جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
استیو که وسط دو تا مجاری و یه چینی بود داد میزنه
استاریکوم.....
چشم استیو بسته بود و اشتباهی شون و بیهوش کرد......
دبی:
لارا:اه ه ه ه ه ه.....این شون هم شورش و در آورده....چقد می غشی......
استیو اون وسط داد میزد و میگفت
کــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!!!!!
لارا:انا لله و انا الیه راجعون

آلبرفورث از اون ته میگه:ریش خودم!!! ....موزه س یا سلاخ خونه.....!!!!
بعد با دو تا "کروباتسی" اژدهاها ناپدید شدن.....
سام که به خاطر سنگ دوم از سقف بیهوش بود تازه بیدار شد..... : شی شده؟؟؟؟(می خواست بگه چی شده؟)
دبی که هنوز شوکه بود گفت:عزیزام و چیکار کردی آلبی؟؟؟
آلبی :کردمشون تو قوطی......
استیو که به خاطر چسب مومیایی هنوز گیر بود با کله رفت تو دیفال و افتاد......
دبی:استیــــــــــــــــــــــــــــــــــو!!!!!! :bigkiss: :bigkiss:
آلبی:
شون تازه داشت به هوش میومد که با دیدن استیو و دبی دوباره غشید......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین موقع دبی همراه کوچولو هاش از راه می رسه

دبی:چی شده؟

استیو:دبی کمک....

دبی شروع می کنه به جیغ زدن

دبی: کوچو لوها کمک کـــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــک!

