جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

62 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
58 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از سال ها و بعد از خرج کردن میلیون ها گالیون ، بالاخره بنده گودریک گریفیندور ، روونا ریونکلا ، سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف مدرسه هاگوارتز را ساختیم .
پس از آن چند روز جشن گرفتیم و نوشیدنی آتشین خوردیم ، سپس تصمیم گرفتیم شروع به پیدا کردن دانش آموزان برای مدرسه بکنیم ، در ابتدا کار کمی دشوار بود ، جادوگران بسیاری در سراسر بریتانیا پخش شده بودند ، در اینجا سالازار اسلیتیرین و روونا ریونکلا راه حلی برای این موضوع پیدا کردند ، با استفاده از یک جادوی قدیمی تمام اشخاصی که خون جادویی در رگ هاشون بود رو پیدا میکردیم ، اکنون که توانستیم جادوگران را پیدا کنیم باید کار دیگری میکردیم ، مضوعی که سر راه ما بود این بود که بسیاری از جادوگران حتی آن هایی که سن بالایی داشتند به دلیل نداشتن آموزش کافی در اجرای ساده ترین افسون ها نیز به مشکل میخوردند ، پس به همین دلیل تصمیم گرفتیم تعدادی بزرگسال را نیز به هاگوارتز راه بدیم ، بالاخره بنده شروع به نوشتن نامه های دعوت به تمام افراد انتخاب شده کردم ، و یکی یکی تمام نامه ها ارسال شدند ، اما هنگامی که سال تحصیلی شروع شد تعداد افرادی که آمده بودند بسیار کمتر از انتظار بود ؛ بنده دارم راجب به هزاران سال پیش صحبت میکنم ، مردم در آن زمان علاقه چندانی به مدرسه نداشتند ، مشکل دیگر این بود که بسیاری که دانش آموزان سواد خواندن و نوشتن نیز نداشتند و دلیل آن این بود که در هاگوارتز خواندن و نوشتن را یاد نمیدادیم و میبایست خانواده به فرزند خود خواندن و نوشتن یاد بدهد ، اما موضوع اینجا بود که بسیاری از این خانواده ها خودشان خواندن و نوشتن بلد نبودند و در اینجا آن ها باید فرزند خود را به مکتب خونه ی لرد های مشنگ ها میفرستادند ، اما بسیاری از این خاندان ها اصیل زاده بودند و این عمل رو توهین به اصالت خود میپنداشتند و از طرفی دانش آموزانی که مشنگ زاده بودند نیز اکثرا سواد نداشتند زیرا در آن زمان فقط لرد ها ، ثروتمند ها ، و شاهزادگان حق درس خواندن را داشتند و این موضوع در تمام دنیای آن زمان صدق میکرد ، به همین دلیل در ابتدای تاسیس هاگوارتز به مشکلات زیادی برخوردیم .
سپس راه حل ما این شد که چند معلم را استخدام کنیم که در هاگوارتز خواندن و نوشتن تدریس کنند و دانش آموزانی که سواد نداشتند یک ماه زود تر به هاگوارتز میامدند برای تحصیل ، در سال های اول هر سال هزاران نامه را مینوشتم و ارسال میکردم ، اما بسیار از این نامه ها در شومینه ها به آتش کشیده میشدند و دلیل اینکه کسی نبود که بتواند نامه را بخواند ، از همین طریق مشخص میشد کسانی که جواب نامه ها را نمیدادند سواد خواندن و نوشتن ندارند و بنده به خانه های آن ها میامدم که این موضوع را حضوری به آن ها بگویم ، سپس تصمیم دیگری گرفتیم ، هاگوارتز مکان بسیار بزرگی بود و برای همین از تمام جادوگران بریتانیا که سواد خواندن و نوشتن نداشتند ، کوچیک یا بزرگ ، دعوت شد که به مدرسه بیایند و اساتیدی استخدام شدند فقط برای تدریس املا و آموزش خواندن و نوشتن و بالاخره پس از سال ها اکثریت جادوگران با سواد شده بودند ، اکنون که شما به هاگوارتز میروید ، تمام دانش آموزان سال اول بین یازده تا دوازده سال سن دارند ، اما در آن در آن زمان سن دانش آموزان سال اول به هفده سال نیز میرسید ، زیرا بسیاری از این افراد توانایی زیادی در جادو کردن نداشتند ، اما تمام این مشکلات بعد چندین سال رفع شد و هاگوارتز تبدیل به هاگوارتزی شد که شما اکنون میشناسید .
البته که تمام مشکلات حل شد اما یک مشکل همچنان برقرار است آن هم این است که بنده هر سال صد ها و چه بسی هزاران نامه را مینوسیم و امضا میکنم و دونه به دونه میفرستم ، بابا مرد مرد جنگم نه مرد پشت میز .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 05:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



نکته: دوست عزیز! با دیدن این تصویر و خواندن این داستان، اگر بنای بر شیون و زاری دارید، یا برنامه دارید که بعد از داستان بگویید:"وای بچه‌ی طفل معصومو چرا حبسش کردن!" یا "آخه گناه داره!" یا "واا هاگوارتزاااه واا حقوق کودکاااااه واا تعلیمِ جادو،آاااه"، میتوانید این پست را نادیده گذاشته و بگذرید!

وگرنه، حتما بدانید، این ماجراییست که از خواندنش پشیمان نمیشوید!

چرا که خود شخصیت اصلیِ ماجرا، از این واقعه ذره‌ای ناراحت یا دلگیر نیست:)




خب بچه ها، جونم براتون بگه که، اولا منم از اولش به همون پیری و چروکیدگی نبودم و از این تصویر مشخصه که یه زمانی قیافه‌ی دخترکشی داشتم برا خودم...


البته...
حالا که دوباره نگاه کردم همچین هم دخترکش نبودم، ولی شما به روم نیارید، سنی ازم گذشته بالاخره.

ثانیا: بله، منم مثل همه‌ی بچه ها دل تو دلم نبود که برم هاگوارتز؛ حتی طبق همین خاطره که قبلا تعریف کردم، تا جشن تولد ده سالگیم پدر و مادرم میخواستن منو بفرستن هاگوارتز؛ مخصوصا پدرم. پدرم خیلی آدم فهمیده و مطلع و باتجربه‌ای بود.

پس ماجرای این تصویر چیه؟

عرض شود بمحضر با سعادتتون که،
یه هفته مونده به شروع سال تحصیلی، ینی دور و بر همون زمانی که منتظر بودم نامه‌ی هاگوارتز بهم برسه، برای پدر ما یه اتفاق ناگواری افتاد.

ماجرا ازین قرار بود که چند سال پیش، پدرم با تنها رفیق صمیمیِ سی‌-چهل ساله‌اش، یه پیمانِ خونین(مراجعه‌کنید) بست؛ مبنی بر اینکه هر دو تا رفیق، تا پای جان از همدیگه محافظت کنن و هرموقع خطری یکیشون رو تهدید میکرد، اون‌یکی ولو به قیمت جونش، به دفاع از رفیقش بشتابد و ازین حرفای قلمبه سلمبه‌ای که من اونموقع سر درنمیاوردم.
خلاصه، چند سال همه‌چی خوش و خرم بود، تا اینکه اَد یه هفته مونده به بازگشایی هاگوارتز، یه جغدی از طرف رفیقش اومد که: آقا واویلا شده و من در خطرم و ال شده و بل شده و خلاصه من توی رشته کوه‌های آلپ(!) بین یه گله غول زبون نفهم گیر افتادم و باید بیای کمکم. پدرم هم که صرفنظر از اجبارِ پیمان خونین، واقعا آدم باصفایی بود و وفاداری عمیقی به رفیقش داشت. هیچی دیگه، سریع براش نوشت که بذار کارامو ردیف بکنم و به قول جناب‌خان بیام برات:)

توی همین یکی دو روز، نامه‌ی هاگوارتزِ ما هم رسید! و چه وقتی هم پیدا کرد برا رسیدن!
القصه،
ازونجایی که از این سفر بوی خون میومد و پدر ما هم از طرفی نگران خانواده و کسب و کار بود و منم فرزند ارشد بودم، یه فکرای شومی(!) به ذهنش رسید و تصمیمشو گرفت. یکهو ناغافل، حتی قبل از اینکه بتونم نامه رو باز کنم و بخونم، همونطور نامه‌ی مهر و موم شده رو برداشت بدون تا کردن، مرتب و صاف گذاشت توی جیب پالتوش و یه لبخندِ مهربونِ معناداری که میگفت برات یه آشی پختم که بیا و ببین(!) هم تحویل ما داد و اومد روبروی من نشست. شروع کرد قشنگ و مفصل، طوری که یه بچه‌ی ۱۱ ساله بفهمه، بهم توضیح داد که سفرش سفر خطرناکیه و شاید برنگرده و در غیابش باید یکی بالاسرِ خانواده و کسب‌وکار چوبدستی‌سازی باشه و منم که خیلی یهویی پسر بزرگی شدم(!) و مسئولیت مادر و دو تا خواهر کوچیکتر، در نبودِ پدر روی دوشِ منه. پس بنظر میرسید تصمیم درست این باشه که من مدرسه رو فعلا بیخیال بشم. بمونم به خانواده برسم و کسب‌وکار رو به کمک کتابچه‌هایی که پدرم خودش اسرار چوبدستی‌سازی رو توشون نوشته بود، یاد بگیرم. از اونطرف هم مادرم که یک سال بود داشت یه چیزایی از جادو و تاریخ و دفاع در برابر جادوی سیاه و کار با چوبدستی یادم میداد(قبلا قولشو داده بود)، وقتی وضعیت رو اینطوری دید، پذیرفت که دیگه بطور رسمی خودش همه‌ی درسای هاگوارتز رو کم کم توی خونه، شبانه بهم یاد بده. آخه خدابیامرز مادرم درست مثل پروفسور گرابلی‌پلنک، یه زمانی معلمِ پاره‌وقت هاگوارتز بود.

