آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 72
-
آرشیو گالری 53
-
پروفایلها و حساب کاربری 5
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
46 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
زیرزمین مخوف هافلپاف
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی

پست پایانی سوژه
همهچیز داشت به خوبی پیش میرفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامهها را خوب پیش رفتن بنامیم.
تمیز کردن زیرزمین برای خودش مصائب فراوانی داشت. از جمله چندین مورد شکستگی استخوانهای کمر، حالت تهوع، سرگیجه و سردرد، خسارت به اموال و داراییهای هافلپاف، اتمام مواد شویندۀ ویزاردینگ ورلد، و خستگی نیوت. هرچند که بهنظر میرسید بالاخره همهچیز به پایان رسیده و زیرزمین واقعا دیگر تمیز شده بود و برق میزد. هیچ لکهای بر روی دیوارها نبود؛ غباری بر روی طاقچه ننشسته بود و هیچ پتویی چین اضافه نداشت. یا حتی پیکسیای در آن حوالی دیده نمیشد که بخواهد زحمات جادوگران و ساحرگان را دود هوا کند یا نینی مرگی در کار نبود که بخواهد در جاهایی که به او مربوط نیست سرک بکشد. تمیز کردن زیرزمین واقعاً تمام شده بود!
نیوت دوست داشت به همین مناسبت چرتی بزند امّا آیلین مانع این امر مهم شد و به او گفت که تازه به او اجازۀ خواب داده. نارضایتی نیوت پشت خجالتش پنهان شد و در دل خود گفت: «هیچ هم تازه به من اجازۀ خواب ندادی! از آخرین باری که خوابیدم بیست دقیقه گذشته.» امّا بههرحال ماموریت جدیدی برای انجام دادن داشت و میدانست که به نفعش است هرچه سریعتر آن را به پایان برساند.
- جناب اسکمندر! باید با من بیای به دخمۀ اسلایترین.
نیوت نق زد و اعتراض کرد. البته بصورت پنهانی و در دلش! چونکه نمیخواست دل آیلین را بشکند. کمی از پتو را از روی صورتش کنار زد بلکه بتواند مسیر را ببیند و همراه با والتر و آیلین، به سمت دخمۀ اسلایترین راهی شد. امیدوار بود که حداقل آنجا چای تازهدمی برای نوشیدن پیدا شود.
دعوت کردن از اعضای اسلایترین ابداً کار سادهای نبود و در این پروسه، آیلین یکبار تغییر ماهیت داد و به شخصیتی دیگر با جنسیتی دیگر بدل شد و پس از چند لحظه دوباره به کالبد آیلین بازگشت. همین اتفاق به ظاهر ساده، اگر که تغییر هویت و ماهیت آدمها چیز سادهای باشد، باعث میشد که اسلایترینیها شک کنند که مبادا کاسهای زیر نیمکاسه باشد و آن دو نفر معجون مرکب پیچیده خورده باشند و نیوت و آیلین حقیقی، در جایی دیگر، طنابپیچ اسیر شده باشند؟ البته همین تفکرات رفتهرفته باعث شد که آنها ناگهان اشتیاق شدیدی برای آمدن به جلسۀ معارفه به دست بیاورند. هرچه نباشد، تعداد قابلتوجهی از اسلایترینیها علاقه به دیدن شکنجه و اسارت داشتند!
نیوت که به دلیل حجم بسیار بالای جمعیتی که در کنارش قرار داشت، دچار اضطراب اجتماعی شدید شد و تصمیم گرفت که پتویش را مانند یک پیله دور خود بپیچد تا لازم نباشد با کسی چشم در چشم شود. هرچند این موضوع باعث شد که دیدش را از دست بدهد و مدام به دیوار، پرترههای سخنگو، چند اسلایترینی و کف زمین برخورد داشته باشد و بابت لطمهای که به آنها وارد کرده بسیار احساس شرم کند و مدام بگوید که: «ببخشید.» و یک سقوط از ارتفاع 65 متری را تجربه کرد که باعث شد استخوانهایش همان صدایی را بدهد که فَکِ شما بعد از خوردن شیرینیهای هاگریدپز میدهد. او به شدت از ارتفاع بابت اینکه سقوطش را تحمل کرده و از پتویش بابت اینکه او را به زحمت انداخته، عذرخواهی کرد.
به هر سختیای که بود، نیوت و مهمانها به زیرزمین هافلپاف رسیدند. باید به جملۀ اوّل بازگردیم که میگفت:
«همهچیز داشت به خوبی پیش میرفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامهها را خوب پیش رفتن بنامیم.»
زیرزمین تمیز شده بود؛ کاملا تمیز و براق. هیچکس خرابکاری نمیکرد و تمامی مهمانان حاضر شده بودند. بله؛ همهچیز عالی بهنظر میرسید. امّا اگر شما به اندازۀ نیوت عمر کرده بودید، میدانستید که دقیقا در همین لحظات است که بدترین اتفاقات رخ خواهد داد. دقیقا زمانی که فکر میکنید همهچیز باب میل شماست، همهچیز علیه شما خواهد شد.
تدارکات مراسم معارفه طول کشیده بود. بسیار طول کشیده بود. آنقدر که بخش قابل توجهی از افرادی که در تمیز کردن زیرزمین مشارکت داشتند، اکنون تغییر ماهیت داده بودند. شاید برای همین بود که دیگر کسی اخلالی در تمیزکاری به وجود نیاورده بود. و آنقدر زمان گذشته بود که اکنون دیگر آیلین اصلا ارشد هافلپاف نبود!
- اوه!
نیوت نگاهی به جمعیت حاضر در زیرزمین انداخت. به هرحال زحمت کشیده بودند و تشریففرما شده بودند! اما اگر آیلین ارشد نبود؛ پس مراسم معارفه قرار بود برای چه کسی باشد؟ سر چرخاند تا ببیند که نماد ارشد را بر روی ردای چه جادوگری میبیند؟ به هر سو سرک کشید، زیر گلدانها و بالای طاقچهها را نیز دید، حتی زیر پتویش را نگاه کرد اما کسی آنجا نبو... چرا بود! خودش بود. نیوت دید که اکنون خودش ارشد است! و اکنون مراسم معارفه برای خودش شده.
- اوه!
سـ...
دهها چشم به نیوت خیره شده بودند. تاکنون این همه چشم به نیوت خیره نشده بود. اوضاع خطرناک بود و باید هرچه سریعتر همهچیز را سامان میداد!
- ممنونم که اومدین. خدافظ.
پس از گفتن این حرف، نیوت درحالی که خودش را لای پتو پیچیده بود، در چمدانش پنهان شد و با خودش خیال کرد که در مجموع، مراسم معارفۀ خوبی را پشت سر گذاشته است!
پایان.
افرادی که لایک کردند


