جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1389 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت فنجان قهوه اش را از روی میز برداشت و آرام آرام آن را هورت! کشید.
_ آفرین نارسیسا خیلی توی درست کردن قهوه پیشرفت کردی.یک کروشیوی طلایی تقدیم تو باد!

نارسیسا که گونه هایش گل انداخته بود نیمچه تعظیمی کرد و به آشپزخانه بازگشت. بلاتریکس پشت سر ولدمورت ایستاد تا رو در روی تریلاونی قرار گیرد و دستورات لازم را به او بدهد که ناگهان...

_ فیـــــــــــــــش!( صدای آخ گفت مارها )

بلاتریکس جیغ و داد کنان بالا و پایین پرید و بر روی میزی که ولدمورت پشت آن نشسته بود،ایستاد.
بلاتریکس: وووی لولـــــــــــو!

ولدمورت با عصبانیت فنجان قهوه را بر سر روفوس خرد کرد.
روفوس: من چی کاره بیدم!؟

ولدمورت بی توجه به روفوس رو به بلاتریکس کرد و با خشم به او خیره شد.
_ مگه کوری!؟ نجینی به این گندگی رو نمیبینی!؟ قند عسلمو له کردی !لولو ام خودتی

بلاتریکس خجالت زده از روی میز پایین آمدو در مقابل ولدمورت تعظیم کرد.
_ اوه ارباب خواهش میکنم منو ببخشید...اصلا" فکر نمیکردم...من...آخه...چیزه...الان میگم یه قهوه ی دیگه براتون بیارن...

و با سرعت نگاهش را از ولدمورت که با کاردک(!)در حال جدا کردن نجینی از کف کافه بود، دزدید و به سمت آشپزخانه دوید.
بلاتریکس :گند زدم سیسی!یه فنجون قهوه دیگه بده...بعدم بدو بیا اونجا رو تمیز کن!

سیسی مرموزانه بلاتریکس را برانداز کرد و فنجان قهوه ای را به دست بلاتریکس داد و خود با تی و سطل به دنبال بلاتریکس به راه افتاد.
بلاتریکس با اشوه ای خاص فنجان قهوه را در مقابل ولدمورت که نجینی را دور گردنش انداخته بود، گذاشت که با دیدن چشمان آتشین و خشمگین نجینی که مدام رو به او فس فس میکرد، چندین قدم عقب رفت و آرام در گوشه ای ایستاد و نظاره گر ماجرا شد.

ولدمورت بار دیگر قهوه اش را هورت کشید و آنگاه فنجان خالی را در مقابل تریلاونی گذاشت و با دقت به او خیره شد.
_ خب!؟

تریلاونی با دستانی لرزان فنجان قهوه را بدست گرفت و نفس عمیقی کشید و سعی کرد اتفاقات چند لحظه اخیر را فراموش کند و بر روی طرح های عجیب و غریب ته فنجان ولدمورت تمرکز کند.
_ اممم...چیزایی عجیبی میبینم...

سکوت...

تریلاونی : خیلی عجیبه!

سکوت...

تریلاونی: واقعا" شگفت آوره!

سکوت...

تریلاونی : این غیر ممکنه!

ولدمورت :
تریلاونی : خیلی خیلی جالبه!

ولدمورت با عصبانیت دستان مشت کرده اش را بر روی میز کوبید.
_ ای درد!مرض! نیم ساعته داره میگه عجیبه،شگف انگیزه ، کوفتِ ، دردِ! دِ بنال دیگه...

و تریلاونی آغاز به سخن گفتن کرد : اینجا یه عنکبوت میبینم...میبینین ارباب!؟

ولدمورت خود را جلو کشید و با چشمانی گشاد شده به ته فنجان نگاه کرد.
_ اوهوم.

و تریلاونی ادامه داد : این عنکبوت توی دست شماست...یعنی اینکه شما بر یه مرد پیر و ناتوان پیروز میشید و اونو نابود میکنین.

