تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز
دفترچه خاطرات هاگوارتز

- مگه میشه؟ یه معجون شانس بخورم و بعد..
از پیچی گذشت و با غر غر ادامه داد:
بعدش رفتم برتی بات بخورم ، اونوقت طعم چرک گوش بهم افتاده آخه؟؟؟
به سمت کلاس طلسم ها رفت
تق تق تق
ارام در زد.
پرفسور فلیت ویک با خوشرویی گفت :
خوش اومدی راجر، بیا بشین.
راجر وارد کلاس شد و به سمت میز پرفسور رفت.
پرفسور فلیت ویک که در حال تصحیح تکالیف جلسه پیش بود گفت:
چیشده؟ همم.. این میشه ...دومی اینم اشتباعه...
راجر با بی حوصلگی گفت:
استاد چقدر امکانش هست با معجون خوش شانسی آدم بد شانسی بیاره؟؟
پرفسور که جا خورده بود با تعجب گفت:
چی؟ خب امکانش خیلی کمه ولی اگر به کسی نگی یه وردی هست میشه همیشه خوش شانست کنه!!
- چه وردی پرفسور؟؟؟
- خب.. همینجوری که نمیتونی استفاده کنی.. باید اجازه داشته باشی.
راجر که کمی تو ذوقش خورده بود با خودش گفت هیچکس این اجازه را به من نمیدهد.
که ناگهان، پرفسور فلیت ویک گفت:
به کسی نگو ولی من میتونم خوش شانست کنم.
- میشه پرفسور؟؟ میشه بهم وردشو بگین؟؟
پرفسور فلیت ویک با ارامش مرموزی پاسخ داد:
بله، چرا نشه. وردش « پوترفیو فلیکس» هست اینجوری:
دستش را بالا برد و همزمان با گفتن ورد، چوبدستی را دور سرش چرخاند و رو به راجر گرفت.
- پوترفیو فلیکس
راجر احساس خنکی دلپذیری حس کرد ، حس میکرد انگار یه پاتیل بزرگ از معجون خوش شانسی خورده.
- استاد ممنونم، خیلی ممنونم. شب خوشی داشته باشید خدا نگهدار.
- امان از دست این جوونا، خببب... اینم درسته...
بعد راجر بدو بدو رفت تا در خوابگاه ریونکلاو یک برتی بات دیگر را تست کند...
- آخجون طعم آیس چاکلت لته امریکانو میدهههه... .
افرادی که لایک کردند

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین


من خودم را مسئول چند نفر میدانم؟ نیمفادورا؟ پسرمان؟ هری؟ ویزلیها؟ تمام آدمهایی که امشب جانشان را به دست گرفتهاند و به این امید به میدان آمدهاند که شاید فردایی برایشان باقی بماند؟ نمیدانم.
از وقتی لیلی و جیمز رفته اند، دیگر نمیدانم حد مسئولیت یک آدم کجاست و از کجا به بعد، زندهماندن بهتنهایی به کاری شرمآور تبدیل میشود.
گاهی دلم میخواهد شانه خالی کنم. برای یک بار هم که شده، اجازه بدهم دنیا بدون دخالت من به ویرانی خودش ادامه بدهد. خستهام از اینکه همیشه باید چیزی برای ازدستدادن داشته باشم و بعد، وقتی از دست رفت، خودم را بابت نجاتندادنش سرزنش کنم. اما نمیشود.
صدای برخورد طلسمی با سنگهای قلعه مرا از افکارم بیرون میکشد. دیوار روبهرویم ترک برداشته و گردوغبار در هوا میچرخد. کسی فریاد میزند. صدای دویدن، شکستن شیشهها و برخورد جادوها در راهروها پیچیده است.
به خودم میگویم باید حرکت کنم، باید حواسم را جمع کنم، باید کاری انجام بدهم. اما دیگر حتی فکرکردن هم کمکی نمیکند. میکند.
-ریموس، مراقب باش!
برمیگردم، اما فرصت نمیکنم چهرهی کسی را که صدایم زده ببینم. طلسمی از کنار صورتم میگذرد و به دیوار پشت سرم میخورد. سنگها فرو میریزند.
برای لحظهای همهچیز در غبار گم میشود و من، میان این آشوب، به طرز مضحکی به خانه فکر میکنم. به آشپزخانهای که پنجرهاش درست بسته نمیشود. به فنجانی که نیمفادورا همیشه کنار سینک جا میگذارد. به صدای اعتراضش وقتی میگویم خودش باید آن را بشوید و به لبخندی که با آن جوابم را میدهد. لبخندی که بیشتر از هر استدلالی مرا وادار میکند فنجان را بردارم. فکر میکنم وقتی این جنگ تمام شود، باید آن پنجره را درست کنم. این فکر آنقدر معمولی است که برای چند ثانیه آرامم میکند. بعد، طلسم دیگری به ستون کنارم اصابت میکند و میفهمم که شاید هیچوقت به خانه برنگردیم.
نیمفادورا را آنطرف راهرو میبینم. موهایش زیر نور لرزان مشعلها به رنگی درآمده که نمیتوانم درست تشخیصش بدهم. یک لحظه صورتی است و لحظهی بعد، زیر سایهی طلسمی، سبزفام به نظر میرسد. چوبدستیاش را محکم در دست گرفته و با کسی میجنگد که صورتش را نمیبینم. از فاصلهی میان ما، تنها حرکتهای سریعش را دنبال میکنم. شانههایی که با هر طلسم عقب میروند و دوباره پیش میآیند، زانویی که برای حفظ تعادل خم میشود.
دلم میخواهد صدایش بزنم. نمیدانم چرا این کار را نمیکنم. شاید چون نامش در ذهنم به شکل دیگری وجود دارد. نامی که با بوی موهایش و آن خندهی بیموقعش پیوند خورده است. خندهای که گاهی درست وسط جدیترین حرفهایم بلند میشود و رشتهی افکارم را از هم میگسلد.
