شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نیم ساعت قبل ،هری ، رون و هرماینی زیر شنل نامرئی داشتن میرفتن یه جایی که شنل میفته و لو میرنو آمبریج میفته دنبالشون... هری : بیاتو الان میادش...د بیا بالا دیگه... آمبریج از دور میگه : کجایی پاتر...اگه گیرت بیارم... هری رون و هرماینی وارد سالن میشن و درو پشت سرشون میبندن همون موقع آمبریج میرسه پشت در... آمبریج : کجا رفتین؟...بالاخره پیداتون میکنم ! هری از اون ور : آخیش...از دست این وزغ راحت شدیم... هرمیون : بچه ها...چرا اینجا تاریکه...هیجا پیدا نیس... رون : هووم...مشکوکه...اینجا ظلماته... یکدفعه چراغا روشن میشه و ... نمید اونطرف سالن با یه سیم سرور ایستاده بوده... هرمیون : چیزه...فکر کنم من باید برم بخوابم...خودافظ من رفتم... نمید سیم سرورو مثل شلاق میزنه زمین : که اینطور...با گرنجر میری زیر شنل نا مرئی؟ مگه من نگفتم فاصله قانوی از ساحره دو متره؟ هری : ای وای خبرش به توام رسید؟! ببین رونم اونجا بود...مگه نه رون؟ رون : چی؟...نه...من اونجا...منم باید برم بخوابم...شب بخیر... هری که تنها شده میگه : بد بخت شدم...ای نامرد... هری یه نگاهی به در سالن عمومی میندازه و داد میزنه : پروفسور آمبریج شما هنوز اونجایین؟ آمبریج از پشت در : پاتر!!! تو اونجایی؟ بیا بیرون! تا نرفتم به آلبوس بگم... هری : پروفسور وایسین الان میام ... پروفسور اومدم!!! و سه ثانیه بعد دستای هری در دستان آمبریج قفل شده بود و باهم به دفتر آمبریج میرفتن... هری : اووووه...نزدیک بودا...نزدیک بود کتکرو بخورم... نمید از توی سالن داد میزنه : دفعه دیگه گیرت میارم هری!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!
ساعت ازنیمه های شب گذشته بودو سکوت در تک تک راهرو های هاگوارتز بر قرار بود بانوی چاق به خواب عمیقی فرو رفته بود که کسی اسم رمز رو با صدای آهسته ای تکرار کرد در به سمت بیرون باز شد و هری به همراه رون و هرمیون وارد شدند هری: وای چقدر خوش گذشت رون: حسابی خوردیم ها هرمیون: مرده شورتون رو ببرن اگه من رو بکشن دیگه با شما بیرون نمی یام هری: بی خیال بابا خیلی حال داد که هرمیون: شما من رو بردین سه دسته جارو بهم آبگوشت دادین رون در حالی که داره شکمش رو میماله: چقدرم خوشمزه بود, وای ازش روغن میچکید هرمیون: تازه غذای من رو هم خوردین رون: خودت گفتی نمیخورم هرمیون: بد تر از همه دعواتون با اون پسره بود هری: جون داداش بد نگاه میکرد هرمیون: اما اون فقط 6 سالش بود رون: خوب انحرافا از همین سنین پایین شروع میشه هرمیون: موقع حساب کردن هم که جیب جفتتون خالی بود هری و رون: هرمیون در حالی که داره گریش میگیره: آخر سری هم زیر اون شنل خفه شدم هری: تقصیر رون بود که پیاز زیاد خورده بود هرمیون: و از همه مهمتر من رو اغفال کردین و نتونستم درسای فردام رو بخونم هری ورون: ولی در کل خیلی خوش گذشت
رون در حالي كه پشت سرشو نگاه مي كنه كسي نياد يه دفه گودريگ از سقف مي پره بيرون رون: كي بود ؟!چي شد؟!!!! گودريگ: هري: اه مسخره زهرمون تركيد گودريگ: مواظب حرف زدنت باش . آقايون نصفه شبي اينجا چيكار مي كنن هرميون با هيجان شروع به صحبت كردن مي كنه: منو هري و رون شبا مي ريم تو جنگل ممنوع با هاگريد وگراپي بساط قليون و سيگارو ورق و.... هري رون : مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گودريگ: خوب اگه به امبريج نگفتم تفريحات ضد آسلامي هوووووووممم هرميون: ما بيشتر از اين به تو اطمينان داشتيم فكر نمي كرديم با اون زنيكه عفريته دوست باشي گودريگ:خوب ما با هم مشكل داشتيم اما حل شد مي دوني حالا كه دامبلدور نيست ما آزاد تريم ديشب با اين آمبريج تازه اشنا شدم عجب زنه نازنينيه مگي هر شب ما رو مي بره دفتر دامبلدور حكم مي زنيم ديشب منو دلورس با هم بوديم 7_0 مگي و ققنوس لوله كرديم دو دست كت شدن 3 دستم گرفتيم هرميون و رونو و هري :مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تفريحات ضد آسلامي گودريگ:هان .... چي ميگين من گفتم ما ديشب بازي مي كرديم نه شما اشتباه مي كنين خوب ببنيد دوستان از دهنم پريد يه معامله مي كنيم نه شما چيزي شنيدين نه من چيزي شنيدم و ديدم يعني به نفع شما شد ..... قبول ديگه (يعني شتر ديدي نديدي) هري و هرميون و رون : گودريگ شروع مي كنه به داد زدن: شما در شرايطي نيستيد فكر كنيد اگه زيراب منو بزنيد منم زيرابتونو مي زنم (همه ريختن بيرون و هري و رون و هرميون و گودريگ نگاه مي كنن) گودريگ:اِ ه..... من .... چيزه ه ه شما كه نمي دونين ايناشبا مي رن ........ هري و رون هرميون: شما هم شبا مي ريد تفريح.... هر 4 تا باهم در حال صحبت كردن: بچه هاي گريف:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
کالین رو به دنیس : امبریج بهم گفته از این به بعد راه بیفتم دنبال این سه تا ازشون عکس بگیرم اگه یه وقت ازت پرسیدن کالین کو تابلو نکنی ها دنیس : باشه ... ولی مگه تو با امبریج دستتون تو یه کاسس ؟ تو که قدیما از امبریج بدت میومد ! کالین : آخه گفته اگه این عکسها رو بگیرم اجازه میده تنهای برم هاگزمید و فیلم بره دوربین بخرم دنیس : به شرطی که قول بدی من رو هم با خودت ببری ها کالین : اه گیزر نده دیگه ... باشه هر چی تو بگی .. فقط جلوشون تابلو نکن باشه ؟
-----------------------
رون رو به هری : این کالینه تازگی ها خیلی مشکوک شده ها شب ها تو خوابگاه نمی بینش هری: اره باید بفهمیم شب ها کجا میره رون : امشب با هرمیون تعقیبش کنیم؟ هری: اره فکر خوبیه ... شاید برای امبریج جاسوسی می کنه رون : فکر نکنم ولی حالا امشب مشخص میشه
هری: یه لحظه صبر کنین بند کفشم رو ببندم رون : بجنب الان گمش می کنیم هری: خب نمی تونم با کفش بند باز را برم که هرمیون : بجنب هری خیلی تند داره میره هری: بیا بستمش ... بریم هرمیون : صبر کن نگاه کن ساعت چنده! یک و نیم نصف شبه ... اگه امبریج ببینتمون بد بخت میشیم رون : اااااااه ... کالین کو ؟ گمش کردیم هرمیون : حالا که گمش کردیم پس برگردیم هری: آروم راه برین تا صدای کفشمون رو کسی نفهمه
ناگهان هرمیون میخوره زمین و پاش پیچ می خوره
----------------------- در عکس
هری : هرمیون چرا نمی یای تو ؟! هرمیون : بابا پام پیچ خورده نمی تونم ... اینجا ارتفاعش زیاده هری : خیلی خب ... رون تو اطراف رو نگاه کن کسی نیاد رون : مگه کوری ؟!! ...دارم همین کار رو می کنم دیگه
در همان موقع کالین که پشت یک مجسمه رو به روی تابلوی بانوی چاق قایم شده این عکس رو میگیره ( همین رو که دربارش دارین می نویسین)
----------------------
پنجم نوامبر 2002 دفتر امبریج
کالین : بفرمایید این عکس خوبه ؟ وقتی دیشب ساعت یک و نیم داشتن یواشکی میرفتن تو خوابگاهشون گرفتم امبریج : دستت درد نکنه کالین جان یادت باشه نمرت رو زیاد کنم ... هووووووووم باید ببینم با این سه نفر باید چکار کنم این عکس مدرک خوبیه که روی این دامبلدور رو کم کنم
__________________________________________
امبریج جان ببخشیید یک کم طولانی شد امیدوارم من رو ببخشی
هري آشفته از خواب بر خواست و کور مال کورمال به اطراف خود نگاه کرد و دلیل بیدار شدنش را فهمید باز رون بود که صدای خورپوفش اتاق را برداشته بود هری خمیازه ای کشید و رون رو بیدار کرد رون با ترس فریاد کوتاهی کشید :من کجا م اینجا کجاست بوق هری : مرتیکه صدای خروپفت همه جا رو برداشته خواب نداریم از دست رون : پق ... بیست سکوند بعد فی الاتاق خواب رون : هری بریم یه دور بزنیم حوصله ام سر رفته خوابم هم نمیاد هری : بذار روش فکر می کنم ! خِــِـــِــِــِـقِ پُف رون : نیا با هریماینی میرم هری : با کی ؟ رون : هرمیون هم نمیشناسی هری : اهان پس چرا میگی هرماینی ویدا جون رو بچسب هرمیون فقط چهل سکوند بعد در پذیرایی گریفندور رون پایین پله های خوابگاه دختران با صدای اروم :سوت شیو هرمیون هری : رون چی کار میکنی رون :دارم هرمیون رو صدا می کنم هری : من رو برقی نکن ها ابله اگه هرمیون صدا تو بشنوه بقیه دختر ها هم می شنون رون:هان ؟ هری : :-w رون : اهان خب چی کار کنیم هری بعد از چند ثانیه :رون تو خیلی قیافه ات شبیه دختر هاست مخصوصا موهات رون : برو بابا بزرگ خدا بیامرز خودتو مسخره کن هری : رون دارم جدی میگم بیا یه کاری کنیم رون :چی کار؟ پنج مین بعد هری اند رون في البذيرايي هری : فی الکمالات عرضیه با این لباس های دخترونه و رو سری که زدی جدالجد گودریک گریفندور نمی فهمن تو پسری برو انتِ رو صدا کن برویم رون : "کو کو " و هجوم میاره طرف خوابگاه دختر ها و بالاخره رون بعداز نیم ساعت با هرمیون از پله ها سر میخورن میان پایین پس چرا انقدر طولش دادی هرمیون دنبال چوب دستیش می گشت پیدا نمی کرد هری به جیب های هرمیون نگاه ای میکند و متوجه میشه که یه چماق گذاشته درون جیبش -سلام هری -سلام هرمیون هری : بریم دیگه دیر میشه و پسورد رو به بانوی چاق میگن و میخوان از حفره رد شن با علامت پروفسوران در حال کارن رو به رو میشن بدون اعتنا به ان طبق عادت همیشه از ان رد میشن و رون : هری : هرمیون : پـــق دینگ دشنگ دونگ قیژ قیژ (صدای وصل شدن به اینترنت) تق تق بومــــــــــب با خاک یکسان میشن
هری زود بیاید داخل دیگه. حالا فیلچ سر میرسه میگه کجا بودید. رون: تو چقدر عجله داری؟ نترس کسی اینورا نیست. هری:تو هم اگه مثل من اونهم بیسکوئیت خورده بودی یا جریمه میشدی میفهمیدی من چی میگم. هرمیون : اصلآ این رفتن ما چه فایده داشت. رون چه فایده داشت؟ خب معلومه ما رفتیم پریزادها رو دیدیم. هری: راست میگه خیلی هم خوب بود. هرمیون: هری اگه به نمید نگفتم...
هری:به به...خانوم خانوما.... هری: :bigkiss: آمبریج از راه میرسه... آمبریج: آمبریج:چی کار میکنی پاتر؟!؟!؟!؟ هری:من.... آمبریج:به دختر مردم تیکه میندازی!!! هری:نه به جونه نمید.....
((((روز بعد)))))
هری:آی دستم...... آمبریج: آمبریج:تا تو باشی دیگه به ناموس مردم تیکه نندازی!!!
رون و هرميون پشت در ايستادن و در بسته ست . هرميون : ر ر ررون ! من ميترسم ! اگه پروفسور مك گونگال بفهمه كه بيچاره ميشيم ! ببينم كسي مارو تعقيب نميكنه !؟ كسي اين دور و برا نيست ؟ رون : غصه نخور بابا ! اومديم امشب صفا كنيم ! هيچ كسي هم نميفهمه ! هه هه ... چه شود !!! اِ .... ببينم اسم رمز چيه ؟! هرميون : از وقتي خبرش بهم رسيده آروم و قرار ندارم !! در همين لحظه هري مياد و درو باز ميكنه . هري كه تيريپ خفن زده بوده درو وا ميكنه و داد ميزنه ! ( توي عكس معلوم نيست ! ولي به بزرگي خودتون ببخشيد ! ) هري : هي ! برو بچس ! بپرين بالا ديگه منتظر چي هستين ! همين امشبو ما خوشيما ! رون !!! نميشد امشبو اين ردا شب خوشگلتو نميپوشيدي !؟ رون : بابا چشه !؟ ردا به اين قشنگي نيگا كن ماه و ستارم داره !!! آدمو ياده شبهاي قزوين ميندازه ! هرميون : خيلي خب بابا زود باشيد بحث نكنين ! رون زود باش بيا بالا ديگه ! رون ردا شو مثه چادور ميبنده دور كمرشو و دست هري رو ميگيره مياد بالا ! مثه اينكه ميخواد از كوه بره بالا !! هر سه ميرن تو و وقتي كه روشون رو اونور ميكنن ...... هري، رون و هرميون : عـــــجـــــب بــــي جــــــامه پـــارتــــيه مـــشتـــي !!!
دمه در تالار گریفیندور هری:من دیگه نمی تونم خودم رو تحمل کنم الان می ترکم رون:خوب برو پشت بانوی چاق کارتو بکن وفیشششششش هری :آخی و در همین حال هرمیون یه نگاه بی آسلامی به هری میکنه(به عکس توجه بشه) رون:اوه..اوه...هری فیلچ داره میاد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1384/3/1 22:16:08
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم وقتي بزرگ مي شوم:سياهم وقتي مريض مي شوم:سياهم ولي تو وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي وقتي بزرگ مي شوي:سفيد وقتي مري