ی دیگری به دخترش انتقال داده بود. دختری که تا زنده بود احساس می‌کرد لیاقت دختر روونا ریونکلاو بودن را ندارد، غافل از آن‌که روونا او را بیشتر از هرچیزی در این دنیا دوست دارد و تنها نگرانی‌اش از پدر پنهان‌شده‌اش است و نه چیز دیگر.

باقی روز دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز برایش معمولی بود. هر دوی هلنا و روونا دارای دو احساس متناقض بودند. هر دو شاد بودند، یکی برای اثبات ساحره بودنش و دیگری بابت دیدن خوش‌حالی دخترش. و همزمان هر دو نگرانی‌ای داشتند که با تمام وجود تلاش می‌کردند پشت خنده‌های حاصل از شادیشان پنهان کنند. یکی بابت این که نکند مادرش را ناامید کند و دیگری بابت این که نکند کلاه گروه اسلیترین را برای او برگزیند.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بسیار از دانش آموزان لحظه دریافت نامه های هاگوارتز را لحظه بسیار شیرینی میدانند ، من نیز از دیدن خوشحالی دانش آموزان سال اول هنگامی که برای اولین بار به مدرسه آمده اند لذت میبرم ، اما وظیفه من نوشتن و امضا کردن صد ها نامه هست که بسیار کار خسته کننده ای است .
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:07
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین

راستش قبل از اینکه نامه هاگوارتز به دستم برسه، اسم این مدرسه برام کاملاً ناآشنا نبود. از بچگی بارها اسم هاگوارتز رو شنیده بودم. توی قصر ما کتاب‌ها و نوشته‌های قدیمی زیادی بود و بعضی وقت‌ها هم جادوگرهایی که به دیدن پدرم می‌اومدن، از هاگوارتز و سال‌هایی که اونجا گذرونده بودن حرف می‌زدن. من هم از همون موقع، کم‌کم یه تصویر نصفه‌نیمه ازش توی ذهنم ساخته بودم؛ یه قلعه‌ی بزرگ و قدیمی، جایی دور از این کوه‌ها، پر از راهروهای اسرارآمیز، اتاق‌های عجیب و جادوگرهایی که هرکدوم داستان خودشون رو داشتن.

البته هیچ‌وقت نمی‌دونستم واقعاً قرار هست خودم اونجا برم یا نه. بیشتر شبیه یکی از اون چیزهایی بود که درباره‌شون کنجکاوی می‌کنی ولی فکر نمی‌کنی یه روز بخشی از زندگی خودت بشن. حتی گاهی از پدرم درباره‌ی هاگوارتز سؤال می‌کردم، ولی جواب‌هاش معمولاً کوتاه بود و بیشتر باعث می‌شد سؤال‌های بیشتری برام ایجاد بشه.

تا اینکه یک روز، بالاخره خود هاگوارتز سراغ من اومد.

اون روز از صبح مثل همیشه توی قصر بودم. هوا سرد بود و مه روی کوه‌ها نشسته بود. بعد از صبحانه رفتم توی تالار اصلی و مشغول خوندن کتاب شدم. همه‌چیز کاملاً عادی بود تا اینکه صدای بال زدن جغدی از سمت پنجره‌ها بلند شد.

سرم رو که بلند کردم، دیدم جغد مستقیم داره به طرف من میاد. نامه‌ای رو جلوی پام انداخت و چند لحظه همون‌جا موند. اول حتی فکر کردم شاید نامه برای پدرمه، اما وقتی پاکت رو برداشتم و اسم خودم رو روش دیدم، یه لحظه خشکم زد.

مُهر هاگوارتز روی پاکت بود. یادمه چند ثانیه فقط بهش نگاه می‌کردم. همون قلعه‌ای که سال‌ها فقط درباره‌ش شنیده بودم، حالا اسم من روی نامه‌ای داشت که از طرف خودش فرستاده شده بود.

پدرم وقتی متوجه شد نامه چیه، لبخند زد. از نگاهش کاملاً می‌شد فهمید چقدر خوشحاله و چقدر به من افتخار می‌کنه. من هم بالاخره نامه رو باز کردم، ولی راستش اون لحظه بیشتر از اینکه بتونم خوشحالی کنم، پر از سؤال بودم.

تمام چیزهایی که تا اون روز فقط توی ذهنم ساخته بودم، قرار بود واقعی بشن و فکر کنم عجیب‌ترین قسمت ماجرا همین بود؛ هاگوارتز دیگه فقط یه اسم توی کتاب‌ها و خاطرات بقیه نبود. از اون روز، قرار بود تبدیل بشه به بخشی از خاطرات خودم. 

