جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

78 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین

لونا نامه را در دست گرفته بود. انگشت‌هایش دور کاغذ پوستی پیچیده بود. سرد بود. ولی نه از سرما. از چیزی شبیه آرامش. مهر قرمز هاگوارتز را بو کرد. بوی مرکب. بوی چیزی کهنه. بوی چیزی که همیشه می‌دانست وجود دارد، حتی وقتی کسی باورش نمی‌کرد. آهنگ از جایی دور می‌آمد. از جایی که نه در خانه بود، نه بیرون. از جایی که فقط خودش می‌شنید. «Hey little train! Wait for me!» لبخند کوچکی زد. رو به جغدِ خسته روی میز. «یه قطار هست، می‌دونی؟ که هنوز از ایستگاه راه نیفتاده. ولی من... من بلیطم رو دارم.» «I once was blind but now I see.» نامه را روی سینه‌اش گذاشت. حسی داشت شبیه به پیدا کردن پنجره‌ای که همیشه آنجا بود. فقط حالا باز شده بود. «Have you left a seat for me?» پدرش از پشت سرش گفت چیزی. ولی لونا نشنید. یا شاید شنید و نخواست جواب بدهد. فقط نشست. آرام. با نامه‌ای در دست. و منتظر قطاری ماند که هنوز راه نیفتاده بود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


انگار مدتی بود که ردای لیمویی دامبلدور، تصمیم داشت با او بازی کند! هر بار که به بهانه‌ای آن را می‌پوشید تا احساس جوانی کند، چیز جدیدی در جیب آن می‌یافت. و این بار این عکس... که مطمئن بود هیچگاه گرفته نشده! اما حالا در دستش بود و در عین این که وجود نداشت، واقعی بود! خود عکس نه... بلکه تصویری که نشان می‌داد. آلبوس خوب تک تک جزییاتش را به یاد داشت. برتی‌بات‌هایی که هنوز هم دوستشان داشت... چون بر خلاف هر چیز دیگری در این دنیا، هنوز می‌توانستند غافلگیرش کنند. فنجان‌های چای نیز هنوز همراهش بودند. اما در مورد آن‌ها اوضاع کمی تغییر کرده بود. آن زمان آن‌قدر شیدای کتاب‌ها می‌شد که ناگهان به خودش می‌آمد و می‌دید کار از کار گذشته! چای یخ کرده و باید فنجان دیگری پر کند. حالا اما به خوبی می‌دانست که نه کتاب‌ها و نه هیچ چیز دیگری که سهم او باشد، فرار نمی‌کند... پس چای نباید سرد شود.

وصله‌های ردایش یادآور تلاش‌های فداکارانه‌ی مامان کندرا بود. برای این که همه چیز عادی به نظر برسد و پدری که در آزکابان به سر می‌برد، ردای مدرسه‌ی پسرش را تامین کرده باشد. خنده‌اش گرفت! ردای وصله‌دار از همان زمان داشت به او می‌گفت که شاید بتوان عمر را دراز و درازتر کرد. اما از یک جایی به بعد دیگر ردا، ردا نیست... وصله‌پینه‌هایی به هم متصل است! اما از برق چشمانش در عکس نیز مشخص بود که آن موقع صدای ردا را نمی‌شنید... سال‌های سال زمان گذشت تا بپذیرد و عقب بنشیند.

قفس خالی... دلش هنوز هم برای پرنده‌ی کوچک تنگ بود. شاید آن بار اولین باری بود که بین کار آسان و کار درست، دومی را انتخاب کرد. از شنیدن آواز پرنده سیر نمی‌شد. اما اولین باری که حسرت پرواز را در چشمانش دید که از پشت پنجره به آسمان خیره شده بود، نتوانست طاقت بیارد. دوست داشت او را داشته باشد. برای همیشه. اما نه با اجبار... نه با حسرت... پس یک نقاشی از او کشید و درب قفس را باز کرد. دیگر منتظر زمان‌هایی می‌ماند تا پرنده‌ای به انتخاب خودش پشت پنجره آواز بخواند. و فهمید که لذت شنیدن موسیقی‌ای که انتظارش را نداری چقدر بیشتر است.

***


- پروفسور! این شمایین؟!
- چه بی سر و صدا میای تو هری!

تخصصش بود. عوض کردن موضوع به جای پاسخ دادن...

- ببخشید پروفسور... ولی راستش هم در زدم... هم روی پله‌ی آخر جوری سکندری خوردم که فاوکس از جا پرید. نمی‌دونم چطور متوجه نشدین.
- آره... منم. بالاخره همه‌مون یه روزی نوجوون بودیم دیگه. تصور می‌کردی من با همین ریش بلند به دنیا اومدم؟

باز هم همان تکنیک... به سوال هری برگشت؛ به نظر می‌رسید نشان دادن عکس به صرفه‌تر از پرداختن به افکاری است که در آن غرق شده بود.

- اون نامه... دعوتنامه‌ی هاگوارتزه؟ باورم نمی‌شه پروفسور! من برای باز خوندنش چه دردسرهایی که نکشیدم! اون وقت شما همونطوری بسته گذاشته بودینش روی میز؟!

- خوب اون موقع می‌دونستم که قراره به هاگوارتز برم. ولی نمی‌دونستم ته داستان بیدل چی می‌شه.

- اون کتاب با نوشته‌های عربی چیه پروفسور؟!

- عربی نیست پسرم... «حافظـ»ـه!

کم کم هری داشت به سراغ عناوین کتاب‌ها و جزییاتی می‌رفت که نباید!

- می‌گما! مگه تو نمی‌دونستی دره‌ی گودریک از توابع شیرازه کاکو؟

عکس را به جیب ردا بازگرداند. اگرچه شک داشت که دفعه‌ی بعد باز هم بتواند همانجا پیدایش کند.

- این آبنباتا... اینا طعم لیمو ترش شیرازو یادم میارن. می‌خوری؟

افرادی که لایک کردند

بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

روز گرفته‌ای بود. ابرهای خاکستری، آسمان را تیره می‌کردند. از آن روزهایی بود که می‌شد در آن بوی باران را احساس کرد. خانم اسکمندر گفت: «بلک* احمق! فکر کرده که می‌تونه به درخواست من جواب رد بده و باعث شه من بی‌خیال شم.»

درحالی که در هوا چرخی زد تا از میان دسته‌ای غاز وحشی که از آن مکان عبور می‌کردند رد شود، چیزی در گوش بلوآی، هیپوگریف محبوبش زمزمه کرد. خانم اسکمندر معمولاً اجازه نداشت که از هیپوگریف‌هایی که آنها را پرورش می‌داد استفادۀ شخصی کند و یا این‌که بی‌اجازه با آنها پرواز کند. امّا خب، خانم اسکمندر هم کسی نبود که معمولاً بخواهد اجازه دهد کسی برایش محدودیتی تعیین کند.