صدای قهقه ی ولدمورت کافه را پر کرد.
_ اوهوم...میدونم اون پیری دامبلِ!آفرین سیبل ... ادامه بده.

تریلاونی کمی بیشتر به فنجان نزدیک شد.
_ یه عمامه هم اینجاس...

روفوس بلافاصه به میان حرف سیبل دوید.
_ من میدونم!میدونم!اون کوییرلِ ارباب شما کوئی رو هم میکشید و جای او مدیر میش...
_ ساکت شو روفوس!

با شنیدن حرف ولدمورت روفوس کمی قوز کرد و به دیوار تکیه داد.تریلاونی سرش را به نشانه تشکر در مقابل ولدمورت پایین آورد.
_ ...داشتم میگفتم. عمامه ای که اینجاس داره میسوزه و این یعنی که یکی از خادمین شما به زودی میمیره!

نارسیسا جیغ کوتاهی کشید و سریع با دستش جلوی دهانش را گرفت.

تریلاونی بی توجه به عکس العمل نارسیسا ادامه داد : همممم... اینجا یه طاووس ماده هم هست و این یعنی اینکه سرورم به زودی عاشق میشن و...

چشمان بلاتریکس از خوشحالی برق زد و به ولدمورت خیره شد. ولدمورت کمی ابروانش را در هم کشید ولی چیزی نگفت.ولدمورت با دقت به حرفهای تریلاونی گوش میکرد و در فکر فرو میرفت و تریلاونی همچنان ادامه میداد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
try not to become a man of success;but rather try to become a man of VALUE


SUCCESS IS A JOURNEY...NOT A DESTINATION!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1389 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟
-نه لرد خواهش میکنم اونا منو اغفال کردن.گولم زدن،تهدیدم کردن،تحریکم کردن.
-چی میگی واسه خودت؟کیا؟

بلا که از ترس میلرزید طلسم زبان بندی را به سمت تریلانی فرستاد.
-سرورم این قاطی کرده؛شما به بزرگواری خودتون عفوش کنید.
-بلا تو که بهش نگفته بودی این حرفارو بزنه؟

همین که آخرین کلمه از دهان لرد خارج شد،تریلانی شروع کرد به سر تکون دادن.بلا چشم غره ای به سیبل رفت و گفت:
-نه سرورم.من چرا باید این کارو بکنم؟
-پس این چرا داره مثه جوجه هیپوگریف گردن تکون میده؟
-این...این یه پشه نشسته رو موهاش داره اونو میپرونه.
-آها الحق هم که فقط به درد همین کار میخوره.
-حالا ارباب شما ببخشیدش من آدمش میکنم.
-یه فرصت دیگه بهش میدم.تریلانی فال قهوه ام رو هم بگیر.ولی اگه چرت و پرت بگی،یه آوادا کداورا حرومت میکنم.مفهومه؟

بلا طلسم زبان بند تریلانی رو باطل کرد.تریلانی با لکنت گفت:
-ب...بله سرورم.کاملا.

و نارسیسا فنجان قهوه رو روی میز جلوی لرد گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 تیر 1389 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل به نشانه موفقیت انگشت شستشو بالا می بره!لرد در حالی که روی مبل راحتی کافه نشسته و روفوس و لودو اونو با پر طاووس باد می زنن زاخاریاس رو احظار می کنه.

-بله قربان
-زود بیا پشت اربابتو ماساژ بده بسی خسته شدیم
-یه پها

بلا در حالی که داره سینی قهوه ارباب رو براشون میاره تنه ای به سیبل میزنه تا کارشو شروع کنه.سیبل سرفه خفیفی می کنه و میاد نزدیک تر.