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 16:42
نمایش جزئیات
آنلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سلام،اومدم داستان روزی که نامه هاگوارتز اومد رو براتون تعریف کنم.
یه روزی از روزای اخر تابستان پشت میزم نشسته بودم،وبه نامه های قبلی ام از مدرسه های جادویی دیگه نگاه میکردم،با خودم میگفتم:« ای بابا ، من دوست دارم برم هاگوارتز نه دورمسترانگ و...»
ناگهان جغد قشنگم سپید از پنجره وارد قصر شد و نامه ای را روی میزم انداخت، کمی نگاه کردم و سریع فهمیدم نامه هاگوارتز هست. خیلی خوشحال شدم و پدر و مادرم رو صدا زدم بیان ، بعدش به آنتونی (داداشم) گفتم ازمون عکس بگیره،پدر و مادرم خیلی خوشحال شدن و گفتن فردا میریم خرید مدرسه ات رو انجام بدیم.
منم خوشحال و شاد و خندان شروع به نوشتن جواب نامه کردم!

نکته: (درباره اینکه چرا همه جا تم ریونکلاویی داره باید بگم پدر و مادرم ریونکلاویی بودن و اونا هم در بچگی از آلمان میرفتن هاگوارتس برای درس خوندن ، تا اینکه تصمیم گرفتیم همه مون بریم انگلیس و حالا هم در آلمان خونه داریم هم انگلیس.
الان هم از آلمان با شما حرف میزنم.)
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

اول فراموش نکنین ارسال هر پست در این تاپیک برای شما 10 گالیون به همراه میاره. دوم بذارین با طرز کار این تاپیکِ تک‌پستی آشنا بشیم تا در قدم سوم، سوژه تاپیک معرفی بشه.

طرز کار تاپیک:
شما در ابتدای پستتون در این تاپیک، یک عکس یا موسیقی قرار می‌دین و در ادامه داستانی می‌نویسین که متناسب با اون تصویر یا عکس باشه.

سوژه:
هر پاترهدی حداقل یک‌زمانی رویای دریافت نامه دعوت به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رو داشته. حالا شما این فرصت رو دارین تا لحظه‌ی دریافت این نامه برای شخصیت انتخابیتون رو شرح بدین. کجا بودین؟ در حال چه کاری بودین؟ نامه رو چطور دریافت کردین؟ چه احساساتی در اون لحظه بهتون دست داد؟ واکنش اطرافیان چی بود؟ و هر چیز دیگه‌ای که از اون لحظه بخواین رو می‌تونین برای ما تعریف کنین.

شما می‌تونین تصویر ابتدای پستتون رو همون عکسی که برای شبکه اجتماعی جادوگرام استفاده کردین بذارین، یا می‌تونین هر تصویر یا آهنگی رو انتخاب کنین که بیانگر موقعیتیه که داستانش رو نوشتین.

بعنوان مثال می‌تونین عکس یه غنچه که در حال باز شدن هست رو بذارین، به معنای نقطه عطفی که با اثبات جادوگر بودنتون می‌تونین به شکوفایی برسین. تصویر شخصی با خنده‌های شیطانی که می‌تونه نمایانگر هموار شدن راه شما برای قدم در راه تاریکی باشه (برای شخصی مثل تام ریدل)، یا موسیقی‌ای که پخش شدنش در پس‌زمینه، با داستانتون هم‌خوانی داشته باشه.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 20:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ما همه رو قضاوت می‌کنیم! چون این کاریه که از دستمون برمیاد! ما حتی پنگوئن ها رو بخاطر بال های بی مصرفشون، و مار ها رو بخاطر پا های نداشته‌شون سلاخی می‌کنیم. یه فنجون قهوه‌ی داغ توی دستمون می‌گیریم، کتاب هایی که حتی یه جمله هم ازشون نمی‌فهمیم رو توی جلوی چشمامون نگه می‌داریم و یه پامونم رو اونیکی پامون می‌ندازیم که راحت تر باشیم.

و البته نباید فراموش کرد که همزمان با همه‌ی این کارها، دهنمون رو باز می‌کنیم و شروع به حرف زدن می‌کنیم. اولش با محکوم کردنِ همون پنگوئن های سفید پوستِ بی مصرف شروع می‌کنیم! و بعد از مار و سوسک و همه‌ی موجوداتِ بی عرضه‌ای که توی دنیا وجود دارن می‌گذریم و کم کم به آدمیزاد می‌رسیم. بله، حالا دیگه وقتشه که هشتاد میلیارد و خورده‌ای موجودِ عجیبِ دو پایِ تنبل رو قضاوت کنیم که تنها کارِ مفیدشون کاری نکردنه!

بهشون نگاه کن، اونیکی که بینی زشتی داره. چرا به فکر عمل های زیبایی نمیفته؟ اونم که کچله! مگه عصرِ قاجاره که موهاشو کاشت نکرده!؟ اینو نگاه کن، این از همه بدتره! چون از همه عجیب تره. چی عجیبش می‌کنه؟ خب... همه چیزش. آخه اون اصلا شبیه ما نیست! هرچیم که شبیه ما نباشه، مطمئن باش که زشته. موهاش که از بدو تولد سفیده، چی بهش میگن؟ یه بیماری عجیب غریب داره. واسه زن جماعت عیبه که بخوان انقدر زشت باشن!! اونا باید از ملاکِ زیبایی پیروی کنن. واقعا که!

البته اشتباه متوجه نشین! درسته که ما همه چیز رو قضاوت می‌کنیم، اما استاندارد های زیبایی رو هیچوقت نباید قضاوت کرد... اونا که چیزی برای قضاوت کردن ندارن! همشون حقیقتِ محضن. معلومه که زن ها باید وزنشونو پایینِ پنجاه نگه دارن. معلومه که باید پلک های بلند و لب های برجسته داشته باشن. پاهاشون باید صافِ صاف و لاغرِ تو پُر باشه. کمرشون باید باریک باشه، شکم که براشون ممنوعه. جوش و کک و مک هم گناهِ کبیره‌ست. باید لباسای خوب و قشنگ بپوشن، باید پوستشونو سفید نگه دارن. اگرم پوستشون مادرزادی سفید نیست، پس باید برن بمیرن. ترجیحا موهاشونم باید رنگ کنن.

این اصولِ زندگی درسته. و معلومه که اسمش زندگی کردنه! پس که چی؟ نکنه می‌خواستی زمانت رو برای اهدافِ مسخره‌ی خودت صرف کنی؟ مسخره‌ست! زمانت، خودت، شخصیتت و جسمت برای ماست! و ماییم که براش تصمیم میگیریم.

خلاصه که... خواننده های عزیزِ من، این وجهه‌ی واقعی افکار مردمه. این چیزیه که شما تمامِ عمرتون باورش کردین و بخاطرش از سلامتی، پول، اهداف و روانتون گذشتین. پس چشماتون رو باز کنید و این بار با آگاهی محض انتخابش کنین. با دونستنِ اینکه حرف ها و باور های مردم ساخته شدن تا زندگیتون رو ازتون بگیرن، دوباره انتخابش کنین. اینکارو می‌کنین؟ یا به همون اصطلاحِ همیشگی " مغزِ خر که نخوردین! "
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


افسانه‌ سیزیف


نقل قول:
در اساطیر یونان سیزیف بخاطر گناهانش محکوم شد تا تخته سنگی را تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.



— یه ذره دیگه... فقط یه ذره دیگه...

سیزیف نفس‌نفس می‌زد و قطرات عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. تقریباً در یک‌قدمی قله بود. اگر موفق می‌شد... اگر می‌توانست بالاخره سنگ را به نوک قله برساند... آن‌وقت همه‌چیز به پایان می‌رسید. از شر گرمای کشندهٔ اطرافش، از شر آن تخته‌سنگ لعنتی که بیشتر عمرش آن را به دوش کشیده بود، از آن کوهستان نفرین‌شده، از خارهایی که در پاهایش فرومی‌رفتند، از شر همه‌شان خلاص می‌شد؛ همه را پشت سر می‌گذاشت. از همین حالا می‌توانست لحظه‌ای را که سنگ را بالاخره به قله می‌رساند تصور کند: فریاد رهایی‌اش، نفسی که پس از مدت‌ها زیر این شکنجهٔ بی‌پایان بودن از سر آسودگی بیرون می‌داد، نسیم پیروزی‌ای که حس می‌کرد، شعف و غرور ایستادن بر فراز قله و طعم لذت‌بخش آزادی که در دهانش جاری می‌شد...

دیگر واقعاً چیزی نمانده بود. سیزیف نمی‌دانست مغزش او را گول می‌زند یا این‌بار واقعاً از دفعات قبل بیشتر بالا آمده بود. تخته‌سنگ ذره‌ذره بالا می‌رفت و امید او نیز همین‌طور. شاید واقعاً داشت موفق می‌شد. شاید بالاخره عذابش به پایان می‌رسید؛ عذاب هر روز و هر شبش، درد جان‌گداز بی‌فرجام‌بودن رنج‌هایش، حسِ تمام‌عمر دویدن و به هیچ‌جا نرسیدن، پوچی و بیهودگی‌ای که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و ریه‌هایش را از سرب ناتوانی انباشته بود، ناامیدی‌ای که توان نفس‌کشیدن آسان را از او گرفته بود. شاید این واقعاً پایان بود. شاید موعد آزادی‌اش فرا رسیده بود. شاید بالاخره می‌توانست به جای زنده‌ماندن، "زندگی" کند. چشمانش با اراده برق می‌زد. احساس می‌کرد نیروی قدرتمندی در خونش می‌دوید و به ماهیچه‌هایش می‌رسید و او را به پیش می‌راند. نفس‌هایش تندتر شده بود. ضربان قلبش شتاب گرفته بود. رویای رهایی در سرش حالا دست‌یافتنی به نظر می‌رسید. مهٔ سنگین اندوه جان‌فرسای هرروزه‌اش داشت محو می‌شد. قدم دیگری به جلو برداشت، این‌بار محکم‌تر و مطمئن‌تر از قبل. شاید بالاخره لحظهٔ شیرین پایانِ رنج‌هایش فرا رسیده بود. شور رهایی در رگ‌هایش موج می‌زد.

سنگ با لغزشی نرم به پایین غلتید.

برای یک لحظه، ذهن سیزیف خالی شد. پر از هیچ. سرشار از پوچی. چشمانش بی‌اختیار مسیر سنگ را تا پایینِ کوه دنبال کرد. سنگ با سرعت، مسیری را که او ساعت‌ها طی کرده بود، در یک چشم‌برهم‌زدن پایین رفت و از دید خارج شد. سیزیف پلک زد. احساس می‌کرد اعضای بدنش با هم همکاری نمی‌کنند. گوش‌هایش نمی‌شنید. مغزش کار نمی‌کرد. بدنش را حس نمی‌کرد. اطرافش را نمی‌دید. سنگ به پایین افتاده بود. دوباره.

قطره‌عرقی از گردنش پایین چکید و تا کمرش سرخورد.
— افتاد.

نسیم گرمی همراه با گردوغبار به صورتش برخورد کرد و خاک را در چشمانش ریخت.
— دوباره.

مکث کرد. ذهنش داشت دوباره کار می‌کرد، یا بهتر بود بگوید منفجر می‌شد. سرتاپایش غرق در خستگی بود.
— مهم نیست چقدر تلاش کنم. اوضاع همیشه همین‌طور باقی می‌مونه، مگه نه؟

دفعات بی‌شمار تلاش‌های قبلی‌اش در سرش رژه می‌رفت.
— این‌دفعه هم مثل دفعه‌های قبل، امروز هم مثل دیروز، امسال هم مثل پارسال. نه تموم می‌شه و نه فرقی می‌کنه. اسمش روشه: عذاب بی‌پایان.

شاید به نظر می‌رسید که پس از بارها و بارها باختن، سال‌های طولانی شکست، باید سیزیف را نسبت به سرنوشتش بی‌حس کرده باشد. اما این‌طور نبود. هر بار کمی خسته‌تر می‌شد، هر بار سنگ کمی سنگین‌تر می‌شد، هر بار راه طولانی‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید، هر بار کوهستان ناهموارتر می‌شد، هر بار مسیر پیچ‌درپیچ‌تر و سخت‌تر از قبل می‌شد. اما یک چیز ثابت بود: سنگ همیشه به پایین می‌غلتید. بدون استثنا.

و سیزیف، در راه پایین‌آمدن، به روزهایش فکر می‌کرد. به امروز، به دیروز، به فردا. به واقعیت تلخ سرنوشتی که تا ابد برایش رقم خورده بود و می‌دانست که هیچ‌کدام از روزهایش با هم تفاوتی ندارند.

قدم‌هایش را سبک‌تر برداشت. فردا هم متفاوت با امروز نبود.

افسانه‌ها همیشه ریشه در حقیقت دارند.
ویرایش شده توسط درک ثورن در 1404/6/23 19:00:18

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.