جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

158 کاربر(ها) آنلاین هستند (148 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
157 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1396 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بیت مدیران

- این یکی با من.
- برداشتی تو قبلیه رو، این یکی با من.
- بعدی رو تو بردار.
- نه میخوام همینو !

مجله‌ی جدید پاترمور از دست لایتینا به دست رز و برعکس کشیده می‌شد و یوآن روی جلد آن پوزخند زدن را فراموش کرده و از ترس پاره شدن به گوشه‌ی صفحه پناه برده بود.

- باوش. مال تو ولی بخور قبلش اینو.

لایتینا خیلی تشنه بود. لایتینا خیلی دلش پاترمور می‌خواست. لاتینیا برای خوندن زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها لحظه شماری می‌کرد. لاتینیا شربت را خورد!
رز قیافه‌ی پیروزمندانه‌اش را پشت صفحات پاترمورهای سال پیش قایم کرد.

***

مرد جوان برگه به دست توی پیاده رو راه می‌رفت و با برگه‌هایی که پخش می‌کرد و صدای فریادش رو اعصاب عابرین مشنگی قدم می‌زد.
- تائتر اسکار گرفته‌ی سال آینده! رودولف در گونی...آدر گونی به دست! گرمی برده...پرفروش تر از دلور در آیینه...فقط یک گالیون.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/12/18 21:23:13
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اسفند 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر "رودولف تو گونی" به دست به طرف خوابگاه مدیران راه افتاد اما کار آرنولد خیلی سخت تر بود. وقتی به دربار(وزارت خونه) رسید، چندین نگهبان جلوی در وایستاده بودن و خیلی مشکوک بهش نگاه میکردن. یکیشون چوب جادوش رو به طرف آرنولد گرفت و پرسید:
-اینجا چی میخوای محفلی کثیف ؟
-نمیخوام برم تو من.
-خب پس اینجا چیکار میکنی؟
-نمیخوام آرسینوس رو ببینم و این معجون رو میخوام خودم بخورم.
-چیییییی؟ معجون رو خودت بخوری؟

نگهبان سریعا معجون رو از دست آرنولد گرفت و بهش نگاهی انداخت. بعد به دماغش نزدیک کرد و کمی بو کرد و در آخر هم زبونی بهش کشید.
-چرا مثل سگ ها رفتار نمیکنی تو ؟
-چیییییی؟ من مثل سگ ها رفتار نمیکنم؟

نگهبان ها با عصبانیت همه چهار دست و پا به زمین افتادن و واق واق کنان اینور اونور میرفتن. آرنولد موقعیت رو مناسب دید و با پرتاب استخونی حواسشون رو پرت کرد. خودش هم سریعا در رو باز کرد و وارد شد. دربار خیلی از وزارت خونه قدیمی تغییر کرده بود. به جای مجسمه و تابلو جادوگرهای معروف ، همه تبدیل به مجسمه و عکس های آرسینوس شده بودن. وسط سالن ورودی که ولدمورت و دامبلدور روزی دوئل خفنی کرده بودن هم مجسمه بزرگ وینکی مرحوم وجود داشت.

-تو اینجا چیکار میکنی ای محفلی کثیف؟

آرنولد برگشت و با قیافه عصبی نارسیسا مواجه شد. نارسیسا از خواهرش بسیار مهربون تر به نظر میرسید ولی ریاست آزکابان تو روحیه اون هم تاثیر های بدی گذاشته بود.
-اینجا نیستم من که این معجون رو خودم بخورم.

نارسیسا از این جمله فلسفی آرنولد به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اسفند 1396 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر با حرف حاج آقا رودولف دهنش به اندازه ی اتوبان تهران چالوس باز مانده بود ،درشک بزرگی بود و با چشمان درشتش ظل زده بود که خاج آقا رودولف گفت:
-ظل زدن به یه آدم خوب نیست .
-هااا ،آهااا درسته درسته.
-چی درسته .
-ظل زدن.
-چی!
-منظورم حرف شما بود حاج آقا .

آدر در حال فکر کردن بود که چگونه رودولف را هرچه زودتر ببرد که ناگهان فکری به سرش رسید .آدر رفت در پشت دیوار و با صدایی بلند گفت:
-حاج آقاااا،حاج آقا ااا ،بیاین اینجا دعوا شده .

حاج آقا رودولف دوان دوان به سمت صدای آدر رفت.
حاج آقا رودولف:

حاج آقا رودولف جلوی آدر ایستاد و آدر چوبدسیش را درآورد گفت:
-میشه به این چوبدستی نگاه کنید.

آدر با یک ورد جادویی حاج آقا رودولف را درجا خشک کرد ،رودلف را گذاشت در کیسه بزرگی که دستش بود و درش را بست و به سمت خوابگاه مدیران راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/12/8 15:06:21

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1396 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر کانلی در حالی که در پیاده رو های شهر قدم می زد با خود فکر کرد که آخر چطور رودولف را در این شهر بزرگ پیدا کند؟ او الآن هر جای این کشور می تواند باشد. چطور می تواند دوباره او را پیدا کند و به رز زلر تحویل دهد؟
آمپر مغزش بالا زده بود و مثل یک کارخانه ی عظیم به کار افتاده بود تا جواب سوال ها را پیدا کند. در دلش از رز زلر می نالید که درست وقتی رودولف را آزاد گذاشت که هر جا خواست برود او را می خواهد. همانطور که راه می رفت و راه می رفت ناگهان جواب مثل ترقه تو مغزش ترکید. نیشخندی گوش تا گوشش را پوشاند و بدو بدو شروع به دویدن کرد.

صدای اذان از مسجد به گوش می رسید. لندن زیاد مسجد نداشت. نه بیشتر از دو سه تا. بدون شک رودولف جایی در همین مسجد ها و یا شاید هم کلیسا ها بود. به داخل مسجد رفت و با دقت به همه جا نگریست. طرح های اسلامی در جای جای مسجد به چشم می خورد و نسبتا بزرگ بود. همانطور که مرد های پر ریش و پشم و وضو گرفته را از نظر می گذراند چشمش به رودولف خورد و ثابت ماند. او در حالی که عمامه ای بر سر و ردای شیخی ای به تن داشت مردم را دور خود جمع کرده بود و مسایل شرع را برایشان شرح می داد. آدر می خواست از خنده بترکد ولی جلوی خودش را گرفت. ببین رودولف دختر باز که حامی یکی از شیطانی ترین جادوگر های قرن بود تبدیل به چه شده! این هرمیون واقعا یک نابغه بود!
گلویش را صاف کرد و به سمت رودولف رفت و گفت :
- « سلام حاج آقا. »

رودولف به آدر نگاه کرد. چروک صورتش را در بر گرفت و گفت :
- از من دور شو که بوی گند گناهان را می دهی! پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد / سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم شد.

همه ی مردم با تحسین سر تکان دادند و احسنت احسنت کردند. آدر تمام تلاشش را کرد که اشک در چشمانش حلقه بزند و با آه و سوزی ساختگی گفت :
- حاج آقا من توبه کردم. از همون موقع که شما رو دیدم تحت تاثیر قرار گرفتم و حالا از همه ی گناهان دست کشیدم.

آدر در حالی که به دستو پای شیخ می افتاد و دامنش را می گرفت ناله کرد :
- حاج آقا! کمکم کنید.
- بر خیز جوان. تو حالا مثل یک کودک خردسال پاکی.

آدر برخاست.

- حاج آقا بیشتر به خاطر این اومدم خدمتتون که یک مورد منکراتی پیش اومده. با من میاین که بریم امر به معروف و نهی از منکر کنیم؟

رودولف دستی به ریش هایش کشید و با جدیت گفت :
- الصلاه عمود الدین! اول نماز بعد جهاد اجتماعی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1396 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر که خوشحال بود که یکی از مرگخوارا رو محفلی کرده، تیریپ خفنی گرفته بود و عینک دودی زده بود و درحال قدم زدن بود که تصمیم گرفت صفحه جادوگرانشو ریلود* کنه تا مبادا فرد به این خفنی، از اخبار جدید اطلاع پیدا نکنه. تبلتشو دراورد و رمز ورود به سایت رو زد که... وارد نشد. دوباره هم زد اما وارد نشد. خیلی عصبی شد؛ چطور سایت جرئت میکرد نذاره آدر وارد شه؟

- عه؟ نام کاربری هم میخواست؟

نام کاربری و رمز عبور رو وارد کرد و بالاخره وارد شد. اولین چیزی که به چشمش خورد:
تصویر تغییر اندازه داده شده


- حتما بازم دستای پشت پرده بازیشون گرفته!

خیلی دوست داشت دستای پشت پرده ش رو ضایع کنه تا دیگه الکی براش پخ نفرستن، اما نمادش خیلی وسوسه انگیزه. پس بازش کرد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


وقتی اسم مدیریت رو دید، خیلی ذوق کرد و سریع بازش کرد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


وقتی دیدش، و متوجه شد با چیزی که فکر میکرد اینقد فرق داره، خیلی داغون شد. اونقد که دیگه میخواست فاز دپ بگیره و عکسای غمگین بذاره پروفایلش؛ دوباره یادش اومد که رودولف هم در رفته و باید باز بره دنبالش.
-

اما آدر یه فرد شجاع بود و نباید کم میاورد؛ پس عزمشو جزم کرد و رفت دنبال رودولف.
=====

* Reload محض اطلاع

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

هرمیون معجونی درست میکنه که هر مرگخواری بخوره به راه راست هدایت میشه.
یه طرف داستان خودش میخواد از کروشیو استفاده کنه تا ببینه واقعا معجون رو هکتور کار کرده که آملیا جلوش رو میگیره ولی بعد از درگیری آملیا هم کنار هکتور به صندلی بسته میشه. حالا آملیا باید فرار کنه و بره به دامبلدور خبر بده که هرمیون چیکار داره میکنه.
طرف دوم آدر تونست معجون رو تو دهن رودولف بریزه و محفلیش کنه.
طرف سوم آرنولد به وزارت خونه رفته تا آرسینوس رو محفلی کنه.
طرف چهارم هم رز به خوابگاه مدیران برگشته، معجون رو تو شربتی پنهان کرده و سعی داره که بقیه مدیران رو گول بزنه که شربت رو بخورن.


----
ادامه داستان :

رز کمی فکر میکنه که چجوری به مدیران ثابت کنه شربت مشکلی نداره و همه میتونن با خیال راحت بخورنش.
-تولد مرلینه امروز ، گفتم یه لیوان شربت نذری بدم بهتون.

بلا نه تنها به مرلین اعتقادی نداشت بلکه به شکر و شیرین و کلا چیزهای خوشمزه هم اعتقادی نداشت. کلا بلا فقط چیزهای تلخ، بد طعم و خفن و تاریک و سیاه که تو جنگل ممنوعه توسط یه ساحره پیرزن درست میشه دوست داره.
-تولد مرلین هست که هست. به این معنی نیست که من از یه محفلی شربت بگیرم بخورم.

بقیه مدیرای مرگخوار شربت دوست داشتن ولی نمیخواستن رو حرف بلا حرفی بزنن. با ناراحتی سرشون رو تکون دادن و از حرفهاش حمایت کردن. رز که دید این نقشه نگرفته ، تصمیم گرفت از طرف دیگه ای وارد شه.
-تولد مرلین نیست ببخشید اشتباه کردم. تولد ولدمو ... اسمشو نبره یعنی. بیایید بخورید که اربابتون ناراحت میشه ها.

بلا از دفعه پیش هم عصبی تر شد. چوب دستیش رو در آورد، منوی مدیریتش رو آماده کرد، تایید شخصیت رو جلو آورد و فریاد زد:
-خودت مگه ارباب نداری که تولد ارباب مارو میدونی؟ خجالت نمیکشی ؟ نکنه تو تنهایی هات به ارباب ما فکر هم میکنی؟

رز بازم شکست خورد. تنها نقشه سوم مونده بود. خیلی آروم از خوبگاه خارج شد. منوی مدیریتش رو در آورد، به آدر و آرنولد پیام شخصی فرستاد.

نقل قول:
بهتون تو خوابگاه مدیران نیاز دارم. سریع آرسینوس و رودولف رو که محفلی کردید اینجا بیارید تا بتونیم مدیران رو هم محفلی کنیم.


و لبخند زنان به خوابگاه برگشت و منتظر آرنولد و آدر شد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/10/26 18:49:25
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1396 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا و هرمیون همچنان درگیر بودن. یحتمل تا آخر قضیه هم درگیر می مونن...یعنی آملیا ذاتن درگیره! حالا یا با دورا و یا با هرمیون.
بعضا هم با خودش.

درحینی که آملیا به شکوندن باقی چوب دستی های دنیا مشغول بود، رز به دنبال آرنولد رفت. ایناهاش:
نقل قول:
آرنولد و رز هم دنبال یه مرگخوار دیگه رفتن.


ولی آرنولد تک خورانه و حتی روباهانه! ، تنهایی به شکار آرسینوس رفت.
و رز موند و...خوب خودش.

- می خواد کی معجون؟

دو دقیقه ی بعد!

در پوسیده و کرم فلوبر خورده ی خوابگاه مدیران با ویبره ای فرو ریخت و در ادامه کل خوابگاه لرزید.
مدیران حاضر و غایب در جمع، مدیران مخفی شده و پشت پرده، داخلی با خارجی، خلاصه هر مدیری از زمان عله تا کنون با فریاد " زلــــــزلــــــــــه! " به دنبال جای امنی دور تا دور اتاق را می دویدند.
و یه کالین نامی بود که در همین حین رکورد دوی گینس مشنگی را زد.

- هستین کجا پس؟ آوردم براتون شربت!
- خطر دفع شد. رز بود. بیاین بیرون.

لاتینیا سرش را از زیر تخت بیرون آورد. صدای ریتا از اتاق کناری بلند شد. دست بلاتریکس از زیر انبوهی از پخ های نزده، تکان خورد.
کالین همچنان می دوید.

- بخورین دیگه. ندارین دوست؟

مسئله این بود که رز هیچ وقت شربت نمی آورد.

مدیران:
کالین:
رز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 دی 1396 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام موضوع جدید :
آلبوس دامبلدور سنگ جادو رو در جایی قایم کرده اما بر حسب اتفاق ولدمورت از طریق بلاتریکس از محل سنگ جادو با خبر میشود و...


دوست من، سوژه و موضوع جدید یه دفعه ای داده نمیشه. همین داستان فعلی که در جریان هست رو ادامه بده اگر میخوای. اگر دوست داری موضوعات جدیدی وارد کنی با پیام شخصی تماس بگیر با یکی از ناظر های انجمن و باهاشون مشورت کن اول.


از پست قبلی ادامه بدید لطفا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/10/13 20:37:15
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/10/13 20:37:36
یه هافلپافی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1396 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس سری تکان داد و تسبیح زنان و استغفر المرلین گویان، آدر را که دهانش با زمین تماس برقرار کرده بود، تنها گذاشت. آدر با تعجب به رفتن رودولف خیره شد. و باز خیره شد. و خیره شد. باز هم خیره شد حتی. تا اینکه رودولف از راهی که آمده بود، برگشت و با غیرت گفت:
- ببین فرزند، این راهی که میری اشتباهه. الان که دم این در وایسادی و ساحره های مردم رو دید میزنی، همزمان من رو هم دید میزنی! مرد حسابی! استغفرالمرلین...
-
- فرزند؟
-

رودولف با تسبیح بر پیشانی اش زد و آدر را به حال خودش وا گذاشت.

=====

- برای این کار، باید کروشیو بزنم بهت!

آملیا به بالا نگاه کرد. یعنی الان مشتری و زحل در امتداد هم قرار گرفته بودند؟ آیا الان در مریخ روز بود؟ آیا ناسا دوباره پلوتو را به لیست سیاره ها اضافه کرده بود؟

- باید از اینجا خلاص شم... تا الان کلی کشفیات انجام شده که من ازشون بی خبرم!

نگاهی به هرمیون انداخت؛ محفلی بودنش مهم تر بود.
- اول باید به پروف بگم!

اما اول باید خودش را از دست هرمیون خلاص میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1396 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر کانلی با نیشخند دور و برش را چک کرد و بطری معجون را زیر ردایش پنهان کرد و جلو رفت. چوبدستی را رو به صورتش گرفت و وردی خواند. چشم هایش آبی شدند و موهایش بور و نازک. همین برای شناخته نشدنش بود. به سرعت بر حیاط هاگوارتز قدم می داشت. می دانست کجا دنبالش بگردد.
به نزدیکی خوابگاه دختر ها که رسید ایستاد. می توانست او را ببیند. آنجا کنار در ایستاده و به هر دختری که از خوابگاه بیرون می آمد و یا وارد می شد کارتی که بدون شک در آن شماره ای نوشته شده بود می داد. نیشخندش پهن تر شد و به سمتش رفت. حالا صدایش هم می آمد :
- شماره! شماره! چه ساحرگان با کمالاتی!
چشم هایش درخشیدند و کارت های شماره دارش را به سوی یک گروه دختر لوس که مثل احمق ها می خندیدند گرفت.

- بفرمایی شما هم شماره بردارید. خواهش می کنم.

آدر با صدای بلندی رو به او گفت :
- شما رودولف هستید؟

رودولف با اخم به مردی که نمی شناخت نگاه کرد و گفت :
- آره ، چی می خوای؟

آدر با او دست داد و گفت :
- از دیدنتون خوشحالم. من توسکی هستم.
- الآن وقت ندارم. برو یک وقت دیگه بیا. فعلا می خوام با ساحرگان با کمالات باشم.
- اما ارباب من که یک ساحره ی خیلی با کمالات هستن گفتن این نامه رو بدم به شما و شما رو بیارم پیششون.

آدر پاکت را به او نشان داد. رودولف به سمت پاکت حمله کرد و کاغذش را تو یک ثانیه پاره کرد و نامه را خواند :
- رودولف عزیزم. سلام. من یکی از دوستای قدیمیت هستم. هرینبورتون. شاید یادت نیاد. آخه پنج سال پیش با هم بودیم. اما خانواده ی من چون از تو خوششون نمیومد ما رو از هم جدا کردن. من به خاطر تو از دست اونها فرار کردم. الآن دوباره این فرصتو پیدا کردم تا تو رو ببینم. دنبال این مرد برو و بیا پیش من. مشتاق دیدارت هستم. زودتر بیا.

رودولف به آدر نگاه کرد و گفت :
- بریم.

آنها با آپارت از هاگوارتز بیرون رفتند و وارد یک پارک بزرگ شدند. رودولف در راه کلی سوال از هرینبورتون پرسید. او انقدر گرم حرف زدن درباره ی آن دختر ، شده بود که اصلا متوجه ی آن نبود که دارند به کجا می روند؟
آنها از کوچه پس کوچه های زیادی رد شدند. آدر در یک کوچه ی بن بست که به یک دیسکوی مشنگی می رسید ایستاد. صدای کر کننده ی آهنگ و جیغ های گوش خراش زنان از آن ساختمان می آمد. دختران نیمه عریان با کمالات مشنگی از در رد می شدند و وارد ساختمان دیسکو می شدند. رودولف در حالی که لب هایش را می لیسید به دختران خیره شد و گفت :
- اون اینجا منتظرمه؟
- آره.

رودولف ذوق زده گفت :
- وااای! چه با کلاس!

و با عجله به جلو دوید تا دوست دختر قدیمی اش را ببیند. آدر چوبدستی اش را رو به او گرفت و گفت :
- آووگاردوس!

شک الکتریکی به رودولف وارد شد و سر پا لرزید. حدود سه دقیقه داشت می لرزید و جریان الکتریسته در بدنش جریان داشت. آدر چوبدستی اش را پایین گرفت. رودولف بر زمین افتاد. از بدنش بخار بلند می شد. آدر با خشم به سمتش دوید و گفت :
- ای مرتیکه چشم چرونه الواتی! دنبال دختر مردم می ری هان؟

آدر از موهای رودولف گرفت و سرش را بالا آورد. دهانش باز بود و چشم هایش نیمه بسته بودند و ناله می کرد :
- هرینبورتون! کجایی؟ هرین؟ هرین؟

آدر چوبدستی اش را به سمت چهره اش گرفت و دوباره همان ورد را خواند و به چهره ی اصلی اش برگشت. رودولف به زحمت گفت :
- آدر؟

آدر بطری معجون را از زیر ردایش در آورد و گفت :
- اینم هرینبوریتون! بیا! بخور. بخور پسره ی الواتی. انقدر بخور تا بترکی مرگخوار لعنتی!

درش را باز کرد و بطری را توی دهن رودولف فرو کرد و مایع سبز لجنی درونش را بدون آنکه به او مهلت نفس کشیدن بدهد در حلقومش ریخت!

چند دقیقه بعد...

رودولف به هوش آمد و با حالتی از گنگی به اطرافش نگاه کرد. آدر با کنجکاوی به دیسکو اشاره کرد و گفت :
- هی رودولف! اونجا رو. ساحرگان با کمالات! بیا بهشون شماره بدیم.

رودولف در حالی که تسبیح را در دستش می گرداند لبش را گاز گرفت و به پشت دستش زد و گفت :
- استغفرو المرلین! خجالت بکش. حیا کن. برو جوون. برو خودتو اصلاح کن. با این کارا به هیچ جا نمی رسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.