پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

162
نفر همین الان آنلاین‌اند 95 نفر در «انجمن»
1 عضو 161 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زیرزمین مخوف هافلپاف

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 14:29
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
704
کدو از اجزای کامل صورت بهره نبرده بود تا بتوان احساساتش را درک کرد، اگر که اصلا بتوان برای کدو احساسی قائل شد، اما از حرکاتش مشخص بود از این که توانسته است جادوگران و ساحرگان را بترساند و از خود دور کند راضی است. وقتی کوچه تقریبا از جمعیت خالی شد، کدو با دیدن جک که به او خیره مانده بود، سرجایش متوقف می‌شود.

قیافه‌ی جک شبیه کسی بود که دنیا بر سرش آوار شده باشد و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. آخر این‌ها کدوی خودش بودند که با جان دل کاشته و بزرگشان کرده بود. شاید برای همین جرات پیدا کرده بود تا برای کشف حقیقت بایستد.
- چرا؟

جک و کدو با هم چشم در چشم می‌شوند. با این که جک احساساتی در چهره‌ی کدو مشاهده نمی‌کرد، اما این‌قدر در همان چند دقیقه‌ی اخیر اتفاقات عجیبی رخ داده بود که دیگر نسبت دادن احساسات به یک کدو را آخرین چیز غیر قابل تصور می‌دید. پس سعی می‌کند با بالا بردن بار احساسی قضیه، او را وادار به حرف زدن کند. هرچه نباشد، او کدوی خودش بود. کدوی سی و هفتمش!
- من این همه عرق ریختم و آبیاریت کردم تا به بار بیای و تبدیل به کدویی که الان هستی بشی. اگه من نبودم تو هم اینجا نبودی. فکر کنم حق دارم بدونم چرا دیگه نمی‌خوای همون کدویی باشی که همه تو هالووین با دیدنش خوش‌حال می‌شن! نمی‌خوام مانعت بشم. کاری که به خاطرش به این روز در اومدی رو انجام بده، فقط بهم بگو چرا؟

جک می‌دانست نمی‌تواند با یک کدو چیزی را عوض کند، اما اگر می‌توانست سرنخی پیدا کند، شاید کمکی برای حل این وضعیت می‌بود.
حالا که کدو بی‌حرکت تنها به او خیره می‌مانَد، جک برای لحظه‌ای خیال می‌کند موفق شده است او را با خود همراه کند. اما با باز شدن دهان کدو و فریادی که از آن خارج می‌شود، به کل ناامید می‌شود. کم‌کم تعداد بیشتری کدو به او ملحق می‌شوند و جک در حالی که عقب عقب می‌رود با ناباوری می‌گوید:
- شما... شما دارین کنترل می‌شین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
امروز ساعت 14:15
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
80
ناگهان تمام کدو های درون گنجه دست و پا در آوردند؛ کدوی اولی که در خیابان دیده بودند به سمت بقیه رفت و آرام آنها را دور خود جمع کرد. مردم که ترسیده بودند سریع دور شدند و جلوی کوچه ایستادند تا ببینند چه میشود.
سی و شش کدو با دست و پایی تقریبا چوبی وارد کوچه شدند. بعد سی و هفتمی که سردسته شان بود بیرون آمد. مردم بیشتر ترسیدند و عده ای فرار کردند اما کدو ها ساکت بودند، ناگهان کدوی سر گروه فریاد کشید:

شکلات ها را ما برداشتیم، همه شون کار ما بود.
به ترسناک ترین هالووین عمرتون خوش اومدید.
هاهاهاهاها
- چرا؟ چرا اینکار رو کردید؟
مردی در میان جمعیت این را گفت و سعی کرد پنهان شود تا مبادا قربانی کدو های دیوانه شود.
جک در میان این همهمه بود و نمیدانست اینها را خواب میبیند یا نه، که ناگهان یادش آمد چند وقت است نمیتواند بخوابد پس اینها را خواب نمیبیند.
چند ثانیه ای گذشت تا اتفاق های بالا افتادند.
کدو با بی توجهی سرش را برگرداند سمت کدو های دیگر تا سخنرانی کند.
اما دوباره صدای فریادی آمد:
اصلا شما چی هستید؟ چرا اینکار رو میکنید؟
کدو عصبانی شد و با خشونت برگشت سمت جمعیت، جماعت بیشتری فرار کردند. جک با خودش فکر کرد بهتر است فرار کند اما میخواست حقیقت را بفهمد پس تصمیم گرفت بماند.

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 14:32
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1048
خلاصه: همزمان با ناپدید شدن شیرینی ها، جک متوجه می شود کدوهایش رفتار عجیبی دارند و داخل یکی از آنها شکلات های گمشده پنهان شده است. مدرکی که برای شیرینی فروش می برد ناپدید می شود و در راه بازگشت، با کدویی متحرک روبه رو می شود که شکلات هایش به سوسک تبدیل می شوند. کدو او را به نام صدا می زند و تعداد اولیه کدوهای گنجه اش را می گوید؛ چیزی که جک تصور می کرد فقط خودش می داند.

جک خواست از میان جمعیت عقب بکشد، اما مرد رداسبز راهش را گرفت و نگاهش را از کدو به او برگرداند. حالا همه منتظر توضیح بودند و جک نمی دانست چطور باید برای غریبه ها تعریف کند که چند شب است کدوهایش نمی گذارند بخوابد. پیش از آنکه چیزی بگوید، موجود روی پایه های باریکش چرخید و به سمت کوچه خانه او راه افتاد. جک این بار دنبالش رفت؛ دست کم می توانست به بقیه نشان بدهد ماجرا از کجا شروع شده است.

- من کدو می فروشم. بقیه شون توی خونه منن.
- همشون مثل این زنده شدن؟
- تا امروز صبح که اونجا بودم نه!

مرد چوبدستی اش را آماده نگه داشت و همراه جک وارد کوچه شد. کدو چند قدم جلوتر می رفت و وقتی به در خانه رسید، از شکاف پایین آن چیزی شبیه ریشه بیرون آمد و قفل را از داخل باز کرد. جک کنار رفت تا مرد هم این صحنه را ببیند؛ بالاخره کسی حضور داشت که نمی توانست همه چیز را به بی خوابی او نسبت بدهد. هر دو آهسته وارد شدند و از آستانه اتاق به گنجه باز نگاه کردند.

یکی از کدوها از قفسه پایین آمده بود و شکلات های باقی مانده روی زمین را جمع می کرد. آنها را با ریشه های باریکش به کدوی دیگری می داد که دهان تراشیده اش را باز نگه داشته بود. کنار گنجه، چند کدوی دیگر با شکم هایی پر از بسته های رنگی منتظر بودند. با ورود جک، همگی ایستادند و یکی از آنها آخرین آبنبات را آهسته پشت خودش پنهان کرد.

- پس شماها شیرینی ها رو برداشتین...
- دست به چیزی نزن. اول باید بفهمیم چطور این کار رو کردن.

جک این بار به هشدار مرد گوش داد. وحشتش هنوز از بین نرفته بود، اما حالا می دانست صدای شبانه از کجا می آمد و شیرینی ها کجا می رفتند. کدویی که از خیابان دنبال کرده بودند، جلو خزید و مقابل گنجه ایستاد؛ جک و مرد رداسبز هم کنار در ماندند تا راه خروج را ببندند.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
امروز ساعت 13:31
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
165
جک چند لحظه همان‌جا ماند و به دستمال خالی میان انگشتانش خیره شد. دلش می‌خواست به دنبال فروشنده برود و تمام ماجرا را برایش تعریف کند، اما از کجا معلوم بود که مرد حرف‌هایش را باور کند؟ خودش هم اگر جای او بود، احتمالاً تصور می‌کرد با مردی دیوانه طرف شده که از شدت بی‌خوابی خیال‌بافی می‌کند.

دستمال را در جیبش چپاند و راه خانه را در پیش گرفت. در تمام مسیر، نگاه‌های نارنجی‌رنگی را احساس می‌کرد که از پشت پنجره‌ها و میان جمعیت تعقیبش می‌کردند. چند بار ایستاد و به اطراف نگاه کرد، اما هر بار تنها چیزی که می‌دید، مردمی بودند که با نگرانی درباره‌ی ناپدید شدن شیرینی‌ها صحبت می‌کردند.

تا این‌که صدای جیغ بلندی از انتهای خیابان برخاست.

جمعیت به یکباره به حرکت درآمد. بعضی‌ها به سمت صدا دویدند و عده‌ای دیگر، بی‌آنکه بدانند چه اتفاقی افتاده، از ترس به مغازه‌ها پناه بردند. جک هم که کنجکاوی‌اش بر ترسش غلبه کرده بود، خودش را به میان جمعیت رساند.

مردی با ردای سبز زمردی کنار سطل زباله افتاده بود و با دست به چیزی اشاره می‌کرد که زیر سایه‌ی دیوار تکان می‌خورد. جک با دقت نگاه کرد و با دیدن کدوتنبلی که روی چهار پایه‌ی باریک حرکت می‌کرد، احساس کرد دیگر عقلش را از دست داده است.

کدو ناگهان ایستاد، به سمت جمعیت چرخید و از دهان کنده‌کاری‌شده‌اش چند شکلات بیرون ریخت. مردم با دیدن شکلات‌ها به سمتش هجوم بردند، اما پیش از آنکه کسی بتواند حتی یکی را بردارد، همه‌ی آنها به سوسک‌های سیاه کوچکی تبدیل شدند و در شکاف‌های سنگ‌فرش ناپدید شدند.

جک بی‌اختیار دستش را روی دهانش گذاشت و خواست عقب برود که کدو سرش را به طرف او چرخاند. دو چشم نارنجی‌اش برای لحظه‌ای درخشیدند و سپس صدایی خش‌دار از آن بیرون آمد:

_ سی و هفت تا بود، جک..حالا یکی کم شده!

جک احساس کرد تمام خون بدنش یخ زده است، چون هیچ‌کس جز خودش نمی‌دانست چند کدو در گنجه‌اش باقی مانده بود.
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
598
جک بدون این که متوجه شود چه اتفاقاتی در خانه‌ای که پشت سرش رها کرده است در حال وقوع است، به خیابان قدم می‌گذارد. از همان ابتدا احساس می‌کند چیزی شبیه به همیشه نیست. انگار عده‌ای در شوک و عده‌ای در هیاهو بودند. تا این که در هنگام عبور از کنار دو ساحره به صورت اتفاقی مکالمه‌شان را می‌شنود.
- یعنی این اتفاق سراسریه؟
- آره وزارتخونه خودش تایید کرده که تمام شکلات‌ها در سرتاسر کشور ناپدید شدن.

جک با شنیدن این حرف ناخودآگاه دستمال که شکلات بنفش‌رنگ و تکه‌ای از کدو را در خود جا داده بود، در دستش می‌فشارد. ولی او شکلات داشت. شکلات‌هایی که معلوم نبود چطور و به چه دلیل ناگهان سر از داخل کدوهایی در آورده بودند که اثر هیچ‌شکافی برای جاسازی آن‌ها درونش دیده نمی‌شد.

جک آن‌قدر در افکارش غوطه‌ور می‌شود که متوجه باقی مسیر نمی‌شود و تا حواسش باز می‌گردد خودش را در مقابل شیرینی‌فروشی میابد. تازه با رسیدن به فروشگاه است که این فکر به ذهنش خطور می‌کند که نکند او را متهم به دزدیدن شکلات‌های این فروشگاه کنند؟

- اگه تو هم اومدی سوراخ سنبه‌های مغازه‌مو بگردی تا مطمئن شی شکلاتی جا نمونده که بتونی گیر بیاری، باید بگم نه. همه‌شون نیست شدن!

جک با دیدن فروشنده که در تمام مدت بیرون ایستاده بود و به شیشه‌ی فروشگاهش تکیه داده بود، هول می‌شود و رویش را از در ورودی برمی‌گرداند.
- من... نه... اومدم که...

جک نمی‌دانست چطور بگوید پس تصمیم می‌گیرد به جای سخن گفتن، شکلات را نشانش دهد. دستمال را با احتیاط باز می‌کند و... خالی بود! نه اثری از شکلات بنفش‌رنگ بود و نه اثری از تکه‌ی کدو.
- خالیه؟
- خل شدی پسر؟ همون دستمالو بیار بالا بگیر به دماغت که از نداشتن شکلات به گریه نگفتی.
- ولی... ولی همین‌جا بود...

فروشنده که انگار تازه متوجه شده باشد، لحنش را از حالت تَشَرمانند قبلی به مهربان تغییر می‌دهد.
- تو هم شکلات داشتی؟ آره همه‌شون ناپدید شدن. فکر کردم خبر داری.

فروشنده این را می‌گوید و آه‌کشان به درون فروشگاه برمی‌گردد و جک را با تمام خیالاتی که حالا گیج‌تر از قبل شده بود و ترس بیشتری پیدا کرده بود رها می‌کند. مگر او همین چند دقیقه پیش دستمال را لمس نکرده بود؟ حاضر بود قسم بخورد که آن موقع شکلات و تکه‌ی کدو را احساس کرده بود... او واقعا از پشت دستمال لمسشان کرده بود!
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 14:32
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1048
جک مدتی همان جا کنار گنجه ایستاد و به تکه های کدو نگاه کرد، بی آنکه جرات کند برای جمع کردنشان خم شود. صدایی که شنیده بود هنوز در گوشش می پیچید، اما حالا جز نفس های خودش و صدای چرخ های گاری در کوچه، چیزی به گوش نمی رسید. سرانجام دستش را از لبه قفسه برداشت و روی زانو نشست. یکی از تکه ها زیر گنجه رفته بود و چند قطعه دیگر تا نزدیکی تخت افتاده بودند، ولی میان آنها چیزی برق می زد که در نگاه اول شبیه تخمه خیس به نظر می رسید. وقتی دستش را جلو برد، انگشتانش به کاغذی صاف و خشک خوردند؛ بسته بندی بنفش یک شکلات.

کاغذ را میان دو انگشت نگه داشت و به سوراخی که در بدنه کدو باز شده بود نگاه کرد. چند آبنبات گرد، تکه ای شیرینی زنجبیلی و شکلات دیگری هنوز داخل آن مانده بودند. خبری از تخمه و رشته های آشنای گوشت کدو نبود و شیرینی ها چنان مرتب کنار هم فشرده شده بودند که انگار کسی با حوصله آنها را درون ظرفی چیده باشد. جک کدو را خودش از مزرعه آورده و تا شب گذشته دست نخورده در گنجه نگه داشته بود. سطح پوستش را بررسی کرد؛ جز شکستگی تازه، بریدگی یا دریچه ای پیدا نکرد که بتوان آن همه خوراکی را از آن عبور داد.

شکلات بنفش را به نور پنجره نزدیک کرد. نام شیرینی فروشی سر کوچه با حروف طلایی روی بسته نوشته شده بود؛ همان مغازه ای که صاحبش صبح دیروز، با پیشبند آردی و دست های خالی، بیرون ایستاده و ناپدید شدن تمام اجناسش را برای رهگذران تعریف می کرد. جک آن زمان چندان توجه نکرده بود، چون بیشتر نگران خواب نرفتن خودش بود، ولی حالا جمله های مرد را به یاد می آورد. حتی شکلات های جعبه دربسته زیر پیشخوان هم ناپدید شده بودند. بسته ای که جک در دست داشت، از همان شکلات هایی بود که شیرینی فروش برای مشتری های همیشگی کنار می گذاشت.

جک شکلات را روی میز گذاشت و دوباره مقابل گنجه زانو زد. کدوهای باقی مانده بی حرکت روی هم قرار داشتند و ظاهر هیچ کدام تغییری نکرده بود. یکی از کوچک ترها را برداشت و کنار گوشش تکان داد؛ از درونش صدای برخورد چند جسم سخت به یکدیگر آمد. این بار آن را نینداخت. با هر دو دست، آرام روی زمین گذاشت و عقب رفت. حالا برای رفتن به شیرینی فروشی دلیلی داشت، اما پیش از خروج، شکلات بنفش و یکی از تکه های کدو را در دستمالی پیچید. موقع بستن در خانه، صدای خش خش کوتاهی از سمت گنجه بلند شد؛ شبیه باز شدن کاغذ یک آبنبات.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 14:29
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
704
خبر در ابتدا بیشتر شبیه به یک شوخی به نظر می‌رسید تا واقعیت. آخر مگر می‌شود در یک آن تمام شیرینی‌جاتی که یک هالووین جذاب را رقم می‌زنند ناپدید شوند؟ حتی در یک جامعه‌ی جادویی که تقریبا هر چیزی می‌توانست ممکن باشد نیز این امری ناممکن به نظر می‌رسید.

ولی این اتفاق رخ داده بود و همین رخ دادنش بود که آن را بیش از پیش عجیب و ترسناک می‌کرد. تازه این تنها شیرینی‌جات نبودند که از هستی برچیده شده بودند، بلکه کدوهای جک نیز زنگ خطر دیگری را به صدا در آورده بودند. او حتی برای چهارمین، پنجمین و ششمین‌بار هم کدوها را شمرده بود. مادربزرگش فقط داستان‌های ترسناک برایش تعریف نکرده بود. او همیشه از جادویی بودن عدد هفت نیز سخن گفته بود، حتی اگر جک هرگز در زندگی‌اش نشانه‌ای برای اثبات آن ندیده باشد، اما در آن لحظه از صمیم قلبش امیدوار بود که در هفتمین‌بار همه‌چیز تغییر پیدا کند.

در همین حین که جک در خیالاتش غرق شده بود، ناگهان نگاهش به انعکاس خودش در شیشه‌ی پنجره می‌افتد. زیر چشم‌هایش گود افتاده بود و رنگی که از رخسارش پرکشیده بود باعث شده بود پیرتر از چیزی که هست نشان داده شود. نگاهش را از پنجره برمی‌دارد و در حالی که در دل مرلین مرلین می‌کند که اشتباه کرده باشد، در گنجه را برای هفتمین‌بار باز می‌کند.

سی و شش کدو. این‌بار برخلاف شش دفعه‌ی پیش، آرامش عجیبی بر وجودش حاکم می‌شود که به او می‌گوید "حتما اشتباه کرده‌ای، از ابتدا سی و شش تا بود". جک انگار که هرچه بگوید رنگ واقعیت می‌گیرد، افکارش را بر لب می‌راند:
- هنوز سی و شیش‌تاس. از اولم همین بود.

- مطمئنی؟

تا جک می‌آید نفس راحتی بکشد، با شنیدن این صدا آرامشی که در حال فرا گرفتن وجودش بود به کلی به کناری رانده می‌شود و جایش را به وحشت می‌دهد. جک چنان از جا می‌پرد که شانه‌اش به قفسه‌ی کنار در برخورد می‌کند و همزمان یکی از کدوها از روی سایرین سُر می‌خورد و با برخورد با زمین، هم‌چون قلکی شکسته از هم می‌پاشد.

یعنی چه اتفاقی در جامعه‌ی جادوگری در حال وقوع بود؟
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 13:57
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

سوژۀ جدید جدی

برگ‌های نارنجی و زرد؛ پس از رقصی کوتاه در هوا به زمین می‌افتادند و خش‌خش‌کنان در زیر پای عابرانی که بی‌خبر و خندان از کوچه‌ها می‌گذشتند، می‌شکستند و خرد می‌شدند. آنها نمی‌دانستند که چشم‌هایی نارنجی رنگ، به آنها خیره شده‌اند و تمام رفتارهای آنها را زیر نظر دارند.

جک، مردی که داشت برای شب هالووین، کدوتنبل‌های تزئین شده می‌فروخت، اصلاً اوضاع خوبی نداشت. سرش درد می‌کرد و پلکش مدام می‌پرید. سه روز بود که نتوانسته بود به درستی استراحت کند و پلک بر هم بگذارد. هرگاه که می‌خواست بخوابد، سنگینی نگاه‌هایی را اطراف خودش احساس می‌کرد. زمزمه‌هایی بم و خنده‌هایی پنهانی مدام در گوشش می‌پیچیدند و می‌توانست احساس کند هر زمان که پلک بر روی هم می‌گذارد، کسی یا کسانی در اتاقش می‌جنبند. اما چشم که باز می‌کرد همه‌چیز عادی به‌نظر می‌رسید. با خودش خیال می‌کرد که احتمالاً از اثرات سر رسیدن هالووین باشد و داستان‌های ترسناکی که از این و آن شنیده، رویش اثراتی منفی گذاشته است. امیدوار بود پس از پایان هالووین، این عذاب به پایان برسد.

شب که به خانه رفت، به گنجۀ کدوتنبل‌هایش سرک کشید. سی و هفت کدو باقی مانده بود. به نظرش رسید که احتمالاً تا شب هالووین می‌تواند همه را بتراشد و تزئین کند. به سمت تختش رفت و به یاد داستان‌هایی افتاد که مادربزرگش پیش از خواب برایش تعریف می‌کرد. پلک بر هم گذاشت امّا مانند شب‌های پیشین، پس از هربار خوابیدن کوتاه، باز هم از خواب می‌پرید. آفتاب بیرون زده بود و دیگر زمانی برای خوابیدن باقی نمانده بود.

به سراغ گنجه که رفت، چیزی باعث شد پشتش یخ بزند و مو بر تنش صاف بایستد. کدوها را شمرد. نه یک‌بار، بلکه سه‌بار. آنها سی و شش‌تا بودند. او مطمئن بود که هرگز چیزی را اشتباه نمی‌شمارد. صدای خنده‌ها، بلندتر و واضح‌تر در گوشش پیچید.

در بخش دیگری از شهر، سه جادوگر جوان با ذوق داشتند دربارۀ لباس‌های هالووین‌شان صحبت می‌کردند و قرار گذاشته بودند که هرکس که بیش‌ترین میزان شکلات را میان آنها تصاحب کند، می‌تواند به عنوان شاه هالووین شناخته شود. تا این‌که خبری عجیب در میان جامعۀ جادوگری پیچید، تمام شکلات‌ها، شیرینی‌ها، آبنبات‌ها، پاستیل‌ها، مارشمالوها، پشمک‌ها و حتی قرص‌های نعنایی و آدامس‌ها هم ناپدید شده بودند. در تمام جوامع جادوگری و ماگلی، حتی یک انگشت خاک قند هم پیدا نمی‌شد. این ضایعه درست پیش از هالووین، می‌توانست باعث یک فاجعۀ بزرگ باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/02/07
آخرین ورود
امروز ساعت 13:57
عضویت
1405/02/07
پست‌ها
131

پست پایانی سوژه

همه‌چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامه‌ها را خوب پیش رفتن بنامیم.

تمیز کردن زیرزمین برای خودش مصائب فراوانی داشت. از جمله چندین مورد شکستگی استخوان‌های کمر، حالت تهوع، سرگیجه و سردرد، خسارت به اموال و دارایی‌های هافلپاف، اتمام مواد شویندۀ ویزاردینگ ورلد، و خستگی نیوت. هرچند که به‌نظر می‌رسید بالاخره همه‌چیز به پایان رسیده و زیرزمین واقعا دیگر تمیز شده بود و برق می‌زد. هیچ لکه‌ای بر روی دیوارها نبود؛ غباری بر روی طاقچه ننشسته بود و هیچ پتویی چین اضافه نداشت. یا حتی پیکسی‌ای در آن حوالی دیده نمی‌شد که بخواهد زحمات جادوگران و ساحرگان را دود هوا کند یا نی‌نی مرگی در کار نبود که بخواهد در جاهایی که به او مربوط نیست سرک بکشد. تمیز کردن زیرزمین واقعاً تمام شده بود!

نیوت دوست داشت به همین مناسبت چرتی بزند امّا آیلین مانع این امر مهم شد و به او گفت که تازه به او اجازۀ خواب داده. نارضایتی نیوت پشت خجالتش پنهان شد و در دل خود گفت: «هیچ هم تازه به من اجازۀ خواب ندادی! از آخرین باری که خوابیدم بیست دقیقه گذشته.» امّا به‌هرحال ماموریت جدیدی برای انجام دادن داشت و می‌دانست که به نفعش است هرچه سریع‌تر آن را به پایان برساند.

- جناب اسکمندر! باید با من بیای به دخمۀ اسلایترین.

نیوت نق زد و اعتراض کرد. البته بصورت پنهانی و در دلش! چون‌که نمی‌خواست دل آیلین را بشکند. کمی از پتو را از روی صورتش کنار زد بلکه بتواند مسیر را ببیند و همراه با والتر و آیلین، به سمت دخمۀ اسلایترین راهی شد. امیدوار بود که حداقل آنجا چای تازه‌دمی برای نوشیدن پیدا شود.

دعوت کردن از اعضای اسلایترین ابداً کار ساده‌ای نبود و در این پروسه، آیلین یک‌بار تغییر ماهیت داد و به شخصیتی دیگر با جنسیتی دیگر بدل شد و پس از چند لحظه دوباره به کالبد آیلین بازگشت. همین اتفاق به ظاهر ساده، اگر که تغییر هویت و ماهیت آدم‌ها چیز ساده‌ای باشد، باعث می‌شد که اسلایترینی‌ها شک کنند که مبادا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد و آن دو نفر معجون مرکب پیچیده خورده باشند و نیوت و آیلین حقیقی، در جایی دیگر، طناب‌پیچ اسیر شده باشند؟ البته همین تفکرات رفته‌رفته باعث شد که آنها ناگهان اشتیاق شدیدی برای آمدن به جلسۀ معارفه به دست بیاورند. هرچه نباشد، تعداد قابل‌توجهی از اسلایترینی‌ها علاقه به دیدن شکنجه و اسارت داشتند!

نیوت که به دلیل حجم بسیار بالای جمعیتی که در کنارش قرار داشت، دچار اضطراب اجتماعی شدید شد و تصمیم گرفت که پتویش را مانند یک پیله دور خود بپیچد تا لازم نباشد با کسی چشم در چشم شود. هرچند این موضوع باعث شد که دیدش را از دست بدهد و مدام به دیوار، پرتره‌های سخنگو، چند اسلایترینی و کف زمین برخورد داشته باشد و بابت لطمه‌ای که به آنها وارد کرده بسیار احساس شرم کند و مدام بگوید که: «ببخشید.» و یک سقوط از ارتفاع 65 متری را تجربه کرد که باعث شد استخوان‌هایش همان صدایی را بدهد که فَکِ شما بعد از خوردن شیرینی‌های هاگریدپز می‌دهد. او به شدت از ارتفاع بابت این‌که سقوطش را تحمل کرده و از پتویش بابت این‌که او را به زحمت انداخته، عذرخواهی کرد.

به هر سختی‌ای که بود، نیوت و مهمان‌ها به زیرزمین هافلپاف رسیدند. باید به جملۀ اوّل بازگردیم که می‌گفت:
«همه‌چیز داشت به خوبی پیش می‌رفت؛ اگر که بتوانیم خراب شدن برنامه‌ها را خوب پیش رفتن بنامیم.»

زیرزمین تمیز شده بود؛ کاملا تمیز و براق. هیچ‌کس خرابکاری نمی‌کرد و تمامی مهمانان حاضر شده بودند. بله؛ همه‌چیز عالی به‌نظر می‌رسید. امّا اگر شما به اندازۀ نیوت عمر کرده بودید، می‌دانستید که دقیقا در همین لحظات است که بدترین اتفاقات رخ خواهد داد. دقیقا زمانی که فکر می‌کنید همه‌چیز باب میل شماست، همه‌چیز علیه شما خواهد شد.

تدارکات مراسم معارفه طول کشیده بود. بسیار طول کشیده بود. آنقدر که بخش قابل توجهی از افرادی که در تمیز کردن زیرزمین مشارکت داشتند، اکنون تغییر ماهیت داده بودند. شاید برای همین بود که دیگر کسی اخلالی در تمیزکاری به وجود نیاورده بود. و آن‌قدر زمان گذشته بود که اکنون دیگر آیلین اصلا ارشد هافلپاف نبود!

- اوه!   

نیوت نگاهی به جمعیت حاضر در زیرزمین انداخت. به هرحال زحمت کشیده بودند و تشریف‌فرما شده بودند! اما اگر آیلین ارشد نبود؛ پس مراسم معارفه قرار بود برای چه کسی باشد؟ سر چرخاند تا ببیند که نماد ارشد را بر روی ردای چه جادوگری می‌بیند؟ به هر سو سرک کشید، زیر گلدان‌ها و بالای طاقچه‌ها را نیز دید، حتی زیر پتویش را نگاه کرد اما کسی آنجا نبو... چرا بود! خودش بود. نیوت دید که اکنون خودش ارشد است! و اکنون مراسم معارفه برای خودش شده.

- اوه!   سـ...

ده‌ها چشم به نیوت خیره شده بودند. تاکنون این همه چشم به نیوت خیره نشده بود. اوضاع خطرناک بود و باید هرچه سریع‌تر همه‌چیز را سامان می‌داد!

- ممنونم که اومدین. خدافظ.   

پس از گفتن این حرف، نیوت درحالی که خودش را لای پتو پیچیده بود، در چمدانش پنهان شد و با خودش خیال کرد که در مجموع، مراسم معارفۀ خوبی را پشت سر گذاشته است!

پایان.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/09/28
آخرین ورود
امروز ساعت 10:21
عضویت
1404/09/27
پست‌ها
283
- اهم‌اهم!

آیلین به مشقت متانت خود را حفظ کرده بود. با خود فکر کرد:《 دو ساعت و پنج دقیقه‌ و چهار ثانیه دیگه، باید مراسم معارفه برگزار شه.》

تلاش کرد با عطر خاک، آجر و موی نیفلر نیوت چهره در هم نکشد. به هر حال، اگر به خاطر این چهره در هم کشیدنش، عده‌ای از ترس به رحمت ابدی مرلین می‌‌شتافتند چه میشد؟ بخشی از ذهنش زمزمه کرد:
- اگه ازت می‌ترسیدن، وضع تالار این بود؟

و آن‌گاه بود که دریافت همین که زیرزمین اکنون در آسمان نیست هم به مدد خنجر والتر است که اگر هافلپافی‌ها می‌‌دانستند تنها کاربردش دور نگه داشتن اوباش خیابانی است، حتی آن نیز کارساز نبود.

دیگر نمی‌توانست تحمل کند! نه تنها کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، بلکه کوزه‌ و دبه هم دیگر نمی‌توانستند جوابگو باشند. آستین‌های ردایش را بالا زد، چوبدستی‌اش را درآورد و با حرکاتی موزون که البته، بیشتر شبیه حرکات چوبی بودند که می‌خواهد به اجبار خودش را برقصاند و خشمش را فراموش کند، گلی را که نیمفادورا هافلپافی‌ها را در آن پلکانده بود به عدم فرستاد. گلدانی سفید و تازه از گل درآمده را دور اتاق چرخاند؛ خواست آن را به سر نیمفادورا بکوبد؛ قلبش با فکر آسیب به همگروهی‌اش فشرده شد؛ گلدان را به سوی قفسه‌ هدایت کرد.

وقتی تالار گِلی را مانند دسته‌گل کرد، تبسمی بر لبانش نقش بست. تبسم مادری که می‌خواهد به فرزندش بگوید:《خرابکاری‌های زیادی کردی؛ اما من بخشیدمت.》
- خب عزیزان، قراره بریم مهمون‌های تالارهای دیگه رو دعوت کنیم. من، والتر و جناب نیوت اسکمندر به تالار اسلیترین میریم؛ خانم دورا تانکس، جناب وین هاپکینز و دوشیزه آنابل انتویسل به تالار ریونکلا و جناب مرگ، خانم ماریلین لایف و خانم لیلیث بم به تالار گریفیندور.
من نه فرشته‌ام و نه بدان تظاهر می‌کنم.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.