جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (40 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 خرداد 1384 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی از شبهایه سرد زمستان باز هری و هرمیون و رون تصمیم گرفتن که برن هاگزمید(مثل همون زمان که جیمز و سه تا دوستاش می رفتن)
هری نصف شب بلند می شه
هری: رون هی رون بلند شو بدو که دیر شد
رون: ولم کن بابا بزار بخوابم
به هر حال با جنگ و دعوا رون بیدار می شه البته هری یک چندتا کتک هم می خوره مثل همینی که الان آواتورشه می شه
رون: حالا چی کار کنیم؟
هری/: هرمیون مونده هرمیون بیاد من عصری بهش گفتم
رون: ببخشید اونا کجا دیدی؟ اون که تمام بعد از ظهر کلاس داشت!
هری: من .... من .... منظورم سر شام بود
رون: سر شامم نبودش
هری: خب.... به موبایلش زنگ زدم
رون: اون موبایلش کجا بود؟ پس چرا شمارشو نداده به من؟
هری:رفیق ول کن بچسب به عملیات
تو سالن عمومی هری و رون رو مبلا لم دادن
هرمیون: هی هری بدو بریم
هری و رون و هرمیون راهیه بیرون می شن بانوی چاقو بیدار می کنن و
بانوی چاق: ای بچه های بدریخت نمی زارید دو روز بخوابیم!
هری و دوستاش محل نمی زارن
تو راه هری سرش رو نقشه غارتگره امشب انگاری همه خوابیدن هیچکی پیداش نیست! ولی ... ولی...
رون بیا ببین اینجارو تو اتاق مهمان هاگوارتز دو نفر هستن که انگار بیدارن!
رون: کین؟
هری: نوشته فلور دلاکور و بیل ویزلی!
رون: مااااااااااااااااااااااااااااااااا من می دونمو اون داداشم
هرمیون: ای بابا گیر نده دیگه قراره معلم بشن
رون: پس چرا من نمی دونم؟
هری: چون پخمه ای
رون: هان؟
هری وهرمیون بهم نگاه می کنن با هم می گن : هیچی
می رن دم در اتاق مهمان
رون: انگار جنگه!
هرمیون: آره
هری: باید نجاتشون بدیم
ولی یکدفعه صدای فلور از تو اتاق
فلور: من از تو متنفرم می رم آداس بهتر از اینکه تو بیای اذیتم کنی حداقل اونجا من در امانم برو گم شو بیرون! و اگرنه می گم گراپی بیاد! به چه حقی وارد شدی!
بیل: واااااااا خودت گفتی
فلور: همزادم بوده حتما
بیل: مگه همزاد فلور رو هم داریم؟
فلور با یک زینجر بیل رو پرت می کنه بیرون!
رون دادششو بلند می کنه و می گه بدو بیل من کمکت می کنم
رون و هری و هرمیون و بیل همه به راه می یوفتن و بدو بدو می رن به طرف خوابگاه از اون طرف فلور هم دانبال بیله که با زینجر حسابشو برسه
که رون و هرمیون و بیل و هری سریع وارد می شن و در بسته می شه و فلور پشت در می مونه
و اینگونه می شه که از یک قتل جلوگیری می شه و از هری و رون و هرمیون هم به خاطر شجاعتشون برایه مقابله تقدیر می شه آخه بانوی چاق شهادت داده!
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
من از نوشته ی همزاد خیلی خوشم امد یک ایده ی جالب و در عین حال درست با موضوع مطابقت داشت
و البته همه دوستان هم عالی نوشتن ولی خب من از ایده ی همزاد بیشتر خوشم امد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 خرداد 1384 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر از آن دسته آدم هایی بود که به زرنگی و خوش شانسی خودش خیلی اعتقاد داشت. او مطمان بود 100 دیوانه ساز برایش خطری محسوب نمیشود و هیچ کدام از دور وری های ولدمورت نخواهد توانست کوچکترین مشکلی برایش ایجاد کند. بار ها قوانین مدرسه را شکسته بود ولی هیچ وقت دردسری برایش درست نشده بود. به همین خاطر بود که وقتی رون و هرمیون جلوی در به او در مورد جلسه مدیریتی هاگوارتز در اتاق دامبلدور و خطراتش گفتند فورا تصمیم گرفت به آنجا برود آنها گفتند اگر کسی دستگیر شود بی برو برگشت اخراج خواهد شد. هری پیش خودش فکر کرد «من هیچ مشکلی ندارم من خواهم توانست بی هیچ مشکلی به آنجا بروم » و رفت. بله هری درست فکر میکرد نه دیوانه ساز ها و نه نوچه های ولدمورت و نه هیچ کدام از قواینن دست و پا گیر هاگوارتز نبودند که باعث شدند او از هاگوارتز اخراج شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 خرداد 1384 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعت قبل ،هری ، رون و هرماینی زیر شنل نامرئی داشتن میرفتن یه جایی که شنل میفته و لو میرنو آمبریج میفته دنبالشون...
هری : بیاتو الان میادش...د بیا بالا دیگه...
آمبریج از دور میگه : کجایی پاتر...اگه گیرت بیارم...
هری رون و هرماینی وارد سالن میشن و درو پشت سرشون میبندن همون موقع آمبریج میرسه پشت در...
آمبریج : کجا رفتین؟...بالاخره پیداتون میکنم !
هری از اون ور : آخیش...از دست این وزغ راحت شدیم...
هرمیون : بچه ها...چرا اینجا تاریکه...هیجا پیدا نیس...
رون : هووم...مشکوکه...اینجا ظلماته...
یکدفعه چراغا روشن میشه و ... نمید اونطرف سالن با یه سیم سرور ایستاده بوده...
هرمیون : چیزه...فکر کنم من باید برم بخوابم...خودافظ من رفتم...
نمید سیم سرورو مثل شلاق میزنه زمین : که اینطور...با گرنجر میری زیر شنل نا مرئی؟ مگه من نگفتم فاصله قانوی از ساحره دو متره؟
هری : ای وای خبرش به توام رسید؟! ببین رونم اونجا بود...مگه نه رون؟
رون : چی؟...نه...من اونجا...منم باید برم بخوابم...شب بخیر...
هری که تنها شده میگه : بد بخت شدم...ای نامرد...
هری یه نگاهی به در سالن عمومی میندازه و داد میزنه : پروفسور آمبریج شما هنوز اونجایین؟
آمبریج از پشت در : پاتر!!! تو اونجایی؟ بیا بیرون! تا نرفتم به آلبوس بگم...
هری : پروفسور وایسین الان میام ... پروفسور اومدم!!!
و سه ثانیه بعد دستای هری در دستان آمبریج قفل شده بود و باهم به دفتر آمبریج میرفتن...
هری : اووووه...نزدیک بودا...نزدیک بود کتکرو بخورم...
نمید از توی سالن داد میزنه : دفعه دیگه گیرت میارم هری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 خرداد 1384 07:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت ازنیمه های شب گذشته بودو سکوت در تک تک راهرو های هاگوارتز بر قرار بود
بانوی چاق به خواب عمیقی فرو رفته بود که کسی اسم رمز رو با صدای آهسته ای تکرار کرد
در به سمت بیرون باز شد و هری به همراه رون و هرمیون وارد شدند
هری: وای چقدر خوش گذشت
رون: حسابی خوردیم ها
هرمیون: مرده شورتون رو ببرن اگه من رو بکشن دیگه با شما بیرون نمی یام
هری: بی خیال بابا خیلی حال داد که
هرمیون: شما من رو بردین سه دسته جارو بهم آبگوشت دادین
رون در حالی که داره شکمش رو میماله: چقدرم خوشمزه بود, وای ازش روغن میچکید
هرمیون: تازه غذای من رو هم خوردین
رون: خودت گفتی نمیخورم
هرمیون: بد تر از همه دعواتون با اون پسره بود
هری: جون داداش بد نگاه میکرد
هرمیون: اما اون فقط 6 سالش بود
رون: خوب انحرافا از همین سنین پایین شروع میشه
هرمیون: موقع حساب کردن هم که جیب جفتتون خالی بود
هری و رون:
هرمیون در حالی که داره گریش میگیره: آخر سری هم زیر اون شنل خفه شدم
هری: تقصیر رون بود که پیاز زیاد خورده بود
هرمیون: و از همه مهمتر من رو اغفال کردین و نتونستم درسای فردام رو بخونم
هری ورون: ولی در کل خیلی خوش گذشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1384 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
رون در حالي كه پشت سرشو نگاه مي كنه كسي نياد يه دفه گودريگ از سقف مي پره بيرون
رون: كي بود ؟!چي شد؟!!!!
گودريگ:
هري: اه مسخره زهرمون تركيد
گودريگ: مواظب حرف زدنت باش . آقايون نصفه شبي اينجا چيكار مي كنن
هرميون با هيجان شروع به صحبت كردن مي كنه: منو هري و رون شبا مي ريم تو جنگل ممنوع با هاگريد وگراپي بساط قليون و سيگارو ورق و....
هري رون : مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گودريگ: خوب اگه به امبريج نگفتم تفريحات ضد آسلامي هوووووووممم
هرميون: ما بيشتر از اين به تو اطمينان داشتيم فكر نمي كرديم با اون زنيكه عفريته دوست باشي
گودريگ:خوب ما با هم مشكل داشتيم اما حل شد مي دوني حالا كه دامبلدور نيست ما آزاد تريم ديشب با اين آمبريج تازه اشنا شدم عجب زنه نازنينيه مگي هر شب ما رو مي بره دفتر دامبلدور حكم مي زنيم ديشب منو دلورس با هم بوديم 7_0 مگي و ققنوس لوله كرديم دو دست كت شدن 3 دستم گرفتيم
هرميون و رونو و هري :مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تفريحات ضد آسلامي
گودريگ:هان .... چي ميگين من گفتم ما ديشب بازي مي كرديم نه شما اشتباه مي كنين
خوب ببنيد دوستان از دهنم پريد يه معامله مي كنيم نه شما چيزي شنيدين نه من چيزي شنيدم و ديدم يعني به نفع شما شد ..... قبول ديگه (يعني شتر ديدي نديدي)
هري و هرميون و رون :
گودريگ شروع مي كنه به داد زدن: شما در شرايطي نيستيد فكر كنيد اگه زيراب منو بزنيد منم زيرابتونو مي زنم
(همه ريختن بيرون و هري و رون و هرميون و گودريگ نگاه مي كنن)
گودريگ:اِ ه..... من .... چيزه ه ه شما كه نمي دونين ايناشبا مي رن ........
هري و رون هرميون: شما هم شبا مي ريد تفريح....
هر 4 تا باهم در حال صحبت كردن:
بچه هاي گريف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1384 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
چهارم نوامبر سال 2002

