کدو از اجزای کامل صورت بهره نبرده بود تا بتوان احساساتش را درک کرد، اگر که اصلا بتوان برای کدو احساسی قائل شد، اما از حرکاتش مشخص بود از این که توانسته است جادوگران و ساحرگان را بترساند و از خود دور کند راضی است. وقتی کوچه تقریبا از جمعیت خالی شد، کدو با دیدن جک که به او خیره مانده بود، سرجایش متوقف میشود.
قیافهی جک شبیه کسی بود که دنیا بر سرش آوار شده باشد و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. آخر اینها کدوی خودش بودند که با جان دل کاشته و بزرگشان کرده بود. شاید برای همین جرات پیدا کرده بود تا برای کشف حقیقت بایستد.
- چرا؟
جک و کدو با هم چشم در چشم میشوند. با این که جک احساساتی در چهرهی کدو مشاهده نمیکرد، اما اینقدر در همان چند دقیقهی اخیر اتفاقات عجیبی رخ داده بود که دیگر نسبت دادن احساسات به یک کدو را آخرین چیز غیر قابل تصور میدید. پس سعی میکند با بالا بردن بار احساسی قضیه، او را وادار به حرف زدن کند. هرچه نباشد، او کدوی خودش بود. کدوی سی و هفتمش!
- من این همه عرق ریختم و آبیاریت کردم تا به بار بیای و تبدیل به کدویی که الان هستی بشی. اگه من نبودم تو هم اینجا نبودی. فکر کنم حق دارم بدونم چرا دیگه نمیخوای همون کدویی باشی که همه تو هالووین با دیدنش خوشحال میشن! نمیخوام مانعت بشم. کاری که به خاطرش به این روز در اومدی رو انجام بده، فقط بهم بگو چرا؟
جک میدانست نمیتواند با یک کدو چیزی را عوض کند، اما اگر میتوانست سرنخی پیدا کند، شاید کمکی برای حل این وضعیت میبود.
حالا که کدو بیحرکت تنها به او خیره میمانَد، جک برای لحظهای خیال میکند موفق شده است او را با خود همراه کند. اما با باز شدن دهان کدو و فریادی که از آن خارج میشود، به کل ناامید میشود. کمکم تعداد بیشتری کدو به او ملحق میشوند و جک در حالی که عقب عقب میرود با ناباوری میگوید:
- شما... شما دارین کنترل میشین!
قیافهی جک شبیه کسی بود که دنیا بر سرش آوار شده باشد و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. آخر اینها کدوی خودش بودند که با جان دل کاشته و بزرگشان کرده بود. شاید برای همین جرات پیدا کرده بود تا برای کشف حقیقت بایستد.
- چرا؟
جک و کدو با هم چشم در چشم میشوند. با این که جک احساساتی در چهرهی کدو مشاهده نمیکرد، اما اینقدر در همان چند دقیقهی اخیر اتفاقات عجیبی رخ داده بود که دیگر نسبت دادن احساسات به یک کدو را آخرین چیز غیر قابل تصور میدید. پس سعی میکند با بالا بردن بار احساسی قضیه، او را وادار به حرف زدن کند. هرچه نباشد، او کدوی خودش بود. کدوی سی و هفتمش!
- من این همه عرق ریختم و آبیاریت کردم تا به بار بیای و تبدیل به کدویی که الان هستی بشی. اگه من نبودم تو هم اینجا نبودی. فکر کنم حق دارم بدونم چرا دیگه نمیخوای همون کدویی باشی که همه تو هالووین با دیدنش خوشحال میشن! نمیخوام مانعت بشم. کاری که به خاطرش به این روز در اومدی رو انجام بده، فقط بهم بگو چرا؟
جک میدانست نمیتواند با یک کدو چیزی را عوض کند، اما اگر میتوانست سرنخی پیدا کند، شاید کمکی برای حل این وضعیت میبود.
حالا که کدو بیحرکت تنها به او خیره میمانَد، جک برای لحظهای خیال میکند موفق شده است او را با خود همراه کند. اما با باز شدن دهان کدو و فریادی که از آن خارج میشود، به کل ناامید میشود. کمکم تعداد بیشتری کدو به او ملحق میشوند و جک در حالی که عقب عقب میرود با ناباوری میگوید:
- شما... شما دارین کنترل میشین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

