جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

ارتش وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1384 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
فرداي اونروز
حاجي:خدايا من توبه ميكنم كه ديگه زيرآبي نرم!
هري:اهم ........اهم
حاجي:اومدي سرباز منتظرت بودم.خب شروع كن سه هزار و سيصد و شش ركعت نماز قضاء براي نورممد چورقوش سنگ تپه!!
هري:حاجي جان فقط يه مشكلي هست من بلد نيستم نماز بخونم.
حاجي:استغر ا... بلد نيستي راز و نياز كني اينقدر غرق هري پاتر شدي كه نماز خوندن يادت رفته ما يه عمره داريم فانتزي ميخونيم نماز روزه مون سرجاشه.....
هري:حاجي من راز و نياز بلدم..
حاجي:خب شروع كن!

هري با تعجب به صورت حاجي زل ميزنه
"اولا كه اينجا مسجده و راز و نياز توش اشكال شرعي داره دوما ما اول بايد با هم صميمي بشيم بعد راز و نياز كنيم!"

حاجي كه متوجه حرفهاي عله نشده بود
"اشكال نداره اولش با هم صميمي ميشيم!"

با شنيدن اين حرف هري مي پره رو حاجي

حاجي:پاشو مرتيكه بي ناموس مگه خودت ناموس نيستي!!
هري با خودش:بي ناموس....اين اسم يه نمه برام آشناست.

در همين لحظات كه هري در حال فكر كردنه حاجي موبايلشو از جيبش در مياره...
"الو فرمانده آبر دو نفر ديگه رو بفرست اينجا ، اين كه فرستادي هيچي بلد نيست.....................

به من چه مجرم نداري برو تو حياط به دو نفر الكي گير بده....د برو ديگه نماز قضاي بچه ها داره زياد ميشه"
بوق...........بوق.........بوق

حاجي:هي تو سرباز از الان وظيفه ي تو عوض ميشه تو ميشي ممامور امر به معروف و نهي از منكر هر كسي هم سر پيچي كرد مياريش منكرات!!
هري:چشم فرمانده!!
هري:فرمانده ميخاستم كارمو شروع كنم اجازه هست.
حاجي:شروع كن ديگه!
هري با يه حركت سريع گوشي حاجي رو از دستش مي قاپه...
"به علت داشتن بك گراند غير اسلامي توقيف مي شود"

حياط پادگان
"سلام برادر"
هري:سلام خواهرم.....ا ببخشيد شما چه جوري وارد اينجا شديد مگه دم در ورودي ننوشته ورود خواهران ممنوع..
دو متر اون طرف تر
"خانم شماره بدمasl آي دي !!!"
خانم محترم:برادر اين آقا مزاحم من شدن!
هري غيرتي ميشه و به سمت سرباز بيناموس حركت ميكنه!! ,
دنگ دوش دينگ لاو!! پوووووووووتك دوش دنگ تق