ابرهای تیره در آسمان غلظت بیش‌تری یافتند و باد مانند ناظری خشمگین، به خانم اسکمندر بابت چنین نافرمانی‌ای سرکوفت می‌زد. امّا گوش او به این هشدارها بدهکار نبود. پرهای هیپوگریف را در دستانش مشت کرد و رو به جلو خم شد. سپس درحالی که باد تلاش می‌کرد صدایش را بدزدد، فریاد می‌زد: «پرنده‌ها رو می‌بینی بلویی؟ اونا هم فهمیدن که هوا قراره طوفانی باشه.»

بلوآی سرش را تکان داد. انگار که فهمیده باشد سرپرستش چه به او می‌گوید. خانم اسکمندر ادامه داد: «اونها دارن از این مسیر خارج می‌شن. ولی جغدهای هاگوارتز فرق می‌کنن. طوفان نمی‌تونه باعث بشه که اونها در مأموریتشون کوتاهی کنن.» لبخندی زد: «ولی ما می‌تونیم!»

سرعت بلوآی پس از شنیدن آن حرف ناگهان بیش‌تر شد. بر خلاف جریان باد پرواز می‌کرد و اندکی بعد، قطرات ریز و نرم باران، به صورت خانم اسکمندر فرود می‌آمد. این ناهمسازی طبیعت نه ترسناک، بلکه برایش مفرّح و لذّت بخش بود. احساس می‌کرد که در آن لحظه، مانند قطره بارانی معلق؛ آزاد و رهاست.

دیری نپایید که طوفان آغاز شد. خانم اسکمندر فریاد زد: «اونجاست! جغد رو می‌بینم. نامه رو به منقار داره.»

امّا تندر که در همان لحظه غرید، اجازه نداد صدایش به گوش بلوآی برسد. هرچند که اهمیتی نداشت. خانم اسکمندر خودش بلوآی را هدایت کرد تا به سمت جغد بروند. ابرها غلیظ و تیره تر بودند.

خانم اسکمندر می‌خندید: «گرفتمت جغد کوچولو! اون بلک فکر کرده که می‌تونه من رو به این سادگی شکست بده؟» 

پرهای جغد در باد تکاند می‌خورد و چند پر کوچک، به صورت خانم اسکمندر نواخته شد. بال‌هایش در آن باد توفنده، کج و معوج حرکت می‌کرد و گویا که خود جغد دانسته بود چه نقشه‌ای برایش کشیده‌اند، تلاش می‌کرد تا به چنگ نیوفتد.

- نه جغدی! نه! تو گرفتار منی!

خانم اسکمندر فاصلۀ چندانی با جغد نداشت. بلوآی به شدّت در پرواز مهارت بیش‌تری داشت، خصوصاً اکنون که هوا طوفانی بود. دستش را دراز کرد تا بلکه جغد را به چنگ بیاورد. سرانگشتانش، پرهای جغد را لمس کردند امّا آن باد ناظر، قرار نبود به خانم اسکمندر اجازه بدهد تا به این سادگی به خواستۀ خود برسد.

صاعقه مانند تیری از کائنات به او خورد. خانم اسکمندر فریاد زنان، پرهای بلوآی را رها کرد و لحظه‌ای بعد خود را درحالی یافت که جیغ‌زنان، در آن تاریکی هولناک سقوط می‌کند. او قطره باران بود. و مانند هزاران قطره باران، سقوط می‌کرد.

باد بی‌رحمانه به صورت خیس و نم کشیده‌اش می‌وزید. احساس می‌کرد که قصابی دارد با چاقویش پوستش را سلاخی می‌کند. جیغ می‌کشید و نمی‌توانست صدای جیغ خود را بشنود. به تاریکی بیش‌تر فرو می‌رفت و تنش از داغ صاعقه‌ای که به وجودش حمله‌ور شده بود می‌سوخت. چشمانش را بست. شاید نیوت بخاطر او نمی‌توانست هرگز نامه‌ای دریافت کند. شاید او از پسرش، نه تنها مادر را، بلکه آینده را گرفته بود. تنها چیزی که این افکار را از او دور می‌کرد، درد بود. دردی عمیق، دردی ترسناک.

امّا چیزی او را در میان زمین و آسمان قاپید. انگار که او در نبرد با باد تنها نبود. چشم که باز کرد، دید بلوآی او را با پنجه‌هایش گرفته و جیغی به علامت پیروزی سر می‌دهد. جغد هم هنوز آنجا بود؛ آن دغل‌کار کج‌رو.

خانم اسکمندر نیازی به حرف زدن نداشت تا بلوآی بفهمد چه قصدی دارد. باری دیگر به جغد نزدیک شد و این‌بار توانست نامه را از منقار جغد برباید. جغد جیغی خفه کشید و در طوفان گم شد. 

وقتی که خانم اسکمندر بعدها برای نیوت داستان این‌که چگونه نامۀ هاگوارتزش را خودش توانسته بود بیاورد، باعث رنجش عمیق نیوت شد. زیرا که نیوت می‌دانست ممکن است آن جغد کوچک، در آن طوفان وحشتناک، هرگز پیدا نشود.

* فینیاس نیگولوس بلک، از مدیران اسبق هاگوارتز بود. او پدربزرگ سیریوس بلک است و معمولاً به عنوان یکی از بدترین و منفورترین مدیران تاریخ هاگوارتز شناخته می‌شود. فینیاس، مدیر احتمالی هاگوارتز در زمان تحصیلی نیوت است.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/17 23:13:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

صبح هنوز درست از خواب بیدار نشده بود. نور کمرنگی از لای پرده‌ها به اتاق می‌خزید و روی فنجان چای نیمه‌خورده‌ی هوریس اسلاگهورن می‌افتاد. هوریس با موهایی که ظاهراً شب گذشته با بالش مذاکراتی طولانی داشته بودند، پشت میز نشسته و مشغول خوردن شیرینی بود. زندگی، در مجموع، بد نبود. البته اگر چای کمی گرم‌تر و شیرینی‌ها کمی بیشتر بودند، می‌شد آن را زندگی قابل‌قبولی دانست.

صدای بال زدن آمد.

جغدی پشت پنجره نشسته بود. هوریس سر بلند کرد. جغد پاکتی در منقارش داشت؛ پاکتی که نام او رویش نوشته شده بود. نام هوریس.

هوریس پنجره را گشود و نامه را گرفت. جغد رفت، اما هوریس همچنان کنار پنجره ماند. انگشتش را روی نوشته کشید و پاکت را باز کرد.

هاگوارتز

کلمه را آهسته خواند. گویی اگر بلندتر می‌خواند، ممکن بود کلمات از روی کاغذ فرار کنند.

مادرش از راه رسید و پرسید چه شده است. هوریس خواست جواب بدهد، اما صدایش درنیامد. نامه را به دست او داد.

ـ من... واقعاً جادوگرم؟

مادرش لبخند زد. هوریس هم خندید.

هنوز نمی‌دانست در هاگوارتز چه چیزهایی انتظارش را می‌کشند؛ چه دوستی‌هایی، چه کشف‌هایی و چه آدم‌هایی که روزی شاید نامشان را با افتخار در مهمانی‌هایش بر زبان بیاورد.

