سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 21:48
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1058
هری پیش از آنکه قلم را روی کاغذ بگذارد، متوجه شد چیزی کم است. میز کوچک کنار پنجره، چند برگ سفید داشت و قلمی سیاه که دولورس آمبریج با دقت موازی لبه کاغذ گذاشته بود، اما اثری از جوهردان نبود. در نور عصر، بشقاب های صورتی دیوار برق می زدند و گربه های نقاشی شده از داخلشان به مهمان تازه نگاه می کردند. آمبریج پشت میز خودش نشسته بود و با قاشقی کوچک چایش را هم می زد؛ آنقدر آرام که صدای برخورد فلز با چینی، از هر تذکری برای شکستن سکوت اتاق موثرتر بود.
- بنویسین که نباید دروغ بگین، آقای پاتر.
- چند بار؟
- تا وقتی مطمئن بشم یاد گرفتین.
نوک قلم با نخستین حرکت، خط باریکی روی کاغذ گذاشت و همزمان سوزشی پشت دست هری پیچید. دستش را پس کشید و به پوستش نگاه کرد. هنوز کلمه آخر را ننوشته بود، اما حروف پیشین، سرخ و ظریف، روی دستش پیدا شده بودند. آمبریج قاشق را کنار نعلبکی گذاشت و به جای زخم نگاه کرد؛ در صورتش بیشتر دقت دیده می شد تا تعجب.
- مشکلی پیش اومده؟
- این قلم...
- بله؟
- هیچی.
لبخند آمبریج کمی عمیق تر شد. پیش از آنکه دوباره سراغ نامه های وزارت برود، کاغذ را طوری جابه جا کرد که بتواند حرکت دست پسر را از کنار میز ببیند. تا پایان جلسه، هری صدایی از خود درنیاورد و همین، رضایت او را ناقص گذاشت. انتظار داشت پسر دست کم خواهش کند، اما وقتی بالاخره اجازه رفتن گرفت، فقط قلم را زمین گذاشت و آستینش را پایین کشید.
آمبریج منتظر ماند تا صدای قدم هایش در راهرو محو شود، سپس قلم را برداشت و زیر نور گرفت. خون از نوک آن چکه نمی کرد؛ هیچ لکه ای روی میز نبود و کاغذها هم به اندازه یک مشق معمولی تمیز مانده بودند. وسیله مناسبی بود. می شد آن را در کشوی میز نگه داشت، در صورت بازرسی از قلم های دیگر تشخیصش نداد و هر شکایتی را به حساب مبالغه شاگردی تنبیه شده گذاشت. با این حال، مردی که آن را پیشنهاد کرده بود، درباره واکنش پاتر نظر دیگری داشت. آن شب، آمبریج پس از خلوت شدن راهروها از دفتر بیرون آمد.
راه تالار اسرار را هیچ گزارش وزارتخانه ای به او نشان نداده بود. نخستین سرنخ، برگه ای بی امضا بود که سه هفته پیش میان پرونده های قدیمی مدرسه پیدا کرده بود؛ برگه ای با طرح سرویس بهداشتی متروکی در طبقه دوم و علامت کوچکی کنار یکی از شیرهای آب. آمبریج ابتدا آن را شوخی کارمندان هاگوارتز پنداشته بود، اما وقتی در ساعت مقرر به آنجا رفت، پیرمردی را دید که کنار روشویی ایستاده و با بی حوصلگی به ترک دیوار نگاه می کند.
پیرمرد پیش از شنیدن معرفی او، سمتش را می دانست و با لحنی صحبت می کرد که آمبریج در وزارت فقط از صاحبان نام های بسیار قدیمی شنیده بود. وقتی صدای نامفهومی از میان لب هایش بیرون آمد و روشویی به حرکت درآمد، آمبریج برای نخستین بار بی آنکه سوالی بپرسد، دنبال فرد راه افتاد. حالا پس از چند هفته، پله های باریک و مسیر نمناک زیر مدرسه برایش آشنا شده بود. از کنار پوست عظیم و خشکیده مار می گذشت، پایین ردایش را بالا می گرفت و با قدم هایی محتاط از میان ستون ها عبور می کرد. در انتهای تالار، زیر چهره سنگی بنیان گذار اسلیترین، مردی با موهای بلند سیاه و سفید پشت میزی نشسته بود که آشکارا به آن مکان تعلق نداشت. کنار دستش فنجانی سبز، چند کتاب و یکی از حکم های تازه وزارت قرار داشت. سالازار بدون بلند کردن سر، پرسید:
- پسر فریاد زد؟
- خیر. ولی مجازات رو تا پایان انجام داد.
- از ترس؟
- از روی اجبار.
- درباره رفتارش پرسیدیم، دولورس. شما گزارش عملکرد خودتون رو دادین.
آمبریج دستکش هایش را آهسته درآورد. روی میز، کنار حکم انتصاب خودش به عنوان بازرس عالی، طرح قلمی سیاه باز بود. در حاشیه طرح، اصلاحاتی با خطی باریک نوشته شده بود؛ همان تغییراتی که باعث می شدند زخم بسته شود و با حرکت بعدی دوباره باز شود.
- انتظار نداشتم تنبیه اول همه چیز رو حل کنه.
- خوبه. چون ظاهرا بهش فرصت دادین از تحمل درد احساس پیروزی کنه.
آمبریج به صندلی مقابل میز نگاه کرد، اما ننشست. سالازار هم دعوتش نکرد.
- پیشنهاد شما چیه؟
- دفعه بعد به درد فیزیکی اکتفا نکن.
دیدارهای بعدی، به تدریج از قلم فراتر رفتند. آمبریج پرونده دانش آموزان را پایین می آورد و سالازار بیشتر وقت ها آنها را ورق نزده کنار می گذاشت. اسم، نمره و سابقه خانوادگی را می شد در هر دفتر اداری پیدا کرد؛ او از آمبریج می خواست چیزهایی را تعریف کند که خودش دیده بود. کدام شاگرد هنگام تهدید به اخراج به دوستش نگاه کرده بود؟ چه کسی با شنیدن نام والدینش ساکت شده بود؟ کدام معلم پس از تحقیر شدن، به جای اعتراض درباره نتایج امتحانات حرف زده بود؟ دولورس پاسخ دادن به این سوال ها را دوست داشت. برای نخستین بار، کسی جزئیاتی را که او مهم می دانست با حوصله می شنید. در وزارت، بسیاری از همکارانش از شنیدن شرح تخلف های کوچک فرار می کردند، اما سالازار گاهی درباره یک مکث کوتاه، چند سوال پشت سر هم می پرسید.
- این دختر چرا اسم دوستش رو نگفت؟
- وفاداری کودکانه.
- شما چند امتیاز از گروهش کم کردین؟
- ده امتیاز.
- و بعد؟
- بقیه ناراحت شدن.
- از شما یا از اون؟
آمبریج آن شب با یادداشت های بیشتری به دفترش برگشت. به زودی مجازات ها میان چند نفر تقسیم شدند. سکوت یک دانش آموز می توانست امتیازهای دوستانش را کم کند؛ اعتراض به تنبیه، برای تمام گروه ممنوعیت تازه ای می آورد و ندادن اطلاعات، دیگر فقط مشکل فرد بازجویی شده نبود. آمبریج در برابر هر اعتراض، پرونده را می بست و با تاسف توضیح می داد که هنوز فرصت همکاری وجود دارد. گاهی پیش از پایان همین جمله، کسی شروع به حرف زدن می کرد. سالازار از شنیدن این بخش ها اندکی سرگرم می شد.
با آغاز بازرسی کلاس ها، آمبریج دفترچه کوچکش را طوری در دست می گرفت که صدای کشیده شدن قلم روی صفحه به گوش معلم برسد. در کلاس تریلانی، پیش از تمام شدن پاسخ، چیزی می نوشت. در کلاس هاگرید، فاصله اش را از میز زیاد می کرد و سوال ها را با دقتی اغراق آمیز تکرار می کرد، گویی مشکل تنها نشنیدن درست آنهاست. او پیش از هر بازرسی، ترتیب پرسش هایش را در تالار اسرار مرور می کرد. وقتی شبی پرونده تریلانی را روی میز گذاشت، سالازار بالاخره آن را باز کرد.
- می خواین بره؟
- صلاحیت تدریس نداره.
- مدرکتون؟
- پاسخ هاش، وضعیت کلاس، وابستگیش به مدیر...
- پس چرا اخراجش هنوز اینقدر براتون مهمه؟
- جایگاه خودت یادت نره خانم آمبریج، شما به سوالات ما پاسخ میدی و دستورات ما رو جلو میبری نه بر عکس.
روز اخراج تریلانی، آمبریج حکم را در تالار ورودی خواند تا جمعیت کافی شاهد آن باشند. چمدان ها پایین پله قرار داشتند و معلم پیشگویی میان شاگردانش گریه می کرد. وقتی دامبلدور دخالت کرد و اجازه ماندنش را در قلعه داد، آمبریج لبخندش را حفظ کرد؛ آنقدر که درد خفیفی در فکش نشست. آن شب، پیش از آنکه گزارشش را تمام کند، سالازار از او پرسید چرا پایین آمده است.
- برای بررسی اتفاق امروز.
- امروز معلم رو جلوی شاگردهاش شکستین و مدیر جلوی همون شاگردها متوقفتون کرد. کدوم بخشش نیاز به بررسی داره؟
دولورس مدتی به چراغ روی میز نگاه کرد. بعد پرونده را برداشت و این بار بدون خداحافظی برگشت.
با این حال، باز هم آمد. وقتی فرمان های آموزشی روی دیوارها بیشتر شدند، نسخه ای از هرکدام به تالار اسرار رسید. وقتی به اعضای جوخه تفتیش اختیار داد، نشان نقره ای یکی از آنها را برای سالازار آورد. وقتی فعالیت گروه مخفی دانش آموزان کشف شد و دامبلدور مدرسه را ترک کرد، برای نخستین بار بدون آنکه پایین ردایش را از رطوبت حفظ کند، طول تالار را پیمود. حکم مدیریت را روی میز گذاشت.
- مدرسه بالاخره مدیر مناسبی داره.
سالازار متن حکم را خواند و آن را کنار فنجانش گذاشت.
- چرا هنوز ایستادین؟
- می خواستم نظرتون رو بدونم.
- امضای وزیر رو که گرفتین.
- منظورم درباره نتیجه کارمونه.
- کارتون.
آمبریج لبخند زد، هرچند لبخندش کمی دیر روی صورتش نشست. انتظار داشت بنیان گذار اسلیترین دست کم از بیرون رفتن دامبلدور رضایت نشان بدهد. به جایش، سالازار پرسید حالا که مسئولیت مدرسه را گرفته، چرا هنوز نمی تواند وارد دفتر مدیر شود. این خبر هنوز به او نرسیده بود که دولورس بخواهد تعریفش کند.
روزهای مدیریت، برخلاف تصور آمبریج، آرام تر نشدند. صدای انفجار از راهروها می آمد، دیوارها دوباره پر از اعلامیه می شدند و شاگردانی که تا دیروز از نگاهش فرار می کردند، حالا گاهی با دیدنش لبخند می زدند. اختیار بیشتری داشت، اما برای اجرای هر دستور به افراد بیشتری نیاز پیدا می کرد. شب ها دیرتر به تالار می رسید و بیشتر درباره مجازات حرف می زد. سالازار اغلب همان ابتدا می فهمید قرار است چه بخواهد.
- مجازات قبلی کافی نبود؟
- نه برای این عده.
- هفته پیش هم همین رو گفتین.
وقتی آمبریج درباره طلسم هایی پرسید که آثارشان زیر لباس پنهان بماند، سالازار مدتی به دست های او نگاه کرد. ناخن های کوتاه و مرتب، روی هم قفل شده بودند و حلقه ها در نور چراغ می درخشیدند.
- بالاخره می خواین خودتون انجامش بدین؟
- برای حفاظت از مدرسه، هر اقدام ضروری...