"اينجا چه خبره سرباز اين دوتا رو بفرست انفرادي"
سرباز:چشم فرمانده ابر


در زندان
....................
دوستان مگه قرار نشد زن توی داستان نباشه آخه یکم منطق رو هم وارد داستانتون کنید وسط کویر زن چی کار میکنه؟ اونم تو پادگان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کريچر در 1384/8/3 5:28:50
ویرایش شده توسط کريچر در 1384/8/3 5:35:48
يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1384 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هری وارد مسجد میشه و حاجی رو توی محراب میبینه که داره دعا میکنه
همین طور که یواش یواش داره به حاجی نزدیک میشه صدای حاجی براش قابل شنیدن میشه
_ خدایا توبه میکنم و قول میدم دیگه روزهای 5 شنبه ی ماه مبارک رو دعوا نکنم خدایا توبه ی منر و بپذیر
هری: حاجی این دیگه چه جور توبه ایه؟
حاجی: ای برادر ترسیدم , این چه طرز دخوله , شما نمیدونید برادر توبه ی تدریجی مزایای زیادی داره , شما هم بیا توبه کن فقط دعواهای 5 شنبه ی ماه مبارک رو از دست میدی
حاجی از جاش بلند میشه و میره گوشه ی مسجد که رختخوابش رو پهن کرده
_ حالا چی میخواستی؟
هری: آبر گفت بیام اینجا , تنبیهی جدیدم
حاجی: بسیار خوب , احسنت بر فرمانده آبر
هری: حالا باید چی کار کنم؟
حاجی: کار که زیاده با امر به معروف بیشتر حال میکنی یا نهی از منکر
هری:
حاجی: پس یک کار دیگه میکنیم برو تو پادگان بچرخ نماز قضای بردارا رو سر شماری کن
4 ساعت بعد
هری در حالی که داره از خستگی میمیره و تلو تلو میخوره میا تو مسجد
_ حاجی اینم لیست خاک بر سرا تو عمرشون نماز نخوندن
حالا میتونم برم شب شده؟
حاجی: بسیار عالی بگزار ببینم و یک چرتکه از زیر عباش در میاره و تند تند مهره هاش رو بالا پایین میکنه و حساب میکنه
_چند سالته؟
_ قدت چقده؟
_ وزنت؟
_ زن داری؟
.........
5 دقیقه بعد
حاجی : خوب با محاسباتی که من کردم تو تا 29 سالگی عمر میکنی
وایستا ببینم عجب عمر گنجشکی داری
عله: همش به خاطر هری پاتره من میدونم رولی هری رو تو کتاب هفت میکشه اونموقع من نیمتونم دیگه زندگی کنم
حاجی: آقا این بچه بازیا چیه؟ این بی ناموسیا چیه برو کتاب فانتزی بخون حالش رو ببر هری پاتر کیلو چنده
عله: هوی توهین نکن ها سایتش رو بستی دوقورتو نیمت هم باقیه
حاجی: بیشین بینیم باو از فردا باید روزی 2 ساعت بیای مسجد نمازای قضای برادرا رو میخونی تا خدمت تموم شه اون دو سالم که بعد خدمتت زنده میمونی ارزش نداره مال خودت اگر بیشتر بود باید برای اونا هم روزی 2 ساعت می یومدی پادگان
هری: چی؟؟؟؟؟؟؟ من بخونم؟
حاجی: نه پس من بخونم , فکر کردی برای چی فرستادنت اینجا؟
حالا هم برو بخوب از فردا کارت شروع میشه
اگه احتمالا خواستید ادامه بدید اعلام آمادگی یادتون نره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: جمعه 22 مهر 1384 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فعلا به اینجا دسترسی ندارم وگر نه یک دستی به سر و روش میکشم

سیریوس جان خیلی خوب پست الیور رو ادامه دادی من مونده بودم این رو چی کار کنم چون خراب کرده بود پستت خیلی خوب بود دمت گرم
زاخی جان شما هم حواست رو جمع کن دیگه من یک بار گفتم مملی یا آبر همون فرمانده اس و علی باهاش روبه رو شده دوباره اومدی تو پستت مملی رو به عنوان یک شخصیت جدید معرفی کردی
جریان دار زدن هم منطقی نبود
وود عزیز شما نمایشت خوب بود فقط یک مشکل داشت و اون هم نمید بود اینجا پادگانه همه مردن شما نمید رو برای چی آوردی تو نمایشت؟
این نکته که ماهی یک بار میتونه وصل شه هم خوبه چون علی کمابیش به سایت سر میزنه اما نباید این طوری باشه نباید حاجی که هیچی در مورد هری پاتر نمیدونه با دو دقیقه صحبت کردن با عله متقاعد بشه حاجی باید یک جورایی خیره سری کنه در حالی که هیچی در مورد هری پاترنمیدونه اما یک چیزایی شنیده که جوانان رو ضد دین میکنه و از این چرتو پرتا که بعضی ها میگن و به خاطر همین قفل کرده