او برمیگردد. برای لحظهای نگاهمان به هم گره میخورد. نمیدانم در چهرهام چه میبیند، اما لبهایش تکان میخورند. چیزی میگوید که صدایش به من نمیرسد. بعد، مثل همیشه که میخواهد نگرانیام را بیاهمیت جلوه دهد، گوشهی لبش بالا میرود. من هم لبخند میزنم. شاید هیچکداممان باور نداریم که این جنگ میتواند آخرین باری باشد که یکدیگر را میبینیم. شاید هم هر دو باور داریم و فقط نمیخواهیم به آن اعتراف کنیم. طلسمی میان ما به دیوار برخورد میکند. دیگر نمیتوانم صورتش را ببینم.
-تانکس!
این بار صدایم از گلویم بیرون میآید. از میان دود، کسی با شتاب از مقابلم میگذرد و شانهام را به دیوار میکوبد. تعادلم را از دست میدهم، دستم را روی سنگ سرد میگذارم و دوباره بلند میشوم.
-نیمفادورا!
میدوم. دیگر به هری فکر نمیکنم، به ویزلیها، به آدمهایی که باید نجاتشان بدهم یا به کسانی که شاید همین حالا در گوشهای از قلعه به کمک احتیاج دارند. فاصلهی میان ما کوتاه است. بااینحال، هر قدمی که برمیدارم، انگار مرا از او دورتر میکند. صدای برخورد دو طلسم را میشنوم. نور سرخی در فضای تاریک راهرو میشکفد و پیش از آنکه بتوانم چهرهی مهاجم را ببینم، صدای فریادی کوتاه به گوشم میرسد.
قلعه هنوز از صدای جنگ پر است. اما برای من، چیزی در جهان خاموش میشود. انگار کسی دستش را روی گوشهایم گذاشته و مرا پشت دیواری شیشهای زندانی کرده باشد. حرکت آدمها را میبینم، دهانهای بازشان را، نور طلسمها را که روی دیوارها میلغزند، اما صداها دیگر معنای روشنی ندارند.
نیمفادورا روی زمین افتاده است. برای چند ثانیه نمیفهمم چه میبینم. ذهنم تصویر را پس میزند. او نباید آنجا باشد. نیمفادورا همیشه از آن آدمهایی بوده که حتی وقتی زمین میخورند، پیش از آنکه کسی فرصت کند دستشان را بگیرد، خودشان بلند میشوند. او نمیتواند اینطور ساکت باشد.
-دورا؟
صدای خودم را نمیشناسم. دستم را زیر سرش میگذارم و موهایش از میان انگشتانم کنار میروند. صورتش آرام به نظر میرسد. آرامشی که هیچ شباهتی به او ندارد.
حالا همهچیز بیحرکت است.
-نیمفادورا، صدای منو میشنوی؟
انگشتانم را روی گونهاش میگذارم. سرد نیست. این را به خودم میگویم و همین برایم کافی است تا وحشت نکنم. پوستش هنوز گرمایی دارد که میتوانم حسش کنم. پس هنوز فرصت هست. باید فرصت باشد.
-دورا، عزیزم، چشماتو باز کن.
چرا اینقدر آهسته حرف میزنم؟ چرا صدایم را بالا نمیبرم؟ چرا مثل آدمی که میداند چه میکند، دستهایم را روی شانههایش نمیگذارم و او را تکان نمیدهم؟ چون میترسم. از اینکه تکانش بدهم و سرش به سمتم برنگردد. از اینکه چشمهایش را باز نکند. از اینکه مجبور شوم چیزی را بپذیرم که تمام وجودم، با تمام توانش، در برابر پذیرفتن آن مقاومت میکند.
-دورا، خواهش میکنم.
تمام عمرم کوشیدهام مردی باشم که برای چیزی التماس نمیکند. یاد گرفتهام درد را تحمل کنم، تنهایی را بپذیرم و پیش از آنکه کسی فرصت کند ترکم کند، خودم را از او دور نگه دارم. اما اکنون، با زنی که دوستش دارم در آغوشم، تمام آن دانستهها بیفایدهاند.
من چیزی میخواهم که حق خواستنش را ندارم. میخواهم چشمانش را باز کند، به صورتم نگاه کند و بگوید چرا اینقدر ترسیدهام. میخواهم از من بپرسد پسرمان کجاست. میخواهم به او بگویم که بعد از جنگ به خانه برمیگردیم، که باید پنجرهی آشپزخانه را تعمیر کنیم، که هنوز کتابی را که از من قرض گرفته پس نداده است. میخواهم دربارهی همهی چیزهایی حرف بزنم که در زندگی معمولیمان آنقدر کوچک بودند که هیچوقت به ذهنم نمیرسید روزی برای داشتنشان التماس کنم.
-تو که نمیتونی اینطوری ولم کنی، دورا.
صدایم میلرزد. لبهایم را روی پیشانیاش میگذارم و چشمهایم را میبندم. برای چند ثانیه، خودم را فریب میدهم که فقط بیهوش شده است. اما نیمفادورا چیزی نمیگوید. من این سکوت را میشناسم. بااینحال، نمیتوانم معنایش را بپذیرم.
-باید برگردیم خونه. تدی منتظرمونه.
جمله را طوری میگویم انگار هنوز کسی در این دنیا هست که بتواند با تصمیم من زنده بماند.
برای لحظهای تصویرش در ذهنم جان میگیرد؛ کودکی که هیچ تقصیری در این دنیا ندارد و قرار بود سهم ما از تمام سالهای جنگ و ترس و ازدستدادن باشد. به یاد میآورم که وقتی دربارهی آیندهاش حرف میزدیم، نیمفادورا چطور با اطمینان از چیزهایی میگفت که من حتی جرئت تصورکردنشان را نداشتم. میگفت پسرمان باید بتواند هرچه میخواهد بشود، باید بخندد، باید اشتباه کند و نباید تمام عمرش را صرف جبران گذشتهی پدر و مادرش کند.
آن روز به او گفته بودم که دنیا به این سادگیها نیست. خندیده بود.
-پس ما باید براش سادهترش کنیم، ریموس.
