جک که پی برده بود کدوهایش کنترل میشوند، به یاد جعفر افتاد.
کدوالادور جعفر که یک بار گوسفندهایش به مزرعه اش حمله کردند و جک و کج(مخفف کدوالادور جعفر) از ابتدا با یکدیگر لج بودند،حتی گفته شده که پدرهایشان با هم لج بودند.
وقتی پدر جعفر دید که مزرعه داری در دهکده اسم پسرش را جک گذاشته، به درگاه مرلین دعا کرد تا پسر دار شود.
سال های سال دعا کرد تا اینکه یک روز مرلین به خواب پدر جعفر(که اطلاعاتی از اسم واقعی او در دسترس نیست) امد.
- تویی که دعا میکنی پسر دار شوی؟
- بله جناب مرلین، شما را به ریشتان یک پسر به ما بدهید من قول میدم به خوبی ازش مراقبت کنم.
- د اخه ابله، احمق، چی بگم بهت؟ هی وقت این نوچه های ما رو برای دعاهات میگیری. تو اصن زن نگرفتی که بچه دار بشی
- مگر تو مرلین نیستی؟
- نه عمه اش ام.
- یعنی به گیست باید قسم بخورم؟
- تو رو کی افریده؟
- خود مرلین دیگه.
- احتمالا از دست در رفته تخته برات کم گذاشتن.
مرلین در خواب برای پدر جعفر تخته ای گذاشت و پدر جعفر عاقل شد.
از خواب که بیدار شد بیزنسمن شده بود و مستقیم به سوی مادرش رفت.
- ننه، ننه، نـــنــــه.
- ننه و نگمه، چته سر صبح؟
- ننه زن میخوام. بیا برام زن بستون.
- کار داری؟
- نه.
- پول داری؟
- نه.
- سربازی رفتی؟
- نه.
- پس وقته داماد شدنشه پسر گلم
، بیا بریم دختر بتول رو برات بستونیم.
اما رقابت عشقی پدر جک و پدر کج از اینجا شروع شد.
شاید بگین که مگه پدر جک ازدواج نکرده بود که بچه ای به نام جک داشت؟
چرا ازدواج کرده بود ولی زنش مرده بود، از بس تلاش کرد به جک راه رفتن یاد بده ولی جک کجکج راه میرفت زن بیچاره خودش رو کشت. و رقابت سر دختر بتول که پدرش خان بود و پولدار بود شروع شد.
کدوالادور جعفر که یک بار گوسفندهایش به مزرعه اش حمله کردند و جک و کج
وقتی پدر جعفر دید که مزرعه داری در دهکده اسم پسرش را جک گذاشته، به درگاه مرلین دعا کرد تا پسر دار شود.
سال های سال دعا کرد تا اینکه یک روز مرلین به خواب پدر جعفر
- تویی که دعا میکنی پسر دار شوی؟
- بله جناب مرلین، شما را به ریشتان یک پسر به ما بدهید من قول میدم به خوبی ازش مراقبت کنم.
- د اخه ابله، احمق، چی بگم بهت؟ هی وقت این نوچه های ما رو برای دعاهات میگیری. تو اصن زن نگرفتی که بچه دار بشی
- مگر تو مرلین نیستی؟
- نه عمه اش ام.
- یعنی به گیست باید قسم بخورم؟
- تو رو کی افریده؟
- خود مرلین دیگه.
- احتمالا از دست در رفته تخته برات کم گذاشتن.
مرلین در خواب برای پدر جعفر تخته ای گذاشت و پدر جعفر عاقل شد.
از خواب که بیدار شد بیزنسمن شده بود و مستقیم به سوی مادرش رفت.
- ننه، ننه، نـــنــــه.
- ننه و نگمه، چته سر صبح؟
- ننه زن میخوام. بیا برام زن بستون.
- کار داری؟
- نه.
- پول داری؟
- نه.
- سربازی رفتی؟
- نه.
- پس وقته داماد شدنشه پسر گلم
، بیا بریم دختر بتول رو برات بستونیم.اما رقابت عشقی پدر جک و پدر کج از اینجا شروع شد.
شاید بگین که مگه پدر جک ازدواج نکرده بود که بچه ای به نام جک داشت؟
چرا ازدواج کرده بود ولی زنش مرده بود، از بس تلاش کرد به جک راه رفتن یاد بده ولی جک کجکج راه میرفت زن بیچاره خودش رو کشت. و رقابت سر دختر بتول که پدرش خان بود و پولدار بود شروع شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"





از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

