لارا:حالا كه خودت اين دسته گلو به آب دادي خودتم به هوشش بيار...
دبي:خوب اگه موافقي كوچولوهارو بيارم اينجا....هم يه گشتي توي موزه بزنن هم شايد با شنيدن صداي زيباي اونا شون به هوش بياد؟
لارا.....

...
دبي:شايد اون كفش سالازار به درد بخوره؟؟؟؟؟؟؟
لارا:

آخه با يه لنگه كفش چيكار ميتونيم بكنيم؟برو بگرد ببين چيز به درد بخوري پيدا ميكني يا نه...
دبي:لارا نگاه كن...انگار يه نفر برا ديدن موزه اومده؟اون سام وايز نيست؟؟؟؟؟؟؟
لارا:او...باشه تو برو من حلش ميكنم...

.
سام:سلام خانم...ببخشيد من از دوستان آقاي شون پن هستم..شنيدم اين موزه مال ايشونه...اومدم هم دوست قديميمو ببينم هم موزه رو...
لارادرحاليكه با پاش شون پنو هل ميده زير ميز(معذرت ميخوام شون):راستش امروز آقاي پن تشريف نياوردن به جاش من ميتونم كمكتون كنم...من لارا متخصص موزه شناسي از دانشگاه هاگوارتز هستم...

.
سام زير لب ميگه:هاگوارتز مگه دانشگاه هم داشت؟حيف شد...من چرا نرفتم...

.
لارا:خوب از اين طرف بفرمايين...اينجا اشياءخيلي جالب و قديمي وجود داره..

.
سام و لارا جلوي يه اسكلت متوقف ميشن...
سام:ببخشيد اين اسكلت كيه؟
لارا(در حاليكه سعي ميكنه به اسكلت نگاه نكنه):ام...راستش تا جاييكه يادمه آقاي پن گفتن اين اسكلت متعلق به گودريك گريفيندوره..

.
سام:عجب....اون لنگه كفش مال كيه؟
لارا:آهان اينو ميدونم...مال عاليجناب لرد سالازار اسلايترينه بزرگه..

.
سام:اين يكي چيه؟
در حاليكه سام به سوالاش ادامه ميده لارا با خودش فكر ميكنه:نميدونم اين دبي كجا رفت...اميدوارم بتونه شونو به هوش بياره...شون كجايي بيا منو از دست اين سام نجات بده..
سام درحاليكه به يك تكه سنگ اشاره ميكنه: ببخشيد اين سنگ........
لارا: بله بله اون..آخرين سنگ باقيمونده از قصر لرد ولدمورته...خيلي باارزشه..ما خيلي تلاش كرديم تا تونستيم اونو به دست بياريم.اون يكي از با ارزشترين چيزاي اين موزه س...
سام:ولي من ميخواستم بگم اين سنگ همين الان از سقف كنده شد...نزديك بود بيفته روي سر من...
لارا:او....ام...خوب...

.
صدايي از پشت سرشون:سام...سلام.بالاخره اومدي؟منتظرت بودم..
سام: شون..از ديدنت خوشحالم
لارا:او.....شون من از ديدنت خوشحالترم...حالت خوبه؟دبي كجاس؟