کالین رو به دنیس : امبریج بهم گفته از این به بعد راه بیفتم دنبال این سه تا ازشون عکس بگیرم اگه یه وقت ازت پرسیدن کالین کو تابلو نکنی ها
دنیس : باشه ... ولی مگه تو با امبریج دستتون تو یه کاسس ؟ تو که قدیما از امبریج بدت میومد !
کالین : آخه گفته اگه این عکسها رو بگیرم اجازه میده تنهای برم هاگزمید و فیلم بره دوربین بخرم
دنیس : به شرطی که قول بدی من رو هم با خودت ببری ها
کالین : اه گیزر نده دیگه ... باشه هر چی تو بگی .. فقط جلوشون تابلو نکن باشه ؟

-----------------------

رون رو به هری : این کالینه تازگی ها خیلی مشکوک شده ها شب ها تو خوابگاه نمی بینش
هری: اره باید بفهمیم شب ها کجا میره
رون : امشب با هرمیون تعقیبش کنیم؟
هری: اره فکر خوبیه ... شاید برای امبریج جاسوسی می کنه
رون : فکر نکنم ولی حالا امشب مشخص میشه

------------------------

چهارم نوامبر 2002 بعد از خوردن شام

هری : خب اوناهاش داره میره ... بریم دنبالش
هرمیون : خیلی مشکوکه چقدر هم مارو نگاه میکنه


هری و رون و هرمیون در حال تعقیب کالین

هری: یه لحظه صبر کنین بند کفشم رو ببندم
رون : بجنب الان گمش می کنیم
هری: خب نمی تونم با کفش بند باز را برم که
هرمیون : بجنب هری خیلی تند داره میره
هری: بیا بستمش ... بریم
هرمیون : صبر کن نگاه کن ساعت چنده! یک و نیم نصف شبه ... اگه امبریج ببینتمون بد بخت میشیم
رون : اااااااه ... کالین کو ؟ گمش کردیم
هرمیون : حالا که گمش کردیم پس برگردیم
هری: آروم راه برین تا صدای کفشمون رو کسی نفهمه

ناگهان هرمیون میخوره زمین و پاش پیچ می خوره

-----------------------
در عکس

هری : هرمیون چرا نمی یای تو ؟!
هرمیون : بابا پام پیچ خورده نمی تونم ... اینجا ارتفاعش زیاده
هری : خیلی خب ... رون تو اطراف رو نگاه کن کسی نیاد
رون : مگه کوری ؟!! ...دارم همین کار رو می کنم دیگه


در همان موقع کالین که پشت یک مجسمه رو به روی تابلوی بانوی چاق قایم شده این عکس رو میگیره ( همین رو که دربارش دارین می نویسین)

----------------------

پنجم نوامبر 2002 دفتر امبریج

کالین : بفرمایید این عکس خوبه ؟ وقتی دیشب ساعت یک و نیم داشتن یواشکی میرفتن تو خوابگاهشون گرفتم
امبریج : دستت درد نکنه کالین جان یادت باشه نمرت رو زیاد کنم ... هووووووووم باید ببینم با این سه نفر باید چکار کنم این عکس مدرک خوبیه که روی این دامبلدور رو کم کنم

__________________________________________

امبریج جان ببخشیید یک کم طولانی شد امیدوارم من رو ببخشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1384 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هري آشفته از خواب بر خواست و کور مال کورمال به اطراف خود نگاه کرد و دلیل بیدار شدنش را فهمید باز رون بود که صدای خورپوفش اتاق را برداشته بود هری خمیازه ای کشید و رون رو بیدار کرد
رون با ترس فریاد کوتاهی کشید :من کجا م اینجا کجاست بوق
هری : مرتیکه صدای خروپفت همه جا رو برداشته خواب نداریم از دست
رون : پق ...
بیست سکوند بعد فی الاتاق خواب
رون : هری بریم یه دور بزنیم حوصله ام سر رفته خوابم هم نمیاد
هری : بذار روش فکر می کنم ! خِــِـــِــِــِـقِ پُف
رون : نیا با هریماینی میرم
هری : با کی ؟
رون : هرمیون هم نمیشناسی
هری : اهان پس چرا میگی هرماینی ویدا جون رو بچسب هرمیون فقط
چهل سکوند بعد در پذیرایی گریفندور
رون پایین پله های خوابگاه دختران با صدای اروم :سوت شیو هرمیون
هری : رون چی کار میکنی
رون :دارم هرمیون رو صدا می کنم
هری : من رو برقی نکن ها ابله اگه هرمیون صدا تو بشنوه بقیه دختر ها هم می شنون
رون:هان ؟
هری : :-w
رون : اهان خب چی کار کنیم
هری بعد از چند ثانیه :رون تو خیلی قیافه ات شبیه دختر هاست مخصوصا موهات
رون : برو بابا بزرگ خدا بیامرز خودتو مسخره کن
هری : رون دارم جدی میگم بیا یه کاری کنیم
رون :چی کار؟
پنج مین بعد هری اند رون في البذيرايي
هری : فی الکمالات عرضیه با این لباس های دخترونه و رو سری که زدی جدالجد گودریک گریفندور نمی فهمن تو پسری برو انتِ رو صدا کن برویم
رون : "کو کو " و هجوم میاره طرف خوابگاه دختر ها
و بالاخره رون بعداز نیم ساعت با هرمیون از پله ها سر میخورن میان پایین
پس چرا انقدر طولش دادی
هرمیون دنبال چوب دستیش می گشت پیدا نمی کرد
هری به جیب های هرمیون نگاه ای میکند و متوجه میشه که یه چماق گذاشته درون جیبش
-سلام هری
-سلام هرمیون
هری : بریم دیگه دیر میشه و پسورد رو به بانوی چاق میگن و میخوان از حفره رد شن با علامت پروفسوران در حال کارن رو به رو میشن بدون اعتنا به ان طبق عادت همیشه از ان رد میشن و
رون :
هری :
هرمیون :
پـــق دینگ دشنگ دونگ قیژ قیژ (صدای وصل شدن به اینترنت) تق تق بومــــــــــب با خاک یکسان میشن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1384 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هری زود بیاید داخل دیگه. حالا فیلچ سر میرسه میگه کجا بودید.
رون: تو چقدر عجله داری؟ نترس کسی اینورا نیست.
هری:تو هم اگه مثل من اونهم بیسکوئیت خورده بودی یا جریمه میشدی میفهمیدی من چی میگم.
هرمیون : اصلآ این رفتن ما چه فایده داشت.
رون چه فایده داشت؟ خب معلومه ما رفتیم پریزادها رو دیدیم.
هری: راست میگه خیلی هم خوب بود.
هرمیون: هری اگه به نمید نگفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1384 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هری:به به...خانوم خانوما....
هری: :bigkiss:
آمبریج از راه میرسه...
آمبریج:
آمبریج:چی کار میکنی پاتر؟!؟!؟!؟
هری:من....
آمبریج:به دختر مردم تیکه میندازی!!!
هری:نه به جونه نمید.....

((((روز بعد)))))

تصویر تغییر اندازه داده شده

هری:آی دستم......
آمبریج:
آمبریج:تا تو باشی دیگه به ناموس مردم تیکه نندازی!!!

(((روز بعد)))
هری و چو
تصویر تغییر اندازه داده شده

هری:چو!!بد جوری میخوامت...حالیته!؟!؟
چو: حالیمه!
هری:من عاشق اون چشماتم.....حالیته؟!؟!
تصویر تغییر اندازه داده شده
چو:حالیمه!!

هری:من دستم الان درد میکنه حالیته؟!؟!؟!
چو:حالیمه

....:منم حالیمه!!(آمبریج)
هری:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای عضویت در تیم روغن سازی قزوین کافیست فتو کپ
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
رون و هرميون پشت در ايستادن و در بسته ست .
هرميون : ر ر ررون ! من ميترسم ! اگه پروفسور مك گونگال بفهمه كه بيچاره ميشيم ! ببينم كسي مارو تعقيب نميكنه !؟ كسي اين دور و برا نيست ؟
رون : غصه نخور بابا ! اومديم امشب صفا كنيم ! هيچ كسي هم نميفهمه ! هه هه ... چه شود !!! اِ .... ببينم اسم رمز چيه ؟!
هرميون : از وقتي خبرش بهم رسيده آروم و قرار ندارم !!
در همين لحظه هري مياد و درو باز ميكنه . هري كه تيريپ خفن زده بوده درو وا ميكنه و داد ميزنه ! ( توي عكس معلوم نيست ! ولي به بزرگي خودتون ببخشيد ! )
هري : هي ! برو بچس ! بپرين بالا ديگه منتظر چي هستين ! همين امشبو ما خوشيما ! رون !!! نميشد امشبو اين ردا شب خوشگلتو نميپوشيدي !؟
رون : بابا چشه !؟ ردا به اين قشنگي نيگا كن ماه و ستارم داره !!! آدمو ياده شبهاي قزوين ميندازه !
هرميون : خيلي خب بابا زود باشيد بحث نكنين ! رون زود باش بيا بالا ديگه !
رون ردا شو مثه چادور ميبنده دور كمرشو و دست هري رو ميگيره مياد بالا ! مثه اينكه ميخواد از كوه بره بالا !! هر سه ميرن تو و وقتي كه روشون رو اونور ميكنن ......
هري، رون و هرميون : عـــــجـــــب بــــي جــــــامه پـــارتــــيه مـــشتـــي !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنيس كريوي در 1384/3/2 12:32:58