پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

96
نفر همین الان آنلاین‌اند 34 نفر در «انجمن»
4 عضو 92 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دفترچه خاطرات هاگوارتز

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 21:48
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1058
هری پیش از آنکه قلم را روی کاغذ بگذارد، متوجه شد چیزی کم است. میز کوچک کنار پنجره، چند برگ سفید داشت و قلمی سیاه که دولورس آمبریج با دقت موازی لبه کاغذ گذاشته بود، اما اثری از جوهردان نبود. در نور عصر، بشقاب های صورتی دیوار برق می زدند و گربه های نقاشی شده از داخلشان به مهمان تازه نگاه می کردند. آمبریج پشت میز خودش نشسته بود و با قاشقی کوچک چایش را هم می زد؛ آنقدر آرام که صدای برخورد فلز با چینی، از هر تذکری برای شکستن سکوت اتاق موثرتر بود.

- بنویسین که نباید دروغ بگین، آقای پاتر.
- چند بار؟
- تا وقتی مطمئن بشم یاد گرفتین.

نوک قلم با نخستین حرکت، خط باریکی روی کاغذ گذاشت و همزمان سوزشی پشت دست هری پیچید. دستش را پس کشید و به پوستش نگاه کرد. هنوز کلمه آخر را ننوشته بود، اما حروف پیشین، سرخ و ظریف، روی دستش پیدا شده بودند. آمبریج قاشق را کنار نعلبکی گذاشت و به جای زخم نگاه کرد؛ در صورتش بیشتر دقت دیده می شد تا تعجب.

- مشکلی پیش اومده؟
- این قلم...
- بله؟
- هیچی.

لبخند آمبریج کمی عمیق تر شد. پیش از آنکه دوباره سراغ نامه های وزارت برود، کاغذ را طوری جابه جا کرد که بتواند حرکت دست پسر را از کنار میز ببیند. تا پایان جلسه، هری صدایی از خود درنیاورد و همین، رضایت او را ناقص گذاشت. انتظار داشت پسر دست کم خواهش کند، اما وقتی بالاخره اجازه رفتن گرفت، فقط قلم را زمین گذاشت و آستینش را پایین کشید.
آمبریج منتظر ماند تا صدای قدم هایش در راهرو محو شود، سپس قلم را برداشت و زیر نور گرفت. خون از نوک آن چکه نمی کرد؛ هیچ لکه ای روی میز نبود و کاغذها هم به اندازه یک مشق معمولی تمیز مانده بودند. وسیله مناسبی بود. می شد آن را در کشوی میز نگه داشت، در صورت بازرسی از قلم های دیگر تشخیصش نداد و هر شکایتی را به حساب مبالغه شاگردی تنبیه شده گذاشت. با این حال، مردی که آن را پیشنهاد کرده بود، درباره واکنش پاتر نظر دیگری داشت. آن شب، آمبریج پس از خلوت شدن راهروها از دفتر بیرون آمد.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


راه تالار اسرار را هیچ گزارش وزارتخانه ای به او نشان نداده بود. نخستین سرنخ، برگه ای بی امضا بود که سه هفته پیش میان پرونده های قدیمی مدرسه پیدا کرده بود؛ برگه ای با طرح سرویس بهداشتی متروکی در طبقه دوم و علامت کوچکی کنار یکی از شیرهای آب. آمبریج ابتدا آن را شوخی کارمندان هاگوارتز پنداشته بود، اما وقتی در ساعت مقرر به آنجا رفت، پیرمردی را دید که کنار روشویی ایستاده و با بی حوصلگی به ترک دیوار نگاه می کند.

پیرمرد پیش از شنیدن معرفی او، سمتش را می دانست و با لحنی صحبت می کرد که آمبریج در وزارت فقط از صاحبان نام های بسیار قدیمی شنیده بود. وقتی صدای نامفهومی از میان لب هایش بیرون آمد و روشویی به حرکت درآمد، آمبریج برای نخستین بار بی آنکه سوالی بپرسد، دنبال فرد راه افتاد. حالا پس از چند هفته، پله های باریک و مسیر نمناک زیر مدرسه برایش آشنا شده بود. از کنار پوست عظیم و خشکیده مار می گذشت، پایین ردایش را بالا می گرفت و با قدم هایی محتاط از میان ستون ها عبور می کرد. در انتهای تالار، زیر چهره سنگی بنیان گذار اسلیترین، مردی با موهای بلند سیاه و سفید پشت میزی نشسته بود که آشکارا به آن مکان تعلق نداشت. کنار دستش فنجانی سبز، چند کتاب و یکی از حکم های تازه وزارت قرار داشت. سالازار بدون بلند کردن سر، پرسید:

- پسر فریاد زد؟
- خیر. ولی مجازات رو تا پایان انجام داد.
- از ترس؟
- از روی اجبار.
- درباره رفتارش پرسیدیم، دولورس. شما گزارش عملکرد خودتون رو دادین.

آمبریج دستکش هایش را آهسته درآورد. روی میز، کنار حکم انتصاب خودش به عنوان بازرس عالی، طرح قلمی سیاه باز بود. در حاشیه طرح، اصلاحاتی با خطی باریک نوشته شده بود؛ همان تغییراتی که باعث می شدند زخم بسته شود و با حرکت بعدی دوباره باز شود.

- انتظار نداشتم تنبیه اول همه چیز رو حل کنه.
- خوبه. چون ظاهرا بهش فرصت دادین از تحمل درد احساس پیروزی کنه.

آمبریج به صندلی مقابل میز نگاه کرد، اما ننشست. سالازار هم دعوتش نکرد.

- پیشنهاد شما چیه؟
- دفعه بعد به درد فیزیکی اکتفا نکن.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


دیدارهای بعدی، به تدریج از قلم فراتر رفتند. آمبریج پرونده دانش آموزان را پایین می آورد و سالازار بیشتر وقت ها آنها را ورق نزده کنار می گذاشت. اسم، نمره و سابقه خانوادگی را می شد در هر دفتر اداری پیدا کرد؛ او از آمبریج می خواست چیزهایی را تعریف کند که خودش دیده بود. کدام شاگرد هنگام تهدید به اخراج به دوستش نگاه کرده بود؟ چه کسی با شنیدن نام والدینش ساکت شده بود؟ کدام معلم پس از تحقیر شدن، به جای اعتراض درباره نتایج امتحانات حرف زده بود؟ دولورس پاسخ دادن به این سوال ها را دوست داشت. برای نخستین بار، کسی جزئیاتی را که او مهم می دانست با حوصله می شنید. در وزارت، بسیاری از همکارانش از شنیدن شرح تخلف های کوچک فرار می کردند، اما سالازار گاهی درباره یک مکث کوتاه، چند سوال پشت سر هم می پرسید.

- این دختر چرا اسم دوستش رو نگفت؟
- وفاداری کودکانه.
- شما چند امتیاز از گروهش کم کردین؟
- ده امتیاز.
- و بعد؟
- بقیه ناراحت شدن.
- از شما یا از اون؟

آمبریج آن شب با یادداشت های بیشتری به دفترش برگشت. به زودی مجازات ها میان چند نفر تقسیم شدند. سکوت یک دانش آموز می توانست امتیازهای دوستانش را کم کند؛ اعتراض به تنبیه، برای تمام گروه ممنوعیت تازه ای می آورد و ندادن اطلاعات، دیگر فقط مشکل فرد بازجویی شده نبود. آمبریج در برابر هر اعتراض، پرونده را می بست و با تاسف توضیح می داد که هنوز فرصت همکاری وجود دارد. گاهی پیش از پایان همین جمله، کسی شروع به حرف زدن می کرد. سالازار از شنیدن این بخش ها اندکی سرگرم می شد.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


با آغاز بازرسی کلاس ها، آمبریج دفترچه کوچکش را طوری در دست می گرفت که صدای کشیده شدن قلم روی صفحه به گوش معلم برسد. در کلاس تریلانی، پیش از تمام شدن پاسخ، چیزی می نوشت. در کلاس هاگرید، فاصله اش را از میز زیاد می کرد و سوال ها را با دقتی اغراق آمیز تکرار می کرد، گویی مشکل تنها نشنیدن درست آنهاست. او پیش از هر بازرسی، ترتیب پرسش هایش را در تالار اسرار مرور می کرد. وقتی شبی پرونده تریلانی را روی میز گذاشت، سالازار بالاخره آن را باز کرد.

- می خواین بره؟
- صلاحیت تدریس نداره.
- مدرکتون؟
- پاسخ هاش، وضعیت کلاس، وابستگیش به مدیر...
- پس چرا اخراجش هنوز اینقدر براتون مهمه؟
- جایگاه خودت یادت نره خانم آمبریج، شما به سوالات ما پاسخ میدی و دستورات ما رو جلو میبری نه بر عکس.


روز اخراج تریلانی، آمبریج حکم را در تالار ورودی خواند تا جمعیت کافی شاهد آن باشند. چمدان ها پایین پله قرار داشتند و معلم پیشگویی میان شاگردانش گریه می کرد. وقتی دامبلدور دخالت کرد و اجازه ماندنش را در قلعه داد، آمبریج لبخندش را حفظ کرد؛ آنقدر که درد خفیفی در فکش نشست. آن شب، پیش از آنکه گزارشش را تمام کند، سالازار از او پرسید چرا پایین آمده است.

- برای بررسی اتفاق امروز.
- امروز معلم رو جلوی شاگردهاش شکستین و مدیر جلوی همون شاگردها متوقفتون کرد. کدوم بخشش نیاز به بررسی داره؟

دولورس مدتی به چراغ روی میز نگاه کرد. بعد پرونده را برداشت و این بار بدون خداحافظی برگشت.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


با این حال، باز هم آمد. وقتی فرمان های آموزشی روی دیوارها بیشتر شدند، نسخه ای از هرکدام به تالار اسرار رسید. وقتی به اعضای جوخه تفتیش اختیار داد، نشان نقره ای یکی از آنها را برای سالازار آورد. وقتی فعالیت گروه مخفی دانش آموزان کشف شد و دامبلدور مدرسه را ترک کرد، برای نخستین بار بدون آنکه پایین ردایش را از رطوبت حفظ کند، طول تالار را پیمود. حکم مدیریت را روی میز گذاشت.

- مدرسه بالاخره مدیر مناسبی داره.

سالازار متن حکم را خواند و آن را کنار فنجانش گذاشت.

- چرا هنوز ایستادین؟
- می خواستم نظرتون رو بدونم.
- امضای وزیر رو که گرفتین.
- منظورم درباره نتیجه کارمونه.
- کارتون.

آمبریج لبخند زد، هرچند لبخندش کمی دیر روی صورتش نشست. انتظار داشت بنیان گذار اسلیترین دست کم از بیرون رفتن دامبلدور رضایت نشان بدهد. به جایش، سالازار پرسید حالا که مسئولیت مدرسه را گرفته، چرا هنوز نمی تواند وارد دفتر مدیر شود. این خبر هنوز به او نرسیده بود که دولورس بخواهد تعریفش کند.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


روزهای مدیریت، برخلاف تصور آمبریج، آرام تر نشدند. صدای انفجار از راهروها می آمد، دیوارها دوباره پر از اعلامیه می شدند و شاگردانی که تا دیروز از نگاهش فرار می کردند، حالا گاهی با دیدنش لبخند می زدند. اختیار بیشتری داشت، اما برای اجرای هر دستور به افراد بیشتری نیاز پیدا می کرد. شب ها دیرتر به تالار می رسید و بیشتر درباره مجازات حرف می زد. سالازار اغلب همان ابتدا می فهمید قرار است چه بخواهد.

- مجازات قبلی کافی نبود؟
- نه برای این عده.
- هفته پیش هم همین رو گفتین.

وقتی آمبریج درباره طلسم هایی پرسید که آثارشان زیر لباس پنهان بماند، سالازار مدتی به دست های او نگاه کرد. ناخن های کوتاه و مرتب، روی هم قفل شده بودند و حلقه ها در نور چراغ می درخشیدند.

- بالاخره می خواین خودتون انجامش بدین؟
- برای حفاظت از مدرسه، هر اقدام ضروری...
- اینجا صورت جلسه ای تنظیم نمی شه، دولورس.

آمبریج ساکت شد. سپس دست هایش را از هم باز کرد و قلمش را آماده نگه داشت.

***

روزی که هری پاتر به دفترش آورده شد، دولورس چند شب بود درست نخوابیده بود. جای بعضی از قاب های صورتی روی دیوار خالی مانده بود، گربه ها با هر صدای بلند از لبه بشقاب فرار می کردند و در راهرو، اعضای جوخه تفتیش منتظر دستور بودند. پسر هنوز حقیقت را نمی گفت و آمبریج دیگر نمی خواست یک جلسه طولانی دیگر را صرف تماشای تحملش کند.

وقتی چوبدستی را بالا آورد، برای لحظه ای به میز سنگی زیر قلعه فکر کرد و به سوالی که این بار می توانست پاسخ روشنش را بدهد. اما هرمیون پیش از جاری شدن طلسم حرف زد. خبر سلاح پنهان دامبلدور، برای مدتی تمام بی نظمی های هفته را به هدفی مشخص تبدیل کرد. آمبریج دوباره می دانست کجا باید برود، چه چیزی را باید پیدا کند و با کشف آن چطور می تواند شکست های اخیر را جبران کند. هری و هرماینی را از قلعه بیرون برد و حتی یک بار به ذهنش نرسید به زیر مدرسه پیغام بفرستد. در جنگل، وقتی نخستین سانتور راهش را بست، همان لحنی را به کار برد که در راهروهای هاگوارتز نتیجه می داد. بعدها از آن دیدار، بیشتر از کلمات خودش، صدای سم ها را به یاد می آورد.

Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you


آمبریج روزی که برای جمع کردن وسایلش به دفتر برگشت، هنوز با شنیدن صدای قدم در راهرو مکث می کرد. چند بار دستش میان کشوها متوقف شد تا مطمئن شود صدای نزدیک شدن کسی نیست و وقتی سرانجام چمدانش را بست، تازه متوجه میرتل شد که از میان در عبور کرده و کنار میز منتظر مانده بود. حضور یک روح گریان آخرین چیزی بود که در آن لحظه تحملش را داشت، اما پیش از آنکه دستور بیرون رفتنش را بدهد، میرتل نام کسی را آورد که دولورس از زمان بیدار شدن در درمانگاه، منتظر خبری از او بود.

- سالازار اسلیترین منو فرستاده.
- کجاست؟
- پایین. نمی خواد شما برین پیشش.
= من باید توضیح بدم چه اتفاقی...
- گفته شکستتون قابل قبول نبوده. اگر می خواین نشون خاندانش رو بپوشین، باید ثابت کنین شایستگیش رو دارین.

آمبریج دستش را روی چمدان نگه داشت. از میرتل می شنید، اما صدای آرام مرد را به یاد می آورد؛ همان مکثی که پس از جواب های نامناسبش می کرد و فرصتی که می داد تا خودش متوجه اشتباه شود. برای لحظه ای به این فکر کرد که نشان اسلیترین را از ردایش باز کند، ولی انگشتانش حتی به طرف آن نرفتند. میرتل کمی جلوتر آمد و باقی پیام را با دقت کسی ادامه داد که نمی خواهد برای فراموش کردن یک جمله، دوباره تمام لوله های قلعه را طی کند.

- گفته خوشبختانه از دیگران انتظار بی نقص بودن نداره. اون انتظار رو فقط از خودش داره، پس هنوز فرصت های دیگه ای خواهید داشت.
- فرصت برای چی؟
- برای اینکه این بار درست انجامش بدین، لابد. فعلا هم باید هاگوارتز رو ترک کنین.
- خودش این رو گفت؟
- بله. بخش ترک کردن رو دوبار گفت.

دولورس مدتی به او نگاه کرد، سپس دستکش هایش را پوشید و چمدان را برداشت. سوال های بیشتری داشت، اما حاضر نبود آنها را از روحی بپرسد که با کنجکاوی به لرزش انگشتانش نگاه می کرد. هنگام خروج، نشان روی سینه اش را صاف کرد و برای آخرین بار در آینه کنار در به خودش نگاه انداخت. میرتل تا رفتن او منتظر ماند و بعد، با خبری که امیدوار بود برای یک گفت وگوی طولانی کافی باشد، به زیر قلعه برگشت.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
امروز ساعت 21:20
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
99
(کی گفته دو تا رول پشت هم زشته؟ موضوعش فرق داره با هم)
افسردگی

یه شب مهتابی تو خوابگاه ریونکلاو، همه خوابیده بودند و صدای خر و پفی آرام میامد.
تق تق تق
جغدی از پشت پنجره اتاق راجر پر زد و آرام پشت پنجره نشست و به پنجره نوک زد.
راجر که خوابش نمیبرد آرام پنجره را باز کرد، نامه را از پنجه های جغد گرفت و دید همراه جغد بسته ای کوچک و سنگین هست، آن را هم گرفت و روی تختش نشست تا بازش کند.
اول نامه را باز کرد:
راجر، این مجسمه را به تو میدهم ولی به زودی از باز کردنش پشیمان میشوی.😈
با کمال شیطنت جینی ویزلی

- یعنی چی میتونه باشه؟ نوشته باز نکنم ولی.. نمیشه که ( آرام بسته را باز میکند) این چیه؟ مجسمه خروس؟؟ به چه دردی میخوره؟
ولش کن بابا بگیرم بخوابم فردا هزار تا کار دارم.
راجر روی تخت دراز کشید و سعی کرد بخوابد اما ناگهان با صدایی گوش خراش از خواب پرید.
قوقو لیییی قو قوووو
- صدای چی بود راجر؟
- نمیدونم!
بردلی که طبقه بالا تخت خوابیده بود هم از خواب پرید و اومد پایین.
- ای وای میدونی این چیه؟ این یه مجسمه خروس بی محله! نمیگذاره بخوابیم و هیچجوری نمیشه دورش کرد.
- چیکارش کنیم؟
- فعلا یه جوری بخوابیم فردا حلش میکنیم.
بردلی دو تکه پنبه برداشت و در گوشش فرو کرد تا بتواند بخوابد و سپس به تختش برگشت.
- شب به خیر.
راجر ایده ای به ذهنش رسید! دو تا ایر پاد در گوشش بگذارد و نویز کنسلینگ را فعال کند تا بتواند بخوابد.
پس این کار را کرد و توانست کمی دراز بکشد ولی تا چشمانش گرم شد و خواست بخوابد.
آهنگی پلی شد، آهنگ چشم من از داریوش.
تا صبح پلی لیست راجر رو داریوش ماند و تا صبح راجر به پهنای صورت گریه کرد و تا افسردگی رفت.
صبح که بیدار شد اثری از خروس نبود، بعدا فهمید نصفه شب خروس به جای پاره کردن گلویش آمده کنار راجر و با شنیدن آهنگ اون هم افسرده شد و در نهایت خودش رو از پنجره پرت کرد بیرون( پنجره ای که نیمه باز بود در آن طرف اتاق)
و راجر بدون هیچ زحمتی خروس را دفع کرد.
نتیجه میگیریم داریوش حتی مجسمه خروس هم افسرده میکنه.
😭😭

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
امروز ساعت 21:20
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
99
در راهرو های پیچ در پیچ هاگوارتس قدم میزدم:
- مگه میشه؟ یه معجون شانس بخورم و بعد..
از پیچی گذشت و با غر غر ادامه داد:
بعدش رفتم برتی بات بخورم ، اونوقت طعم چرک گوش بهم افتاده آخه؟؟؟

به سمت کلاس طلسم ها رفت
تق تق تق
ارام در زد.
پرفسور فلیت ویک با خوشرویی گفت :
خوش اومدی راجر، بیا بشین.
راجر وارد کلاس شد و به سمت میز پرفسور رفت.
پرفسور فلیت ویک که در حال تصحیح تکالیف جلسه پیش بود گفت:
چیشده؟ همم.. این میشه ...دومی اینم اشتباعه...
راجر با بی حوصلگی گفت:
استاد چقدر امکانش هست با معجون خوش شانسی آدم بد شانسی بیاره؟؟
پرفسور که جا خورده بود با تعجب گفت:
چی؟ خب امکانش خیلی کمه ولی اگر به کسی نگی یه وردی هست میشه همیشه خوش شانست کنه!!
- چه وردی پرفسور؟؟؟
- خب.. همینجوری که نمیتونی استفاده کنی.. باید اجازه داشته باشی.
راجر که کمی تو ذوقش خورده بود با خودش گفت هیچکس این اجازه را به من نمیدهد.
که ناگهان، پرفسور فلیت ویک گفت:
به کسی نگو ولی من میتونم خوش شانست کنم.
- میشه پرفسور؟؟ میشه بهم وردشو بگین؟؟
پرفسور فلیت ویک با ارامش مرموزی پاسخ داد:
بله، چرا نشه. وردش « پوترفیو فلیکس» هست اینجوری:
دستش را بالا برد و همزمان با گفتن ورد، چوبدستی را دور سرش چرخاند و رو به راجر گرفت.
- پوترفیو فلیکس
راجر احساس خنکی دلپذیری حس کرد ، حس میکرد انگار یه پاتیل بزرگ از معجون خوش شانسی خورده.
- استاد ممنونم، خیلی ممنونم. شب خوشی داشته باشید خدا نگهدار.
- امان از دست این جوونا، خببب... اینم درسته...
بعد راجر بدو بدو رفت تا در خوابگاه ریونکلاو یک برتی بات دیگر را تست کند...
- آخجون طعم آیس چاکلت لته امریکانو میدهههه... .
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1405/07/04
آخرین ورود
امروز ساعت 18:08
عضویت
1405/07/04
پست‌ها
23
همه‌چیز عجیب است. چیزی در سینه‌ام سنگینی می‌کند. احساسی شبیه مسئولیتی که مدت‌ها کوشیده‌ام نادیده‌اش بگیرم و حالا، درست در نامناسب‌ترین لحظه، خودش را به قلبم تحمیل می‌کند.
من خودم را مسئول چند نفر می‌دانم؟ نیمفادورا؟ پسرمان؟ هری؟ ویزلی‌ها؟ تمام آدم‌هایی که امشب جانشان را به دست گرفته‌اند و به این امید به میدان آمده‌اند که شاید فردایی برایشان باقی بماند؟ نمی‌دانم.

از وقتی لیلی و جیمز رفته اند، دیگر نمی‌دانم حد مسئولیت یک آدم کجاست و از کجا به بعد، زنده‌ماندن به‌تنهایی به کاری شرم‌آور تبدیل می‌شود.
گاهی دلم می‌خواهد شانه خالی کنم. برای یک بار هم که شده، اجازه بدهم دنیا بدون دخالت من به ویرانی خودش ادامه بدهد. خسته‌ام از اینکه همیشه باید چیزی برای ازدست‌دادن داشته باشم و بعد، وقتی از دست رفت، خودم را بابت نجات‌ندادنش سرزنش کنم. اما نمی‌شود.

صدای برخورد طلسمی با سنگ‌های قلعه مرا از افکارم بیرون می‌کشد. دیوار روبه‌رویم ترک برداشته و گردوغبار در هوا می‌چرخد. کسی فریاد می‌زند. صدای دویدن، شکستن شیشه‌ها و برخورد جادوها در راهروها پیچیده است.
به خودم می‌گویم باید حرکت کنم، باید حواسم را جمع کنم، باید کاری انجام بدهم. اما دیگر حتی فکرکردن هم کمکی نمی‌کند. می‌کند.

-ریموس، مراقب باش!
برمی‌گردم، اما فرصت نمی‌کنم چهره‌ی کسی را که صدایم زده ببینم. طلسمی از کنار صورتم می‌گذرد و به دیوار پشت سرم می‌خورد. سنگ‌ها فرو می‌ریزند.

برای لحظه‌ای همه‌چیز در غبار گم می‌شود و من، میان این آشوب، به طرز مضحکی به خانه فکر می‌کنم. به آشپزخانه‌ای که پنجره‌اش درست بسته نمی‌شود. به فنجانی که نیمفادورا همیشه کنار سینک جا می‌گذارد. به صدای اعتراضش وقتی می‌گویم خودش باید آن را بشوید و به لبخندی که با آن جوابم را می‌دهد. لبخندی که بیشتر از هر استدلالی مرا وادار می‌کند فنجان را بردارم. فکر می‌کنم وقتی این جنگ تمام شود، باید آن پنجره را درست کنم. این فکر آن‌قدر معمولی است که برای چند ثانیه آرامم می‌کند. بعد، طلسم دیگری به ستون کنارم اصابت می‌کند و می‌فهمم که شاید هیچ‌وقت به خانه برنگردیم.

نیمفادورا را آن‌طرف راهرو می‌بینم. موهایش زیر نور لرزان مشعل‌ها به رنگی درآمده که نمی‌توانم درست تشخیصش بدهم. یک لحظه صورتی است و لحظه‌ی بعد، زیر سایه‌ی طلسمی، سبزفام به نظر می‌رسد. چوبدستی‌اش را محکم در دست گرفته و با کسی می‌جنگد که صورتش را نمی‌بینم. از فاصله‌ی میان ما، تنها حرکت‌های سریعش را دنبال می‌کنم. شانه‌هایی که با هر طلسم عقب می‌روند و دوباره پیش می‌آیند، زانویی که برای حفظ تعادل خم می‌شود.

دلم می‌خواهد صدایش بزنم. نمی‌دانم چرا این کار را نمی‌کنم. شاید چون نامش در ذهنم به شکل دیگری وجود دارد. نامی که با بوی موهایش و آن خنده‌ی بی‌موقعش پیوند خورده است. خنده‌ای که گاهی درست وسط جدی‌ترین حرف‌هایم بلند می‌شود و رشته‌ی افکارم را از هم می‌گسلد.

او برمی‌گردد. برای لحظه‌ای نگاهمان به هم گره می‌خورد. نمی‌دانم در چهره‌ام چه می‌بیند، اما لب‌هایش تکان می‌خورند. چیزی می‌گوید که صدایش به من نمی‌رسد. بعد، مثل همیشه که می‌خواهد نگرانی‌ام را بی‌اهمیت جلوه دهد، گوشه‌ی لبش بالا می‌رود. من هم لبخند می‌زنم. شاید هیچ‌کداممان باور نداریم که این جنگ می‌تواند آخرین باری باشد که یکدیگر را می‌بینیم. شاید هم هر دو باور داریم و فقط نمی‌خواهیم به آن اعتراف کنیم. طلسمی میان ما به دیوار برخورد می‌کند. دیگر نمی‌توانم صورتش را ببینم.

-تانکس!
این بار صدایم از گلویم بیرون می‌آید. از میان دود، کسی با شتاب از مقابلم می‌گذرد و شانه‌ام را به دیوار می‌کوبد. تعادلم را از دست می‌دهم، دستم را روی سنگ سرد می‌گذارم و دوباره بلند می‌شوم.

-نیمفادورا!
می‌دوم. دیگر به هری فکر نمی‌کنم، به ویزلی‌ها، به آدم‌هایی که باید نجاتشان بدهم یا به کسانی که شاید همین حالا در گوشه‌ای از قلعه به کمک احتیاج دارند. فاصله‌ی میان ما کوتاه است. بااین‌حال، هر قدمی که برمی‌دارم، انگار مرا از او دورتر می‌کند. صدای برخورد دو طلسم را می‌شنوم. نور سرخی در فضای تاریک راهرو می‌شکفد و پیش از آنکه بتوانم چهره‌ی مهاجم را ببینم، صدای فریادی کوتاه به گوشم می‌رسد.

قلعه هنوز از صدای جنگ پر است. اما برای من، چیزی در جهان خاموش می‌شود. انگار کسی دستش را روی گوش‌هایم گذاشته و مرا پشت دیواری شیشه‌ای زندانی کرده باشد. حرکت آدم‌ها را می‌بینم، دهان‌های بازشان را، نور طلسم‌ها را که روی دیوارها می‌لغزند، اما صداها دیگر معنای روشنی ندارند.

نیمفادورا روی زمین افتاده است. برای چند ثانیه نمی‌فهمم چه می‌بینم. ذهنم تصویر را پس می‌زند. او نباید آنجا باشد. نیمفادورا همیشه از آن آدم‌هایی بوده که حتی وقتی زمین می‌خورند، پیش از آنکه کسی فرصت کند دستشان را بگیرد، خودشان بلند می‌شوند. او نمی‌تواند این‌طور ساکت باشد.

-دورا؟
صدای خودم را نمی‌شناسم. دستم را زیر سرش می‌گذارم و موهایش از میان انگشتانم کنار می‌روند. صورتش آرام به نظر می‌رسد. آرامشی که هیچ شباهتی به او ندارد.

حالا همه‌چیز بی‌حرکت است.
-نیمفادورا، صدای منو می‌شنوی؟

انگشتانم را روی گونه‌اش می‌گذارم. سرد نیست. این را به خودم می‌گویم و همین برایم کافی است تا وحشت نکنم. پوستش هنوز گرمایی دارد که می‌توانم حسش کنم. پس هنوز فرصت هست. باید فرصت باشد.

-دورا، عزیزم، چشماتو باز کن.
چرا این‌قدر آهسته حرف می‌زنم؟ چرا صدایم را بالا نمی‌برم؟ چرا مثل آدمی که می‌داند چه می‌کند، دست‌هایم را روی شانه‌هایش نمی‌گذارم و او را تکان نمی‌دهم؟ چون می‌ترسم. از اینکه تکانش بدهم و سرش به سمتم برنگردد. از اینکه چشم‌هایش را باز نکند. از اینکه مجبور شوم چیزی را بپذیرم که تمام وجودم، با تمام توانش، در برابر پذیرفتن آن مقاومت می‌کند.

-دورا، خواهش می‌کنم.
تمام عمرم کوشیده‌ام مردی باشم که برای چیزی التماس نمی‌کند. یاد گرفته‌ام درد را تحمل کنم، تنهایی را بپذیرم و پیش از آنکه کسی فرصت کند ترکم کند، خودم را از او دور نگه دارم. اما اکنون، با زنی که دوستش دارم در آغوشم، تمام آن دانسته‌ها بی‌فایده‌اند.

من چیزی می‌خواهم که حق خواستنش را ندارم. می‌خواهم چشمانش را باز کند، به صورتم نگاه کند و بگوید چرا این‌قدر ترسیده‌ام. می‌خواهم از من بپرسد پسرمان کجاست. می‌خواهم به او بگویم که بعد از جنگ به خانه برمی‌گردیم، که باید پنجره‌ی آشپزخانه را تعمیر کنیم، که هنوز کتابی را که از من قرض گرفته پس نداده است. می‌خواهم درباره‌ی همه‌ی چیزهایی حرف بزنم که در زندگی معمولی‌مان آن‌قدر کوچک بودند که هیچ‌وقت به ذهنم نمی‌رسید روزی برای داشتنشان التماس کنم.

-تو که نمی‌تونی این‌طوری ولم کنی، دورا.
صدایم می‌لرزد. لب‌هایم را روی پیشانی‌اش می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. برای چند ثانیه، خودم را فریب می‌دهم که فقط بیهوش شده است. اما نیمفادورا چیزی نمی‌گوید. من این سکوت را می‌شناسم. بااین‌حال، نمی‌توانم معنایش را بپذیرم.

-باید برگردیم خونه. تدی منتظرمونه.
جمله را طوری می‌گویم انگار هنوز کسی در این دنیا هست که بتواند با تصمیم من زنده بماند.

برای لحظه‌ای تصویرش در ذهنم جان می‌گیرد؛ کودکی که هیچ تقصیری در این دنیا ندارد و قرار بود سهم ما از تمام سال‌های جنگ و ترس و ازدست‌دادن باشد. به یاد می‌آورم که وقتی درباره‌ی آینده‌اش حرف می‌زدیم، نیمفادورا چطور با اطمینان از چیزهایی می‌گفت که من حتی جرئت تصورکردنشان را نداشتم. می‌گفت پسرمان باید بتواند هرچه می‌خواهد بشود، باید بخندد، باید اشتباه کند و نباید تمام عمرش را صرف جبران گذشته‌ی پدر و مادرش کند.

آن روز به او گفته بودم که دنیا به این سادگی‌ها نیست. خندیده بود.
-پس ما باید براش ساده‌ترش کنیم، ریموس.

سرم را پایین می‌اندازم. چطور قرار است دنیا را برای پسرمان ساده‌تر کنم، وقتی حتی نمی‌توانم مرگ مادرش را برای خودم قابل‌فهم کنم؟

صدای شکستن سنگی از پشت سرم می‌آید. سرم را برمی‌گردانم. در انتهای راهرو، مردی ایستاده است. صورتش را به‌درستی نمی‌بینم. فقط چوبدستی‌ای که به سمتم نشانه رفته و لب‌هایی که نام طلسمی را ادا می‌کنند که برای شناختنش نیازی به شنیدن ندارم.
-آواداکداور.

دیگر چیزی احساس نمیکنم. نمیدانم ریموس نگران و دل شکسته را کجا گم کرده ام.

-بالاخره اومدی.
صدایی مرا به خود می‌آورد و توجهم را جلب می‌کند.

-معلومه که اومدم دورای عزیزم!
نگاهش می‌کنم. گرمایی که در صورتش گم کرده بودم را پیدا می کنم.

میخندد. در خنده‌اش زندگی پنهان شده. تازه متوجه می شوم که اگر امیدی برای زندگی کردن داشته ام همه‌‌اش در خنده ی او خلاصه شده.
-فکر میکردم باید بیشتر منتظرت می‌موندم.
-منم همینطور

دستش را به سمتم دراز می‌کند. هرموقع که نگران چیزی باشد یا چیزی باعث ترسش شده باشد دستانم را می‌گیرد .
-چرا اینقدر زود اومدی مهتابی؟
-من هیچ وقت نمیتونم تنهات بزارم تانکس.

دستانم را محکم می‌گیرد.
-حالا باهام میای؟

به او نگاه می‌کنم. به زنی که زندگی‌ام را به دو بخش تقسیم کرده بود، به قبل از دوست‌داشتنش و بعد از آن. به کسی که به من نشان داده بود می‌شود با تمام زخم‌ها و ترس‌ها و گذشته‌ی تاریکت، باز هم دوست داشته شوی و برای نخستین بار در تمام عمرم، به رفتن فکر نمی‌کنم؛ به آنچه پشت سر گذاشته‌ام هم نه.
-آره، میام.
حالا که پستمو تا آخر خوندی، سهم شکلاتت بیشتر میشه عمو جان!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/07/03
آخرین ورود
امروز ساعت 18:45
عضویت
1405/07/02
پست‌ها
32
آخرین روزی که گودریک گریفیندور در هاگوارتز بود



تصویر تغییر اندازه داده شده


- سال 1040 میلادی .
سال های زیادی گذشته بود از روزی که قلعه ساخته شده بود ، واقعیتی تلخی که وجود داره اینه که حتی اگر بزرگ ترین جادوگر تاریخ هم باشی نمیتونی از مرگ فرار کنی ، گریفیندور از تخت خواب بلند شد ، نگاهی به خودش در آیینه کرد ، مو هایش کم کم داشت سفید میشد ، البته که همچنان مو های قرمز زیادی داشت اما شک داشت چند سال قرار است مو های قرمزش بیشتر از سفید باشه .
بالاخره میخواست بازنشسته شود ، دوستانه عزیزش ، هلگا هافلپاف و روونا ریونکلا سال ها پیش بازنشسته شده بودند و جای خود را به اساتیدی حرفه ای داده بودن ، اما گودریک توان دل کندن از این مدرسه را نداشت ، اما دیگر آماده شده بود ، تصمیم داشت در هوای گرگ و میش با قلعه خداحافظی کند ، تمام قلعه را گشت ، به تمام انبار های جارو رفت و تمام کلاس هارو نگاه کرد ، دل کندن از مدرسه ای که ده ها سال آنجا را ساخته بود و در آن درس داده بود ، سخت ترین کار زندگی گودریک گریفیندور بود ؛ تمام دانش آموزان گودریک گریفیندور را مردی شجاع میدانستن ، اما واقعیت اینجا بود که گودریک نیز گاهی میترسید و اکنون نیز ترسیده بود ، ترس از اینکه دیگر نتواند به این مدرسه بیاید ، دیگر نتواند روز های خوشی که در این مدرسه گذرونده بود را دوباره تجربه کند
همه ی بنیانگذار ها در یک نامه مالکیت قلعه ی هاگوارتز را پس از رفتن خودشان به وزارت سحر و جادو و البته تمام جامعه ی جادوگری دادند ، همه به جز گریفیندور ولی او نیز آماده ی امضا کردن نامه بود ، وقتی نامه را امضا کرد ، احساس میکرد آخرین چیزی که داشته را هم از دست داده ، مدیره جدید و هیت اساتید از قبل مشخص شده بودند ، ولی گودریک گریفیندور نگران این بود که آیا آنها میتوانند در دانش آموزان به خوبی مراقبت کنند ؟
قبل اینکه برود با مدتی کوتاه و کلاهش درد و دل کرد و سپس تصمیمی گرفت که خیلی وقت بود در فکرش بود ، شمشیر قدیمی خودش با جادویی باستانی درون کلاه گذاشت و این جادو جوری کار میکرد که فقط یک گریفیندوری واقعی بتواند شمشیر را در بیاورد ، او این شمشیر را برای گروهش به ارث گذاشت تا روزی به آنها کمک کند ، نمیدانست ایا اصلا این شمشیر روزی قرار است به یک دانش آموز کمک کند یا نه . اما یک حسی به او میگفت در آینده یک نفر قراره یک استفاده ی مناسب از این شمشیر بکند .
مسیر طولانی ای به بیرون از قلعه نداشت اما از هر راهرو ای که میگذشت بار ها و بار ها همه ی آن راهرو را ارزیابی میکرد .
بالاخره از قلعه بیرون آمد ، و برای آخرین بار نگاهی به قلعه انداخت ، و وقتی از پنجره ی برج گریفیندور دانش آموزان خود را دید که بیدار مانده اند که رفتنش را ببینند ، لبخندی روی صورتش آمد و برای آخرین بار خواست دانش آموزان خودش را سوپرایز کند پس برای همین هنگامی که در محوطه ی هاگوارتز بود غیب و ظاهر شد . و میدانست دانش آموزان تا آخر عمر به این فکر میکنند چطور او در محوطه قلعه غیب و ظاهر شده است ، البته دست کم آن هایی که به درس گوش کرده اند و میدانند این کار نشدنی است .

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1405/07/01
آخرین ورود
امروز ساعت 21:49
عضویت
1405/06/26
پست‌ها
38

دریافت نامه هاگوارتز توسط هوریسِ کودک!

هوریس اسلاگهورن را از همان اول صباوت، استعدادهای شگرفی در باب تجارت، اقتصاد، و تشخیص اشخاصی که در آینده به درد می‌خورند، حاصل بود. چنان‌که در همان سنین خردسالی، هرگاه مادرش مربا می‌پخت، جنابشان با محاسباتی پیچیده و حسابرسی‌هایی مشعشع، قیمت تمام‌شده را تعیین می‌نمودند و سپس با کسر سهم مادر و پدر و مالیات احتمالی وزارت، مابقی را به عنوان حق‌الزحمه مدیریت خویش برداشت می‌فرمودند. علی‌ای‌حال، روزگار بر همین منوال می‌گذشت تا آن‌که واقعه‌ای عظیم، بنیاد این نظام اقتصادی را متزلزل گردانید.

در یکی از روزان روزگار، هنگامی که جناب اسلاگهورن در حال محاسبه سود خالص فروش مربای آلبالو بودند و به سبب اختلاف دو گالیونی میان درآمد پیش‌بینی‌شده و درآمد واقعی، سه مرتبه ماشین‌حساب را استنطاق فرموده بودند، صدای تق‌تق از پنجره برخاست. جغدی بر لبه پنجره جلوس فرموده و پاکتی در منقار مبارک داشت. هوریس ابتدا تصور نمود که مأمور وصول مطالبات است؛ لیکن چون جغد نه قبضی تقدیم می‌نمود و نه نشانی از طلبکاران خانوادگی داشت، با دیده تردید بدو نگریست.

ـ درود بر ناقل محترم! هزینه ارسال با فرستنده بوده یا گیرنده؟ مبادا از این قراردادهای یک‌طرفه منعقد فرموده باشید!   

جغد پاکت را رها نمود و برفت. هوریس که با چنین بی‌ادبی تجاری مواجه شده بود، خواست اعتراضی بنگارد، لیکن نام خویش را بر پاکت مشاهده نمود و قلم از دستش بیفتاد. نامه از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود؛ مؤسسه‌ای که ظاهراً بدون اخذ پیش‌پرداخت، ایشان را به تحصیل دعوت می‌فرمود.

مادرشان با مشاهده رنگ‌پریدگی جنابشان، شتابان وارد اتاق شد.

ـ هوریس جان! چه واقعه‌ای رخ داده؟!   

ـ مادرجان، ظاهراً ما هم جادوگریم!   

سکوتی سنگین بر اتاق مستولی گشت. هوریس نامه را گشود و از محتوای آن آگاه گردید. تحصیل جادو، اقامت در قلعه‌ای باشکوه و معاشرت با جماعتی از جادوگران؛ و چه‌بسا در میان ایشان، اشخاصی صاحب‌نام و صاحب‌منصب که در آتیه می‌شد روابطی نیکو با آنان برقرار نمود!

آری، آینده ناگهان صورتی بس دلپذیر به خود گرفته بود.

جناب اسلاگهورن نامه را به سینه فشردند و با چشمانی درخشان فرمودند:

ـ موهاهاهاها! مادرجان، ظاهراً فصل جدیدی از حیات اقتصادی و اجتماعی ما آغاز گردیده است!   

سپس بی‌درنگ کاغذی برداشتند و نام مدرسه، تاریخ عزیمت و فهرست لوازم مورد نیاز را ثبت نمودند. در ذیل آن نیز عنوانی افزودند: «اشخاص مستعد جهت معاشرت‌های آتی».

چراکه هوریس اسلاگهورن، حتی پیش از آن‌که نخستین ورد خویش را فراگیرد، به نیکی دریافته بود که در این جهان، جادو قدرتی عظیم است؛ لیکن شناخت جادوگرانی که قدرت در اختیار دارند، خود هنری است بس عظیم‌تر.

و بدین‌سان، دوران هاگوارتز آغاز گشت؛ دورانی که جنابشان هنوز نمی‌دانست در آن، افزون بر افسون و طلسم، با هنر ظریف دوستی، نفوذ و صرف چای با اشخاص مناسب نیز آشنا خواهند شد.


!Powered by  لادیسلاو زاموژسلی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/17 19:27:45
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/17 19:28:17
ویرایش شده توسط هوریس اسلاگهورن در 1405/7/17 19:29:02
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
امروز ساعت 19:24
عضویت
1405/06/29
پست‌ها
28
پنجشنبه، ۲۲ نوامبر ۲۰۲۶ _ ۲۳:۱۰ نیمه شب

خوابم نمی‌برد. یک نفر بلد خروپف میکرد ، نفر هم توی خواب حرف می‌زد.
:" چوب دستی دونه ای دو سیکل ... هههه اونجا رو اون خرسه چه نازه ...اممم》

اصلا معمول نبود چه خوابی می‌دید.
بلد شدم و به سمت سالن رفتم.
تا حد امکان سعی کردم پله ها تققق تققق نکند.
روی مبل ، کنار شومینه نشستم و به کتابی نگاه کردم که روی میز باز بود .

انیماگوس ها

:" چقدر جالب...‌ کی داره اینو میخونه.》

کتاب را بلند کردم و شروع کردم به خواندن

انیماگوس جادوگری است که می‌تواند خود را به یک حیوان تبدیل کند و به میل خود به حالت قبل بازگردد.......

:" اوووو چه جالب . واسه جاسوسی فن خوبیه .》

شروع کردم به خواندن بقیه کتاب . صفحه یه صفحه .
تا اینکه چشم هایم کم کم روی هم رفت .
پس منم کتاب جلد سبز را بستم ، روی میز عسلی کنار مبل گذاشتم و بعد روی مبل زرد رنگ با کوسن مشکی که نشان هافلپاف داشت دراز کشیدم و.....

در آسمان پرواز میکردم . خیلی سریع . بال هایم دیده نمیشد ، ولی رو به رویم نوک قرمز درازی میدیدم .
کمی بیشتر پرواز کردم و بعد جلوی یک گل استکانی در جا بال زدم ‌ نوک دراز و قرمزم را داخل گل آبی رنگ فرو بردم.
شهد خوشمزه ای بود.
بدن آبی، سبز من هم پر از انرژی می‌شد.
بعد همه جا تاریک شد و کم کم ، دوباره فضای سالن عمومی با جنب و جوش بچه ها رو به روی من...
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت


تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 19:54
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
172
یکی از شب‌ها دیر وقت از کتابخونه برمی‌گشتم. راهروهای هاگوارتز عجیب ساکت بودن؛ حتی مشعل‌ها هم انگار نورشون رو آروم‌تر کرده بودن.

صدای قدم‌هایی پشت سرم شنیدم.
ایستادم.
صدا هم قطع شد.

دوباره راه افتادم...

سه قدم بعد، دوباره شروع شد.

آروم برگشتم، ولی هیچ‌کس اونجا نبود.

همون لحظه یکی از مشعل‌ها خاموش شد.

بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
راهرو کم‌کم توی تاریکی فرو رفت.

از انتهای راهرو یه صدای خیلی آروم اومد:
ـ سلوینیا...

خشکم زد.

صدا دوباره گفت:
ـ سلوینیا...

چوبدستیمو بالا آوردم و گفتم:
ـ هرکی هستی، همین الان خودتو نشون بده!

یه سایه از ته راهرو آروم به سمتم اومد.

نزدیک‌تر شد...

نزدیک‌تر...

تا اینکه نور ماه افتاد رو صورتش ..

فردی که جلوی من ایستاده بود، با قیافه‌ای جدی گفت:
ـ ببخشید... مسیر آشپزخونه کدوم طرفه؟

من چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد فهمیدم از ترس به دانش‌آموز گمشده، نزدیک بود خودم تبدیل به روح سرگردان هاگوارتز بشم.

از اون شب به بعد، دونستم که توی هاگوارتز لازم نیست موجود ترسناکی وجود داشته باشه؛
کافیه یه دانش‌آموز گرسنه بعد از خاموشی دنبال آشپزخونه بگرده.

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/04/23
آخرین ورود
امروز ساعت 20:16
عضویت
1405/04/22
پست‌ها
97
صدای قدم‌هاش بدجوری‌توی سالن می‌پیچید. دقیقا مثل قدم‌های مراقب سر جلسه امتحانات. همونقدر ترسناک، همونقدر کوبنده. سالن خالی بود. خیلی خالی. اصلا امکان نداشت این سالن اینقدر خلوت باشه. توی اوج سکوت هم همیشه صدای داد و بیداد دبیرهای اعصبانی به گوش می‌رسید. حس وحشتناکی داشت. سکوت راه‌روهای مدرسه، بی‌نهایت براش غیرعادی بود. اسم این حس رو می‌دونست... "کنوپسیا" وقتی به جایی قدم می‌ذاری که قبلا شلوغ بوده، ولی الان... کاملا خلوته.

از سالن رد شد تا بره توی راه‌روها و کلاسش رو پیدا کنه. اکثر دیوارهای راه‌رو سفید و دست نخورده بود. هیچ دانش‌آموزی جرات یادگاری نوشتن رو دیوارها رو نداشت. البته، بجز بچه‌های یه کلاس. درحالی که هنوز صدای قدم‌هاش اکو می‌شد از در کلاس‌ها رد شد تا به کلاس مدنظرش برسه. کلاسی که دانش‌آموزهاش دیوارها رو پر یادگاری کرده بودن. کلاسی که یه بار کل دانش‌آموزهاش تعهد انضباطی داده بودن، کلاس خودش. کلاس همیشه شلوغ خودش.

لازم نبود خیلی دقت کنی‌، نوشته‌های روی دیوارها کاملا از چند متری مشخص بودن. شعر، یادداشت تاریخ آغاز آزمون‌ها تا برای آیندگان بمونه... و خیلی چیز‌ها دیگه. البته، شاهکار‌های اصلی توی کلاس بودن. شاهکارهایی که خودش هم توش دست داشت.

مقابل کلاس ایستاده بود. پنجره‌ی مستطیلی بدون میله‌ش به راه رو دید داشت؛ مثل همه کلاس‌ها. تنها فرق اساسیش این بود که کلی نقاشی روی شیشه کشیده شده بود. با ماژیک. انگار کسی حاضر نشده بود مضخرفات روش رو پا کنه. چه بهتر! بماند به یادگار دیگه؟! مگه نه؟

روی لب‌هاش پوزخند بی‌صدایی نشست. همزمان با تکون دادن سرش به نشونه‌ی تاسف به خاطر هنرهای همکلاسی‌هاش، دستگیره در کلاس رو گرفت و در رو باز کرد. هوای خاک‌آلود کلاس، خاطرات خاک‌آلودتری رو جلوی چشماش انداختن...

یه گله دانش آموز، وسط کلاس. صندلی‌ها کنفرانسی دور کلاس چیده شدن و فضای وسط کامل آزاده، ولی همه دقیقا روی مرکزی‌ترین نقطه‌ی کلاس نشستن و به هم حمله می‌کنن. دقیق‌تر که نگاه کنی، می‌تونی دل و روده‌ی چند پاکت چیپس و پفیلا رو اون وسط تشخیص بدی. همه اونجان تا بخورن. اتحاد این دانش‌آموزا تو خوردنه. هر روز خریدار عوض می‌شد، ولی همیشه همینا رو می‌خریدن. با یه نوشابه. یه نوشابه کوچولو. با همون نوشابه هم کل کلاس رو شفا می‌دادن.

- بیا این سهمته.

سهمش حتی یک صدم نوشابه هم نبود، اما کسی اعتراض نمی‌کرد. "هر کسی اعتراض داره زمانی که خودش می‌ره از بوفه خوراکی‌ها رو می‌گیره نوشابه بیشتری بگیره!" این قانون همه رو ساکت می‌کرد.

خاطره عوض شد. شاعر کلاس، یه شعر تازه روی دیوار کلاس نوشته بود... این بار عاشقانه! "دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردم، نگو ای بی‌رحم دلی آهن‌ربا داری." برای همه طبیعی بود. کسی حتی نمی‌خواست گزارشش رو به دفتر بده. اما خب، اون روز دفتر خودش برای گرفتن گزارش اومده بود.

دبیر پرورشی، آدم خوبی بود. با دیدن شعر کلی از وقت کلاسشون رو گرفته و هر دم به دقیقه داد می‌کشید:
- کی عاشق شده؟ بلایی به سرتون میارم عاشقی از سرتون بره...

دانش‌آموزا فقط می‌خندیدن. دبیر پرورشی با خنده و شوخی موضوع رو حل کرد. خوب بود چند روز بعد وقتی آهنگ محسن لرستانی مجمع اشعار اضافه شد، چشمش به دیوار نخورد!

خاطره‌ی دیگه. روز جشنواره غذا. همه غذا با خود آورده بودن. اون هم مثل همه. به زور غذاش رو از چنگ دبیرها کشیده بود بیرون و توی کلاس پخشش کرد. ساندوچ برده بود. هرکی می‌پرسید محتویاتش چیه، فقط دستور پخت رو می‌گفت... نمی‌گفت که احتمالا لای محتویات ساندویچ‌ها ممکنه یه قاشق غذا خوری قرار داشته باشه. خوشبختانه همه زنده موندن.

از کلاس رفت بیرون تا از بقیه خوراکی‌ها بهره‌مند شه. قربانی کلاسشون بود. اگه بعد خوردن همه‌ی اونا هنوز جون تو بدنش می‌موند بقیه هم به خوراکی‌ها سر می‌زدن. وقتی که داشت زنده برمی‌گشت، یه دست دور گردنش اومد و یکی با صدای کاملا رسا و بلندی گفت:
- دست‌پختت خوبه! میام خواستگاریت.

دهنش رو باز کرد تا کوبنده‌ترین و تخریب کننده‌ترین جوابشو به دوستش بده... که دبیر هنر با ابروی بالا رفته از پشت سرشون پیدا شد.
- مبارک باشه!

روز اردو. در مدرسه رو که باز می‌کردی اولی چیزی که می‌دیدی یه گله دانش‌آموز بود که حیاط رو با بار اشتباه گرفته بودن و با نوشابه زمزم توی لیوان بپر بپر می‌کردن. با آهنگ برقص‌آ. اون پشت، توی سایه، دونفر رو می‌دیدی که نشستن و حرف می‌زنن. شاید بهتر باشه بگم، فقط بحث می‌کنن. روی زمین نشستن و از سر رو روشون خاک می‌باره. بین همه... فقط یکی منقنعه سرشه، شاید فقط برای اون مهمه؟

اون روز نرفتن بین جمعیت. فقط بحث کردن، نه به منظور دعوا. بیشتر طوفان مغزی بود. می‌شه گفت حداقل یکی از طرفین بحث ادعا داشت بهترین روز زندگیش اون روز بوده! شاید چون طرف مقابلش رو تحسین می‌کرده؟

زمانی که از همون شش صبح تا نه شب تو مدرسه بودن. از صبح که تا یک و نیم داشتن درس می‌خوندن. اما بعد...

- بیا جوج بزن!

- مطمئنی اون لیموناد بود؟ چی به خوردمون دادی؟
- بابا از سوپر مارکت روبه‌رو گرفتم به خدا!

- بسوزونیشون پرتت می‌کنم تو همین منقل! من گشنمه.
- چقدر طبیعی. دختران مملکت دارن جوجه کباب باد می‌زنن.
- اسم کبابیمون رو چی بذاریم؟!

- آقای... سیخ مال منه نده به اون!

هیچ وقت فراموش نمی‌کنه. توی مدرسه، جوجه کباب درست کردن! مدرسه نهایت رحمتش این بود هزینه ذغال رو بده، وگرنه همه وسایل با دانش‌آموزا بود، حتی منقل و جوجه!

- میای یه دست حکم؟
- آره چرا که نه! مدیر هم دعوت کنم بیاد؟
- بابا تا الان که پاسور جمع نکرد...
- بچه‌ها! مدیر پاسورام رو گرفت برد!

- یکم خانومانه رفتار کن تو رو به مقدساتت...
- جوجه کباب با رفتار خانومانه در تضاده... خانومم!

خاطره‌های بعدی... مقنعه‌هایی که با صدای قدم‌ها تو راهرو می‌رفتن بالا و با گذشتن صدا میومدن پایین... تقلباتی که همه موفق بودن، باز کردن کتاب سر جلسه آزمون... اینا خاطرات شیرینین. اما...

هنوز دلم واسه مدرسه تنگ نشده. نمی‌خوام شروع بشه. نمی‌خوام آقا نمی‌خوام.


از کلاس زد بیرون. وقتش بود با کارنامه تحصیلیش روبه‌رو شه...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
تولد نقش
1405/04/21
آخرین ورود
جمعه 17 مهر 1405 21:18
عضویت
1405/04/20
پست‌ها
59
این تمثال‌های سخت و شفاف گاه قهقهه سر می‌دهند؛ چنان که گویی نه مجسمه، که انسان‌هایی از گوشت و پوست هستند. طنین خنده‌شان در راهروی تنگ می‌پیچد و آدمی گمان می‌برد جشنواره‌ای بر پاست.
ثانیه‌ای می‌گذرد و اکنون، آوای مویه سقف سربی را می‌شکافد.
آوای زاری چنان است که گویی این پیکره‌های شیشه‌ساخت تا همین چند لحظه پیش قهقهه سر نمی‌دادند. انگار از ابتدای نقش‌زنی‌شان، ضجه می‌زدند و نالش سر می‌دادند. رعشه‌ای که در جان آدمی می‌پراکنند، خود او را هم به گریستن وامی‌دارد.
پس از لحظه‌ای درنگ، چشمه‌ی اشک‌ها می‌خشکد و این مرتبه، آه‌های سرد هستند که در راهرو طنین می‌افکنند.
دم‌های دریغ‌گونه پژواکی می‌یابند که گویا حتی دیوارهای سربی نالش می‌کنند و برودتشان را در هوای یخ‌زده می‌پراکنند.
زمانی سپری می‌شود. این مرتبه، نه آه است، نه فغان و نه پایکوبی. در سکوت، می‌توان صدای پای ابرها را نیز شنید؛ شاید هم آوای برگ‌هایی را که می‌رقصند.
دیوارهای راست ایستاده نغمه‌ی خاموشی را می‌شنوند و به نظر می‌آید که حتی زمین استوار دم فرو بسته.
ثانیه‌ای می‌پاید و ناگاه پیشانی‌های زجاجینشان چین می‌افتد.
ثانیه‌ای می‌گذرد و این بار، نوبت فریاد است که میان دیوارهای سرد و سخت طنین بیفکند. گونه‌های یخ‌زده و آبگین، اکنون به رنگ سرخ درآمده‌اند و لبان شیشه‌ای برای زمزمه‌ی واژگانی نامفهوم حرکت می‌کنند.
نسیمی از میان دیوارهای سربی می‌خزد و از میان تندیس‌ها عبور می‌کند.
فریادها متوقف می‌شوند و دگربار سکوت حاکم می‌گردد. می‌توان لبخندهای کوچکی را دید که بر لب‌های شیشه‌ای نقش بسته‌اند.
نسیم با لطافت میان تندیس‌ها می‌رقصد و دست نوازش بر سرشان می‌کشد.
باد ملایم در میان مجسمه‌ها بازی می‌کند و ملاطفتش را نثار آنان. بر ترک‌ کوچک تمثالی می‌وزد و ترمیمش می‌بخشد. رنگ روشن‌تر دیگری را به حالی مبدل می‌سازد که اندکی تیره‌تر است و با حرکت میان دستان ظریفشان، چنان می‌کند که انگشتان کشیده‌شان را در هم گره می‌شوند.
نسیم از میانشان می‌گذرد. پس از رفتنش، سرمای بیشتری راهروی فلزی را می‌آکند. می‌خندند؛ لیکن این خنده صدایی ندارد.
دو تن از آنان پلک می‌زنند. یکی پا بر زمین می‌کشد و می‌گذارد کوچک‌چشمه‌ای از زمین بجوشد.
گوشه‌چشم دیگری نیز به او می‌افتد و همان حرکت را تکرار می‌کند. چشمه بیشتر می‌گسترد؛ مخصوصا با تکرار این گام توسط دیگر تمثال‌ها.
چشمه زیرکانه تندیس‌ها را نوازش می‌کند. چند تن در آب زلال قدم برمی‌دارند و چند تن نیز بر جای خویش می‌مانند.
باریکه‌ای از آب مصرانه به سوی ساکن‌ماندگان می‌رود و با شیطنت قلقلکشان می‌دهد و آنان اندکی درنگ می‌کنند؛ اما به سرعت دوباره سخت می‌گردند.
چشمه همچنان می‌گسترد.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.