آیلین به مشقت متانت خود را حفظ کرده بود. با خود فکر کرد:《 دو ساعت و پنج دقیقه و چهار ثانیه دیگه، باید مراسم معارفه برگزار شه.》
تلاش کرد با عطر خاک، آجر و موی نیفلر نیوت چهره در هم نکشد. به هر حال، اگر به خاطر این چهره در هم کشیدنش، عدهای از ترس به رحمت ابدی مرلین میشتافتند چه میشد؟ بخشی از ذهنش زمزمه کرد:
- اگه ازت میترسیدن، وضع تالار این بود؟
و آنگاه بود که دریافت همین که زیرزمین اکنون در آسمان نیست هم به مدد خنجر والتر است که اگر هافلپافیها میدانستند تنها کاربردش دور نگه داشتن اوباش خیابانی است، حتی آن نیز کارساز نبود.
دیگر نمیتوانست تحمل کند! نه تنها کاسهی صبرش لبریز شده بود، بلکه کوزه و دبه هم دیگر نمیتوانستند جوابگو باشند. آستینهای ردایش را بالا زد، چوبدستیاش را درآورد و با حرکاتی موزون که البته، بیشتر شبیه حرکات چوبی بودند که میخواهد به اجبار خودش را برقصاند و خشمش را فراموش کند، گلی را که نیمفادورا هافلپافیها را در آن پلکانده بود به عدم فرستاد. گلدانی سفید و تازه از گل درآمده را دور اتاق چرخاند؛ خواست آن را به سر نیمفادورا بکوبد؛ قلبش با فکر آسیب به همگروهیاش فشرده شد؛ گلدان را به سوی قفسه هدایت کرد.
وقتی تالار گِلی را مانند دستهگل کرد، تبسمی بر لبانش نقش بست. تبسم مادری که میخواهد به فرزندش بگوید:《خرابکاریهای زیادی کردی؛ اما من بخشیدمت.》
- خب عزیزان، قراره بریم مهمونهای تالارهای دیگه رو دعوت کنیم. من، والتر و جناب نیوت اسکمندر به تالار اسلیترین میریم؛ خانم دورا تانکس، جناب وین هاپکینز و دوشیزه آنابل انتویسل به تالار ریونکلا و جناب مرگ، خانم ماریلین لایف و خانم لیلیث بم به تالار گریفیندور.
افرادی که لایک کردند

دورا که پاک اعصابش بهم ریخته بود که بعد از اون همه تمیز کردن دوباره به خونه اول برگشتن دستاش رو زد به کمرش:« ما اینجا داریم زحمت می کشیم.»
بعد چند دقیقه روی زمین نشست.

دستاش رو روی صورتش گرفت و یه نفس عمیق کشید.

بعد یه لامپ بالای سرش روشن شد و با چشمان هیجانزده بلند شد
:«کی گفته به هر چی ارشد می گه باید گوش بدیم؟
گفته ما زیرزمین مخوف رو تمیز کنیم! چرا نذاریم زیرزمین مخوف ما رو کثیف کنه؟»
بعد روی زمین دراز کشید و خودشو تو کل پلکوند و پلکوند.

نیوت هم که رفیق پایه ای بود رو هم روش آب ریخت به صورت وردنه ای خوب پلکوند تا همه ی گل ها یکجا جمع بشن

. از خاک گل ساخت و تو اسپری ریخت و با پیس پیس کردنش به آیلین و والتر اونها رو هم تو گل پلکوند.

بعد با گل یه قلعه چند طبقه به شکل وین ساخت و وین رو هم تو گل پلکوند و به عنوان مجسمه روی نوک قلعه قرار داد.

وقتی دید دیگه جایی برای پلکوندن نمونده و خودش هم حسابی گلی شده فریاد زد:«عااااااا یووههه داا رریا ریییی!»

و به سمت مرگ یورش برد و اون رو بین خاکا انداخت:«به من می گن درتی دورا!شلوارت رو می کشم سرت»

گروگان و زاخاریس سعی کردن جلوی تانکس رو بگیرن ولی اون یه خنده ی شیطانی کرد و دماغش رو به شکل خرطوم فیل درآورد.

با خرطومش یه مکش عمیق انجام داد که همه ی پیچ و مهره های لیلیث رو در خودش کشید.

کله ی لیلیث یه لحظه به صورت تعجبی رو هوا موند و بعد سرنوشتش رو با متانت پذیرفت

و کله ش هم روی تپه ی بقیه اعضای بدنش افتاد.

دورا بعد از اون مکش عمیق چند لحظه صبر کرد و بعد با یه بازدم عمیق پیچ ها رو به سمت زاخاریس و گروگان پرت کرد.

حالا که تونسته بود شلوار مرگ رو روی سرش بکشه ، میله ی ستون فقرات لیلیث رو آسیو کرد و از یه گوش مرگ داد تو و از گوش دیگه ش بیرون داد و حالا دورا یه پرچم داشت.

خرطومش رو به بینی طبیعی برگردوند و روی بالاترین نقطه ی قلعه کنار وین مجسمه شده که فقط چشماش حرکت می کرد ایستاد و پرچمش رو که مرگ بهش وصل بود به اهتزاز در آورد.


-ملت هافلپاف!

-ببلللهه

-اینجا رو تمیز کردید؟

-بببللله

-تاپیکا رو پر کردید؟

-بببللله

-دورا اومده
!
-چی چی آورده؟

-آزاااادیی!

-با صدای چی؟

_میییییوووو


بعد از آنهمه فریاد، دورا کش و قوسی به خودش داد خمیازه ای کشید

پرچم را روی قلعه فرو کرد و پایین آمد.

و پتوی نیوت را برداشت

و
به گوشه ی زیرزمین رفت:«من میروم خواب یاروم ببینم.»

و به ادامه ی چرتش پرداخت.

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 15:59:15
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:03:56
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/2/22 16:09:31
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

آتش خودش کم آورده بود. دلش میخواست بگریزد و جیغ بکشد و آن وسطها، کمی در و دیوار را بسوزاند.
مرکز توجه نیز دلش میخواست خودش را به لیلیث تسلیم کند. با خودش گفت چه اهمیتی دارد که والتر دارد با نگاهش لیلیث را شرحهشرحه میکند و دوباره ریپارو میزند؟
باری، مرکز توجه به لیلیث تعظیمی کرد و صحنهاش را در اختیار او قرار داد. آتش از شادی رقصید و آب کف زد. این دو عنصر، یکدیگر را در آغوش گرفتند. آب به جوش آمد و آتش خاموش شد.
لیلیث پا بر مرکز توجه گذاشت. حنجرهاش شروع به رقصیدن کرد تا بخواند؛ پیچ و مهرههایش هم به رقص درآمدند و حتی گیسوانش هم برای حرکات موزون دست به دست باد دادند.
آسمان میخندید و زمین میگریست. خودش نمیدانست چرا میگرید؛ شاید از ذوق و شوق بود و شاید صرفا هوا در چشمش رفته بود. به هر حال، خودش از خاک بود و خاک نمیتوانست به دیدهاش آسیبی برساند.
لیلیث خودش را برای بیانیه آماده میکرد. گلویش را اتو کشید و خواست شروع به خواندن کند؛ اما ناگاه والتر به خنجر تیزش نگریست؛ ذهنش شروع به دویدن کرد و پاهایش را هم به همان کار واداشت.
والتر لیلیث را از مرکز توجه پایین کشید و سوژه را به پیش از این پست بازگرداند؛ باز هم یک زیرزمین به هم ریخته و لیلیثی که فریاد میزد خودش باید مرکز توجه باشد.
افرادی که لایک کردند

ملتِ هافلپافی تصمیم گرفتن زیرزمین هافلپاف رو بنا به دلایلی تمیز کنن. و رهبری این تصمیم هم به عهده ارشد جدیدِ گروه، یعنی ایلین پرینس بود. حتی یه بار با موفقیت ماموریتشون رو انجام دادن و همه جا رو تمیز کردن اما بعدش یهو مرگ ظاهر شد و دوباره همه چی رو بهم زد تا بتونن باهم تمیزکاری کنن. بعدشم که یه سری اتفاق های جالبِ حاشیهای رخ دادن که پیشنهاد میکنم برین اون پایین و خودتون بخونیدشون چون خیلی باحال بودن! تهشم که دوباره ایلین اومد و قیام کرد و همه رو مجبور کرد که برگردن سر تمیز کاری. الانم پست منو بخونین تا بفهمین چی به چیه...
---
آیلین داشت سخنرانیش رو شروع میکرد و همه چیز هم به خوبی و خوشی به روال نرمالش برگشته بود! هرچند که هنوزم شیطنت های هافلی ها سرجاشون بود، اما ترسشون از والتر خیلی کارساز واقع شده بود. حالا دیگه به بچه هافلی های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن! البته بهتره بگیم بیشترشون به بچه های خوب و حرف گوش کن تبدیل شده بودن... چون مرگ هنوزم داشت با پستونک ور میرفت و میشه گفت لیلیث هم مدام با نیمفادورا ور میرفت. آخه لیلیث تا همین چند دقیقه پیش درگیر پیچ گمشدهاش بود و همهی هافلی ها هم اونو با پیچش نادیده گرفتن... حتی ساق پاشو که بخاطر گم شدن پیچ از جاش دراومده بودن، به طور کل نادیده گرفتن. تازه همین نویسندهی قبلی به ایلین گفت مادرِ گروه درحالیکه لیلیث میخواست مادر باشه! البته نه اینکه مادر صدا بزنن ها... اما به هرحال اون میخواست مادر باشه!
بنابراین، جو متشنجی این بین درحال شکل گیری بود. لیلیث به سختی جلوی خودشو گرفته بود تا حسادتشو پنهان کنه و تیکهای به ایلین یا باقی اعضا نپرونه... اما صبر هرکسی یه اندازهای داره! صبرِ لیلیث هم تا همونجایی بود که یهو ایلین شروع به سخنرانی کرد. چرا ایلین باید سخنرانی میکرد و لیلیث نه؟! این به نظرش عادلانه نبود.
-صبر کنین ببینم! اصلا من از این وضعیت خوشم نمیاد!
و بعد درحالی که با خشمِ غضب به ایلین نگاه میکرد، همراه با نیمفادورا به وسط سالن قدم گذاشت و بعد یهویی لوسترِ زیرزمینو پایین کشید. همین حرکت کافی بود تا چراغ های متصل به زیرزمین خاموش بشن و زیرزمین در تاریکی مطلق فرو بره.
-تا وقتی که انقد مرکز توجهتون من نباشم، حق ندارین هیچ کاری انجام بدین. هیچ کاری! فهمیدین چی میگم؟
و درنهایت، برای اینکه منظورش رو بهتر به بقیه نشون بده، همینطور که دست نیمفادورا رو گرفته بود و همراه خودش میکشوند، با صدای بلند به غر غرهاش ادامه داد.
-جوجه تیغ تیغی! زود باش سرمو ناز کن. و شماها همتون! اصلا میدونستین ماگلا حاضرن چقد پول بدن تا من براشون اواز بخونم؟ چرا تاحالا ازم نخواستین براتون اواز بخونم؟ اصلا من براتون مهم نیستم. من از این تالار میرم! قبلشم همه جا رو به اتیش میکشم.
افرادی که لایک کردند

مرگ که با دستمال کشیدن دیوار ها داشت تفننی وانمود می کرد از والتر ترسیده (چون والتر با نگاهش همه رو تهدید به مرگ می کرد و مرگ دوست نداشت ابهتش از بین بره)با ریتم زنگ شروع به قر دادن کرد.
زاخاریس با همون ریتم کتاب ها رو به سمت قفسه شون پرتاب کرد.
استامپ تصمیم گرفت روی اون آهنگ شعر بگه:«دینگ دینگ دونگ، خواب کم بود، دینگ دینگ دونگ, جااان فرسسسود.»
والتر شمشیرش رو از غلاف در آورد و نشون گروگان داد:« دوست داری دینگ دینگ دونگی بعدی که می شنوی صدای پیج کردن جادودرمانگرت تو سنت مینگوس باشه؟»
«دینگ دینگ دونگ»
صدا بلند و بلندتر می شد.
نیوت سرش رو از زیر پتو در آورد :« یکککیی اووون ززززنگ ساعتو خاموش کنه...لللطفا...من اینجا آرمیده ام.»
حتی وین که داشت تلاش می کرد با آجرهایی که از گوشه و کنار زیرزمین پیدا کرده بود به همراه ملات تف، میز کنفرانس درست کنه هم لب به اعتراض گشود:« این صدا نمی ذاره رو محاسباتم تمرکز کنم.»
حالا صدا اونقدر بلند شده بود که حتی پیچ و مهره های سفت لیلیث رو شل می کرد.
والتر شمشیرش را بیرون آورد و بالا برد تا ساک کوچکی که از کمر تانکس آویزان بود و این صدا از آن می آمد را امحا کند که دستی رنگ پریده و زنانه بازویش را گرفت و سر جایش نگه داشت.
نور صحنه روی بانو آیلین تابیده شد که آستین هایش را بالا زد و در نهایت وقار و با نگاهی مصمم رو به روی تانکسی که بی تفاوت نسبت به همه چیز داشت زمین را جارو می کشید قرار گرفت.
بعد دست هایش را رو به بالا آورد و همانطور نگه داشت.
والتر از جیبش یک شیشه عطر یاسمن بیرون کشید و آنقدر روی دست های بانو اسپری کرد تا خیس شدند. بعد با اشاره ی بانو همه چند قدمی عقب رفتند.
حال این نوبت بانو آیلین پرینس بود تا گروهش را از دست آن صدای نکره نجات دهد و به عنوان مادر برگزیده در سرتاسر هاگوارتز شناخته شود.
یک دست بانو یقه ی تانکس را چسبید.
دست دیگر بالا و عقب رفت. بالاتر و عقب تر رفت. چند بار تاب خورد تا شتاب لازمه را پیدا کند و بعد روی گونه ی تانکس فرود آمد:« بیدار شید خانم دورا!»
تانکس چند باری سرش را به چپ و راست چرخاند و کم کم محیط برایش واضح شد:«عجب کابوسی بود!»
و بعد دست کرد توی کیفش و ساعتش که روی هشت شب کوک شده بود را خاموش کرد:« خوب تا جایی که می بینم هنوز تا جلسه ی معارفه وقت داریم. بانو آیلین هر کمکی که از دست برمیاد بگید! الان بیدار بیدارم.»
زاخاریس کتاب ها را کنار گذاشت:« مگه تا الآن خواب بودی؟»
بانوآیلین که داشت آستین هایش را به حالت اول بر می گرداند با آرامش توضیح داد:« من تصمیم گرفتم خیلی به تازه وارد ها سخت نگیرم. آقای اسکمندر و خانم تانکس هر وقت می خواستن می تونستن استراحت کنن.»
استامپ تی را که در دست داشت با حالتی تهمت آمیز به سمت تانکس گرفت:«ولی این با ما راه اومد!»
تانکس شانه ای بالا انداخت:«خوب من تو خواب راه می رم.»
وین بیلچه اش را بالا آورد:«ولی تو حرف می زدی!»
تانکس جوش آورد:«بله...من توی خواب حرف می زنم! حتما باید تمام عیبام رو به روم بیارید؟»
لیلیث که داشت پیچ و مهره هاش رو با دستمال برق می انداخت هم نظر داد:« جوجه رنگی ای که موقع خوابش بازم کار می کنه که خوبه. دوست داشتید مثل اون پیری همش زیر پتو باشه؟»
جمعیت که دیدن راه به جایی نمی برن متفرق شدن و هر کدوم به سوی خودشون رفتند.
تانکس چند بار دور خودش چرخید تا کاری برای انجام دادن پیدا کنه اما دیوار ها به زیبایی به رنگ زرد قناری رنگ شده بودند و سرتاسر زیر زمین مثل گل تمیز بود و برق می زد. حتی صندلی ها هم چیده شده بودند و میز کنفرانس وین هم رو به اتمام بود.
لیلیث گوشه ی لباس تانکس را گرفت و کشید:« بیا بریم حاضر شیم. جلسه ی معارفه به زودی شروع میشه.»
یک ربع بعد تانکس با لباس پلوخوری هاش روی صندلی اش بین خیل عظیم هافلپافی ها نشسته بود. گه گاه به نور ماه که از نقاشی ای که وین دورش پرده ی چین دار نصب کرده بود تا مثل یک پنجره ی واقعی دیده شود نگاه می کرد و به آهنگ لاو استوری که از گرامافون در حال پخش بود گوش می داد.
برگشت به سمت زاخاریس که چند صندلی آنورتر نشسته بود. پیرهنی سفید زیر جلیقه پوشیده بود که عضلانی بودنش را بیشتر به چشم می آورد. حتی آستین هایش را بالا زده بود تا با عضلات بازویش چشم ساحره ها را در بیاورد. و جداشت با استامپ که با لبخند سفید دندان نما جوابش را می داد حرف می زد. تانکس صدایشان زد:« می خواستم بگم خیلی فکر خوبی کردی اون نقاشی رو به دیوار زدی!»
همان موقع نیوت سینی ای حاوی لیوان های پر از چای عسلی را تعارف می کرد:« خوبی تانکس؟»
تانکس دماغش را چین داد:« زیر بغل!»
-چی؟... تو به من فحش دادی؟
تانکس به نفی سر تکان داد و به جلو خم شد تا نیوت را بو کند:« بوی صابون می دی!»
نیوت خودش را عقب کشید.:« خوب که چی؟»
-یادم اومد یه جا شنیدم مزه عرق می دی.
نیوت چهره اش را در هم کرد:« آخه حتی تینا هم نیست بگم اون یه چیزی بهت گفته باشه! من چرا باید اجازه بدم کسی بچشدم؟»
تانکس با شادی سر تکان داد و به اطراف نگاه کرد تا ببیند شنونده ای می تواند پیدا کند یا نه. وقتی هلنا را دید که با لبخندی ژکوند نگاهشان می کرد او را خطاب قرار داد:« درست می گه مگه نه! منطقیش هم همینه. تو اینطور فکر نمی کنی؟»
هلنا هم سر تکان داد:« البته.... بزرگسالن ، بچه شیر خوره که نیستن.»
تانکس دوباره با شادی سر تکان داد.
آهنگ رو به پایان بود و بانو آیلین به سمت تریبون می رفت.
از در ورودی هم یک قامت بلند و گرگ مانند وارد زیرزمین شد. وقتی تانکس دید شلوار پایش هست نفس راحتی کشید و یه لحظه سمت لیلیث برگشت:« قبول داری شلوار خیلی به مردا میاد و همیشه باید بپوشنش؟»
مرگ همانجا کنار در به دیوار تکیه داد و از جیبش یک سیگ...نه یک پستونک بیرون آورد و رو به تانکس چشمک زد.
تانکس می خواست با وحشت از جایش بپرد و فرار کند اما بانو آیلین داشت سخنرانی اش را شروع می کرد.
لیلیث بازوی تانکس را فشار داد:« نترس جوجه رنگی! الان تعداد دخترای هافلپاف بیشتره.»
افرادی که لایک کردند
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

برای مثال، کتابها دورتادور زیرزمین پخش شده بودند و با دهانی باز از این که چه بر سرشان آمده، سقف را مینگریستند. کاغذدیواریها جویده شده بودند و به نظر میرسید میخواهند بگویند:
- با ما چی کار دارین آخه؟

رنگ از رخ آیلین پرید و بیش از پیش به ارواح سرگردان شباهت یافت. سرش گیج رفت و پیش از آن که از حال برود، دستی روی شانهاش قرار گرفت و او را از سقوط بازداشت.
- بانوی من، بسپرینش به خودم.
والتر این را گفت و خنجرش را در دستش فشرد. شاید در دیدگاه بقیهی هافلپافیها، این که آیلین رنگش پریده و والتر فهمیده بود از بازار ناکترن شدن دلخور است، عجیب به نظر میرسید؛ اما خب آیلین با پسر خواندهاش رابطهای داشت که میگذاشت هر وقت یکی به چیزی فکر میکند، دیگری بفهمد دقیقا در ذهنش چه خبر است. خودشان هم از سر این رابطه بیخبر بودند؛ اما به هر حال چیز بدی نبود.
والتر خنجرش را فشرد. رعشهای در تن هافلپافیها پراکنده شد که با دیدن خنجر در غلاف به سرزمین ترسها بازگشت؛ اما با نعره مرد جوان، دوباره در تن هافلپافیها پخش شد.
- چون به بانو قول دادم دست به خنجر نشم، ازش استفاده نمیکنم؛ ولی یالمرلین، شروع کنین ببینم!
نگاهی به آیلین انداخت که کتابها را به ترتیب قد میچید و خودش با پشتکار مشغول تمیز کردن دیوارها شد. لیلیث همچنان میپرسید:
- با شما هستما، کسی پیچ و مهره های منو ندیده؟
افرادی که لایک کردند

خلاصه که اخرش میفهمه خلاصه کردنِ این پست ها غیر ممکنه. پس این ایده رو بیخیال میشه وبرمیگرده سراغِ بدنه! هرچند که هدف تانکس از تغییرات مداومش یکم مبهم بود اما اولین چیزی که نویسنده تصمیم به اصلاحش میگیره، پوشک مرگ بود! از اونجا که مباحث داشتن از سن قانونی مد نظر سایت خارج میشدن، نویسنده به سرعت پوشک رو از صحنه خارج میکنه و یهویی یه نور عظیم الجثه از سقف به داخل میتابه و یه شلوار رو داسِ خمیدهی مرگ میافته. مرگ به سرعت شلوارش رو میپوشه و باقی اعضا هم برای حفظ شان و منزلت سایت، تصمیم میگیرن تا وقتی مرگ شلوارشو نپوشیده روشونو برنگردونن. حتی تانکس و گروگان!
و درنهایت بعد از اینکه مشکل شلوار مرگ حل و رفع شد، به دو مشکل دیگه میرسیم که به طرز عجیبی، عجیب غریب به نظر میرسیدن. اولیش صورت تانکس بود که تبدیل به یه دماغ گنده شده بود و دومیش زیرزمین هافلپاف بود که حالا دوباره به همون آشوبِ کثیف و درهم برهم قبلی خودش برگشته بود. ایلین میدونست که نباید گریه کنه اما وضعیت به قدری بهش فشار اورده بود که ناخوداگاه اشکاش از چشماش سرازیر شده بودن! والتر برای اینکه حالِ ایلین رو بهتر کنه، سریع پتوی نیوت رو از چنگش بیرون کشیده و به سمت ایلین گرفت تا آب دماغشو باهاش پاک کنه. نیوت هم مجبور شد از خجالت یقه های پیراهنشو تا روی صورتش بالا بکشه و بعدشم چمدونشو جلوی خودش بگیره تا هیچی دیده نشه!
و توی همین آشوب بود که توجه همگی به یه صدا معطوف شد! یه صدای آشنا که یه لالایی خیلی اشنا رو زیر لب زمزمه میکرد. همگی برای یه لحظه محو صدای لالایی شده بودن، حتی گریه های ایلین هم بند اومده بود و خجالت های نیوت تا حدودی از یاد رفته بود. نویسنده هم به شدت خوشحال بود که تونسته توجه هافلی ها رو از اشوبی که توی زیرزمین رخ داده دور کنه... اما همون لحظه، صدای لالایی به یه صدای جیغِ بلند و بنفش تبدیل شد که چندباری توی زیرزمین انعکاس پیدا کرد و پردهی گوشِ همه رو مورد عنایت قرار داد. پایانِ جیغ هم همراه بود با یه پیچ درشت و کرمی رنگ که از اون دور دورا غلت خورد و اومد وسطِ زیرزمین وایساد.
-عه بچه ها یه پیچ اینجاست! کسی پیچ لازم نداره؟
-بذار ببینم به چمدونم میخوره...
نیوت کلماتشو زیر لب زمزمه کرد و پیچ رو از روی زمین برداشت، و طوری که انگار نه انگار یه جیغ بلند شنیدن و باید دنبال منبعش بگردن، همگی دورِ چمدون نیوت جمع شدن تا ببینن پیچ بهش میخوره یا نه. در همون حین بود که لیلیث از اون پشت مشتا، بپر بپر کنان به داخل اومد و یکی از پاهاشو که از جاش دراومده بود، توی دستش بالا گرفت.
-آهای! پیچ من شل شد و دررفت... کسی این اطراف یه پیچ ندیده؟
افرادی که لایک کردند

مرگدر سیریوس در حالی اینو گفت که قطرات عرق که از اضطراب و خجالت میلرزیدن روی صورت گرگیش پدیدار شده بودن، قضیه هر چی که بود بودار بود، بله واقعا بو میداد!
تانکس هم به این مهم پی برده بود و حسابی کنجکاو بود منبع بو رو پیدا کنه پس خودشو برای تغییر چهره آماده کرد. صورت عادیش، مثل طراحی روی قهوه بعد از هم زدن، چرخید و محو شد.
آینهای از ژاکتش بیرون اورد و مقابل خودش گرفت، آینه با دیدن چهره جدید تانکس که یه چشم بزرگ بود فریادی سر کشید و ویبره میرفت. تانکس دنبال چشم نبود پس انگشت اشارهش رو روی صورتش کشید و چهره دوباره تغییر کرد.
- اینم که خوب نیست...
این بار گوش بزرگی به جای صورتش پدیدار شده بود، یه لحظه بعد تمام صداهای هاگوارتز و هاگزمید به بیگ گوش هجوم برده بودن و تو سر تانکس میپیچیدن. صدایی از اون سر قلعه به بیگ گوش رسید.
- آره، اسمشو شنیدی؟ بهش میگن جِی. یه رسانه متن کوتاهه...
تانکس دوباره انگشتش رو روی صورتش کشید و آپشن بعدی اومد که ظاهر بشه اما ناگهان صفحه تبلیغاتی روی صورتش به نمایش دراومد که باید حتما پونزده ثانیه صبر میکرد تا بتونه ازش بیرون بره:
نقل قول:
سرآغاز J: جادو جریان مییابد!
آغاز کار پلتفرم متن کوتاه جِی (J)، سکویی برای شما. وقت آن رسیده است که نظراتتان را به گوش دنیای جادویی برسانید!
بالاخره پونزده ثانیه گذشت و تانکس دکمه ضربدر روی پیشونیش رو فشار داد تا تبلیغ غیب بشه و صورتش تبدیل به آپشن بعدی یعنی یه دماغ بزرگ بشه. اول از گوشاش یه دم داخل و بعد بیرون داد و مثل کریس جونالدو سه قدم دورخیز کرد.
دماغشو رو کنج مرگدر سیریوس تنظیم کرد، تماشاچیای هافلی اطراف رو از نظر که نه ولی از سوراخ بینی گذروند و بعد مرگدر رو بو کشید، چنان بو کشید که مثل جاروبرقی هوا رو داخل فرو میداد...
- وایـــــــــــــــی!
افرادی که لایک کردند



نینی مرگ همچنان داشت لپ نیوت رو میمکید. پس پتویی که نیوت روی سر خودش کشیده بود رو از روی سرش برداشت، چون مانع مکیدن راحت لپ نیوت شده بود. نیوت دوباره پتو رو کشید روی سر خودش تا بالاخره دو دقیقه بخوابه. البته اگه روش میشد به مرگ میگفت که مرگ بچهت ولم کن، اما خب روش نمیشد و فقط زورش به پتو میرسید.
- ملچ مولوچ!

نینی مرگ که دید پتو برداشتن و ناز خریدن فایده نداره، با اینکه دنبال آهو دویدن هم فایده نداشت، دوید و رفت توی پتو دنبال آهو بگرده، شاید بالاخره فایدهای داشته باشه. اما وقتی نینی مرگ داخل پتو به نیوت رسید، نیوت که دید تاریکه و چشم چشم رو نمیبینه، کم رویی رو بوسید گذاشت کنار و به جای لپ، زیر بغلشو داد به نینی مرگ که بمکه.
- ملچ مو... گَ گَ؟ گَ گَ نیوت مزه عرق عا!

نینی مرگ "عا"ی آخر جمله رو با صدای مرگونه و بلند گفت و از توی پتو جهید بیرون.
- آقا یعنی چی؟ این چه وضعشه؟ چیکار دارین میکنین مادر سیریوسا؟

نینی مرگ که قدش به زور به زیر زانو میرسید، مادر سیریوسانه عرض زیرزمین رو با قدماش متر میکرد و بد و بیراه میگفت. اعضای داخل زیرزمین که از مادر سیریوس شدن نینی مرگ تعجب کرده بودن، با سردرگمی قدمهای مرگدر سیریوس رو نگاه میکردن.
- واقعا که زشته! شما خجالت... به چی نگاه میکنین؟

مرگدر سیریوس که متوجه نگاههای متعجب روی خودش شد، ناگهان به دنبال راه فراری گشت که از زیر فشار این نگاهها فرار کنه. ناگهان متوجه پوشکش شد و با حرکتی مرگی پوشکش رو پایین کشید. همهی اعضا با صدای جیغ و بد و بیراه صورتشون رو برگردوندن، به جز یک نفر.
- مرگدر سیریوس! اون چیه که پشت پوشکت قائم کردی؟!
