پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

210
نفر همین الان آنلاین‌اند 74 نفر در «انجمن»
1 عضو 209 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زیرزمین مخوف هافلپاف

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 13:18
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
596
جک بدون این که متوجه شود چه اتفاقاتی در خانه‌ای که پشت سرش رها کرده است در حال وقوع است، به خیابان قدم می‌گذارد. از همان ابتدا احساس می‌کند چیزی شبیه به همیشه نیست. انگار عده‌ای در شوک و عده‌ای در هیاهو بودند. تا این که در هنگام عبور از کنار دو ساحره به صورت اتفاقی مکالمه‌شان را می‌شنود.
- یعنی این اتفاق سراسریه؟
- آره وزارتخونه خودش تایید کرده که تمام شکلات‌ها در سرتاسر کشور ناپدید شدن.

جک با شنیدن این حرف ناخودآگاه دستمال که شکلات بنفش‌رنگ و تکه‌ای از کدو را در خود جا داده بود، در دستش می‌فشارد. ولی او شکلات داشت. شکلات‌هایی که معلوم نبود چطور و به چه دلیل ناگهان سر از داخل کدوهایی در آورده بودند که اثر هیچ‌شکافی برای جاسازی آن‌ها درونش دیده نمی‌شد.

جک آن‌قدر در افکارش غوطه‌ور می‌شود که متوجه باقی مسیر نمی‌شود و تا حواسش باز می‌گردد خودش را در مقابل شیرینی‌فروشی میابد. تازه با رسیدن به فروشگاه است که این فکر به ذهنش خطور می‌کند که نکند او را متهم به دزدیدن شکلات‌های این فروشگاه کنند؟

- اگه تو هم اومدی سوراخ سنبه‌های مغازه‌مو بگردی تا مطمئن شی شکلاتی جا نمونده که بتونی گیر بیاری، باید بگم نه. همه‌شون نیست شدن!

جک با دیدن فروشنده که در تمام مدت بیرون ایستاده بود و به شیشه‌ی فروشگاهش تکیه داده بود، هول می‌شود و رویش را از در ورودی برمی‌گرداند.
- من... نه... اومدم که...

جک نمی‌دانست چطور بگوید پس تصمیم می‌گیرد به جای سخن گفتن، شکلات را نشانش دهد. دستمال را با احتیاط باز می‌کند و... خالی بود! نه اثری از شکلات بنفش‌رنگ بود و نه اثری از تکه‌ی کدو.
- خالیه؟
- خل شدی پسر؟ همون دستمالو بیار بالا بگیر به دماغت که از نداشتن شکلات به گریه نگفتی.
- ولی... ولی همین‌جا بود...

فروشنده که انگار تازه متوجه شده باشد، لحنش را از حالت تَشَرمانند قبلی به مهربان تغییر می‌دهد.
- تو هم شکلات داشتی؟ آره همه‌شون ناپدید شدن. فکر کردم خبر داری.

فروشنده این را می‌گوید و آه‌کشان به درون فروشگاه برمی‌گردد و جک را با تمام خیالاتی که حالا گیج‌تر از قبل شده بود و ترس بیشتری پیدا کرده بود رها می‌کند. مگر او همین چند دقیقه پیش دستمال را لمس نکرده بود؟ حاضر بود قسم بخورد که آن موقع شکلات و تکه‌ی کدو را احساس کرده بود... او واقعا از پشت دستمال لمسشان کرده بود!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 14:01
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
جک مدتی همان جا کنار گنجه ایستاد و به تکه های کدو نگاه کرد، بی آنکه جرات کند برای جمع کردنشان خم شود. صدایی که شنیده بود هنوز در گوشش می پیچید، اما حالا جز نفس های خودش و صدای چرخ های گاری در کوچه، چیزی به گوش نمی رسید. سرانجام دستش را از لبه قفسه برداشت و روی زانو نشست. یکی از تکه ها زیر گنجه رفته بود و چند قطعه دیگر تا نزدیکی تخت افتاده بودند، ولی میان آنها چیزی برق می زد که در نگاه اول شبیه تخمه خیس به نظر می رسید. وقتی دستش را جلو برد، انگشتانش به کاغذی صاف و خشک خوردند؛ بسته بندی بنفش یک شکلات.

کاغذ را میان دو انگشت نگه داشت و به سوراخی که در بدنه کدو باز شده بود نگاه کرد. چند آبنبات گرد، تکه ای شیرینی زنجبیلی و شکلات دیگری هنوز داخل آن مانده بودند. خبری از تخمه و رشته های آشنای گوشت کدو نبود و شیرینی ها چنان مرتب کنار هم فشرده شده بودند که انگار کسی با حوصله آنها را درون ظرفی چیده باشد. جک کدو را خودش از مزرعه آورده و تا شب گذشته دست نخورده در گنجه نگه داشته بود. سطح پوستش را بررسی کرد؛ جز شکستگی تازه، بریدگی یا دریچه ای پیدا نکرد که بتوان آن همه خوراکی را از آن عبور داد.

شکلات بنفش را به نور پنجره نزدیک کرد. نام شیرینی فروشی سر کوچه با حروف طلایی روی بسته نوشته شده بود؛ همان مغازه ای که صاحبش صبح دیروز، با پیشبند آردی و دست های خالی، بیرون ایستاده و ناپدید شدن تمام اجناسش را برای رهگذران تعریف می کرد. جک آن زمان چندان توجه نکرده بود، چون بیشتر نگران خواب نرفتن خودش بود، ولی حالا جمله های مرد را به یاد می آورد. حتی شکلات های جعبه دربسته زیر پیشخوان هم ناپدید شده بودند. بسته ای که جک در دست داشت، از همان شکلات هایی بود که شیرینی فروش برای مشتری های همیشگی کنار می گذاشت.

جک شکلات را روی میز گذاشت و دوباره مقابل گنجه زانو زد. کدوهای باقی مانده بی حرکت روی هم قرار داشتند و ظاهر هیچ کدام تغییری نکرده بود. یکی از کوچک ترها را برداشت و کنار گوشش تکان داد؛ از درونش صدای برخورد چند جسم سخت به یکدیگر آمد. این بار آن را نینداخت. با هر دو دست، آرام روی زمین گذاشت و عقب رفت. حالا برای رفتن به شیرینی فروشی دلیلی داشت، اما پیش از خروج، شکلات بنفش و یکی از تکه های کدو را در دستمالی پیچید. موقع بستن در خانه، صدای خش خش کوتاهی از سمت گنجه بلند شد؛ شبیه باز شدن کاغذ یک آبنبات.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 13:58
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
699
خبر در ابتدا بیشتر شبیه به یک شوخی به نظر می‌رسید تا واقعیت. آخر مگر می‌شود در یک آن تمام شیرینی‌جاتی که یک هالووین جذاب را رقم می‌زنند ناپدید شوند؟ حتی در یک جامعه‌ی جادویی که تقریبا هر چیزی می‌توانست ممکن باشد نیز این امری ناممکن به نظر می‌رسید.

ولی این اتفاق رخ داده بود و همین رخ دادنش بود که آن را بیش از پیش عجیب و ترسناک می‌کرد. تازه این تنها شیرینی‌جات نبودند که از هستی برچیده شده بودند، بلکه کدوهای جک نیز زنگ خطر دیگری را به صدا در آورده بودند. او حتی برای چهارمین، پنجمین و ششمین‌بار هم کدوها را شمرده بود. مادربزرگش فقط داستان‌های ترسناک برایش تعریف نکرده بود. او همیشه از جادویی بودن عدد هفت نیز سخن گفته بود، حتی اگر جک هرگز در زندگی‌اش نشانه‌ای برای اثبات آن ندیده باشد، اما در آن لحظه از صمیم قلبش امیدوار بود که در هفتمین‌بار همه‌چیز تغییر پیدا کند.

در همین حین که جک در خیالاتش غرق شده بود، ناگهان نگاهش به انعکاس خودش در شیشه‌ی پنجره می‌افتد. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود و رنگی که از رخسارش پرکشیده بود باعث شده بود پیرتر از چیزی که هست نشان داده شود. نگاهش را از پنجره برمی‌دارد و در حالی که در دل مرلین مرلین می‌کند که اشتباه کرده باشد، در گنجه را برای هفتمین‌بار باز می‌کند.

سی و شش کدو. این‌بار برخلاف شش دفعه‌ی پیش، آرامش عجیبی بر وجودش حاکم می‌شود که به او می‌گوید "حتما اشتباه کرده‌ای، از ابتدا سی و شش تا بود". جک انگار که هرچه بگوید رنگ واقعیت می‌گیرد، افکارش را بر لب می‌راند:
- هنوز سی و شیش‌تاس. از اولم همین بود.

- مطمئنی؟

تا جک می‌آید نفس راحتی بکشد، با شنیدن این صدا آرامشی که در حال فرا گرفتن وجودش بود به کلی به کناری رانده می‌شود و جایش را به وحشت می‌دهد. جک چنان از جا می‌پرد که شانه‌اش به قفسه‌ی کنار در برخورد می‌کند و همزمان یکی از کدوها از روی سایرین سُر می‌خورد و با برخورد با زمین، هم‌چون قلکی شکسته از هم می‌پاشد.

یعنی چه اتفاقی در جامعه‌ی جادوگری در حال وقوع بود؟
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 13:05
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

سوژۀ جدید جدی

برگ‌های نارنجی و زرد؛ پس از رقصی کوتاه در هوا به زمین می‌افتادند و خش‌خش‌کنان در زیر پای عابرانی که بی‌خبر و خندان از کوچه‌ها می‌گذشتند، می‌شکستند و خرد می‌شدند. آنها نمی‌دانستند که چشم‌هایی نارنجی رنگ، به آنها خیره شده‌اند و تمام رفتارهای آنها را زیر نظر دارند.

جک، مردی که داشت برای شب هالووین، کدوتنبل‌های تزئین شده می‌فروخت، اصلاً اوضاع خوبی نداشت. سرش درد می‌کرد و پلکش مدام می‌پرید. سه روز بود که نتوانسته بود به درستی استراحت کند و پلک بر هم بگذارد. هرگاه که می‌خواست بخوابد، سنگینی نگاه‌هایی را اطراف خودش احساس می‌کرد. زمزمه‌هایی بم و خنده‌هایی پنهانی مدام در گوشش می‌پیچیدند و می‌توانست احساس کند هر زمان که پلک بر روی هم می‌گذارد، کسی یا کسانی در اتاقش می‌جنبند. اما چشم که باز می‌کرد همه‌چیز عادی به‌نظر می‌رسید. با خودش خیال می‌کرد که احتمالاً از اثرات سر رسیدن هالووین باشد و داستان‌های ترسناکی که از این و آن شنیده، رویش اثراتی منفی گذاشته است. امیدوار بود پس از پایان هالووین، این عذاب به پایان برسد.

شب که به خانه رفت، به گنجۀ کدوتنبل‌هایش سرک کشید. سی و هفت کدو باقی مانده بود. به نظرش رسید که احتمالاً تا شب هالووین می‌تواند همه را بتراشد و تزئین کند. به سمت تختش رفت و به یاد داستان‌هایی افتاد که مادربزرگش پیش از خواب برایش تعریف می‌کرد. پلک بر هم گذاشت امّا مانند شب‌های پیشین، پس از هربار خوابیدن کوتاه، باز هم از خواب می‌پرید. آفتاب بیرون زده بود و دیگر زمانی برای خوابیدن باقی نمانده بود.

به سراغ گنجه که رفت، چیزی باعث شد پشتش یخ بزند و مو بر تنش صاف بایستد. کدوها را شمرد. نه یک‌بار، بلکه سه‌بار. آنها سی و شش‌تا بودند. او مطمئن بود که هرگز چیزی را اشتباه نمی‌شمارد. صدای خنده‌ها، بلندتر و واضح‌تر در گوشش پیچید.

در بخش دیگری از شهر، سه جادوگر جوان با ذوق داشتند دربارۀ لباس‌های هالووین‌شان صحبت می‌کردند و قرار گذاشته بودند که هرکس که بیش‌ترین میزان شکلات را میان آنها تصاحب کند، می‌تواند به عنوان شاه هالووین شناخته شود. تا این‌که خبری عجیب در میان جامعۀ جادوگری پیچید، تمام شکلات‌ها، شیرینی‌ها، آبنبات‌ها، پاستیل‌ها، مارشمالوها، پشمک‌ها و حتی قرص‌های نعنایی و آدامس‌ها هم ناپدید شده بودند. در تمام جوامع جادوگری و ماگلی، حتی یک انگشت خاک قند هم پیدا نمی‌شد. این ضایعه درست پیش از هالووین، می‌توانست باعث یک فاجعۀ بزرگ باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 13:05
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

پست پایانی سوژه

همه‌چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامه‌ها را خوب پیش رفتن بنامیم.

تمیز کردن زیرزمین برای خودش مصائب فراوانی داشت. از جمله چندین مورد شکستگی استخوان‌های کمر، حالت تهوع، سرگیجه و سردرد، خسارت به اموال و دارایی‌های هافلپاف، اتمام مواد شویندۀ ویزاردینگ ورلد، و خستگی نیوت. هرچند که به‌نظر می‌رسید بالاخره همه‌چیز به پایان رسیده و زیرزمین واقعا دیگر تمیز شده بود و برق می‌زد. هیچ لکه‌ای بر روی دیوارها نبود؛ غباری بر روی طاقچه ننشسته بود و هیچ پتویی چین اضافه نداشت. یا حتی پیکسی‌ای در آن حوالی دیده نمی‌شد که بخواهد زحمات جادوگران و ساحرگان را دود هوا کند یا نی‌نی مرگی در کار نبود که بخواهد در جاهایی که به او مربوط نیست سرک بکشد. تمیز کردن زیرزمین واقعاً تمام شده بود!

نیوت دوست داشت به همین مناسبت چرتی بزند امّا آیلین مانع این امر مهم شد و به او گفت که تازه به او اجازۀ خواب داده. نارضایتی نیوت پشت خجالتش پنهان شد و در دل خود گفت: «هیچ هم تازه به من اجازۀ خواب ندادی! از آخرین باری که خوابیدم بیست دقیقه گذشته.» امّا به‌هرحال ماموریت جدیدی برای انجام دادن داشت و می‌دانست که به نفعش است هرچه سریع‌تر آن را به پایان برساند.

- جناب اسکمندر! باید با من بیای به دخمۀ اسلایترین.

نیوت نق زد و اعتراض کرد. البته بصورت پنهانی و در دلش! چون‌که نمی‌خواست دل آیلین را بشکند. کمی از پتو را از روی صورتش کنار زد بلکه بتواند مسیر را ببیند و همراه با والتر و آیلین، به سمت دخمۀ اسلایترین راهی شد. امیدوار بود که حداقل آنجا چای تازه‌دمی برای نوشیدن پیدا شود.

دعوت کردن از اعضای اسلایترین ابداً کار ساده‌ای نبود و در این پروسه، آیلین یک‌بار تغییر ماهیت داد و به شخصیتی دیگر با جنسیتی دیگر بدل شد و پس از چند لحظه دوباره به کالبد آیلین بازگشت. همین اتفاق به ظاهر ساده، اگر که تغییر هویت و ماهیت آدم‌ها چیز ساده‌ای باشد، باعث می‌شد که اسلایترینی‌ها شک کنند که مبادا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد و آن دو نفر معجون مرکب پیچیده خورده باشند و نیوت و آیلین حقیقی، در جایی دیگر، طناب‌پیچ اسیر شده باشند؟ البته همین تفکرات رفته‌رفته باعث شد که آنها ناگهان اشتیاق شدیدی برای آمدن به جلسۀ معارفه به دست بیاورند. هرچه نباشد، تعداد قابل‌توجهی از اسلایترینی‌ها علاقه به دیدن شکنجه و اسارت داشتند!

نیوت که به دلیل حجم بسیار بالای جمعیتی که در کنارش قرار داشت، دچار اضطراب اجتماعی شدید شد و تصمیم گرفت که پتویش را مانند یک پیله دور خود بپیچد تا لازم نباشد با کسی چشم در چشم شود. هرچند این موضوع باعث شد که دیدش را از دست بدهد و مدام به دیوار، پرتره‌های سخنگو، چند اسلایترینی و کف زمین برخورد داشته باشد و بابت لطمه‌ای که به آنها وارد کرده بسیار احساس شرم کند و مدام بگوید که: «ببخشید.» و یک سقوط از ارتفاع 65 متری را تجربه کرد که باعث شد استخوان‌هایش همان صدایی را بدهد که فَکِ شما بعد از خوردن شیرینی‌های هاگریدپز می‌دهد. او به شدت از ارتفاع بابت این‌که سقوطش را تحمل کرده و از پتویش بابت این‌که او را به زحمت انداخته، عذرخواهی کرد.

به هر سختی‌ای که بود، نیوت و مهمان‌ها به زیرزمین هافلپاف رسیدند. باید به جملۀ اوّل بازگردیم که می‌گفت:
«همه‌چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامه‌ها را خوب پیش رفتن بنامیم.»

زیرزمین تمیز شده بود؛ کاملا تمیز و براق. هیچ‌کس خرابکاری نمی‌کرد و تمامی مهمانان حاضر شده بودند. بله؛ همه‌چیز عالی به‌نظر می‌رسید. امّا اگر شما به اندازۀ نیوت عمر کرده بودید، می‌دانستید که دقیقا در همین لحظات است که بدترین اتفاقات رخ خواهد داد. دقیقا زمانی که فکر می‌کنید همه‌چیز باب میل شماست، همه‌چیز علیه شما خواهد شد.

تدارکات مراسم معارفه طول کشیده بود. بسیار طول کشیده بود. آنقدر که بخش قابل توجهی از افرادی که در تمیز کردن زیرزمین مشارکت داشتند، اکنون تغییر ماهیت داده بودند. شاید برای همین بود که دیگر کسی اخلالی در تمیزکاری به وجود نیاورده بود. و آن‌قدر زمان گذشته بود که اکنون دیگر آیلین اصلا ارشد هافلپاف نبود!

- اوه!   

نیوت نگاهی به جمعیت حاضر در زیرزمین انداخت. به هرحال زحمت کشیده بودند و تشریف‌فرما شده بودند! اما اگر آیلین ارشد نبود؛ پس مراسم معارفه قرار بود برای چه کسی باشد؟ سر چرخاند تا ببیند که نماد ارشد را بر روی ردای چه جادوگری می‌بیند؟ به هر سو سرک کشید، زیر گلدان‌ها و بالای طاقچه‌ها را نیز دید، حتی زیر پتویش را نگاه کرد اما کسی آنجا نبو... چرا بود! خودش بود. نیوت دید که اکنون خودش ارشد است! و اکنون مراسم معارفه برای خودش شده.

- اوه!   سـ...

ده‌ها چشم به نیوت خیره شده بودند. تاکنون این همه چشم به نیوت خیره نشده بود. اوضاع خطرناک بود و باید هرچه سریع‌تر همه‌چیز را سامان می‌داد!

- ممنونم که اومدین. خدافظ.   

پس از گفتن این حرف، نیوت درحالی که خودش را لای پتو پیچیده بود، در چمدانش پنهان شد و با خودش خیال کرد که در مجموع، مراسم معارفۀ خوبی را پشت سر گذاشته است!

پایان.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/28
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:15
عضویت
1404/09/27
پست‌ها
283
- اهم‌اهم!

آیلین به مشقت متانت خود را حفظ کرده بود. با خود فکر کرد:《 دو ساعت و پنج دقیقه‌ و چهار ثانیه دیگه، باید مراسم معارفه برگزار شه.》

تلاش کرد با عطر خاک، آجر و موی نیفلر نیوت چهره در هم نکشد. به هر حال، اگر به خاطر این چهره در هم کشیدنش، عده‌ای از ترس به رحمت ابدی مرلین می‌‌شتافتند چه میشد؟ بخشی از ذهنش زمزمه کرد:
- اگه ازت می‌ترسیدن، وضع تالار این بود؟

و آن‌گاه بود که دریافت همین که زیرزمین اکنون در آسمان نیست هم به مدد خنجر والتر است که اگر هافلپافی‌ها می‌‌دانستند تنها کاربردش دور نگه داشتن اوباش خیابانی است، حتی آن نیز کارساز نبود.

دیگر نمی‌توانست تحمل کند! نه تنها کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، بلکه کوزه‌ و دبه هم دیگر نمی‌توانستند جوابگو باشند. آستین‌های ردایش را بالا زد، چوبدستی‌اش را درآورد و با حرکاتی موزون که البته، بیشتر شبیه حرکات چوبی بودند که می‌خواهد به اجبار خودش را برقصاند و خشمش را فراموش کند، گلی را که نیمفادورا هافلپافی‌ها را در آن پلکانده بود به عدم فرستاد. گلدانی سفید و تازه از گل درآمده را دور اتاق چرخاند؛ خواست آن را به سر نیمفادورا بکوبد؛ قلبش با فکر آسیب به همگروهی‌اش فشرده شد؛ گلدان را به سوی قفسه‌ هدایت کرد.

وقتی تالار گِلی را مانند دسته‌گل کرد، تبسمی بر لبانش نقش بست. تبسم مادری که می‌خواهد به فرزندش بگوید:《خرابکاری‌های زیادی کردی؛ اما من بخشیدمت.》
- خب عزیزان، قراره بریم مهمون‌های تالارهای دیگه رو دعوت کنیم. من، والتر و جناب نیوت اسکمندر به تالار اسلیترین میریم؛ خانم دورا تانکس، جناب وین هاپکینز و دوشیزه آنابل انتویسل به تالار ریونکلا و جناب مرگ، خانم ماریلین لایف و خانم لیلیث بم به تالار گریفیندور.
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
تولد نقش
1405/01/31
آخرین ورود
چهارشنبه 29 مهر 1405 12:28
عضویت
1405/01/28
پست‌ها
160

دورا که پاک اعصابش بهم ریخته بود که بعد از اون همه تمیز کردن دوباره به خونه اول برگشتن دستاش رو زد به کمرش:« ما اینجا داریم زحمت می کشیم.»گریه

بعد چند دقیقه روی زمین نشست.

اعدام

دستاش رو روی صورتش گرفت و یه نفس عمیق کشید.

سوت

بعد یه لامپ بالای سرش روشن شد و با چشمان هیجانزده بلند شد

:«کی گفته به هر چی ارشد می گه باید گوش بدیم؟چکش

 گفته ما زیرزمین مخوف رو تمیز کنیم! چرا نذاریم زیرزمین مخوف ما رو کثیف کنه؟»یوهو

بعد روی زمین دراز کشید و خودشو تو کل پلکوند و پلکوند.

تولد

نیوت هم که رفیق پایه ای بود رو هم روش آب ریخت به صورت وردنه ای خوب پلکوند تا همه ی گل ها یکجا جمع بشن

قر لاکچری

. از خاک گل ساخت و تو اسپری ریخت و با پیس پیس کردنش به آیلین و والتر اونها رو هم تو گل پلکوند.

فاج

بعد با گل یه قلعه چند طبقه به شکل وین ساخت و وین رو هم تو گل پلکوند و به عنوان مجسمه روی نوک قلعه قرار داد.

چکش

وقتی دید دیگه جایی برای پلکوندن نمونده و خودش هم حسابی گلی شده فریاد زد:«عااااااا یووههه داا رریا ریییی!»

طبل زن خوشحال

 و به سمت مرگ یورش برد و اون رو بین خاکا انداخت:«به من می گن درتی دورا!شلوارت رو می کشم سرت»

روانی

گروگان و زاخاریس سعی کردن جلوی تانکس رو بگیرن ولی اون یه خنده ی شیطانی کرد و دماغش رو به شکل خرطوم فیل درآورد.

سیرک چکش

با خرطومش یه مکش عمیق انجام داد که همه ی پیچ و مهره های لیلیث رو در خودش کشید.

چکش چرخشی

کله ی لیلیث یه لحظه به صورت تعجبی رو هوا موند و بعد سرنوشتش رو با متانت پذیرفت

متین

و کله ش هم روی تپه ی بقیه اعضای بدنش افتاد.

تالار نقد

دورا بعد از اون مکش عمیق چند لحظه صبر کرد و بعد با یه بازدم عمیق پیچ ها رو به سمت زاخاریس و گروگان پرت کرد.

یوهو... تولدت مبارک

حالا که تونسته بود شلوار مرگ رو روی سرش بکشه ، میله ی ستون فقرات لیلیث رو آسیو کرد و از یه گوش مرگ داد تو و از گوش دیگه ش بیرون داد و حالا دورا یه پرچم داشت.

 پشمک فعال

خرطومش رو به بینی طبیعی برگردوند و روی بالاترین نقطه ی قلعه کنار وین مجسمه شده که فقط چشماش حرکت می کرد ایستاد و پرچمش رو که مرگ بهش وصل بود به اهتزاز در آورد.

‌ مرگ

تسلیم

-ملت هافلپاف!

طبل زن خوشحال

-ببلللهه

ویبره

-اینجا رو تمیز کردید؟

عید اومده

-بببللله

عنکبوت

-تاپیکا رو پر کردید؟

بیا ببینم

-بببللله

دعوا داری؟ بیا جلو

-دورا اومده

آذرخش!

-چی چی آورده؟

نجینی (نگینی!)

-آزاااادیی!

آهان دست دست

-با صدای چی؟

دست

_میییییوووو

ایولقر لاکچری

بعد از آنهمه فریاد، دورا کش و قوسی به خودش داد خمیازه ای کشید

چرا اینجوری میشم!؟

پرچم را روی قلعه فرو کرد و پایین آمد.

بدو بدو بدو

و پتوی نیوت را برداشت

شب به خیر

و

به گوشه ی زیرزمین رفت:«من میروم خواب یاروم ببینم.»

پشمک فعال

 و به ادامه ی چرتش پرداخت.

خوابم

ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 15:55:37
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 15:59:15
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:03:56
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:09:31
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
تولد نقش
1404/09/28
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:15
عضویت
1404/09/27
پست‌ها
283
جهت شوخی "آدامس بادکنکی مجنون‌کننده". تا الان رماتیسم ننوشتم، ببخشید اگه خوب نیست یا زیادی کوتاهه..
آتش خودش کم آورده بود. دلش می‌خواست بگریزد و جیغ بکشد و آن وسط‌ها، کمی در و دیوار را بسوزاند.

مرکز توجه نیز دلش می‌خواست خودش را به لیلیث تسلیم کند. با خودش گفت چه اهمیتی دارد که والتر دارد با نگاهش لیلیث را شرحه‌شرحه می‌کند و دوباره ریپارو می‌زند؟

باری، مرکز توجه به لیلیث تعظیمی کرد و صحنه‌اش را در اختیار او قرار داد. آتش از شادی رقصید و آب کف زد. این دو عنصر، یکدیگر را در آغوش گرفتند. آب به جوش آمد و آتش خاموش شد.

لیلیث پا بر مرکز توجه گذاشت. حنجره‌اش شروع به رقصیدن کرد تا بخواند؛ پیچ و مهره‌هایش هم به رقص درآمدند و حتی گیسوانش هم برای حرکات موزون دست به دست باد دادند.

آسمان می‌خندید و زمین می‌گریست. خودش نمی‌دانست چرا می‌گرید؛ شاید از ذوق و شوق بود و شاید صرفا هوا در چشمش رفته بود. به هر حال، خودش از خاک بود و خاک نمی‌توانست به دیده‌اش آسیبی برساند‌‌.

لیلیث خودش را برای بیانیه آماده می‌کرد. گلویش را اتو کشید و خواست شروع به خواندن کند؛ اما ناگاه والتر به خنجر تیزش نگریست؛ ذهنش شروع به دویدن کرد و پاهایش را هم به همان کار واداشت.

والتر لیلیث را از مرکز توجه پایین کشید و سوژه را به پیش از این پست بازگرداند؛ باز هم یک زیرزمین به هم ریخته و لیلیثی که فریاد میزد خودش باید مرکز توجه باشد.
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.
تولد نقش
1405/02/16
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1405 00:29
عضویت
1405/02/16
پست‌ها
104
خلاصه:

ملتِ هافلپافی تصمیم گرفتن زیرزمین هافلپاف رو بنا به دلایلی تمیز کنن. و رهبری این تصمیم هم به عهده ارشد جدیدِ گروه، یعنی ایلین پرینس بود. حتی یه بار با موفقیت ماموریتشون رو انجام دادن و همه جا رو تمیز کردن اما بعدش یهو مرگ ظاهر شد و دوباره همه چی رو بهم زد تا بتونن باهم تمیزکاری کنن. بعدشم که یه سری اتفاق های جالبِ حاشیه‌ای رخ دادن که پیشنهاد میکنم برین اون پایین و خودتون بخونیدشون چون خیلی باحال بودن! تهشم که دوباره ایلین اومد و قیام کرد و همه رو مجبور کرد که برگردن سر تمیز کاری. الانم پست منو بخونین تا بفهمین چی به چیه...

---

آیلین داشت سخنرانیش رو شروع می‌کرد و همه چیز هم به خوبی و خوشی به روال نرمالش برگشته بود! هرچند که هنوزم شیطنت های هافلی ها سرجاشون بود، اما ترسشون از والتر خیلی کارساز واقع شده بود. حالا دیگه به بچه هافلی های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن! البته بهتره بگیم بیشترشون به بچه های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن... چون مرگ هنوزم داشت با پستونک ور میرفت و میشه گفت لیلیث هم مدام با نیمفادورا ور میرفت. آخه لیلیث تا همین چند دقیقه پیش درگیر پیچ گمشده‌اش بود و همه‌ی هافلی ها هم اونو با پیچش نادیده گرفتن... حتی ساق پاشو که بخاطر گم شدن پیچ از جاش دراومده بودن، به طور کل نادیده گرفتن. تازه همین نویسنده‌ی قبلی به ایلین گفت مادرِ گروه درحالیکه لیلیث می‌خواست مادر باشه! البته نه اینکه مادر صدا بزنن ها... اما به هرحال اون می‌خواست مادر باشه!

بنابراین، جو متشنجی این بین درحال شکل گیری بود. لیلیث به سختی جلوی خودشو گرفته بود تا حسادتشو پنهان کنه و تیکه‌ای به ایلین یا باقی اعضا نپرونه... اما صبر هرکسی یه اندازه‌ای داره! صبرِ لیلیث هم تا همونجایی بود که یهو ایلین شروع به سخنرانی کرد. چرا ایلین باید سخنرانی میکرد و لیلیث نه؟! این به نظرش عادلانه نبود.

-صبر کنین ببینم! اصلا من از این وضعیت خوشم نمیاد!

و بعد درحالی که با خشمِ غضب به ایلین نگاه میکرد، همراه با نیمفادورا به وسط سالن قدم گذاشت و بعد یهویی لوسترِ زیرزمینو پایین کشید. همین حرکت کافی بود تا چراغ های متصل به زیرزمین خاموش بشن و زیرزمین در تاریکی مطلق فرو بره.

-تا وقتی که انقد مرکز توجهتون من نباشم، حق ندارین هیچ کاری انجام بدین. هیچ کاری! فهمیدین چی میگم؟

و درنهایت، برای اینکه منظورش رو بهتر به بقیه نشون بده، همینطور که دست نیمفادورا رو گرفته بود و همراه خودش میکشوند، با صدای بلند به غر غرهاش ادامه داد.

-جوجه تیغ تیغی! زود باش سرمو ناز کن. و شماها همتون! اصلا می‌دونستین ماگلا حاضرن چقد پول بدن تا من براشون اواز بخونم؟ چرا تاحالا ازم نخواستین براتون اواز بخونم؟ اصلا من براتون مهم نیستم. من از این تالار میرم! قبلشم همه جا رو به اتیش می‌کشم.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
تولد نقش
1405/01/31
آخرین ورود
چهارشنبه 29 مهر 1405 12:28
عضویت
1405/01/28
پست‌ها
160
همون موقعی که هافلپافی ها دوباره شروع به تمیز کردن زیرزمین کردن، صدایی در محیط طنین انداخت:«دینگ دینگ دونگ، دینگ دینگ دونگ.»
مرگ که با دستمال کشیدن دیوار ها داشت تفننی وانمود می کرد از والتر ترسیده (چون والتر با نگاهش همه رو تهدید به مرگ می کرد و مرگ دوست نداشت ابهتش از بین بره)با ریتم زنگ شروع به قر دادن کرد.
زاخاریس با همون ریتم کتاب ها رو به سمت قفسه شون پرتاب کرد.
استامپ تصمیم گرفت روی اون آهنگ شعر بگه:«دینگ دینگ دونگ، خواب کم بود، دینگ دینگ دونگ, جااان فرسسسود.»
والتر شمشیرش رو از غلاف در آورد و نشون گروگان داد:« دوست داری دینگ دینگ دونگی بعدی که می شنوی صدای پیج کردن جادودرمانگرت تو سنت مینگوس باشه؟»
«دینگ دینگ دونگ»
صدا بلند و بلندتر می شد.
نیوت سرش رو از زیر پتو در آورد :« یکککیی اووون ززززنگ ساعتو خاموش کنه...لللطفا...من اینجا آرمیده ام.»
حتی وین که داشت تلاش می کرد با آجرهایی که از گوشه و کنار زیرزمین ‌پیدا کرده بود به همراه ملات تف، میز کنفرانس درست کنه هم لب به اعتراض گشود:« این صدا نمی ذاره رو محاسباتم تمرکز کنم.»
حالا صدا اونقدر بلند شده بود که حتی پیچ و مهره های سفت لیلیث رو شل می کرد.
والتر شمشیرش را بیرون آورد و بالا برد تا ساک کوچکی که از کمر تانکس آویزان بود و این صدا از آن می آمد را امحا کند که دستی رنگ پریده و زنانه بازویش را گرفت و سر جایش نگه داشت.
نور صحنه روی بانو آیلین تابیده شد که آستین هایش را بالا زد و در نهایت وقار و با نگاهی مصمم رو به روی تانکسی که بی تفاوت نسبت به همه چیز داشت زمین را جارو می کشید قرار گرفت.
بعد دست هایش را رو به بالا آورد و همانطور نگه داشت.
والتر از جیبش یک شیشه عطر یاسمن بیرون کشید و آنقدر روی دست های بانو اسپری کرد تا خیس شدند. بعد با اشاره ی بانو همه چند قدمی عقب رفتند.
حال این نوبت بانو آیلین پرینس بود تا گروهش را از دست آن صدای نکره نجات دهد و به عنوان مادر برگزیده در سرتاسر هاگوارتز شناخته شود.
یک دست بانو یقه ی تانکس را چسبید.
دست دیگر بالا و عقب رفت. بالاتر و عقب تر رفت. چند بار تاب خورد تا شتاب لازمه را پیدا کند و بعد روی گونه ی تانکس فرود آمد:« بیدار شید خانم دورا!»
تانکس چند باری سرش را به چپ و راست چرخاند و کم کم محیط برایش واضح شد:«عجب کابوسی بود!»
و بعد دست کرد توی کیفش و ساعتش که روی هشت شب کوک شده بود را خاموش کرد:« خوب تا جایی که می بینم هنوز تا جلسه ی معارفه وقت داریم. بانو آیلین هر کمکی که از دست برمیاد بگید! الان بیدار بیدارم.»
زاخاریس کتاب ها را کنار گذاشت:« مگه تا الآن خواب بودی؟»
بانوآیلین که داشت آستین هایش را به حالت اول بر می گرداند با آرامش توضیح داد:« من تصمیم گرفتم خیلی به تازه وارد ها سخت نگیرم. آقای اسکمندر و خانم تانکس هر وقت می خواستن می تونستن استراحت کنن.»
استامپ تی را که در دست داشت با حالتی تهمت آمیز به سمت تانکس گرفت:«ولی این با ما راه اومد!»
تانکس شانه ای بالا انداخت:«خوب من تو خواب راه می رم.»
وین بیلچه اش را بالا آورد:«ولی تو حرف می زدی!»
تانکس جوش آورد:«بله...من توی خواب حرف می زنم! حتما باید تمام عیبام رو به روم بیارید؟»
لیلیث که داشت پیچ و مهره هاش رو با دستمال برق می انداخت هم نظر داد:« جوجه رنگی ای که موقع خوابش بازم کار می کنه که خوبه. دوست داشتید مثل اون پیری همش زیر پتو باشه؟»
جمعیت که دیدن راه به جایی نمی برن متفرق شدن و هر کدوم به سوی خودشون رفتند.
تانکس چند بار دور خودش چرخید تا کاری برای انجام دادن پیدا کنه اما دیوار ها به زیبایی به رنگ زرد قناری رنگ شده بودند و سرتاسر زیر زمین مثل گل تمیز بود و برق می زد. حتی صندلی ها هم چیده شده بودند و میز کنفرانس وین هم رو به اتمام بود.
لیلیث گوشه ی لباس تانکس را گرفت و کشید:« بیا بریم حاضر شیم. جلسه ی معارفه به زودی شروع میشه.»
یک ربع بعد تانکس با لباس پلوخوری هاش روی صندلی اش بین خیل عظیم هافلپافی ها نشسته بود. گه گاه به نور ماه که از نقاشی ای که وین دورش پرده ی چین دار نصب کرده بود تا مثل یک پنجره ی واقعی دیده شود نگاه می کرد و به آهنگ لاو استوری که از گرامافون در حال پخش بود گوش می داد.
برگشت به سمت زاخاریس که چند صندلی آنورتر نشسته بود. پیرهنی سفید زیر جلیقه پوشیده بود که عضلانی بودنش را بیشتر به چشم می آورد. حتی آستین هایش را بالا زده بود تا با عضلات بازویش چشم ساحره ها را در بیاورد. و جداشت با استامپ که با لبخند سفید دندان نما جوابش را می داد حرف می زد. تانکس صدایشان زد:« می خواستم بگم خیلی فکر خوبی کردی اون نقاشی رو به دیوار زدی!»
همان موقع نیوت سینی ای حاوی لیوان های پر از چای عسلی را تعارف می کرد:« خوبی تانکس؟»
تانکس دماغش را چین داد:« زیر بغل!»
-چی؟... تو به من فحش دادی؟
تانکس به نفی سر تکان داد و به جلو خم شد تا نیوت را بو کند:« بوی صابون می دی!»
نیوت خودش را عقب کشید.:« خوب که چی؟»
-یادم اومد یه جا شنیدم مزه عرق می دی.
نیوت چهره اش را در هم کرد:« آخه حتی تینا هم نیست بگم اون یه چیزی بهت گفته باشه! من چرا باید اجازه بدم کسی بچشدم؟»
تانکس با شادی سر تکان داد و به اطراف نگاه کرد تا ببیند شنونده ای می تواند پیدا کند یا نه. وقتی هلنا را دید که با لبخندی ژکوند نگاهشان می کرد او را خطاب قرار داد:« درست می گه مگه نه! منطقیش هم همینه. تو اینطور فکر نمی کنی؟»
هلنا هم سر تکان داد:« البته.... بزرگسالن ، بچه شیر خوره که نیستن.»
تانکس دوباره با شادی سر تکان داد.
آهنگ رو به پایان بود و بانو آیلین به سمت تریبون می رفت.
از در ورودی هم یک قامت بلند و گرگ مانند وارد زیرزمین شد. وقتی تانکس دید شلوار پایش هست نفس راحتی کشید و یه لحظه سمت لیلیث برگشت:« قبول داری شلوار خیلی به مردا میاد و همیشه باید بپوشنش؟»
مرگ همانجا کنار در به دیوار تکیه داد و از جیبش یک سیگ...نه یک پستونک بیرون آورد و رو به تانکس چشمک زد.
تانکس می خواست با وحشت از جایش بپرد و فرار کند اما بانو آیلین داشت سخنرانی اش را شروع می کرد.
لیلیث بازوی تانکس را فشار داد:« نترس جوجه رنگی! الان تعداد دخترای هافلپاف بیشتره.»
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.