جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

186 کاربر(ها) آنلاین هستند (156 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
183 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آذر 1388 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا صاف و آفتابي بود. حتي يك لكه ابر كوچك نيز در آسمان به چشم نميخورد. نسيم خنك و دلپذيري ميوزيد. هاگوارتز، آن قلعه دوست داشتني مثل هميشه با ابهت خاصي جلوه ميكرد.
امتحانات تمام شده بود و بچه ها در كنار رودخانه با ماهي مركب بازي ميكردند، بستني يخي ميخوردند، تيله سنگي بازي ميكردند و ... اما در اين ميان، سيريوس تنها دانش آموزي بود كه غمگين، دركنار درياچه نشسته بود و به دور دست ها مينگرسيت. امسال آخرين سالي بود كه در هاگوارتز درس ميخواند كه متاسفانه رو به اتمام بود. بعد از آن چه بايد ميكرد؟ آيا دوباره به خانه والدينش باز ميگشت؟ جايي كه از آن فرار كرده بود؟ آيا ميتوانست روزي به آروزي ديرينه اش، يعني عضويت در وزارت سحر و جادو به عنوان كاراگاه دست يابد؟ يا بايد مثل خيلي از جادوگران و ساحره هاي ديگر فرار ميكرد و يا در خانه مخفي ميشد؟
او همان طور كه در افكار خود غوطه ور بود ناگهان شخصي از پشت سرش گفت:
- چيه سيريوس؟ تو لكي؟
او جيمز بود. بهترين رفيق دوران مدرسه اش.
- چيز مهمي نيست. دارم فكر ميكنم كه وقتي برگشتم چيكار كنم.
- معلومه ديگه. مياي پيش ما زندگي ميكني.
- پيش ما؟
- آره ديگه. مگه نميدوني؟
- نه، چيرو؟
- من و ليلي تصميم گرفتيم با هم ازدواج كنيم.
- وااااااااااي! تبريك ميگم. بقيه بچه ها هم اين موضوع رو ميدونن؟
- آره بابا. خيلي وقته.
- اي نامرد! پس چرا به من نگفتي؟
- آخه ديدم اين روزا حالت گرفته است. حوصله نداري. گفتم بهت نگم كه تو حال خودت باشي. آخرش نگفتي كه مياي يا نه؟
سيريوس به چشم هاي جيمز نگاه كرد. شوري در ميان آنها نهفته بود. ميتوانست با گفتن جواب مثبت دل او را شاد كند. ولي اول بايد با دامبلدور صحبت ميكرد. بايد با او مشورت ميكرد. سيريوس گفت:
- معلوم نيست... ببينم چي ميشه.
لبخندي بر لب جيمز نشست، لبخندي صميمي...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/3 22:42:14
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/3 22:43:59
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/9/4 17:58:30
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 آبان 1388 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در لندن قدم میزد ناگهان در کوچه تاریک یکی از افراد ولد مورت امد واو را با ورد اکسپریال موس زخمی کرد و با خود پیش ولد مورت برد هری وقتی بهوش امد ولدمورد گفت سلام هری دلم برایت تنگ شده بود میدونی چند وقته که ندیدمت هری گفت گمشو ولد مورت ورد کروشیو را اجرا کرد ولی هری از خود دفاع کرد وبلاع فاصله اکسپریال موس را اجرا کرد ولی ولد مورت هم دفاع کرد جنگ سختس شروع شده بوده که بعد از نیم ساعت جینی به انجا امد و با یک جام پیچ جا به جا کننده هری به خانه ویزلی رفت ولی ولد مورت دست هری را گرفت و به انجا رفت که خانه ویزلی ها آتش گرفت بعد تما شخصیت ها مانند آقای ویزلی_البوس دامبلدر_سیریوس بلک _الستر مودی و....
بودند که ولد مورت تمام افراد خود را در انجا جمع کرد و جنگ سر سختی در افتد که بیشتر افراد هری کشته شدند ولی هری و دوستانش وخیلی های دیگر فرار کردند ولی آقای ویزلی وفرد وجورج کشته شدند هری برای جنگ بعدی خود را اماده میکند که انتقام خیلی هارا بگیرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجایی که این تایپیک دیگه برای تایید ایفای نقش استفاده نمیشه، از این به بعد رفقا میتونن رول های خودشون رو با سوژه آزاد طنز یا جدی در اینجا ارسال کنن.




لطفا از ارسال پست های کوتاه و پست های محتوی توهین خودداری کنید!





موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1388 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-هری و هرمیون داشتن درحیاط مدرسه قدم میزدن ناگهان
صدای ازپشت در می امد یه هو برقهای حیاط رفت
دیوانه سازها شروع به حمله کردن هری ناگهان ازخود بی خود شد
هرمیون چوب دستی خود را دآورد و مبارزه کردن را با دیوانه سازها شروع کرد هری همچنان .........
ناگهان هری یادش اوفتاد بادیوانه سازها مبارزه کند


-پرفسور دامبلدو سر رسید وسریع شروع به کمک به هری کرد

-هری هیچ وقت این کمک را از یاد نخواهد برد
صبح شد هری هنوز از خواب بیدار نشده بود
هری پاشو هری از خواب بیدار شد وعینکش را از روی میزش برداش وهنوز اون خاطره بد از زهنش پاک نشده بود



دوست عزیز اگر پست رو برای ورود به ایفای نقش زدید، نیازی به تایید در اینجا نیست، بازی با کلمات هست فقط. برید به معرفی شخصیت.
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/16 18:40:15
dj_208 :grin:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



با يكي از ناظرا مشورت كردم و احتمال دادم اينجا ميشه آزاد نوشت و سوژه ي خاصي نداره ! ... اميدوارم مشكلي نداشته باشه چيزي كه نوشتم!

- - - - - - - - - - - - - - -

نوزده سال بيشتر نداشتم! مثلِ هميشه صدايم كرد، شيرين و دلپذير تر از گذشته، و لبخندش ... خلاصه ي زندگي ام بود، صداي مهربانش را عاشقانه دوست ميداشتم، باز هم صدايم كرد، و من كنارش، به زانو در آمده بودم. برادرم را ميگويم ! ... پسري كه در اوجِ جواني شكسته بود، هدف داشت، پس اعتراضي نكرد... چون او نخواسته بود، و مايي كه از جنسِ او بوديم!
اينبار در صدايش لرزش بود، چشمانم را بستم، صداي شكستن قلبم را شنيدم! ... ندايي مرا به صبر دعوت ميكرد، هيچ گاه گريه اش را نديده بودم، ما و من همه چيز داشتيم، عاشق بوديم و صميمي! ... او را ميخواستم، برادرم را ميگويم!


بازي ميكرديم! در دشتي به رنگِ بي نهايت، با فراخِ بال پر ميكشيديم و نغمه ي شادي سر ميداديم! ... و ميديدند ما را پدر و مادرم و ميخنديدند!
قد كشيديم! همچون سرو بود، سايه اش تكيه گاهم بود، غمي نبود، اشكي نبود، دردي نبود، و من هيچ جز او نميخواستم!
درس خوانديم! شيطنت هايم او را ميخنداند، رفتارهاي كودكانه ام او را به ذوق مي آورد، مرا در آغوش ميگرفت و رام ميشدم! ... عاشق بود كه الگو باشد، كه مفيد باشد، كه ارزشمند باشد ... اعتراض داشت به فقر، به تبعيض، به شعار ... طبابت ميخواست، تسكينِ درد مردم ميخواست، مددكاري ميخواست ... و شد ! ... دلخوشِ او بودم، چهره اش برايم همچون آنتونيوس* بود ! ... و اميد تنها چيزي بود كه پايان مي يافت!


با چشمانش صدايم ميكرد، دستانش زبر نبود، آرام بخش بود، مثلِ هميشه! ... نزديكتر شدم، لبانش همچون كويري خشك بود، آب طلب داشت ... خواستم ... نگذاشتند، نميدادند ...
جوان بود ، هست ! ... هنوز داماد نشده بود! ... تقدير را نه، او را ميخواستم، زندگي ام را ، الهه ي آنتونيوسم را ... بي حال شده بود! ... غم در چشمانِ تيله اي اش رخنه كرده بود...آه! برادرم را ميگويم...

- آخ عزيزِ دلم!
نجواي مادر بود ! مدام زمزمه ميكرد ... نميتوانست بغضش را پنهان كند، زود پير شده بود!... نقره داغ شده بود ... دستانِ سردش ميلرزيدند...


نزديكتر...صداي نفس هاي بي رمقش را مي شنيدم! ... ديگر آرام نبود، خشن بود ! صدايش كردم، به زحمت سرش را به طرفم برگرداند، باز صدايش كردم با نامي كه ميخواستم او را اينگونه بخوانم " آسمانم " ... اين نامِ دلش بود، احساسش و وجودش ... تنها من اينگونه صدايش ميكردم! پس گفتم:
- آسمانم !
لبش كمي كج شده بود، حتما" لبخندش بود. تواني نداشت، دستگاههاي اطرافش حالش را توصيف ميكردند. بايد حرف ميزدم! ... از آسمانِ گرفته ي امروزم شكايت داشتم! ... گله مندانه گفتم:
- راسته خوب ها زود ميرن ؟! ... من آسمونِ ابري نميخوام!
دستانم را فشار داد، تا دلداري ام دهد...تا سرزنشش نكنم، نميتوانست حرفي بزند، گلويش خشك بود، سرفه ميكرد، كبود شده بود ... آب ميخواست ... نگذاشتند ... نميدادند ...

موهايش را كه بلند شده بود از روي پيشاني اش كنار زدم، خيسِ بودند، از عرق، از درد ... چقدر دلنشين تر شده بود! ... چشمانش سرخ بودند ... همچون پدر و مادرم و مني كه از جنسِ آنها بودم!

كمي جا به جا شدم، اخمي كرد ! ... نميتوانستم خرد شدنش را ببينم! ... ناتواني اش را ... زجرش را ... بيمار بود ... از روزي كه برايِ نجاتِ كودكي رفته بود ... او هم مبتلا شد ! ...خودش گفته بود، آسمانم هنوز هم ـن كودك را دوست داشت ...

شب شد ! سياهي را دوست نداشتم، نميتوانستم خوب ببينمش... سايه بود ... تنها بوديم ... من و او، و دنيايي از خاطرات ... حرف زدم ... بدون هيچ پاداشي ... گفتم ... با علاقه و شور ... چشمانش ميخنديدند ... آسمانِ شب صاف بود ... ستاره بود ... همچون چشمانِ زيبايش !


دو روز گذشت !
شب بود ! ... اينبار باران بود ... ميترسيدم ، آسمان بر زمين تازيانه ميزد ... بي اختيار جيغ زدم ... بيدار شد ... حتما" فكر ميكرد هنوز بزرگ نشده ام، دستانش را تكان داد و من را پذيرفت !
آرام شدم!
او ايستاده بود، در دشتي پر از لاله و شقايق ايستاده بود ... راه ميرفت ... چهره اش نوراني بود ... ميخنديد ... خواستم به سويش بروم ... نگذاشت ، تنها گفت:
- من دارم ميرم ! مواظب مامان اينا باش ! اينقدر سخت نگيرين! خيلي دوستتون دارم ! خدانگهدار "


بيدار شدم ، دستش در دستم بود ... براي اولين بار دعا ميكردم كاش با جادو ميتوانستم نگهش دارم ... چرخي زدم ... پنجره باز بود، هنوز باران مي باريد ... هنوز سيلي ميزد، نميشنيدمش ... تنها صداي بوقِ ممتدِ دستگاهِ ضربانِ قلبش بود كه حاكم بود ... از حال رفتم ... او رفته بود ... برادرم را مي گويم !!!

- و من هرگز برادري نداشتم !!

- - - - - -
* : الهه ي زيبايي


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1388/6/15 17:13:36
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
آخرین عکس گذاشته شده مربوط به چندین ماه پیشه
برای ورود به ایفای نقش با همون عکس باید داستان بنویسم؟




برای ورود به ایفای نقش، نیازی به تایید در کارگاه نیست. برید به معرفی شخصیت.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/14 20:12:37
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب هري براي ديدن هاگريد به كلبه او رفته بود.در حال نوشيدن چايي بود كه هاگريد درست كرده بود كه نور قرمزي را از خارج كلبه ديد و صدايي مهيب او را از جا پراند.از پنجره بيرون را نگاه كرد.صدا از طرف جنگل ممنوعه مي آمد.با هاگريد خداحافظي كرد و به سمت جنگل راه افتاد.باد شديدي در حال وزيدن بود.گرد و غبار به حدي بود كه هيچ جا ديده نميشد.چوب دستي خود را محكم گرفت.پس از پشت سر گذاشتن چندين درخت پاي هري به موجودي روي زمين برخورد كرد.خم شد و چوب دستي اش را روشن كرد.مالفوي را ديد كه صورتش مانند موهايش سفيد شده بود.فهميد كه مالفوي را شكنجه داده اند.پس از اينكه هري چند ورد را كه توسط هرميون ياد گرفته بود خواند مالفوي بيدار شد.لحظاتي بعد كه حالش جا آمد به هري گفت كه بلاتريكس براي اينكه او را وادار به حرف زدن در مورد راه هاي مخفي هاگوارتز و ...كند مهر خاله ايش را كنار گذاشته و او را با طلسم كروشيو شكنجه داده است.هري خيلي نگران شد.ولدمورت به اطلاعات مهمي دست يافته بود.هري براي چاره انديشي در مورد اطلاعات لو رفته و مداواي مالفوي،او را روي دستانش بلند كرد تا به مدرسه برگرداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هري پاتر و"يادگارهاي ولدمورت"
(و شيطان باز مي گردد)

قسمت سوم ...

جيني بالاي سرش بود .
- اِه بيدار شدي ؟
-صبحانه آمادس !
هري با دست چشمانش را ماليد ، عينكش را از روي ميز برداشت و روي چشمان خود قرار داد و به طرف دستشويي حركت كرد .

پس از صرف صبحانه هري وسايلش را جمع كرد و آماده رفتن به وزارت جادوگري شد .
جيني در حالي كه مجله خبري طفره زن را مطالعه مي كرد گفت :

-هري ميشه امروز يه كم زودتر بياي خونه .

هري : خبر خاصيه ؟

جيني : نگو كه يادت رفته ؛ قرار بود بريم اون چوب جاروي نيمبوس 2036 رو براي جيمز بخريم...!

-باشه عزيزم ، سعي مي كنم .

خواب ديشب فكر هري را به قدري مشغول كرده بود كه نزديك بود هري بر روي راننده ي احمقي كه در خيابان ويراژ مي داد و بوق ميزد چوبدستي بكشد . براستي او كه بود ؟ چرا هري آن خواب را ديده بود ؟
در هنگام كار نيز حواس هري پرت بود به طوريكه كينگزلي شكلبولت براي دعوت هري به نهار 5 بار براي او موشك داد و وقتي كه جوابي دريافت نكرد شخصا" به اتاق هري آمد.
... بوم...
پس از اينكه چندين بار او را صدا زد محكم به روي ميز كوبيد...

-چت شده پسر ؟ حواست اين روزا به كارات نيست ؟
-.مشكلي پيش اومده ؟
- هري.. هري ... اي بابا هري كجايي ؟

و محكم او را تكان داد ... چته ؟

-وه كينگزلي ... ببخشيد حواسم نبود.

-بينم با جيني دعوات شده ؟
هري : نه بابا . اتفاقا جيني خيلي خوبه
_ پس بگو بينيم چته ؟

هري: هيچي بابا ، يه خواب ديدم كه از صبح تا حالا عين خوره دارح مغزومو مي خوره .
كينگزلي گفت : تعريف كن بينم چيه .
- بي خيال شو كينگزلي تو كه تعبير خواب نميدوني .

كينگزلي : چرا بابا . من كتاب سيد بن طاووسو از برم . حالا بگو .

_راستش عجيب بود. يه مرد سياه پوشو ديدم كه يه قبرو داغون كرد و از داخلش يه عصاي مار نشان در آورد ...

كينگزلي: خب خب خب كافيه . ديگه فهميدم ، بهت تبريك ميگم.
به احتمال زياد دختره ...

هري : نه نه نه من اصلا فكر نمي كنم اينطور باشه .اون مرد سياه پوش به من لبخند زد كينگزلي ؛ مثل مال ولدمو...

_ ببين هري اين مسئله مال سالها پيش بود كه مردم از اينكه حتي اسم اونو بيارند ميترسيدن .

_ ولي ...

_ ولي و اما و اگر نداره ...هري گذشته رو از خاطرت پاك كن . الآن اين توو خانوادته كه وجود دارن .اينا مهمه ! توخودت با چشم خودت مرگ اونو ديدي .

_ آخه ولي ...

_ هري. بس كن و بزار با كار سرگرم شي . يه سر به رون بزن ، اون ميدونه چطوري آرومت كنه .

هري فكر كرد كه صحبت هاي كينگزلي تاثير گذار بوده و سعي كرد بپذيرد كه او درست مي گويد .

پس از صرف شام هري كه احساس خستگي مي كرد به رختخواب رفت .
شب به نيمه رسيده بود . هري احساس كرد كه كمي سرش درد مي كند .
از خواب بيدار شد و كمي آب خورد . سپس به آرامي خود را بر روي تشك تخت رها كرد . چشمانش را بست و مغزش را از تمامي افكار خالي كرد ، تمايل عجيبي به آن مرد پيدا كرده بود .

لبخند مرد سياهپوش به خنده هاي شيطاني تبديل شد . قاه قاه مي خنديد و با عصا به تكه ي شكسته ي سنگ قبر افتاده روي زمين اشاره مي كرد .

هري جلو رفت و در كنار سنگ نشست ؛ با دقت به اسم حك شده روي تكه سنگ نگاه كرد .

روي آن نوشته شده بود: لرد ولدمورت . مرد سياه پوش با صداي بلند فرياد زد : "و شيطان باز مي گردد" .
و هري دستش را از صداي مرد و فريادهاي بلند جيني كه او را صدا ميزد به درون گوشش فرو كرد .

ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
... " هري پاتر و يادگارهاي ولدمورت "
( وشيطان باز مي گردد )

قسمت دوم ...


هري چشمانش را باز كرد . سالها از ماجراي ولدمورت مي گذشت . سالها بود كه هري در خواب مورد حمله از طرف ذهن ولدمورت قرار نمي گرفت ، سالها بود كه سر هري درد نمي كرد .

هري در رختخواب پس از سالها ترجيح داده بود كه اين خاطره ها براي او تازه شود و دوباره به آن فكر كند . چشمان سبز مادرش در
آينه به او مي نگريست . از شوق مي گريست .

در رختخواب جابه جا شد و آرام زير لب زمزمه كرد : جواني كجايي كه ...

دوباره به خواب رفت . شب از نيمه گذشته بود .

خاطره ها همينطور در ذهن هري مرور مي شد . باسيلسك از پشت سر او مي آمد . ماه كامل بود .
هري بسمت ديوانه سازها خيز برداشت .
ماه مستقيما نور خود را به يك قبر منعكس مي كرد .
هري فرياد زد اكسپكتو پاترونوم .
سنگ قبر منفجر شد .
مردي سياه پوش به قبر نزديك شد و از داخل قبر چيزي برداشت . چيزي شبيه يك عصا ، يك عصاي مار نشان .
مادرش در آينه براي او دست تكان مي داد .
مرد سياه پوش پوزخند شريرانه ي خود را متوجه هري كرد .

هري از خواب پريد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هري پاتر و يادگارهاي ولدمورت ( و شيطان باز مي گردد ...)

قسمت اول.

تق ... در با شدت باز شد...
مردي جوان ، بيست و چند ساله ، خوشرو ، خوش لباس اما سياه پوش وارد مغازه شد . يك عصاي زينتي با دسته اي شبيه سر مار را در دست داشت كه خاطره ها را به نوزده سال قبل و ماجراي لرد سياه سوق مي داد .
فرد براي خوشامد گويي به آن جوان پيش رفت . و او را دعوت به صرف چاي در اتاق پشت مغازه كرد .
در اين لحظه ناگهان كودكي با شور و اشتياق خاصي وارد مغازه شد :
- "سلام دايي فرد ، سلام دايي جرج ".

جرج او را بغل كرد و گونه ي او را بوسيد ؛

- سلام جيمز، چطوري ؟

-دايي دايي من از اون پاستيلاي بادكنكي مي خوام...

جيمز به قفسه ها نگاه كرد و سپس دستش را به داخل يك شيشه مكعب شكل كرد و چيزي شبيه يك تكه گوشت را از آن بيرون آورد و به جيمز داد .
-بيا بگير؛ حالا واسه چي مي خواي ؟

-يكي از اين پسراي احمق اسليترين فكر كرده مي تونه با من رقابت كنه .
-به بابام نگيا ! راستش مي خوام حالشو بگيرم .

-اينجوري كه تو از اينا استفاده مي كني ميترسم از مدرسه اخراجت كنند .
-نترس دايي ،من چيزيم نميشه . خداحافظ دايي فرد ،خدا حافظ دايي جرج !

و با يك حركت خود را از آغوش جرج رها كرد و به سمت در دويد و از آن خارج شد . جرج به طرف در رفت و با وجود اينكه جيمز از آنجا دور شده بود فرياد زد :
-توي نامت سلام منو به هري برسون...!

ناگهان مرد سياه پوش سر خود را چرخاند و به جرج كه در بين در بود نگاه كرد .

جرج به فرد و مرد سياه پوش در اتاق پشت پيوست .

براستي آن مرد كه بو د ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.