و اژدهاها می یفتن به جون استیو

استیو:کمـــــــــــــــــــــــــک

دبی:وای اون هیولا رو بکشینش

لارا: چی کار می کنی دبی؟



((ادامه بدین دوستان))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1384 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا:شون..ميگم اين موزه ما خيلي قشنگه....ولي به نظرم يه چيزي كم داره....
شون:مثلا چي؟؟
لارا:خوب.يه چيز جالب....مثلا يه موميايي.. .......
شون:خوب آره موزه ما بايد موميايي هم داشته باشه...ولي از كجا ميتونيم پيداش كنيم؟؟؟؟
لارا:نمي دونم....بايد فكر كنم... .
شون(با خودش):وااي نه...هر وقت اين فكر ميكنه يه بلايي سر ما مياد. ...
2 ساعت بعد.....
لارا:شون.شون....پيداش كردم........موميايي رو پيدا كردم...
شون:كو؟كجا.....لارا.اينو از كجا آوردي؟ چه موميايي جالبي..چقدر هم سالمه...انگار همين ديروز مومايي شده...
لارا:ديروز نه...1 ساعت پيش....خوب راستش ديدم ما نميتونيم يه موميايي واقعي پيدا كنيم...منم از دوست عزيزمون استيو كك گرفتم... .
شون:يعني اين استيوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مرده؟؟؟؟؟؟؟؟
لارا:نه.فقط بيهوشه.كافيه روزي 5-6 ساعت برامون نقش موميايي رو بازي كنه....تا 7 ساعت ديگه به هوش نمياد...يعني فروشنده معجون بيهوشي كه اينو گفت.الان ميذارش اين گوشه...
6 ساعت بعد.........
.اهم...اهم.ببخشيد كسي اينجا نيست؟؟؟؟؟؟
شون:بله.بفرماييد...من شون پن هس.......
قبل از اينكه شون پن جمله شو تموم كنه جادوگر تازه وارد بطرف لارا ميره:سلام خانوم....ميتونين كمكم كنين؟
شون.. .....
لارا:بله..البته....بفرماييد
جادوگر:ن مامور ماليات هستم...اومدم ببينم بالاخره خيال دارين ماليات بدين يا...............
آهاي ي ي ي... يكي كمكم كنه ه ه ه ...
مامور با وحشت به موميايي كه بهش نزديك ميشد وبا صداي ترسناكي كمك ميخواست نگاه كرد....
لارا:هي.آقا.حالتون خوبه؟نترسين...اون..
شون:هيس...لارا ساكت باش.. ..
مامور به سرعت روي جاروش پريدو از پنجره موزه پرواز كرد....... .....
لارا و شون خوشحال بودن كه اون به اين زوديا برنميگرده.. ..
آهاي...بالاخره كسي منو از اين تو در مياره يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
استیو وارد موزه میشه
استیو: دوستان سلام
لارا:سلام
شون:سلام
بقیه :سلام
استیو :به به اجب موزه ای آدم کیف میکنه راستی این انگه کفش چیه گذاشتین اینجا
استیو به طرف لنگه کفش میره و میخواد اونو برداره اما همین که دست به لمگ کفش میزنه یه هو بیست متر میره هوا با پوز میاد زمین
ملت:
استیو: آخه چرا کسی هیچی نگفت مگه من مسخره شما م
شون:مگه تو فرصت دادی همینجوری به دون سوال میری به همه چی دست میزنی
استیو: بسه دیگه
زاخی میاد داخل
زاخی: به به استیو خودمون اوه اوه پوزت چی شده انگار با بیل زدن توش(منظور بیل ماگلیست)
استیو:همین مونده بود تو مسخره ام کنی
لارا: دبی این پوز استیو رو درست کن خودت گفتی تخصص داری
دبی با یه حرکت پوز استیو رو درست میکنه
استیو: ممنون دبی
زاخی: منم ممنونم دبی هیف که تو منو درک نمیکنی که من چققدددرررر تو ( استیو در همین حال یک دانه پس گردنی را به سوی زاخی حواله میکنه))
زاخی: استیو چرا میزنی مگه درد داری
استیو: شوخی کردم
زاخی:شوخیات هم مثه آدم نیست
استیو: دبی خوشحال میشم برای نوشیدن یه قهوه با هم بریم کافه سیاه
دبی: راستش من نمیتونم
زاخی به آرومی به استیو میگه ::ای ناقلا پس خبرهایی و ما خبر نداریم
استیو :زاخی خفه شو و گر نه خودم خفت میکنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا:حالا كه خودت اين دسته گلو به آب دادي خودتم به هوشش بيار...
دبي:خوب اگه موافقي كوچولوهارو بيارم اينجا....هم يه گشتي توي موزه بزنن هم شايد با شنيدن صداي زيباي اونا شون به هوش بياد؟
لارا..... ...
دبي:شايد اون كفش سالازار به درد بخوره؟؟؟؟؟؟؟
لارا: آخه با يه لنگه كفش چيكار ميتونيم بكنيم؟برو بگرد ببين چيز به درد بخوري پيدا ميكني يا نه...
دبي:لارا نگاه كن...انگار يه نفر برا ديدن موزه اومده؟اون سام وايز نيست؟؟؟؟؟؟؟
لارا:او...باشه تو برو من حلش ميكنم... .
سام:سلام خانم...ببخشيد من از دوستان آقاي شون پن هستم..شنيدم اين موزه مال ايشونه...اومدم هم دوست قديميمو ببينم هم موزه رو...
لارادرحاليكه با پاش شون پنو هل ميده زير ميز(معذرت ميخوام شون):راستش امروز آقاي پن تشريف نياوردن به جاش من ميتونم كمكتون كنم...من لارا متخصص موزه شناسي از دانشگاه هاگوارتز هستم... .
سام زير لب ميگه:هاگوارتز مگه دانشگاه هم داشت؟حيف شد...من چرا نرفتم... .
لارا:خوب از اين طرف بفرمايين...اينجا اشياءخيلي جالب و قديمي وجود داره.. .
سام و لارا جلوي يه اسكلت متوقف ميشن...
سام:ببخشيد اين اسكلت كيه؟
لارا(در حاليكه سعي ميكنه به اسكلت نگاه نكنه):ام...راستش تا جاييكه يادمه آقاي پن گفتن اين اسكلت متعلق به گودريك گريفيندوره.. .
سام:عجب....اون لنگه كفش مال كيه؟
لارا:آهان اينو ميدونم...مال عاليجناب لرد سالازار اسلايترينه بزرگه.. .
سام:اين يكي چيه؟
در حاليكه سام به سوالاش ادامه ميده لارا با خودش فكر ميكنه:نميدونم اين دبي كجا رفت...اميدوارم بتونه شونو به هوش بياره...شون كجايي بيا منو از دست اين سام نجات بده..
سام درحاليكه به يك تكه سنگ اشاره ميكنه: ببخشيد اين سنگ........
لارا: بله بله اون..آخرين سنگ باقيمونده از قصر لرد ولدمورته...خيلي باارزشه..ما خيلي تلاش كرديم تا تونستيم اونو به دست بياريم.اون يكي از با ارزشترين چيزاي اين موزه س...
سام:ولي من ميخواستم بگم اين سنگ همين الان از سقف كنده شد...نزديك بود بيفته روي سر من...
لارا:او....ام...خوب... .
صدايي از پشت سرشون:سام...سلام.بالاخره اومدي؟منتظرت بودم..
سام: شون..از ديدنت خوشحالم
لارا:او.....شون من از ديدنت خوشحالترم...حالت خوبه؟دبي كجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه دبی از راه می رسه.

دبی: اینجا چه خبره؟وای سلام بچه ها انگار جمعتون جمععه.

لارا:یکی بیاد کمک شون غش کرده.

دبی: وای چقدر به من توجه می کنید!

زاخی: فکر کنم مرده.

لارا:نه نه شون نمیر

یارو: من رفتم خلاص مالیات یادتون نره!

دبی: باشه یادمون هست!

شون تازه داشت به هوش می یومد که دبی بهش می گه: راستی شون اگه بخوای می تونم کوچولوهام (اژدهاها) رو بیارم اینجا اخه دلشون برات تنگ شده!

شون میگه: (واااااااااااااااااااای) و دوباره غش می کنه!

لارا: تو اخرش اینو می کشی!

دبی: مگه من چی گفتم!

زاخی : خیلی چیزا!


((ادامه دارد!!))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دنیا دبی هملاک!
با وارد شدن به تاپیک رقص جادوگران از لحظات خود لذت ببرید
موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 22 مرداد 1384 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
شون:کارگر دیوانه مواظب باش.این مجسمه هفت قرن قدمتشه!
کارگر:به من چه چند قرن قدمت داره؟4 گالیون بهم پول دادی میخواهی برات باله برقصم؟!!!
لارا:شون....بیا اینجا...توی این جعبه چیه؟
شون:وای...به اون دست نزنین
ملت:؟؟؟
شون:کفش های سالازار اسلایترین توی این جعبه است!!نمیدونم چرا کفش هاش رو طلسم کرده.احتمالاً خوشش نمیومئه کسی به اونها دست بزنه.این جعبه برای کشف طلسم باید بره طبقه پایین.
همین موقع سام وایز میاد کنار شون و میگه:سلام شون..سلام لارا. اینجا چه خبره؟این خرت و پرت ها چیه؟!!
شون:خرت و پرت؟؟؟ به اشیای موزه من میگی چرت و پرت؟؟
سام:موزه؟ کدوم موزه؟؟
لارا:ای کیو...اینجایی که الان توشی موزس دیگه
سام:وا...شما کی موزه زدین؟
شون محکم میکوبه توی سرش و میگه:امروز باز کردیم دیگه.
سام:اهان..چه جالب تبریک میگم.
لارا یه کپه کاغذ رو میندازه توی بغل سام و میگه:به جای تشکر بیا این پرونده ها رو ببر تو دفتر موزه.توی همین راهرو سمت چپ.
سام تلو تلو خوران میره طرف دفتر و زیر لب یه چیزایی در باره تعارف کردن میگه!!!!
شون دوباره برگشته پیش کارگرها و داره غر میزنه:ای بابا.چرا این تابلو رو زدی اینجا..من گفتم بزن جلوی در ورودی نه توی سالن.
یکی از کارگرها میگه:اه...من اینجوری کار نمی کنم.تمام مدت وایسادی غر میزنی؟ بس کن دیگه سرمون رفت!!!!!!
زاخی که یه دسته کاغذ پوستی زده زیر بغلش میگه:چیه مشکلی پیش اومده شون؟
شون میره طرف زاخی و میگه:آره این کارگرهایی که آوردی خیلی بد کار میکنن.یکیشون نزدیک بود گوی سحر امیز مرلین رو بشکنه.تازه خیلی پر رو تشریف دارن.
و به کارگر ها چشم غره میره.
زاخی:خودت گفتی کارگر ارزون بیارم. کارگر ارزون بدیش همینه دیگه. اگه یه کم بیش تر پول خرج می کردی...
شون قاطی میکنه:واقعاً که...من پولم کجا بود؟من بیشتر پول هام رو خرج این موزه کردم. تازه بقیش رو هم برای عروسیم پس انداز کردم.
زاخی:حالا اگه یه کم بیشتر....
شون: ای بابا....انا لا مایه دار!!! ، گرفتی چی میگم؟
شون داشت با زاخی جر و بحث میکرد که لارا میاد پیشش و میگه: شون اون یارو دم در موزه کارت داره.شون:ای بابا. این دیگه چی میگه ای وسط؟هوی تو اون تابلوی بخش جادوی سیاه رو چرا گذاشتی اینجا؟ بردار ببرش.
این رو میگه و میره پیش همونی که لارا گفته بود.
طرف یه مرد با سیبیل گنده و سر کچل بود.
شون:سلام بفرمایین با من کار داشتین؟
طرف:بله شما آقای شون پن هستید؟
شون:بله خودمم. اگه میشه زودتر کارتون رو بگین که خیلی عجله دارم. این جا خیلی به هم ریختس.
طرف:به ما گزارش دادن که این جا دارین موزه باز میکنین. درسته.
شون:بله.امرتون؟
لارا هم میاد پیش شون.
یارو:خوب شما مجوز این جا رو گرفتیدو نا این جا درست. ولی یه چیز رو فراموش کردین.
لارا و شون با سوءظن:چی رو فراموش کردیم.
طرف:مالیات
شون:مالیات....من که تازه این جا رو باز کردم. مالیات برای چی.
طرف:قانون جدیده وزارت خونس در مورد موزه ها!
شون جمله آخر رو نمیشنوه چون همون لحظه ....
لارا:زاخی...بدو...شون غش کرد!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/11/25 22:29:37
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 19:33:16
تصویر تغییر اندازه داده شده