سرم را پایین میاندازم. چطور قرار است دنیا را برای پسرمان سادهتر کنم، وقتی حتی نمیتوانم مرگ مادرش را برای خودم قابلفهم کنم؟
صدای شکستن سنگی از پشت سرم میآید. سرم را برمیگردانم. در انتهای راهرو، مردی ایستاده است. صورتش را بهدرستی نمیبینم. فقط چوبدستیای که به سمتم نشانه رفته و لبهایی که نام طلسمی را ادا میکنند که برای شناختنش نیازی به شنیدن ندارم.
-آواداکداور.
دیگر چیزی احساس نمیکنم. نمیدانم ریموس نگران و دل شکسته را کجا گم کرده ام.
-بالاخره اومدی.
صدایی مرا به خود میآورد و توجهم را جلب میکند.
-معلومه که اومدم دورای عزیزم!
نگاهش میکنم. گرمایی که در صورتش گم کرده بودم را پیدا می کنم.
میخندد. در خندهاش زندگی پنهان شده. تازه متوجه می شوم که اگر امیدی برای زندگی کردن داشته ام همهاش در خنده ی او خلاصه شده.
-فکر میکردم باید بیشتر منتظرت میموندم.
-منم همینطور
دستش را به سمتم دراز میکند. هرموقع که نگران چیزی باشد یا چیزی باعث ترسش شده باشد دستانم را میگیرد .
-چرا اینقدر زود اومدی مهتابی؟
-من هیچ وقت نمیتونم تنهات بزارم تانکس.
دستانم را محکم میگیرد.
-حالا باهام میای؟
به او نگاه میکنم. به زنی که زندگیام را به دو بخش تقسیم کرده بود، به قبل از دوستداشتنش و بعد از آن. به کسی که به من نشان داده بود میشود با تمام زخمها و ترسها و گذشتهی تاریکت، باز هم دوست داشته شوی و برای نخستین بار در تمام عمرم، به رفتن فکر نمیکنم؛ به آنچه پشت سر گذاشتهام هم نه.
-آره، میام.
افرادی که لایک کردند


- سال 1040 میلادی .
سال های زیادی گذشته بود از روزی که قلعه ساخته شده بود ، واقعیتی تلخی که وجود داره اینه که حتی اگر بزرگ ترین جادوگر تاریخ هم باشی نمیتونی از مرگ فرار کنی ، گریفیندور از تخت خواب بلند شد ، نگاهی به خودش در آیینه کرد ، مو هایش کم کم داشت سفید میشد ، البته که همچنان مو های قرمز زیادی داشت اما شک داشت چند سال قرار است مو های قرمزش بیشتر از سفید باشه .
بالاخره میخواست بازنشسته شود ، دوستانه عزیزش ، هلگا هافلپاف و روونا ریونکلا سال ها پیش بازنشسته شده بودند و جای خود را به اساتیدی حرفه ای داده بودن ، اما گودریک توان دل کندن از این مدرسه را نداشت ، اما دیگر آماده شده بود ، تصمیم داشت در هوای گرگ و میش با قلعه خداحافظی کند ، تمام قلعه را گشت ، به تمام انبار های جارو رفت و تمام کلاس هارو نگاه کرد ، دل کندن از مدرسه ای که ده ها سال آنجا را ساخته بود و در آن درس داده بود ، سخت ترین کار زندگی گودریک گریفیندور بود ؛ تمام دانش آموزان گودریک گریفیندور را مردی شجاع میدانستن ، اما واقعیت اینجا بود که گودریک نیز گاهی میترسید و اکنون نیز ترسیده بود ، ترس از اینکه دیگر نتواند به این مدرسه بیاید ، دیگر نتواند روز های خوشی که در این مدرسه گذرونده بود را دوباره تجربه کند
همه ی بنیانگذار ها در یک نامه مالکیت قلعه ی هاگوارتز را پس از رفتن خودشان به وزارت سحر و جادو و البته تمام جامعه ی جادوگری دادند ، همه به جز گریفیندور ولی او نیز آماده ی امضا کردن نامه بود ، وقتی نامه را امضا کرد ، احساس میکرد آخرین چیزی که داشته را هم از دست داده ، مدیره جدید و هیت اساتید از قبل مشخص شده بودند ، ولی گودریک گریفیندور نگران این بود که آیا آنها میتوانند در دانش آموزان به خوبی مراقبت کنند ؟
قبل اینکه برود با مدتی کوتاه و کلاهش درد و دل کرد و سپس تصمیمی گرفت که خیلی وقت بود در فکرش بود ، شمشیر قدیمی خودش با جادویی باستانی درون کلاه گذاشت و این جادو جوری کار میکرد که فقط یک گریفیندوری واقعی بتواند شمشیر را در بیاورد ، او این شمشیر را برای گروهش به ارث گذاشت تا روزی به آنها کمک کند ، نمیدانست ایا اصلا این شمشیر روزی قرار است به یک دانش آموز کمک کند یا نه . اما یک حسی به او میگفت در آینده یک نفر قراره یک استفاده ی مناسب از این شمشیر بکند .
مسیر طولانی ای به بیرون از قلعه نداشت اما از هر راهرو ای که میگذشت بار ها و بار ها همه ی آن راهرو را ارزیابی میکرد .
بالاخره از قلعه بیرون آمد ، و برای آخرین بار نگاهی به قلعه انداخت ، و وقتی از پنجره ی برج گریفیندور دانش آموزان خود را دید که بیدار مانده اند که رفتنش را ببینند ، لبخندی روی صورتش آمد و برای آخرین بار خواست دانش آموزان خودش را سوپرایز کند پس برای همین هنگامی که در محوطه ی هاگوارتز بود غیب و ظاهر شد . و میدانست دانش آموزان تا آخر عمر به این فکر میکنند چطور او در محوطه قلعه غیب و ظاهر شده است ، البته دست کم آن هایی که به درس گوش کرده اند و میدانند این کار نشدنی است .
افرادی که لایک کردند


دریافت نامه هاگوارتز توسط هوریسِ کودک!
