شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
avval mikhastam az mikel jan tashakkor konam ke mano rahnamayee kardan. نام کامل:ویولت رابرت پار سن:16 سال گروه:هافلپاف معرفی کوتاه:من دختر خواهر هلن پار هستم و با زاخی نسبت خیلی دوری دارم. علاقه مندی ها:جادوگری
معرفیت کامل نبود هلن پار کی هست من نمیدونم باید توضیح بیشتری بدی
خب اینجانب هم در راستای اینکه میشود شناسه ها را عوض کرد شخصیت سیریوس بلک رو معرفی میکنم
نام:سیریوس نام خانوادگی:بلک تاریخ تولد:19/8/1960 سن : در موقع مرگ احتمالی 35 جنسیت:مرد چوب جادو:31 سانتی با ریسه اژدها از چوب درخت سرخدار دسته جارو:پیکان نقره ای . ولی هیچوقت عضو تیم نشدم چون اعتقاد داشتم بازی جیمزی از من بهتره و با همون حال میکردم گروه:گریفیندور رنگ چشم:قهوه ای
خصوصیات کلی: بسیار خوش تیپ و خوش قیافه بودم { به دلیل مرحوم شدنم از افعال گذشته استفاده میشه} در خانواده ای کاملا اصیل و اشرافی به دنیا اومدم ولی هیچوقت اصل و نسب برام مطرح نبود به خاطر همین همیشه برادر احمقم رگولوس که بعدا مرگخوار شد پیش والدنینم عزیز بود و مهمترین نشونه غیر اشرافی بودنم هم زمانی مشخص شد که بر خلاف تمام اعضای خاندانم در گروه گریفیندور افتادم و به نوعی باعث سرشکستگی خانواده م مخصوصا مادرم شدم. پدرم به این کارها زیاد کاری نداشت توی عوالم خودش بود ولی اگه جلوش حرفهای غیر اشرافیانه میزدم سرکوفت رگولوس رو بهم میزد و آخرش هم تهدیدش مبنی بر اینکه منو از خانواده طرد میکنه رو عملی کرد و اسمم رو به تحریک مادرم از روی فرشینه خانوادگی پاک کرد . ولی این چیزها زیاد برای من مطرح نبود اون خونه ی لعنتی شماره 12 با جن خانوادگی دیوونه مون به اسم کریچر آخرش به من رسید و مجبور شدم که توش زندانی بشم . نفرت من از اون خونه و مستخدمش به حدی بود که سلول آزکابانم و دیوانه سازها رو بهش ترجیح میدادم. یاد آزکابان افتادم... زندانی شدن من توی اونجا آنچنان داستان درازی داره که نمیدونم از کجا شروع کنم ؟؟ شاید اولش باید از جمع چهارنفره دوستانم در مدرسه هاگوارتز بگم : ریموس { مهتابی}- جیمز{شاخدار} – پیتر خیانتکار { دم باریک} و خودم که پانمدی بودم . این اسمها برمیگرده به اون دورانی که ما جانور نما شده بودیم ...چه دوران خوشی بود ...سالهای نوجوانی و جوانی....وقتی متوجه گرگ مرد بودن ریموس شدیم من و جیمز تصمیم به جانورنما شدنمون رو عملی کردیم .دم باریک بی عرضه تر از این حرفها بود که خودش به تنهایی بتونه اینکارو بکنه ولی کمکهای من وجیمز به دادش رسید و آخرش هم به یه جانور کوچولو یعنی موش تبدیل شد در حالی که من و جیمز به جانورهای بزرگی تبدیل میشدیم:سگ و گوزن . و به این ترتیب در شبهای بدر کامل ریموس رو که به یک گرگ درنده تبدیل میشد آروم میکردیم و گردشهای شبانه دلپذیری رو در هاگزمید و مدرسه انجام میدادیم ...یادمه یه بار که زرزروس رو در حال جاسوسی پیدا کرده بودم تشویق کردم بره توی شیون آوارگان ولی جیمز به موقع به دادش رسید و اوردش بیرون .بعدا بارها به جیمز گفتم که کار اشتباهی کرده ولی کاری بود که شده بود . همون موقع ها بود که محفل ققنوس هم کارشو اغاز کرده بود بعد از فارغ التحصیل شدن از هاگوارتز ما هم به تشویق دامبلدور عضو محفل شدیم ..در همون دوران جیمز با لیلی ازدواج کرد و یک سال بعد وقتی پسرشون به اسم هری به دنیا اومد منو به عنوان پدر خونده ش انتخاب کرده ن ...دوران سختی بود و تلاشهای ما برای پیدا کردن جاسوسی که توی محفل رخنه کرده بود بی نتیجه مونده بود ...نگرانی من برای لیلی و جیمز حد و اندازه ای نداشت و یکی از روزها که بهشون سر زده بودم به جای خونه خرابه ای رو دیدم که داغون شده ...وقتی بدنهای بیجان لیلی و جیمز رو دیدم در به در دنبال هری گشتم و وقتی بچه رو با داغ عجیب روی پیشونیش زیر آوار پیدا کردم و میخواستم با موتور پرنده م برم هاگرید رو دیدم و طبق دستور دامبلدور هری رو بهش تحویل دادم و خودم سراغ اون نامرد رفتم ...پتیگرو ...رازدار لیلی و جیمز ...توی خیابونی پر از ماگل گیرش انداختم ولی پیتر حقه بازتر از این حرفها بود..قبل از اینکه موش بشه و بره توی فاضلاب خیابون رو منفجر کرد و اینطوری به دستور کراوچ بدون محاکمه به آزکابان فرستاده شدم .بزرگترین عذاب من در 13 سال زندان که دیمنتورها نتونستن بیرون بکشنش این بود که همه فکر میکردن من رازدار بهترین دوستانم بودم و اونها رو لو دادم... بعد از 13 سال که از آزکابان فرار کردم تنها دلیلم پیتر بود که هنوز توی هاگوارتز بود..در همون سال با پسرخونده م هری و دوستانش آشنا شدم و به اونها و دامبلدور فهموندم که بیگناهم ...سال بعد رو در غارها سپری کردم و وقتی پایان اولین سال آزادی م ولدمورت به قدرتش برگشت خونه قدیمی والدینم قرارگاه محفل ققنوس شد و اینطوری آخرین سال عمرم رو با عذاب در خونه ای که همدمم یه جن خانوادگی دیوونه بود سپری کردم .اولای تابستون بود که به واسطه زرزروس خبردار شدیم هری همراه چندتا از دوستاش بی خبر و شبانه به وزارتخونه رفتن و ابنطوری شد که وقتی بعد از ماهها حبس از خونه بیرون اومدم یه مبارزه درست و حسابی با مرگخوارها راه انداختیم و اونجا بود که طلسم دختر عمه م بلاتریکس که یه مرگخوار بود باعث شد که در پشت طاق نما بیفتم... آیا من واقعا مرده م ؟؟؟ در کتاب 7 این جواب رو به طور قطع خواهید یافت ...اگرم رولینگ ذکر خیری ازم نکرد پس مطمئن بشین که مردم چون باورش هنوز برای پسر خونده م هری سخته.....راستی اگه مرگ من و دامبلدور رو بپذیرین ما اون بالا با هم محشور شدیم. نگران نباشین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
نام:مايكل ديگوري نسبت:برادر سدريك ديگوري جنس:مذكر سن:16 سال گروه:هافلپاف لقب:لرد حلقه ها ويژگي هاي ظاهري:قد بلند.خوشتيپ مثل برادرم رنگ مو:قهوه اي رنگ چشم:قهوه اي كوييديچ:عالي چوب دستي:25 سانتي متر از چوب درخت بلوط.داراي موي تك شاخ. چوب جارو:آذرخش توانايي ها:در هر كاري كه بتوونم اوونو انجام بدم به خووبي اوونو انجام ميدم. علاقه مندي ها:اذيت چو به خاطر گشتن با هري وفراموش كردن برادرم سدريك و انتقام از لرد ولدمورت به علت كشتن برادرم. اطلاعات اضافي:داراي حلقه ي عشق هستم براي همين به من لرد حلقه ها مي گن.
آواتار و شناسه نمایشیت با شخصیتت هماهنگی نداشت...شناسه رو من درست کردم آواتارم خودت عوض کن...تاییده
نام کامل:جولی گرنجر نسبت:خواهر هرمیون گروه:گریفیندور معرفی کوتاه: ساله در هاگوارتز درس می خونم.در درسهایم موفق هستم.در کوییدچ موفق نیستم.چوب جادمو از پر ققنوس هست.به اندازه هرمیون با هری صمیمی نیستم ولی باهاش جورم. میشه دیگه ایندفعه تاییدم کنید
قبوله ، ولی ویژگیهای فردیتو هماهنگ کن...فقط و فقط هم فارسی اطلاعات بده ، و بنویس !
برادرای محترم...شرمنده من هی مزاحمتون میشم....بنده کی گفتم که من میخوام برم هافل!!!!!!!!!!....منو چرا بردین هافل!!...بیخیال!!>مااااااااااااااااااااااا!...من چی کاره بیدم!!...اگر زحمتی نیست من رو به حالت اولیه برگردونید ....جان ماااااااااادرت!!!.....ماااااااااااااااااا...این الان یعنی چه!!!!!؟
هوم..... منم بعد از مدتی تفکر به این نتیجه رسیدم که بیام درخواست بدم بلکه قبول بشه
نام کامل: آنجلینا جانسون گروه: گریفیندور
خصوصیات کلی:دختری قد بلند با موهای پر پشت و زیبا . مهمترین خاطره ای که برای من از هاگوارتز باقی مونده کوئیدیچ هستش که از وقتی سال دوم بودم به عنوان مهاجم در تیم گریفیندور بازی میکردم.یادش بخیر ..عجب دورانی بود .در طول دورانی که بازیکن{ نه کاپیتان} بودم تونستیم که 1 بار جام کوئیدیچ رو ببریم وقتی که من سال پنجم بودم, و توی آخرین مسابقه با شکست اسلیترین قهرمان شدیم. سال ششم که بودم مسابقه سه جادوگر توی هاگوارتز برگزار شد و منم اسمم رو توی جام آتش انداختم ولی قبول نشدم . بالاخره به سال هفتم یعنی آخرین سال تحصیلم در هاگوارتز رسیدم و چیزی که منو در تابستون ذوق زده کرد مدال براق کاپیتانی کوئیدیچ بود که با پست جغدی برام فرستاده بودن .تیم رو با یک برنامه هدفمند جلو میبردم که آخر اولین مسابقه مون که با اسلیترین بود به خاطر اینکه 3 تا از بازیکنام با اسلیترینی ها درگیر شده بودن به دستور اون زنیکه بدجنس آمبریج محروم شدن و مجبور شدم که با 3 تا بازیکن سطح پایین تیم رو دوباره راه بندازم و هر چند که به دروازه بانمون امید زیادی نداشتم تونستیم که در آخرین مسابقه برنده بشیم و به این ترتیب در تنها سال کاپیتانیم تیم رو قهرمان کنم که خودش افتخار بزرگیه.
باشه...میتونی شناسه ت رو تغییر بدی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومیلدا وین در 1384/8/15 22:23:53 ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1384/8/16 15:51:03