-سرورم آیا مایلید فالتونو بگیرم؟
لرد بادی به غبغب میندازه و با سرافرازی دستش رو میاره جلو و میگه:«بله ارباب از فال خوشش میاد »

سیبل دست لرد رو میگیره، یکی دوبار انگولک می کنه و شروع می کنه به فال گرفتن؛

-بذارید ببینم...شما به زودی به مقدار هنگفتی گالیون اشراف پیدا می کنید و زندگی مفرح و گولاخانه ای خواهید داشت(لرد لبخندی پیروزمندانه میزنه).شما در آینده گولاخ خواهید شد و روز به روز درصد گولاخیتتون بالا خواهد رفت (بلاتریکس چپ چپ بهش نگاه می کنه و سیبل آب دهنشو قورت میده) شما بیش از حد محبوب و گولاخ خواهید شد...

لرد که از شنیدن جملات تکراری خسته شده بود با بیحالی گفت:«یه چیز جدیدتر بگو اینو خود ارباب هم میدونه »

سیبل در حالی که دستپاچه شده بود با ترس و لرز دوچندان ادامه داد:شما گولاخ و ثروتمند میشید و حسابی گولاخ میمونید و...(نگاهی به بلاتریکس، که از شدت خشم خونش به جوش اومده بود، میندازه و آب دهنشو برای دهمین بار قورت میده)که....که....که...

لرد:که چی؟

-امممم......چیز.....شما باید با بلا عروسی کنید

ملت:تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 23 خرداد 1389 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی به عنوان فالگیر تو کافه سیاه مشغول بکار میشه.در یک فرصت مناسب بلاتریکس از سیبل میخواد که درباره اون(بلا)، چیزایی رو که ازش(از سیبل) میخواد به لرد سیاه بگه.

__________________________
سیبل کمی فکر کرد.
-ولی وجدان کاری من این اجازه رو بهم نمیده.شرافت و غرور و درستکاری خیلی مهمتر از...

بلاتریکس آهی کشید و کیسه ای پر از گالیون جلوی سیبل انداخت.چشمان سیبل برقی زد و کیسه را برداشت.نگاهی به سکه های طلایی داخل کیسه انداخت.
-خب...الان که فکر میکنم میبینم هر چیزی یه قیمتی داره!باشه.کاری رو که ازم خواستی انجام میدم.

با شنیدن صدای جیلینگ(!)در بلا و سیبل بطرف در نگاه کردند.در به تندی باز شد و روفوس با شیپور کوچکی که در دست داشت وارد کافه شد.
-دید دیرییییید....ورود عالیجناب اعلیحضرت والامقام ارباب بزرگ...

دست لاغری از لای در نمایان شد و یقه روفوس را گرفت و او را به گوشه ای پرتاب کرد.

-برو بمیر با این اعلام ورودت.انگار من میتونم دو ساعت دم در منتظر تموم شدن نطق این بمونم.

بلاتریکس با دیدن شخص تازه وارد از جا پرید و تعظیم کنان بطرف او رفت.
-ارباب خیلی خوش اومدن.ما رو سرافراز کردین.چه عجب از این طرفا.یعنی ما رو سرافراز کردین.اینو دوبار گفتم ...نه؟

لرد با حالتی کلافه روی یکی از صندلیها نشست.
-بسه!چقدر حرف میزنین همتون.لودو چند دقیقه پیش بهم گفت که فالگیر خوبی استخدام کردین و ارباب به فال و فالگیری علاقه داره.برای همین تصمیم گرفتم بیام فالمو بگیرین.روشن شد؟

بلا با دستپاچگی به سیبل اشاره کرد.
-بله ارباب.البته ما قصد داشتیم امشب فالگیرمونو برای دستبوسی خدمتتون بیاریم.چه بهتر که خودتون تشریف فرما شدین.الان میگم قهوه تونو آماده کنن.

بلا به آشپزخانه رفت.
-سیسی قهوه ارباب رو حاضر کن.یادت باشه غلیظ و بدون شکر باشه.سیبل تو هم فراموش نکن چی باید بگی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 22 خرداد 1389 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوه! اين مار رو ميبينهي لودو؟ لرد سياه به زودي به تو ماموريتي ميده كه اگر درست انجامش بدي ... ثروت ... شهرت ... مقام ... عزت نزد لرد ... همه اين ها رو به دست مياري! بيا اين ماهي رو ببين، اون هيپوگريفو ميبيني كه چي بال هاي بزرگي داره؟ اينا همه نشونست لودو! سعي كن تو ماموريتت موفق شي! تو خيلي خوش شانسي!
لودو كه تا آن لحظه دل و دماغ هيچ كاري نداشت با خوشحالي تمام بلند شد و بدون اعتراض به قيمت دو برابر پول قهوه را پرداخت كرد و از آن جا خارج شد!
- آفرين سيبل! تو شاهكاري، هيچ پيشگويي به گرد پاي تو نميرسه
- قابلي نداشت عزيز، فقط اجرت ما فراموش نشه.
- صبر كن! وقتي امشب كارتو درست انجام دادي هيچه قدر بخواي خودم بهت ميدم! كاري ميكنم كه به جاي فالگيري تو اين كافه بزرگترين انجمن طالع بيني دنيا رو تاسيس كني! فقط تو اون چيزارو درمورد من به لرد بگو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/3/22 22:11:03
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 21 خرداد 1389 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا به ارامی به سیبل نزدیک میشه و میگه:
-البته باید یه زحمت کوچیک برام بکشی...
سیبل:باشه.هرچی که باشه انجام میدم.
بلا:این جا نه!باید خصوصی باهات صحبت کنم.
..................................
چند دقیقه بعد بلاتریکس با لبخند شومی از انبار کافه بیرون امد.و دوباره رو به سیبل کرد و گفت:
-البته میتونی امروز روی مشتریای دیگه تمرین کنی.ولی وای به حالت اگه خراب کنی سیبل...
سیبل:نه نگران نباش.کار تقریبا اسونیه.
جیلینگگگگ(صدای باز شدن در کافه)
بگمن وارد کافه شده بود.
بلا:سلام لودو.چه خبرا؟
لودو:هیچی.طبق معمول بدبختی!سیبل تو اینجا چیکار میکنی؟
سیبل:اومدم به دوست قدیمی ام بلاتریکس سر بزنم!
بقیه:
سیبل متوجه شده بود که خراب کرده است با نگاه لرزانش نگاهی به بلاتریکس کرد و در همان لحظه بلا گفت:
-در واقع سیبل میخئاد برای من کار کنه.
لودو:چیکار؟
بلا:خب در واقع تنها کاری که میتونه بکنه.فال بگیره!راستی لودو امروز تمام قهوه های ما نصف قیمته.میخوای؟
لودو:چله تابستون کی قهوه میخوره؟ولی چون نصف قیمته باشه.
سیبل با دستپاچگی گفت:
-خب حتما یه فال قهوه هم میخوای مگه نه؟
لودو که توی تنگنا قرار گرفته بود گفت:
-ااااا....نمیدونم.....شاید.
سیبل:پس براش یه فال هم بنویس بلا.
..........
چند دقیقه بعد لودو مشفغول نوشیدن قهوه بود.
سیبل:تهشو نگه دار.
لودو:باشه
بلا:سیبل بیا اینجا.حواست باشه ها.فکر کن داری برنامه امشبو برای لرد اجرا میکنی.توی خونه ی ریدل!
...
سیبل:خب لودو....چیز های سیاهی میبینم....اره...مثل اینکه لرده...داره بهت فرمان میده...اره....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 خرداد 1389 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


ظهر یک روز زیبای جادویی،کافه تفریحات سیاه:

-اعتراف میکنی یا بکشمت؟ببین من با کسی شوخی ندارم.حرف بزن.همدستات کجا قایم شدن؟

سکوت...

-پس خیال نداری حرف بزنی؟باشه.این چیزیه که خودت خواستی.من بهت فرصت دادم.میتونستی خودتو نجات بدی.مطمئن باش دیر یا زود تک تک دوستاتو پیدا میکنم و به جهنم میفرستم...بگیر که اومد.

بلاتریکس با عصبانیت مگس کش بزرگی رو که بالای سر پشه اسیر شده گرفته پایین میاره.درست در همین لحظه نارسیسا سر میرسه.با دیدن منظره دلچسب جسد پشه له شده روی میز کافه اخم میکنه و میگه:
-هی بلا....داری چیکار میکنی؟الان یه مشتری بیاد تو چی میشه؟یا بدتر از اون...مامورای کنترل بهداشت وزارت بیان!


جیلینگگگگ(صدای باز شدن در کافه)

بلا درحالیکه سعی میکنه با دستش جسد پشه رو قایم کنه خم میشه تا شخص تازه واردو شناسایی کنه.
-نگران نباش سیسی...سیبل اومده.بشین سیبل.مثل همیشه آیس گوی میخوری؟

سیبل آه بلندی میکشه و روی یکی از صندلی ها میشینه و زیر لب زمزمه میکنه:
-نه...من چیزی نمیخوام.راستش اصلا پولی ندارم که بابتش بپردازم.اهو اهو اهو...

نارسیسا با نگرانی به سیبل نزدیک میشه.کنارش میشینه و دستشو میگیره و میگه:
-اوه...من خیلی متاسفم سیبل.میگفتن حقوقی که اون پیرمرد میده کفاف یه زندگی تسترالی رو هم نمیده.حالا چیکار میخوای بکنی؟

چشمای سیبل برقی میزنه.اشکاشو با آستین نارسیسا پاک میکنه.
-خب...میدونی...من فکر کردم حالا که همه ما مرگخواریم درست نیست شما رو از استعدادهای شگفت آورم محروم کنم.برای همین تصمیم گرفتم لطف بزرگی بهتون بکنم و از این به بعد اینجا مشغول به کار شم.چطوره؟

نارسیسا نگاه ملتمسانه ای به بلاتریکس میندازه و من من کنان جواب میده:
-مم...میدونی؟راستش بلا خوشش نمیاد اینجا همکار داشته باشیم.همیشه میگه خود منم به زور تحمل میکنه.اصلا اینجا چه کاری از دست تو برمیاد؟

سیبل دماغشو بالا میکشه:من...خب...من فال میگیرم.اینجا کافس و بیشتر مشتریا قهوه میخورن.من میتونم فالشونو بگیرم!

بلا لبخند شرورانه ای میزنه:خب...راستش الان که فکر میکنم میبینم بد نیست یه همکار داشته باشیم.اونم از نوع مووزوزی تر...شاید ارباب با دیدن این پی به زیبایی ذاتی من ببرن!

سیبل بدون اینکه منتظر جواب نارسیسا بمونه با خوشحالی از جا بلند میشه.
-عالی شد.من از همین الان کارمو شروع میکنم.لطفا هرکی قهوه خورد به من اطلاع بدین.اکسیو پیشبند...

درحالیکه سیبل سرگرم بستن پیشبندشه نارسیسا آرزو میکنه که حداقل اون روز کسی سفارش قهوه نده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1389 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور جا خالیی داد که خودش هم تعجب کرد.
-این کارا بهت نمیاد پیر مرد.

-به دامبلدور نگو پیر مرد.

دامبلدور چوبدستی اش را پیچ عجیبی داد و رشته ای نورانی دور ولدمورت را گرفت.ولدمورت چوبدستی اش را مثل کارد تکان داد و پاره شد.حسابی شلوغ شده بود.مرگخواران بیرون امده بودند. و ولدمورت را تشویق میکردند.و شعری میخواندند که برای دامبلدور اشنا بود:
اونی که دلقکمونه دامبله

اونی که پیر و خرفته دامبله

کسی که تو خونه دنیا اومد ولی

اشغال دونی هم زیادشه دامبله
....
-تام.به مرگخوارات حشدار بده....

-بیسواد هشدار با هـ دو چشمه

-چه فرقی داره مگه دارم تایپ میکنم؟

-کسی که بلد نیست هشدار بنویسه با لرد ولدمورت میخواد دوئل کنه؟

-هه هه به همین خیال باش.

انها که کاملا جیمز را فراموش کرده بودند ناگهان صدایی به گوش رسید:
له وی کورپوس!

ولدمورت برعکس شد و بلافاصله با اشاره چوبدستی خود به زمین برگشت.
-جیمز؟مگه نمیخواستی کروشیو روش انجام بدی؟

-نه در شآن من نیست.

-ببین تام نصف توئه یاد بگیر

-برو بابا با اون ریشات.

-خب دیگه وقت رفتنه.

شپرق

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1389 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتريكس نگاهي شيطاني به دامبلدور انداخت و گفت: بريم پيري!
دامبلدور بلافاصله دستانش را جلوي بلاتريكس گرفت و گفت: صبر كن! من خودم هم ميتونم به راحتي اين مشكل رو دفع كنم! اربابتون بيخودي شما رو فرستاده. بگين بياد دم در چون من كمك نميخوام و با خودش كار دارم!
بلاتريكس سرافكنده و نااميد بازگشت و گفت: ارباب، دامبول با خود شما كار داره.
- اي بابا! چرا دست از سر ما برنميداره اين پير خرفت؟
لرد دوباره به سراغ دامبلدور رفت و گفت: هي پشمك، وقت من ارزشمند تر از اونه كه وقف تو بشه. همين الان دقيقا بگو كه چي كار داري وگرنه گورتو گم كن!
- مواظب حرف زدنت باش تامي! من اين بچه رو آوردم اين جا كه خودش تو رو قصاص كنه و اگر مقاومت كني من به شخصه باهات درگير ميشم، گرچه اصلا به اين كار مايل نيستم!

- من وايستم كه اين بچه كوچولو منو طلسم كنه؟ عمرا! بايد وارد عمل بشي دامبلدور. موهاهاهاهاهاها! كروشيو!
و دوئل سختي بين آن دو درگرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 10 خرداد 1389 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-ولی اخه تام اینکه دلیل نمیشه.

- ببین دامبل من و تو اختلافای زیادی داریم.اگه بخوای شروع کنی...

-تام اونی که تو انجام دادی طلسم شکنجه نبوده.

-پس طلسم چی بوده؟

-بهتره خودت ببینی...جیمز؟کجایی بابا جون؟

ولدی که خیلی مشتاق شده بود شروع به صدا زدن جیمز کرد.

-جیمز عمویی؟پدر...ا ببخشید ...

-تام کمک نکنی سنگین تری
.
بالاخره جیمز از زیر ردای دامبل بیرون امد.
-خب؟چشه؟

-احتمالا به دلیل عصبانیت زیاد ((کروشیو)) رو با ((کلاشیو)) که طلسم غیب کننده ست اشتباه گرفتی!

-چی؟:O

-برای هر کس پیش میاد تام

-حالا چش شده؟

جیمز پشت کن.پشت کن عمو.

پشت بدن جیمز کاملا غیب شده بود.

-خب من میبرمش تو و درستش میکنم.

-نه تام .جیمز حامل اطلاعات مهمی از محفله.

خب پس...

ناگهان فکری خبیثانه در ذهن ولدی شکل گرفت.

-خب پس یکی از مرگخوارانمو میفرستم تا ترمیمش کنه.

در امارت:
بلاتریکس یه فرصت دیگه داری جبران کنی.اگه این نقشه رو خوب اجرا کنی....

چند دقیقه بعد لسترنج جلوی دامبل بود.
.
.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.