هوریس اسلاگهورن را از همان اول صباوت، استعدادهای شگرفی در باب تجارت، اقتصاد، و تشخیص اشخاصی که در آینده به درد میخورند، حاصل بود. چنانکه در همان سنین خردسالی، هرگاه مادرش مربا میپخت، جنابشان با محاسباتی پیچیده و حسابرسیهایی مشعشع، قیمت تمامشده را تعیین مینمودند و سپس با کسر سهم مادر و پدر و مالیات احتمالی وزارت، مابقی را به عنوان حقالزحمه مدیریت خویش برداشت میفرمودند. علیایحال، روزگار بر همین منوال میگذشت تا آنکه واقعهای عظیم، بنیاد این نظام اقتصادی را متزلزل گردانید.
در یکی از روزان روزگار، هنگامی که جناب اسلاگهورن در حال محاسبه سود خالص فروش مربای آلبالو بودند و به سبب اختلاف دو گالیونی میان درآمد پیشبینیشده و درآمد واقعی، سه مرتبه ماشینحساب را استنطاق فرموده بودند، صدای تقتق از پنجره برخاست. جغدی بر لبه پنجره جلوس فرموده و پاکتی در منقار مبارک داشت. هوریس ابتدا تصور نمود که مأمور وصول مطالبات است؛ لیکن چون جغد نه قبضی تقدیم مینمود و نه نشانی از طلبکاران خانوادگی داشت، با دیده تردید بدو نگریست.
ـ درود بر ناقل محترم! هزینه ارسال با فرستنده بوده یا گیرنده؟ مبادا از این قراردادهای یکطرفه منعقد فرموده باشید!
جغد پاکت را رها نمود و برفت. هوریس که با چنین بیادبی تجاری مواجه شده بود، خواست اعتراضی بنگارد، لیکن نام خویش را بر پاکت مشاهده نمود و قلم از دستش بیفتاد. نامه از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود؛ مؤسسهای که ظاهراً بدون اخذ پیشپرداخت، ایشان را به تحصیل دعوت میفرمود.
مادرشان با مشاهده رنگپریدگی جنابشان، شتابان وارد اتاق شد.
ـ هوریس جان! چه واقعهای رخ داده؟!
ـ مادرجان، ظاهراً ما هم جادوگریم!
سکوتی سنگین بر اتاق مستولی گشت. هوریس نامه را گشود و از محتوای آن آگاه گردید. تحصیل جادو، اقامت در قلعهای باشکوه و معاشرت با جماعتی از جادوگران؛ و چهبسا در میان ایشان، اشخاصی صاحبنام و صاحبمنصب که در آتیه میشد روابطی نیکو با آنان برقرار نمود!
آری، آینده ناگهان صورتی بس دلپذیر به خود گرفته بود.
جناب اسلاگهورن نامه را به سینه فشردند و با چشمانی درخشان فرمودند:
ـ موهاهاهاها! مادرجان، ظاهراً فصل جدیدی از حیات اقتصادی و اجتماعی ما آغاز گردیده است!
سپس بیدرنگ کاغذی برداشتند و نام مدرسه، تاریخ عزیمت و فهرست لوازم مورد نیاز را ثبت نمودند. در ذیل آن نیز عنوانی افزودند: «اشخاص مستعد جهت معاشرتهای آتی».
چراکه هوریس اسلاگهورن، حتی پیش از آنکه نخستین ورد خویش را فراگیرد، به نیکی دریافته بود که در این جهان، جادو قدرتی عظیم است؛ لیکن شناخت جادوگرانی که قدرت در اختیار دارند، خود هنری است بس عظیمتر.
و بدینسان، دوران هاگوارتز آغاز گشت؛ دورانی که جنابشان هنوز نمیدانست در آن، افزون بر افسون و طلسم، با هنر ظریف دوستی، نفوذ و صرف چای با اشخاص مناسب نیز آشنا خواهند شد.
!Powered by لادیسلاو زاموژسلی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/17 19:28:17
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/17 19:29:02

خوابم نمیبرد. یک نفر بلد خروپف میکرد ، نفر هم توی خواب حرف میزد.
:" چوب دستی دونه ای دو سیکل ... هههه اونجا رو اون خرسه چه نازه ...اممم》
اصلا معمول نبود چه خوابی میدید.
بلد شدم و به سمت سالن رفتم.
تا حد امکان سعی کردم پله ها تققق تققق نکند.
روی مبل ، کنار شومینه نشستم و به کتابی نگاه کردم که روی میز باز بود .
انیماگوس ها
:" چقدر جالب... کی داره اینو میخونه.》
کتاب را بلند کردم و شروع کردم به خواندن
انیماگوس جادوگری است که میتواند خود را به یک حیوان تبدیل کند و به میل خود به حالت قبل بازگردد.......
:" اوووو چه جالب . واسه جاسوسی فن خوبیه .》
شروع کردم به خواندن بقیه کتاب . صفحه یه صفحه .
تا اینکه چشم هایم کم کم روی هم رفت .
پس منم کتاب جلد سبز را بستم ، روی میز عسلی کنار مبل گذاشتم و بعد روی مبل زرد رنگ با کوسن مشکی که نشان هافلپاف داشت دراز کشیدم و.....
در آسمان پرواز میکردم . خیلی سریع . بال هایم دیده نمیشد ، ولی رو به رویم نوک قرمز درازی میدیدم .
کمی بیشتر پرواز کردم و بعد جلوی یک گل استکانی در جا بال زدم نوک دراز و قرمزم را داخل گل آبی رنگ فرو بردم.
شهد خوشمزه ای بود.
بدن آبی، سبز من هم پر از انرژی میشد.
بعد همه جا تاریک شد و کم کم ، دوباره فضای سالن عمومی با جنب و جوش بچه ها رو به روی من...
افرادی که لایک کردند
با جغد بدبخت


صدای قدمهایی پشت سرم شنیدم.
ایستادم.
صدا هم قطع شد.
دوباره راه افتادم...
سه قدم بعد، دوباره شروع شد.
آروم برگشتم، ولی هیچکس اونجا نبود.
همون لحظه یکی از مشعلها خاموش شد.
بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
راهرو کمکم توی تاریکی فرو رفت.
از انتهای راهرو یه صدای خیلی آروم اومد:
ـ سلوینیا...
خشکم زد.
صدا دوباره گفت:
ـ سلوینیا...
چوبدستیمو بالا آوردم و گفتم:
ـ هرکی هستی، همین الان خودتو نشون بده!
یه سایه از ته راهرو آروم به سمتم اومد.
نزدیکتر شد...
نزدیکتر...
تا اینکه نور ماه افتاد رو صورتش ..
فردی که جلوی من ایستاده بود، با قیافهای جدی گفت:
ـ ببخشید... مسیر آشپزخونه کدوم طرفه؟
من چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد فهمیدم از ترس به دانشآموز گمشده، نزدیک بود خودم تبدیل به روح سرگردان هاگوارتز بشم.
از اون شب به بعد، دونستم که توی هاگوارتز لازم نیست موجود ترسناکی وجود داشته باشه؛
کافیه یه دانشآموز گرسنه بعد از خاموشی دنبال آشپزخونه بگرده.
افرادی که لایک کردند
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊



از سالن رد شد تا بره توی راهروها و کلاسش رو پیدا کنه. اکثر دیوارهای راهرو سفید و دست نخورده بود. هیچ دانشآموزی جرات یادگاری نوشتن رو دیوارها رو نداشت. البته، بجز بچههای یه کلاس. درحالی که هنوز صدای قدمهاش اکو میشد از در کلاسها رد شد تا به کلاس مدنظرش برسه. کلاسی که دانشآموزهاش دیوارها رو پر یادگاری کرده بودن. کلاسی که یه بار کل دانشآموزهاش تعهد انضباطی داده بودن، کلاس خودش. کلاس همیشه شلوغ خودش.
لازم نبود خیلی دقت کنی، نوشتههای روی دیوارها کاملا از چند متری مشخص بودن. شعر، یادداشت تاریخ آغاز آزمونها تا برای آیندگان بمونه... و خیلی چیزها دیگه. البته، شاهکارهای اصلی توی کلاس بودن. شاهکارهایی که خودش هم توش دست داشت.
مقابل کلاس ایستاده بود. پنجرهی مستطیلی بدون میلهش به راه رو دید داشت؛ مثل همه کلاسها. تنها فرق اساسیش این بود که کلی نقاشی روی شیشه کشیده شده بود. با ماژیک. انگار کسی حاضر نشده بود مضخرفات روش رو پا کنه. چه بهتر! بماند به یادگار دیگه؟! مگه نه؟
روی لبهاش پوزخند بیصدایی نشست. همزمان با تکون دادن سرش به نشونهی تاسف به خاطر هنرهای همکلاسیهاش، دستگیره در کلاس رو گرفت و در رو باز کرد. هوای خاکآلود کلاس، خاطرات خاکآلودتری رو جلوی چشماش انداختن...
یه گله دانش آموز، وسط کلاس. صندلیها کنفرانسی دور کلاس چیده شدن و فضای وسط کامل آزاده، ولی همه دقیقا روی مرکزیترین نقطهی کلاس نشستن و به هم حمله میکنن. دقیقتر که نگاه کنی، میتونی دل و رودهی چند پاکت چیپس و پفیلا رو اون وسط تشخیص بدی. همه اونجان تا بخورن. اتحاد این دانشآموزا تو خوردنه. هر روز خریدار عوض میشد، ولی همیشه همینا رو میخریدن. با یه نوشابه. یه نوشابه کوچولو. با همون نوشابه هم کل کلاس رو شفا میدادن.
- بیا این سهمته.
سهمش حتی یک صدم نوشابه هم نبود، اما کسی اعتراض نمیکرد. "هر کسی اعتراض داره زمانی که خودش میره از بوفه خوراکیها رو میگیره نوشابه بیشتری بگیره!" این قانون همه رو ساکت میکرد.
خاطره عوض شد. شاعر کلاس، یه شعر تازه روی دیوار کلاس نوشته بود... این بار عاشقانه! "دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردم، نگو ای بیرحم دلی آهنربا داری." برای همه طبیعی بود. کسی حتی نمیخواست گزارشش رو به دفتر بده. اما خب، اون روز دفتر خودش برای گرفتن گزارش اومده بود.
دبیر پرورشی، آدم خوبی بود. با دیدن شعر کلی از وقت کلاسشون رو گرفته و هر دم به دقیقه داد میکشید:
- کی عاشق شده؟ بلایی به سرتون میارم عاشقی از سرتون بره...
دانشآموزا فقط میخندیدن. دبیر پرورشی با خنده و شوخی موضوع رو حل کرد. خوب بود چند روز بعد وقتی آهنگ محسن لرستانی مجمع اشعار اضافه شد، چشمش به دیوار نخورد!
خاطرهی دیگه. روز جشنواره غذا. همه غذا با خود آورده بودن. اون هم مثل همه. به زور غذاش رو از چنگ دبیرها کشیده بود بیرون و توی کلاس پخشش کرد. ساندوچ برده بود. هرکی میپرسید محتویاتش چیه، فقط دستور پخت رو میگفت... نمیگفت که احتمالا لای محتویات ساندویچها ممکنه یه قاشق غذا خوری قرار داشته باشه. خوشبختانه همه زنده موندن.
از کلاس رفت بیرون تا از بقیه خوراکیها بهرهمند شه. قربانی کلاسشون بود. اگه بعد خوردن همهی اونا هنوز جون تو بدنش میموند بقیه هم به خوراکیها سر میزدن. وقتی که داشت زنده برمیگشت، یه دست دور گردنش اومد و یکی با صدای کاملا رسا و بلندی گفت:
- دستپختت خوبه! میام خواستگاریت.
دهنش رو باز کرد تا کوبندهترین و تخریب کنندهترین جوابشو به دوستش بده... که دبیر هنر با ابروی بالا رفته از پشت سرشون پیدا شد.
- مبارک باشه!
روز اردو. در مدرسه رو که باز میکردی اولی چیزی که میدیدی یه گله دانشآموز بود که حیاط رو با بار اشتباه گرفته بودن و با نوشابه زمزم توی لیوان بپر بپر میکردن. با آهنگ برقصآ. اون پشت، توی سایه، دونفر رو میدیدی که نشستن و حرف میزنن. شاید بهتر باشه بگم، فقط بحث میکنن. روی زمین نشستن و از سر رو روشون خاک میباره. بین همه... فقط یکی منقنعه سرشه، شاید فقط برای اون مهمه؟
اون روز نرفتن بین جمعیت. فقط بحث کردن، نه به منظور دعوا. بیشتر طوفان مغزی بود. میشه گفت حداقل یکی از طرفین بحث ادعا داشت بهترین روز زندگیش اون روز بوده! شاید چون طرف مقابلش رو تحسین میکرده؟
زمانی که از همون شش صبح تا نه شب تو مدرسه بودن. از صبح که تا یک و نیم داشتن درس میخوندن. اما بعد...
- بیا جوج بزن!
- مطمئنی اون لیموناد بود؟ چی به خوردمون دادی؟
- بابا از سوپر مارکت روبهرو گرفتم به خدا!
- بسوزونیشون پرتت میکنم تو همین منقل! من گشنمه.
- چقدر طبیعی. دختران مملکت دارن جوجه کباب باد میزنن.
- اسم کبابیمون رو چی بذاریم؟!
- آقای... سیخ مال منه نده به اون!
هیچ وقت فراموش نمیکنه. توی مدرسه، جوجه کباب درست کردن! مدرسه نهایت رحمتش این بود هزینه ذغال رو بده، وگرنه همه وسایل با دانشآموزا بود، حتی منقل و جوجه!
- میای یه دست حکم؟
- آره چرا که نه! مدیر هم دعوت کنم بیاد؟
- بابا تا الان که پاسور جمع نکرد...
- بچهها! مدیر پاسورام رو گرفت برد!
- یکم خانومانه رفتار کن تو رو به مقدساتت...
- جوجه کباب با رفتار خانومانه در تضاده... خانومم!
خاطرههای بعدی... مقنعههایی که با صدای قدمها تو راهرو میرفتن بالا و با گذشتن صدا میومدن پایین... تقلباتی که همه موفق بودن، باز کردن کتاب سر جلسه آزمون... اینا خاطرات شیرینین. اما...
از کلاس زد بیرون. وقتش بود با کارنامه تحصیلیش روبهرو شه...
افرادی که لایک کردند

ثانیهای میگذرد و اکنون، آوای مویه سقف سربی را میشکافد.
آوای زاری چنان است که گویی این پیکرههای شیشهساخت تا همین چند لحظه پیش قهقهه سر نمیدادند. انگار از ابتدای نقشزنیشان، ضجه میزدند و نالش سر میدادند. رعشهای که در جان آدمی میپراکنند، خود او را هم به گریستن وامیدارد.
پس از لحظهای درنگ، چشمهی اشکها میخشکد و این مرتبه، آههای سرد هستند که در راهرو طنین میافکنند.
دمهای دریغگونه پژواکی مییابند که گویا حتی دیوارهای سربی نالش میکنند و برودتشان را در هوای یخزده میپراکنند.
زمانی سپری میشود. این مرتبه، نه آه است، نه فغان و نه پایکوبی. در سکوت، میتوان صدای پای ابرها را نیز شنید؛ شاید هم آوای برگهایی را که میرقصند.
دیوارهای راست ایستاده نغمهی خاموشی را میشنوند و به نظر میآید که حتی زمین استوار دم فرو بسته.
ثانیهای میپاید و ناگاه پیشانیهای زجاجینشان چین میافتد.
ثانیهای میگذرد و این بار، نوبت فریاد است که میان دیوارهای سرد و سخت طنین بیفکند. گونههای یخزده و آبگین، اکنون به رنگ سرخ درآمدهاند و لبان شیشهای برای زمزمهی واژگانی نامفهوم حرکت میکنند.
نسیمی از میان دیوارهای سربی میخزد و از میان تندیسها عبور میکند.
فریادها متوقف میشوند و دگربار سکوت حاکم میگردد. میتوان لبخندهای کوچکی را دید که بر لبهای شیشهای نقش بستهاند.
نسیم با لطافت میان تندیسها میرقصد و دست نوازش بر سرشان میکشد.
باد ملایم در میان مجسمهها بازی میکند و ملاطفتش را نثار آنان. بر ترک کوچک تمثالی میوزد و ترمیمش میبخشد. رنگ روشنتر دیگری را به حالی مبدل میسازد که اندکی تیرهتر است و با حرکت میان دستان ظریفشان، چنان میکند که انگشتان کشیدهشان را در هم گره میشوند.
نسیم از میانشان میگذرد. پس از رفتنش، سرمای بیشتری راهروی فلزی را میآکند. میخندند؛ لیکن این خنده صدایی ندارد.
دو تن از آنان پلک میزنند. یکی پا بر زمین میکشد و میگذارد کوچکچشمهای از زمین بجوشد.
گوشهچشم دیگری نیز به او میافتد و همان حرکت را تکرار میکند. چشمه بیشتر میگسترد؛ مخصوصا با تکرار این گام توسط دیگر تمثالها.
چشمه زیرکانه تندیسها را نوازش میکند. چند تن در آب زلال قدم برمیدارند و چند تن نیز بر جای خویش میمانند.
باریکهای از آب مصرانه به سوی ساکنماندگان میرود و با شیطنت قلقلکشان میدهد و آنان اندکی درنگ میکنند؛ اما به سرعت دوباره سخت میگردند.
چشمه همچنان میگسترد.
افرادی که لایک کردند

یه چیزی زیر تختم زندگی میکنه.
نه هیولاست، نه جن خونگی، نه حتی چیزی که بشه توی کتاب «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» پیداش کرد. حداقل امیدوارم اینطور باشه، چون واقعا حوصله ندارم فردا برم کتابخونه و بفهمم اسم این چیز «موجودِ فلانفلانشدهی زیر تخت» بوده و از قرن دوازدهم هم وجود داشته.
اولین بار چهار شب پیش صداشو شنیدم.
"تیک تاک تیک"
یه صدای خیلی آروم، درست از زیر تخت.
اول فکر کردم صدای ساعت یکی از بچههاست، ولی وقتی ازشون پرسیدم، هیچکس چیزی نشنیده بود. حتی ساعت هم نداشتیم. یکی از هماتاقیهام گفت صدا احتمالا از لولههای قلعهست.
