جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1388 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ای ناظر به علت رزرو بیش از حد ما پست رو ادامه میدیم!

....

تدی و نویل و کلا بقیه بر و بچ جلدی خودشون رو رسوندن به تالار اسرار. مک هنوز نرسیده بدون سلام احوالپرسی گفت:
- دامبلدور کو؟

جیمز جواب داد:
- مرلینگاه.
- این صداها چیه از پشت در میاد؟
- مرگخوارا!
-

و همگی با دقت به صدای مرگخواران گوش دادند...

آنسوی در مارگون!

- بغلی بگیر
- چیو بگیرم؟
- هورکراکسرو!
-چی کارش کنم؟
-بده بغلی.
-بغلی بگیر
-چیو بگیرم؟
- کروشیو رو!

تدی که با اشتیاق گوش میکرد، گفت:
- هه هه...این بلاتریکس بود ::lol2:

- یا مرلین کبیر!

همگی بر و بچ به طرف جیمز برگشتند که به حیرت به جهت مخالف در خیره شده بود. صدای دخترانه ای در فضا طنین انداخت و کر کر کنان گفت:
- پسره ی احمق، این که مرلین نیست! یعنی تو هنوز سالازار رو از مرلین تشخیص نمیدی؟
- خفه شو میرتل مردنی!

میرتل در اینجا دپرس شد و یادش اومد که مرده و جیغ کشید و رفت توی چاه مرلینگاه قایم شد ولی هیچ کدوم باعث از بین رفتن حقیقت نشد. سالازار اسلترین حی و حاضر درست روبروی آنها ایستاده بود و با چشمانی بی روح، نگاه سردش را به آنها دوخته بود.

جیمز: جــ..................ــــــیـــــــــــــ...............غ! ( افکت پژواک! جیغ در تالار)
سالازار: بسه بسه ... الان مرگخوارا میریزن اینور!

جرج پرسید:
- مگه تو میدونی مرگخوار چیه؟
- باب من آلبوسم! خواستم توی معجونم یه چیزی از مالفوی بریزم، نمیدونم چی بود توی مرلینگاه اونجا که این شکلی شدم!

ملت: عجب... ........

سالیبوس ( سالازار در جلد البوس!): بچه ها خوب گوش کنید، نقشه ی جدید اینه، من خودمو جای روح سالی...

همون موقع در تالار چرخید و مرگخواران که سر و صدا رو شنیده بودند از در خارج شدند.

مرگخواران: یا سالازار کبیر!

سالیبوس:
.
.
.


15 امتیاز

شکار یک مرگخوار از نوع خائنش خیلی سخت نیست پس واضحه موفقیت آمیز بود.

خسته نباشی شکارچی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1388/1/5 14:05:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 13:11:46
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- دامبل ، میشه بگی برای چی اینجا منتظر ایستادیم ؟
- تو کاریت نباشه .
- میدونی که هر لحظه امکان داره اون مرگخوار ها چه حرکاتی انجام بدن ! تو که میدونی لرد تو مدرسه است !

دامبلدور دستش را به سوی ریش هایش میبرد. بلافاصله با ناراحتی به جیمز گله میکند :

- این لوسیوس وقتی میخواد فکر کنه دست به چیش میزنه وقتی ریش نداره ؟
- لوسیوس اصلا" فکر نمیکنه .

در همون لحظه از انتهای پیچ ِ راهرو فرد و جرج به لوسیوس و جیمز نزدیک میشوند . هر دو چوبدستی هایشان را نگه داشته اند.

فرد : جیمز ، تو با این خائن .. ؟
دامبل : منم بچه ها . دامبلدور ، دمبل .. منم !
جرج : راس میگه.

هر چهار نفر با حالت مرموزی به سوی راهروی ورود به تالار اسرار میروند. به آن دستشویی ها .

در دستشویی

جیمز و فرد رویروی آینه ایستاده اند .درون آینه ی کثیف و خاک گرفته ، تنها یک دستشویی ِ خراب پشت سر به حالت نیمه کدر پیداست . صدای خنده هایی بلند از درون دستشویی ِ که دامبلدور داخلش بود شنیده میشود .

فرد و جیمز به سوی دستشویی برمیگردند .

- نکن .. دامبل من قلقلکی ام .. نکن !
- شیطون .. پسره ی ..جرج ، بی ادب ! برو بیرون ببینم .
جیمز و فرد :

مدتی بعد ، بعد از باز شدن ِ در حفره

ویِژژژژژژژ (افکت افتادن فرد)
فووووووووووووت ! (افکت افتادن جیمز)
بومب! (افکت افتادن ِ دامبلدور و جرج ! )

هر چهار نفر روی استخوان های زرد رنگ مارها پرتاب شده بودند. فرد با ناراحتی لباس هایش را تکاند و به دامبلدور اعتراض کرد :
- فکر کنم داری ریش در میاری .

دامبلدور از غیب آینه ای ظاهر کرد . چشمانش آبی و ریش هایی کوتاه روی صورتش پیدا شده بود . چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت :

- من فکر میکنم برای احتیاط بهتره به تد و نویل و کلا" بقیه هم خبر بدم .
- !

سپر مدافع دامبلدور ، که شبیه یک پسر مو مشکی با کله ای زخمی بود ! از نوک چوبدستی اش بیرون خزید. در میان استخوان ها چرخشی کرد و به سوی روشنایی ِ نقطه مانند دستشویی پرواز کرد . دامبلدور دستانش را به هم کوبید و به سمت ِ سوراخ بزرگی رفت که وارد راهروهای خیس تالار اسرار میشد .

همه جا نمور و کثیف بود . به نظر میرسید سال هاست کسی وارد اینجا نشده باشد . صدای تلک تلک ِ افتادن قطره های آب از سقف و دیوار ها تنها صدایی بود که شنیده میشد .

جیمز به دری اشاره کرد که صدها مار آنرا بسته نگه داشته بودند. صدای خنده های بلند و صحبت های مرگخواران شنیده میشد .

دامبلدور ایستاد و به جیمز گفت :
- بچه ! برو ببین چه خبره بیا .
- من برم ؟
- نه پس من برم ؟ من ِ پیرمرد من پام درد میکنه . اصلا" دیگه نمیتونم بیام !

فرد و جرج :
دامبل : جرجی تو هم بمون ، بذار این دوتا برن . جیمز !

دامبلدور لگدی به جیمز میزنه که یعنی راه بیفتید .

جیمز : بمیر ! من نمیرم .. میترسم ..
- باشه ! پس همه با هم میریم .. فقط صبر کنید من دستشویی دارم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
لرد که با توجه به باز شدن حفره‌ی اسرار نیاز زیادی به مرگخواران می‌بینه بر خلاف بقیه به سمت دفتر سوروس اسنیپ حرکت می‌کنه!
--

در راه
جمیز که آقاجونی راه می‌رفت رو به لوسیوس کرد و گفت:
- هی یـــو دامبولی! مگه نگفـ..

ناگهان جمیز شش متر آنطرف‌تربه دیوار چسبیده بود! او که شوکه شده بود رو به لوسیوس کرد و با تعجب گفت:
- هوی! چته؟! چرا می‌زنی؟!
این بار جمیز خود را در طبقه‌ی پایین گنگ و گیج یافت، پس چند لحظه به شکاف بالا سرش نگاه کرد و متوجه لوسیوس را با چهره‌ای برافروخته شد...
- بابا برای چی می‌زنی آخه؟!

لوسیوس با فریاد گفت:
- مرتیکه این چه جور حرف زدن با یکی بزرگتر از خودته؟! این ریشا رو نمی‌بینی؟! ُ(نکنه آموزنده‌ی پست!)
جمیز که جا خورده بود با دستپاچگی گفت:
- نـ..ـه! ریش نداری که! داری؟
- اِ؟!ها آره حواسم نبود! اصلآ به تو چه؟! مگه بزرگتری به ریش؟! به ریشه است!



کمی آنطرف‌تر نه یکم بیا اینور! اهان همین حدودا خوبه!
در ِ دخمه‌ی اسنیپ از جا کنده شد و صدای نازکی درون آن پیچید:
- هی اسنیپ! بوقی! کجــــــــــایی! هــــاهـــوی؟!
اسنپ توی حال خودش بود و همه جا را دود گرفته بود. ناگهان از جا پرید و با دستپاچگی مشغول جمع شدن چیز مجهولی شد.

لرد با عصابانیت گفت:
- چرا هر چی صدات میکنم جوابـ...! اون چیه داری قایمش میکنی؟!

اسنیپ که سعی می‌کرد صاف بایستد گفت:
- جـــون اربـــــاب هــــــیچی نیشـــــت!
لرد به اسنپ نزدیک شد و گفت:
- آره! جون تو معلومه! ناقلا تو هم اهل سیخ و پایـپی؟! ایول ایول! از این بعد تو معاون ارشد منی! سروساتتم که براست، جمع نکن باهم یه حالی ببریم...



همچنان در راه
پس کاملآ کبود شدن جمیز لوسیوس دوباره تصمیم به راه افتادن به سمت حفره‌ی اسرار شد...
جمیز با ترس و لرز گفت:
- پرفسور مگه نمی‌خواستید خرابکاری کنید تا خودتون دوباره برگردید هاگوارتز؟!
ناگهان لوسیوس ایستاد و گفت:
- راست می‌گی‌ها!
پس از کمی مکث گفت:
- منم قاطی کردما! چرا دری وری می‌گی؟! الان من برم نجاتشون بدم می‌شم قهرمان باز می‌شم مدیر! این یه فرصت استثنایی!
یک پس گردنی به جمیز زد و گفت:
- تو کار بزرگترا دخالت نکن ! راه بیفت!



دخمه‌ی اسنیپ
صدای ناهنجار و نازکی فضای دخمه را پر کرده بود...
- کبــوتـــر بــجه بودم مـــادرم مـــرد های های!
اسنیپ پکی به لوله‌ای شیشه‌ای زد و از دهانش دود غلیظی خارج شد سپس گفت:
- ناز نفشــت قناری! حبشـتو بکشم! نگفتی مشتی واشه چی اومدی اومده بودی پیش من؟!
- هیچی باووو! حفره‌ی اسرار باز شده گفتم بریم با بروبچز یه حالی کنیم توش! تا تو بند و بساط رو جمع کنی من یه با این خالکوبیه یه پیامک بهشون بزنم بریزن اینجا!


10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:53:02
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اسفند 1387 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
و همچنان درون افکار مجسمه: (با دهانی باز بخوانید!)

اون ... لوسیوس ... امکان نداره ... خودشه ... دامبلدور ... تک‌شاخمون زایید!

و همینجوری قل قل ازش کف میریزه پایین!‍

سیندی و دوستش با دیدن مدیر مدرسه سرشان را پایین انداختند و با نگرانی عقب رفتند. لوسیوس-دامبلدور جلو آمد و پشت به بچه‌ها و رو به مجسمه ایستاد و با نیشخند به چشمان مجسمه یا همون ولدی خیره شد.

مجسمه بدون هیچ حرکتی ثابت ایستاد و تکان نخورد...

لوسیوس-دامبلدور:

دینگ! (افکت روشن شدن افکار شیطانی در سر دامبلدور!)

لوسیوس-دامبلدور جلو آمد و شروع به قلقلک کردن مجسمه کرد! سیندی و دوستش عینهو این جن‌دیده‌ها به مدیرشون خیره شده بودن و رنگ مجسمه که ذره ذره رو به قرمزی می‌رفت!

وضعیت هرلحظه برای مجسمه-لرد بدتر میشد که ناگهان جیمز واقعی (گیجمون کردید رفت باب! :دی) وارد راهرو شد و با صدای بلندی فریاد زد:
-دامب‍ ... چیز ... پروفسور مالفوی!‍ حفره‌ی اسرار باز شده!
لوسیوس-دامبلدور: ما یک چی گفتیم ... جدی جدی باز شده؟ چطوری؟
جیمز به او نزدیک شد و به آرامی زمزمه کرد:
-دقیق نمیدونم ... ولی مثل اینکه نویل اومده در خوابگاه رو باز کنه اما در حفره‌ی اسرار رو باز کرده!
-!!!!

لوسیوس-دامبلدور چوبدستیش رو بیرون میاره و با عجله سمت حفره‌ی اسرار حرکت می‌کنه و جیمز هم دنبالش میره اما ... قبل از اینکه سیندی و دوستش بتونن حرکتی بکنن یک نفر از پشت دهنشون رو می‌گیره، یک طلسم بیهوشی و تمام! لرد که با توجه به باز شدن حفره‌ی اسرار نیاز زیادی به مرگخواران می‌بینه بر خلاف بقیه به سمت دفتر سوروس اسنیپ حرکت می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اسفند 1387 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب مدیر در حالیکه موهای بلوندش را که لحظه به لحظه انگار بیشتر به درون جمجمه اش فرو می رفتند چنگ زده بود، با عجله و دوان دوان راه پله های هاگوارتز را می پیمود و به دانش آموزان تنه میزد تا راهش را به سمت دفترش باز کند.

خوابگاه پسران گریفندور :

آلبوس دامبلدور دستی به ریشش کشید و متفکرانه به معجون مرکب پیچیده خیره شد.
- من میخوام لوسیوس مالفوی شم!
- هن؟!
دامبلدور در جواب نگاه های متعجب دیگران شیشه ی حاوی معجون را تکان داد.
تدی :
- پروفسور رحم کنید! به اندازه ی کافی داستان شلوغ شده!

- طولی نمیکشه تدی، من فقط لوسیوس که شدم، علاوه بر اینکه به خرابکاری های شما اهمیتی نمیدم بلکه خودم هم خرابکاری میکنم تو مدرسه، حتی شاید دیدی به تام گفتم دوباره حفره رو باز کنه یا اینکه چارتا دانش آموز رو به خورد ماهی مرکب پیچیده دادم...در هر حال همه باید بدونن که لوسیوس مالفوی مدیر لایقی نیست، بــــــعد منو بر میگردونن سر کارم.:lol2:

ملت :

راهرویی از راهرو های هاگوارتز :

- سیندی؟ بیا این مجسمه رو ببین، آشنا نیس؟

پسرک کوتاه قامتی که نگرانی در چشم هایش موج میزد نیم نگاهی به دختری که کنارش ایستاده بود انداخت و بعد با دست به مجسمه ای که تا ده دقیقه ی پیش آنجا نبود اشاره کرد.

دخترک با دیدن مجسمه به سختی لرزش بدنش را کنترل کرد، مجسمه که به ظاهر مومی می آمد نه دماغ داشت و نه مو، چشم های سرخش در حدقه می چرخید و با دندان های سیاه! و خرابش به دانش آموزانی که با بهت به او خیره شده بودند نیشخند میزد.

درون افکار مجسمه : ( با دندان های بر هم فشرده بخونید )

همین مونده بود دیگه! مجسمه ی مومی! من میدونم یه نفر داره اینجا آتیش می سوزونه... یه نفر که باعث شده من الان معجونمو گم کنم و برای پنهون کردن خودم به این روز بیفتم! باید از اینجا برم...باید مرگخوارا رو خبر کنم...

لوسیوس مالفوی جدید که به آرامی و با نیشخند به لرد ولدمورت بی حرکت نزدیک میشد همه ی افکار شیطانیش را از سرش پراند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/8 16:46:13
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1387 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه داستان
دامبلدور از هاگوارتز اخراج شده اما معجون تغییر شکل میخوره و با ظاهر جیمز به هاگوارتز میره.توی هاگوارتز میفهمه لوسیوس مالفوی که مدیر مدرسه شده لرد ولدمورت هست که اونم معجون تغییر شکل میخوره و خودشو به شکل لوسیوس دراورده!در این بین جیمز واقعی هم به هاگوارتز میاد و با آلبوس و نویل و ... تصمیم میگیرن از نقشه غارتگر استفاده کنند تا توسط اون بتونن جاهایی که لرد نیست برن و خرابکاری کنن.در حال حاضر نقشه دست تدی هست و دامبلدور و فرد و جرج رفتن برج نجوم رو بیارن پایین!

دفتر مدیر مدرسه
لوسیوس(لرد) جلو آینه تمام قدی ایستاده و به خودش نگاه میکند.
- چه قد و بالایی!وای چه موهای لخت و پرپشتی!ولدی فدات شم! چه قیافه توپی داری تو!
- تق تق تق!
- باید معجون تغییر شکلم بخورم. وای چه قدر موی روشن بهم میاد!
- تق تق تق!
- کیه؟!اَه!
پسر کوچکی آرام با پاهای لرزان داخل شد و زمزمه کرد : پرو...پروفسور مک گوناگال و فلیت ویک گفتن هرچه زودتر خودتون رو به برج نجوم برسونید.
لوسیوس موهایش را سریع مرتب کرد و گفت: چی شده مگه؟
پسرک آرام گفت : برج داره سقوط می...میکنه!بووف!
لوسیوس: خوب چرا غش کردی؟!برج داره سقوط میکنه دیگه...برج داره سقوط میکنه؟!
لوسیوس معجون تغییر شکل را روی میز مدیر گذاشت و با عجله به طرف حیاط رفت.
حیاط هاگوارتز جلوی برج نجوم
مک گوناگال و ده ها فرد دیگر مدام برج را با طلسم های مختلف جادو میکنند تا برای مدتی هم که شده برج سرپا بماند.
فلیت ویک عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: بچه ها هیچ وقت نمی تونن طلسمی به این قوی ای اجرا کنن!
مک گوناگال:نمیدونم،آقای مدیر اومد.پروفسور مالفوی.لطفا بیاین اینجا.
لوسیوس(لرد):چرا برج این جوری شده؟چه وضعشه؟نتونین درستش کنین اخراجین!همین که گفتم!
مک گوناگال:
حیاط هاگوارتز پشت برج نجوم
آلبوس دامبلدور پرتو آبی و ضخیمی به طرف برج فرستاد و گفت:دیگه کار این برج تمومه!جیمز،اوردیش؟
جیمز بطری کوچکی را دست دامبلدور داد و گفت:بله پروفسور معجون تغییر شکل دقیقا روی میز شما بود.
دامبلدور:
جلوی برج نجوم
فلیت ویک کوچک اندام سرش را تکان داد و گفت: آقای مدیر،گمون نمیکنم دیگه کاری از دست ما بر بیاد.
لوسیوس پاهایش را به زمین کوبید و فریاد زد:پس تو اخراجی کوتوله دماغ داغ دراز!
فلیت ویک تعظیمی کرد و گفت:پروفسور باید اول با شورای هاگوارتز مطرح کنید،ضمنا احساس میکنم موهای سرتون داره کم پشت میشه!باجازه!
لوسیوس: مـعــــجــــون!

10 امتیاز برای پست فوق العاده ات
5 امتیاز هم برای خلاصه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:46:14
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1387 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- مام بزرگ بازم من گم شدم.. ای خدا چرا منو اینطوری آفریدی!؟.. حالا چی کار کنم؟.. نقشه رو هم که گم کردم.. من به درد هیچی نمی خورم.

نویل وسط سرسرای ورودی نشسته بود و آنچنان اشک می ریخت که گویا تازگی پدر و مادرش با بلاتریکس ملاقات داشتن! قطرات درشت اشک رو هر لحظه جاری می کرد و یاس های کبود باقی مانده رو آبیاری می کرد. البته همون چند شاخه هم به دلیل شوری اشک نویل خشک شدن!

نفرین یاس های کبود خشک شده و آه و ناله های نویل لانگ باتم به آسمون می ره و مرلین رو که چنگ به دست روی یک ابر خوابیده بود، بیدار می کنه.

- !؟!!؟!
- چیه؟ صبح شد؟.. باید برم برای آرتور چنگ بنوازم؟.. جادوها تموم شد؟.. ریشام ریخته؟..چی شده!؟
- !؟!؟!
- این وقت شب باید برم خونه ی رولینگ چیکار آخه!؟

قصر رولینگ!

روح مرلین که مثل قبل چنگ در دست داشت با دو بال سفید پـُـر از پـَر، پرواز کنان از پنجره وارد تالار(!) پذیرایی خونه ی رولینگ میشه.

هشدار: از اونجایی که بانو در بدروم هستند باید منتظر بمونید تا صبح شه!

روح مرلین: چیی؟! صبح شه؟.. آه و ناله های اینا منو از خواب ناز بیدار کرده آورده اینجا حالا تو میگی بانو خوابه.. بدو بیارش اینجا ببینم!
هشدار: عمرا!

کمی بعد
مرلین: نویل لانگ باتم خیلی باهوش بود و اشتباهی افتاده بود توی گریف...جای اصلیش توی ریون بوده چون در باب هوش و اینا زده بود رو دست رونا... اصلا هم دست و پا چلفتی نبود... توی راهرو یاس کبود هم نمی کاشت.. حواپرت فراموش کار و مشنگ هم نبود..

جوان رولینگ: آقا اجازه.. می شه یه ذره آرومتر بگید؟..ما جا موندیم!
مرلین:

بازهم هاگوارتز
نویل بهت زده وسط سرسرا نشسته بود و داشت به این فکر می کرد که از زمانی که دامبلدور رفته مدرسه چقدر چیز شده و هیچکس نیست بیاد اونو از وسط سرسرا جمع کنه نصفه شبی!

نویل ناگهان سایه ای رو از دور دید و فکر کرد شاید این هم مثل بقیه جوانهای شبروی هاگوارتزن که دارن می رن سر قرار ولی ..

- پاشو نویل..باید بریم خوابگاه..
- تدی تو اینجا چیکار می کنی؟
- مرلین دید کاری از دست رولینگ برنمیاد منو فرستاد بیام جمعت کنم.. نقشه هم دست منه.. بدو دامبلدور و فرد و جرج رفتن برج نجوم رو بیارن پایین!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور نگاه چپی به تدی انداخت که یعنی" خودم می دونستم!". بعد میگه:
-خوب ،حالا کی میخواد بره و نقشه رو از آلبوس کوچولو بگیره؟
صدای هیچکس در نمیاد،و ملت عملا خودشون رو به بازی با انگشت هاشون سرگرم می کنن . پس دامبلدور ناچار روشو می کنه سمت نویل:
-خیلی خوب،چون داوطلب دیگه ای نداریم پس خودت برو نقشه رو بگیر و بیا . فقط مواظب باش راهو گم نکنی!
نویل سرش رو به نشانه موافقت تکون میده، بعد به سمت تابلوی بانوی چاق به راه می افته و در همین فاصله رداش میره زیر پاش و با سر میاد زمین . دامبلدور که سعی داره این نشونه رو نادیده بگیره نگاهش رو به سمت بقیه گریفیندوری ها می چرخونه .
-ولی ما هم باید فعالیت های خاصی رو به اجرا برسونیم!

در همان گیرودار،دفتر مدیریت

دفتر دامبلدور به شکل چهارشنبه بازار درآمده و کلا همه چیز کف اتاق ولو هست . از داخل کمدی که گوشه اتاق گذاشته شده هر از گاهی چیز هایی مثل لباس،کتاب،جوراب های راه راه پشمی و غیره به بیرون پرت میشه . چند لحظه بعد لوسیوس با موهای به هم ریخته و چشم های گود رفته ای که معلومه چند روزه روی هم نیومدن سرش رو از توی کمد بیرون میاره و کتاب قصه های بیدل نقال رو روی بقیه چیز ها پرت می کنه . با بی حوصلگی سرش رو تکون میده و میگه:

-این جا هم نبود!بعدی!

اسکورپیوس که روی یکی از میز ها نشسته و پاهاش رو تکون میده چوبدستی اش رو در میاره و سرسری به سمت یکی از کمد های اونطرف اتاق تکون میده . کمد با سرعت زیادی به سمت لوسیوس میاد و صاف وسط صورتش می خوره .لوسیوس پخش زمین میشه و اسکورپیوس میزنه زیر خنده . لوسیوس با سر و صورت خونی از جا بلند میشه و بالای سر اسکورپیوس می ایسته .
اسکورپیوس:
-
لوسیوس دستش رو بالا می بره تا یه چک به اسکور بزنه . اما یهو صدای وجدانش که بعد از خوندن پست لرد ولدمورت به جنبش در اومده چیزی رو یاد آوری می کنه . او به صدای وجدانش گوش میده،و سرش رو به نشانه موافقت تکون میده . بعد چوبدستیش رو درمیاره و یه کروش به سمت اسکورپیوس حواله میکنه .
لوسیوس:
-دستت درد نکنه بابا! تو دیگه کی هستی!
وجدان:
-

سپس خونی رو که از دماغ شکسته ش روی صورتش جاری شده با دست پاک می کنه و نیشگونی از اسکور می گیره:
-الهی ذلیل بشی!ببین با دماغ خوشگلم چیکار کردی؟!
اسکورپیوس درحالی که انگشتش رو توی دماغش کرده ناله و زاری کنان از دفتر خارج میشه . لوسیوس با لگد میزی رو که او روش نشسته بود برمیگردونه و دماغش رو با جادو ترمیم می کنه .

و اما در راهرو های هاگوارتز

نویل با دقت تمام در حالی که اونقدر خم شده که موهاش به زمین کشیده میشه گل های یاس کبود رو دنبال می کنه و نقشه غارتگر رو توی جیبش گذاشته . سر یکی از پیچ ها، به فیلچ می خوره و نقشه از جیبش بیرون می افته!
-مگه کوری بچه؟!!
-فیشت!میاو! (افکت اعتراض خانم نوریس)

نویل دستپاچه میشه و به سرعت به راهش ادامه میده . فیلچ به یاس های کبودی که با برخورد به نویل از دستش افتادن و پخش زمین شدن نگاه می کنه و با عصبانیت شروع به جمع کردن اون ها می کنه و ییهو نقشه رو پیدا می کنه!
از اون طرف نویل با رسیدن به راهرو بعدی متوجه میشه که یکی یاس هاس کبود رو کنده و اون گم شده . به فکرش میرسه که از روی نقشه راهش رو پیدا کنه . اما با بردن دستش به سمت جیبش می فهمه که دوباره خرابکاری کرده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- عووووووووووووووو عووووووووووووووووو

- چیه تدی؟ چت شد یهو؟

- دارم جا رزرو می کنم که نوبت حرف زدنم بشه.

دامبلدور با بی خوصلگی دستشو تکون میده که یعنی: بنال!

تدی نوک پاش رو میذاره روی زمین و می چرخونه. دستاشم همراه بدنش تاب میده دور و برش و میگه: اهم... چیزه... ما که زورمون به اسمشو نبر نمی رسه.

دین توماس (که به طرز معجزه آسایی هنوز بچه مونده و تو هاگوارتزه) اعتراض می کنه: ما نوزده سال، شایدم بیست سال پیش ولدمورتو شکست دادیم. تاااااااااااااازه! اون نویل لانگ باتم هم تونست نجینی رو سر ببره و اینا!

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

- چی شد جیمز سیریوس؟

- دین توماس اسم اسمشو نبرو برد!

تدی: خوب آخه اون دیگه اسمشو نبر نیست که!

دامبلدور نگاه عاقل اندر نقطه چینی از پشت عینک نیم دایره ایش میندازه: فرزندانم! درسته که ما در کتاب خیلی کارا کردیم، ولی باید هرکسی جایگاه خودشو بدونه. تام فقط برای من تامه و برای شما همون اسمشو نبره.

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

- باز چی شد جیمز سیریوس؟

- اینجا که تاپیک دنیای وارونه نیست!

بچه های خوابگاه پسرونه ی گریفیندور با حالت به بحثشون ادامه میدن. دامبلدور مطابق عادت اخیری که پیدا کرده دستشو می بره طرف شیشه ی معجون مرکب پیچیده ولی با نگاه چپ چپ تدی و جیمزی یادش می افته که الان دیگه باید دامبلدور بمونه. تدی پیشنهاد میده: چطوره به بابای من نامه بنویسیم که نقشه ی غارتگرو از عمو جیمز بگیره و برامون بفرسته؟

جیمزی با ناباوری به تدی نگاه می کنه: یادت رفته که نقشه ی غارتگرو یه خانوم بی ریختی که اسمش شبیه بادی بود، بود، از وزارتخونه ی نگو و نپرسا اومد و از باب بزرگ من قاپید؟ بعدم داداش آلبوسم کلی گریه زاری کرد و اون خانوم بادی بودیه مجبور شد نقشه رو بده به داداشی من؟

- حیف! یادم رفته بود.

نویل لانگ باتوم پیشنهاد میده: چطوره من برم دم در تالار هافل از آلبوس سوروس نقشه رو بگیرم؟

دامبلدور مخالفت می کنه: که بعدش یکی رو بفرستیم دنبالت تا راه برگشتن به خوابگاه رو بهت یاداوری کنه؟

نویل با افتخار میگه: من دیگه راهو گم نمی کنم. سر راهم از دم در هاگوارتز تا خود همین تالار، یاس کبود کاشتم و راهو بهم نشون میده.

دامبلدور می پرسه: حالا نقشه ی غارتگر به چه دردمون می خوره یعنی؟

تدی توضیح میده: با اون نقشه می تونیم بفهمیم لرد سیاه هرلحظه کجاست و داره چیکار می کنه. بعد جاهایی که نیست و نمی تونه پیدامون کنه میریم خرابکاری می کنیم و بعد به هیئت مدیره اطلاع میدیم اوضاع اینجا نابسامانه و اونام از کار برکنارش می کنن و تو دوباره میشی مدیر هاگوارتز.

9 از 10.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/11/27 17:12:57
ویرایش شده توسط نيمفادورا تانکس در 1387/11/27 17:15:55
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/1 11:53:25
همه چی فدای رفیق!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 20 بهمن 1387 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور داخل صندوق: توي گروه مديريت سابقه نداشته كه كسي سريالهاي مشنگي ببينه.. تازه اين كه چند بار بازپخش شده.. هن؟!.. اين ديگه چيه زير من؟.. ماااوع!.. كلاه گيس تام.. اين ديگه چيه؟ .. رداي تام؟.. زير رداي تام! .. ديگه داره خطرناك ميشه.. بذار اينورو نگاه كنم.. چييي!؟!

دامبلدور که داشت شیشه معجونی رو به دقت نگاه می کرد به فکر فرو رفت .
درون فکر دامبلدور ( این معجون مرکب پیچیده است ولی اینجا چیکار می کنه ؟ این موهای بلوند برای کیه ؟)

دامبلدور فریاد زد : یافتم !

دامبلدور که اصلا یادش نبود برای اینکه لوسیوس او رو نبینه داخل صندوق مخفی شده بود.

کی اونجاست ؟
دامبلدور که صدا رو از نزدیکی حس کرد بود چوب دستی خود را بیرون کشید و اماده نبرد شد .

قیییژژژژژژژژژژژژژژ ( افکت باز شدن در صندق )

ناگهان صدای مهیبی درون دفتر دامبلدور پیچیده شد و لوسیوس با مجیک دامبلدور حواله دیوار شد.

دامبلدور پاشد و با خود زمزمه کرد : دوباره مجبور شدم طلسمش کنم !

دامبلدور شنل نامرئی را روی خود انداخت و به سوی خوابگاه گریفیندور حرکت کرد .

خوابگاه گریفیندور _ خوابگاه پسران

دامبلدور وارد خوابگاه پسران شد و با صحنه بسی چند خفن رو به رو شد .

جیمز در حالی که یویوی خود پرت می کرد با تدی صحبت می کرد .

شنل از روی سر دامبلدور پایین افتاد و دامبلدور فریاد زد : جیمز تو اینجا چیکار می کنی ؟ مگه قرار نبود تو محفل بمونی ؟
جیمز : اخه عمو البوس تو گفتی به من یویو می دی ولی نهنگ های منو هم با خودت بردی

دامبلدور در حالی که فکر فرورفته بود با صدای تدی به خودش برگشت .
تدی : اینجا چه خبره ؟ عمو البوس شما از مدرسه اخراج شده بودید . ولی باز اینجایید .

البوس و جیمز کل ماجرا رو برای تدی شرح دادن و دامبلدور رو به تدی کرد و گفت : مدیر مدرسه الان کیه ؟
تدی : این که معلومه ! خوب لوسیوس مالفوی .
البوس : نه ای کاش اون بود .
جیمز : پس کیه ؟
البوس : اون کچل عقده ای (لرد ).
جیمز و تدی : کی ؟

دامبلدور پاشد و گفت : اون تامه . اونم مثل من معجون مرکب می خوره و خودشو مثل لوسیوس می کنه . تا عقده های جوانی شو رفع کنه .

تدی : حالا باید چی کار کنیم ؟
البوس : باید محفل رو خبر کنیم و این کچل رو از مدرسه بندازیم بیرون .

10 از 10 !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/11/21 11:13:35
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.