_________________________________
آبر در حالی که خیلی عصبانیه داره در طول اتاق قدم میزنه
سرباز بوقی تازه وارد آش خور بد بخت حالا دیگه برا من بلبل زبونی میکنی؟
هری: خریت کردم قربان شما ببخشین , عملم دیلیل بر زوال عقلی مصببه از حضور برای اولین بار در پادگانی خشک در منطقه ای خالی از سکنه متضاد با محل زندگی اسبق من بوده
آبر: چی؟؟؟؟؟؟؟؟
هری : همون که شنفتی
ابر از صندلیش بلند میشه و می یاد طرف هری
هری: غلت کردم دست خودم نیست , از بچگی همین طوری بودم نه این که تک فرزند بودم پرروییه دریده شدم شما ببخشید
آبر: یک کاری میکنم تا عادتت از سرت بیفته
هری: هر چی شما بگین فرمانده
آبر: یک بار به روت خندیدم به خاطر خوابت مجازاتت نکردم پر رو شدی
هری: اون بار لطف جناب عالی بر من فزونی کرده بود
آبر: تو چرا این قدر مسخره صحبت میکنی زیر دیپلم حرف بزن سرباز
هری: چشم فرمانده
آبر: برای تنبیه یک روز به همنشینی با حاجی محکومی هر چی گفت اطاعت میکنی
هری با خودش: خدا رو شکر من فکر کردم الان باید 100 دور دور حیاط بدوئم یا نصفه شب کشیک بدم
آبر: مصاحبت با حاجی از اونا بدتره
هری: ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا ذهن جو , بابا ذهن کاو چی جوری این کار رو کردی؟
آبر: انقدر بلند فکر کردی که شنیدم
بگزریم همین حالا برو پیش حاجی بگو تنبیهیه جدیدم
مکان حیاط
زمان یک ربع بعد دعوا
عله: عباس حاجی رو ندیدی؟
عباس: ها؟ وایستا ببینم آبر چی کارت داشت؟
عله: گفت یک روز پیش این حاجی باشم
عباس: خاک وچو
کات آقا کات یعنی چی اینجا جرره نیست که عباس جان دیالوگات رو خوب حفظ کن دیگه
اکشن
عباس: بدبخ شدی بورا , تو تازه یک روزه اومدی گناه داشتی
عله: حالا بگو کجاست
عباس: رفته مجت(مسجد) همیشه بعد دعوا میره اونجا توبه میکنه ولی باز تا دوباره دعوا میبینه نمیتونه خودش رو کنترل کنه
عله به سمت مسجد حرکت میکنه و سرجوخه دریاگشت رو در حال
شک و ناباوری تنها میگزاره

________________________________________________
دوستان میخوام تو این تاپیک عملیات ذخیره برای پست زنی رو اعمال کنم ببینم جواب میده یا نه خواهشن شما هم همکاری کنید چون مفیده منظورم اینه که هر کی خواست پست بزنه بیاد همین جا با یک پست عنوان کنه که من میخوام ادامه ی داستان رو بنویسیم بعد این طوری مطمئن میشه کسی نمیره ادامه ی داستان رو بنویسه و میتونه روی رولش کار کنه یک چیز خوب بزنه و مجبور نمیشه عجله ای یک پست ناقص بزنه من یا هر ناظر محترم دیگه هم اگه دیدم کسی پست بدون نوبت زد پاک میکنیم پس از این به بعد هر کی خواست ادامه ی داستان رو بنویسه با یک پست کوتاه فقط بنویسه من ادامش رو مینویسم و وقتی پستش رو زد ناظر پست قبلی که غیر رول بوده رو پاک میکنه البته دوستان توجه کنید وقتی میگید مینویسم بنویسید نه این که همین طوری یک حرفی بزنید و همه رو سر کار بگزارید حداکثر یک تا دو روز وقت خواهید داشت برای پست زدن و اگر بد قولی کنید در مراحل بعد کمتر رو شما حساب میشه و بد قولیتون از یاد نخواهد رفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کارآگاه ققنوس در 1384/7/22 17:51:51
