خلاصه: در آغاز، هلگا برای جلوگیری از خونریزی با لرد ولدمورت توافقی ناپایدار میکند تا مردم را آرام نگه دارد و از حمایت از محفل ققنوس بازدارد. در همین زمان، آقای تال که از این معامله باخبر شده، با معجون تغییرشکل خود را به جای لوسیوس مالفوی جا میزند و به خانهی ریدلها نفوذ میکند تا کوین کارتر را بدزدد. اما در آنجا حضور مرموز سالازار را احساس میکند و درک میکند نقشهای عمیقتر در جریان است. همینطور متوجه میشود که کوین به همراه یک نفر دیگر به سمت خانه 12 گریمولد رفته.
از سوی دیگر، گادفری در خانهی گریمولد گرفتار نسخهی تقلبی تال میشود — مرگخواری به نام آستریکس که با چهرهی تال ظاهر شده و او را در برابر انتخابی اخلاقی میگذارد: نجات دوستانش یا فدا کردن کوین. گادفری با رنج و تردید، راه سوم را برمیگزیند و خود را تسلیم مرگخواران میکند تا کودک را نجات دهد. آستریکس نقابش را برمیدارد و او را به خانهی ریدلها میبرد، جایی که پیشتر انفجار ناشی از فرار تال، مرگخواران را دچار آشوب کرده است. در آنجا سیبل تریلانی ظاهر میشود و از پیشبینی وقوع این اتفاق سخن میگوید، گویی همهچیز از پیش در طرحی بزرگتر بوده است.
در نهایت، گادفری در برابر سیبل قرار میگیرد؛ گفتوگویی میان تاریکی و روشنایی در میگیرد، دربارهی انسانیت، انتخاب و جاودانگی. سیبل او را وادار میکند درون خود و در آینهی حقیقت نگاه کند.
جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[continious]] اتاق خون!

گادفری سرش را با هر دو دست گرفته بود و فشار میداد. گوشهایش که به لطف قدرتهای خونآشامیاش همیشه شنوایی فوقالعادهای داشتند، حالا مغزش را با صدای جیغ و نالهی ماگلهایی که چند لحظه پیش دریده بود، پر میکرد. روی زمین افتاد و خون سیاهی بالا آورد.
آقای تال با احتیاط و قدمبهقدم به او نزدیک شد تا به دوستش کمک کند. هرچند میدانست در آن وضعیت ناپایدار، این کار مثل سیخونک زدن به یک اژدهای گرسنه است. اما وقتی بازوی سرد و لرزان گادفری را گرفت و سعی کرد او را به پشت بخواباند، احساس کرد این کارش کمی باعث آرامتر شدن او شده است.
گادفری در حالی که چشمهایش بسته بود، زیر لب بریدهبریده زمزمه کرد:
- نمیخواستم... من یه عمره دارم با این سیاهی درونم مبارزه میکنم. اما اون مجبورم کرد... آیینه... آیینه لعنتی... دست خودم نیست.
هیبرنیوس که سعی میکرد بغضش را فرو بدهد، با صدایی لرزان گفت:
- درستش میکنیم، گادفری. الان بهش فکر نکن. سعی کن یه کم به خودت مسلط شی تا بتونیم ببریمت یه جای امن.
حرفهای تال، هرچند با عقل گادفری جور درنمیآمد، اما دلش را کمی گرمتر کرد. این اولین بار نبود که سیاهی درونش کنترل اعمالش را به دست میگرفت و کارهایی میکرد که از آنها شرم داشت. اما تا به حال کسی نبود که روی سیاهش را دیده باشد و باز هم قصد کمک به او داشته باشد.
به زور چشمانش را باز کرد و سعی کرد به چشمان خاکستریرنگ هیبرنیوس نگاه کند و لبخند تشکرآمیزی بزند... اما... خاکستری...
ناگهان گادفری حس کرد وارد چشمان تال میشود. همهچیز بههم ریخت. نمیتوانست تشخیص دهد که هنوز بدنش را در اختیار دارد یا مُرده و روحش در حال پرواز است. اما اتفاقاتی که برایش میافتاد آشنا بود... ماگلها... در حال حمله بودند. بعضی با اسلحههای سنگین، عدهای با شمشیر و نیزه، و حتی تعدادی با میخهای چوبی و چکش!
این صحنه را دیده بود. به سمتش میآمدند... جادوگران و خونآشامها را میدید که در حال فرارند. همان چیزهایی که در آیینه دیده بود! واقعاً در حال اتفاق افتادن بودند... اما این بار با یک تفاوت بزرگ!
باورش نمیشد! در بین ماگلها چند چهرهی آشنا را هم میدید! مودی؟! دامبلدور؟! لیلی و ریگولوس اونجا چه میکردند؟! نه... این دیگه امکان نداشت! هیبرنیوس تال؟!
این دیگر توهم آیینه نبود. این واقعیت بود، همان واقعیتی که سیبل تریلانی هشدارش را داده بود، و گادفری باور نکرده بود.
هیبرنیوس خوشحال از اینکه گادفری چشمانش را باز کرده، امیدوار بود لبخند کمرنگ روی صورتش نشانهی بازگشتش باشد. اما چند لحظه بیشتر نگذشت که گرمای چشمانش تبدیل به نگاهی بیروح و غیرانسانی شد.
در کسری از ثانیه، گادفری جستی زد و روی دو پایش ایستاد! با پشت دست ضربهی سنگینی به صورت هیبرنیوس تال زد و او را چند متر عقب پرتاب کرد! همزمان چوبدستیاش را بیرون کشید و طلسمی فریاد زد. یکی از کلبههای دهکده که نزدیک مودی و لیلی بود منفجر شد و بارانِ تختهچوب مثل نیزههایی تیز به سمت آنها پرتاب شد.
مودی بهسرعت چوبدستیاش را تکان داد و آن قطعات جداشده از کلبه را به قطرات آب تبدیل کرد؛ آبی که مثل باران رویشان پاشید اما آسیبی نرساند. سپس مودی، در حالی که چشم مصنوعیاش دیوانهوار درون حدقه میچرخید، به سمت گادفری برگشت و طلسم آبیرنگی پرتاب کرد.
اما خونآشام آن را منحرف کرد؛ طلسم به یکی از درختان قدیمی کنار جاده خورد و در چشم به هم زدنی درخت در آتش فرو رفت!
ریگولوس از آنسو فریاد زد:
- چیکار میکنی الستور؟! میخوای بکشیش؟ نمیفهمی اون خودش نیست؟!
تال که تازه از جا بلند شده بود، میخواست حرفش را تأیید کند، اما اتفاقی جلوی چشمش رخ داد که صدایش درنیامد.
گادفری شروع به دویدن کرد. با سرعتی غیرطبیعی از میان طلسمهایی که مودی یکی پس از دیگری پرتاب میکرد گذشت و با پرشی بلند، پشت ریگولوس فرود آمد. دستش را دور سینهاش حلقه کرد و دندانهای نیشش را با یک حرکت در گردنش فرو برد.
همه خشکشان زد.
چشمهای ریگولوس از وحشت گرد شده بود. زمان انگار ایستاد؛ سکوتی مطلق دهکدهی ویران را گرفت.
اما چند لحظه بعد، با عبور سایهای از میان آنها، صدای شکستن چیزی شبیه شاخهی قطور یک درخت، سکوت را درهم شکست.
گادفری با گردن شکسته، به همراه ریگولوس که خون از زخم گردنش میچکید، هر دو روی زمین افتادند.
سایهای که حالا کنارشان ایستاده بود، تبدیل به مردی قدبلند با موهایی تا روی شانه شد؛ کت چرمی زرشکی بر تن و ماسک سیاهی بر دهان داشت.
مودی بلافاصله به سمت ریگولوس دوید و با چوبدستی سعی در ترمیم زخم گردنش کرد. لیلی هم کنار گادفری زانو زد و با چشمانی خیس سرش را در بغل گرفت. اما این هیبرنیوس تال بود که به سمت مرد ماسکدار حمله کرد و در حالی که چوبدستیاش را به او نشانه رفته بود، فریاد زد:
- چه غلطی کردی بیشرف؟! کشتیش حرومزاده!
آستریکس بدون توجه به فریادهای تال، با خونسردی یقهی کتش را صاف کرد و گفت:
- داشت رفیقتون رو میکشت. من جون یکی از شما رو نجات دادم.
- با کشتن یکی دیگه از اعضای محفل؟!
- نترس، خیلی بیشتر از شکستن گردن لازمه تا یه خونآشام بمیره!
مودی بالاخره موفق شد زخم گردن ریگولوس را ببندد. از جا بلند شد و با نگاه سنگینش به سمت تال و آستریکس رفت.
- نگو که از سر خیرخواهی اومدی اینجا. من تو رو میشناسم، آستریکس. میدونم مرگخوار نیستی، اما همه میدونن با اونا کار میکنی.
آستریکس نفسش را با بیحوصلگی بیرون داد و گفت:
- کار میکردم. تا وقتی رفیقتون فهموند اون بیهمهچیزا ازم سوءاستفاده کردن و خواستن با کمک من یه بچه رو به کشتن بدن.
مودی با چشم مصنوعیاش نگاهی از بالا به پایین به او انداخت و گفت:
- فکر میکنی همچین حرفی باعث میشه بهت اعتماد کنم؟
- حقیقتاً برام اهمیتی نداره. اما مطمئنم با این وضع افرادت و نزدیکیمون به خونهی ریدلها، به کمکم نیاز داری تا هرچه زودتر بزنین به چاک!
چند دقیقه بعد، محفلیها با اسکورت آستریکس، ریگولوس و گادفری را کول کردند و با صدای «پاق»ی غیب شدند.
هوا هنوز بوی دود و خون میداد. وقتی دوباره ظاهر شدند، وسط میدان گریمولد بودند. درست مقابل خانهای که برایشان حکم پناهگاه را داشت.
اما همان لحظه، همهشان فهمیدند چیزی اشتباه است.
خانههای شماره 11 و 13 دیگر به هم چسبیده نبودند. طلسم رازداری از بین رفته بود و جای خانه شماره 12 خرابهای سوخته با پنجرههای شکسته بود که از درون آن زبانههای آتش سرخ بالا میرفت. بر فراز دود غلیظ، «نشان سیاه» با جمجمهای درخشان و ماری پیچخورده بر فراز آن، در آسمان میچرخید و نور سبزرنگش بر دیوارهای خیابان میلغزید.
لیلی لبهایش را گاز گرفت، انگار با خودش حرف میزد:
- نه... این نمیتونه گریمولد باشه...
تال با ناباوری به اطراف نگاه میکرد. همهچیزشان، پناهگاه، اسناد، خاطرات، در چند لحظه در آتش فرو رفته بود.
مودی با فریادی خشمگین چوبدستیاش را بالا برد، اما آستریکس دستش را گرفت و گفت:
- فایدهای نداره. هنوز اونجان. اگه بمونیم، کارمون تمومه.
محفلیها، در حالی که ریگولوس نیمههوشیار را روی دوش داشتند و گادفری را با طلسمی معلق نگه داشته بودند، یکبار دیگر ناپدید شدند.
لحظهای بعد، در جنگلی خارج از شهر ظاهر شدند؛ جایی که بوی خاک نمزده با بوی دود قاطی شده بود. نسیمی سرد از لابهلای درختان میوزید و صدای جیرجیرکها هم انگار از ترس خاموش شده بود.
همه از نفس افتاده بودند. ریگولوس را روی زمین گذاشتند، گادفری هنوز بیهوش بود. لیلی کنارش نشست، نفسهایش به شماره افتاده بود.
مودی نفسزنان سعی کرد چادری موقتی برپا کند، چوبدستی در دستش از شدت خشم میلرزید. تال در همان حین رادیوی جادوییاش را از جیب بیرون کشید، گرد و خاکش را پاک کرد و با ضربهای آرام چوبدستی روشنش کرد.
چند لحظه فقط صدای خشخش شنیده شد... بعد ناگهان صدای گویندهای از درون رادیو پیچید. صدایی خشک و رسمی که از همان جملهی اول، مثل پتک بر ذهن همه کوبیده شد:
«...در نتیجه، کارآگاهان وزارت سحر و جادو عامل این حملهی وحشیانه و بیسابقه را، در کمال تعجب گروهی به نام محفل ققنوس اعلام کردند. به نظر میرسد این گروه، پس از ناپدید شدن آلبوس دامبلدور، از کنترل خارج شده و اکنون به رهبری الستور مودی - که گفته میشود مدتهاست مشاعر خود را از دست داده - در حال حمله به ماگلهاست.
وزیر سحر و جادو، هلگا هافلپاف، دقایقی پیش اعلام کرد فعالیت محفل ققنوس از امروز غیرقانونی است. هر شخص یا گروهی که با اعضای محفل در ارتباط باشد، مجرم شناخته شده و پس از محاکمه به آزکابان فرستاده میشود. تمامی اعضای فعلی محفل ققنوس نیز در دست تعقیب هستند.»
پایان سوژه
افرادی که لایک کردند


"من همیشه به چشم کسی به تو نگاه می کردم که نجاتم می دهد، یک رهبر، یک دوست."
مودی به او نگاه می کند، به سردی.
"تو فقط مرا یک ابزار می دیدی. ابزاری که محفل را وارد جنگ می کند و بدین طریق تو را قادر می سازد، بنوشی. آن طور که همیشه آرزویش را داشتی."
گادفری دندان هایش را به هم فشار می دهد.
"الستور! این تویی که تک تک اعضای محفل را به چشم ابزار می بینی. آن ها برای تو موجوداتی نیستند که احساس دارند و رنج می کشند. فقط اسلحه هستند. تو فقط می خواهی به وسیله ی آن ها سیاهی را پاک کنی تا نظم مد نظرت را حاکم کنی."
باز هم تغییری در صورت مودی ایجاد نمی شود.
"من همان چیزی هستم که باید باشم، میدهرست. با چشم هایی پر از اشک واحساسات غلیظ نمی توان سیاهی را در هم شکست. و بله، نظم. این معنای سپیدی است. اما موجودی مثل تو هرج و مرج را می پسندد."
گادفری:
"تو به آن می گویی هرج و مرج، اما من به آن می گویم آزادی."
در این لحظه آقای تال شروع به صحبت می کند، در حالی که ترکیبی از دلسوزی و غم بر چهره اش نشسته.
"گادفری! به من بگو چرا؟ چرا اسم 'آزادی' را روی کشتن مردم بی گناه گذاشته ای؟"
گادفری آه می کشد. نگاه چشمان کهربایی اش با چشمان زرد رنگ آقای تال گره می خورد، و حس می کند سوزنی از جنس نقره به قلبش فرو می رود.
"آقای تال عزیزم، اینکه زیر زمین دفن شوم و از عطش زجر بکشم، برایم خوشایندتر است تا اینکه شما این طور به من نگاه کنید. اما آزادی ای که من می گویم، آزادی در دفاع از کسانیست که دوستشان دارم."
آقای تال در حالی نگاهش اندکی گیج به نظر می رسد:
"دفاع؟ منظورت چیست؟"
ابروهای گادفری در هم می روند و چشمانش تیره می شود.
"ساکنین این دهکده. من دیدم که آن ها چه می کنند، اگر ما در این جنگ بر مرگخواران پیروز شویم. من آینده را دیدم، آقای تال عزیزم. دیدم که جنگ آن قدر وسعت می یابد و آن قدر عمیق می شود که ماگل ها از وجود جادوگران با خبر می شوند. و وقتی ما پیروز می شویم، آن ها در ابتدا از ما قدردانی می کنند، اما بعد…"
مکث می کند و چیزی بر چهره اش، در نگاهش تجلی می یابد. وحشتی که انگار دارد مثل خرطوم یک عنکبوت جاودانگی را از رگ هایش بیرون می کشد.
"اما بعد ترس از ما در روحشان رخنه می کند و تک تک ما را نابود می کنند. آن هم در حالی که به روی ما لبخند می زنند و وانمود می کنند که دوستمان دارند. ما را می کشند، با جادویی که از خود ما بیرون کشیده اند."
گادفری ساکت می شود. همرزمی هایش فقط به او خیره می شوند، با نگاه هایی که هیچ چیز در آن ها نیست. چهره هایی خالی از احساس. پوچ. عاری از معنا برای گادفری. بی معنایی ای که کوشیده بود با خون آشامی از آن بگریزد. بی معنایی ای که برایش مثل مرگ است، و حالا در چشمانش خیره شده. با لحنی درمانده و با لکنت می گوید:
"شما… شما فقط شوکه شده اید؟ یا اینکه نکند مرا باور نمی کنید؟ چه… شده؟ آااا."
دستش را بالا می برد و روی شقیقه اش می گذارد و فشار می دهد.
"نمی توانم ذهنتان را بخوانم. همه چیز در مغزم به هم ریخته."
تلو تلو می خورد.
"خون آن ماگل ها. بله، خون آن ها. دارد تکه تکه از مغزم می کند و آن را در خودش حل می کند."
سرش را به طرفین تکان می دهد.
"نباید از آن ها می نوشیدم. نه، نباید."
و همرزمی هایش با چشم هایی درمانده و غم آلود به او نگاه می کنند.
افرادی که لایک کردند
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦

- باید فکر کنیم چه بلایی سرش اومده.
صدای آقای تال سکوت را شکافت. مرد بلندقد دستی به موهای رنگارنگ و ژولیدهاش کشید.
- منظورم اینه که اون تا همین دیروز حاضر بود جونش رو برای ما بده، حتما یه دلیلی داره که الان اینجوری جلومون وایساده.
لیلی اضافه کرد:
- شاید هم تحت تاثیر طلسم فرمانه.
مدآی آه عمیقی کشید. البته؛ البته! اینها دستپروردگان دامبلدور بودند. عصایش را چنان محکم بر زمین کوفت که ریگولوس، لیلی و آقای تال بلافاصله به سمتش بازگشتند.
- میدونم دامبلدور همیشه روی دیدن بهترین حالت آدما تاکید داشته؛ ولی شما نمیتونین اینکار رو کنین. اون میدهرست هیچوقت قابل اعتماد نبوده.
آقای تال دوباره موهایش را به هم ریخت. ریگولوس تبسمی کرد که هر آدم عاقلی میفهمید از سر شادمانی نیست. اخمی بر صورت لیلی نقش بست که از سر خشم و آزردگی نبود.
شکهای الستور مودی گهگاهی دقیقا منطقیترین به شمار نمیآمدند؛ لکن اینبار به طرز عجیبی حقیقی به نظر میرسیدند. اگر گادفری واقعا قصد خیانت داشت؟
لیلی سکوت را شکست.
- بهتر نیست به جای عزا گرفتن، گادفری رو مهار کنیم؟
افرادی که لایک کردند

به هر سو که مینگریستی، آتش بود که تبدیل به تنها منبع روشنایی در آن شب تیره و تار شده بود. نه روشناییای که راه نفوذ به دل را بلد باشد و آن را تحت تاثیر قرار دهد، بلکه تنها روشنایی صُوَری. در آنجا خبری از رحم و مروت نبود تا راهی به قلبهای زخمخورده پیدا کند. فقط آتش بود که از هر سو زبانه میکشید و فریادهایی که اجازه نمیدادند شب تاریک، حتی لحظهای طعم سکوت را بچشد.
مودی زودتر از سایر همقطارانش پلکی میزند تا وقایع اطراف را هضم کند. باورش نمیشد جهنمی برپا بود که تنها یک نفر باعث و بانی آن بود، گادفری.
نه!
این گادفری نبود...
تمامش تقصیر مرگخواران بود و نه گادفری.
لیلی به سختی بغضی که به دنبال یافتن راهی به بیرون بود را در وجودش خفه میکند و به سمت مودی برمیگردد.
- بگو که هنوز میتونیم از تاریکی درونش نجاتش بدیم.
نهتنها چشم سالم مودی، بلکه چشم مصنوعیاش نیز دست از نگریستن به اطراف برمیدارند و مستقیما به لیلی خیره میشوند. به چشمان اشکآلودی که از عمق وجودشان التماس میکردند که پاسخ حرفش آری باشد.
- مطمئن نیستم. اما برای همین اینجا اومدیم. که اگه بنا به مردنه، در راه تلاش کردن باشه و نه دست روی دست گذاشتن.
با شنیدن این حرف انگار که نور تازهای در قلب لیلی شروع به تابیدن کرده باشد.
افرادی که لایک کردند

صورتش رنگ نداشت، و لکهای از دود هنوز روی گونهاش نشسته بود. وقتی بالاخره سکوت را شکست، صدایش خستهتر از همیشه بود:
- اونجا پر از تاریکی بود. نه فقط جادوی سیاه، یه چیز... زندهتر. هنوز سنگینی وجود سالازار اسلیترین توی وجودم باقی مونده! اصلاً نمیدونم چرا اونجا بود و چجوری من را شناخت!
ریگولوس ابرو در هم کشید.
- خودِ سالازار؟ مطمئنی؟
تال سرش را تکان داد.
- نه خودش نبود. نمیدونم اصلاً چی بود. میدونست من اونجام، ولی کاری نکرد. فقط نگاه کرد. مثل کسی که همه چیز رو میدونه و منتظر افتادن یه اتفاقه!
لیلی آرام گفت:
- یعنی... گذاشت فرار کنی؟
- بیشتر فکر میکنم تلاش کرد من فرار کنم! واقعاً هیچ راهی نداشتم. اگه به بقیه خبر میداد یا حتی اگه خود ولدمورت میاومد من هیچ شانسی نداشتم. تنها سودی که رفتنم به خونه ریدل داشت، این بود که فهمیدم اونا خودشون کوین رو به همراه یه نفر دیگه فرستادن اینجا!
مودی زیر لب غرید:
- یعنی چی فرستادن اینجا؟ کسی نمیتونه وارد این خونه بشه! مگه اینکه یکی راهش داده باشه!
چشم مصنوعی مودی دیوانه وار دور اتاق چرخید و چهرهی تک تک محفلیها را بررسی کرد. هیچوقت به هیچکس اعتماد نداشت! از لیلی و ریگولوس گرفته تا همین تال و... گادفری!
این بار هر دو چشم مودی با همدیگر برگشتند تا به صندلی زهوار در رفته در سایه کنج دیوار، که جایگاه همیشگی گادفری بود، نگاه کنند. اما نبود خونآشام در آنجا از عجیبترین اتفاقاتی بود که آن شب در حال رخ دادن بود.
سکوتی کوتاه حکمفرما شد. همه نگاهها همزمان به جای خالی گادفری دوخته شده بود. محفلیها همان قدری که نگران نبود دوستشان بودند، از واکنش مودی هم میترسیدند. مودی که هیچ وقت به خونآشام اعتماد نداشت!
ناگهان اما لیلی از جای خودش بلند شد و با خشم خطاب به همه گفت:
- همه ما به گادفری اعتماد داریم! اگه هم قرار بود به ما خیانتی کرده باشه، تا الان باید همهمون مرده بوده باشیم! پس تنها نتیجهای که میشه گرفت اینه که گادفری الان در خطره!
مودی همچنان ساکت بود.
ریگولوس زیر لب گفت:
- منطقی به نظر میرسه. احتمالاً توی تله مرگخوارا افتاده و حالا هم دست اوناست! نمی دونم قراره باهاش چیکار...
تال حرفش را برید.
- من یه راهی دارم که که میتونم مطمئن بشم.
کمی مکث کرد، بعد نگاهش را از چهرهی تکتک آنها گذراند.
- یه چیزی هست که باید بدونین. من... سالهای زیادی با خونآشاما زندگی کردم. با لارتن، با ونچا... سالها قبل از اینکه محفل ققنوس یا مرگخواری وجود داشته باشه. خونآشامهایی که به همدیگه اعتماد دارن و رابطه دوستی برقرار میکنن، یه توانایی پیدا میکنن که خیلی کوتاه با همدیگه ارتباط ذهنی برقرار کنن. من هم این کار رو کردم و با دوستان خونآشامم... زمانی که زنده بودن... ارتباط برقرار میکردم.
مودی با تردید و بیاعتمادی همیشگیاش گفت:
- و فکر میکنی میتونی باهاش حرف بزنی؟!
تال فکری کرد.
- بستگی داره. اگه به من اعتماد پیدا کرده باشه، شاید! البته اینجوری نیست که بتونیم با همدیگه حرف بزنیم. فقط انگار احساسات و حال این لحظهش رو متوجه میشم.
اتاق ساکت شد. همه نگاهشان را به او دوخته بودند. تال چشمهایش را بست و دستش را روی میز گذاشت. نفسهایش آرامتر شد. شعلهی چراغ روی شیشهی شراب لرزید، و هوا برای چند ثانیه انگار ایستاد.
بعد ناگهان تال نفسش را برید و با وحشت چشم باز کرد. دستش را روی میز کوبید و چند گام عقب رفت.
- اوضاعش خیلی بده! به شدت ترسیده! هر کاری که دارن باهاش میکنن، داره جلوش مقاومت میکنه، ولی خودش هم نمیدونه که میتونه دووم بیاره یا نه!
لیلی جلو آمد.
- یعنی دارن شکنجهش میکنن؟!
- نه قضیه فیزیکی نیست! یه جورایی این حس رو داشتم که داره با خودش میجنگه!
همه ساکت شدند. فقط صدای تیکتاک ساعت روی دیوار بود. حس ناامیدی در فضا پخش شد. حتی چای داغ روی میز سرد شده بود. هیچکس حرفی نمیزد.
ناگهان صدایی خشن و پرطنین از گوشهی اتاق بلند شد.
- خب، چی کار میکنین؟ میشینین اینجا و دست روی دست میذارین؟
همه برگشتند. آلستور مودی حالا ایستاده بود و به سمت وسط آشپزخانه حرکت میکرد. پای چوبیاش روی سنگ کف آشپزخانه تقتق میکرد. نگاهش میانشان چرخید، و بعد با فریاد گفت:
- اگه این چیزایی که تال میگه درست باشه چرا هنوز نشستین؟!
ریگولوس با صدایی آرام گفت:
- آلستور، ما نمیتونیم بیگدار به آب بزنیم. اونا اونجا خیلی زیادن...
مودی حرفش را برید.
- گور پدرشون! فکر میکنی از روزی که محفل تشکیل شده، چیزی غیر از این بوده؟! همیشه اونا زیاد بودن و ما کم!
تال زیر لب گفت:
- اگه بریم، ممکنه هممون...
مودی با خشم فریاد زد:
- من ترجیح میدم که بمیرم ولی مثل یه ترسو اینجا نشینم!
سکوتی سنگین بعد از فریاد او افتاد. هیچکس نگاهش را از دیگری نمیدزدید. لیلی در نهایت چوبدستیاش را از جیب بیرون آورد و از جایش بلند شد. به سمت مودی رفت و پشت سرش ایستاد.
یکی یکی همه اعضای محفل ایستادند و آماده جنگیدن شدند.
مودی بالاخره بعد از مدتها لبخندی زد و گفت:
- خوبه... خوبه! فقط حواستون باشه که مستقیم اونجا ظاهر نشین. میریم لیتل هنگلتون. از اونجا سعی میکنیم یه جوری حمله رو انجام بدیم که عنصر غافلگیری دست ما باشه و ازش بهترین استفاده رو بکنیم. پس شلوغ بازی در نیارین!
چند دقیقه بعد، با صدای “پاق”های پیدرپی، محفلیها در مه تاریک اطراف لیتل هنگلتون ظاهر شدند.
اما دهکده، آرام نبود. آسمان از دود سیاه پر شده بود، بوی گوشت سوخته همه جا پیچیده بود. شعلهها از پشت سقفها زبانه میکشیدند، و صدای فریاد مردم در شب گم میشد.
ریگولوس با وحشت گفت:
- خدایا... اینجا چه خبره؟
و بعد او را دیدند.
در میان آتش، قامت گادفری بود که با چشمان سرخ و درخشان ایستاده بود. خون از دستان و لبانش میچکید. در هر حرکتش جادوی سیاه شعله میکشید.
لیلی چند قدم جلو رفت، صدایش میان فریادها گم شد.
- گادفری! نه... این تو نیستی...!
اما فریاد او در میان شعلهها بیپاسخ ماند.
آن شب، لیتل هنگلتون دیگر دهکده نبود... جهنمی بود که از دلِ یک آیینه برخاسته بود.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:33:58
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:34:20
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/7/21 22:35:10

گادفری چند لحظه هیچ نگفت. نفسهایش سنگین شده بود، نه از ترس، بلکه از احساسی مبهمتر؛ چیزی میان دلسوزی و بیزاری، میان حیرت و خشم. چشمانش را بر زمین دوخت، بر کاشیهایی که طرحشان از خون خشکشدهی صدها قربانی بافته شده بود. بعد، به آهستگی سر بلند کرد.
- تو از دیوانگی حرف میزنی، سیبل، انگار که خودت اون رو تجربه نکردی.
سیبل ساکت ماند. تنها صدای قدمهای آرام او بود که در تالار طنین میانداخت؛ ردایش به زمین میکشید، و با هر گام، گردی نقرهای-خاکستری از کف برخاسته و در نور نحیف شمع معلق میماند.
- من، گادفری، هر روز توی آیینهای نگاه میکنم که تصویرش هیچوقت متعلق به من نیست. صدای آینده توی گوشم میپیچه و گذشته، مثل مار، دور گلوی من حلقه میزنه. تو فکر میکنی دیوانگی یه پایانه. اشتباه میکنی. دیوانگی، مرحلهای از بیداریه.
گادفری لبخند تلخی زد.
- اگه بیداری یعنی پذیرش تاریکی، من ترجیح میدم تو خواب بمونم.
سیبل نزدیکتر شد. سایهی او روی زمین کشیده شد و تا پاهای گادفری رسید، مثل دستان زنی که از دل گور بیرون میآید تا آخرین تمنای لمس را برآورده کند.
- تو از خواب حرف میزنی، اما هزار ساله که نمیخوابی. تو مُردی، میدهرست. تو جهانی قدم میزنی که از نفست تغذیه میکنه. بگو، در تمام این قرنها، چند بار به خودت گفتی که هنوز انسانی؟
گادفری خواست پاسخ دهد، اما واژهها در گلویش شکستند. او حتی نمیدانست آخرین باری که احساس انسانی کرده کی بود. شاید وقتی کوین را در آغوش گرفته بود، شاید وقتی صدای خندهی ریگولوس در گوشش مانده بود… شاید هیچوقت.
دستهایش را مشت کرد. بند انگشتهای سفیدش زیر پوست خاکستری رنگش برجسته شدند.
- انسان بودن یعنی انتخاب، سیبل. من هنوز انتخاب میکنم.
سیبل سرش را اندکی کج کرد و با آن لبخند بیاحساس همیشگی گفت:
- انتخاب؟ بله، همون دروغ شیرین که جادوگران به خودشون میگن تا مرز بین نور و تاریکی رو باور کنن. اما تو، تو در میانهای، جایی که دیگه هیچکس انتخاب نمیکنه. در اون نقطه، فقط حقیقته که انتخاب میکنه.
گادفری آهسته به سمت دیوار قدم برداشت. نگاهش به نقشهایی افتاد که روی سنگها حک شده بود؛ دهها صورت بیچهره، دهانهای باز، چشمانی که انگار از درون دیوار به او خیره مانده بودند. حس کرد یکی از آنها پلک زد. یا شاید فقط خیال بود.
- و حقیقت تو چیه، سیبل؟ چه چیزی تو رو از ما جدا میکنه؟ از من، از آستریکس، از اون مرگخوارهایی که میگی درونشون انسانیت موج میزنه؟
سیبل لحظهای سکوت کرد. صدای قطرههای آب که از سقف میچکید در فضا پیچید، هر قطره چون ثانیهای که در بیزمانی گم میشود.
- هیچ چی. من هم در همون تاریکی غوطهورم، گادفری. فقط یاد گرفتهم اسمش رو صدا نزنم.
گادفری برگشت و مستقیم در چشمان او نگریست. آن چشمها، خاکستری و بینور، چیزی را در خود پنهان کرده بودند؛ نه قدرت، نه ترس؛ بلکه اندوهی قدیمی، مثل یادگاری از دورانی که دنیا هنوز معنا داشت.
- پس ما هر دو محکومیم، سیبل. من به جاودانگیای که نمیخواستم، و تو به دانشی که نمیتونی فراموشش کنی.
سیبل آرام گفت:
- محکومیت، نوعی رستگاریه، اگه بتونی درونش بمونی بدون اینکه تسلیم بشی.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. شعلهی آخرین شمع لرزید، و سایهی آن دو بر دیوار افتاد؛ یکی بلند، یکی کوتاه، اما چنان در هم تنیده که تشخیصشان از هم ناممکن بود. و در آن تاریکی نیمهجان، صدای سیبل دوباره آمد:
- بیا، گادفری. وقتش رسیده آینه رو ببینی.
در دوردست، نوری ضعیف مثل نقرهی مذاب از انتهای تالار میدرخشید… و با هر گام، سرمایی خزنده در استخوانهای گادفری نفوذ میکرد، سردی حقیقتی که هنوز نیامده بود؛ اما به شکلی دردناک، از پیش شناخته میشد.
افرادی که لایک کردند


مرگخوارها از کنار او و آستریکس عبور می کنند و نگاه هایشان را به او می دوزند. گادفری بر خلاف انتظارش نفرت در چشمان آن ها نمی بیند. از چهره های آن ها چیزی بر او منعکس می شود که قلبش را لمس می کند. چشمانش گشاد می شود و یک دفعه مکث می کند. و در همین لحظه کسی از اتاقی در این راهروی خواب مانند بیرون می آید و چشمان تیره و نافذش را از پشت شیشه های عینکش بر او متمرکز می کند.
"آ، بله، این صحنه. دیدن و حس کردنش از نزدیک طور دیگریست. میدهرست، من نمی توانم ذهن تو را بخوانم، اما می توانم حدس بزنم چه چیز تو را متعجب کرده. تو مرگخوارها را شرور خالص نمی دیدی، اما انتظار هم نداشتی همان جنس انسانیتی را در روحشان ببینی که خودت همواره سعی کرده ای در قلبت حفظ کنی."
گادفری به او نگاه می کند. پلک پایین چشم چپش می لرزد.
"تو می دانستی، نه؟ که من آسیبی به کوین نمی زنم؟ به خاطر همین او را با خیال راحت فرستادی."
سیبل:
"البته. غم انگیز است که دشمنانت بیشتر از خودت به تو ایمان داشته باشند."
گادفری حس می کند چیزی در درون قفسه ی سینه اش فرو می ریزد. از گوشه ی چشم توجهش به آستریکس جلب می شود و می بیند که حالت چهره ی او تغییر کرده. دیگر شبیه آن خون آشامی نیست که سعی داشت عذابش دهد. حالا فقط خستگی و اندکی غم در او هست. چشمانش گشاد می شود. و رو به او می گوید:
"تو داشتی نقش بازی می کردی!"
آستریکس آه کوتاهی می کشد و چشمان قهوه ای تیره اش انگار مه آلود می شوند.
"گادفری! من تصور می کردم من و تو به هم نزدیک هستیم. در تقلای درخشش ماهی که زمزمه می کند در گوشمان و تاریکی آسمانی که نوازشش مثل مرگ تدریجیست. اما تو به من، به خودت، به همه شک داری."
گادفری بلافاصله پاسخ می دهد:
"این طور نیست، آستریکس. اگر رفتارم رنجت داده، متاسفم. اما تو هم باید متاسف باشی، چون به خاطر لذت، کنجکاوی یا هر چیز دیگر با مرگخوارها همدست شدی و مرا بازی دادی. تو خیلی خوب می دانی که ما فقط با شک کردن توانسته ایم انسانیتمان را حفظ کنیم. و این مرگخوارها، آن ها دروغ می گویند که از بابت کوین مطمئن بوده اند. و شاید این دروغ را آن قدر پیش خودشان تکرار کرده اند که بتوانند باورش کنند. برای راضی کردن همان انسانیت داخل قلبشان که از آن حرف می زنند."
سیبل:
"اگر این طور باشد، شبیه همان کاری نیست که تو می کنی؟ همیشه به خودت می گویی که به محفل ققنوس تعلق داری، که سپیدی ات توانسته تاریکی ات را آرام نگه دارد، بدون زور و اجبار، بدون بستن زنجیرهایی به دست ها و پاهایش. اما خوب می دانی که این دروغ است. تو خودت را در بند کرده ای، میدهرست. جاودانگی ای که می توانست یک موهبت باشد برایت، تبدیل به خار طویل و بی انتهایی شده که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود."
گادفری:
"شاید حق با تو باشد، سیبل. اما این راهی است که من انتخاب کرده ام و بابتش پشیمان نیستم. اینکه بگذارم نور بر من غالب شود، لبخند بر لبانم می آورد، حتی شده تلخ و دردآلود. حتی اگر این نور مثل آفتاب مرا خاکستر کند."
سیبل آهی خسته می کشد.
"تو کله شق هستی. اما این خوب است. اگر تاریکی را با سختی و تقلا به دست آوری، قدرش را بیشتر خواهی دانست."
گادفری:
"بیهوده تلاش نکن و همین حالا مرا بکش. امکان ندارد من به تاریکی ام فرصت جولان دهم."
لبان سیبل به لبخندی درمی آید که خوشحالی در آن نیست، فقط مهر تایید.
"تو به این محکوم هستی. در این خانه، در آینه ی روح مرگخواران، تو تصویر تاریکی رنج کشیده ات را طوری خواهی دید که یا به آن تسلیم می شوی یا دیوانه خواهی شد."
افرادی که لایک کردند
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦

- اینجا چه خبره؟
سوالی که آستریکس میپرسد باعث میشود گادفری از تمام خیالات خوشی که با خود تا آنجا حمل کرده بود، بیرون انداخته شود و به نقطهای از دنیا بازگردد که در آن لحظه از همیشه سرد و تاریکتر مینمود. خانهی ریدلها پیش روی چشمانش بود و همان اولین نگاه کافی بود تا سوالی مشابه با سوال آستریکس در ذهن او نیز نقش ببندد.
یک چیزی آنجا درست نبود.
هنوز غبار حاصل از انفجاری که پیشتر آقای تالِ لوسیوسنما ایجاد کرده بود، در هوا معلق بود و این نشان میداد تنها اندک دقایقی از زمانی که او آنجا را ترک کرده بود میگذشت. اگر آقای تال میدانست تنها چند دقیقه صبر کردن کافی است تا با گادفری برخورد داشته باشد و شاید حتی بتواند برای نجاتش اقدامی انجام دهد، حتما صبر میکرد و از هیچ تلاشی برای کمک به او دریغ نمیکرد.
اما زندگی همیشه روی خوشش را نشان نمیدهد و این دقیقا از جمله زمانهایی بود که تا ابد میتوانستی حسرتش را بخوری. حسرت چند دقیقه کم و زیاد شدن زمان. حسرت تنها چند دقیقه بیشتر ماندن...
هیاهویی که درون خانهی ریدلها برپا شده بود را از دری که پشت نارسیسا باز مانده بود میشد دید. گادفری با شنیدن نام لوسیوس در میان سخنان نارسیسا، برای لحظهای نگران میشود که نکند آقای تال در کالبد لوسیوس مالفوی لو رفته باشد. اما با کمی فکر در میابد که چنین نیست. زیرا این آشفتگی نشان از آن داشت که سورپرایز از طرف آقای تال بوده است و نه مرگخواران.
پس آن بوی آشنایی که حس کرده بود از او بود. از آقای تال واقعی که پیش از آپارات به محفل به شکل واقعیاش بازگشته بود. گادفری چشمانش را میبندد و اجازه میدهد تمام بوی باقیمانده از عطر آقای تال را تنفس کند. میخواست به هر آنچه که میتوانست از اعضای محفل ققنوس داشته باشد، چنگ بزند.
گادفری که انگار انرژی تازهای پیدا کرده بود، بالاخره چشمانش را باز میکند و پوزخندی میزند.
- مطمئنی داری جای درست معامله میکنی؟ به نظر میاد اونا قبل از این که نبرد حتی بخواد شکل بگیره شکست خوردن.
- تو بهتره نگران خودت باشی!
آستریکس نگاه تندی به گادفری میاندازد و از پشت با وارد کردن فشاری به کمر گادفری، او را وادار به حرکت به جلو میکند.
افرادی که لایک کردند

نباید ضعف نشان میداد. خوب میدانست آستریکس، تشنه دیدن همین لرزشهاست؛ او از پیچوتاب قربانی در تار عنکبوتش لذت میبرد... از لحظهای که روح از درون خرد میشود غرق شعف میشد. گادفری آن را میشناخت، آن عطش کهنه و شرور را، چرا که در رگهای خودش هم جاری بود. اما او شرافتمندتر از آن بود که تسلیمش شود... نه وقتی پای یک کودک در میان باشد.
با صدایی آرام اما استوار گفت:
- تصمیم خود را گرفتهام. کوین زنده میماند... همچنین همرزمانم.
آستریکس خندهای بلند و آمیخته با تمسخر سر داد.
- اینکه خیلی مضحکه، میدهرست! بهت گفتم فقط دو راه وجود داره...
- من هم پاسخت را دادم. نه خون بیگناه، نه نظارگری سلاخی دوستانم.
سپس با نگاهی سرشار از نفرت و خستگی قرنها ادامه داد.
- معاملهای جدید دارم. معاملهای که از پیش میدانم خواهی پذیرفت.
نگاهش چون تیغی بر پیکر آستریکس لغزید. همنوع بودن با چنین مخلوق پلیدی، لکهای بود بر شرافتش، ننگی که تنها با شکستن گردن او در همان لحظه پاک میشد.
اما نه... نفرین بر قوانین خونآشامی که همیشه چون زنجیری نامرئی، دست و پایش را بسته بودند. کشتن آستریکس یعنی خیانت به خونآشامان؛ نفرینی که خشم همه همنوعان دیگرش را بر میانگیخت و متوجه او و دوستانش میکرد.
پس تنها یک راه دیگر میماند.
- من خودم را تسلیم مرگخواران میکنم. مرا به مقرشان ببر. مطمئن باش آنها پاداش شایستهای به تو خواهند داد برای اسارت یکی از قدیمیترین اعضای محفل ققنوس.
چشمانش لحظهای به پلهها دوخته شد، جایی که چشمان درشت آبی کوین را تصور میکرد. این شرافتمندانهترین کاری بود که میتوانست برای دوست کوچکش انجام دهد. او هزاران سال از عمر نفرینشدهاش را میان سایهها گذرانده بود اما کوین... کوین تازه اول راه زندگی رنگارنگش بود.
- در عوض، آن کودک در امنیت میماند... در کنار همرزمانم.
آستریکس لبخندی کج زد، نیشخندش چون بریدگی سرد تیغی روی پوست بود.
- فعلاً!
ماسکش را از جیب ردای سیاهش بیرون کشید و بر چهره گذاشت؛ خطوط چهرهاش تاب برداشت و دوباره به "آقای تال" بدل شد.
- فعلاً در امان میمونه... تا وقتی که مرگخوارها حمله خودشونو شروع کنن.
سپس با صدایی کشیده و پر از تمسخر افزود:
- ولی چقدر دراماتیک، همنوع عزیز! اون قلب مردهت میتونست سالها به زیست منجمدش ادامه بده، البته اگر انقدر احمق نبودی که خودتو فدای یه بچه و یه مشت پاپتی تازه به دوران رسیده محفلی کنی. افسوس...
اما در لحنش حتی ذرهای غم نبود. صدای او بوی سکههای طلا براق خاندان اسلیترین و خون قربانیانش را میداد. وقتی گادفری همراه آستریکس با چهره مبدل تال از پلههای گریمولد پایین میآمد، صدای ترقترق چوبهای نیمسوخته در شومینه خانه با صدای لیلی لونا در هم آمیخته بود؛ او داشت برای کوین قصه قهرمانان افسانهای را میخواند.
در میان سایههای خانه، گادفری لحظهای ایستاد و گوش سپرد. صدای لیلی مثل نوری کمجان از پشت درها میتابید؛ نوایی که آن را از خود بسیار دور احساس میکرد.
در دل اندیشید: آیا آن قهرمانان در دنیای واقعی هم وجود دارند؟
قدم بعدی، آخرین گامش در خانه گریمولد بود. در یک چشم بر هم زدن، همهچیز محو شد. هوا شکست، زمان لرزید. و ناگهان، او خود را روبهروی خانهای سیاه یافت. بنایی خاموش با درختانی بیبرگ و خشک در محوطهاش که مهای سرد دورشان پیچیده بود.
در آن هوای یخزده، تنها چیزی که از خانه گرم گریمولد با خود آورده بود، پژواک صدای شعرهای کودکانه کوین، داستانهای افسانهای لیلی و شوخیهای ریگولوس بود...
و اندوه آنکه شاید دیگر هرگز فرصت نکند دوباره آنها را بشنود.
افرادی که لایک کردند


گادفری ایستاده بود، دستهایش فشرده به سینه بود و قلبش مثل طبل میکوبید. ذهنش پر شده بود از تصویرهای کوچک کوین انگشتهای لرزان، چشمهای آبی درشت ، لبخندهای معصوم که با هر ثانیه در معرض خطر بودند. در طرف دیگر اتاق، آستریکس بیحرکت ایستاده بود و با چشمانی خالی از احساس بهگاذفری خیره شده بود.
هیچ صدایی جز ضربان خودش و سایههای لرزان شمعها نبود. گادفری نفسش را حبس کرد، گویی اگر بازدم میکرد، دنیا فرو میریخت. انتخاب، مثل تیغی بر گردنش آویزان بود و هیچ راه فراری نبود.
گادفری پلکهایش را بست. ذهنش پر شد از فریادهای هم رزمان، از خندههای گذشته، از نگاههای پرامید دوستانش و خاطراتی از انها . قلبش در هم پیچیده بود؛ به سختی میتوانست نفس بکشد. هر راهی که انتخاب میکرد، از چیزی باید میگذشت.
او روی زمین قدم زد، هر قدم سنگینی روی استخوانهایش حس میشد. شمعها درخشیدند و سایههای دو خونآشام روی دیوار با حرکت او موج برداشتند. قطرههای عرق از پیشانیاش روی شانههایش ریخت و او خود را در انعکاس نور لرزان شمعها در چشمان آستریکس دید: کسی که هیچ رحم و ترحمی نداشت، و کسی که تمام تاریکیها را در نگاهش جمع کرده بود..
گادفری دوباره نفسش را حبس کرد.آیا میتواند راهی پیدا کند که هیچکس آسیب نبیند؟ خودش هم میدانست پاسخش در این لحظه هیچگاه روشن نخواهد شد. تنها چیزی که بود، سنگینیِ تصمیم، سکوت مرگبار اتاق،
گادفری دوباره چشمهایش را بست، قطرههای اشک روی صورتش جاری گشت. تنها کاری که میتوانست بکند، ایستادن در همان نقطه و اندیشیدن بود.
ایا میتوانست کاری کند که تصمیمش به هیچکس اسیبی نرساند، یا باید کسی را قربانی میکرد؟
افرادی که لایک کردند
Only Raven

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج