برتا، يه ذره فكر كن قبل از نوشتنت!!! اين چي بود؟ اصلا نفهميدم... بهتر بود اول مال رونان رو مي خوندي بعد، نه فقط جملهي آخر... ببخشيد، نمي تونم اونو ادامه بدم، چون زياد جالب نبود... من اين دفعه مال رونان رو ادامه مي دم، تو كلا چند تاي آخر رو بخون تا موضوع بياد دستت...رز... تو هم ببين...اين جور جريانات بايد مخفي بمونه... نقشه ها و اينا...همين ديگه... خلاصه ببخشيد كه مال شما رو ناديده گرفتم...
**********
لرد از جايش برخاست....
صدا ها لحظه به لحظه بلند تر مي شدند و ماموران نزديك تر... لرد به آرامي به بقيه نگاه كرد... و به همه اشاره كرد كه به طبقهي بالا پناه ببرند... همه به سمت بالا دويدند.... لرد به آن سوي اتاق رفت و به آرامي در آن جا ايستاد... چوبدستي اش را بيرون آورد... چوبدستياي كه با طلا مزيّن شده بود... او از گوشهي پنجره، چند نفر را ديد كه در دو طرف در ايستادند... و در يك لحظه صداي شكستن در به گوش رسيد... همهي ماموران، وارد مي شوند و به اطراف نگاه مي كنند...
هيچ كس آن جا نبود... حتّي لرد ولدمورت... ماموران به يكديگر اشاره كردند كه به سمت هاي مختلف برند... گروهي با احتياط به سمت بالا دويدند و به در اتاق دراكو رسيدند... هر سه نفر به سرعت در را شكستند و وارد شدند... نارسيسا، بلاتريكس و دراكو بر جا ميخكوب شدند... آن ها فكر مي كردند، لردشان بهشان كمك خواهد كرد...
ماموران فريادي از شادي كشيدند و نعره زدند: استيو...
صداي آنان با صدايي از پشت قصع شد: اينسنديو...
فرشي كه كارآگاهان رو آن ايستاده بودند، فرشي بسيار زيبا و پر نقش و نگار، آتش گرفت و ماموران با وحشت به عقب پريدند و به پشتشان نگاه كردند و با ديدن آن كه در آن جا بود، فرياد زدند...
لوسيوس مالفوي و سوروس اسنيپ...
هر سه نفر كه در اتاق دراكو، انتظار دستگير شدن را مي كشيدند، خشكشان زده بود، امّا براي اين كه اين فرصت را از دست ندهند، هر سه چوبدستيشان را بالا بردند و هر يك وردي را به زبان آوردند...
ماموران بيهوش بر زمين افتادند...
سوروس گفت: «آگوامنتي» و فرشي كه تا كنون در شعلههاي آتش مي سوخت، خاموش شد...
لوسيوس جلو رفت و با لبخندي محو، گفت: سوروس معجون ساز ماهريه...
و اسنيپ شيشهي معجون سياه رنگي را به آنان نشان داد... معجون مركّب پيچيده... پس آنان سالم بودند و آن دو نفري كه دستگير شدند، جز ماموران وزارت خانه نبودند... ماموراني بيهوش كه از اين معجون به آنان خورانده بودند...
صداي كف زدن از پايين به گوش رسيد... كف زدني آرام و با فاصله و... سرد...
لرد ولدمورت در حال بالا آمدن از پلّه ها بود... او به آرامي و با صدايي كه مو را بر تن سيخ مي كرد گفت: براوو لوسيوس... براوو سوروس... من نقشهتون رو فهميدم و خواستم ببينم تا چه حد مي تونين خانوادهي خودتون رو نجات بدين... نسبتا اميدوار شدم...
او جملهي آخر را گفت و بدون اين كه چيزي بگويد، شنلش را روي سرش كشيد و شنل به آرامي روي زمين افتاد...
او ديگر آن جا نبود و مرگخوارانش تنها بودند... ولي نه تنهاي تنها... ماموران زيادي از زير زمين و حياط به داخل ريختند و در يك لحظه ده ها پرتوي نور به سمت هاي مختلف رفت... نارسيسا از فرط خستگي و گيجي، كمي تلوتلو خورد و به شدت به زمين خورد...
صداي شكستن شيشه به گوش مي رسيد... كراب و چند مرگخوار ديگر به سرعت وارد ميدان شدند و جنگ گسترش يافت... پرتوهاي نور در مسيرهاي مختلف و با رنگ هاي گوناگون در حركت بودند... شمعدان هاي روي زمين مي افتادند، در ها مي شكستند و مبل ها پاره مي شدند... هر از گاهي نيز، در ها و يا ميزها در شعله هاي آتش مي سوختند، تكه هايي از ستون ها و ديوار ها كنده مي شدند و وسايل در هوا به پرواز در مي آمدند... گاهي نيز پيكري روي زمين مي افتاد و خون روي زمين مي ريخت...
صداي فرياد و رعد و برق در بيرون، با هم مي آميخت و صدايي هولناك ايجاد مي كرد...
»»»»» چند دقيقه بعد «««««
ديگر صداي جيغ، فرياد، شكستن، آتش، و يا ناله نمي آمد... سكوت بود... سكوت مطلق....
ديگر همه جا نوراني نبود و باران نمي باريد... هوا نسبتا تاريك بود.. جنگ پايان يافته بود و فردي به آرامي قدم به فضاي مخروبهي درون قصر زيبا كرد... يا، قصري كه زيبا و بزرگ بود...
بر روي زمين، چند جسد و يا پيكر هايي كه به نظر مي رسيد بيهوش اند، به چشم مي خورد... فرد قدم مي زد و خردههاي شيشه در زير پايش صدا مي كردن... او هر از گاهي پايش را بلند مي كرد تا از روي تكههاي گچي و چوبي سوخته يا كنده شده رد شود....
زمين، آغشته به خون گرمي بود كه تازه ريخته شده بود... آن فرد با قدم هايي آرام و سنگين پيش رفت... باز باران شروع بع باريدن كرد و رعد و برق به صدا در آمد...و در نور آن، چهرهي فرد مشخّص شد...
او كسي نبود جز.......................................
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] قصر خانواده مالفوی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
Re: قصر خانواده مالفوی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
