جک بدون این که متوجه شود چه اتفاقاتی در خانهای که پشت سرش رها کرده است در حال وقوع است، به خیابان قدم میگذارد. از همان ابتدا احساس میکند چیزی شبیه به همیشه نیست. انگار عدهای در شوک و عدهای در هیاهو بودند. تا این که در هنگام عبور از کنار دو ساحره به صورت اتفاقی مکالمهشان را میشنود.
- یعنی این اتفاق سراسریه؟
- آره وزارتخونه خودش تایید کرده که تمام شکلاتها در سرتاسر کشور ناپدید شدن.
جک با شنیدن این حرف ناخودآگاه دستمال که شکلات بنفشرنگ و تکهای از کدو را در خود جا داده بود، در دستش میفشارد. ولی او شکلات داشت. شکلاتهایی که معلوم نبود چطور و به چه دلیل ناگهان سر از داخل کدوهایی در آورده بودند که اثر هیچشکافی برای جاسازی آنها درونش دیده نمیشد.
جک آنقدر در افکارش غوطهور میشود که متوجه باقی مسیر نمیشود و تا حواسش باز میگردد خودش را در مقابل شیرینیفروشی میابد. تازه با رسیدن به فروشگاه است که این فکر به ذهنش خطور میکند که نکند او را متهم به دزدیدن شکلاتهای این فروشگاه کنند؟
- اگه تو هم اومدی سوراخ سنبههای مغازهمو بگردی تا مطمئن شی شکلاتی جا نمونده که بتونی گیر بیاری، باید بگم نه. همهشون نیست شدن!
جک با دیدن فروشنده که در تمام مدت بیرون ایستاده بود و به شیشهی فروشگاهش تکیه داده بود، هول میشود و رویش را از در ورودی برمیگرداند.
- من... نه... اومدم که...
جک نمیدانست چطور بگوید پس تصمیم میگیرد به جای سخن گفتن، شکلات را نشانش دهد. دستمال را با احتیاط باز میکند و... خالی بود! نه اثری از شکلات بنفشرنگ بود و نه اثری از تکهی کدو.
- خالیه؟
- خل شدی پسر؟ همون دستمالو بیار بالا بگیر به دماغت که از نداشتن شکلات به گریه نگفتی.
- ولی... ولی همینجا بود...
فروشنده که انگار تازه متوجه شده باشد، لحنش را از حالت تَشَرمانند قبلی به مهربان تغییر میدهد.
- تو هم شکلات داشتی؟ آره همهشون ناپدید شدن. فکر کردم خبر داری.
فروشنده این را میگوید و آهکشان به درون فروشگاه برمیگردد و جک را با تمام خیالاتی که حالا گیجتر از قبل شده بود و ترس بیشتری پیدا کرده بود رها میکند. مگر او همین چند دقیقه پیش دستمال را لمس نکرده بود؟ حاضر بود قسم بخورد که آن موقع شکلات و تکهی کدو را احساس کرده بود... او واقعا از پشت دستمال لمسشان کرده بود!
- یعنی این اتفاق سراسریه؟
- آره وزارتخونه خودش تایید کرده که تمام شکلاتها در سرتاسر کشور ناپدید شدن.
جک با شنیدن این حرف ناخودآگاه دستمال که شکلات بنفشرنگ و تکهای از کدو را در خود جا داده بود، در دستش میفشارد. ولی او شکلات داشت. شکلاتهایی که معلوم نبود چطور و به چه دلیل ناگهان سر از داخل کدوهایی در آورده بودند که اثر هیچشکافی برای جاسازی آنها درونش دیده نمیشد.
جک آنقدر در افکارش غوطهور میشود که متوجه باقی مسیر نمیشود و تا حواسش باز میگردد خودش را در مقابل شیرینیفروشی میابد. تازه با رسیدن به فروشگاه است که این فکر به ذهنش خطور میکند که نکند او را متهم به دزدیدن شکلاتهای این فروشگاه کنند؟
- اگه تو هم اومدی سوراخ سنبههای مغازهمو بگردی تا مطمئن شی شکلاتی جا نمونده که بتونی گیر بیاری، باید بگم نه. همهشون نیست شدن!
جک با دیدن فروشنده که در تمام مدت بیرون ایستاده بود و به شیشهی فروشگاهش تکیه داده بود، هول میشود و رویش را از در ورودی برمیگرداند.
- من... نه... اومدم که...
جک نمیدانست چطور بگوید پس تصمیم میگیرد به جای سخن گفتن، شکلات را نشانش دهد. دستمال را با احتیاط باز میکند و... خالی بود! نه اثری از شکلات بنفشرنگ بود و نه اثری از تکهی کدو.
- خالیه؟
- خل شدی پسر؟ همون دستمالو بیار بالا بگیر به دماغت که از نداشتن شکلات به گریه نگفتی.
- ولی... ولی همینجا بود...
فروشنده که انگار تازه متوجه شده باشد، لحنش را از حالت تَشَرمانند قبلی به مهربان تغییر میدهد.
- تو هم شکلات داشتی؟ آره همهشون ناپدید شدن. فکر کردم خبر داری.
فروشنده این را میگوید و آهکشان به درون فروشگاه برمیگردد و جک را با تمام خیالاتی که حالا گیجتر از قبل شده بود و ترس بیشتری پیدا کرده بود رها میکند. مگر او همین چند دقیقه پیش دستمال را لمس نکرده بود؟ حاضر بود قسم بخورد که آن موقع شکلات و تکهی کدو را احساس کرده بود... او واقعا از پشت دستمال لمسشان کرده بود!
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅


























!