- اینجا صورت جلسه ای تنظیم نمی شه، دولورس.
آمبریج ساکت شد. سپس دست هایش را از هم باز کرد و قلمش را آماده نگه داشت.
***
روزی که هری پاتر به دفترش آورده شد، دولورس چند شب بود درست نخوابیده بود. جای بعضی از قاب های صورتی روی دیوار خالی مانده بود، گربه ها با هر صدای بلند از لبه بشقاب فرار می کردند و در راهرو، اعضای جوخه تفتیش منتظر دستور بودند. پسر هنوز حقیقت را نمی گفت و آمبریج دیگر نمی خواست یک جلسه طولانی دیگر را صرف تماشای تحملش کند.
وقتی چوبدستی را بالا آورد، برای لحظه ای به میز سنگی زیر قلعه فکر کرد و به سوالی که این بار می توانست پاسخ روشنش را بدهد. اما هرمیون پیش از جاری شدن طلسم حرف زد. خبر سلاح پنهان دامبلدور، برای مدتی تمام بی نظمی های هفته را به هدفی مشخص تبدیل کرد. آمبریج دوباره می دانست کجا باید برود، چه چیزی را باید پیدا کند و با کشف آن چطور می تواند شکست های اخیر را جبران کند. هری و هرماینی را از قلعه بیرون برد و حتی یک بار به ذهنش نرسید به زیر مدرسه پیغام بفرستد. در جنگل، وقتی نخستین سانتور راهش را بست، همان لحنی را به کار برد که در راهروهای هاگوارتز نتیجه می داد. بعدها از آن دیدار، بیشتر از کلمات خودش، صدای سم ها را به یاد می آورد.
آمبریج روزی که برای جمع کردن وسایلش به دفتر برگشت، هنوز با شنیدن صدای قدم در راهرو مکث می کرد. چند بار دستش میان کشوها متوقف شد تا مطمئن شود صدای نزدیک شدن کسی نیست و وقتی سرانجام چمدانش را بست، تازه متوجه میرتل شد که از میان در عبور کرده و کنار میز منتظر مانده بود. حضور یک روح گریان آخرین چیزی بود که در آن لحظه تحملش را داشت، اما پیش از آنکه دستور بیرون رفتنش را بدهد، میرتل نام کسی را آورد که دولورس از زمان بیدار شدن در درمانگاه، منتظر خبری از او بود.
- سالازار اسلیترین منو فرستاده.
- کجاست؟
- پایین. نمی خواد شما برین پیشش.
= من باید توضیح بدم چه اتفاقی...
- گفته شکستتون قابل قبول نبوده. اگر می خواین نشون خاندانش رو بپوشین، باید ثابت کنین شایستگیش رو دارین.
آمبریج دستش را روی چمدان نگه داشت. از میرتل می شنید، اما صدای آرام مرد را به یاد می آورد؛ همان مکثی که پس از جواب های نامناسبش می کرد و فرصتی که می داد تا خودش متوجه اشتباه شود. برای لحظه ای به این فکر کرد که نشان اسلیترین را از ردایش باز کند، ولی انگشتانش حتی به طرف آن نرفتند. میرتل کمی جلوتر آمد و باقی پیام را با دقت کسی ادامه داد که نمی خواهد برای فراموش کردن یک جمله، دوباره تمام لوله های قلعه را طی کند.
- گفته خوشبختانه از دیگران انتظار بی نقص بودن نداره. اون انتظار رو فقط از خودش داره، پس هنوز فرصت های دیگه ای خواهید داشت.
- فرصت برای چی؟
- برای اینکه این بار درست انجامش بدین، لابد. فعلا هم باید هاگوارتز رو ترک کنین.
- خودش این رو گفت؟
- بله. بخش ترک کردن رو دوبار گفت.
دولورس مدتی به او نگاه کرد، سپس دستکش هایش را پوشید و چمدان را برداشت. سوال های بیشتری داشت، اما حاضر نبود آنها را از روحی بپرسد که با کنجکاوی به لرزش انگشتانش نگاه می کرد. هنگام خروج، نشان روی سینه اش را صاف کرد و برای آخرین بار در آینه کنار در به خودش نگاه انداخت. میرتل تا رفتن او منتظر ماند و بعد، با خبری که امیدوار بود برای یک گفت وگوی طولانی کافی باشد، به زیر قلعه برگشت.
- بنویسین که نباید دروغ بگین، آقای پاتر.
- چند بار؟
- تا وقتی مطمئن بشم یاد گرفتین.
نوک قلم با نخستین حرکت، خط باریکی روی کاغذ گذاشت و همزمان سوزشی پشت دست هری پیچید. دستش را پس کشید و به پوستش نگاه کرد. هنوز کلمه آخر را ننوشته بود، اما حروف پیشین، سرخ و ظریف، روی دستش پیدا شده بودند. آمبریج قاشق را کنار نعلبکی گذاشت و به جای زخم نگاه کرد؛ در صورتش بیشتر دقت دیده می شد تا تعجب.
- مشکلی پیش اومده؟
- این قلم...
- بله؟
- هیچی.
لبخند آمبریج کمی عمیق تر شد. پیش از آنکه دوباره سراغ نامه های وزارت برود، کاغذ را طوری جابه جا کرد که بتواند حرکت دست پسر را از کنار میز ببیند. تا پایان جلسه، هری صدایی از خود درنیاورد و همین، رضایت او را ناقص گذاشت. انتظار داشت پسر دست کم خواهش کند، اما وقتی بالاخره اجازه رفتن گرفت، فقط قلم را زمین گذاشت و آستینش را پایین کشید.
آمبریج منتظر ماند تا صدای قدم هایش در راهرو محو شود، سپس قلم را برداشت و زیر نور گرفت. خون از نوک آن چکه نمی کرد؛ هیچ لکه ای روی میز نبود و کاغذها هم به اندازه یک مشق معمولی تمیز مانده بودند. وسیله مناسبی بود. می شد آن را در کشوی میز نگه داشت، در صورت بازرسی از قلم های دیگر تشخیصش نداد و هر شکایتی را به حساب مبالغه شاگردی تنبیه شده گذاشت. با این حال، مردی که آن را پیشنهاد کرده بود، درباره واکنش پاتر نظر دیگری داشت. آن شب، آمبریج پس از خلوت شدن راهروها از دفتر بیرون آمد.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
راه تالار اسرار را هیچ گزارش وزارتخانه ای به او نشان نداده بود. نخستین سرنخ، برگه ای بی امضا بود که سه هفته پیش میان پرونده های قدیمی مدرسه پیدا کرده بود؛ برگه ای با طرح سرویس بهداشتی متروکی در طبقه دوم و علامت کوچکی کنار یکی از شیرهای آب. آمبریج ابتدا آن را شوخی کارمندان هاگوارتز پنداشته بود، اما وقتی در ساعت مقرر به آنجا رفت، پیرمردی را دید که کنار روشویی ایستاده و با بی حوصلگی به ترک دیوار نگاه می کند.
پیرمرد پیش از شنیدن معرفی او، سمتش را می دانست و با لحنی صحبت می کرد که آمبریج در وزارت فقط از صاحبان نام های بسیار قدیمی شنیده بود. وقتی صدای نامفهومی از میان لب هایش بیرون آمد و روشویی به حرکت درآمد، آمبریج برای نخستین بار بی آنکه سوالی بپرسد، دنبال فرد راه افتاد. حالا پس از چند هفته، پله های باریک و مسیر نمناک زیر مدرسه برایش آشنا شده بود. از کنار پوست عظیم و خشکیده مار می گذشت، پایین ردایش را بالا می گرفت و با قدم هایی محتاط از میان ستون ها عبور می کرد. در انتهای تالار، زیر چهره سنگی بنیان گذار اسلیترین، مردی با موهای بلند سیاه و سفید پشت میزی نشسته بود که آشکارا به آن مکان تعلق نداشت. کنار دستش فنجانی سبز، چند کتاب و یکی از حکم های تازه وزارت قرار داشت. سالازار بدون بلند کردن سر، پرسید:
- پسر فریاد زد؟
- خیر. ولی مجازات رو تا پایان انجام داد.
- از ترس؟
- از روی اجبار.
- درباره رفتارش پرسیدیم، دولورس. شما گزارش عملکرد خودتون رو دادین.
آمبریج دستکش هایش را آهسته درآورد. روی میز، کنار حکم انتصاب خودش به عنوان بازرس عالی، طرح قلمی سیاه باز بود. در حاشیه طرح، اصلاحاتی با خطی باریک نوشته شده بود؛ همان تغییراتی که باعث می شدند زخم بسته شود و با حرکت بعدی دوباره باز شود.
- انتظار نداشتم تنبیه اول همه چیز رو حل کنه.
- خوبه. چون ظاهرا بهش فرصت دادین از تحمل درد احساس پیروزی کنه.
آمبریج به صندلی مقابل میز نگاه کرد، اما ننشست. سالازار هم دعوتش نکرد.
- پیشنهاد شما چیه؟
- دفعه بعد به درد فیزیکی اکتفا نکن.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
دیدارهای بعدی، به تدریج از قلم فراتر رفتند. آمبریج پرونده دانش آموزان را پایین می آورد و سالازار بیشتر وقت ها آنها را ورق نزده کنار می گذاشت. اسم، نمره و سابقه خانوادگی را می شد در هر دفتر اداری پیدا کرد؛ او از آمبریج می خواست چیزهایی را تعریف کند که خودش دیده بود. کدام شاگرد هنگام تهدید به اخراج به دوستش نگاه کرده بود؟ چه کسی با شنیدن نام والدینش ساکت شده بود؟ کدام معلم پس از تحقیر شدن، به جای اعتراض درباره نتایج امتحانات حرف زده بود؟ دولورس پاسخ دادن به این سوال ها را دوست داشت. برای نخستین بار، کسی جزئیاتی را که او مهم می دانست با حوصله می شنید. در وزارت، بسیاری از همکارانش از شنیدن شرح تخلف های کوچک فرار می کردند، اما سالازار گاهی درباره یک مکث کوتاه، چند سوال پشت سر هم می پرسید.
- این دختر چرا اسم دوستش رو نگفت؟
- وفاداری کودکانه.
- شما چند امتیاز از گروهش کم کردین؟
- ده امتیاز.
- و بعد؟
- بقیه ناراحت شدن.
- از شما یا از اون؟
آمبریج آن شب با یادداشت های بیشتری به دفترش برگشت. به زودی مجازات ها میان چند نفر تقسیم شدند. سکوت یک دانش آموز می توانست امتیازهای دوستانش را کم کند؛ اعتراض به تنبیه، برای تمام گروه ممنوعیت تازه ای می آورد و ندادن اطلاعات، دیگر فقط مشکل فرد بازجویی شده نبود. آمبریج در برابر هر اعتراض، پرونده را می بست و با تاسف توضیح می داد که هنوز فرصت همکاری وجود دارد. گاهی پیش از پایان همین جمله، کسی شروع به حرف زدن می کرد. سالازار از شنیدن این بخش ها اندکی سرگرم می شد.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
با آغاز بازرسی کلاس ها، آمبریج دفترچه کوچکش را طوری در دست می گرفت که صدای کشیده شدن قلم روی صفحه به گوش معلم برسد. در کلاس تریلانی، پیش از تمام شدن پاسخ، چیزی می نوشت. در کلاس هاگرید، فاصله اش را از میز زیاد می کرد و سوال ها را با دقتی اغراق آمیز تکرار می کرد، گویی مشکل تنها نشنیدن درست آنهاست. او پیش از هر بازرسی، ترتیب پرسش هایش را در تالار اسرار مرور می کرد. وقتی شبی پرونده تریلانی را روی میز گذاشت، سالازار بالاخره آن را باز کرد.
- می خواین بره؟
- صلاحیت تدریس نداره.
- مدرکتون؟
- پاسخ هاش، وضعیت کلاس، وابستگیش به مدیر...
- پس چرا اخراجش هنوز اینقدر براتون مهمه؟
- جایگاه خودت یادت نره خانم آمبریج، شما به سوالات ما پاسخ میدی و دستورات ما رو جلو میبری نه بر عکس.
روز اخراج تریلانی، آمبریج حکم را در تالار ورودی خواند تا جمعیت کافی شاهد آن باشند. چمدان ها پایین پله قرار داشتند و معلم پیشگویی میان شاگردانش گریه می کرد. وقتی دامبلدور دخالت کرد و اجازه ماندنش را در قلعه داد، آمبریج لبخندش را حفظ کرد؛ آنقدر که درد خفیفی در فکش نشست. آن شب، پیش از آنکه گزارشش را تمام کند، سالازار از او پرسید چرا پایین آمده است.
- برای بررسی اتفاق امروز.
- امروز معلم رو جلوی شاگردهاش شکستین و مدیر جلوی همون شاگردها متوقفتون کرد. کدوم بخشش نیاز به بررسی داره؟
دولورس مدتی به چراغ روی میز نگاه کرد. بعد پرونده را برداشت و این بار بدون خداحافظی برگشت.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
با این حال، باز هم آمد. وقتی فرمان های آموزشی روی دیوارها بیشتر شدند، نسخه ای از هرکدام به تالار اسرار رسید. وقتی به اعضای جوخه تفتیش اختیار داد، نشان نقره ای یکی از آنها را برای سالازار آورد. وقتی فعالیت گروه مخفی دانش آموزان کشف شد و دامبلدور مدرسه را ترک کرد، برای نخستین بار بدون آنکه پایین ردایش را از رطوبت حفظ کند، طول تالار را پیمود. حکم مدیریت را روی میز گذاشت.
- مدرسه بالاخره مدیر مناسبی داره.
سالازار متن حکم را خواند و آن را کنار فنجانش گذاشت.
- چرا هنوز ایستادین؟
- می خواستم نظرتون رو بدونم.
- امضای وزیر رو که گرفتین.
- منظورم درباره نتیجه کارمونه.
- کارتون.
آمبریج لبخند زد، هرچند لبخندش کمی دیر روی صورتش نشست. انتظار داشت بنیان گذار اسلیترین دست کم از بیرون رفتن دامبلدور رضایت نشان بدهد. به جایش، سالازار پرسید حالا که مسئولیت مدرسه را گرفته، چرا هنوز نمی تواند وارد دفتر مدیر شود. این خبر هنوز به او نرسیده بود که دولورس بخواهد تعریفش کند.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
روزهای مدیریت، برخلاف تصور آمبریج، آرام تر نشدند. صدای انفجار از راهروها می آمد، دیوارها دوباره پر از اعلامیه می شدند و شاگردانی که تا دیروز از نگاهش فرار می کردند، حالا گاهی با دیدنش لبخند می زدند. اختیار بیشتری داشت، اما برای اجرای هر دستور به افراد بیشتری نیاز پیدا می کرد. شب ها دیرتر به تالار می رسید و بیشتر درباره مجازات حرف می زد. سالازار اغلب همان ابتدا می فهمید قرار است چه بخواهد.
- مجازات قبلی کافی نبود؟
- نه برای این عده.
- هفته پیش هم همین رو گفتین.
وقتی آمبریج درباره طلسم هایی پرسید که آثارشان زیر لباس پنهان بماند، سالازار مدتی به دست های او نگاه کرد. ناخن های کوتاه و مرتب، روی هم قفل شده بودند و حلقه ها در نور چراغ می درخشیدند.
- بالاخره می خواین خودتون انجامش بدین؟
- برای حفاظت از مدرسه، هر اقدام ضروری...
- اینجا صورت جلسه ای تنظیم نمی شه، دولورس.
آمبریج ساکت شد. سپس دست هایش را از هم باز کرد و قلمش را آماده نگه داشت.
***
روزی که هری پاتر به دفترش آورده شد، دولورس چند شب بود درست نخوابیده بود. جای بعضی از قاب های صورتی روی دیوار خالی مانده بود، گربه ها با هر صدای بلند از لبه بشقاب فرار می کردند و در راهرو، اعضای جوخه تفتیش منتظر دستور بودند. پسر هنوز حقیقت را نمی گفت و آمبریج دیگر نمی خواست یک جلسه طولانی دیگر را صرف تماشای تحملش کند.
وقتی چوبدستی را بالا آورد، برای لحظه ای به میز سنگی زیر قلعه فکر کرد و به سوالی که این بار می توانست پاسخ روشنش را بدهد. اما هرمیون پیش از جاری شدن طلسم حرف زد. خبر سلاح پنهان دامبلدور، برای مدتی تمام بی نظمی های هفته را به هدفی مشخص تبدیل کرد. آمبریج دوباره می دانست کجا باید برود، چه چیزی را باید پیدا کند و با کشف آن چطور می تواند شکست های اخیر را جبران کند. هری و هرماینی را از قلعه بیرون برد و حتی یک بار به ذهنش نرسید به زیر مدرسه پیغام بفرستد. در جنگل، وقتی نخستین سانتور راهش را بست، همان لحنی را به کار برد که در راهروهای هاگوارتز نتیجه می داد. بعدها از آن دیدار، بیشتر از کلمات خودش، صدای سم ها را به یاد می آورد.
Every Breath You Take
Every move you make
I’ll be watching you
Every move you make
I’ll be watching you
آمبریج روزی که برای جمع کردن وسایلش به دفتر برگشت، هنوز با شنیدن صدای قدم در راهرو مکث می کرد. چند بار دستش میان کشوها متوقف شد تا مطمئن شود صدای نزدیک شدن کسی نیست و وقتی سرانجام چمدانش را بست، تازه متوجه میرتل شد که از میان در عبور کرده و کنار میز منتظر مانده بود. حضور یک روح گریان آخرین چیزی بود که در آن لحظه تحملش را داشت، اما پیش از آنکه دستور بیرون رفتنش را بدهد، میرتل نام کسی را آورد که دولورس از زمان بیدار شدن در درمانگاه، منتظر خبری از او بود.
- سالازار اسلیترین منو فرستاده.
- کجاست؟
- پایین. نمی خواد شما برین پیشش.
= من باید توضیح بدم چه اتفاقی...
- گفته شکستتون قابل قبول نبوده. اگر می خواین نشون خاندانش رو بپوشین، باید ثابت کنین شایستگیش رو دارین.
آمبریج دستش را روی چمدان نگه داشت. از میرتل می شنید، اما صدای آرام مرد را به یاد می آورد؛ همان مکثی که پس از جواب های نامناسبش می کرد و فرصتی که می داد تا خودش متوجه اشتباه شود. برای لحظه ای به این فکر کرد که نشان اسلیترین را از ردایش باز کند، ولی انگشتانش حتی به طرف آن نرفتند. میرتل کمی جلوتر آمد و باقی پیام را با دقت کسی ادامه داد که نمی خواهد برای فراموش کردن یک جمله، دوباره تمام لوله های قلعه را طی کند.
- گفته خوشبختانه از دیگران انتظار بی نقص بودن نداره. اون انتظار رو فقط از خودش داره، پس هنوز فرصت های دیگه ای خواهید داشت.
- فرصت برای چی؟
- برای اینکه این بار درست انجامش بدین، لابد. فعلا هم باید هاگوارتز رو ترک کنین.
- خودش این رو گفت؟
- بله. بخش ترک کردن رو دوبار گفت.
دولورس مدتی به او نگاه کرد، سپس دستکش هایش را پوشید و چمدان را برداشت. سوال های بیشتری داشت، اما حاضر نبود آنها را از روحی بپرسد که با کنجکاوی به لرزش انگشتانش نگاه می کرد. هنگام خروج، نشان روی سینه اش را صاف کرد و برای آخرین بار در آینه کنار در به خودش نگاه انداخت. میرتل تا رفتن او منتظر ماند و بعد، با خبری که امیدوار بود برای یک گفت وگوی طولانی کافی باشد، به زیر قلعه برگشت.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.



از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین


