جک چند لحظه همانجا ماند و به دستمال خالی میان انگشتانش خیره شد. دلش میخواست به دنبال فروشنده برود و تمام ماجرا را برایش تعریف کند، اما از کجا معلوم بود که مرد حرفهایش را باور کند؟ خودش هم اگر جای او بود، احتمالاً تصور میکرد با مردی دیوانه طرف شده که از شدت بیخوابی خیالبافی میکند.
دستمال را در جیبش چپاند و راه خانه را در پیش گرفت. در تمام مسیر، نگاههای نارنجیرنگی را احساس میکرد که از پشت پنجرهها و میان جمعیت تعقیبش میکردند. چند بار ایستاد و به اطراف نگاه کرد، اما هر بار تنها چیزی که میدید، مردمی بودند که با نگرانی دربارهی ناپدید شدن شیرینیها صحبت میکردند.
تا اینکه صدای جیغ بلندی از انتهای خیابان برخاست.
جمعیت به یکباره به حرکت درآمد. بعضیها به سمت صدا دویدند و عدهای دیگر، بیآنکه بدانند چه اتفاقی افتاده، از ترس به مغازهها پناه بردند. جک هم که کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرده بود، خودش را به میان جمعیت رساند.
مردی با ردای سبز زمردی کنار سطل زباله افتاده بود و با دست به چیزی اشاره میکرد که زیر سایهی دیوار تکان میخورد. جک با دقت نگاه کرد و با دیدن کدوتنبلی که روی چهار پایهی باریک حرکت میکرد، احساس کرد دیگر عقلش را از دست داده است.
کدو ناگهان ایستاد، به سمت جمعیت چرخید و از دهان کندهکاریشدهاش چند شکلات بیرون ریخت. مردم با دیدن شکلاتها به سمتش هجوم بردند، اما پیش از آنکه کسی بتواند حتی یکی را بردارد، همهی آنها به سوسکهای سیاه کوچکی تبدیل شدند و در شکافهای سنگفرش ناپدید شدند.
جک بیاختیار دستش را روی دهانش گذاشت و خواست عقب برود که کدو سرش را به طرف او چرخاند. دو چشم نارنجیاش برای لحظهای درخشیدند و سپس صدایی خشدار از آن بیرون آمد:
_ سی و هفت تا بود، جک..حالا یکی کم شده!
جک احساس کرد تمام خون بدنش یخ زده است، چون هیچکس جز خودش نمیدانست چند کدو در گنجهاش باقی مانده بود.
دستمال را در جیبش چپاند و راه خانه را در پیش گرفت. در تمام مسیر، نگاههای نارنجیرنگی را احساس میکرد که از پشت پنجرهها و میان جمعیت تعقیبش میکردند. چند بار ایستاد و به اطراف نگاه کرد، اما هر بار تنها چیزی که میدید، مردمی بودند که با نگرانی دربارهی ناپدید شدن شیرینیها صحبت میکردند.
تا اینکه صدای جیغ بلندی از انتهای خیابان برخاست.
جمعیت به یکباره به حرکت درآمد. بعضیها به سمت صدا دویدند و عدهای دیگر، بیآنکه بدانند چه اتفاقی افتاده، از ترس به مغازهها پناه بردند. جک هم که کنجکاویاش بر ترسش غلبه کرده بود، خودش را به میان جمعیت رساند.
مردی با ردای سبز زمردی کنار سطل زباله افتاده بود و با دست به چیزی اشاره میکرد که زیر سایهی دیوار تکان میخورد. جک با دقت نگاه کرد و با دیدن کدوتنبلی که روی چهار پایهی باریک حرکت میکرد، احساس کرد دیگر عقلش را از دست داده است.
کدو ناگهان ایستاد، به سمت جمعیت چرخید و از دهان کندهکاریشدهاش چند شکلات بیرون ریخت. مردم با دیدن شکلاتها به سمتش هجوم بردند، اما پیش از آنکه کسی بتواند حتی یکی را بردارد، همهی آنها به سوسکهای سیاه کوچکی تبدیل شدند و در شکافهای سنگفرش ناپدید شدند.
جک بیاختیار دستش را روی دهانش گذاشت و خواست عقب برود که کدو سرش را به طرف او چرخاند. دو چشم نارنجیاش برای لحظهای درخشیدند و سپس صدایی خشدار از آن بیرون آمد:
_ سی و هفت تا بود، جک..حالا یکی کم شده!
جک احساس کرد تمام خون بدنش یخ زده است، چون هیچکس جز خودش نمیدانست چند کدو در گنجهاش باقی مانده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!



























!