خلاصه که هم مادرم شد معلمِ من، هم من شدم مدیر فروشگاه. هم خدا هم خرما شد دیگه!
اینطوری شد که هم تحصیلاتمونو غیرحضوری ادامه دادیم و بعد ها که بزرگتر شدم، با وساطت دامبلدور کنارِ بچه های ۱۱ ساله رفتم کلاهِ گروه‌بندی رو گذاشتم روی سرم و زیر یک‌ثانیه به ریونکلاو فرستاده‌شدم. اما چون درسای هفت سال رو کامل خونده بودم، باز به کمکِ دامبلدور(خیلی انسان شریفی بود) ترتیبی دادن که فقط آزمون‌هارو دادم و راحت مدرک فارغ التحصیلی هاگوارتز رو با نمره عالی گرفتم.
از طرفی هم کسب‌وکار خانوادگی‌مونو ادامه دادم و نذاشتم اسم خاندان الیواندر از عرصه‌ی چوبدستی‌سازی پاک بشه.

مرحوم پدرم هم همونطور که پیش‌بینی میکرد و می‌کردیم، توی همون تلاش برای نجات جون رفیقش، به سختی زخمی شد. طبق چیزی که شنیدیم، رفیقشو از وسط غول های کوه آلپ به زحمت نجات داد، و خودشونو به یه روستای دور افتاده رسوندن؛ ولی در کمال حسرت، یه نفر اونجا نبود که بلد باشه چطوری با ورد، خونریزی پدرمو بند بیاره. یا معجونِ شفابخشی چیزی بهش بده. و پدر ما، بنا بر روایاتِ تاریخی، توی روستایی در دامنه کوه آلپ، عمرشو داد به شما.
اونم انسان پاک و بی‌ریایی بود. هرچی اخلاق خوب و انسانی دارم، یا به پدرم برمیگرده یا به مادرم.
.
.
.
.
ای دل غافل...پیچ دهنم شل شده و عینهو رادیوی شکسته دارم حرف میزنم که!
شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید جوونا؛ آدم پیر که میشه، دنبال هم‌صحبت میگرده. دیگه تنها چیزی‌ام که ماها داریم کلی قصه و ماجرای خوب‌وبده دیگه.

خب؛ اینم از قصه‌ی روزی که نامه‌ی ورود به هاگوارتزو نگرفتم:)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: امروز ساعت 01:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بالاخره روزی که انتظارش را می‌کشید فرا رسیده بود. روزی که جغد سفید رنگ خاندان ریونکلاو، نامه‌ای با مهر هاگوارتز را درست وسط تالار بزرگ عمارت رها می‌کند. سورپرایز بزرگی نبود. هلنا دختر روونا ریونکلاوی بود که خودش موسس هاگوارتز بود. او از دوران کودکی نشانه‌های قدرت‌های جادویی‌اش را بروز داده بود و شکی در جادوگر بودنش نبود. فقط مسئله‌ی زمان بود که چه زمانی نامه به دستش می‌رسد.

با این حال هرچقدر هم که از چیزی مطمئن باشی، وقتی مسئله‌ی بزرگ و مهمی باشد، همچنان بدست آوردنش دلخوشی زیادی برایت به ارمغان می‌آورد. این همان احساسی بود که هلنای یازده ساله از دریافت نامه‌اش داشت. با خوش‌حالی آن را بالا می‌گیرد و رو به مادرش فریاد می‌زند:
- مامان مامان! نامه‌م رسید!

لبخندی بر لب روونا می‌نشیند و بوسه‌ای بر پیشانی دخترش می‌زند. هلنا که همیشه به دنبال تایید مادرش بود، دست از خیره شدن به او برنمی‌دارد. او همیشه احساس می‌کرد مادرش به توانایی‌هایش باور ندارد، چرا که او هیچ‌وقت به اندازه‌ی روونا باهوش نبود. امیدوار بود با دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز، برای اولین‌بار این حس تردیدی که از طرف مادرش احساس می‌کرد از بین برود. اما این‌گونه نبود...

هلنا به وضوح متوجه نگرانی‌ای که در میان نگاه خوش‌حال مادرش موج می‌زد می‌شود. روونا خیلی در تلاش بود تا این احساسش را پنهان کند، اما هیچ‌وقت موفق به مهار آن نشده بود و هلنا همیشه متوجهش شده بود. برای هرکس که از دور به قضیه نگاه کند، دختر روونا ریونکلاو بودن افتخار بود و او باید یکی از خوشبخت‌ترین ساحره‌های دنیای جادویی می‌بود. اما وقتی دختر چنین جادوگر مشهوری باشی که به هوش و خردش معروف است، ناخودآگاه با انتظاراتی پا به جهان می‌گذاری که برآورده نکردنش می‌تواند تو را ناامید کند و در هم بشکند.

شاید هلنا به اندازه‌ی مادرش باهوش نبود، اما روونا از کجا می‌دانست که قرار نبود از باقی هم سن‌وسال‌هایش بهتر باشد؟ چرا همیشه به او شک داشت؟

هلنا سال‌های سال با این احساس که مایه‌ی ننگ مادرش است زندگی کرده بود. مادرش هرگز رفتاری از خودش نشان نداده بود که به طور مستقیم این احساس به هلنا منتقل شود، روونا واقعا مادری مهربان و دلسوز بود. اما هلنا همیشه حسش می‌کرد. تردیدی که در تار و پود احساسات مادرش تنیده بود، هیچ‌گاه از چشمانش دور نمانده بود.

تنها هزار سال بعد بود که بالاخره هلنا متوجه می‌شود تمام مدت اشتباه می‌کرده است. نگرانی روونا هرگز از شک داشتن به توانایی‌های دخترش نبود، بلکه به این علت بود که پدر هلنا کسی نبود به جز سالازار اسلیترین. همان‌قدر که روونا مادر هلنا بود، سالازار نیز پدرش بود. روونا همیشه نگران بود آن‌چه هلنا از پدرش به ارث برده است بیش از خودش باشد. چه می‌شد اگر در زمانی که کلاه گروهبندی را بر سر گذاشته است، کلاه تردید کند و در نهایت گروه اسلیترین را برای دختر روونا ریونکلاو برگزیند؟

همین کافی بود تا کل دنیا این حقیقت که سالازار اسلیترین پدر دخترش است را بفهمند، چیزی که همیشه تلاش برای پنهان‌سازی‌اش کرده بود. شما هم اگر چنین راز بزرگی را نه‌تنها از کل دنیا، بلکه از بهترین دوستانت یعنی گودریک و هلگا پنهان کرده بودید، یا بدتر از آن از خود سالازار، نمی‌توانستید نگرانی‌ای که در وجودتان ریشه دوانده است را هرس کنید.

تنها بعد از گروهبندی هلنا و فریاد نام ریونکلاو است که خیال روونا بالاخره راحت می‌شود. رهایی از ترسی که همیشه همراهش بود و ناخودآگاه آن را به شیوه‌ی دیگری به دخترش انتقال داده بود. دختری که تا زنده بود احساس می‌کرد لیاقت دختر روونا ریونکلاو بودن را ندارد، غافل از آن‌که روونا او را بیشتر از هرچیزی در این دنیا دوست دارد و تنها نگرانی‌اش از پدر پنهان‌شده‌اش است و نه چیز دیگر.

باقی روز دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز برایش معمولی بود. هر دوی هلنا و روونا دارای دو احساس متناقض بودند. هر دو شاد بودند، یکی برای اثبات ساحره بودنش و دیگری بابت دیدن خوش‌حالی دخترش. و همزمان هر دو نگرانی‌ای داشتند که با تمام وجود تلاش می‌کردند پشت خنده‌های حاصل از شادیشان پنهان کنند. یکی بابت این که نکند مادرش را ناامید کند و دیگری بابت این که نکند کلاه گروه اسلیترین را برای او برگزیند.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بسیار از دانش آموزان لحظه دریافت نامه های هاگوارتز را لحظه بسیار شیرینی میدانند ، من نیز از دیدن خوشحالی دانش آموزان سال اول هنگامی که برای اولین بار به مدرسه آمده اند لذت میبرم ، اما وظیفه من نوشتن و امضا کردن صد ها نامه هست که بسیار کار خسته کننده ای است .
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

راستش قبل از اینکه نامه هاگوارتز به دستم برسه، اسم این مدرسه برام کاملاً ناآشنا نبود. از بچگی بارها اسم هاگوارتز رو شنیده بودم. توی قصر ما کتاب‌ها و نوشته‌های قدیمی زیادی بود و بعضی وقت‌ها هم جادوگرهایی که به دیدن پدرم می‌اومدن، از هاگوارتز و سال‌هایی که اونجا گذرونده بودن حرف می‌زدن. من هم از همون موقع، کم‌کم یه تصویر نصفه‌نیمه ازش توی ذهنم ساخته بودم؛ یه قلعه‌ی بزرگ و قدیمی، جایی دور از این کوه‌ها، پر از راهروهای اسرارآمیز، اتاق‌های عجیب و جادوگرهایی که هرکدوم داستان خودشون رو داشتن.

البته هیچ‌وقت نمی‌دونستم واقعاً قرار هست خودم اونجا برم یا نه. بیشتر شبیه یکی از اون چیزهایی بود که درباره‌شون کنجکاوی می‌کنی ولی فکر نمی‌کنی یه روز بخشی از زندگی خودت بشن. حتی گاهی از پدرم درباره‌ی هاگوارتز سؤال می‌کردم، ولی جواب‌هاش معمولاً کوتاه بود و بیشتر باعث می‌شد سؤال‌های بیشتری برام ایجاد بشه.

تا اینکه یک روز، بالاخره خود هاگوارتز سراغ من اومد.

اون روز از صبح مثل همیشه توی قصر بودم. هوا سرد بود و مه روی کوه‌ها نشسته بود. بعد از صبحانه رفتم توی تالار اصلی و مشغول خوندن کتاب شدم. همه‌چیز کاملاً عادی بود تا اینکه صدای بال زدن جغدی از سمت پنجره‌ها بلند شد.

سرم رو که بلند کردم، دیدم جغد مستقیم داره به طرف من میاد. نامه‌ای رو جلوی پام انداخت و چند لحظه همون‌جا موند. اول حتی فکر کردم شاید نامه برای پدرمه، اما وقتی پاکت رو برداشتم و اسم خودم رو روش دیدم، یه لحظه خشکم زد.

مُهر هاگوارتز روی پاکت بود. یادمه چند ثانیه فقط بهش نگاه می‌کردم. همون قلعه‌ای که سال‌ها فقط درباره‌ش شنیده بودم، حالا اسم من روی نامه‌ای داشت که از طرف خودش فرستاده شده بود.

پدرم وقتی متوجه شد نامه چیه، لبخند زد. از نگاهش کاملاً می‌شد فهمید چقدر خوشحاله و چقدر به من افتخار می‌کنه. من هم بالاخره نامه رو باز کردم، ولی راستش اون لحظه بیشتر از اینکه بتونم خوشحالی کنم، پر از سؤال بودم.

تمام چیزهایی که تا اون روز فقط توی ذهنم ساخته بودم، قرار بود واقعی بشن و فکر کنم عجیب‌ترین قسمت ماجرا همین بود؛ هاگوارتز دیگه فقط یه اسم توی کتاب‌ها و خاطرات بقیه نبود. از اون روز، قرار بود تبدیل بشه به بخشی از خاطرات خودم. 

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سلام،اومدم داستان روزی که نامه هاگوارتز اومد رو براتون تعریف کنم.
یه روزی از روزای اخر تابستان پشت میزم نشسته بودم،وبه نامه های قبلی ام از مدرسه های جادویی دیگه نگاه میکردم،با خودم میگفتم:« ای بابا ، من دوست دارم برم هاگوارتز نه دورمسترانگ و...»
ناگهان جغد قشنگم سپید از پنجره وارد قصر شد و نامه ای را روی میزم انداخت، کمی نگاه کردم و سریع فهمیدم نامه هاگوارتز هست. خیلی خوشحال شدم و پدر و مادرم رو صدا زدم بیان ، بعدش به آنتونی (داداشم) گفتم ازمون عکس بگیره،پدر و مادرم خیلی خوشحال شدن و گفتن فردا میریم خرید مدرسه ات رو انجام بدیم.
منم خوشحال و شاد و خندان شروع به نوشتن جواب نامه کردم!

نکته: (درباره اینکه چرا همه جا تم ریونکلاویی داره باید بگم پدر و مادرم ریونکلاویی بودن و اونا هم در بچگی از آلمان میرفتن هاگوارتس برای درس خوندن ، تا اینکه تصمیم گرفتیم همه مون بریم انگلیس و حالا هم در آلمان خونه داریم هم انگلیس.
الان هم از آلمان با شما حرف میزنم.)
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

اول فراموش نکنین ارسال هر پست در این تاپیک برای شما 10 گالیون به همراه میاره. دوم بذارین با طرز کار این تاپیکِ تک‌پستی آشنا بشیم تا در قدم سوم، سوژه تاپیک معرفی بشه.

طرز کار تاپیک:
شما در ابتدای پستتون در این تاپیک، یک عکس یا موسیقی قرار می‌دین و در ادامه داستانی می‌نویسین که متناسب با اون تصویر یا عکس باشه.

سوژه:
هر پاترهدی حداقل یک‌زمانی رویای دریافت نامه دعوت به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رو داشته. حالا شما این فرصت رو دارین تا لحظه‌ی دریافت این نامه برای شخصیت انتخابیتون رو شرح بدین. کجا بودین؟ در حال چه کاری بودین؟ نامه رو چطور دریافت کردین؟ چه احساساتی در اون لحظه بهتون دست داد؟ واکنش اطرافیان چی بود؟ و هر چیز دیگه‌ای که از اون لحظه بخواین رو می‌تونین برای ما تعریف کنین.

شما می‌تونین تصویر ابتدای پستتون رو همون عکسی که برای شبکه اجتماعی جادوگرام استفاده کردین بذارین، یا می‌تونین هر تصویر یا آهنگی رو انتخاب کنین که بیانگر موقعیتیه که داستانش رو نوشتین.

بعنوان مثال می‌تونین عکس یه غنچه که در حال باز شدن هست رو بذارین، به معنای نقطه عطفی که با اثبات جادوگر بودنتون می‌تونین به شکوفایی برسین. تصویر شخصی با خنده‌های شیطانی که می‌تونه نمایانگر هموار شدن راه شما برای قدم در راه تاریکی باشه (برای شخصی مثل تام ریدل)، یا موسیقی‌ای که پخش شدنش در پس‌زمینه، با داستانتون هم‌خوانی داشته باشه.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 20:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ما همه رو قضاوت می‌کنیم! چون این کاریه که از دستمون برمیاد! ما حتی پنگوئن ها رو بخاطر بال های بی مصرفشون، و مار ها رو بخاطر پا های نداشته‌شون سلاخی می‌کنیم. یه فنجون قهوه‌ی داغ توی دستمون می‌گیریم، کتاب هایی که حتی یه جمله هم ازشون نمی‌فهمیم رو توی جلوی چشمامون نگه می‌داریم و یه پامونم رو اونیکی پامون می‌ندازیم که راحت تر باشیم.

و البته نباید فراموش کرد که همزمان با همه‌ی این کارها، دهنمون رو باز می‌کنیم و شروع به حرف زدن می‌کنیم. اولش با محکوم کردنِ همون پنگوئن های سفید پوستِ بی مصرف شروع می‌کنیم! و بعد از مار و سوسک و همه‌ی موجوداتِ بی عرضه‌ای که توی دنیا وجود دارن می‌گذریم و کم کم به آدمیزاد می‌رسیم. بله، حالا دیگه وقتشه که هشتاد میلیارد و خورده‌ای موجودِ عجیبِ دو پایِ تنبل رو قضاوت کنیم که تنها کارِ مفیدشون کاری نکردنه!

بهشون نگاه کن، اونیکی که بینی زشتی داره. چرا به فکر عمل های زیبایی نمیفته؟ اونم که کچله! مگه عصرِ قاجاره که موهاشو کاشت نکرده!؟ اینو نگاه کن، این از همه بدتره! چون از همه عجیب تره. چی عجیبش می‌کنه؟ خب... همه چیزش. آخه اون اصلا شبیه ما نیست! هرچیم که شبیه ما نباشه، مطمئن باش که زشته. موهاش که از بدو تولد سفیده، چی بهش میگن؟ یه بیماری عجیب غریب داره. واسه زن جماعت عیبه که بخوان انقدر زشت باشن!! اونا باید از ملاکِ زیبایی پیروی کنن. واقعا که!

البته اشتباه متوجه نشین! درسته که ما همه چیز رو قضاوت می‌کنیم، اما استاندارد های زیبایی رو هیچوقت نباید قضاوت کرد... اونا که چیزی برای قضاوت کردن ندارن! همشون حقیقتِ محضن. معلومه که زن ها باید وزنشونو پایینِ پنجاه نگه دارن. معلومه که باید پلک های بلند و لب های برجسته داشته باشن. پاهاشون باید صافِ صاف و لاغرِ تو پُر باشه. کمرشون باید باریک باشه، شکم که براشون ممنوعه. جوش و کک و مک هم گناهِ کبیره‌ست. باید لباسای خوب و قشنگ بپوشن، باید پوستشونو سفید نگه دارن. اگرم پوستشون مادرزادی سفید نیست، پس باید برن بمیرن. ترجیحا موهاشونم باید رنگ کنن.

این اصولِ زندگی درسته. و معلومه که اسمش زندگی کردنه! پس که چی؟ نکنه می‌خواستی زمانت رو برای اهدافِ مسخره‌ی خودت صرف کنی؟ مسخره‌ست! زمانت، خودت، شخصیتت و جسمت برای ماست! و ماییم که براش تصمیم میگیریم.

خلاصه که... خواننده های عزیزِ من، این وجهه‌ی واقعی افکار مردمه. این چیزیه که شما تمامِ عمرتون باورش کردین و بخاطرش از سلامتی، پول، اهداف و روانتون گذشتین. پس چشماتون رو باز کنید و این بار با آگاهی محض انتخابش کنین. با دونستنِ اینکه حرف ها و باور های مردم ساخته شدن تا زندگیتون رو ازتون بگیرن، دوباره انتخابش کنین. اینکارو می‌کنین؟ یا به همون اصطلاحِ همیشگی " مغزِ خر که نخوردین! "
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1404 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


افسانه‌ سیزیف


نقل قول:
در اساطیر یونان سیزیف بخاطر گناهانش محکوم شد تا تخته سنگی را تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد.



— یه ذره دیگه... فقط یه ذره دیگه...

سیزیف نفس‌نفس می‌زد و قطرات عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. تقریباً در یک‌قدمی قله بود. اگر موفق می‌شد... اگر می‌توانست بالاخره سنگ را به نوک قله برساند... آن‌وقت همه‌چیز به پایان می‌رسید. از شر گرمای کشندهٔ اطرافش، از شر آن تخته‌سنگ لعنتی که بیشتر عمرش آن را به دوش کشیده بود، از آن کوهستان نفرین‌شده، از خارهایی که در پاهایش فرومی‌رفتند، از شر همه‌شان خلاص می‌شد؛ همه را پشت سر می‌گذاشت. از همین حالا می‌توانست لحظه‌ای را که سنگ را بالاخره به قله می‌رساند تصور کند: فریاد رهایی‌اش، نفسی که پس از مدت‌ها زیر این شکنجهٔ بی‌پایان بودن از سر آسودگی بیرون می‌داد، نسیم پیروزی‌ای که حس می‌کرد، شعف و غرور ایستادن بر فراز قله و طعم لذت‌بخش آزادی که در دهانش جاری می‌شد...

دیگر واقعاً چیزی نمانده بود. سیزیف نمی‌دانست مغزش او را گول می‌زند یا این‌بار واقعاً از دفعات قبل بیشتر بالا آمده بود. تخته‌سنگ ذره‌ذره بالا می‌رفت و امید او نیز همین‌طور. شاید واقعاً داشت موفق می‌شد. شاید بالاخره عذابش به پایان می‌رسید؛ عذاب هر روز و هر شبش، درد جان‌گداز بی‌فرجام‌بودن رنج‌هایش، حسِ تمام‌عمر دویدن و به هیچ‌جا نرسیدن، پوچی و بیهودگی‌ای که بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و ریه‌هایش را از سرب ناتوانی انباشته بود، ناامیدی‌ای که توان نفس‌کشیدن آسان را از او گرفته بود. شاید این واقعاً پایان بود. شاید موعد آزادی‌اش فرا رسیده بود. شاید بالاخره می‌توانست به جای زنده‌ماندن، "زندگی" کند. چشمانش با اراده برق می‌زد. احساس می‌کرد نیروی قدرتمندی در خونش می‌دوید و به ماهیچه‌هایش می‌رسید و او را به پیش می‌راند. نفس‌هایش تندتر شده بود. ضربان قلبش شتاب گرفته بود. رویای رهایی در سرش حالا دست‌یافتنی به نظر می‌رسید. مهٔ سنگین اندوه جان‌فرسای هرروزه‌اش داشت محو می‌شد. قدم دیگری به جلو برداشت، این‌بار محکم‌تر و مطمئن‌تر از قبل. شاید بالاخره لحظهٔ شیرین پایانِ رنج‌هایش فرا رسیده بود. شور رهایی در رگ‌هایش موج می‌زد.

سنگ با لغزشی نرم به پایین غلتید.

برای یک لحظه، ذهن سیزیف خالی شد. پر از هیچ. سرشار از پوچی. چشمانش بی‌اختیار مسیر سنگ را تا پایینِ کوه دنبال کرد. سنگ با سرعت، مسیری را که او ساعت‌ها طی کرده بود، در یک چشم‌برهم‌زدن پایین رفت و از دید خارج شد. سیزیف پلک زد. احساس می‌کرد اعضای بدنش با هم همکاری نمی‌کنند. گوش‌هایش نمی‌شنید. مغزش کار نمی‌کرد. بدنش را حس نمی‌کرد. اطرافش را نمی‌دید. سنگ به پایین افتاده بود. دوباره.

قطره‌عرقی از گردنش پایین چکید و تا کمرش سرخورد.
— افتاد.

نسیم گرمی همراه با گردوغبار به صورتش برخورد کرد و خاک را در چشمانش ریخت.
— دوباره.

مکث کرد. ذهنش داشت دوباره کار می‌کرد، یا بهتر بود بگوید منفجر می‌شد. سرتاپایش غرق در خستگی بود.
— مهم نیست چقدر تلاش کنم. اوضاع همیشه همین‌طور باقی می‌مونه، مگه نه؟

دفعات بی‌شمار تلاش‌های قبلی‌اش در سرش رژه می‌رفت.
— این‌دفعه هم مثل دفعه‌های قبل، امروز هم مثل دیروز، امسال هم مثل پارسال. نه تموم می‌شه و نه فرقی می‌کنه. اسمش روشه: عذاب بی‌پایان.

شاید به نظر می‌رسید که پس از بارها و بارها باختن، سال‌های طولانی شکست، باید سیزیف را نسبت به سرنوشتش بی‌حس کرده باشد. اما این‌طور نبود. هر بار کمی خسته‌تر می‌شد، هر بار سنگ کمی سنگین‌تر می‌شد، هر بار راه طولانی‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید، هر بار کوهستان ناهموارتر می‌شد، هر بار مسیر پیچ‌درپیچ‌تر و سخت‌تر از قبل می‌شد. اما یک چیز ثابت بود: سنگ همیشه به پایین می‌غلتید. بدون استثنا.

و سیزیف، در راه پایین‌آمدن، به روزهایش فکر می‌کرد. به امروز، به دیروز، به فردا. به واقعیت تلخ سرنوشتی که تا ابد برایش رقم خورده بود و می‌دانست که هیچ‌کدام از روزهایش با هم تفاوتی ندارند.

قدم‌هایش را سبک‌تر برداشت. فردا هم متفاوت با امروز نبود.

افسانه‌ها همیشه ریشه در حقیقت دارند.
ویرایش شده توسط درک ثورن در 1404/6/23 19:00:18
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1404 00:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


She tells him, “Oh, love, no one’s ever gonna hurt you, love
بهش میگه: “اوه عزیزم، هیچوقت نمیذارم کسی اذیتت کنه

I’m gonna give you all of my love
همه عشقم رو به پات میریزم

Nobody matters like you”
“هیچکس به اندازه تو برام اهمیت نداره

She tells him, “Your life ain’t gonna be nothing like my life
بهش میگه: “زندگی تو اصلا شبیه زندگی من نمیشه، بمون

You’re gonna grow and have a good life
تو بزرگ میشی و صاحب یه زندگی خوب میشی

I’m gonna do what I’ve got to do”
“من هر کاری لازم باشه برات میکنم



- نفر بعدی شمایی؟

صدای فرشته، باعث شد مروپ سرش را بالا بیاورد و نگاهی سرد به اطراف بیندازد. داخل صف طویلی ایستاده بود که شامل افرادی با سنین مختلف می‌شد. پشت سرش آدم های زیادی قرار داشتند تا بعد او وارد گیت شوند ولی جلویش هیچکسی نبود. پس قطعا " نفر بعدی" خودش بود. با احتیاط جلو رفت و رو به روی فرشته ای که پشت میزش درون باجه نشسته بود، ایستاد.
فرشته نگاهی به سرتا پای مروپ انداخت و بعد از کشو طوماری سفید بیرون آورد.
-مروپ گانت. فرزند ماروولو گانت، همسر تام ریدل و مادر ولدمورت. اوه!

نیشخند عجیبی روی صورت فرشته جا خوش کرد و چهره‌اش شبیه شیاطین شد.
- کیس جالبی هستی. مادر یکی از خطرناک ترین جادوگرای تاریک و نواده‌ی یکی از قدرت طلب ترین جادوگرای بزرگ...‌ زندگی عجیبی هم داشتیا. تحقیر تمسخر خشونت خانگی و عشق ممنوعه!

مروپ تمام این مدت ساکت بود و حرفی نمی‌زد. شاید هنوز باور نکرده بود روز رستاخیز و بررسی پرونده اعمال واقعیت دارد.‌ شاید انتظار داشت به زودی از خواب بپرد. البته همه چیز به‌طرز ترسناکی واقعا طبیعی بود.

- مثل اینکه واقعا اون پسره ریدلو خیلی می‌خواستی که اسم پسرت رو هم از روی اون برداشتی... با این حال پسرت اسم باباشو یدک‌ نکشید. هیولایی بود واسه خودش!... اوه می بینم اونقدر بدشانس بودی که حتی نتونستی بچه‌ت رو خودت بزرگ کنی و بعد به دنیا آوردنش از اون جهان رفتی.

لحن فرشته چیزی مابین دلسوزی و تمسخر بود و مروپ نمی‌دانست جز عصبانی شدن پنهانی چه واکنشی نشان دهد. کمی بعد از به دنیا آوردن فرزندش، دو فرشته او را به زور به این جهان آورده و مجبورش کرده بودند در صف طویلی بایستد تا در رستاخیز نوبتش شود. در این بین، هر از چند گاهی هم سرگذشت پسرش را نشانش میدادند تا بداند فرزندش در چه وضعیتی قرار دارد. بعد از سقوط ولدمورت در جنگ هاگوارتز، مروپ دیگر هیچ حرفی نزد و منتظر ماند تا از این کابوس بیدار شود.

- مروپ گانت، تو مادر یه هیولا هستی. اونم هیولایی که از یه عشق ممنوعه و تحمیلی به وجود اومده و...
- به پسرم نگو هیولا!

این اولین کلماتی بود که بعد مدت ها از دهان مروپ بیرون می آمد. فرشته با دلخوری نگاهی به او انداخت.
- میشه وسط حرفم نپری؟ داشتم می گفتم... پسرت که خون تو رو داشت واقعا موجود خوبی نبود و همسرت هم از دستت کلی زجر کشید. با این حال خودت هم چندان زندگی خفن و آرومی رو نداشتی و میشه گفت بدبخت بودی یجورایی... برای همین فکر کنم بهتره بهت یه فرصت دیگه بدیم.

فرشته طومار را دوباره لول کرد و درون سطل کنارش انداخت. بعد با دست به انتهای گیت اشاره کرد. چیزی مانند تونل سیاهچاله آنجا قرار داشت که آن سویش معلوم نبود. آدم ها یکی یکی درونش می پریدند و غیب می شدند.
- همونطور که میبینی اون دروازه‌ تناسخه و تو رو به هر دنیایی که بخوای می‌بره. باید به دنیای مورد علاقت فکر کنی و داخلش بری. میتونی این بار تو یه خانواده ثروتمند مهربون به دنیا بیای یا یه خانواده معمولی که سلامت روانی خوبی داره. میتونی جادوگر و آدم نباشی و حیوون یا هر موجود جادویی که میخوای به دنیا بیای. این یه فرصت مجدد برای زندگیه و تو باید خیلی خوب درموردش فکر کنی.

نگاه مروپ به دروازه تناسخ دوخته شد. او می‌توانست در بهترین جهان های ممکنه مجدد به دنیا بیاید و زندگی شادی را آغاز کند. این یک فرصت الهی بود. باید فکر می‌کرد دقیقا چه می‌خواهد تا تصمیم درستی بگیرد.
-تصمیممو گرفتم.
- اوه چه سریع! اولین آدمی هستی که انقدر زود تصمیم گرفتی. خب... چیه انتخابت؟
- میخوام برگردم به زندگی خودم.

فرشته از شدت تعجب از جایش برخاست.
- مطمئنی؟ میخوای برگردی به اون زندگی مشقت بار که چی بشه؟
- میخوام اینبار زنده بمونم و خودم بچه مو بزرگ کنم میخوام کنار عزیز مامان باشم.
- پشیمون میشی.
- نمیشم!

قیافه مروپ نشان میداد مصمم است و قصد ندارد نظرش را عوض کند. مادران این بودند دیگر. برای دیدار فرزندانشان تمام شانس های خوب خود را فدا می کردند. فرشته بین ابروهایش را مالید و آهی کشید. درک کردن انسان ها کار راحتی نبود.
- باشه باشه... انتخاب خودته. به هرحال من که میدونم پشیمون میشی.

با دست به تونل اشاره کرد.
- میتونی واردش بشی انسانی که بودن با بچه شو به زندگی های بهتر ترجیح میده.

مروپ طعنه فرشته را نادیده گرفت به آرامی درون دروازه پرید.

***


- نگاه کنین بالاخره چشماشو باز کرد!
- خدا رو شکر! خدا رو شکر!
- بچه ها دورشو خلوت کنین بذارین نفس بکشه.

کارکنان یتیم خانه که دور مروپ گانت حلقه زده بودند، به دستور سرپرست کنار رفتند و به او اجازه دادند متوجه موقعیتش شود. درون اتاقی با سقفی قدیمی قرار داشت که از آن بوی کهنگی و تنهایی می بارید. و از اطرافش صدای گریه و خنده کودکان را می شنید. پس واقعا فرشته او را به زندگی بازگردانده بود. همین که این را به یاد آورد، مانند کسی که از منگی خارج شده باشد شروع به فریاد کشیدن کرد.
- بچم! بچمو بهم بدین! تامم...
- آروم باش به خودت فشار نیار. اون اینجاست.

خانم جوانی با احتیاط کودکی را که میان پارچه های کهنه پیچیده شده بود نزد مروپ آورد و مروپ کودکش را در آغوش کشید. پسر خودش بود! پاره ای از وجودش! کودکش را بلند کرد و زیر نور چراغدان قدیمی مشنگ ها نگه داشت. تام ریدل کوچک چهره آرام و دلنشینی داشت. مروپ جوری کودک را می نگریست انگار می خواست تمام اجزای صورتش را با همه وجود بخاطر بسپرد. و طوری نگهش داشته بود انگار میخواستند کودک را از دستش بقاپند. مسئولین پرورشگاه با لبخند نظارگر این صحنه بودند. برخی ها هم انقدر احساساتی شدند که شروع به گریه کردند. با بلند شدن صدای آنها، تام ریدل کوچک هم زیر گریه زد.
مروپ با دستش قطرات کوچک اشک کودکش را پاک کرد، او را نزدیک صورتش خودش آورد و با اشتیاق بوئید.
- بوی بهشت میدی... مامان قول میده دیگه تنهات نذاره.

آن شب، در آن مکان سرد و تاریک دو نفر به دنیا آمدند. تام ریدل پسر و مادرش.


***


- یه کارم نمیتونی درست انجام بدی زنیکه؟

صدای فریاد مرد کل میخانه را برداشته بود. مروپ زیر نگاه های خشمگین صاحب کارش داشت ذوب می شد و در دل دعا دعا می کرد تام این صحنه را نبیند. از وقتی تصمیم گرفته بود دست تنها پسرش را بزرگ کند، زندگی روی خوشش را نشان نداده بود. هر دفعه مجبور بود همراه کودکش از این شهر به آن شهر دنبال کار برود. اکثر مغازه داران و صاحب کارها، مادر جوانی را که نوزادی در بغل در داشت فوری رد می کردند یا هم که مانند صاحب میخانه او را مظلوم گیر می آوردند و بعد از بیگاری کشیدن کتکش می زدند.

- معذرت می خوام آقا.

مروپ دستش را از روی گونه سرخ شده اش برداشت و مشغول جمع کردن ظرف های روی میز شد. با فکر کردن به شیطنت های تام پنج ساله، دلش آرام گرفت و درد را فراموش کرد. حاضر بود بخاطر پسر کوچکش تمام دردهای دنیا را تحمل کند.
ظرف ها را براداشت تا سمت آشپزخانه ببرد که ناگهان مرد درشت هیکلی از پشت به او خورد. مروپ تعادلش را از دست داد و با تمام وسایل روی زمین افتاد.

- هوی! هیچ معلوم هست چی کار می کنی؟

مرد نگاه طلبکارانه اش را به مروپ دوخت. انگار نه انگار خودش باعث آن حادثه شده بود.

- ولی شما بودین که به من خوردین جناب... همه دیدن.

هیچکس ندید. بقیه مردم هم طرف مرد را گرفتند. تحقیر کردن یک زن برایشان آسان تر از حمایتش بود. اشک درون چشمان مروپ جمع شد. دستانش را ستون بدنش کرد و آرام از جایش برخاست تا وسایل را از روی زمین جمع کند.

- به درد نخور!

لگد صاحب میخانه، درد وحشتناکی را به پهلوی مروپ هدیه کرد. صدایی از کسی در نیامد. این چندمین بار در آن روز بود که مورد ضرب و شتم قرار می گرفت؟ آن همه آدم آنجا تماشاچی بودند؟ چرا کسی به دادش نمی رسید؟

- حق نداری به مامانم زور بگی بدجنس!

صدای تام ریدل کوچک، سکوت خفه میخانه را شکست. تام خودش را کنار مادرش رساند و دست هایش را به دو طرف باز کرد. می خواست از مادرش در برابر ضربه های هولناک محافظت کند. در برابر ظلمی که در حقش می شد. در برابر تمام سختی های دنیا.

- تام تو نباید اینجا باشی!
- مامانت راست میگه. از سر راه برو کنار موش کوچولو!

صاحب میخانه هنگام گفتن این حرف، لحظه ای با نفرت به تام خیره شد و پوزخند زد. بعد دوباره نگاهش را به مروپ دوخت و چهره ای خشمگین به خود گرفت.
- این زن باید تقاص بی دقتیشو پس بده.
- نه! تا وقتی من اینجا باشم نمیذارم دست کثیفت به مامانـ...

حرف تام، به خاطر سیلی بدی که از مرد خورده بود نصفه ماند. مروپ جیغی زد، کودکش را در آغوش کشید و با نگرانی صورتش را برسی کرد. انتظار داشت تام مثل قدیم ها زیر گریه بزند و او نتواند آرامش کند. ولی این اتفاق نیفتاد.
تام گریه نکرد.
فقط چیزی زیرلبی گفت که مروپ کامل نشنید. احتمالا گفت:"نامرد حتی اجازه نداد حرفامو تموم کنم" و قبل از اینکه مادرش بخواهد چیزی بپرسد، سمت مرد یورش برد.
زمان متوقف شد.
هیچکس باور نمیکرد کودکی بتواند از پس مردی بربیاید که بسیار قوی بود. آن هم کودکی به کوچکی تام که از فرط لاغری می شد دنده هایش را دید. حتی مروپ هم نمی توانست باور کند پسرش می تواند قوی باشد.
تام با قدرت تمام لگدی به بین پاهای مرد زد و او را زمین گیر ساخت.

- مامان بدو!

دقایقی بعد مروپ خودش را درون کوچه تاریکی یافت آن هم درحالی که دستش هنوز داخل دست پسرش بود و توسط او به جلو کشیده می شد.

- یه... یه لحظه... وایسا... تام!

پسرک که نفس نفس می زد، متوقف شد و نگاهی شرمسار به چهره مادرش انداخت. انتظار داشت قیافه ناراحتی را ببیند و مروپ دعوایش کند ولی چیزی که دید، یک لبخند بزرگ بود.
مادرش داشت می خندید!
برای مدتی طولانی به یکدیگر خیره شدند و بعد تام هم خنده اش گرفت. جوری سرخوشانه خندیدند که صدای خنده هایشان به آسمان رسید. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش اسیر مشت و لگدهای مردان زورگو بودند.
مروپ روی زانوانش نشست و موهای تام را نوازش کرد.
- تو جونمو نجات دادی عزیزم. ولی قول بده دیگه هیچ وقت دست به این کارای خطرناک نزنی. مامان دوست نداره بلایی سرت بیاد.
- نترس مامان! من اونقدری بزرگ شدم که میتونم ازت دفاع کنم!

تام مصمم سرش را تکان داد و مروپ درحالی که چشمانش پر از اشک شده بود، او را در آغوش کشید.
- قهرمان کوچولوی من...
- آخ مامان داری لهم می کنیا!... ولم کن...

با اینکه جیغ و داد تام بالا رفته بود ولی مروپ ولش نکرد. دلش نمی خواست آن قهرمان کوچک را از خود جدا کند.

و آن شب، میان کوچه های تنگ و تاریک، مادر بلاخره یک حامی پیدا کرد... پسرش در همه سختی ها کنارش بود!

***


آخرین اتاق هم تمیز شده بود و مروپ بالاخره می توانست بعد دریافت دستمزدش به میهمانخانه بازگردد. اگر فردا و پس فردا را هم کار می کرد می توانست پول خرید کادوی کریسمس را جور کند و بعد هفت سال، برای اولین بار برای تام اسباب بازی بخرد.
با این فکر، لبخندی روی لبش نشست و به سمت پذیرایی رفت تا دستمزدش را از زن شهردار بگیرد.

زن شهردار خانمی زیبا و جوان بود که تقریبا هم سن مروپ به نظر می رسید با این تفاوت که حتی جای یک زخم یا پینه ناشی از کار زیاد، روی دستانش نبود. زن در خانه ای راحت زندگی می کرد و حتی به خودش زحمتی نمی داد برای تمیز کردن منزلش تنهایی اقدام کند. البته این یکجورهایی خوب بود. چون برای کسانی مثل مروپ اشتغال زایی می کرد و آنها هم می توانستند به نان و نوایی برسند.

- کارت رو خوب انجام دادی. بگیر اینم یه مژدگونی کوچولو برو برای خودت یه خوردنی گرم بگیر. کریسمس مبارک!
- ممنونم خانم! ممنونم. کریسمس شما هم مبارک.

مروپ با ذوق پول ها را گرفت و سمت شیرینی فروشی دوید. می خواست با خریدن مقداری آبنبات تام را سورپرایز کند. هوای آن شب سرد بود و برف خیلی آرام از آسمان می بارید و روی زمین می نشست. همه عابرین لباس های گرم و زیبایی داشتند و خوشحال و خندان سمت خانه هایشان می رفتند. خانه هایی که با آتش شومینه و بوی خوب غذا پر شده بودند.
البته که این ها برای مروپ مهم نبودند. شاید گاهی حسرت زندگی در چنین خانه هایی را می خورد اما این حسرت بسیار کوتاه مدت بود. چون خانه نه با وجود وسایل وخوراکی، بلکه با وجود خانواده خانه می شد. و مروپ خانواده اش را داشت. تام را داشت. و تام منتظر بود که مادرش برسد.

- من برگشتم!
- خوش اومدی مامان!

تام پله های مهمانخانه را یکی دو تا طی کرد تا خودش را به مادرش برساند. مروپ پایین پله ها ایستاده بود و برف روی لباس های کهنه و پاره اش را می تکاند. قطعا برایش سخت بود با چنین لباس هایی بیرون برود. او نیاز به دستکش و شال داشت تا گرم نگهش دارند و می توانست آن ها را به کمک پولی که از زن شهردار گرفته بود تهیه کند. ولی این کار را نکرد و جایش کلی شیرینی خرید و تا دل پسرش را شاد کند.

تام با دیدن شیرینی ها لبخند زد و محکم مادرش را در آغوش کشید.
- مرسی مامان!... راستی منم برات یه غافلگیری دارم!

تام از مروپ خواست چشمانش را ببند و دستش را بگیرد. سپس او را به اتاق کوچک و محقرشان راهنمایی کرد.
- حالا وقتشه چشماتو باز کنی... تادا! سورپرایز!

مروپ چشمانش را باز کرد و با لباسی اشرافی و زمستانی مواجه شد. واقعا هم سورپرایز شده بود. با دستش خز نرم لباس را نوازش کرد.
- تام... ممنونم. اما پولشو از کجا آوردی؟

تام بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:
- اون روز که رفته بودیم خونه اون خانم پولداره رو تمیز کنیم، من دیدم یکی از انگشتراش روی میزه. اون کلی از اون انگشترا داشت و به گم شدنشون اهمیت نمی داد. پس منم یواشکی برداشتمش.
- تو چی کار کردی؟

بسته شیرینی ها از دست مروپ افتاد فریادش باعث شد تام وحشتزده چند قدم عقب برود.
- من... من فقط برداشتمش.
- تو دزدی کردی تام! دزدی اصلا کار خوبی نیست!
- من... من می خواستم خوشحالت کنم.

مروپ نفس عمیقی کشید، سعی کرد تا خشمش را فرو ببرد. می‌دانست که تام از سر عشق و برای خوشحال کردن او این کار را کرده، اما این دلیل نمی‌شد که رفتار اشتباهش نادیده گرفته شود. دستش را به سمت تام دراز کرد، اما قبل از اینکه به او برسد، مکث کرد.
- تام عزیزم...

صدایش حالا نرم‌تر شده بود، اما هنوز قاطعیتش را حفظ کرده بود.
- من خیلی خوشحالم که دوست داری منو خوشحال کنی. واقعاً خوشحالم. ولی این راهش نیست عزیزم. دزدی کردن، حتی برای خوشحال کردن کسی، کار درستی نیست. اون انگشتر مال یه نفر دیگه است و برداشتنش یعنی از اون شخص دزدیدن.

تام سرش را پایین انداخت و اشک در چشمانش جمع شد.
- ولی… ولی تو گفتی پول نداریم… گفتی نمی‌تونیم کادو بخریم… منم... نمی خواستم با این لباسا بری بیرون و مریض بشی...

با این حرف خود مروپ هم به گریه افتاد. حق با تام بود. آنها آه در بساط نداشتند. اگر هم پولی به دست می آوردند صرف اجاره میهمان خانه و خریدن غذایی ناچیز می شد. امسال مروپ بیشتر از سال های دیگر مریض شده بود و اگر به همین منوال پیش می رفت، دیگر نمی توانست بزرگ شدن فرزندش را ببیند.
با ناراحتی کنار تام نشست و او را به آغوش کشید.
- می‌دونم عزیزم، می‌دونم. ولی ما با تلاش خودمون، با کار کردن، می‌تونیم به خواسته‌هامون برسیم. شاید نه به سرعت، ولی حتماً می‌تونیم. یادته چقدر خوشحال می شدیم وقتی می تونستیم این شیرینی‌ها رو بخریم؟ اون خوشحالی واقعی بود، چون حق خودمون بود.

تام نگاهی زیر چشمی به شیرینی ها انداخت. بوی شیرینی‌های افتاده روی زمین با عطر خز لباس زمستانی در هم آمیخته بود. مروپ آغوشش را محکم‌تر کرد.
- من ازت ناراحت نیستم عزیزم. فقط می‌خوام یه درس مهم بهت یاد بدم. همیشه باید راه درست رو انتخاب کنیم، حتی اگه سخت‌تر باشه.

پسرک سرش را روی شانه مادرش گذاشت و بغضش ترکید.
- من دیگه هیچ‌وقت این کارو نمی‌کنم مامان. قول می‌دم.

مروپ لبخندی زد و گونه‌ی پسرش را بوسید.
- می‌دونم عزیزم. تو پسر باهوش و مهربونی هستی. حالا هم این لباسو به فروشگاه می بریم و انگشتر رو پس می گیریم.

تام ریدل کوچک سری به نشانه تایید تکان و دست در دست مادرش از میهمانخان خارج شد تا کار درست را بکند.

و آن شب، ستاره ها درخشان تر از همیشه درخشیدند تا مسیر را برای مادر و پسری روشن کنند که عشقشان بی انتها بود!

***




تام با ذوق چمدانش را روی زمین می کشید و به همه تنه می زد. مروپ هم پشت سرش می دوید و سعی داشت همراهی اش کند. ایستگاه کینگزکراس جوری شلوغ بود که شتر با بارش درون آن گم می شد.

- آروم تر تام! میدونم هیجان زده ای ولی وایسا منم بهت برسم!
- باشه مامان.

تام دقیقا کنار قطار ایستاد و مروپ خودش را به او رساند. با وسواس یقه لباس پسر را مرتب کرد و دستی به موهایش کشید. تام یازده ساله چشمانش را در حدقه چرخاند.
- مامان دیگه بزرگ شدم. نیاز نیست نگران باشی. تازه وقتی رفتم هاگوارتز هر روز برات نامه می نویسم و از حالم با خبرت می کنم.
- میدونم عزیزم. ولی بازم قول بده مراقب خودت باشی و درسات رو خوب بخونی. نگران منم نباش.
- مامان... راستشو بخوای از گروهبندی می ترسم... نکنه خراب کنم و آبروی خاندانمونو ببرم؟

پسرک حقیقت را می دانست. یا حداقل آنچه که باید راجع به گذشته و جادوگر بودنش می دانست. مروپ محکم پسرش را در آغوش کشید و با تمام وجود بوئید. هنوز هم مانند کودکی اش بوی بهشت می داد.
- تام مهم نیست عضو چه گروهی میشی... مهم اینه که بدونی من تا ابد عاشقتم. مامان تا همیشه دوستت داره.
- منم همینطور مامان.

تام خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و بعد خداحافظی کردن سوار قطار شد. مروپ همچنان ایستاده بود و مانند مادری نمونه کودکش را بدرقه می کرد. باورش نمی شد 11 سال را کنار هم گذراندند و پسرش نامه هاگوارتز دریافت کرده است. خیلی خوشحال بود. خیلی!

- مامان! هی مامان!

مروپ سرش را بالا آورد و تام را نزدیک یکی از شیشه ها دید که صدایش می زد. قطار شروع به حرکت کرده بود وهیچکس به خوبی نمی توانست صدای دانش آموزان که در هم آمیخته بود بشنود.
- مامان اینجا!
- نمی شنوم چی میگی پسرم!

تام دستش را بیرون آورد تا بتواند با مادرش خداحافظی کند.
- میخوام دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ‌ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه. من ازت مراقبت میکنم مامان. قول میدم!

قطار به سمت دور دست ها رفت و تنها چیز که بجا گذاشت مادری بود که از شوق اشک می ریخت.
آن شب، با اینکه مروپ تنها به رخت خواب رفت ولی حس کرد چیزی جلوی دلتنگی اش را می گیرد. چیزی درون قلبش...
و آن لبخند گرم پسرش بود!

***


صدای زنگ که بلند شد، مروپ با نگرانی از جایش برخاست و سمت در دوید. ساعت دوازده را هم رد کرده بود.
- الان چه وقت اومدنه؟ ساعتو دیدی؟

تام با بی خیالی وارد خانه شد و نگاهی به ساعت انداخت. بعد، طوری که انگار زمان برایش اهمیت نداشته باشد، سراغ غذای روی میز رفت.

- میدونی چند بار تا مرز سکته رفتم؟ هی تام! با تو هستم!
- کارم طول کشید خب.
- این نشد دلیل آقای ریدل!

مروپ همچنان خشمگین و دست به کمر ایستاده بود و او را نگاه می کرد. انتظار داشت پسرش به او توجه کند، ولی نکرد. از وقتی تام سال سوم تحصیلش را رد کرده، روابطشان کمرنگ و کمرنگ تر شده بود. پسر شب ها با دوستانش بیرون می رفت و زمانی هم که بر می گشت تا ساعت ها خود را درون اتاقش حبس می کرد.
با اینکه در مدرسه همه تام را دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند، زیادی نزد مادرش محبوب نبود. مروپ همان کودک قدیمی و ساده دل خودش را می خواست که بعد از خیس کردن شلوارش زیر گریه می زد.
- تام حق نداری به من بی محلی کنی!
- وای مامان چقدر گیر میدی!
- من گیر نمیدم. این تویی که منو حرص میدی.

تام قاشق و چنگال را روی میز گذاشت و با ناراحتی از جایش بلند شد.
- سیر شدم. دیگه نمی خورم.
- منظور من این نبود که... هی تام!

پسر به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. مروپ که نمی دانست چه کار کند همانجا مدتی منتظر ماند. هر چه که الان داشت بخاطر پسرش بود. خانه و پول ها را نمی توانست بدون زیرکی تام به دست بیاورد. او در مدرسه تمام تلاشش را می کرد و جایزه هایی را که می برد برای مروپ می فرستاد تا به کمکشان بتواند زندگی ای عادی برای خودشان دست و پا کند.

مروپ خبر داشت پسرش چقدر برای شاد کردنش زحمت می کشد. ولی دوست نداشت روابطشان انقدر هم سرد باشد. سری تکان داد تا افکار بد را از خود دور کند. شاید ایراد از خودش بود. باید خود را اصلاح می کرد.
ظرف غذا را برداشت و آرام در اتاق پسرش را زد. خبری از تام نشد. برای همین لای در را باز کرد و ظرف را روی زمین سر داد.
- متاسفم که سرت داد زدم تام. بیا غذات رو بخور. نباید گرسنه بخوابی.

برای لحظاتی صدایی نیامد. مروپ نفس عمیقی کشید و از در دور شد. اما قبل از اینکه برود شنید تام زمزمه وار گفت:
- ممنونم... مامان. من تصمیم گرفتم از فردا تو مغازه بورگین و بارکز کار کنم. امیدوارم سعی نکنی جلومو بگیری.
- قول بده سراغ چیزای اشتباه نری...

مروپ نفهمید پسرش صدایش را شنیده یا خیر. چون در همان موقع بسته شده بود.
آن شب، برای اولین بار مروپ فهمید مادر بودن خیلی پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد... با این حال همچنان تام را دوست داشت!


***



- تو اونجا نمیری!
- کی گفته واسم تعیین تکلیف کنی؟
- تام این چه طرز حرف زدنه؟
- من هرطور دلم بخواد باهات صحبت می کنم! درضمن دیگه منو تام صدا نزن!
- این اسم پدرته...

مروپ غمگین و تام خشمگین بود. رو به روی هم ایستاده بودند و پسرک با صدایی بلند سر مادرش فریاد می کشید.
- پدرم؟ کدوم پدر؟ هان؟... بهم بگو کدوم پدررر!؟

تام ریدل جوان با عصبانیت شانه های مادرش را گرفت و تکان داد. انگار مروپ مقصر تمام اتفاقات زندگی او باشد.
- اون مشنگ لعنتی پدر من نبود و نیست! اگه بود میومد به خانوادش سر می زد و احوالمونو می پرسید. میومد میدید وضعیتمون چطوره... فکر می کنی اون اصلا خبر داشت که پسرش تو دوران کودکی داشت از شدت سو تغذیه می مرد؟
- نه ولی...
- اون خبر نداشت! چون براش مهم نبود خبری ازمون بگیره! وقتی داشتی تو فقر و بدبختی دست پا می زدی کجا بود؟ وقتی مجبور بودی تک و تنها کار کنی و از این و اون کتک بخوری چی؟... اون مشنگ کدوم گوری بود!؟

فریاد های پسر، مادر را می ترساند. اشک کم کم داشت از گوشه های چشم مروپ جاری می شد. هرگز فکرش را هم نمی کرد روزی فرزندش این چنین مقابلش بایستد و سرش داد بزند.
- تو نه شوهری داری نه پدری و نه برادری! اینو خوب یادت بمونه... منم اونقدری بزرگ شدم که بفهمم دارم چی کار می کنم. پس جلومو نگیر!... می خوام تنها زندگی کنم.

و رفت!
تام... یا همانطور که خودش می خواست صدایش کنند، ولدمورت، رفت. برای همیشه مروپ را ترک کرد چون فکر می کرد بزرگ شده است... چون فکر می کرد می تواند تصمیم های دقیقی بگیرد... چون فکر می کرد مادرش تنها مانع موفقیتش است...

رفت و انگشتر را از مورفین گرفت...
رفت و پدرش را کشت...
رفت و مرگخواران را دور خودش جمع کرد...
رفت و مروپ را تنها گذاشت! با شب هایی که جز صدای گریه مادری دردمند، چیز دیگری در آنها به گوش نمی رسید.


***


ترس و وحشت لغات پیش پا افتاده ای به نظر می رسیدند. حسی که ولدمورت در مردم به وجود آورده بود، فراتر از اینها بود. دیگر کسی جرئت نمی کرد تنهایی از خانه اش بیرون برود. هاگوارتز امنیتش را صد برابر کرده و وزارتخانه در به در دنبال اسمشونبر می گشت.
همه جا صحبت از آن جادوگر خطرناک بود و هیچکس محل استقرارش را نمی دانست جز مرگخواران. و البته زنی که دورانی سرپرستی اش را بر عهده داشت.
مروپ شنلی سیاه سر کرده بود و با عجله در طول خیابان می دوید. باید خودش را به تام می رساند. زمانی که در سرزمین مردگان بود، دیده بود که قرار است چه بلایی سر فرزندش بیاید.
همه چیز هم دقیقا از همان شب شروع می شد. شبی که ولدمورت برای کشتن هری پاتر اقدام کرد.

- تام دووم بیار. مامان الان خودش رو می رسونه.

با اینکه مروپ بعد رفتن پسرش مجبور شده بود تنها زندگی کند، ولی همیشه از دور مراقب او بود و می دانست دارد چه کار می کند. به خودش قول داده بود مراقب فرزندش باشد.
به آخرین چهار راه که رسید، فوری مسیرش را به سمت خانه جیمز و لیلی تغییر داد. انگارهنوز خبری نبود.

- آواداکداورا!

صدای افتادن جسم بی جان جیمز روی زمین، مروپ را به خودش آورد. برخلاف تصورش انگار خیلی هم زود نرسیده بود. پله ها را با عجله طی کرد و به طبقه بالا رسید.
- تام نه!

صدای مروپ همزمان شد با سقوط مادری...
جیغ لیلی آسمان را شکافت و او هم روی زمین افتاد. ولدمورت چرخید و نگاهی به پشت سرش انداخت. دست های مروپ روی دهانش بود و اشک به آرامی روی گونه هایش می غلتید.
- چرا کشتیش تام؟ اونم مثل من یه مادر بود!
- کی بهت گفته بیای اینجا؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم.

شاید لحن ولدمورت سرد، بی روح و قاطع به نظر می رسید اما هنوز هم می ترسید به چشمان مروپ نگاه کند.
- بهتره وقتی دارم اون بچه رو می کشم اینجا نباشی.
- این کار رو نکن تام! اینجوری خودتم نابود میشی!
- انقدر بهم نگو تام! من لازم ندارم کسی بهم دستور بده چی کار کنم یا نکنم. من تصمیممو گرفتـ...

حرف های ولدمورت نصفه ماند چون به طور غیر منتظرانه ای در آغوش مروپ غرق شد. مروپ چنان او را گرفته بود که انگار قسمتی از وجود خودش را گرفته. حلقه دستانش سفت و محکم بود.
- مامان نمیذاره بلایی سرت بیاد. بهت قول دادم. یادته پسرم؟

ولدمورت حرفی نزد. حتی تکان هم نخورد. نمی دانست چه کار باید کند. هری کوچک با تعجب به مادر و پسر نگاه می کرد.
- یادته اون روزایی که کنار هم زندگی می کردیم؟ با اینکه هیچی نداشتیم ولی کاملا شاد بودیم. چون من یه قهرمان کوچولو داشتم که می خواست ازم مراقبت کنه. و اونم یه نفر رو داشت که نمی ذاشت آسیبی بهش برسه. ما زندگی قشنگی کنار هم داشتیم پسرم. یادت میاد؟

دست مروپ آروم روی کمر ولدمورت حرکت کرد و نوازشش داد.
- یادته گفتی یه دنیایی درست می کنی که توش راحت باشم؟
- آره...

لب های ولدمورت آرام تکان خورد. این یکی را به یاد می آورد.
- بهت قول دادم دنیایی بسازم که جادوگرا توش راحت باشن. دنیایی که وقتی یه مشنگ‌ مادرمو رها کرد بهش آسیبی نرسه... قول دادم ازت مراقبت کنم.

آغوش مجددا سفت تر شد.
- درسته... درسته عزیزم. تو ازم مراقبت کردی. تو به قولت وفا کردی. تموم این سالها فکر کردم این منم که دارم بزرگت میکنم اما تو بودی که منو بزرگ کردی عزیزم. تموم سختی های زندگی مو تحمل می کردم چون تو کنارم بودی. تو بهم دلیلی برای زندگی دادی.
- ولی... ولی من هنوز اون دنیا رو نساختم. چون تو داری جلومو میگیری!

ولدمورت خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید و آن موقع بود که توانست اشک های درخشان مادرش را ببیند.
- داری... داری گریه می کنی مامـ...

حرفش را خورد و مروپ هم این را فهمید. چند سال بود که دیگر به او «مامان» نمی گفت؟ چند سال بود که فکر می کرد برای به کار بردن همچین لغتی بزرگ شده؟

- عزیزم... من ذوق میکردم حتی اگه اسمی که میگفتی مامان نبود. هر چی جاش به کار می بردی بازم اسم من میشد. ولی برام مهم ‌بود صدام کنی. برام مهم بود که اهمیت بدی. و تو میدادی. هنوزم می خوای شادم کنی. مگه نه؟
- نه!
- پس چرا همون لحظه اول سعی نکردی از آغوشم بیرون بیای؟ چرا سعی نکردی منم بکشی؟... چرا بعد از اینکه درمورد خاطراتت حرف زدیم گریه کردی؟

ولدمورت حیران دستی به صورتش کشید. داشت گریه می کرد! جدی داشت گریه می کرد!
عصبانی شد. گریه برای موجودات ضعیف تر بود. برای کودکان بود. و حق مشنگ هایی که زندگی های اعیانی داشتند ولی یتیمان و بینوایان و جادوگران را نمی دیدند. آنها باید بعد رسیدن به سزای اعمالشان گریه می کردند.
نمی توانست این وضع را تحمل کند. نمی توانست ضعیف بودن را بپذیرد. برای همین با خشم چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت نوزاد کوچک داخل گهواره گرفت. سپس با صدای بلند طلسم را گفت.
- آواداکـــداورا!
- نـــــــــــــه!

***


- با بسته نگه داشتن چشمات حقیقت از بین نمیره. از من گفتن بود.

صدای آشنا و عجیب فرشته، باعث شد مروپ تصمیم بگیرد چشمانش را باز کند. مجددا به برزخ بازگشته بود.

- طلسم خورد به هری پاتر و برگشت. میدونستی بر می گرده. عشق مادری و اینجور چیزا... تو هم خودتو انداختی جلوش تا زندگی پسرت رو نجات بدی. الحق که آدم عجیبی هستی.

مروپ نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. لبخندی بر لب داشت. بالاخره او هم توانسته بود به قولش وفا کند و جان پسرش را نجات دهد. به آرامی نزدیک فرشته ایستاد و پرسید:
- حال پسرم چطوره؟
- بد نیست. ولدمورت شده به هر حال و نباید ناراحتی از خودش نشون بده... پشیمون نشدی از اینکه برگشتی تا یه زندگی سخت رو بگذرونی؟ زندگی ای که حتی پسرت هم توش بهت اهمیت نمیده؟
- پشیمون نشدم. روز به دنیا اومدن تام کوچولوم بهترین روز زندگیم بود. و بقیه زمانایی که پیشش می گذروندم چیزی کمتر از بهشت نداشت. خوشحالم تونستم باهاش زندگی کنم.

فرشته سرش را خاراند. و گوی جادویی را بیرون آورد و نگاهی به وضعیت ولدمورت داخل دنیای زندگان انداخت. هنوز هم سرد و بی رحم به نظر می رسید. و البته کمی گیج و سردرگم.

- فکر می کنی تونستی چیزی رو عوض کنی؟ ولدمورت حتی بدون وجود تو هم به اینجا رسیده بود. تو زندگی قبلیت دیدیش که. راستی اصلا نیاز نداشت بپری جلوی طلسم. پسرت یه شیش هفتایی هورکراس داشت و دوباره می تونست خودشو بازسازی کنه. ولی تو زندگیتو برای نجاتش هدر دادی.

مروپ هم روی گوی خم شد تا نگاهی به تصویر پسرش بیندازد. ولدمورت مشغول تعقیب زن و بچه ای ژنده پوش بود. زن کودک به بغل می دوید و از این و آن کمک می خواست ولی هیچکس به دادش نمی رسید. انقدر دوید که کوچه تمام شد و بن بست رسید.
ولدمورت درست در چند قدمی شان قرار داشت. چوبدستی اش را به سمت زن نشان رفت.

- اون پسر توئه ها! هنوزم همونقدر بی رحم و بدجنسـ...

ناگهان اتفاقی افتاد که باعث سکوت فرشته شد.
ولدمورت کیسه ای پر از پول و غذا ظاهر کرد و جلوی زن انداخت. بعد با صدایی که خشم و اندوه از آن می بارید فریاد زد:
- سعی کن به بهترین نحو از بچه ت مراقبت کنی! نذار یه ذره هم تو زندگی احساس تنهایی کنه! بهش قول بده!

زن وحشتزده و با چشمان اشکی سرش را تکان داد. زبانش بند آمده بود. نمی دانست باید تشکر کند یا درخواست کمک. ولدمورت منتظر حرف زن نماند و بی درنگ غیب شد. وظیفه اش را انجام داده بود.

مروپ و فرشته از گوی فاصله گرفتند. هردویشان متعجب بودند. تا اینکه فرشته با صدای بلند خندید و سکوت بینشان را شکست.
- مثل اینکه واقعا یه تغییراتی ایجاد کردیا! واقعا آدم عجیبی هستی. خیلی آدم عجیبی هستی... و البته که یه مادر نمونه.

مروپ هم لبخند زد.









Rockabye, don’t bother cry
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی

Lift up your head, lift it up to the sky (Rockabye)
سرت رو بالا بگیر، سرت رو رو به آسمون بگیر

Rockabye, don’t bother cry (Yeah)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (اره)

Angels surround you, just dry your eye (Yeah)
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن، آره

Rockabye, don’t bother cry (No)
لالا کن کوچولوی من، لازم نیست گریه کنی (نه)

Lift up your head, lift it up to the sky (Oh)
سرتو بالا بگیر، سرتو به سمت آسمون بگیر

Rockabye, don’t bother cry
لالایی، لازم نیست گریه کنی

Angels surround you, just dry your eye
فرشته ها دورت هستن، اشکهات رو پاک کن







با الهام از این
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.