فعلاً اما، برای نخستین بار، آینده چیزی نبود که لازم باشد حسابش کند.

آینده منتظرش بود.

پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: دیروز ساعت 01:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

- میراندا می‌گفت که دخترش سلنا هفته‌ی پیش نامه‌ی دعوتش رو گرفته. منم از خجالت نتونستم بگم هنوز نامه‌ی دنیلا نیومده.

دنیلا که در اتاقش کتاب می‌خواند، به خوبی صدای مادرش را می‌شنید. مادرش عادت داشت با صدای بلند غر بزند؛ دخترک نمی‌‌دانست که او از عمد چنین می‌کند یا حواسش پرت می‌شود. هرچه که بود، او نیز به این حرف‌ها عادت کرده بود.

- من می‌ترسم که اصلاً نامه رو نگیره! آخه اگه قرار بود دعوت بشه، تا الان می‌فرستادنش.

دنیلا به فکر فرو رفت. او بارها با سلنا دیدار کرده بود. مگر او چه ویژگی بهتری داشت؟ دنیلا از او بسیار باهوش‌تر بود؛ حتی کتاب‌های مدرسه‌ی برادرش ادوین را نیز از بَر کرده بود. دنیلا لیاقت نامه‌ی هاگوارتز را بیشتر از او داشت.

- یادته ادوین همون روز اول نامه رو گرفته بود؟ حتی نامه‌ی سال جدیدش هم اومده... اون‌وقت دنیلا...

ادوین... مهم نبود موضوع بحث چه باشد، همیشه دخترک با برادرش مقایسه می‌شد. ادوین از او زیباتر، با استعدادتر، باهوش‌تر و مهم‌تر از همه، نزد همه محبوب‌تر بود. چه در نزد خانواده‌ی ماگل مادر و چه در نزد جادوگران سمت پدری، ادوین نوه‌ی مورد علاقه بود. 

تلاش‌های دنیلا همیشه نادیده گرفته می‌شد، زیرا او هیچگاه به سطح برادرش نمی‌رسید...

کتاب را ورق زد. کلمات در مقابل چشمانش می‌رقصیدند. تمرکز خودش را از دست داده بود. می‌توانست چهره‌ی مادرش را بعد از شنیدن اینکه سلنا نامه‌اش را گرفته، تصور کند. ناامیدی در نگاه او، دیگر برای دخترک تکراری شده بود. چشمانش را بست. صدای جیغ و دادهای مادر و اخم‌های پدرش را بعد از اینکه هیچ نامه‌ای دریافت نکرده بود... در دلش آرزو می‌کرد که نامه را زودتر دریافت کند. کاش مرلین صدای قلبش را می‌شنید...

در اتاقش کوبیده شد.

- دنیلا! بیا صبحونه بخور.

کتاب را بست و روی تخت گذاشت. نگاهی به خودش در انعکاس آیینه‌ انداخت. چهره‌ی رنگ پریده و موهای به هم ریخته‌اش، در کنار چشم‌هایی که همانند یک شب بدون نور مهتاب، ظاهرش را دوست داشتنی نشان نمی‌داد. زیر چشمانش گود رفته و تیره بود و قد کوتاهی داشت. گاهی به دیگران حق می‌داد که برادرش را بیشتر دوست داشته باشند. چشمان عسلی و موهای خرمایی رنگ موج‌دارش که در زیر نور آفتاب می‌درخشیدند، با قد بلندش ترکیب جذابی را تشکیل داده بود.

از کنار آینه کنار رفت. اتاقش را ترک کرد. بعد از سلام کردن با اعضای خانواده، پشت میز غذاخوری نشست. نگاه سنگین والدینش را احساس می‌کرد.

- بابا! کی برای خرید لوازم مدرسه می‌ریم دیاگون؟

ادوین نیشخندی بر لب داشت و زیرچشمی به دنیلا خیره شده بود.

- فعلاً صبر می‌کنیم تا نامه‌ی دنیلا برسه. بعدش برای جفت‌تون خرید می‌کنیم...

- البته اگه برسه!

همین حرف ادوین کافی بود تا تکه‌نانی که در دهان دخترک بود، همانند تکه‌های شیشه غیرقابل خوردن به نظر برسد. سال‌ها مقایسه‌ی خواهرش با او، باعث شده بود که حتی ادوین نیز احساس کند که از دنیلا برتر است. شاید هم بود... نمی‌دانست.

- راستی، نامه‌ی هاگوارتز سلنا اومد.

دنیلا می‌دانست؛ وقتی مادرش جیغ‌زنان آن را برای پدرش تعریف می‌کرد، شنیده بود. اما قرار نبود که دختر ضعفی نشان دهد.

- واقعاً؟ چقدر جالب. فکر می‌کردم هاگوارتز، ضریب هوشی شاگرداش رو هم در نظر بگیره.

سپر دفاعی دختر در مقابله با مقایسه‌های والدینش همین بود. باید سعی می‌کرد که نشان دهد که دیگران برایش اهمیتی ندارند...

- شایدم زودتر نامه رو فرستادن که مادرش فرصت کافی برای خبر دادن به همه رو داشته باشه... به هر حال همه باید می‌فهمیدن که دختر یک فشفشه‌ی به درد نخور نیست!

- واقعاً به نظرت این‌طوره؟ شاید هم داری بابت گرفتن نامه بهش حسادت می‌کنی؟

دنیلا مطمئن بود که ادوین مخفیانه از او نفرت دارد. وگرنه این حرف‌ها، چیزی جز خصومت شخصی‌اش را نشان نمی‌داد.

اما از طرفی، برادرش حق داشت. دنیلا پنهانی به او حسادت می‌کرد. درک نمی‌کرد که چرا او نباید نامه را می‌گرفت. حسادت او را در خود بلعیده بود!

مادر در طی این بحث، در آشپزخانه مشغول بود. دنیلا از صدای برخورد ظرف‌ها به همدیگر، تشخیص داد که مادرش از گفتگوی آن‌ها، خشمگین شده است. شاید در ذهنش با حسرت به میراندا بابت داشتن دختری مانند سلنا، فکر می‌کرد. از نظر او، دنیلا خوب بود؛ اما نه به اندازه‌ای که می‌بایست... و حالا کافی بود بود که نامه‌ی هاگوارتز به دست دخترک نرسد تا مادرش یک دلیل موجه برای سرکوفت زدن به او برای تمام عمرش داشته باشد!

دنیلا تصمیم گرفت بحث را عوض کند.

- راستی طرح بوم نقاشی آخری تموم شد. این یکی از کار قبلی...

- به جای اینکه وقتت رو با همچین کارهایی تلف کنی، بهتره از الان برای شروع سال اول درسیت آماده کنی. یادته که... برادرت توی اولین ماه، شاگرد برتر شده بود.

ادوین درحالی که لیوانش را با آب پر می‌کرد، زمزمه کرد:

- من پیش‌خوانی نکرده بودم. ولی تو طبیعتاً تو به این کار نیاز داری...

دنیلا به جز چنگ زدن چنگالش، نتوانست کاری انجام دهد. آرزو داشت هرچه زودتر نامه‌ی هاگوارتز را دریافت کند. سپس برای مدتی طولانی از خانواده‌اش فاصله بگیرد. شاید آن زمان فرصتی برای انجام دادن کارهایی که می‌خواست، پیدا می‌کرد.

- زودتر صبحونه‌ات رو تموم کن عزیزم! وگرنه دیر به وزارت‌خونه می‌رسی...

حرف مادر با صدای تق‌تقی که از سمت پنجره می‌آمد، نیمه ماند. نگاه همه‌ی اعضای خانه به پنجره برگشت. جغد قهوه‌ای رنگی، روی شاخه‌ی درخت روبه‌رو نشسته بود؛ وقتی داولیش‌ها به او خیره شدند، تکانی به خود داد و به آسمان پرید. اما طولی نکشید که نگاه دنیلا به نامه‌ای که پشت نرده‌ی پنجره قرار گرفته بود، دوخته شد.

- مامان! اون نامه چیه؟

مادر پنجره را باز کرد و به سختی نامه را از میان نرده‌ها بیرون کشید. سپس برای لحظه‌ای به آن زل زد.

- نامه‌ی دعوتت به هاگوارتزه دنیلا!

دنیلا با خوشحالی از جایش بلند شد. اما مادرش در کور کردن ذوق او استاد بود.

- بالاخره... دیگه نیاز نیست نگران باشم که نکنه دخترم فشفشه‌ست!

چرا پست پایینی بیشتر لایک گرفته؟ مگه مال من چی کم داره؟
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
.تصویر تغییر اندازه داده شده


آن روز قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. آدنا از صبح مشغول همان کارهایی بود که تقریباً هر روز انجام می‌داد و هیچ دلیلی نداشت فکر کند تا چند دقیقه‌ی دیگر قرار است چیزی وارد زندگی‌اش شود که مسیر تمام روزهای بعدش را تغییر بدهد. یازده سالگی برای او بیشتر شبیه هر روز دیگری گذشته بود؛ با همان اتاق، همان وسایل، همان اتفاق‌های کوچک.

حتی وقتی صدای بال زدن پرنده‌ای از پشت پنجره به گوش رسید، توجه چندانی نشان نداد. صدای پرنده چیز عجیبی نبود، چیزی که ارزش داشت به خاطرش کارش را رها کند.

صدای بال زدن دوباره که بلند شد، آدنا بالاخره سرش را بلند کرد. سایه‌ای از پشت پرده روی دیوار افتاد و چند لحظه بعد صدای تق‌تق آرامی به شیشه خورد. آدنا با اخم به پنجره نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت که بیشتر شبیه غر زدن بود. از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. وقتی پرده را کنار زد، جغدی را دید که روی لبه‌ی پنجره نشسته بود و پاکتی را میان چنگال‌هایش گرفته بود. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. نه به خاطر خود جغد، بلکه به خاطر نامه‌ای که به همراه جغد فرستاده شده بود.

پنجره را باز کرد و جغد بی‌آنکه منتظر دعوت بیشتری بماند، بال زد و روی طاقچه نشست. پاکت را جلو آورد. آدنا با تردید آن را گرفت و نگاهش را از پاکت به جغد و دوباره به پاکت برگرداند. اسم خودش روی آن نوشته شده بود. همین موضوع بیشتر از هر چیز دیگری ذهنش را درگیر کرد. نامه‌ای که هیچ‌کس به او نگفته بود منتظرش باشد، با یک جغد فرستاده شده بود و عجیب‌تر از همه، فرستنده ظاهراً دقیقاً می‌دانست باید آن را به دست چه کسی برساند. آدنا پاکت را زیرورو کرد، مهر قرمز رنگ روی پشتش را نگاه کرد و انگشتش را آرام روی لبه‌ی آن کشید. جغد همچنان همان‌جا مانده بود و با نگاهش او را دنبال می‌کرد؛ طوری که انگار منتظر بود آدنا هرچه زودتر کارش را تمام کند.
- خب... نمی‌خوای بری؟

جغد حتی پلک هم نزد.
آدنا با بی‌حوصلگی آهی کشید و تصمیم گرفت زودتر نامه را باز کند. انگشتش را زیر لبه‌ی پاکت برد و شروع کرد به باز کردنش. اما درست همان لحظه که لبه‌ی پاکت از هم فاصله گرفت، شعله‌ای ناگهانی از میان کاغذ زبانه کشید.

آدنا با وحشت دستش را پس کشید و نامه از میان انگشتانش افتاد. همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که حتی فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. گوشه‌ی پاکت روی زمین شعله می‌کشید و آتش در عرض چند ثانیه خودش را به بخش دیگری از نامه رساند. آدنا یک قدم عقب رفت و بعد بلافاصله خم شد تا آن را بردارد، اما همین که دستش نزدیک شد، شعله دوباره بالا گرفت و مجبور شد دستش را پس بکشد. آتش کم‌کم تمام نامه را گرفت و آدنا فقط توانست با ناباوری نگاه کند که کاغذ جلوی چشمش تبدیل به خاکستر می‌شود.

- نه، نه، نه... صبر کن!

این جمله بدون آنکه کمکی بکند، باعث میشد به او یاداوری کند گه خودش هم نمی‌دانست قرار است چه کار کند. دستپاچه اطرافش را نگاه کرد و چیزی برای خاموش کردن آتش پیدا نکرد. لیوان آبی را که روی میز بود برداشت و با عجله برگشت، اما تا وقتی آب را روی نامه ریخت، تقریباً چیزی از آن باقی نمانده بود. تکه‌های سیاه و خیس‌شده‌ی کاغذ روی زمین پخش شدند و چند رشته دود باریک از میانشان بالا رفت.

سکوت کوتاهی همه‌جا را گرفت.
آدنا همان‌طور که لیوان هنوز در دستش بود، به زمین نگاه کرد. نامه‌ای که چند لحظه قبل در دستش بود، دیگر وجود نداشت. نه فقط نامه؛ حتی آن‌قدر از آن باقی نمانده بود که بتواند بفهمد داخلش چه نوشته شده بود. خم شد و یکی از تکه‌های کاغذ را برداشت. گوشه‌ای از چند حرف روی آن باقی مانده بود، اما جوهر در اثر آب پخش شده بود و هیچ معنایی نداشت. آدنا آن را نزدیک‌تر آورد، چشم‌هایش را ریز کرد و چند ثانیه تلاش کرد چیزی از آن بفهمد. بی‌فایده بود.

در نهایت تکه‌ی کاغذ را با حرص روی زمین انداخت.
- عالیه.

صدایش پر از عصبانیت بود. چند لحظه قبل حتی نمی‌دانست این نامه چیست و حالا آن‌قدر برایش مهم شده بود که از نابود شدنش حرص بخورد. مشکل اصلی هم همین بود؛ او حتی فرصت نکرده بود بفهمد چه چیزی را از دست داده است. نمی‌دانست چه کسی نامه را فرستاده، چرا برایش فرستاده و چرا یک جغد آن را آورده بود. فقط می‌دانست حالا تمام جواب‌ها تبدیل به چند تکه خاکستر شده‌اند.

نگاهش به جغد افتاد. پرنده هنوز روی طاقچه نشسته بود و با همان آرامش عجیب او را نگاه می‌کرد. آدنا چند ثانیه به او خیره ماند و بعد با ناراحتی گفت:
- تو می‌دونی چی توش بود؟

جغد سرش را کمی کج کرد.
- البته! معلومه که نمی‌تونی حرف بزنی.

آدنا دوباره به خاکسترها نگاه کرد. کمی از آن‌ها را با نوک انگشت کنار زد، شاید چیزی پیدا کند که هنوز قابل خواندن باشد. هیچ‌چیز. حتی نام فرستنده هم از بین رفته بود. با این حال نمی‌توانست بی‌خیال شود. نامه‌ای که برای او آمده بود، آن‌هم با یک جغد، نمی‌توانست یک نامه‌ی معمولی باشد. اگر معمولی بود، چرا کسی آن را با جغد فرستاده بود؟ و اگر مهم بود، حالا باید چه کار می‌کرد؟

چند لحظه بعد چشمش دوباره به جغد افتاد. پرنده هنوز نرفته بود. این بار آدنا با دقت بیشتری به آن نگاه کرد و متوجه شد چیزی هنوز به پایش بسته است و وقتی جغد پایش را جلو آورد، آدنا پاکت دیگری را دید.

چشم‌هایش گرد شد اما جغد بی‌تفاوت پاکت دوم را جلو آورد.
آدنا چند ثانیه به آن خیره ماند. بعد دستش را جلو برد ولی با به یاد اوردن عاقبت نامه قبلی، چشمانش را سرتاسر اتاق گرداند تا چیزی برلی باز کردن نامه پیدا کند. با عجله به سمت کشو رفت و آن را باز کرد و بعد از بیرون ریختن نصف بیشتر محتویاتش بالاخره چیزی که می‌خواست را پیدا کرد.

دست‌کش طوسی‌اش را پوشید و پاکت را گرفت. این بار دیگر معطل نکرد. لبه‌ی پاکت را با انگشت باز کرد و نامه را بیرون کشید. چند لحظه همان‌طور که نامه را در دست داشت، به آن نگاه کرد؛ انگار هنوز انتظار داشت هر لحظه دوباره اتفاقی بیفتد. وقتی مطمئن شد سالم است، بالاخره شروع به خواندن کرد.

چند خط اول را با قیافه‌ای عبوس خواند، اما هرچه جلوتر رفت، اخمش کمتر شد و جای آن را چیزی میان ناباوری و هیجان گرفت. اسم هاگوارتز که به چشمش خورد، برای چند لحظه فقط به همان کلمه خیره ماند. او از سال‌ها قبل می‌دانست هاگوارتز چیست و چه اتفاقی قرار است برای بیشتر بچه‌های خانواده‌های جادوگر بیفتد؛ دیده بود که هر سال، بچه‌های هم‌سن‌وسالش منتظر رسیدن همان نامه می‌مانند و از هفته‌ها قبل درباره‌ی رفتنشان حرف می‌زنند. اما خودش هیچ‌وقت واقعاً امیدی به دریافت آن نداشت. تفاوتی که از همان کودکی میان خودش و ماگل‌ها می‌دید، همیشه آن‌قدر اساسی به نظر می‌رسید که آدنا هیچ‌وقت خودش را متعلق به دنیای جادوگران نمی‌دانست. شاید برای همین بود که حتی با دیدن نام هاگوارتز روی کاغذ، چند ثانیه طول کشید تا باور کند این نامه واقعاً برای خودش است.

جغد سرش را کمی کج کرد و آدنا نامه را محکم‌تر در دست گرفت و دوباره مشغول خواندن شد؛ این بار با دقتی بسیار بیشتر، چون دیگر قصد نداشت حتی یک کلمه از نامه‌ای را که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد روزی دریافتش کند، از دست بدهد

افرادی که لایک کردند

حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


گابریل زمانی که نامه‌ی دعوت به تحصیل در هاگوارتز را دریافت کرده بود به خوبی به یاد داشت. جامعه‌ی جادویی بریتانیا توسط لرد ولدمورت و مرگخوارانش تسخیر شده بود و از آن‌جایی که خواهرش فلور، قصد ازدواج با بیل ویزلی را داشت که در جبهه‌ی مخالف لرد می‌جنگید، آن‌ها در بی‌امنی به سر می‌بردند و به زندگی مخفیانه رو آورده بودند.

گابریل پیش از این به آموزش در آکادمی جادویی بوباتون دعوت شده بود. چیز عجیبی نبود، جدای از این که تمام جادوگران فرانسوی که در فرانسه زندگی می‌کردند به تحصیل در این آکادمی مشغول می‌شدند، خانواده‌اش نیز در آن‌جا تحصیل کرده بودند و خواهرش نیز به خاطر این که نماینده بوباتون در مسابقات جام آتش بود، گل سرسبد این مدرسه بود. پس دور از ذهن نبود که گابریل نیز به این آکادمی فراخوانده شود و تحصیلات جادویی‌اش را در آن‌جا دریافت کند.

اما دعوت به هاگوارتز؟

حتی نمی‌توان گفت آخرین چیزی بود که هر یک از افراد خانواده‌ی دلاکور ممکن بود به آن فکر کنند، چون حتی در دورترین خیالاتشان نیز چنین تصوری را نکرده بودند. گابریل تنها 11 سال سن داشت و قرار بود بعد از مراسم عروسی همراه خانواده‌اش به فرانسه بازگردد. این تنها فلور 20 ساله بود که با ازدواج با بیل، محل سکونتش به بریتانیا تغییر پیدا می‌کرد.

با این حال به نظر می‌رسید پیش از آن که وزارتخانه به دست لرد ولدمورت سقوط کند، آوای روابط بیل و فلور به گوششان رسیده بود و گابریل را بعنوان ساحره‌ای که می‌تواند اگر بخواهد در هاگوارتز تحصیل کند، در نظر گرفته بودند. برای قلم و کتابی که نام جادوگران آماده به تحصیل حاضر در بریتانیا را در خود ثبت می‌کردند نیز سخت نبود تا گابریل دلاکور را در خاک بریتانیا شناسایی کنند.

آن روزها چون عروسی بیل و فلور نزدیک بود، گابریل همراه خانواده‌اش در پناهگاه که خانه‌ی ویزلی‌ها بود اقامت داشت. یک روز صبح که هر دو خانواده به همراه هرمیون گرنجر و هری پاتر برای خوردن صبحانه در آشپزخانه دور هم جمع شده بودند، جغدی قهوه‌ای رنگ راه خود را از طریق پنجره به داخل آشپزخانه پیدا می‌کند. با دیدن جغد، مالی ویزلی که به دلیل نبود جا در دور میز کوچک خانواده، ایستاده و در کنار آرتور صبحانه را می‌خورد، برای گرفتن نامه جلو می‌رود که متوجه می‌شود جغد از او عبور کرده و به سمت خانواده‌ی دلاکور حرکت می‌کند. اما جغد حتی فلور، آپولین یا موسیو دلاکور را هدف قرار نمی‌دهد، بلکه به آرامی به سمت گابریلی حرکت می‌کند که با تعجب دو دستش را کنار یکدیگر قرار می‌دهد تا جغد نامه را آنجا رها کند.

نامه دقیقا در سمتی وسط دستان گابریل فرود می‌آید که مهر ارغوانی و آرم هاگوارتز بر روی آن خودنمایی می‌کرد. شاید برای گابریل هنوز سوال بود که علت دریافت این نامه چه بود، اما تمامی دیگر افراد حاضر بر سر میز صبحانه همان لحظه متوجه می‌شوند که این به این معناست که گابریل برای تحصیل در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز فراخوانده شده است.

گابریل صدای نفس خواهرش که از خوش‌حالی در سینه حبس می‌شود را می‌شنود. او از شدت هیجان با هر دو دستش جلوی دهانش را از شدت حیرت گرفته بود. صدای زمزمه‌هایی که از هر سو بلند می‌شود و همه‌شان تنها آوای خوش‌حالی سر می‌دادند، گابریل را بیش از پیش متعجب می‌کند. به نظر نمی‌آمد آپولین و موسیو نیز دلخوری‌ای از این بابت داشته باشند، روابط این دو مدرسه همیشه خوب بود و شاید حضور فلور در بریتانیا و تحصیل گابریل در بریتانیا می‌توانست پیوند دوباره‌ای برای خانواده‌شان باشد که به جای جدا از هم زندگی کردن در دو کشور متفاوت، همگی در انگلیس و در کنار یکدیگر زندگی کنند.

بالاخره گابریل با تشویق سایرین، نامه را باز می‌کند و با خواندن چند جمله‌ی آغازین تازه هیاهوی اطرافیان را درک می‌کند. ناخودآگاه گل از گلش می‌شکفد. او خیلی به خواهرش وابسته بود و فکر بازگشت به فرانسه و دوری از او، بسیار او را ناراحت و نگران کرده بود. اما حالا، اگر او می‌توانست در هاگوارتز تحصیل کند بدین معنا بود که کل خانواده‌اش می‌توانستند به انگلیس نقل مکان کنند! حالا علت واکنش خواهرش را درک می‌کرد، او نیز دوری از گابریل برایش سخت بود و حالا این نامه را فرصتی می‌دید که دیگر گابریل را در کنار خودش از دست ندهد.

تحصیل در هاگوارتز تصمیمی نبود که در همان لحظه و به سرعت بتوان گرفت، اما امید دیگری بود که در آن روزهای تاریک که تنها روشنایی‌اش ازدواج بیل و فلور با یکدیگر بود، می‌توانست دل‌هایشان را بیش از پیش شاداب کند.
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از سال ها و بعد از خرج کردن میلیون ها گالیون ، بالاخره بنده گودریک گریفیندور ، روونا ریونکلا ، سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف مدرسه هاگوارتز را ساختیم .
پس از آن چند روز جشن گرفتیم و نوشیدنی آتشین خوردیم ، سپس تصمیم گرفتیم شروع به پیدا کردن دانش آموزان برای مدرسه بکنیم ، در ابتدا کار کمی دشوار بود ، جادوگران بسیاری در سراسر بریتانیا پخش شده بودند ، در اینجا سالازار اسلیتیرین و روونا ریونکلا راه حلی برای این موضوع پیدا کردند ، با استفاده از یک جادوی قدیمی تمام اشخاصی که خون جادویی در رگ هاشون بود رو پیدا میکردیم ، اکنون که توانستیم جادوگران را پیدا کنیم باید کار دیگری میکردیم ، مضوعی که سر راه ما بود این بود که بسیاری از جادوگران حتی آن هایی که سن بالایی داشتند به دلیل نداشتن آموزش کافی در اجرای ساده ترین افسون ها نیز به مشکل میخوردند ، پس به همین دلیل تصمیم گرفتیم تعدادی بزرگسال را نیز به هاگوارتز راه بدیم ، بالاخره بنده شروع به نوشتن نامه های دعوت به تمام افراد انتخاب شده کردم ، و یکی یکی تمام نامه ها ارسال شدند ، اما هنگامی که سال تحصیلی شروع شد تعداد افرادی که آمده بودند بسیار کمتر از انتظار بود ؛ بنده دارم راجب به هزاران سال پیش صحبت میکنم ، مردم در آن زمان علاقه چندانی به مدرسه نداشتند ، مشکل دیگر این بود که بسیاری که دانش آموزان سواد خواندن و نوشتن نیز نداشتند و دلیل آن این بود که در هاگوارتز خواندن و نوشتن را یاد نمیدادیم و میبایست خانواده به فرزند خود خواندن و نوشتن یاد بدهد ، اما موضوع اینجا بود که بسیاری از این خانواده ها خودشان خواندن و نوشتن بلد نبودند و در اینجا آن ها باید فرزند خود را به مکتب خونه ی لرد های مشنگ ها میفرستادند ، اما بسیاری از این خاندان ها اصیل زاده بودند و این عمل رو توهین به اصالت خود میپنداشتند و از طرفی دانش آموزانی که مشنگ زاده بودند نیز اکثرا سواد نداشتند زیرا در آن زمان فقط لرد ها ، ثروتمند ها ، و شاهزادگان حق درس خواندن را داشتند و این موضوع در تمام دنیای آن زمان صدق میکرد ، به همین دلیل در ابتدای تاسیس هاگوارتز به مشکلات زیادی برخوردیم .
سپس راه حل ما این شد که چند معلم را استخدام کنیم که در هاگوارتز خواندن و نوشتن تدریس کنند و دانش آموزانی که سواد نداشتند یک ماه زود تر به هاگوارتز میامدند برای تحصیل ، در سال های اول هر سال هزاران نامه را مینوشتم و ارسال میکردم ، اما بسیار از این نامه ها در شومینه ها به آتش کشیده میشدند و دلیل اینکه کسی نبود که بتواند نامه را بخواند ، از همین طریق مشخص میشد کسانی که جواب نامه ها را نمیدادند سواد خواندن و نوشتن ندارند و بنده به خانه های آن ها میامدم که این موضوع را حضوری به آن ها بگویم ، سپس تصمیم دیگری گرفتیم ، هاگوارتز مکان بسیار بزرگی بود و برای همین از تمام جادوگران بریتانیا که سواد خواندن و نوشتن نداشتند ، کوچیک یا بزرگ ، دعوت شد که به مدرسه بیایند و اساتیدی استخدام شدند فقط برای تدریس املا و آموزش خواندن و نوشتن و بالاخره پس از سال ها اکثریت جادوگران با سواد شده بودند ، اکنون که شما به هاگوارتز میروید ، تمام دانش آموزان سال اول بین یازده تا دوازده سال سن دارند ، اما در آن در آن زمان سن دانش آموزان سال اول به هفده سال نیز میرسید ، زیرا بسیاری از این افراد توانایی زیادی در جادو کردن نداشتند ، اما تمام این مشکلات بعد چندین سال رفع شد و هاگوارتز تبدیل به هاگوارتزی شد که شما اکنون میشناسید .
البته که تمام مشکلات حل شد اما یک مشکل همچنان برقرار است آن هم این است که بنده هر سال صد ها و چه بسی هزاران نامه را مینوسیم و امضا میکنم و دونه به دونه میفرستم ، بابا مرد مرد جنگم نه مرد پشت میز .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 05:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



نکته: دوست عزیز! با دیدن این تصویر و خواندن این داستان، اگر بنای بر شیون و زاری دارید، یا برنامه دارید که بعد از داستان بگویید:"وای بچه‌ی طفل معصومو چرا حبسش کردن!" یا "آخه گناه داره!" یا "واا هاگوارتزاااه واا حقوق کودکاااااه واا تعلیمِ جادو،آاااه"، میتوانید این پست را نادیده گذاشته و بگذرید!

وگرنه، حتما بدانید، این ماجراییست که از خواندنش پشیمان نمیشوید!

چرا که خود شخصیت اصلیِ ماجرا، از این واقعه ذره‌ای ناراحت یا دلگیر نیست:)




خب بچه ها، جونم براتون بگه که، اولا منم از اولش به همون پیری و چروکیدگی نبودم و از این تصویر مشخصه که یه زمانی قیافه‌ی دخترکشی داشتم برا خودم...


البته...
حالا که دوباره نگاه کردم همچین هم دخترکش نبودم، ولی شما به روم نیارید، سنی ازم گذشته بالاخره.

ثانیا: بله، منم مثل همه‌ی بچه ها دل تو دلم نبود که برم هاگوارتز؛ حتی طبق همین خاطره که قبلا تعریف کردم، تا جشن تولد ده سالگیم پدر و مادرم میخواستن منو بفرستن هاگوارتز؛ مخصوصا پدرم. پدرم خیلی آدم فهمیده و مطلع و باتجربه‌ای بود.

پس ماجرای این تصویر چیه؟

عرض شود بمحضر با سعادتتون که،
یه هفته مونده به شروع سال تحصیلی، ینی دور و بر همون زمانی که منتظر بودم نامه‌ی هاگوارتز بهم برسه، برای پدر ما یه اتفاق ناگواری افتاد.

ماجرا ازین قرار بود که چند سال پیش، پدرم با تنها رفیق صمیمیِ سی‌-چهل ساله‌اش، یه پیمانِ خونین(مراجعه‌کنید) بست؛ مبنی بر اینکه هر دو تا رفیق، تا پای جان از همدیگه محافظت کنن و هرموقع خطری یکیشون رو تهدید میکرد، اون‌یکی ولو به قیمت جونش، به دفاع از رفیقش بشتابد و ازین حرفای قلمبه سلمبه‌ای که من اونموقع سر درنمیاوردم.
خلاصه، چند سال همه‌چی خوش و خرم بود، تا اینکه اَد یه هفته مونده به بازگشایی هاگوارتز، یه جغدی از طرف رفیقش اومد که: آقا واویلا شده و من در خطرم و ال شده و بل شده و خلاصه من توی رشته کوه‌های آلپ(!) بین یه گله غول زبون نفهم گیر افتادم و باید بیای کمکم. پدرم هم که صرفنظر از اجبارِ پیمان خونین، واقعا آدم باصفایی بود و وفاداری عمیقی به رفیقش داشت. هیچی دیگه، سریع براش نوشت که بذار کارامو ردیف بکنم و به قول جناب‌خان بیام برات:)

توی همین یکی دو روز، نامه‌ی هاگوارتزِ ما هم رسید! و چه وقتی هم پیدا کرد برا رسیدن!
القصه،
ازونجایی که از این سفر بوی خون میومد و پدر ما هم از طرفی نگران خانواده و کسب و کار بود و منم فرزند ارشد بودم، یه فکرای شومی(!) به ذهنش رسید و تصمیمشو گرفت. یکهو ناغافل، حتی قبل از اینکه بتونم نامه رو باز کنم و بخونم، همونطور نامه‌ی مهر و موم شده رو برداشت بدون تا کردن، مرتب و صاف گذاشت توی جیب پالتوش و یه لبخندِ مهربونِ معناداری که میگفت برات یه آشی پختم که بیا و ببین(!) هم تحویل ما داد و اومد روبروی من نشست. شروع کرد قشنگ و مفصل، طوری که یه بچه‌ی ۱۱ ساله بفهمه، بهم توضیح داد که سفرش سفر خطرناکیه و شاید برنگرده و در غیابش باید یکی بالاسرِ خانواده و کسب‌وکار چوبدستی‌سازی باشه و منم که خیلی یهویی پسر بزرگی شدم(!) و مسئولیت مادر و دو تا خواهر کوچیکتر، در نبودِ پدر روی دوشِ منه. پس بنظر میرسید تصمیم درست این باشه که من مدرسه رو فعلا بیخیال بشم. بمونم به خانواده برسم و کسب‌وکار رو به کمک کتابچه‌هایی که پدرم خودش اسرار چوبدستی‌سازی رو توشون نوشته بود، یاد بگیرم. از اونطرف هم مادرم که یک سال بود داشت یه چیزایی از جادو و تاریخ و دفاع در برابر جادوی سیاه و کار با چوبدستی یادم میداد(قبلا قولشو داده بود)، وقتی وضعیت رو اینطوری دید، پذیرفت که دیگه بطور رسمی خودش همه‌ی درسای هاگوارتز رو کم کم توی خونه، شبانه بهم یاد بده. آخه خدابیامرز مادرم درست مثل پروفسور گرابلی‌پلنک، یه زمانی معلمِ پاره‌وقت هاگوارتز بود.

خلاصه که هم مادرم شد معلمِ من، هم من شدم مدیر فروشگاه. هم خدا هم خرما شد دیگه!
اینطوری شد که هم تحصیلاتمونو غیرحضوری ادامه دادیم و بعد ها که بزرگتر شدم، با وساطت دامبلدور کنارِ بچه های ۱۱ ساله رفتم کلاهِ گروه‌بندی رو گذاشتم روی سرم و زیر یک‌ثانیه به ریونکلاو فرستاده‌شدم. اما چون درسای هفت سال رو کامل خونده بودم، باز به کمکِ دامبلدور(خیلی انسان شریفی بود) ترتیبی دادن که فقط آزمون‌هارو دادم و راحت مدرک فارغ التحصیلی هاگوارتز رو با نمره عالی گرفتم.
از طرفی هم کسب‌وکار خانوادگی‌مونو ادامه دادم و نذاشتم اسم خاندان الیواندر از عرصه‌ی چوبدستی‌سازی پاک بشه.

مرحوم پدرم هم همونطور که پیش‌بینی میکرد و می‌کردیم، توی همون تلاش برای نجات جون رفیقش، به سختی زخمی شد. طبق چیزی که شنیدیم، رفیقشو از وسط غول های کوه آلپ به زحمت نجات داد، و خودشونو به یه روستای دور افتاده رسوندن؛ ولی در کمال حسرت، یه نفر اونجا نبود که بلد باشه چطوری با ورد، خونریزی پدرمو بند بیاره. یا معجونِ شفابخشی چیزی بهش بده. و پدر ما، بنا بر روایاتِ تاریخی، توی روستایی در دامنه کوه آلپ، عمرشو داد به شما.
اونم انسان پاک و بی‌ریایی بود. هرچی اخلاق خوب و انسانی دارم، یا به پدرم برمیگرده یا به مادرم.
.
.
.
.
ای دل غافل...پیچ دهنم شل شده و عینهو رادیوی شکسته دارم حرف میزنم که!
شما خودتون به بزرگی خودتون ببخشید جوونا؛ آدم پیر که میشه، دنبال هم‌صحبت میگرده. دیگه تنها چیزی‌ام که ماها داریم کلی قصه و ماجرای خوب‌وبده دیگه.

خب؛ اینم از قصه‌ی روزی که نامه‌ی ورود به هاگوارتزو نگرفتم:)

افرادی که لایک کردند

l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: نگارخانه‌ی خیال
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 01:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


بالاخره روزی که انتظارش را می‌کشید فرا رسیده بود. روزی که جغد سفید رنگ خاندان ریونکلاو، نامه‌ای با مهر هاگوارتز را درست وسط تالار بزرگ عمارت رها می‌کند. سورپرایز بزرگی نبود. هلنا دختر روونا ریونکلاوی بود که خودش موسس هاگوارتز بود. او از دوران کودکی نشانه‌های قدرت‌های جادویی‌اش را بروز داده بود و شکی در جادوگر بودنش نبود. فقط مسئله‌ی زمان بود که چه زمانی نامه به دستش می‌رسد.

با این حال هرچقدر هم که از چیزی مطمئن باشی، وقتی مسئله‌ی بزرگ و مهمی باشد، همچنان بدست آوردنش دلخوشی زیادی برایت به ارمغان می‌آورد. این همان احساسی بود که هلنای یازده ساله از دریافت نامه‌اش داشت. با خوش‌حالی آن را بالا می‌گیرد و رو به مادرش فریاد می‌زند:
- مامان مامان! نامه‌م رسید!

لبخندی بر لب روونا می‌نشیند و بوسه‌ای بر پیشانی دخترش می‌زند. هلنا که همیشه به دنبال تایید مادرش بود، دست از خیره شدن به او برنمی‌دارد. او همیشه احساس می‌کرد مادرش به توانایی‌هایش باور ندارد، چرا که او هیچ‌وقت به اندازه‌ی روونا باهوش نبود. امیدوار بود با دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز، برای اولین‌بار این حس تردیدی که از طرف مادرش احساس می‌کرد از بین برود. اما این‌گونه نبود...

هلنا به وضوح متوجه نگرانی‌ای که در میان نگاه خوش‌حال مادرش موج می‌زد می‌شود. روونا خیلی در تلاش بود تا این احساسش را پنهان کند، اما هیچ‌وقت موفق به مهار آن نشده بود و هلنا همیشه متوجهش شده بود. برای هرکس که از دور به قضیه نگاه کند، دختر روونا ریونکلاو بودن افتخار بود و او باید یکی از خوشبخت‌ترین ساحره‌های دنیای جادویی می‌بود. اما وقتی دختر چنین جادوگر مشهوری باشی که به هوش و خردش معروف است، ناخودآگاه با انتظاراتی پا به جهان می‌گذاری که برآورده نکردنش می‌تواند تو را ناامید کند و در هم بشکند.

شاید هلنا به اندازه‌ی مادرش باهوش نبود، اما روونا از کجا می‌دانست که قرار نبود از باقی هم سن‌وسال‌هایش بهتر باشد؟ چرا همیشه به او شک داشت؟

هلنا سال‌های سال با این احساس که مایه‌ی ننگ مادرش است زندگی کرده بود. مادرش هرگز رفتاری از خودش نشان نداده بود که به طور مستقیم این احساس به هلنا منتقل شود، روونا واقعا مادری مهربان و دلسوز بود. اما هلنا همیشه حسش می‌کرد. تردیدی که در تار و پود احساسات مادرش تنیده بود، هیچ‌گاه از چشمانش دور نمانده بود.

تنها هزار سال بعد بود که بالاخره هلنا متوجه می‌شود تمام مدت اشتباه می‌کرده است. نگرانی روونا هرگز از شک داشتن به توانایی‌های دخترش نبود، بلکه به این علت بود که پدر هلنا کسی نبود به جز سالازار اسلیترین. همان‌قدر که روونا مادر هلنا بود، سالازار نیز پدرش بود. روونا همیشه نگران بود آن‌چه هلنا از پدرش به ارث برده است بیش از خودش باشد. چه می‌شد اگر در زمانی که کلاه گروهبندی را بر سر گذاشته است، کلاه تردید کند و در نهایت گروه اسلیترین را برای دختر روونا ریونکلاو برگزیند؟

همین کافی بود تا کل دنیا این حقیقت که سالازار اسلیترین پدر دخترش است را بفهمند، چیزی که همیشه تلاش برای پنهان‌سازی‌اش کرده بود. شما هم اگر چنین راز بزرگی را نه‌تنها از کل دنیا، بلکه از بهترین دوستانت یعنی گودریک و هلگا پنهان کرده بودید، یا بدتر از آن از خود سالازار، نمی‌توانستید نگرانی‌ای که در وجودتان ریشه دوانده است را هرس کنید.

تنها بعد از گروهبندی هلنا و فریاد نام ریونکلاو است که خیال روونا بالاخره راحت می‌شود. رهایی از ترسی که همیشه همراهش بود و ناخودآگاه آن را به شیوه‌ی دیگری به دخترش انتقال داده بود. دختری که تا زنده بود احساس می‌کرد لیاقت دختر روونا ریونکلاو بودن را ندارد، غافل از آن‌که روونا او را بیشتر از هرچیزی در این دنیا دوست دارد و تنها نگرانی‌اش از پدر پنهان‌شده‌اش است و نه چیز دیگر.

باقی روز دریافت نامه‌ی دعوت به هاگوارتز برایش معمولی بود. هر دوی هلنا و روونا دارای دو احساس متناقض بودند. هر دو شاد بودند، یکی برای اثبات ساحره بودنش و دیگری بابت دیدن خوش‌حالی دخترش. و همزمان هر دو نگرانی‌ای داشتند که با تمام وجود تلاش می‌کردند پشت خنده‌های حاصل از شادیشان پنهان کنند. یکی بابت این که نکند مادرش را ناامید کند و دیگری بابت این که نکند کلاه گروه اسلیترین را برای او برگزیند.
🦅 Only Raven 🦅

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.