ویرایش شده توسط کريچر در 1384/7/26 9:02:48
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/2 0:00:31
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1384 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
عباس:نمید نه ...حمیده اسمش حمیده
جاسم:چی میگی الکی اسمه مجیده
مسوول:آهان یادم اومد وحیده
هری:من فک کنم سعیده
عباس:تو که تازه واردی چمیدونی چی به چیه چرا اظهار نظر میکنی؟؟
هری:بلکن اینطور که شما میگید
جاسم:وحیده ...فهمیدید ...یک کلام اعصاب ندارما
مسوول:با همین جارو میزنم تو سرتا وقتی میگم حمیده یعنی حمیده
عباس:بورا یک کلام حمیده
مسوول:من الان گفتم حمیده تو یه چیز دیگه بگو
_وحیده
_مجید
_عباس
_به من میگی الاغ رشتی چی چی نشده
دنگ دونگ دیش شپلخ
سرباز یک:آخ جون دعوا بیاد دعوا شده
سرباز دو:به پر توش
ستوان دو:بپرش توش چیه خجالت بکش بگو بپر روش
سرگرد تمام:این که بدتر شد خجالت بکشید
سرباز سه:آخ جون دعوا..چه حال دروکنیم
هری تریپ کیانوشی نگاه میکنه به دوربین که یوهو حاجی دامن عبا دستش میگیره به سرع از جلوی دوربین رد میشه:برییییییییید کنار من اومد
دوممممممممم!
_آخ
_اوخ
_مردم
_کمر ترکید
عباس از اون زیر:عله بیا توام بپر خیلی ها دروکنیا
هری:حال میده..برید که کنار من میخوام بپرم
در همین حال ابر وارد میشه:اا...چی کار داری میکنی؟
عله که آماده شیرجه بود میگه:هیچی میخوام قلنجمو بشکونم
عباس:ابر اومد بچه ها از روم پاشید
حاجی در حالی که عمامه صاف میکنه:خجالت نمیکشید روی هم میپرید این یعنی چی؟
آستکبار:ای سرباز اسمت چیست؟
عله:بخور خربزه با چیپس
همه میزنن زیر خنده
ابر:جانم؟
عله باخنده:همون که شنیدی
شپلخ چک افسری
_بیا دفترم کارت دارم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: دوشنبه 18 مهر 1384 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در دفتر حاجی
عباس:سلا م حاجی
حاجی:سلام علیکم
عباس:شنیدین یه تازه وارد اومده
حاجی:آره اتفاقآ یک خورده هم حالش بد بید.
عباس:بییییییییییییییید؟
حاجی:پسرم منظورم همون بوده.از بس از این سریالهای بیناموسی میزارن آدم حواسش پرت میشه.
عباس:حاجی هنوز حکم ممنوعیت هری پاتر پابرجاست.
حاجی:چییییییییییییییییییییی؟
عباس:برا خودم نمیخوام.یه نفر گفت این سوال رو از شما بپرسم.
حاجی:حالا کی گفت؟
عباس:گناه داره ببخشیدش.
حاجی:باشه.فقط میخوام باهاش صحبت کنم.بورو بیارش
عباس:الان میگم حاجی
......................................
در راهرو
عباس:عله یه وقت جلو حاجی سوتی ندی ها
عله:باشه
عباس:فقط یادت باشه بهش بگی همیشه نماز جماعت می خونی ها؟
عله:باشه.بریم
....................................
در دفتر حاجی
حاجی:خب پسرم عباس گفت شما مایل به هری پاتر هستی
عله:پس چ.... البته مایله مایل که نه ولی یه خورده علاقه دارم.
حاجی:خب حالا این هری پاتر در باره ی چیه؟
عله میشینه خلاصه ی هری پاتر رو تعریف میکنه.
حاجی:خب زیاد هم بد نبید.یعنی نبود.می تونم برای یه روز قفل رو بردارم.ولی فقط یه بار در فصل.

عله:دست درد نکنه حاجی.انشاالله نماز جماعت رو ساعت چند می خونیم
حاجی:آفرین نماز خونم که هستی.خیلی عالیه.ساعت 12:34
عله:پس الان میتونم برم تو سایت هری پاتری
حاجی:آره.من الان قفل رو باز میکنم.
..................................
در راه کافی نت پادگان
عباس:می خوای بریم مملی رو نشونت بدم؟
عله:نه فعلآ بیا بریم یه سر به سایت بزنیم
.................................
در جلوی کافی نت
عله:اه چرا در اینجا بسته است.
مسوول:نظافتچی اینجا که اسمش نمیده پاش رفته رو سیم سرور خط ها قطع شدن
عله:نمید!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 18:06:20
پادگان نظامی
ارسال شده در: دوشنبه 18 مهر 1384 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
عباس:ببينم مگه تو هم هري پاتر ميفهمي؟
علي با حالت بغض:خب معلومه من وب مس....نه يعني كتاباشو يه كم خوندم.
عباس:كه اين طور...يه موقع كه همراه خودت نياوردي؟
علي:اتفاقا چرا هر 6 تاش رو آوردم.اگه ميخواي بهت قرض ميدم بخوني.
عباس:اي گفتي!برو بيار.يعني نه بزار با هم بريم.خطرناكه.
عله و عباس با هم به سمت ساك عله ميرن.
عله:خب شما تا جلد چند خوندي؟
عباس:هيچي بابا من فقط يه چيزي از يكي دوتا سرباز شنيدم.به نظر ميومد كل كتابارو حفظن.صبح تا شب ميگفتن هري پاتر هري پاتر.تقصير همينا شد كه هري پاتر رو حروم اعلام كردن.
عله:كي حروم اعلام كرد؟
عباس:حاجي!
عله:حاجي؟نكنه اين حاجي هم مثل حاجي خودمون فتوا ميده؟
عباس:مگه حاجي بدون فتوا هم ميشه.
عله:حالا اگر اين كتاباشو بهتون بدم اين سايتاي هري پاتري رو باز ميكنين؟
عباس:نه نه نه اصلا حرفشم نزن.
عله با حالت التماس:جون من!اين تن بميره اين كارو براي من بكن!جبران ميكنم.
عباس آقا هم يه كم فكر ميكنه و به قيافه عله نگاه ميكنه و ميگه:
عله:خب باشه...فقط بايد با حاجي صحبت كنم.برام دعا كن.اگر خشمش بگيره استكبار مملي انگشت كوچيكشم نميشه.
عله: استكبار مملي؟
عباس:آره.يكي از فرمانده هاي اينجائه كه مملي صداش ميكنن و خيلي سختگيره.سربازها هم لقب استكبار مملي رو بهش دادن.
عله:اين مملي و اون دو نفري كه گفتين هري پاتري هستن رو ميشه به من نشونشون بدين؟
عباس:مملي رو ميتونم بهت نشون بدم و يك نفر از اون دو نفر رو.
عله:چرا يك نفر؟
عباس:به خاطر اينكه يك نفرشون رو دار زدن
عله:دار؟ براي چي؟
عباس:براي هري پاتر ديگه.اون كتاب رو آورده بود.
عله:ماااااااااا من نخواستم اين كتابامو بده خودم يواشكي يه كاريشون كنم.
عباس:نه برادر نترس.من هواتو دارم.اگه ميخواي تا دير نشده بيا بريم بهت اينارو نشون بدم.
عله:بريم.
و در راه عله داشت به اين فكر ميكرد كه با اينترنت به سايت جادوگران وصل ميشه و از طرف ديگه خودش رو پاي چوب دار مي ديد!
-----------------
در ضمن من يه سوال برام پيش اومد كه:آيا عله به پاي دار ميرود و بعد طناب دار ول ميشود و عله نميميرد؟ (سوژه كشي به معناي واقعي!)
------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: یکشنبه 17 مهر 1384 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
عله بعد از پوشیدن لباس رو به عباس آقا: عباس آقا حالا باید چی کار کنیم
عباس: هیچی بریم خوابگاه استراحت کنیم
عله: استراحت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه اینجا پادگان نیست؟
عباس: چرا ولی امروز روز زوجه
عله: مگه روزای زوج چه خبره؟
عباس: ای بابا خیلی ناشی تشریف داشته بیدی ها , روزای زوج مال خانوماست دیگه
عله: مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
عباس: بخشنامه ی جدیده تمام اماکن دولتی به دو روز مردونه و زنونه تقصیم شن
عله: تا 500 کیلومتری اینجا موجود مونثی وجود نداره که
عباس: مثل این که می خوای بنای ناسازگاری بگزاری نمیفهمی ؟بخشنامه بخشنامه اس
حالا هم راه بیوفت بریم خوابگاه
عله: نمیشه حالا اول اینجا رو به من نشون بدی بعد بریم خوابگاه؟
عباس: چرا نمیشه اول میخوای سایت رو ببینی یا باشگاه بیلیاردو یا .....
عله میپره وسط حرف عباس و میگه: چی؟؟؟؟؟؟؟؟ سایت؟ از این سایتا که کامپوتر داره؟
عباس: اره بابا ندید بدید
عله: میگم احتمالا اینجا به ....
یکم از حرفی که میخواد بزنه خجالت میشکه میترسه مسخرش کنن
اینجا اینتر ... منظورم اینه که اینترنت هم داره؟
عباس: خوب اره
عله:وای خدای من جون عباس راست میگی؟
عباس: تو از کدوم دهات بلند شدی اومدی؟
عله: ولی این یارو حاجیه با اینترنت و اینا خیلی مخالف بود که
عباس: خوب برای همین قفل کردنش رو خود حاجی انجام داده
یک سری کلمات رو قفل کرده
عله در گوش عباس پچ پچ میکنه
عباس: نه بابا اینا که رله اس
عله: مثلا اینا(دوباره در گوش عباس یک چیزی میگه)
عباس: نه اینا که موردی نداره
عله: پس چی رو قفل کرده؟
عباس : روم نمیشه خیلی بی ناموسیه
عله: در گوشم بگو
عباس: گوشت رو بیار جلو
تا صحبت عباس تموم میشه علی داد میزنه:هری پاتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عباس دستش رو میزاره جلوی دهن علی و : یواش بی تربیت آبرومون رو بردی
علی: یعنی چی اونوقت



ویرایش:سیریوس عزیز حاجی اونجا مسئول مسجد و کارای شرعی و از این چیزاست و زاخی عزیز تر یک بار آبر ( مملی) رو معرفی کردیم دیگه دوباره چرا با یک شخصیت جدید دیگه معرفیش کردی مملی رو هری دیده همون جا که ممل از زیر درخت بیدارش کرد اگه تونسیتی ویرایشش کن ثواب داره یک جوری درستش کن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کريچر در 1384/7/18 5:11:37
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 18:05:52
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: شنبه 16 مهر 1384 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ببینید کریچر جان شما هنوز در مورد شخصیت حاجی توضیح کامل ودقیقی ندادی من که فکر شما رو نمیخونم که حاجی یه آدم با نفوذ نمیدونم چی چیه از دید من حاجی فرمانده گردان بوده یا شاید از دید یکی دیگه یه نفر دیگه بوده همین الانشم من نفهمیدم که حاجی کسی هست اصلا تو پادگان چی کار میکنه؟؟به نظر من باید بعضی مانند بعضی از شخصیت های سایت باشن .من خیلی وقت بود میخواستم همچین تاپیکی بزنم تو میتینگ فکر منو خوندی اومدی زدی پس الکی نگو
دو دقیقه فکر کردی آکولامنسی من ضعیفه
.................................................................
سرجوخه دریاگشت گیلانی
هنوز حرف ابر تمام نشوده بود که فردی شبیه قندشکن وارد اتاق میشه
_بله قربان!پوتینش رو محکم به هم می کوبه
_اینو ببر وسایلشو تحویل بگیره یه لباسم بهش بده
بیرون ساختمان
_بورا اسمت چیه؟
_عله
_علی جان حواااست باشه اینجا هرکی آب بخوره از من اجازه میگیره ها هر چی هم خواستی من خودم برات جور میکنم
علی با خودش ایول پس باید هوای اینو داشته باشم.ازدور هری پسر قد بلندی رو میبینه که به سمتشون میاد
_سلام عباس آقا!جک جدید شنیدم خیلی باحال
_ها بوگو ببینم
_یه روز عباس آقا میخواسته بره مسافرت محض اطمینان
_به جان تو اگر دوباره به مردم شریف خطه شمال بی احناطی بشه من میدونم توآآآآآآ!
_چی؟ نه جان تو... جک رو بذار بگم
بوگو
بد برمیگرده میبینه ماست کشک شده...راستی محض اطلاع بگم عباس آقاهه بچه گیلان بوده)) سرباز قد بلند جک تعریف و مثل شترمرغی که دمش رو آتش زده باشن فرار کرد))
_میدونم باهاش چیکار کنم.وقتی دوسال اضافه خدمت خورد میفهمه که با عباس آقا شوخی نکنه
محل تحویل لباس
_سلام عباس آقا خوبی؟این آشخور جدیده
_آره یه لباس خاکی اندازه ش بهش بده کار داریم
_راستی جاسم اینجا بود یه جک جدید برام تعریف کرد میخوای برات تعریف کن
او غلط کرد با تو
_باشه هر جور راحتی این اندازه شه
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مهر 1384 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان من تو پست اول درست نتونستم منظورم رو بیان کنم این تاپیک رو به این نیت زدم که توش یک رول به درد بخور بنویسیم تنها شخصیتی که از سایت توی این تاپیک حضور داره هری هست که در واقع رفته سربازی و هیچ کس دیگه ای نمیتونه وارد داستان بشه اگه من از شیکم یا حاجی استفاده کردم دلیل نمیشه که اینا خود شیکم و حاجی باشن من دیدم اگه بخوایم اسم اینا رو احمد و محمود و کاظم بزاریم بی نمک میشه و کسی حوصلش نمی یاد بخونه پس با خودم گفتم اسم شخصیتهای سایت رو میگزاریم ولی این شخصیتها الزامن تمام خصوصیات فرد مورد نظر رو نداره مثلا شیکم یک فرد تعطیله که خیلی زود باوره و جو زده اس که هیچ کدوم به شیکم سایت نمیخوره
و یا حاجی در واقع حاجیی هست که رفته مکه و هری هم همین اشتباه شما رو میکنه و این یارو حاجیه اینجا تلپه و از خصوصیاتش میشه به این اشاره کرد که اونقدرا که تظاهر میکنه مثبت نیست
شخصیت سوم که اوردم ابره که یک جورایی مملی خودمونه ازخصوصیاتش مستکبر بودن و مقتدر بودنه بعدها میشه مجازات های زیادی از طرف آبر برای سربازا وضع بشه
اما سیریوس عزیز میدونی چرا پستت رو این طوری ادامه دادم چون ازت بعید بود این طوری بنویسی ازت انتظار دیگه ای داشتم مثلا کلی تو رول حرفه ای هستی کاملا معلوم بود اومدی تاپیک رو خوندی و بدون 2 دقیقه فکر ادامه یپست من رو زدی اصلا حاجی چی کاره اس که بخواد سربازا رو بشین پاشو بده یا تنبیه کنه اینا کار فرمانده اس حاجی فقط پارتیش کلفته
پست زاخی باز بهتر بود حداقل گرفته بود نباید شخصیتهای سایت برن تو داستان ولی خیلی زود 10 نفر رو وارد داستان کرده بود یک بار دیگه با عرض معذرت من مجبورم رول های شما رو این جوری ادامه بدم و امید وارم ناراحت نشین دفعه بعد یکم بیشتر رو رولتون فکر کنید
_________________________________________

که ناگهان
سرباز ... سرباز ...
هری چشماش رو باز میکنه و میبینه زیر سایه ی یک درخت خوابیده
هری با خودش: عجب خواب خزخولیی بود
- هی تو سرباز چرا اینجا خوابیدی؟ این چه وقته استراحته تازه واردی درسته؟
هری در حالی که چشماش رو می ماله: بله فرمانده
فرمانده: فورا بیا به دفتر من
مکان : دفتر مدیر
فرمانده: سرباز کی به اینجا اعزام شدی؟
هری: امروز قربان
فرمانده: با چه مدرکی؟
هری: قربان تحصیلات دانشگاهی ندارم ولی مدارک تجربی زیاد دارم
فرمانده: نام ببر سرباز
هری: دکترای جوون ضایع کنی و فوق لیسانس خود برتر بینی و لیسانس استکبار و استبداد از جمله ی اونهاست قربان
فرمانده: خوبه , خوبه مدرک استکبارت خیلی خوبه من خودم phd استکبار و استبداد رو از انگلیس دارم
باهات حال کردم از این به بعد میتونی من رو آبر صدا کنی
هری: ممنون آبر ولی انگلیس که شیطان بزرگه اونجا چی کار میکردین؟
آبر:نخیر سرباز اون آمریکاست , ما با انگلیس روابط دوستانه ای داریم از چرچیلشان هم به شخصه خیلی خوشم می یاد, پسر خوبیه
هری: حرف شما درسته , قربان میتونم موهام رو مثل شما بلند کنم از پشت ببندم؟
آبر: نخیر هر کی از من تقلید کنه به مرگ محکومه من سر موهام با کسی شوخی ندارم به روت خندیدم پر رو شدی ها
هری:ولی قربان این یارو حاجی موهاش مثل شما بود ها
آبر: نخیر اون فرق داره مگه نمیبینی مال من قشنگ تره
هری: اما.....
آبر: کافیه سرباز بهتره بریم سر اصل مطلب
اسمت چیه و چرا زیر اون درخت خوابیده بودی؟
هری: اسمم عله است قربان و از اونجایی که تمام دیشب رو تو اتوبوس بیدار بودم خستگی بر من غلبه کرد
آبر: این دفعه بخشیده میشی چون تازه واردی ولی بعدها مجازات های سختی در انتظارت خواهد بود
الان هم برو وسایلت رو تحویل بده و لباسات رو بگیر
هری: اما ابر من هیچ جا رو بلد نیستم
آبر: میگم یکی از سربازا بیاد راهنماییت کنه دم اتاق من واستا تا خبرش کنم بیاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مهر 1384 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان این جا میخوام در مورد وقایعی که برای هری در سربازی می افته داستان بنویسیم نمیدونم خوب میشه یا نه حالا امتحان میکنیم پس حواستون باشه جز هری( علی ) هیچ کس تو داستان شرکت نداره میتونی فقط افراد مشابه ای رو مثل من بیارین تو داستانتون
فردا نیام ببینم همه اومدن سربازی پیش هری
ناظر بلند بالا ما را یاری کند
_________________________________________________

جايي بسيار دورتر از شهر لندن و دهكده ي هاگزميد در سرزميني باستاني و ماگل نشين و در منطقه اي خشك و كاملا كويري پادگاني وجود داشت صحرايي
اتوبوس قراضه ای پس از گرد و خاک و سر و صدای زیاد در انتهای راه مال رو وایمیسته و پسری در حالي كه كوله پشتيش رو روي دوشش انداخته بود از اتوبوس پياده میشه و راه خاكي به سمت پادگان رو در پيش میگیره , دو روز پيش از شهرش حركت كرده بود , تو شهرش کارای زیادی داشت که انجام بده و دوستای بیشتری که وقتش رو با اونا بگذرونه ولی تمام تلاشش برای خلاصی از این مهلکه بی نتیجه مونده بود و حالا جايي بود كه دو سال بايد تو اونجا زندگي ميكرد.
پادگاني در قلب كوير لوت
مكان: پادگان شهيد با مرام
چند قدم بيشتر به درب پادگان نمونده بود كه پسرک با دیدن چیزی میخکوب شد
قيافه ي نگهبان ورودي پادگان پسر رو ياد كسي مي انداخت کسی که پسر از اون نفرت داشت
نگهبان : هي تو تازه واردي؟ آره آش خور با توام
بیا جلوتر خوب ببینمت کو
هري: شيكم؟
نگهبان: اي ول مثل اين كه تازه وارد نيستي نه خوبه رمز شب رو که ميدوني؟
هري: رمز شب؟
نگهبان: اره ديگه شيكم ( شهداي يگان كوير مركزي)
هري با خودش: اين چي ميگه خود شيكمه يا شبيه اونه؟ من سر کارم یا اون سر کاره ؟ به هر حال نبايد از اول خودم رو پپه نشون بدم به اینا رو بدی میخورنت , بچه شهرستانی
هري: اره داداش ما اين كاره ايم من 3 سال تو پادگاناي گوانتانامو مشغول بودم
عراقي نفله ميكردم
نگهبان: اي ول اي ول
هري: جل الخالق پسر تو خود شيكميا
نگهبان: اي ول اي ول رمز شب رو چقدر قشنگ ميگه
هري: ای بابا خدا شفات بده مثل شيكم هم تعطيلي
نگهبان: اي ول بيا راه رو بهت نشون بدم آقا شما خیلی با جزبه ای من اسمم ممده همیشه اینجا نگهبانی میدم . بین خودمون باشه این کار خیلی حساسه اعتماد نمیکنن به کس دیگه ای بدنش الان 1 ساله خدمتم تموم شده ولی هنوزمن رو نگه داشتن دیگه خودت اهمیت من وجود من رو درک کن
(هری تریپ کیانوشی به دوربین نگاه میکنه)
ممد: بزن بریم
هري: نه تو رو خدا خودم ميرم شما همين جا باش خودت که بهتر میدونی اینجا رو ول کنی امنیت پادگان به خطر می افته
ممد: آی آی آی راست میگی , تو خیلی تیزی( تریپ رابرت دنیرو تو تحلیلش کن) من همین جا میمونم
هري به تنهایی وارد پادگان ميشه و به اطرافش نگاه ميندازه و زير لب ميگه
كسي نيست ما رو ملطفت كنه اينجا كي به چيه اين يارو كه سه تختش كم بود حالا خوبه یک بار موقع ورود به پادگان میبینمش یک بار موقع خروج
كه ناگهان از دور چشمش به يك مرد چاق مي افته
هري با خودش: از قيافه ي يارو معلومه اينجا كاره ايه از اون بپرسم بهتره
هري چند قدم به سمت طرف ور ميداره و صداش ميكنه
هري: ببخشيد آقا ميشه….
مرد برميگرده تا ببينه كي صداش كرده كه هري سنگكوب ميكنه
هري: يا ريش مرلين , حاجي؟ خودتي؟ شما اينجا چي كار ميكني؟
حاجي: اره برادر من حاجيم
هري: اي ول , ولي وايستا بينيم تو اين جا چي كار ميكني مردك تا چشم من رو دور ديدن شما هم دو در كردين , من سایت رو دست شما سپردم اومدم اینجا
حاجي: سايت؟ استغفرا... كلمات بي ناموسي؟ وای خدایا به تو پناه میبرم از هوا و هوس و خواسته های شیطانی
هري: نگاه كن تو رو خدا كي داره از بي ناموسي حرف ميزنه مارمولک هر کی ندونه من که میدونم تو چی کاره ای
حاجي یکم معذب میشه و میگه: برادر من الان كار دارم بايد برم مسجد اگر کاری ندارين مرخص شم
هري: مرسي مرسی نيومده مسجد رو استاد كردي کلک؟
حاجي: برادر شما به استراحت احتياج داري من 7 ساله اينجا هستم نيومده يعني چي؟

هري: يعني چي ؟ اينا چرا اين طورين مارو سر كار گزاشتن يا واقعا شباهتا بالاست
حاجي: با اجازه برادر
هري:
حاجی روش رو برمیگردونه و به طرف یکی از ساختمان های پادگان حرکت میکنه
هری یک نگاه به دور و برش میندازه و وقتی از کمک گرفتن از کسی نا امید میشه خودش دست به کار میشه و به طرف نزدیک ترین ساختمون حرکت میکنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1384/12/22 16:36:34
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/10/27 21:57:39
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/10/27 22:46:39
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر