تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/30
تولد نقش: 1396/02/01
آخرین ورود: پنجشنبه 21 شهریور 1398 01:42
از: یونان باستان
پستها:
18

نبرد طافت فرسایی در وزارتخانه درحال انجام بود.لرد سیاه و دامبلدور سخت مشغول نبرد با یکدیگر بودند و در طی این نبرد،خسارات زیادی به وزارتخانه وارد شده بود و حتی امکان قدم زدن هم وجود نداشت.البته درحال آن لحظه هیچکدام از خسارات به چشم هیچکس نمی امد چون فکر همگی سخت درگیر نبرد درحال انجام بود و اگر ذهنشان منحرف میشد،ممکن بود تا فاجعه ای پیش آید.
عرق سردی بر روی پیشانی دامبلدور نشسته بود.تام آن کودکی بود که خودش برای اولین بار به سراغش رفت تا توانایی هایش را شکوفا کند و حال شاهد تبدیل شدن آن غنچه ی پراستعداد به یک موجود نفرت انگیز بود.به همین خاطر هم شاید نمی توانست با تمام قدرتش با او مبارزه کند.اما هری دلیلی بود که او را اندکی تکان میداد و باعث میشد تا هرچه در توان دارد را به کار گیرد و با تمام وجود با لرد سیاه مبارزه کند.
داستان تا به اینجای کار بسیار حماسی و جدی ادامه داشت که ناگهان در میان آن صحنه قاراشمیش یک عدد وی از دنیای دیرین دیرین ظاهر می شود و توجه همگی را به خود جلب میکند.
-ای بی خردان.مشغول چه هستید؟باید همچو پست قبلی ام که تایید نشد،با عصایم همچون چماق به سرتان بکوبم تا بلکه ادب شوید.گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!
نویسنده این پست سناریوی جدیدی در چنته نداشت.دامبلدور بعد از اتمام سخنان وی،دستی بر پشمکانش کشید و مقداری چشید و گفت:
-یا وی اینجا چه میکنی؟مگر مشغول رهنمود غارنشینان در عصر دیرین دیرین نبودی؟ حال بگذار ما روایت رولینگ را ادامه دهیم.
میرزا ولدی خان نیز از مزاحمت بیجای وی در وسط دوئلش عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و به گفتارش ادامه داد:
-گوشتان را باید ببرم تا درس ادبی شود برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشید.این بچه از شما الگو خواهد گرفت.من اینجایم چون دیرین دیرین دیگر پول درست و حسابی نمی دهند.از این به بعد اینجا پلاس خواهم شد تا بلکه برایمان نون و آبی شود.
اما کسی وی را به جیبوتی خودش هم نگرفت و نبرد را ادامه دادند.درست است که وی نتوانست هرآنچه در آن صحنه اتفاق میوفتد را تغییر بدهد.او یک عدد وی بیشتر نبود.ولی خودش را به زور در مجموعه ی هری پاتر جا کرد و این تازه سرآغاز راهش بود.
آفرین این خیلی بهتر شد.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
عرق سردی بر روی پیشانی دامبلدور نشسته بود.تام آن کودکی بود که خودش برای اولین بار به سراغش رفت تا توانایی هایش را شکوفا کند و حال شاهد تبدیل شدن آن غنچه ی پراستعداد به یک موجود نفرت انگیز بود.به همین خاطر هم شاید نمی توانست با تمام قدرتش با او مبارزه کند.اما هری دلیلی بود که او را اندکی تکان میداد و باعث میشد تا هرچه در توان دارد را به کار گیرد و با تمام وجود با لرد سیاه مبارزه کند.
داستان تا به اینجای کار بسیار حماسی و جدی ادامه داشت که ناگهان در میان آن صحنه قاراشمیش یک عدد وی از دنیای دیرین دیرین ظاهر می شود و توجه همگی را به خود جلب میکند.
-ای بی خردان.مشغول چه هستید؟باید همچو پست قبلی ام که تایید نشد،با عصایم همچون چماق به سرتان بکوبم تا بلکه ادب شوید.گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!
نویسنده این پست سناریوی جدیدی در چنته نداشت.دامبلدور بعد از اتمام سخنان وی،دستی بر پشمکانش کشید و مقداری چشید و گفت:
-یا وی اینجا چه میکنی؟مگر مشغول رهنمود غارنشینان در عصر دیرین دیرین نبودی؟ حال بگذار ما روایت رولینگ را ادامه دهیم.
میرزا ولدی خان نیز از مزاحمت بیجای وی در وسط دوئلش عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و به گفتارش ادامه داد:
-گوشتان را باید ببرم تا درس ادبی شود برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشید.این بچه از شما الگو خواهد گرفت.من اینجایم چون دیرین دیرین دیگر پول درست و حسابی نمی دهند.از این به بعد اینجا پلاس خواهم شد تا بلکه برایمان نون و آبی شود.
اما کسی وی را به جیبوتی خودش هم نگرفت و نبرد را ادامه دادند.درست است که وی نتوانست هرآنچه در آن صحنه اتفاق میوفتد را تغییر بدهد.او یک عدد وی بیشتر نبود.ولی خودش را به زور در مجموعه ی هری پاتر جا کرد و این تازه سرآغاز راهش بود.
آفرین این خیلی بهتر شد.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/4 18:59:58
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/30
تولد نقش: 1396/02/01
آخرین ورود: پنجشنبه 21 شهریور 1398 01:42
از: یونان باستان
پستها:
18

دامبلدور الدین و میرزا ولدی خان خبیث مشغول نبردی جان فرسا بودند.درمیان جنگشان،ناگهان یک عدد وی بر آنها ظاهر شد.حضرات لحظه ای متوقف شدند و به وی چشم دوختند.دامبلدور الدین دستی بر پشمکانش کشید و مقداری چشید و گفت: "یا وی اینجا چه میکنی؟مگر مشغول رهنمود غارنشینان در عصر دیرین دیرین نبودندی؟ حال بگذار ما روایت رولینگ را ادامه دهیم."
وی که به دامبلدور قربت بیشتری داشت،عصایش را بالا گرفت و همچون چماقی بر سر او کوفت.اما چون فاصله ی مکانی اش با ولدی خان زیاد بود،تله پورتی جانانه کرد.با قدرت های خارق العاده ش که اصلا معلوم نبود از کجا هم اومده،پس از صحنه آهسته نمودن تصویر و اجرای رقص پای اسکاتلندی،ضربه ای هم به او زد.
میرزا ولدی خان عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و حکایتی تازه آغاز کرد : "گوشتان باید ببرندی تا درس ادبی شوندی برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشیدندی.این بچه از شما الگو گرفتندی.دیرین دیرین هم که دیگه پول درست و حسابی نمی دهندی.از این به بعد اینجا پلاس شدندی تا بلکه نون و آبی شوندی!"
چنین شد که وی نیز به دست اندکاران مجموعه پیوست و همگی شان به خوبی و خوشی تا پایان عمر با هم زندگی کردند.
خب شما یک نظر بندازید به پستای قبلی و تاییدیه هاشون و با پست خودتون مقایسه کنید.پست شما شبیه یه داستانک نیست یا اقلا چیزی که خواننده انتظارشو داره!پست شما بیشتر در ردیف خبر و گزارشه.پس نظر من اینه که برگردی و کمی بیشتر روش کار کنید.
تایید نشد.
وی که به دامبلدور قربت بیشتری داشت،عصایش را بالا گرفت و همچون چماقی بر سر او کوفت.اما چون فاصله ی مکانی اش با ولدی خان زیاد بود،تله پورتی جانانه کرد.با قدرت های خارق العاده ش که اصلا معلوم نبود از کجا هم اومده،پس از صحنه آهسته نمودن تصویر و اجرای رقص پای اسکاتلندی،ضربه ای هم به او زد.
میرزا ولدی خان عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و حکایتی تازه آغاز کرد : "گوشتان باید ببرندی تا درس ادبی شوندی برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشیدندی.این بچه از شما الگو گرفتندی.دیرین دیرین هم که دیگه پول درست و حسابی نمی دهندی.از این به بعد اینجا پلاس شدندی تا بلکه نون و آبی شوندی!"
چنین شد که وی نیز به دست اندکاران مجموعه پیوست و همگی شان به خوبی و خوشی تا پایان عمر با هم زندگی کردند.
خب شما یک نظر بندازید به پستای قبلی و تاییدیه هاشون و با پست خودتون مقایسه کنید.پست شما شبیه یه داستانک نیست یا اقلا چیزی که خواننده انتظارشو داره!پست شما بیشتر در ردیف خبر و گزارشه.پس نظر من اینه که برگردی و کمی بیشتر روش کار کنید.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/3 21:43:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/11/27
تولد نقش: 1393/12/01
آخرین ورود: پنجشنبه 24 آبان 1397 13:20
از: جهل تا دانایی
پستها:
23

راهرو تاریک بود.هری مشوش بود.ناگهان صدای مهیبی شنید...
سرش را به سرعت برگرداند.نفسش را در سینه حبس کرد.او کسی نبود جز...
ولدمورت!
چوبدستی اش را بی اختیار بیرون کشید و با دست لرزانش انرا به سمت مرد رنگ پریده ی مرموز گرفت.
ولدمورت لبخند موذیانه ای برلب داشت.
- ببین کی اینجاست!...هری پاتر!
دردزخم هری شدت گرفت نمیتوانست چیزی راببیند.
ناگهان در میان نگاه های تیره و تار هری،مردی سپید پوش ظاهرشد.
با ظاهر شدن دامبلدور،صدای آپارات دیگری شنیده شد.
هری سرش را برگرداند.ولدمورت غیب شده بود.اینکه ترسیده بود عاقلانه نبود اما هری و دامبلدور خوب میدانستند که او همانجاست.
تنها نقشه ای دیگر بر سر دارد.
دامبلدورانگارچیزی راحس کرد به سرعت چوب دستیش راکشیدوبرگشت.
ولدمورت باهمان لبخندموذیانه نگاهی به دامبلدوروهری انداخت.
- دامبلدور!تعجب میکنم که چرا اینجا اومدی...بذار خودش مبارزه کنه!
- میبینم هنوزم که هنوزه متوجه نشدی که منو نمیتونی فریب بدی تام!
نگاه ولدمورت خشمگین و سرد تر شد.
-من خیلی وقته تام نیستم!
نگاه لرد خطرناک بود.غافل شدن دامبلدور از لرد به لحظه ای نکشید که ناگهان طلسمی سبز رنگ درست از بیخ گوش هری رد شد.
دامبلدور فریاد زد:
فرار کن هری!پناه بگیر!
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مجبور شد بارانی از طلسم های پیاپی ولدمورت را که به سمتش می امد خنثی کند.
مبارزه وکشمکش بینشان شدت گرفت.دامبلدور طلسم سبز رنگ قدرت مندی را به سمت ولدمورت فرستاد.
اما گویی سلاح او قدرتمند تر بود.
پیش از انکه طلسم به لرد برخوردکند،او سپری را ظاهر کرد و طلسم با برخورد به سپر،از ان منحرف شد و درحالی که به شکل ماری در امده بود به سمت دامبلدور روانه شد.
هری به خودش آمد...نمیتوانست بنشیند و نگاه کند.به سختی از جا برخواست.از میان انبوه مجسمه های شکسته ای که بر زمین ریخته بودند،چوبش راسمت ولدمورت گرفت.
استیوپفای!
طلسم به ولدمورت برخورد نکرد اما اورا متوجه خود ساخت.
در این میان که دامبلدور سرگرم دور کردن طلسم مار افعی سبز رنگ بود،ولدمورت ازاین فرصت استفاده کرده و چوبدستی خود را به سمت هری گرفت.
اما در همان لحظه صدا هایی شنیده شد و چشم هری به کارمندان وزارت افتاد که ظاهر شدند.وضعیت شوک اوری بود.
پیش از انکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده،بعدازصدای شکستگی شیشه سکوت همه جای تالاررافراگرفت.
دامبلدور برزمین افتاده بود...هری به سرعت به سمتش رفت گفت:
فرارکرد
دامبلدوردرهمان حال گفت:
شکست بدی بوداینبارباقدرت بیشتری برمیگرده
متن خوبی بودمهمترین ویژگی نوشته شما اینه که بین دیالوگ و فضا سازیاتون تعادل برقراره و این ویژگی خیلی خوبیه.با این وصف یک سری ایرادات تو نوشته تون دیده میشه از جمله عدم علاقه به اینتر!
کمی ابتدای پستتون مبهم شروع شد که البته در ادامه تونستین تا حدی این ابهام رو برطرف کنید.یادتون باشه طوری بنویسید که انگار خواننده شما از هیچی خبر نداره و این وظیفه شماست که کاملا به موضوع و سوژه اگاهش کنید.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
سرش را به سرعت برگرداند.نفسش را در سینه حبس کرد.او کسی نبود جز...
ولدمورت!
چوبدستی اش را بی اختیار بیرون کشید و با دست لرزانش انرا به سمت مرد رنگ پریده ی مرموز گرفت.
ولدمورت لبخند موذیانه ای برلب داشت.
- ببین کی اینجاست!...هری پاتر!
دردزخم هری شدت گرفت نمیتوانست چیزی راببیند.
ناگهان در میان نگاه های تیره و تار هری،مردی سپید پوش ظاهرشد.
با ظاهر شدن دامبلدور،صدای آپارات دیگری شنیده شد.
هری سرش را برگرداند.ولدمورت غیب شده بود.اینکه ترسیده بود عاقلانه نبود اما هری و دامبلدور خوب میدانستند که او همانجاست.
تنها نقشه ای دیگر بر سر دارد.
دامبلدورانگارچیزی راحس کرد به سرعت چوب دستیش راکشیدوبرگشت.
ولدمورت باهمان لبخندموذیانه نگاهی به دامبلدوروهری انداخت.
- دامبلدور!تعجب میکنم که چرا اینجا اومدی...بذار خودش مبارزه کنه!
- میبینم هنوزم که هنوزه متوجه نشدی که منو نمیتونی فریب بدی تام!
نگاه ولدمورت خشمگین و سرد تر شد.
-من خیلی وقته تام نیستم!
نگاه لرد خطرناک بود.غافل شدن دامبلدور از لرد به لحظه ای نکشید که ناگهان طلسمی سبز رنگ درست از بیخ گوش هری رد شد.
دامبلدور فریاد زد:
فرار کن هری!پناه بگیر!
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مجبور شد بارانی از طلسم های پیاپی ولدمورت را که به سمتش می امد خنثی کند.
مبارزه وکشمکش بینشان شدت گرفت.دامبلدور طلسم سبز رنگ قدرت مندی را به سمت ولدمورت فرستاد.
اما گویی سلاح او قدرتمند تر بود.
پیش از انکه طلسم به لرد برخوردکند،او سپری را ظاهر کرد و طلسم با برخورد به سپر،از ان منحرف شد و درحالی که به شکل ماری در امده بود به سمت دامبلدور روانه شد.
هری به خودش آمد...نمیتوانست بنشیند و نگاه کند.به سختی از جا برخواست.از میان انبوه مجسمه های شکسته ای که بر زمین ریخته بودند،چوبش راسمت ولدمورت گرفت.
استیوپفای!
طلسم به ولدمورت برخورد نکرد اما اورا متوجه خود ساخت.
در این میان که دامبلدور سرگرم دور کردن طلسم مار افعی سبز رنگ بود،ولدمورت ازاین فرصت استفاده کرده و چوبدستی خود را به سمت هری گرفت.
اما در همان لحظه صدا هایی شنیده شد و چشم هری به کارمندان وزارت افتاد که ظاهر شدند.وضعیت شوک اوری بود.
پیش از انکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده،بعدازصدای شکستگی شیشه سکوت همه جای تالاررافراگرفت.
دامبلدور برزمین افتاده بود...هری به سرعت به سمتش رفت گفت:
فرارکرد
دامبلدوردرهمان حال گفت:
شکست بدی بوداینبارباقدرت بیشتری برمیگرده
متن خوبی بودمهمترین ویژگی نوشته شما اینه که بین دیالوگ و فضا سازیاتون تعادل برقراره و این ویژگی خیلی خوبیه.با این وصف یک سری ایرادات تو نوشته تون دیده میشه از جمله عدم علاقه به اینتر!
کمی ابتدای پستتون مبهم شروع شد که البته در ادامه تونستین تا حدی این ابهام رو برطرف کنید.یادتون باشه طوری بنویسید که انگار خواننده شما از هیچی خبر نداره و این وظیفه شماست که کاملا به موضوع و سوژه اگاهش کنید.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 20:12:09
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 20:13:43
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 20:13:43
جزئیات کاربر

لرد ولدمورت : آوادا کداورا !!!
هری : اکسپلیارموس !!!
...
این جا همون جایی بود که همه فکر می کردند همه چیز تمام شد .
...
لرد ولدمورت : آنها خیال می کنند که با هوش تر و قدرتمند تر از ما هستند ، اما چه زیبا و دل انگیز است وقتی که بدانند زمان و دوران خوش حالیشان به سر رسیده است .
ایگنوتیوس : ارباب ، نقشه خاصی در سر دارید ؟
لرد ولدمورت : البته ایگنوتیوس ، من همیشه نقشه دومی در سر دارم و اگر شکست خورد نقشه سوم و همینطور چهارم و پنجم . زمانی که آنها خیال می کنند من را شکست داده اند و در حال عزاداری برای مرده هایشان و شادی برای پیروزیشان هستند ، ما وارد می شویم و تک تکشان را نابود می کنیم و آن بهترین زمان برای دیدن زجر و عذاب آنهاست . زمانی که سقف ها فرو میریزند و زمین به لرزه می افتد ، زمانی که استخوان های پوچ بی ارزششان از حالت جامد مانند خود ، به تکه ورق هایی به سبکی هوا تبدیل می شود ، درست مانند زمانی خیال می کردند من را نابود کردند .
ایگنوتیوس : درست است ارباب ، اما فکر کنم یک نکته را فراموش کردید ، بدون هیچ ارتشی چگونه میخواهید همه آنها را از بین ببرید ؟ ما بعد از آخرین نبرد تعدادمان خیلی کم شده است .
لرد ولدمورت : ها ها ها ... ایگنوتیوس...دقیقا اینجاست که فرق بین ما و تو پدیدار می شود ، بنظر می رسد که تو به حرف های ما دقت نکردی ، همانطور که گفتم ، همیشه نقشه جایگزینی وجود دارد . ارتش اصلی ما بسیار فرا تر از آن چیزیست که امروز دیدی ، آن ها فقط قربانیانی بودند که خود باور داشتند تنها ارتش ما هستند ، دو حالت وجود داشت ، امکان این که آنها در نبرد پیروز شوند و یا این که شکست بخورند ، که در صورت شکست ، همه خیال می کردند پایان کار ما رسیده ، در حالی که ما تازه کار را شروع کرده ایم ، و برای این که آنها باور کنند در این نبرد پیروز شده اند ، قربانی کردن و شکست لازم بود . البته بدلمان کارش را به خوبی انجام داد .
ایگنوتیوس : منظورتان این است که شما از این که همه آنها شکست می خوردند خبر داشتید ؟؟ و باز هم گذاشتید آن ها بروند ؟؟
لرد ولدمورت : ایگنوتیوس ، اگر میخواهی فرمانده موفقی باشی لازم است کار هایی را بکنی که بر خلاف میل و عقایدت است . بگذریم...الان زمان این است که قدرت واقعی را ببینی .
و با پرتاب طلسمی به آسمان ، مرگخواران سوار بر جارو های پرنده از پشت ابر ها پدیدار گشتند و همه به یک سمت می رفتند ، تالار اصلی هاگوارتز...
هوم...خب کمی داستان مبهم بود.یعنی چیزی نبود که توقع داشتم در مورد اخرین تصویر نوشته بشه.کاش مشخص میکردین با توجه به اون نوشتین یا یه صحنه ای ازش توصیف میکردین تا متوجه شم بالاخره در مورد اخرین تصویر کارگاه نوشتین یا نه!الان کلا همه چیز در هم برهم شد!
کمی با اینتر مهربان باشید چرا انقدر نوشته های شما درهمه؟!بین بندها و دیالوگ ها اینتر بزنید.اینتر به زیبایی نوشته شما کمک میکنه و ظاهر پستو مرتب نشون میده.
خب الان چه کنیم؟تایید میکنیم!
گروهبندی و معرفی شخصیت.
هری : اکسپلیارموس !!!
...
این جا همون جایی بود که همه فکر می کردند همه چیز تمام شد .
...
لرد ولدمورت : آنها خیال می کنند که با هوش تر و قدرتمند تر از ما هستند ، اما چه زیبا و دل انگیز است وقتی که بدانند زمان و دوران خوش حالیشان به سر رسیده است .
ایگنوتیوس : ارباب ، نقشه خاصی در سر دارید ؟
لرد ولدمورت : البته ایگنوتیوس ، من همیشه نقشه دومی در سر دارم و اگر شکست خورد نقشه سوم و همینطور چهارم و پنجم . زمانی که آنها خیال می کنند من را شکست داده اند و در حال عزاداری برای مرده هایشان و شادی برای پیروزیشان هستند ، ما وارد می شویم و تک تکشان را نابود می کنیم و آن بهترین زمان برای دیدن زجر و عذاب آنهاست . زمانی که سقف ها فرو میریزند و زمین به لرزه می افتد ، زمانی که استخوان های پوچ بی ارزششان از حالت جامد مانند خود ، به تکه ورق هایی به سبکی هوا تبدیل می شود ، درست مانند زمانی خیال می کردند من را نابود کردند .
ایگنوتیوس : درست است ارباب ، اما فکر کنم یک نکته را فراموش کردید ، بدون هیچ ارتشی چگونه میخواهید همه آنها را از بین ببرید ؟ ما بعد از آخرین نبرد تعدادمان خیلی کم شده است .
لرد ولدمورت : ها ها ها ... ایگنوتیوس...دقیقا اینجاست که فرق بین ما و تو پدیدار می شود ، بنظر می رسد که تو به حرف های ما دقت نکردی ، همانطور که گفتم ، همیشه نقشه جایگزینی وجود دارد . ارتش اصلی ما بسیار فرا تر از آن چیزیست که امروز دیدی ، آن ها فقط قربانیانی بودند که خود باور داشتند تنها ارتش ما هستند ، دو حالت وجود داشت ، امکان این که آنها در نبرد پیروز شوند و یا این که شکست بخورند ، که در صورت شکست ، همه خیال می کردند پایان کار ما رسیده ، در حالی که ما تازه کار را شروع کرده ایم ، و برای این که آنها باور کنند در این نبرد پیروز شده اند ، قربانی کردن و شکست لازم بود . البته بدلمان کارش را به خوبی انجام داد .
ایگنوتیوس : منظورتان این است که شما از این که همه آنها شکست می خوردند خبر داشتید ؟؟ و باز هم گذاشتید آن ها بروند ؟؟
لرد ولدمورت : ایگنوتیوس ، اگر میخواهی فرمانده موفقی باشی لازم است کار هایی را بکنی که بر خلاف میل و عقایدت است . بگذریم...الان زمان این است که قدرت واقعی را ببینی .
و با پرتاب طلسمی به آسمان ، مرگخواران سوار بر جارو های پرنده از پشت ابر ها پدیدار گشتند و همه به یک سمت می رفتند ، تالار اصلی هاگوارتز...
هوم...خب کمی داستان مبهم بود.یعنی چیزی نبود که توقع داشتم در مورد اخرین تصویر نوشته بشه.کاش مشخص میکردین با توجه به اون نوشتین یا یه صحنه ای ازش توصیف میکردین تا متوجه شم بالاخره در مورد اخرین تصویر کارگاه نوشتین یا نه!الان کلا همه چیز در هم برهم شد!
کمی با اینتر مهربان باشید چرا انقدر نوشته های شما درهمه؟!بین بندها و دیالوگ ها اینتر بزنید.اینتر به زیبایی نوشته شما کمک میکنه و ظاهر پستو مرتب نشون میده.
خب الان چه کنیم؟تایید میکنیم!
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 19:57:17
Iam your Nightmare


_ هری برو...
_ نه پرفسور...امکان نداره من شما روتنهابذارم...
_ هری توبایداین کارروبکنی...
_ امکان نداره پرفسور...
_ هری توبایدبری...جونت نبایدبه خاطریه پیرمردخرفتی مثل من به خطربیوفته...
به کلمه ی خرفت لبخندروی صورتش شکل گرفت.ادامه داد:
هری امیداین مردم به توست...به تصمیمات تو...به تک تک کارهایی که انجم میدی...نبایداین مردم روبه ناامیدی وتباهی بکشونی...
بادیدن چهره ی هری به این پی بردکه این پسرکمی راضی شده...
_ پرفسور...من...من...نمی تونم...نمی دونم چه طوری بگم...
پرفسوردامبلدورپیراوراراحت کرد:هری تو میری وبه مردم کمک می کنی تاازاین مبارزه دوربمونن...
_ ولی پرفسور...
امادامبلدورباریش نقره فامش دورشد...
روبه حریف سیاه پوش وقدرت مندخودایستاد،تشعشعات قدرت ازان درامی شدبه خوبی احساس کرد...
باصدای بلندگفت:اه...تامی...شاگردقدیمی...دوباره به هم رسیدیم...استادپیرتوالان پیش روی توست...
ولدمورت باصدای سردترازهمیشه شروع به سخن گفتن کرد:
دامبلدورپیر...هنگام مرگ توفرارسیده...بهتره باشاگردخودت خداحافظی کنی...مطمئناتویکی ازبهترین مرگ خواران من می شدی اماتویه احمقی...
وباصدای فریادمانندی به زبان پارسل گفت:توحق نداری منوبااسم یه ماگل کثیف صدابزنی...
دامبلدورگفت:تام مارلوریدل،من همیشه می تونم توروبه اسم بچه گیت صدابزنم...چون توهمیشه شاگردبودی وخواهی ماند...
ولدمورت طلسم سیاهی به سمت دامبلدورفرستاد،اماان پیرخردمندبایک حرکت نرم چوب دستی طلسم رودفع کرد.
دامبلدور:تام توهیچ وقت به حرف های من گوش ندادی...همیشه چیزی برای اموختن هست وماهمه جزاندکی نمی دونیم...
ولدمورت قهقه ی شیطانی ای زد:پیرخرفت من به میراث جدم دستیابی پیداکردم الان اگه اون مرلین شماهم بیادنمی تونه جلوی منو بگیره...
دراین هنگام هیچ کس متوجه نشدکه پسری باموهای خرمایی به سمت هری میرفت،باحرکتی نرم هری رابیهوش کردوطلسم قفل بدن روبرای احتیاط روی ان گذاشت وبعددرحالی که هری راروی دوشش گذاشته بودبیرون میرودوباخودمی گوید:این طوری بهترشد.
درهمین هنگام صدایی به گوش رسید:کسی اسمی ازمن اورد؟
نگاه های خیره به سمت پیرمردبرگشت.پیرمردی باریشی نقره فام ترازدامبلدوروعاقل تر.پیرمردگلویش راصاف کرد: من مرلین هستم...به نظرم کسی منوصدازد،اه...البوسرفیق قدیمی اینجاچه میکنی؟
ونگاهش رابه سویی ولدمورت که خشک شده بودگرداند.ولدمورت انتظارهرچیزی راداشت غیرازاین!مرلین کبیرانجابود!
بدون فکرهمان لحظه اپارات کردودرپی اومرگ خوارانش...
وقتی سالن ازمرگ خواران خالی شددومردفرزانه نگاهی به هم انداختندولبخندزدند.درهمان لحظه پیرمردی که مرلین نام داشت چرخی به دورخودزدوتبدیل شدبه پسری باموهای خرمایی...
پسربالبخندگفت:فکرنمی کردم این لردولدمورت انقدرترسو باشه!
داستان خوبی بود.با اینهمه یه سری ایراداتی توش هست.مثلا علت این سه نقطه چیه؟مرتب از سه نقطه استفاده کردن روی نوشته شما تاثیر میذاره.خاطرتون باشه که از سه نقطه برای نشون دادن حالت وقف و سکون استفاده میشه و تو نوشته شما خیلی جاها به اشتباه به کار رفته.
چرا با اینتر قهرید؟!بین بندها و دیالوگ هاتون فاصله بندازید تا نوشته مرتب تر و قابل خوندن تر بشه.وقتی نوشته تا این حد درهم باشه خوندنش برای خواننده سخت میشه و عوض اینکه روی داستان تمرکز کنه بیشتر تمرکزش میره رو اینکه جمله هارو از هم جدا کنه و تشخیص بده.
سوژه رو خیلی سریع پیش بردین.برای همین بعضی از قسمت ها مبهم باقی موندن.ورود مرلین خیلی ناگهانی و بی مقدمه شد.لازم بود بیشتر بهش پرداخته بشه تا خواننده بتونه این ورود ناگهانی رو به خوبی جذب و هضم کنه.ابتدای داستان هم همینطور.صحبت بین دامبلدور و هری.اگر نمیدونستم موضوع عکس در مورد چیه مطمئنا فکر میکردم تو فضا و مکان دیگه ای دارن انقدر با آسودگی حرف میزنن اونم وقتی که میدونن چند قدم اونورتر یه ولدمورت نامی وایساده!
صحبت بین دامبلدور و ولدمورت هم بیش از حد حماسی نوشته شده و همین یه اثر دافعه روی خواننده داره.احساسی و حماسی نوشتن خوبه ولی مثل نمک برای غذا میمونه وقتی بیش از حد باشه اثر منفی میذاره.همینطور صحبت های دامبلدور در مورد هری.درسته اون باور داشت که هری میتونه به جامعه جادویی کمک کنه ولی اینکه اونو در حد یه اسطوره تصور کنه باز همون اثر منفی رو که عرض کردم داره.
هرچند من تصور میکنم ورودتون به ایفا بیشتر میتونه کمک کنه ایراداتو برطرف کنید.پس...
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
_ نه پرفسور...امکان نداره من شما روتنهابذارم...
_ هری توبایداین کارروبکنی...
_ امکان نداره پرفسور...
_ هری توبایدبری...جونت نبایدبه خاطریه پیرمردخرفتی مثل من به خطربیوفته...
به کلمه ی خرفت لبخندروی صورتش شکل گرفت.ادامه داد:
هری امیداین مردم به توست...به تصمیمات تو...به تک تک کارهایی که انجم میدی...نبایداین مردم روبه ناامیدی وتباهی بکشونی...
بادیدن چهره ی هری به این پی بردکه این پسرکمی راضی شده...
_ پرفسور...من...من...نمی تونم...نمی دونم چه طوری بگم...
پرفسوردامبلدورپیراوراراحت کرد:هری تو میری وبه مردم کمک می کنی تاازاین مبارزه دوربمونن...
_ ولی پرفسور...
امادامبلدورباریش نقره فامش دورشد...
روبه حریف سیاه پوش وقدرت مندخودایستاد،تشعشعات قدرت ازان درامی شدبه خوبی احساس کرد...
باصدای بلندگفت:اه...تامی...شاگردقدیمی...دوباره به هم رسیدیم...استادپیرتوالان پیش روی توست...
ولدمورت باصدای سردترازهمیشه شروع به سخن گفتن کرد:
دامبلدورپیر...هنگام مرگ توفرارسیده...بهتره باشاگردخودت خداحافظی کنی...مطمئناتویکی ازبهترین مرگ خواران من می شدی اماتویه احمقی...
وباصدای فریادمانندی به زبان پارسل گفت:توحق نداری منوبااسم یه ماگل کثیف صدابزنی...
دامبلدورگفت:تام مارلوریدل،من همیشه می تونم توروبه اسم بچه گیت صدابزنم...چون توهمیشه شاگردبودی وخواهی ماند...
ولدمورت طلسم سیاهی به سمت دامبلدورفرستاد،اماان پیرخردمندبایک حرکت نرم چوب دستی طلسم رودفع کرد.
دامبلدور:تام توهیچ وقت به حرف های من گوش ندادی...همیشه چیزی برای اموختن هست وماهمه جزاندکی نمی دونیم...
ولدمورت قهقه ی شیطانی ای زد:پیرخرفت من به میراث جدم دستیابی پیداکردم الان اگه اون مرلین شماهم بیادنمی تونه جلوی منو بگیره...
دراین هنگام هیچ کس متوجه نشدکه پسری باموهای خرمایی به سمت هری میرفت،باحرکتی نرم هری رابیهوش کردوطلسم قفل بدن روبرای احتیاط روی ان گذاشت وبعددرحالی که هری راروی دوشش گذاشته بودبیرون میرودوباخودمی گوید:این طوری بهترشد.
درهمین هنگام صدایی به گوش رسید:کسی اسمی ازمن اورد؟
نگاه های خیره به سمت پیرمردبرگشت.پیرمردی باریشی نقره فام ترازدامبلدوروعاقل تر.پیرمردگلویش راصاف کرد: من مرلین هستم...به نظرم کسی منوصدازد،اه...البوسرفیق قدیمی اینجاچه میکنی؟
ونگاهش رابه سویی ولدمورت که خشک شده بودگرداند.ولدمورت انتظارهرچیزی راداشت غیرازاین!مرلین کبیرانجابود!
بدون فکرهمان لحظه اپارات کردودرپی اومرگ خوارانش...
وقتی سالن ازمرگ خواران خالی شددومردفرزانه نگاهی به هم انداختندولبخندزدند.درهمان لحظه پیرمردی که مرلین نام داشت چرخی به دورخودزدوتبدیل شدبه پسری باموهای خرمایی...
پسربالبخندگفت:فکرنمی کردم این لردولدمورت انقدرترسو باشه!
داستان خوبی بود.با اینهمه یه سری ایراداتی توش هست.مثلا علت این سه نقطه چیه؟مرتب از سه نقطه استفاده کردن روی نوشته شما تاثیر میذاره.خاطرتون باشه که از سه نقطه برای نشون دادن حالت وقف و سکون استفاده میشه و تو نوشته شما خیلی جاها به اشتباه به کار رفته.
چرا با اینتر قهرید؟!بین بندها و دیالوگ هاتون فاصله بندازید تا نوشته مرتب تر و قابل خوندن تر بشه.وقتی نوشته تا این حد درهم باشه خوندنش برای خواننده سخت میشه و عوض اینکه روی داستان تمرکز کنه بیشتر تمرکزش میره رو اینکه جمله هارو از هم جدا کنه و تشخیص بده.
سوژه رو خیلی سریع پیش بردین.برای همین بعضی از قسمت ها مبهم باقی موندن.ورود مرلین خیلی ناگهانی و بی مقدمه شد.لازم بود بیشتر بهش پرداخته بشه تا خواننده بتونه این ورود ناگهانی رو به خوبی جذب و هضم کنه.ابتدای داستان هم همینطور.صحبت بین دامبلدور و هری.اگر نمیدونستم موضوع عکس در مورد چیه مطمئنا فکر میکردم تو فضا و مکان دیگه ای دارن انقدر با آسودگی حرف میزنن اونم وقتی که میدونن چند قدم اونورتر یه ولدمورت نامی وایساده!
صحبت بین دامبلدور و ولدمورت هم بیش از حد حماسی نوشته شده و همین یه اثر دافعه روی خواننده داره.احساسی و حماسی نوشتن خوبه ولی مثل نمک برای غذا میمونه وقتی بیش از حد باشه اثر منفی میذاره.همینطور صحبت های دامبلدور در مورد هری.درسته اون باور داشت که هری میتونه به جامعه جادویی کمک کنه ولی اینکه اونو در حد یه اسطوره تصور کنه باز همون اثر منفی رو که عرض کردم داره.
هرچند من تصور میکنم ورودتون به ایفا بیشتر میتونه کمک کنه ایراداتو برطرف کنید.پس...
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/21 19:29:32
کسی به ماشک داره؟معلومه نه
کسی به مشک داره؟معلومه نه
کسی به ماشک داره؟اگه داره به درک
کسی به مشک داره؟معلومه نه
کسی به ماشک داره؟اگه داره به درک
جزئیات کاربر

نمی دانست چرا، فقط می دوید. با تمام سرعتی که از پاهایش انتظار داشت و یا حتی بیشتر. به سمت جایی می دوید که در آن جا هیچ چیزی نباشد. هیچکس دیگر برایش بازگو نکند که چه کرده است. از کنار مجسمه و ها و حوضچه که می گذشت پایش سرخورد و سرنگون شد. آرنجش به درد افتاد. با این حال دستش را به لبه حوض تکیه داد و از جا بلند شد. اما برای لحظه ای نگاهش به تصویری درون آب افتاد و تمام وجودش یخ زد...
*****
- تام..
- این دیگه اسم من نیست پروفسور.
صدای بم ولدمورت به شکل غریبی برایش آزار دهنده بود. آزاردهنده و آشنا. دیگر نمی توانست تکرار آنچنان چیزی ببیند. دیگر نمی خواست شاهد هیولا شدن اطرافیانش باشد. کسانی که زمانی دوستشان داشت و یا حتی بیشتر از دوست داشتن.
-ولدمورت. ترجیح می دی این طوری صدات کنم؟
- لرد ولدمورت!
این را گفت و افسونی را به سمت او روانه کرد. حقیقتا تحسین برانگیز بود! از دیدن آن همه استعداد لذت می برد. لذت!
- حالا که در مورد اسمت با هم به توافق رسیدیم.....( استیوپفای!).... می تونم سوالی ازت بپرسم؟
- بله، قربان.
به طور کنایه آمیزی این کلمات را ادا کرده بود. دامبلدور در جواب تنها لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- دوست داری به هاگوارتز برگردی؟
برای یک لحظه ولدمورت در سرجایش میخکوب شد. دامبلدور عموما حرف های عجیب و غریبی می زد اما این یکی.....
- آواداکدورا!
این یکی حقیقتا غیرقابل پیش بینی بود. ولدمورت همیشه اطمینان داشت که دامبلدور از طلسم های نابخشودنی استفاده نمی کند.
*****
در پس آن عینک نیم دایره دو چشم سرخ و دو مردمک عمودی که به رنگ سیاه در آمده بودند برق می زدند. خودش هم نمی دانست که کشتاری که در وزارتخانه به راه انداخته بود، تا چه حد روحش را از هم دریده است.
------
برخلاف کتاب بود ولی خواستم بگم اگه دامبلدور هم که اونقدر خوب بود اگه می رفت سراغ قتل و کشتن و بدی می شد یه ولدمورتی برای خودش.
ببخشید بابت تاخیر.من این مدت نت نداشتم.
ایده بسیار خوبی بود و پسند ما شد!
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
*****
- تام..
- این دیگه اسم من نیست پروفسور.
صدای بم ولدمورت به شکل غریبی برایش آزار دهنده بود. آزاردهنده و آشنا. دیگر نمی توانست تکرار آنچنان چیزی ببیند. دیگر نمی خواست شاهد هیولا شدن اطرافیانش باشد. کسانی که زمانی دوستشان داشت و یا حتی بیشتر از دوست داشتن.
-ولدمورت. ترجیح می دی این طوری صدات کنم؟
- لرد ولدمورت!
این را گفت و افسونی را به سمت او روانه کرد. حقیقتا تحسین برانگیز بود! از دیدن آن همه استعداد لذت می برد. لذت!
- حالا که در مورد اسمت با هم به توافق رسیدیم.....( استیوپفای!).... می تونم سوالی ازت بپرسم؟
- بله، قربان.
به طور کنایه آمیزی این کلمات را ادا کرده بود. دامبلدور در جواب تنها لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- دوست داری به هاگوارتز برگردی؟
برای یک لحظه ولدمورت در سرجایش میخکوب شد. دامبلدور عموما حرف های عجیب و غریبی می زد اما این یکی.....
- آواداکدورا!
این یکی حقیقتا غیرقابل پیش بینی بود. ولدمورت همیشه اطمینان داشت که دامبلدور از طلسم های نابخشودنی استفاده نمی کند.
*****
در پس آن عینک نیم دایره دو چشم سرخ و دو مردمک عمودی که به رنگ سیاه در آمده بودند برق می زدند. خودش هم نمی دانست که کشتاری که در وزارتخانه به راه انداخته بود، تا چه حد روحش را از هم دریده است.
------
برخلاف کتاب بود ولی خواستم بگم اگه دامبلدور هم که اونقدر خوب بود اگه می رفت سراغ قتل و کشتن و بدی می شد یه ولدمورتی برای خودش.
ببخشید بابت تاخیر.من این مدت نت نداشتم.
ایده بسیار خوبی بود و پسند ما شد!
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/7 22:09:58
جزئیات کاربر

بیشتر از این که دو دشمن دیرینه به نظر برسند، شبیه دو دوست قدیمی بودند. حرف ها با لحن کاملاً تهدید آمیز و جنگ طلبانه بود، اما پشت همه ی این ها می شد فهمید که یکدیگر را تحسین می کردند.
شاید اگه امکان برگشتن و تغییر تاریخ وجود داشت می شد با یکی دو دست کاری ساده در روند اتفاقاتی که افتاده بود، جای این دو را عوض کرد. حتی شاید امکان داشت این دو سمبل سیاهی و سفیدی می توانستند در یک خط بجنگند. آن وقت دیگر هیچ قدرتی توانایی رویارویی با آن ها را نداشت.
هری در گوشه ای از سالن اوضاع را مشاهده می کرد. از یک طرف لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور برای یکدیگر کری می خواندند و از طرف دیگر، بلاتریکس لسترنج روی زمین چمباتمه زده بود و به این نبرد نگاه می کرد.
هر از چند گاهی از طبقات پایین صدای بلندی به گوش می رسید که خبر از ادامه ی درگیری می داد، اما جنگ اصلی تا چند لحظه ی دیگر اینجا شروع می شد و فقط دو تماشاچی داشت.
بالاخره حرف های دو طرف تمام شد و ولدمورت سیاه پوش طلسم قوی و سیاه رنگی به سمت پیرمرد پرتاب کرد. آن قدر قدرت طلسم زیاد بود که وقتی دامبلدور آن را با سپری فولادین رد کرد، از پشت به زمین افتاد.
دستپاچه از زمین بلند شد و طلسمی نارنجی رنگ به سمت ولدمورت پرتاب کرد. پرتو های افسون دامبلدور به اژدهایانی مینیاتوری تبدیل شدند و به دور لرد سیاه می چرخیدند و آتش به سویش پرتاب می کردند.
لرد با اشاره ی چوبدستی همه ی آن ها را به دود غلیظی تبدیل کرد و با حرکت دیگر لباس در حال سوختنش را خاموش کرد.
چند لحظه مکث کردند. حالا انگار همدیگر را سنجیده بودند. از نگاه ها می شد متوجه شد که خود دو مبارز هم برنده و بازنده ی این دوئل را شناختند. شاید این چند لحظه فرصتی برای بازنده بود که مکان را ترک کند و جان خود را نجات دهد.
لحظات به دقیقه تبدیل شد و سکوت محض سرسرای اصلی وزارتخانه را در بر گرفته بود.
بالاخره لرد سیاه حمله ی سریع خود را آغاز کرد. سرعت بالایی داشت و به طور پی در پی طلسم های مرگبار سبز رنگ را به سمت دامبلدور پیر می فرستاد.
مدیر مدرسه ی هاگوارتز همینطور که عقب عقب می رفت نصفه نیمه طلسم ها را دفع می کرد. اما ناگهان یکی از پرتو های سبز رنگ از کنار سپر دفاعی دامبلدور رد شد و مستقیم به سمت صورت ش حرکت کرد. شاید چند صدم ثانیه دیگر تا پایان عمر طولانی پیرمرد باقی نمانده بودکه با یه چرخش غیب شد و چند متر دور تر و پشت سر ولدمورت ظاهر شد!
حالا دیگر ابتکار عمل دست دامبلدور بود. حریف بی دفاع در مقابلش قرار داشت و با یک طلسم کارش برای همیشه تمام می شد.
دامبلدور چوبدستی خودش را بالا برد حرکت شلاغی سریعی به آن داد و...
کار تمام شد! جنگ تمام شد.
هری در گوشه ی سرسرا خشکش زده بود و فقط به این مبارزه ی عجیب و غریب نگاه می کرد. مبارزه ای که چند لحظه ی قبل با کشته شدن یکی از طرفین رسماً به پایان ابدی رسیده بود.
صدای خنده ای جیغ مانند در سرسرا پیچید و بلاتریکس خنجر نقره ای رنگش را از پشت دامبلدور بیرون کشید. پیرمرد ریش سفید روی زمین افتاد و غرق در خون خودش شد.
لرد ولدمورت برگشت و به سمت دامبلدور رفت تا از کشته شدن ش مطمئن شود. کنارش زانو زد و چند ضربه به سر وصورت پیرمرد زد.
وقتی اطمینان پیدا کرد صورتش به سمت هری برگشت و لبخند تلخ و خطرناکی به پسرک تنها زد!
متن زیبایی بود و پایان کاملا غافلگیر کننده ای داشت.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
شاید اگه امکان برگشتن و تغییر تاریخ وجود داشت می شد با یکی دو دست کاری ساده در روند اتفاقاتی که افتاده بود، جای این دو را عوض کرد. حتی شاید امکان داشت این دو سمبل سیاهی و سفیدی می توانستند در یک خط بجنگند. آن وقت دیگر هیچ قدرتی توانایی رویارویی با آن ها را نداشت.
هری در گوشه ای از سالن اوضاع را مشاهده می کرد. از یک طرف لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور برای یکدیگر کری می خواندند و از طرف دیگر، بلاتریکس لسترنج روی زمین چمباتمه زده بود و به این نبرد نگاه می کرد.
هر از چند گاهی از طبقات پایین صدای بلندی به گوش می رسید که خبر از ادامه ی درگیری می داد، اما جنگ اصلی تا چند لحظه ی دیگر اینجا شروع می شد و فقط دو تماشاچی داشت.
بالاخره حرف های دو طرف تمام شد و ولدمورت سیاه پوش طلسم قوی و سیاه رنگی به سمت پیرمرد پرتاب کرد. آن قدر قدرت طلسم زیاد بود که وقتی دامبلدور آن را با سپری فولادین رد کرد، از پشت به زمین افتاد.
دستپاچه از زمین بلند شد و طلسمی نارنجی رنگ به سمت ولدمورت پرتاب کرد. پرتو های افسون دامبلدور به اژدهایانی مینیاتوری تبدیل شدند و به دور لرد سیاه می چرخیدند و آتش به سویش پرتاب می کردند.
لرد با اشاره ی چوبدستی همه ی آن ها را به دود غلیظی تبدیل کرد و با حرکت دیگر لباس در حال سوختنش را خاموش کرد.
چند لحظه مکث کردند. حالا انگار همدیگر را سنجیده بودند. از نگاه ها می شد متوجه شد که خود دو مبارز هم برنده و بازنده ی این دوئل را شناختند. شاید این چند لحظه فرصتی برای بازنده بود که مکان را ترک کند و جان خود را نجات دهد.
لحظات به دقیقه تبدیل شد و سکوت محض سرسرای اصلی وزارتخانه را در بر گرفته بود.
بالاخره لرد سیاه حمله ی سریع خود را آغاز کرد. سرعت بالایی داشت و به طور پی در پی طلسم های مرگبار سبز رنگ را به سمت دامبلدور پیر می فرستاد.
مدیر مدرسه ی هاگوارتز همینطور که عقب عقب می رفت نصفه نیمه طلسم ها را دفع می کرد. اما ناگهان یکی از پرتو های سبز رنگ از کنار سپر دفاعی دامبلدور رد شد و مستقیم به سمت صورت ش حرکت کرد. شاید چند صدم ثانیه دیگر تا پایان عمر طولانی پیرمرد باقی نمانده بودکه با یه چرخش غیب شد و چند متر دور تر و پشت سر ولدمورت ظاهر شد!
حالا دیگر ابتکار عمل دست دامبلدور بود. حریف بی دفاع در مقابلش قرار داشت و با یک طلسم کارش برای همیشه تمام می شد.
دامبلدور چوبدستی خودش را بالا برد حرکت شلاغی سریعی به آن داد و...
کار تمام شد! جنگ تمام شد.
هری در گوشه ی سرسرا خشکش زده بود و فقط به این مبارزه ی عجیب و غریب نگاه می کرد. مبارزه ای که چند لحظه ی قبل با کشته شدن یکی از طرفین رسماً به پایان ابدی رسیده بود.
صدای خنده ای جیغ مانند در سرسرا پیچید و بلاتریکس خنجر نقره ای رنگش را از پشت دامبلدور بیرون کشید. پیرمرد ریش سفید روی زمین افتاد و غرق در خون خودش شد.
لرد ولدمورت برگشت و به سمت دامبلدور رفت تا از کشته شدن ش مطمئن شود. کنارش زانو زد و چند ضربه به سر وصورت پیرمرد زد.
وقتی اطمینان پیدا کرد صورتش به سمت هری برگشت و لبخند تلخ و خطرناکی به پسرک تنها زد!
متن زیبایی بود و پایان کاملا غافلگیر کننده ای داشت.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/4 1:48:13
جزئیات کاربر

در حیاط نزدیکای جغددونی
هرماینی : هری معلومه که تو کجایی؟
هری : من تو جغددونی بودم خب! چی شده؟
هرماینی:هیچی نگو!فقط بدو بیا!
هرماینی دست هری رو میگیره و دنبال خودش با عجله میکشونتش!
هرماینی:هری!رون کار خودشو کرد!
هری:باز چی کار کرده؟
هرماینی:یادته یه بار به پروفسور دامبلدور گفت که چوبدستیشو بر میداره تا بتونه مالفوی رو از روی نیمبوسش پرت کنه پایین؟
هری : خب؟
هرماینی:هیچی دیگه!الان برداشته و چوبدستی خودشو برا ی پروفسور دامبلدور گذاشته!
هری:خب اینکه ایرادی نداره.وقتی خودش بفهمه که چوبدستی پروفسور فقط تو دست خودش همه رو شگفت زده میکنه از کارش...
هرماینی یکدفعه سر جای خودش می ایسته و میگه:هری گوش کن!من همه اینا رو میدونم!چرا تو فکر میکنی که فقط خودتی که همه چیو میفهمی؟
هری:اتفاقا تویی که اینطوری فکر میکنی.
هرماینی:نه خیرم!اصلا هم اینطوری نیست.میدونی چیه؟ من نباید با تو حرف میزدم.فکر نکن الانم که اومدم سراغت اون شوخی بیمزت یادم رفته.من فقط بخاطر این اومدم که جون پروفسورو نجات بدم!
هری:جون پروفسور؟وای بدو!
هرماینی:ای وای اره!
هری:جون دامبلدور در خطره و داری با من بحث میکنی؟
هرماینی:این تویی که اذیتم میکنی؟
هری :تا کی میخوای انقدر لجباز باشی؟
هرماینی:تا موقعی که تو انقدر از خود راضی نباشی!
هری:حالا کجا باید بریم؟
هرماینی:رون با ماشین پرنده ش دم دره!
هری:وای دوباره نه!
هرماینی:تا وزارت راه زیاده!نیمبوس هامونم که گرفتن ازمون!
تو ماشین پرنده متعلق به پدر رون که فعلا تا زمان پس گرفتن نیمبوس ها به رون داده شده!
هری:بگو ببینم.چه بلایی سر پروفسور اومده؟
رون:هری!ولدمورت برگشته و قصد گرفتن جون دامبلدور رو داره.
هرماینی: و احیانا بعدیشم تویی!همه اینا رو دابی بهم گفت!
هری:حالا باید چی کار کنیم؟
رون:خب معلومه.باید بریم کمکش!
هری:پس زودتر
در سفارتخانه سحر و جادو
رون:من که باید برم برای امتحانا اماده بشم!
و در همان زمان رون بیهوش شده و روی زمین میافتد!
هرماینی:من مواظبشم.تو برو.
هری:باشه.
دوِئل پروفسور دامبلدور و ولدمورت
هری (با صدای آروم):استاد!چوبدستیتونو اوردم!
دامبلدور:نه هری جون نمیخواد.اتفاقا دارم با این چوبدستیه حال میکنم
ولدمورت دیگه مثله سوسکه جلوم!
هری:ولی استاد؟!
دامبلدور:تو برو خونه!من حسابشو میرسم!
پس از گذشت دو ساعت دامبلدور در حال سوت زدن وارد تالار میشود.
هری:استاد؟حالتون خوبه؟
دامبلدور:اره هری!نگران نباش!
هری:چی شد؟
دامبلدور:موشش کردم دادمش به هاگرید تاکبابش کنه برای سگش!
هرماینی:واقعا؟
دامبلدور:اره!حالا همه برین بخوابین!همه جز هری!
هری:بله پروفسور؟
دامیلدور:موشش کردم و دادمش به هاگرید!اما اون چوبدستیمو دزدید و فرار کرد!
هری:چوبدستیتون که اینجاس!؟
دامبدور:منظورم چوبدستی رونالده.حالا اون قدرت بیشتری پیدا کرده!
هری:با چوبدستی شکسته رون؟
دامبلدور:دوست ندارم اینو بگم!ولی اره!از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باشی!
هری:
دامیلدور:
رون: :ball:
هرماینی:
بقیه بچه هایی که گوش ایستادن:
ولدمورت:
خب این پست شما جا موند.در نقد پستتون باید بگم زیاد شبیه اون چیزی که از نویسنده انتظار میره نیست.پست شما بیشتر یه سلسله دیالوگه که تقریبا بدون هیچ فضاسازی یا توصیف صحنه ای به کار رفته.و نکته مهم دیگه اینکه شخصیت هاتون البته به جز هری و رون وهرمیون چندان با چیزی که ازشون میشناسیم مطابقت ندارن.دامبلدورتون و حتی لردتون زیاد اون چیزی نیستن که باید باشن!
با اینهمه من تصور میکنم شما اگر بتونید با فعالیت تو ایفای نقش این مشکلات رو حل کنید با توجه به قوه طنزی که دارید بتونید یکی از طنز نویس های خوب سایت ما باشید.پس...
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
هرماینی : هری معلومه که تو کجایی؟
هری : من تو جغددونی بودم خب! چی شده؟
هرماینی:هیچی نگو!فقط بدو بیا!
هرماینی دست هری رو میگیره و دنبال خودش با عجله میکشونتش!
هرماینی:هری!رون کار خودشو کرد!
هری:باز چی کار کرده؟
هرماینی:یادته یه بار به پروفسور دامبلدور گفت که چوبدستیشو بر میداره تا بتونه مالفوی رو از روی نیمبوسش پرت کنه پایین؟
هری : خب؟
هرماینی:هیچی دیگه!الان برداشته و چوبدستی خودشو برا ی پروفسور دامبلدور گذاشته!
هری:خب اینکه ایرادی نداره.وقتی خودش بفهمه که چوبدستی پروفسور فقط تو دست خودش همه رو شگفت زده میکنه از کارش...
هرماینی یکدفعه سر جای خودش می ایسته و میگه:هری گوش کن!من همه اینا رو میدونم!چرا تو فکر میکنی که فقط خودتی که همه چیو میفهمی؟
هری:اتفاقا تویی که اینطوری فکر میکنی.
هرماینی:نه خیرم!اصلا هم اینطوری نیست.میدونی چیه؟ من نباید با تو حرف میزدم.فکر نکن الانم که اومدم سراغت اون شوخی بیمزت یادم رفته.من فقط بخاطر این اومدم که جون پروفسورو نجات بدم!
هری:جون پروفسور؟وای بدو!
هرماینی:ای وای اره!
هری:جون دامبلدور در خطره و داری با من بحث میکنی؟
هرماینی:این تویی که اذیتم میکنی؟
هری :تا کی میخوای انقدر لجباز باشی؟
هرماینی:تا موقعی که تو انقدر از خود راضی نباشی!
هری:حالا کجا باید بریم؟
هرماینی:رون با ماشین پرنده ش دم دره!
هری:وای دوباره نه!
هرماینی:تا وزارت راه زیاده!نیمبوس هامونم که گرفتن ازمون!
تو ماشین پرنده متعلق به پدر رون که فعلا تا زمان پس گرفتن نیمبوس ها به رون داده شده!
هری:بگو ببینم.چه بلایی سر پروفسور اومده؟
رون:هری!ولدمورت برگشته و قصد گرفتن جون دامبلدور رو داره.
هرماینی: و احیانا بعدیشم تویی!همه اینا رو دابی بهم گفت!
هری:حالا باید چی کار کنیم؟
رون:خب معلومه.باید بریم کمکش!
هری:پس زودتر
در سفارتخانه سحر و جادو
رون:من که باید برم برای امتحانا اماده بشم!
و در همان زمان رون بیهوش شده و روی زمین میافتد!
هرماینی:من مواظبشم.تو برو.
هری:باشه.
دوِئل پروفسور دامبلدور و ولدمورت
هری (با صدای آروم):استاد!چوبدستیتونو اوردم!
دامبلدور:نه هری جون نمیخواد.اتفاقا دارم با این چوبدستیه حال میکنم
ولدمورت دیگه مثله سوسکه جلوم!
هری:ولی استاد؟!
دامبلدور:تو برو خونه!من حسابشو میرسم!
پس از گذشت دو ساعت دامبلدور در حال سوت زدن وارد تالار میشود.
هری:استاد؟حالتون خوبه؟
دامبلدور:اره هری!نگران نباش!
هری:چی شد؟
دامبلدور:موشش کردم دادمش به هاگرید تاکبابش کنه برای سگش!
هرماینی:واقعا؟
دامبلدور:اره!حالا همه برین بخوابین!همه جز هری!
هری:بله پروفسور؟
دامیلدور:موشش کردم و دادمش به هاگرید!اما اون چوبدستیمو دزدید و فرار کرد!
هری:چوبدستیتون که اینجاس!؟
دامبدور:منظورم چوبدستی رونالده.حالا اون قدرت بیشتری پیدا کرده!
هری:با چوبدستی شکسته رون؟
دامبلدور:دوست ندارم اینو بگم!ولی اره!از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باشی!
هری:
دامیلدور:
رون: :ball:
هرماینی:
بقیه بچه هایی که گوش ایستادن:
ولدمورت:
خب این پست شما جا موند.در نقد پستتون باید بگم زیاد شبیه اون چیزی که از نویسنده انتظار میره نیست.پست شما بیشتر یه سلسله دیالوگه که تقریبا بدون هیچ فضاسازی یا توصیف صحنه ای به کار رفته.و نکته مهم دیگه اینکه شخصیت هاتون البته به جز هری و رون وهرمیون چندان با چیزی که ازشون میشناسیم مطابقت ندارن.دامبلدورتون و حتی لردتون زیاد اون چیزی نیستن که باید باشن!
با اینهمه من تصور میکنم شما اگر بتونید با فعالیت تو ایفای نقش این مشکلات رو حل کنید با توجه به قوه طنزی که دارید بتونید یکی از طنز نویس های خوب سایت ما باشید.پس...
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/5 8:11:33
فدای سرت عزیزم
نباشه غمت...
نباشه غمت...
(دانای کل)
بدون اینکه به پشت سرش توجه کند فقط به دویدن ادامه می داد،همین حالا هم زمان زیادی را از دست داده بود؛خطر حمله ولدمورت به وزارت خانه بیشتر و بیشتر می شد.
-آخرین جاودانه ساز...آخریش...فقط یکی.
این جملاتی بود که پسرس که زنده ماند با خود تکرار می کرد.
(هری)
اگر بتونم قبل از رسیدن ولدمورت جاودانه ساز رو از بین ببرم دیگه لازم نیست پرفسور دامبلدور مجبور باشه بمونه تو وزارت خونه و ولدمورت و سرگرم مبارزه کنه اینجوری می تونیم هردومون از اینجا بریم!!
دستمو روی دستگیره ی دری گذاشتم که همیشه پرفسور دامبلدور می گفت برای ورود به اینجا به عشق نیازه اما نمی دونم این ولدمورت چجوری وارد اینجا شده؟!
(دانای کل)
دستگیره را گرفت و در را باز کرد،با نوری که به چشمش می خورد ناخودآگاه چند قدم عقب رفت؛با قدم های آهسته داخل و در پشت سرش بسته شد که ناگهان...
(هری)
-هری جوان بالاخره آمدی!من 17 سال انتظارت رو می کشیدم.
زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوم ایستاده بود اینقدر که از خود نور ساطع می کرد صورتش قابل تشخیص نبود مشخص بود از قصد اینکار رو می کنه که من نبینمش!!
کمی به اطراف نگاه کردم تا اوضاع رو بررسی کنم که چشمم به آویز داخل دستش افتاد،آویزی سبز با آرم اسلیتیرین،فکر کنم زن نگاه منو روی آویز دید چون شروع به حرف زدن کرد...
-اوه،هری مطمءنا می دونی آویزم چه چیزی رو با خود حمل می کنه اینطور نیست؟
-بله،اون یکی از جاودانه سازهای ولدمورته..آخریش..که قراره به دست من نابود بشه!
-ههههه شجاع مثل جدت ولی منو نخندون اینو مثل قبلیا به راحتی نمی شه از بین برد برای همین پیش منه کسی که باعث نابودی اونه سرشار از عشقه چون ای آویز برای نابودی نیاز به فداکاری قلبی داره چیزی که تام سر رشته ای از اون نداره.
-آهه...اه..پس میگی چیکار کنم؟اصلا تو کی هستی؟
-آه..هری من کسی ام که سیاهی سالازار اسلیتیرین،شجاعت گودریک گریفیندور از اون سرچشمه می گیره همیشه این داستان توی تاریخ تکرار می شه عشق با خودش در عین زیبایی و شجاعت جنگ و سیاهی ام به ارمغان میاره اون یه تیغ دولبس اگر از خودت مطمءن نباشی ممکنه هرتوی اون سقوط کنی؛و،من دختر نوه ی مرلینم زنی که جد تو و تام عاشق اون بودن وتمام دعواها از اونجا شروع شد؛یه عشق نافرجام،من با سالازار ازدواج کردم برای همینم تام اجازه ی ورود داره.
متاسفانه به خاطر رقابت بین گودریک و سالازار،سالازار همیشه اونو یه تهدید به حساب آورد و دعواها ادامه داشت حتی تا الان!!برای اون طلسم مسخره،ولی تاریخ تکرار میشه ولی به روشهای متفاوت؛من راه از بین بردن آویزو بهت میگم ولی پیروزیش به میزان عشقت بر می گرده و امیدوارم پیروز بشی تا این جنگ طولانب مدت بین نواده ها تموم بشه.
***
(دانای کل)
در حالی که جیبش به خاطر آویز اسلیترین سنگین بود به سمت حوض برادران جادویی حرکت کرد،چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای طلسم های متعددی به گوشش خورد کمرش را خم کرد و پشت یکه از مجسمه ها قایم شد و منتظر لحظه ی مناسب برای نابودی جاودانه ساز بود.
(دامبلدور)
تا جایی که میتونم باید تام رو معطل کنم،سوروس تا الان حتما نجینی رو نابود کرده؛فقط مونده هری و جاودانه ساز آخر باید یه راهی پیدا کنم به تا به هری بگم خودش تیکه ی آخر پازله...آه..مرلین و شکر هری اینجاست پس یعنی جاودانه ساز و بدست آورده و منم باید منتظر لحظه مناسب باشم.
(هری)
اونجور که جد بزرگ ولدمورت می گفت یکی از راه های نابودی جاودانه ساز اینکه باید جلوی صدمه دیدن یک نفر رو بگیرم..اه..اینجور کهباشه باید حواسم باشه طلسمی به پرفسور برخورد نکنه..این تنها موقعیتی که دارم.
(ولدمورت)
این دامبلدور احمق متوجه نشده با این کارش نمی تونه جلوی منو بگیره!اگرم اینجا شکست بخورم می تونم دوباره برگردم..هاهاها..آه باید به نجینی خبر بدم بیاد اینجا
[ارتباط ذهنی با زبان پارسال]
-نجینی مار وفادار من بیا پیش اربابت و شاهد پیروزی من باش..هاها
-....لردسیاه....خیانت.... .
-نجینی؟...نجینی..نجینی..نههههههه.
[تمام گفتگوها در حال ردوبدل کردن انواع طلسم ها صورت می گیرد]
(دانای کل)
لردسیاه در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود طلسمی به سوی دامبلدور فرستاد و گفت:
-تو پیر خرفت به مرگ تعظیم کن و بگو از کی راز منو فهمیدی؟جواب بده!
-آه...تام عزیز بازم دیر متوجه شدی درست مثل 16 سال پیش،اگر اون موقع متوجه نقشه های من شده بودی الان حریف قدرتمندی مثل هری جلوی روی خودت نداشتی متاسفم که بگم تو دیگه اون 7 شی کوچولوی با ارزشتو نداری!
-چی؟7؟منظورت...؟نههههههه....من برای تو مرگ دردناکی در نظر دارم.
(دامبلدور)
الان زمانشه..تام عصبانیه و متوجه حرفم نمی شه.
-هری 8 تا تو کلید حل معمایی.
(هری)
چی؟؟این دیگه چه راهنمایی بود منظور 8 چیه؟تو این موقعیت کاش هرمیون اینجا بود.نه!!نکنه...من..؟؟
-نههه..پرفسور...طلسم..
(لردسیاه)
چی؟پاتر؟!اون چیه که دستشه؟...آویزم...آویز سالازار کبیر..نههههه،فداکاری!!اون پاتر جلوی برخورد طلسم به دامبلدور رو گرفت که جاودانه ساز آخره و نابود کنه!
دامبلدور-سولوروم سولو
این نمی تونه پایان کار من باشه!من سیاهترینم مطمءنا دوباره بر می گردم..نههههه.
(دانای کل)
و این گونه جنگ میان دو خاندان جادویی گودریک و سالازار پایان یافت با فداکاری هری و شکست لرد سیاه.
می خواستم با جزییات دقیق و کامل بنویسم اما همینجوریشم فک کنم زیاد شده.
قبل از هرچیز باید بگم که نوشته یا باید تماما به زبان سوم شخص (دانای کل) باشه یا کلا از دید یکی از شخصیتا باشه. نمیشه مدام بین این حالات سوئیچ کرد و هربار از زبون یکیشون داستانو تعریف کرد و جلو برد. کاری که تو میتونستی بکنی این بود که تمام رول رو به زبان سوم شخص بنویسی و هربار نوبت توصیفات و تصورات یکی از شخصیتا شد اشاره کنی که این اتفاقات تو ذهن اون شخصیت داره میفته. مثلا "دامبلدور در دل با خود گفت:" اینطوری دیالوگهایی که یه شخصیت داره با خودش میگه رو میتونی بیان کنی. اما در مورد توصیفاتشون تماما باید از زبان دانای کل نقل بشن. مثلا "زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوی هری ایستاده بود."
مورد بعدی اینکه خیلی از جملاتت بدون هیچ علائم نگارشیای پشت سر هم نوشته شده بودن. لازمه که جملات یا با علائم نگارشی پایان پیدا کنن، یا با کلمات ربط و ویرگول به جملهی بعدیشون متصل بشن. خواننده نیاز داره که موقع خوندن رول با علائم نگارشیای که میذاری تو خوندنش وقفه ایجاد کنه و بتونه نفسی تازه کنه. طولانی شدن بیش از حد جملات و استفاده مداوم از "و" هم مشکل مشابهی رو بوجود میاره. در ضمن علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با اسپیس space از کلمه بعدیشون جدا میشن.
سوژه، توصیفات و دیالوگای جالبی داشتی، طرز صحبت کردن و رفتار شخصیتات دقیقا همونی بود که ازشون انتظار میرفت و برای خواننده قابل تصور بود. با دیالوگات خوب تونستی سوژه رو جلو ببری اما باید در کنار اون توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و فقط به دیالوگ بسنده نکنی. مشکلات گفته شده رو وقتی وارد ایفاینقش بشی بهتر میتونی رفع کنی.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
بدون اینکه به پشت سرش توجه کند فقط به دویدن ادامه می داد،همین حالا هم زمان زیادی را از دست داده بود؛خطر حمله ولدمورت به وزارت خانه بیشتر و بیشتر می شد.
-آخرین جاودانه ساز...آخریش...فقط یکی.
این جملاتی بود که پسرس که زنده ماند با خود تکرار می کرد.
(هری)
اگر بتونم قبل از رسیدن ولدمورت جاودانه ساز رو از بین ببرم دیگه لازم نیست پرفسور دامبلدور مجبور باشه بمونه تو وزارت خونه و ولدمورت و سرگرم مبارزه کنه اینجوری می تونیم هردومون از اینجا بریم!!
دستمو روی دستگیره ی دری گذاشتم که همیشه پرفسور دامبلدور می گفت برای ورود به اینجا به عشق نیازه اما نمی دونم این ولدمورت چجوری وارد اینجا شده؟!
(دانای کل)
دستگیره را گرفت و در را باز کرد،با نوری که به چشمش می خورد ناخودآگاه چند قدم عقب رفت؛با قدم های آهسته داخل و در پشت سرش بسته شد که ناگهان...
(هری)
-هری جوان بالاخره آمدی!من 17 سال انتظارت رو می کشیدم.
زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوم ایستاده بود اینقدر که از خود نور ساطع می کرد صورتش قابل تشخیص نبود مشخص بود از قصد اینکار رو می کنه که من نبینمش!!
کمی به اطراف نگاه کردم تا اوضاع رو بررسی کنم که چشمم به آویز داخل دستش افتاد،آویزی سبز با آرم اسلیتیرین،فکر کنم زن نگاه منو روی آویز دید چون شروع به حرف زدن کرد...
-اوه،هری مطمءنا می دونی آویزم چه چیزی رو با خود حمل می کنه اینطور نیست؟
-بله،اون یکی از جاودانه سازهای ولدمورته..آخریش..که قراره به دست من نابود بشه!
-ههههه شجاع مثل جدت ولی منو نخندون اینو مثل قبلیا به راحتی نمی شه از بین برد برای همین پیش منه کسی که باعث نابودی اونه سرشار از عشقه چون ای آویز برای نابودی نیاز به فداکاری قلبی داره چیزی که تام سر رشته ای از اون نداره.
-آهه...اه..پس میگی چیکار کنم؟اصلا تو کی هستی؟
-آه..هری من کسی ام که سیاهی سالازار اسلیتیرین،شجاعت گودریک گریفیندور از اون سرچشمه می گیره همیشه این داستان توی تاریخ تکرار می شه عشق با خودش در عین زیبایی و شجاعت جنگ و سیاهی ام به ارمغان میاره اون یه تیغ دولبس اگر از خودت مطمءن نباشی ممکنه هرتوی اون سقوط کنی؛و،من دختر نوه ی مرلینم زنی که جد تو و تام عاشق اون بودن وتمام دعواها از اونجا شروع شد؛یه عشق نافرجام،من با سالازار ازدواج کردم برای همینم تام اجازه ی ورود داره.
متاسفانه به خاطر رقابت بین گودریک و سالازار،سالازار همیشه اونو یه تهدید به حساب آورد و دعواها ادامه داشت حتی تا الان!!برای اون طلسم مسخره،ولی تاریخ تکرار میشه ولی به روشهای متفاوت؛من راه از بین بردن آویزو بهت میگم ولی پیروزیش به میزان عشقت بر می گرده و امیدوارم پیروز بشی تا این جنگ طولانب مدت بین نواده ها تموم بشه.
***
(دانای کل)
در حالی که جیبش به خاطر آویز اسلیترین سنگین بود به سمت حوض برادران جادویی حرکت کرد،چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای طلسم های متعددی به گوشش خورد کمرش را خم کرد و پشت یکه از مجسمه ها قایم شد و منتظر لحظه ی مناسب برای نابودی جاودانه ساز بود.
(دامبلدور)
تا جایی که میتونم باید تام رو معطل کنم،سوروس تا الان حتما نجینی رو نابود کرده؛فقط مونده هری و جاودانه ساز آخر باید یه راهی پیدا کنم به تا به هری بگم خودش تیکه ی آخر پازله...آه..مرلین و شکر هری اینجاست پس یعنی جاودانه ساز و بدست آورده و منم باید منتظر لحظه مناسب باشم.
(هری)
اونجور که جد بزرگ ولدمورت می گفت یکی از راه های نابودی جاودانه ساز اینکه باید جلوی صدمه دیدن یک نفر رو بگیرم..اه..اینجور کهباشه باید حواسم باشه طلسمی به پرفسور برخورد نکنه..این تنها موقعیتی که دارم.
(ولدمورت)
این دامبلدور احمق متوجه نشده با این کارش نمی تونه جلوی منو بگیره!اگرم اینجا شکست بخورم می تونم دوباره برگردم..هاهاها..آه باید به نجینی خبر بدم بیاد اینجا
[ارتباط ذهنی با زبان پارسال]
-نجینی مار وفادار من بیا پیش اربابت و شاهد پیروزی من باش..هاها
-....لردسیاه....خیانت.... .
-نجینی؟...نجینی..نجینی..نههههههه.
[تمام گفتگوها در حال ردوبدل کردن انواع طلسم ها صورت می گیرد]
(دانای کل)
لردسیاه در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود طلسمی به سوی دامبلدور فرستاد و گفت:
-تو پیر خرفت به مرگ تعظیم کن و بگو از کی راز منو فهمیدی؟جواب بده!
-آه...تام عزیز بازم دیر متوجه شدی درست مثل 16 سال پیش،اگر اون موقع متوجه نقشه های من شده بودی الان حریف قدرتمندی مثل هری جلوی روی خودت نداشتی متاسفم که بگم تو دیگه اون 7 شی کوچولوی با ارزشتو نداری!
-چی؟7؟منظورت...؟نههههههه....من برای تو مرگ دردناکی در نظر دارم.
(دامبلدور)
الان زمانشه..تام عصبانیه و متوجه حرفم نمی شه.
-هری 8 تا تو کلید حل معمایی.
(هری)
چی؟؟این دیگه چه راهنمایی بود منظور 8 چیه؟تو این موقعیت کاش هرمیون اینجا بود.نه!!نکنه...من..؟؟
-نههه..پرفسور...طلسم..
(لردسیاه)
چی؟پاتر؟!اون چیه که دستشه؟...آویزم...آویز سالازار کبیر..نههههه،فداکاری!!اون پاتر جلوی برخورد طلسم به دامبلدور رو گرفت که جاودانه ساز آخره و نابود کنه!
دامبلدور-سولوروم سولو
این نمی تونه پایان کار من باشه!من سیاهترینم مطمءنا دوباره بر می گردم..نههههه.
(دانای کل)
و این گونه جنگ میان دو خاندان جادویی گودریک و سالازار پایان یافت با فداکاری هری و شکست لرد سیاه.
می خواستم با جزییات دقیق و کامل بنویسم اما همینجوریشم فک کنم زیاد شده.
قبل از هرچیز باید بگم که نوشته یا باید تماما به زبان سوم شخص (دانای کل) باشه یا کلا از دید یکی از شخصیتا باشه. نمیشه مدام بین این حالات سوئیچ کرد و هربار از زبون یکیشون داستانو تعریف کرد و جلو برد. کاری که تو میتونستی بکنی این بود که تمام رول رو به زبان سوم شخص بنویسی و هربار نوبت توصیفات و تصورات یکی از شخصیتا شد اشاره کنی که این اتفاقات تو ذهن اون شخصیت داره میفته. مثلا "دامبلدور در دل با خود گفت:" اینطوری دیالوگهایی که یه شخصیت داره با خودش میگه رو میتونی بیان کنی. اما در مورد توصیفاتشون تماما باید از زبان دانای کل نقل بشن. مثلا "زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوی هری ایستاده بود."
مورد بعدی اینکه خیلی از جملاتت بدون هیچ علائم نگارشیای پشت سر هم نوشته شده بودن. لازمه که جملات یا با علائم نگارشی پایان پیدا کنن، یا با کلمات ربط و ویرگول به جملهی بعدیشون متصل بشن. خواننده نیاز داره که موقع خوندن رول با علائم نگارشیای که میذاری تو خوندنش وقفه ایجاد کنه و بتونه نفسی تازه کنه. طولانی شدن بیش از حد جملات و استفاده مداوم از "و" هم مشکل مشابهی رو بوجود میاره. در ضمن علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با اسپیس space از کلمه بعدیشون جدا میشن.
سوژه، توصیفات و دیالوگای جالبی داشتی، طرز صحبت کردن و رفتار شخصیتات دقیقا همونی بود که ازشون انتظار میرفت و برای خواننده قابل تصور بود. با دیالوگات خوب تونستی سوژه رو جلو ببری اما باید در کنار اون توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و فقط به دیالوگ بسنده نکنی. مشکلات گفته شده رو وقتی وارد ایفاینقش بشی بهتر میتونی رفع کنی.
تایید شد.
گروهبندی و معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/10/29 0:59:20
جزئیات کاربر

توی وزارت خونه بچه ها همگی منتظر ولدمورت بودن تا بیاد و دخلش رو بیارن
که یه دفعه دامبلدور اومد و گفت : شماها دقیقا اینجا چه غلطی میکنید عایا؟
هری گفت: استاد ضدحال نزن اومدیم تامی رو بکشیم به عنوان نمره پروژه عملیه درس جادوی سیاه خخخخخ
دامبلدور گفت : زهرمار شما نمره قبولی بیارید پروژه پیشکش
خلاصه دامبلدور هری و دار و دسته ش رو فرستاد تا برن و خودشم اومد که فلنگو ببنده که صدای ولدمورت رو شنید...
اوی پیری کجا میری

دامبل: اوا تام تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا توی خوابگاهت نیستی؟ پس چرا امشب همه قانونو نقض میکنن؟
::
وا په تو چرا خوددرگیری داری بابا من ولدمورتم دیگه شاگردت نیسام که خل و چل

خلاصه دامبلدور نمیدونم چش شده بود قاطی کرده بود چوب دستیشو در آورد و زیر لب ی وردی خوند و ولدمورت رو نشونه گرفت و گفت: بهت میگم برو تو رختخوابت !!! دهه!
ولدمورتم که دید اوضاع خیلی داغونه فقط واسه محافظت از خودش چوبدستیشو اورد بالا و گفت بیبیدی ببیدی بوووووووو و همون لحظه یکی عکس رو گرفت
موضوعتون برای داستان جذاب بود ولی برای نوشتن این موضوع نیاز بود بیشتر وقت میذاشتین.اگر بیشتر و بهتر پرورشش میدادین میتونست ی داستان طنز خوب باشه.سوژه رو خیلی زود پیش بردین به قدری که بعضی جاها کاراکترها قابل تشخیص نیستن.فضاسازی و توصیف صحنه هم که اصلا کار نشده.چیزی که برای خلق یه پست خوب لازمه یعنی تا حدی توصیف از فضا و احوالات شخصیت ها بشه که خواننده بتونه اون صحنه رو تجسم کنه.
چرا انتهای جملات شما علامت نگارشی نداره؟استفاده درست از این علامات نشانه یه نویسنده خوبه و همینطور در مورد شکلک ها.خارج از دیالوگ ازشون استفاده نکنید حتی المقدور همینطور در انتهای دیالوگ با یه شکلک زدن هم میشه اون حس رو منتقل کرد نیاز نیست چندبار تکرار بشه.
به نظرم بهتره برگردین بیشتر روی داستانتون کار کنید.انقدر با عجله ننویسید.این کاریه که یه نویسنده خوب هیچوقت نباید انجام بده.
فعلا تایید نشد.
که یه دفعه دامبلدور اومد و گفت : شماها دقیقا اینجا چه غلطی میکنید عایا؟ هری گفت: استاد ضدحال نزن اومدیم تامی رو بکشیم به عنوان نمره پروژه عملیه درس جادوی سیاه خخخخخ
دامبلدور گفت : زهرمار شما نمره قبولی بیارید پروژه پیشکش
خلاصه دامبلدور هری و دار و دسته ش رو فرستاد تا برن و خودشم اومد که فلنگو ببنده که صدای ولدمورت رو شنید...
اوی پیری کجا میری

دامبل: اوا تام تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا توی خوابگاهت نیستی؟ پس چرا امشب همه قانونو نقض میکنن؟
::
وا په تو چرا خوددرگیری داری بابا من ولدمورتم دیگه شاگردت نیسام که خل و چل

خلاصه دامبلدور نمیدونم چش شده بود قاطی کرده بود چوب دستیشو در آورد و زیر لب ی وردی خوند و ولدمورت رو نشونه گرفت و گفت: بهت میگم برو تو رختخوابت !!! دهه!
ولدمورتم که دید اوضاع خیلی داغونه فقط واسه محافظت از خودش چوبدستیشو اورد بالا و گفت بیبیدی ببیدی بوووووووو و همون لحظه یکی عکس رو گرفت
موضوعتون برای داستان جذاب بود ولی برای نوشتن این موضوع نیاز بود بیشتر وقت میذاشتین.اگر بیشتر و بهتر پرورشش میدادین میتونست ی داستان طنز خوب باشه.سوژه رو خیلی زود پیش بردین به قدری که بعضی جاها کاراکترها قابل تشخیص نیستن.فضاسازی و توصیف صحنه هم که اصلا کار نشده.چیزی که برای خلق یه پست خوب لازمه یعنی تا حدی توصیف از فضا و احوالات شخصیت ها بشه که خواننده بتونه اون صحنه رو تجسم کنه.
چرا انتهای جملات شما علامت نگارشی نداره؟استفاده درست از این علامات نشانه یه نویسنده خوبه و همینطور در مورد شکلک ها.خارج از دیالوگ ازشون استفاده نکنید حتی المقدور همینطور در انتهای دیالوگ با یه شکلک زدن هم میشه اون حس رو منتقل کرد نیاز نیست چندبار تکرار بشه.
به نظرم بهتره برگردین بیشتر روی داستانتون کار کنید.انقدر با عجله ننویسید.این کاریه که یه نویسنده خوب هیچوقت نباید انجام بده.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/10/27 19:11:57
افسوووون
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج