پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

94
نفر همین الان آنلاین‌اند 35 نفر در «انجمن»
2 عضو 92 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زیرزمین مخوف هافلپاف

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
در این هیاهو کدو فریاد بلند تری کشید.
- آخخخ کار کی بود؟
گابریل دلاکور از بالای ساختمان تکه آجری را روی سر کدو انداخته بود.
گابریل کم کم کله ی کدو رو ترکوند و بعد با فریادی بومبرادا را سر داد که کل کوچه را به فنا داد.
برای لحظاتی همه افتادند و بیهوش شدند.
آخرین چیزی که جک شنید و دید صدای جیغ و داد بود و فریاد:
بگیرنش، اون دختره بود.
اما در این بین از پشت کله ی کدو چیزی دید در کدو خالی نبود. پر از شکلات بود.
جک هم بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد در بیمارستان بستری بود.
از اولین نفر پرسید:
چیشد؟ کدو ها کجا رفتند.
- فرار کردند.
مرد ردا سبز این را گفت و بعد جک فهمید روی تختی است که به سرعت به سمت آی سی یو میرود و مرد ردا سبز از تخت عقب مانده.
سپس باز هم از هوش رفت.
( قورباغه های ناپایدار داشتم، ببخشید دیگه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:49
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
605
مرد ردا سبز طوری به جک نگاه می‌کند انگار که جک عقلش را از دست داده باشد.
- واقعا به نظرت این کدوها زبون دارن که حرف بزنن؟

جک در پاسخ نگاه ناباورانه‌تری تحویل مرد می‌دهد.
- کدوها عملا راه افتادن دارن آشوب به پا می‌کنن، بعد حرف زدنشون از نظرت عجیبه؟

مرد سرش را پایین می‌اندازد. حق با جک بود. شاید علت این خیالش این بود که تصور نمی‌کرد از این عجیب‌تر هم بتواند شود. ولی نکته در این بود که همین حالا هم این اتفاقات به قدری عجیب بود که دیگر چیزی در مقابلش عجیب به نظر نرسد.

- تازه همون اول یکیشون باهام حرف زد...

جک نمی‌دانست چرا این را از همان اول نگفته بود تا شک مرد را برطرف کند. شاید خودش هم هنوز نتوانسته بود آن‌چه را دیده بود هضم کند. یا مثل تمام دیگر چیزهایی که باور داشت دیده‌اند، اما با ناپدید شدنشان باعث شده بودند به دیده‌اش شک کند، تصور می‌کرد این هم یکی دیگر از خیالاتی بوده است که شب‌ها رهایش نکرده بود و در طول آن روز ذهنش را به بازی گرفته بود.

خوشبختانه جک نیاز به توضیح بیشتری نداشت چون مرد به نظر همین حالا هم قانع شده بود.
- خیله خب، ولی فکر نکنم حالا که یه دسته شدن آماده برای حرف زدن باشن. باید یکیشون رو از بقیه جدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:12
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
جک با شنیدن فریاد کدوها چند قدم دیگر عقب رفت و خودش را کنار مرد رداسبز رساند. خاطره دشمنی خانواده ها به تنهایی چیزی را ثابت نمی کرد، اما ماجرای مزرعه جعفر ارتباط نزدیک تری با اتفاقات آن روز داشت. جعفر مدت ها گرفتار رفتار عجیب گوسفندهایش شده بود و هر بار برای کمک به شهر آمده بود، مردم یا گرفتاری اش را جدی نگرفته بودند یا نصیحتش کرده بودند بهتر دامداری کند. جک هم از این قاعده مستثنا نبود؛ حتی یکی دو بار از شنیدن دردسرهای رقیبش خوشحال شده بود. حالا که خودش مقابل محصولات شورشی اش ایستاده بود، دیگر ماجرای گوسفندها چندان خنده دار به نظر نمی رسید.

شاید جعفر تصمیم گرفته بود همان بی اعتنایی را به مردم برگرداند. وقتی گرفتاری فقط در مزرعه او بود، کسی برای رسیدگی وقت نداشت، اما حالا که شکلات و شیرینی تمام شهر ناپدید شده بود، همه دنبال مقصر می گشتند. نزدیک هالووین هم زمان مناسبی برای چنین انتقامی بود؛ کافی بود شیرینی ها را بردارد تا هر مغازه دار، هر خانواده و هر کودکی سهمی از دردسر داشته باشد. استفاده از کدوهای جک می توانست امتیاز اضافه نقشه اش باشد؛ هم رقیب قدیمی را گرفتار می کرد و هم مردم را مقابل خانه او جمع می کرد. جک هرچه بیشتر فکر می کرد، دلیل بیشتری برای شک کردن به جعفر پیدا می کرد، ولی هنوز نمی دانست او اصلا توانایی انجام چنین کاری را دارد یا نه.

نگاهش را از سردسته برداشت و به کدوهای پشت سرش دوخت. اگر کسی واقعا هدایتشان می کرد، شاید یکی از آنها چیزی درباره دستورها، محل نگهداری شیرینی ها یا نام آن شخص می دانست. جک باید فرصتی پیدا می کرد تا یکی را از جمع جدا کند و اطلاعاتی از آن بگیرد. دوباره کنار مرد رداسبز خم شد و آهسته گفت:

- باید یکی از این کدوها رو یه جوری گول بزنیم و از زیر زبونش بکشیم بیرون که کی پشت این ماجراهاست.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1405/01/15
آخرین ورود
امروز ساعت 00:03
عضویت
1405/01/11
پست‌ها
220
جک که پی برده بود کدوهایش کنترل می‌شوند، به یاد جعفر افتاد.
کدوالادور جعفر که یک بار گوسفندهایش به مزرعه اش حمله کردند و جک و کج (مخفف کدوالادور جعفر) از ابتدا با یکدیگر لج بودند،‌حتی گفته شده که پدرهایشان با هم لج بودند.
وقتی پدر جعفر دید که مزرعه داری در دهکده اسم پسرش را جک گذاشته، به درگاه مرلین دعا کرد تا پسر دار شود.
سال های سال دعا کرد تا اینکه یک روز مرلین به خواب پدر جعفر (که اطلاعاتی از اسم واقعی او در دسترس نیست) امد.
- تویی که دعا میکنی پسر دار شوی؟
- بله جناب مرلین، شما را به ریشتان یک پسر به ما بدهید من قول میدم به خوبی ازش مراقبت کنم.
- د اخه ابله، احمق، چی بگم بهت؟ هی وقت این نوچه های ما رو برای دعاهات می‌گیری. تو اصن زن نگرفتی که بچه دار بشی
- مگر تو مرلین نیستی؟
- نه عمه اش ام.
- یعنی به گیست باید قسم بخورم؟
- تو رو کی افریده؟
- خود مرلین دیگه.
- احتمالا از دست در رفته تخته برات کم گذاشتن.

مرلین در خواب برای پدر جعفر تخته ای گذاشت و پدر جعفر عاقل شد.
از خواب که بیدار شد بیزنس‌من شده بود و مستقیم به سوی مادرش رفت.
- ننه، ننه، نـــنــــه.
- ننه و نگمه،‌ چته سر صبح؟
- ننه زن میخوام. بیا برام زن بستون.
- کار داری؟
- نه.
- پول داری؟
- نه.
- سربازی رفتی؟
- نه.
- پس وقته داماد شدنشه پسر گلم ، بیا بریم دختر بتول رو برات بستونیم.

اما رقابت عشقی پدر جک و پدر کج از اینجا شروع شد.
شاید بگین که مگه پدر جک ازدواج نکرده بود که بچه ای به نام جک داشت؟
چرا ازدواج کرده بود ولی زنش مرده بود، از بس تلاش کرد به جک راه رفتن یاد بده ولی جک کج‌کج راه میرفت زن بیچاره خودش رو کشت. و رقابت سر دختر بتول که پدرش خان بود و پولدار بود شروع شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 00:09
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
711
کدو از اجزای کامل صورت بهره نبرده بود تا بتوان احساساتش را درک کرد، اگر که اصلا بتوان برای کدو احساسی قائل شد، اما از حرکاتش مشخص بود از این که توانسته است جادوگران و ساحرگان را بترساند و از خود دور کند راضی است. وقتی کوچه تقریبا از جمعیت خالی شد، کدو با دیدن جک که به او خیره مانده بود، سرجایش متوقف می‌شود.

قیافه‌ی جک شبیه کسی بود که دنیا بر سرش آوار شده باشد و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. آخر این‌ها کدوی خودش بودند که با جان دل کاشته و بزرگشان کرده بود. شاید برای همین جرات پیدا کرده بود تا برای کشف حقیقت بایستد.
- چرا؟

جک و کدو با هم چشم در چشم می‌شوند. با این که جک احساساتی در چهره‌ی کدو مشاهده نمی‌کرد، اما این‌قدر در همان چند دقیقه‌ی اخیر اتفاقات عجیبی رخ داده بود که دیگر نسبت دادن احساسات به یک کدو را آخرین چیز غیر قابل تصور می‌دید. پس سعی می‌کند با بالا بردن بار احساسی قضیه، او را وادار به حرف زدن کند. هرچه نباشد، او کدوی خودش بود. کدوی سی و هفتمش!
- من این همه عرق ریختم و آبیاریت کردم تا به بار بیای و تبدیل به کدویی که الان هستی بشی. اگه من نبودم تو هم اینجا نبودی. فکر کنم حق دارم بدونم چرا دیگه نمی‌خوای همون کدویی باشی که همه تو هالووین با دیدنش خوش‌حال می‌شن! نمی‌خوام مانعت بشم. کاری که به خاطرش به این روز در اومدی رو انجام بده، فقط بهم بگو چرا؟

جک می‌دانست نمی‌تواند با یک کدو چیزی را عوض کند، اما اگر می‌توانست سرنخی پیدا کند، شاید کمکی برای حل این وضعیت می‌بود.
حالا که کدو بی‌حرکت تنها به او خیره می‌مانَد، جک برای لحظه‌ای خیال می‌کند موفق شده است او را با خود همراه کند. اما با باز شدن دهان کدو و فریادی که از آن خارج می‌شود، به کل ناامید می‌شود. کم‌کم تعداد بیشتری کدو به او ملحق می‌شوند و جک در حالی که عقب عقب می‌رود با ناباوری می‌گوید:
- شما... شما دارین کنترل می‌شین!

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
ناگهان تمام کدو های درون گنجه دست و پا در آوردند؛ کدوی اولی که در خیابان دیده بودند به سمت بقیه رفت و آرام آنها را دور خود جمع کرد. مردم که ترسیده بودند سریع دور شدند و جلوی کوچه ایستادند تا ببینند چه میشود.
سی و شش کدو با دست و پایی تقریبا چوبی وارد کوچه شدند. بعد سی و هفتمی که سردسته شان بود بیرون آمد. مردم بیشتر ترسیدند و عده ای فرار کردند اما کدو ها ساکت بودند، ناگهان کدوی سر گروه فریاد کشید:

شکلات ها را ما برداشتیم، همه شون کار ما بود.
به ترسناک ترین هالووین عمرتون خوش اومدید.
هاهاهاهاها
- چرا؟ چرا اینکار رو کردید؟
مردی در میان جمعیت این را گفت و سعی کرد پنهان شود تا مبادا قربانی کدو های دیوانه شود.
جک در میان این همهمه بود و نمیدانست اینها را خواب میبیند یا نه، که ناگهان یادش آمد چند وقت است نمیتواند بخوابد پس اینها را خواب نمیبیند.
چند ثانیه ای گذشت تا اتفاق های بالا افتادند.
کدو با بی توجهی سرش را برگرداند سمت کدو های دیگر تا سخنرانی کند.
اما دوباره صدای فریادی آمد:
اصلا شما چی هستید؟ چرا اینکار رو میکنید؟
کدو عصبانی شد و با خشونت برگشت سمت جمعیت، جماعت بیشتری فرار کردند. جک با خودش فکر کرد بهتر است فرار کند اما میخواست حقیقت را بفهمد پس تصمیم گرفت بماند.

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:12
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
خلاصه: همزمان با ناپدید شدن شیرینی ها، جک متوجه می شود کدوهایش رفتار عجیبی دارند و داخل یکی از آنها شکلات های گمشده پنهان شده است. مدرکی که برای شیرینی فروش می برد ناپدید می شود و در راه بازگشت، با کدویی متحرک روبه رو می شود که شکلات هایش به سوسک تبدیل می شوند. کدو او را به نام صدا می زند و تعداد اولیه کدوهای گنجه اش را می گوید؛ چیزی که جک تصور می کرد فقط خودش می داند.

جک خواست از میان جمعیت عقب بکشد، اما مرد رداسبز راهش را گرفت و نگاهش را از کدو به او برگرداند. حالا همه منتظر توضیح بودند و جک نمی دانست چطور باید برای غریبه ها تعریف کند که چند شب است کدوهایش نمی گذارند بخوابد. پیش از آنکه چیزی بگوید، موجود روی پایه های باریکش چرخید و به سمت کوچه خانه او راه افتاد. جک این بار دنبالش رفت؛ دست کم می توانست به بقیه نشان بدهد ماجرا از کجا شروع شده است.

- من کدو می فروشم. بقیه شون توی خونه منن.
- همشون مثل این زنده شدن؟
- تا امروز صبح که اونجا بودم نه!

مرد چوبدستی اش را آماده نگه داشت و همراه جک وارد کوچه شد. کدو چند قدم جلوتر می رفت و وقتی به در خانه رسید، از شکاف پایین آن چیزی شبیه ریشه بیرون آمد و قفل را از داخل باز کرد. جک کنار رفت تا مرد هم این صحنه را ببیند؛ بالاخره کسی حضور داشت که نمی توانست همه چیز را به بی خوابی او نسبت بدهد. هر دو آهسته وارد شدند و از آستانه اتاق به گنجه باز نگاه کردند.

یکی از کدوها از قفسه پایین آمده بود و شکلات های باقی مانده روی زمین را جمع می کرد. آنها را با ریشه های باریکش به کدوی دیگری می داد که دهان تراشیده اش را باز نگه داشته بود. کنار گنجه، چند کدوی دیگر با شکم هایی پر از بسته های رنگی منتظر بودند. با ورود جک، همگی ایستادند و یکی از آنها آخرین آبنبات را آهسته پشت خودش پنهان کرد.

- پس شماها شیرینی ها رو برداشتین...
- دست به چیزی نزن. اول باید بفهمیم چطور این کار رو کردن.

جک این بار به هشدار مرد گوش داد. وحشتش هنوز از بین نرفته بود، اما حالا می دانست صدای شبانه از کجا می آمد و شیرینی ها کجا می رفتند. کدویی که از خیابان دنبال کرده بودند، جلو خزید و مقابل گنجه ایستاد؛ جک و مرد رداسبز هم کنار در ماندند تا راه خروج را ببندند.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
دیروز ساعت 19:59
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
172
جک چند لحظه همان‌جا ماند و به دستمال خالی میان انگشتانش خیره شد. دلش می‌خواست به دنبال فروشنده برود و تمام ماجرا را برایش تعریف کند، اما از کجا معلوم بود که مرد حرف‌هایش را باور کند؟ خودش هم اگر جای او بود، احتمالاً تصور می‌کرد با مردی دیوانه طرف شده که از شدت بی‌خوابی خیال‌بافی می‌کند.

دستمال را در جیبش چپاند و راه خانه را در پیش گرفت. در تمام مسیر، نگاه‌های نارنجی‌رنگی را احساس می‌کرد که از پشت پنجره‌ها و میان جمعیت تعقیبش می‌کردند. چند بار ایستاد و به اطراف نگاه کرد، اما هر بار تنها چیزی که می‌دید، مردمی بودند که با نگرانی درباره‌ی ناپدید شدن شیرینی‌ها صحبت می‌کردند.

تا این‌که صدای جیغ بلندی از انتهای خیابان برخاست.

جمعیت به یکباره به حرکت درآمد. بعضی‌ها به سمت صدا دویدند و عده‌ای دیگر، بی‌آنکه بدانند چه اتفاقی افتاده، از ترس به مغازه‌ها پناه بردند. جک هم که کنجکاوی‌اش بر ترسش غلبه کرده بود، خودش را به میان جمعیت رساند.

مردی با ردای سبز زمردی کنار سطل زباله افتاده بود و با دست به چیزی اشاره می‌کرد که زیر سایه‌ی دیوار تکان می‌خورد. جک با دقت نگاه کرد و با دیدن کدوتنبلی که روی چهار پایه‌ی باریک حرکت می‌کرد، احساس کرد دیگر عقلش را از دست داده است.

کدو ناگهان ایستاد، به سمت جمعیت چرخید و از دهان کنده‌کاری‌شده‌اش چند شکلات بیرون ریخت. مردم با دیدن شکلات‌ها به سمتش هجوم بردند، اما پیش از آنکه کسی بتواند حتی یکی را بردارد، همه‌ی آنها به سوسک‌های سیاه کوچکی تبدیل شدند و در شکاف‌های سنگ‌فرش ناپدید شدند.

جک بی‌اختیار دستش را روی دهانش گذاشت و خواست عقب برود که کدو سرش را به طرف او چرخاند. دو چشم نارنجی‌اش برای لحظه‌ای درخشیدند و سپس صدایی خش‌دار از آن بیرون آمد:

_ سی و هفت تا بود، جک..حالا یکی کم شده!

جک احساس کرد تمام خون بدنش یخ زده است، چون هیچ‌کس جز خودش نمی‌دانست چند کدو در گنجه‌اش باقی مانده بود.
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:49
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
605
جک بدون این که متوجه شود چه اتفاقاتی در خانه‌ای که پشت سرش رها کرده است در حال وقوع است، به خیابان قدم می‌گذارد. از همان ابتدا احساس می‌کند چیزی شبیه به همیشه نیست. انگار عده‌ای در شوک و عده‌ای در هیاهو بودند. تا این که در هنگام عبور از کنار دو ساحره به صورت اتفاقی مکالمه‌شان را می‌شنود.
- یعنی این اتفاق سراسریه؟
- آره وزارتخونه خودش تایید کرده که تمام شکلات‌ها در سرتاسر کشور ناپدید شدن.

جک با شنیدن این حرف ناخودآگاه دستمال که شکلات بنفش‌رنگ و تکه‌ای از کدو را در خود جا داده بود، در دستش می‌فشارد. ولی او شکلات داشت. شکلات‌هایی که معلوم نبود چطور و به چه دلیل ناگهان سر از داخل کدوهایی در آورده بودند که اثر هیچ‌شکافی برای جاسازی آن‌ها درونش دیده نمی‌شد.

جک آن‌قدر در افکارش غوطه‌ور می‌شود که متوجه باقی مسیر نمی‌شود و تا حواسش باز می‌گردد خودش را در مقابل شیرینی‌فروشی میابد. تازه با رسیدن به فروشگاه است که این فکر به ذهنش خطور می‌کند که نکند او را متهم به دزدیدن شکلات‌های این فروشگاه کنند؟

- اگه تو هم اومدی سوراخ سنبه‌های مغازه‌مو بگردی تا مطمئن شی شکلاتی جا نمونده که بتونی گیر بیاری، باید بگم نه. همه‌شون نیست شدن!

جک با دیدن فروشنده که در تمام مدت بیرون ایستاده بود و به شیشه‌ی فروشگاهش تکیه داده بود، هول می‌شود و رویش را از در ورودی برمی‌گرداند.
- من... نه... اومدم که...

جک نمی‌دانست چطور بگوید پس تصمیم می‌گیرد به جای سخن گفتن، شکلات را نشانش دهد. دستمال را با احتیاط باز می‌کند و... خالی بود! نه اثری از شکلات بنفش‌رنگ بود و نه اثری از تکه‌ی کدو.
- خالیه؟
- خل شدی پسر؟ همون دستمالو بیار بالا بگیر به دماغت که از نداشتن شکلات به گریه نگفتی.
- ولی... ولی همین‌جا بود...

فروشنده که انگار تازه متوجه شده باشد، لحنش را از حالت تَشَرمانند قبلی به مهربان تغییر می‌دهد.
- تو هم شکلات داشتی؟ آره همه‌شون ناپدید شدن. فکر کردم خبر داری.

فروشنده این را می‌گوید و آه‌کشان به درون فروشگاه برمی‌گردد و جک را با تمام خیالاتی که حالا گیج‌تر از قبل شده بود و ترس بیشتری پیدا کرده بود رها می‌کند. مگر او همین چند دقیقه پیش دستمال را لمس نکرده بود؟ حاضر بود قسم بخورد که آن موقع شکلات و تکه‌ی کدو را احساس کرده بود... او واقعا از پشت دستمال لمسشان کرده بود!
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:12
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1055
جک مدتی همان جا کنار گنجه ایستاد و به تکه های کدو نگاه کرد، بی آنکه جرات کند برای جمع کردنشان خم شود. صدایی که شنیده بود هنوز در گوشش می پیچید، اما حالا جز نفس های خودش و صدای چرخ های گاری در کوچه، چیزی به گوش نمی رسید. سرانجام دستش را از لبه قفسه برداشت و روی زانو نشست. یکی از تکه ها زیر گنجه رفته بود و چند قطعه دیگر تا نزدیکی تخت افتاده بودند، ولی میان آنها چیزی برق می زد که در نگاه اول شبیه تخمه خیس به نظر می رسید. وقتی دستش را جلو برد، انگشتانش به کاغذی صاف و خشک خوردند؛ بسته بندی بنفش یک شکلات.

کاغذ را میان دو انگشت نگه داشت و به سوراخی که در بدنه کدو باز شده بود نگاه کرد. چند آبنبات گرد، تکه ای شیرینی زنجبیلی و شکلات دیگری هنوز داخل آن مانده بودند. خبری از تخمه و رشته های آشنای گوشت کدو نبود و شیرینی ها چنان مرتب کنار هم فشرده شده بودند که انگار کسی با حوصله آنها را درون ظرفی چیده باشد. جک کدو را خودش از مزرعه آورده و تا شب گذشته دست نخورده در گنجه نگه داشته بود. سطح پوستش را بررسی کرد؛ جز شکستگی تازه، بریدگی یا دریچه ای پیدا نکرد که بتوان آن همه خوراکی را از آن عبور داد.

شکلات بنفش را به نور پنجره نزدیک کرد. نام شیرینی فروشی سر کوچه با حروف طلایی روی بسته نوشته شده بود؛ همان مغازه ای که صاحبش صبح دیروز، با پیشبند آردی و دست های خالی، بیرون ایستاده و ناپدید شدن تمام اجناسش را برای رهگذران تعریف می کرد. جک آن زمان چندان توجه نکرده بود، چون بیشتر نگران خواب نرفتن خودش بود، ولی حالا جمله های مرد را به یاد می آورد. حتی شکلات های جعبه دربسته زیر پیشخوان هم ناپدید شده بودند. بسته ای که جک در دست داشت، از همان شکلات هایی بود که شیرینی فروش برای مشتری های همیشگی کنار می گذاشت.

جک شکلات را روی میز گذاشت و دوباره مقابل گنجه زانو زد. کدوهای باقی مانده بی حرکت روی هم قرار داشتند و ظاهر هیچ کدام تغییری نکرده بود. یکی از کوچک ترها را برداشت و کنار گوشش تکان داد؛ از درونش صدای برخورد چند جسم سخت به یکدیگر آمد. این بار آن را نینداخت. با هر دو دست، آرام روی زمین گذاشت و عقب رفت. حالا برای رفتن به شیرینی فروشی دلیلی داشت، اما پیش از خروج، شکلات بنفش و یکی از تکه های کدو را در دستمالی پیچید. موقع بستن در خانه، صدای خش خش کوتاهی از سمت گنجه بلند شد؛ شبیه باز شدن کاغذ یک آبنبات.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.