البته که هاگوارتز هر روز یه چیز جدید برای غافلگیر کردن آدم داره؛ اما من فکر نمیکردم صدا از لوله ها باشه.
از شب بعد، دقت کردم که صدا دقیقا از ساعت دوازده و بیست دقیقه شروع میشه.
هرشب، همون ساعت.
از فردای اون شب، وسایل کوچیکم هم شروع کردن به گم شدن.
اول یه دکمه از پیراهنم، بعد گوشهی یه نامهای که هنوز بازش نکرده بودم، بعد یه سنجاق مو.
هیچکدوم چیز مهمی نبودن، ولی عجیب این بود که همهشون از داخل اتاقم ناپدید میشدن. نه اینکه پیداشون نکنم؛ واقعا نبودن!
پریشب یه تار مو هم پیدا کردم.
مشکی، بلند و صاف!
و قبل از اینکه بگید شاید موهای یکی از هماتاقیهامه، باید بگم نه.
موهای هیچکدومشون اینطوری نیست.
منم موهام بلونده.
تار مو رو گذاشتم توی یه جعبهی کبریت و قایمش کردم ته کشوی میزم.
دیروز صبح سه تا تار مو داخلش بود؛ من فقط یکی گذاشته بودم.
نمیدونم اون دوتای دیگه از کجا اومدن ولی تصمیم گرفتم فعلاً به هیچکس چیزی نگم.
چون آخرین باری که به یکی از بچهها گفتم فکر میکنم یه چیزی توی اتاقم هست، بهم پیشنهاد داد برم پیش مادام پامفری و یه معجون برای «کمبود خواب» بگیرم.
خیلی ممنون.
اما مشکل من کمبود خواب نیست!
مشکل من موجودیه که زیر تختم زندگی میکنه و احتمالاً داره وسایل شخصی منو جمع میکنه.
دیشب یه چیز عجیبتر هم اتفاق افتاد.
جلوی آینهی خوابگاه داشتم موهامو شونه میکردم که دیدم تصویرم یه لحظه دیرتر حرکت کرد. فکر کردم چشمام اشتباه دیده.
دوباره امتحان کردم.
این بار همهچی نرمال بود.
بعد دستم رو پایین آوردم، تصویرم هم پایین آورد ولی قبلش یه لحظه بهم خیره شد.
فقط یه لحظه.
و من مطمئنم اون نگاه مال من نبود.
پس تصمیم گرفتم خودم ببینمش.
بعد از شام، وقتی همه رفتن سمت سالن عمومی، برگشتم خوابگاه و زیر تخت رو نگاه کردم، هیچی نبود، فقط گرد و خاک، چند تا جوراب گمشده و یه قورباغهی کاغذی که احتمالاً یکی از بچههای سال اول ساخته بود.
با خودم گفتم خیلی خب، دیانا، داری دیوونه میشی ولی بعد صدای تیکتاک شروع شد.
شمع رو برداشتم و دراز کشیدم روی زمین.
نور شمع تقریبا هیچ کمکی نمیکرد.
فقط باعث میشد زیر تخت رو بهتر ببینم.
و کاش نمیدیدم.
چون اونجا یه جعبهی کوچیک بود.
همون جعبهی کبریت من.
همونی که توی کشوی میزم گذاشته بودم و هیچکس غیر از من نمیدونست کجاست.
دستمو دراز کردم و جعبه رو برداشتم و بازش کردم؛ پر از مو بود.
خیلی بیشتر از سه تار.
یه دفعه صدای پچپچ از تاریکی اومد.
خیلی آروم، اول نفهمیدم چی میگه.
ولی بعد دوباره شنیدمش.
اسمم رو گفت ولی «دیانا» نبود؛ یه اسم دیگه بود. اسمی که هیچوقت نشنیده بودم.
با این حال، وقتی صداش کرد، یه حس خیلی عجیبی پیدا کردم.
انگار باید اون اسم رو میشناختم.
بعد دستش اومد بیرون.
اول فقط انگشتهاشو دیدم، بلند و باریک.
پوستش تقریباً سفید بود.
آروم دستش رو جلو آورد و مچ پام رو گرفت.
جیغ نزدم، نمیدونم چرا.
اصلاً نترسیدم.
بدتر از اون، حس کردم قبلا بارها این کار رو کرده!
بعد چشمام رو باز کردم و دیدم توی تخت خودمم؛ صبح شده بود.
هماتاقیهام داشتن آماده میشدن تا برن سر کلاس، اول خیالم راحت شد و فکر کردم همهاش یه خواب بوده.
تا اینکه یه کبودی دور مچ پام دیدم.
رد پنج تا انگشت خیلی باریک.
و عجیبتر اینکه جای انگشتها اصلاً اندازهی دست یه آدم نبود.
بهرحال از امشب دیگه باهاش مشکلی ندارم.
چون بلاخره برای اولین بار فهمیدم چیزی که زیر تختم زندگی میکنه، تمام این مدت منتظر نبوده تا من از تخت پایین بیام؛ فقط منتظر بوده که خودش به جای من روی تخت دراز بکشه.
امضا: موجودِ زیر تخت
افرادی که لایک کردند
Made of Green

- بهت میگم نمیشه!
- نمیشه مگه مال سوسن نبود؟
- سوسن کیه؟
- همون که یه دونه باشه، کفشای سفید پاشه!
سیبل با نگاهی خشک شده، مبهوت این روح شده بود. چون نه اون حرفای میرتل رو میفهمید نه میرتل حرفای اونو.
- سیبل! سیب... هی سیبیلو!
- چیه بابا چیه؟ سیبیلام ریخت. چی میخوای از جونم؟
- گفتم که میشه یه پیشگویی در مورد بختم کنی برآیند پیشگوییتم تهش بنویسی که چیشد؟ اگر امکانش هست بیزحمت بختم با یه آقای سیکسپکدار باز بشه که با روح بودنم مشکل نداشته باشه و بتونه باهام زیر سقف مرلینگاه زندگی کنه و مولتی میلیاردر باشه، خوشتیپم باشه و ماشین لیموزین با چهارتا بادیگارد داشته باشه و موهاشم گوجهای ببنده پشت سرش و افکارشم به پختگی دامبلدور باشه و پالتوهای بلند بپوشه یا کت و شلوار ضمناً ایتالیایی هم باشه و غذای مورد علاقهشم قرمه سبزی باشه و مافیای قاچاق پانکراس گوسفندم باشه و توی هاگوارتزم درس خونده باشه و کراواتم ببنده حتما و عقاید سیاسیشم راستگرا باشه و دهنش همیشه بوی آدامس نعناعی بده و همیشه عطرای مردونه تلخ گرون قیمت بزنه و زمستونا برا تعطیلات بریم سواحل قناری و وقتی مردم به کمک نیاز دارن از روی ساختمونا پرواز کنه و تار بزنه با نقاب بتمن نجاتشون بده و زاویه فک داشته باشه و قیافهشم عین جانی دپ دوران دزدان دریایی کارائیب نبود حداقل شبیه جیکوب الوردی باشه و وقتی میریم جنگل کباب بزنیم نفس آتشین اژدها داشته باشه و بتونه با یه فوت، آتیش روشن کنه و کباب بزنه و وقتی بچهدار شدیم بچههامون نیمه روح نیمه تکشاخ باشن و مثل باباشون شغل مافیایی رو پیگیری کنن. لطفا بختمو باز کن... نبندیشا!
سیبیل های سیبل با هر کلمه ای که از دهن میرتل بیرون میومد بیشتر فر میخوردن. در حدی که پس از پایان سخنرانی و سفارش وی آی پی میرتل یه فر آفریقایی تمیز و یک دست بدون استفاده از بابیلیس و مواد نگهدارنده حاصل شده بود.
- مگه من جادوگرم؟
- اممم... نیستی؟
- هستم ولی... مگه من فالگیرم؟
- خب در واقع... نیستی؟
- چرا خب ولی مگه من سفارش بگیر توام آخه؟ مگه پیشگویی هم سفارشی میشه؟
- خب...
بیــــــنگ!
این صدا از دستگاهی روی میز شلوغ پلوغ و پر از وسیله سیبل در اومد و بلافاصله کاغذی ازش بیرون زد. سیبل با دستپاچگی دستش رو دراز کرد تا کاغذ رو هر چه سریع تر از رو دستگاه برداره ولی به دلیل شلوغی بیش از حد میز موهای فرفریش به یه میله دراز گیر کرد و کله پا شد و قبل از اینکه دستش به کاغذ برسه...
- سفارش شماره ی 2985 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی برای مادرشوهر! فوریت سفارش، 10 ایکس! مبلغ پیشنهادی 550 گالیون! سفارش رو تایید میکنید؟
میرتل در حالی که وسط زمین و هوا خشکش زده بود یه نگاه به دستگاه کرد و یه نگاه به سیبل!
سیبل در این مواقع پررو تر از این حرفا بود که کم بیاره.
- این... یه اشتباهی شده این دستگاه مشکل داره. در واقع پیشگویی هایی که قبلا کردم رو ثبت میکنه ولی سیستمش دچار اختلال...
- سفارش شماره ی 2986 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان برای مادرشوهر! فوریت سفارش، به 50 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 1000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟
این بار از سر و کله سیبل شر شر عرق میریخت. میترسید لقمه به این چرب و نرمی رو از دست بده. اون هم به خاطر اینکه نمیخواست کاری که میرتل گفته بود رو انجام بده.
- همونجوری که گفتم این دستگاه مشکل...
- سفارش شماره ی 2987 از خانم اسمیت! درخواست یک پیشگویی بدبختی فراوان و ابدی برای مادرشوهر و کل خانواده اش! فوریت سفارش، به 500 ایکس تغییر کرد! مبلغ پیشنهادی به 10000 گالیون، افزایش یافت! سفارش رو تایید میکنید؟
سیبل با شنیدن این جملات اول سرخ و سفید شد و بعد آبی و بنفش، در حالی که زیر پاش از شدت عرقی که میریخت دریاچه ای با چند ماهی توش تشکیل شده بود، اختیارشو از دست داد و با همه وجودش جیغ بنفشی کشید.
- انجامش میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!
- سفارش با موفقیت تایید شد! زمان تحویل یک ساعت دیگه با پیک جغدی پس کرایه!
میرتل هنوز مبهوت چیزی بود که میدید ولی خب اون هم از رو نرفت و صاف تو چشمای سیبل خیره شد. با اینکه سیبل همه تلاشش رو میکرد تا نگاهشو ازش بدزده ولی دزدیدن نگاه از یه روح واقعا کار سختیه چون کله میرتل درست از وسط میز بیرون اومده بود و مستقیم به سیبل دوخته شده بود. این کار انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه...
- باشه بابا باشه... سعیمو میکنم ولی بهت قولی نمیدم! اینجور چیزا ممکنه گاهی برعکس عمل کنن. نگی نگفتی ها!
میرتل ولی خوشحال تر از این بود که باقی جمله سیبل بعد از باشه رو شنیده باشه فقط بدون اینکه متوجه باشه سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
سیبل سری تکون داد و چشماشو بست، دست هاشو چند باری دور گوی پیشگوییش چرخوند و بعد از شنیده شدن صدای دنگ بلندی یه تیکه کاغذ از دل گوی زد بیرون. سیبل با احتیاط چشماشو باز کرد و دستشو سمت کاغذ برد ولی خب بعد از دیدن اونچه روی کاغذ بود رنگش به سفید ترین سفید یخچالی ممکن در اومد.
- انقدر خوشتیپه که حسودیت شد، نه؟ میدونستم همیشه میدونستم قراره همچین مردی نصیبم بشه. بده اش ببینم!
سیبل جوری بهت زده بود که حواسش نبود کاغذ رو به موقع برگردونه تا میرتل عکس روی کاغذو نبینه!
بعد از اون به مدت دو ماه صدای جیغ و گریه های میرتل حتی برای یک ثانیه هم از در و دیوارای هاگوارتز قطع نشد!
@میرتل وارن
افرادی که لایک کردند
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج