ادوارد بونز
از اینوره!
- تولد نقش
- 1396/06/04
- آخرین ورود
- جمعه 8 فروردین 1399 21:19
- عضویت
- 1384/07/23
- پستها
- 475
و خب حقیقتا بعد از هر جنگی بهترین چیز استراحتست حتی اگر این استراحت اجباری در آزکابان سپری شود. در واقع می دانید که تمام دنیا دروغی بزرگ است و هر آنچه که هست در ذهن شماست مثل هواکش روشنی که به شکل دایره می بینیدش اما در واقعیت دایره ای وجود ندارد و آن چیزیست که شما می بینید. حالا این استراحت اجباری در بدترین زندان جهان را هم باید آن طوری دید که راحتترش می کند. ادوارد با خودش زمزمه ای را تکرار می کرد: "دمی آب خوردن پس از بدسگال/ به ز عمر هفتاد و هشتاد سال!"
ادوارد به این که چرا آنجاست فکر نمی کرد. به این که می توانست اینجا نباشد هم فکر نمی کرد. در کل عمرش از آن دسته آدمهایی نبود که هرجا شکست خورد یا از اسبش افتاد یک گوشه بنشیند زار بزند که چرا من؟ آخر ادوارد جواب این سوال را همیشه خوب می دانست.
البته این واضح تر از خورشید در آسمان ظهر است که هوای آزکابان و نفس دیوانه سازها در این فکر نکردن ها بی تاثیر نیستند. همان خورشید ظهری که هیچ وقت در آزکابان دیده نمیشد.
هوای آزکابان همیشه ابری و سرد بود. از آن ابری و سردهایی که دل آدم گریه می خواهد.. بی دلیل! اما کار زندانی های آزکابان دیگر از گریه گذشته بود. ادوارد اما گاهی به این فکر می کرد.. به حال خودش و بقیه.. گاهی حتی می دید. وسط خواب هایش.. بهترین کاری که می شود در زندان انجام داد خوابیدنست، این را به خاطر بسپارید.
ادوارد یک گوشه ی سلولش _ گاهی حتی دقیقا وسط سلول_ خودش را جمع می کرد و به خواب می رفت. یک وقت هایی خواب خانه را می دید، حتی به تماشای آکواریوم اتاقش می نشست. اکثر ماهی ها خونسرد و آرامند و مثل خوابگردها دور تا دور قفس شیشه ای را می چرخند. مثل زندانی های همین زندان.. اما ادوارد ماهی های دیگری داشت.. ماهی هایی پر شر و شور تر از این.
- هی ادوارد!
- چی شده ویلبرت؟
همیشه خواب ادوارد همین طور آغاز می شد. ویلبرت می آمد که سوال بپرسد همان جوری که در واقعیت هم بود.
- کدوم یکی از این ماهی ها به نظرت بهترن؟
- سوال بیخود! هر کدوم سر جای خودشون عالین.. هر کدوم یه رنگی به دنیاشون می دن.. هر کدوم یه نوری مخصوص خودشون دارن.
ویلبرت به رفیق ریونکلایی اش زل زده بود. همیشه همین کار را می کرد. یک چیزی می پرسید تا ادوارد را به حرف بیاورد و بعد ماتش می برد.
- آدمها هم همینطورین..
جمله یک چیزی بین خبری و سوالی به نظر می رسید. .ادواردهم شاید بتوان گفت "پاسخ داد":
- همین طورین.. هر کسی گوهر خاص خودش رو داره.. وجود همه لازمه.. اگه دوتا کتابخون و گوشه گیر مثل ما نباشه دنیا با وجود ویولت ها و جیمز ها و رکسان ها و بقیه میشه دیوونه خونه..
- خیلی هم عاقلانه مثل ما زندگی کردن میشه شهر اموات..
- اوهوم.. همونی باش که باید..
و هر باری که از خواب می پرید هوای سلول گرم تر از قبل بود. نمی دانست چرا دیوانه سازها به این گرما واکنش نشان نمی دادند، یا حتی به خواب هایش و امیدی که درونشان بود.. اصلا چرا دیوانه سازها این اطراف نبودند.
- هی صب بخیر رفیق!
- پاشو ادوارد.. باید یه کمی عجله کنیم قبل از این که ..
- شصتشون خبر دار بشه.. اگه نظر حاجیتونو بخواین همین الانشم دیره!
- ننگ رونا راس میگه.. من چندتا از اون لامصبا رو از اینجا دارم می بینم..
مگر چند درصد شخصیت های درون خواب ها ممکنست در بیداری بیایند بالای سر آدم و قدم بزنند؟ یا حتی چند درصد آدمها ممکنست دنبال یه رفیقی تا آزکابان بروند. ماهی ها اگر یکی شان کم می شد نمی فهمیدند، اغلبشان حافظه ی درست و حسابی ندارند ولی آدمها یادشان می مانند که یه نفر بود که حالا نیست. برای داستان ما آن یک نفری نبود که خیلی عاقلانه و شق و رق زندگی میکرد جدی و غیر قابل حرکت مثل یک درخت.
- هی ویلی یه چوبی بچرخون یه سپر مدافع درست کنیم این لعنتی ها جلوتر نیان.. ننگ رونا تو ادواردو برسون به رمزتاز تا ما میایم!
"به یه خاطره ی خوب فکر کن!" ویلبرت با خودش زمزمه کرد. چشمهاش رو بست و چند لحظه بعد گربه ی ایرانی نقره ای دوان دوان دنبال یه نهنگ و یه گرگینه می رفت. هرچند که یه پایش لنگ بود و از دو تای دیگر عقب مانده بود.
- بالا غیرتا اینو دیگه نمی تونی انکار کنی مستر ادوارد.. یکی طلب حاجیت!
- بچه ها با شمارش من.. سه.. دو..
یک!
ادوارد به این که چرا آنجاست فکر نمی کرد. به این که می توانست اینجا نباشد هم فکر نمی کرد. در کل عمرش از آن دسته آدمهایی نبود که هرجا شکست خورد یا از اسبش افتاد یک گوشه بنشیند زار بزند که چرا من؟ آخر ادوارد جواب این سوال را همیشه خوب می دانست.
البته این واضح تر از خورشید در آسمان ظهر است که هوای آزکابان و نفس دیوانه سازها در این فکر نکردن ها بی تاثیر نیستند. همان خورشید ظهری که هیچ وقت در آزکابان دیده نمیشد.
هوای آزکابان همیشه ابری و سرد بود. از آن ابری و سردهایی که دل آدم گریه می خواهد.. بی دلیل! اما کار زندانی های آزکابان دیگر از گریه گذشته بود. ادوارد اما گاهی به این فکر می کرد.. به حال خودش و بقیه.. گاهی حتی می دید. وسط خواب هایش.. بهترین کاری که می شود در زندان انجام داد خوابیدنست، این را به خاطر بسپارید.
ادوارد یک گوشه ی سلولش _ گاهی حتی دقیقا وسط سلول_ خودش را جمع می کرد و به خواب می رفت. یک وقت هایی خواب خانه را می دید، حتی به تماشای آکواریوم اتاقش می نشست. اکثر ماهی ها خونسرد و آرامند و مثل خوابگردها دور تا دور قفس شیشه ای را می چرخند. مثل زندانی های همین زندان.. اما ادوارد ماهی های دیگری داشت.. ماهی هایی پر شر و شور تر از این.
- هی ادوارد!
- چی شده ویلبرت؟
همیشه خواب ادوارد همین طور آغاز می شد. ویلبرت می آمد که سوال بپرسد همان جوری که در واقعیت هم بود.
- کدوم یکی از این ماهی ها به نظرت بهترن؟
- سوال بیخود! هر کدوم سر جای خودشون عالین.. هر کدوم یه رنگی به دنیاشون می دن.. هر کدوم یه نوری مخصوص خودشون دارن.
ویلبرت به رفیق ریونکلایی اش زل زده بود. همیشه همین کار را می کرد. یک چیزی می پرسید تا ادوارد را به حرف بیاورد و بعد ماتش می برد.
- آدمها هم همینطورین..
جمله یک چیزی بین خبری و سوالی به نظر می رسید. .ادواردهم شاید بتوان گفت "پاسخ داد":
- همین طورین.. هر کسی گوهر خاص خودش رو داره.. وجود همه لازمه.. اگه دوتا کتابخون و گوشه گیر مثل ما نباشه دنیا با وجود ویولت ها و جیمز ها و رکسان ها و بقیه میشه دیوونه خونه..
- خیلی هم عاقلانه مثل ما زندگی کردن میشه شهر اموات..
- اوهوم.. همونی باش که باید..
و هر باری که از خواب می پرید هوای سلول گرم تر از قبل بود. نمی دانست چرا دیوانه سازها به این گرما واکنش نشان نمی دادند، یا حتی به خواب هایش و امیدی که درونشان بود.. اصلا چرا دیوانه سازها این اطراف نبودند.
- هی صب بخیر رفیق!
- پاشو ادوارد.. باید یه کمی عجله کنیم قبل از این که ..
- شصتشون خبر دار بشه.. اگه نظر حاجیتونو بخواین همین الانشم دیره!
- ننگ رونا راس میگه.. من چندتا از اون لامصبا رو از اینجا دارم می بینم..
مگر چند درصد شخصیت های درون خواب ها ممکنست در بیداری بیایند بالای سر آدم و قدم بزنند؟ یا حتی چند درصد آدمها ممکنست دنبال یه رفیقی تا آزکابان بروند. ماهی ها اگر یکی شان کم می شد نمی فهمیدند، اغلبشان حافظه ی درست و حسابی ندارند ولی آدمها یادشان می مانند که یه نفر بود که حالا نیست. برای داستان ما آن یک نفری نبود که خیلی عاقلانه و شق و رق زندگی میکرد جدی و غیر قابل حرکت مثل یک درخت.
- هی ویلی یه چوبی بچرخون یه سپر مدافع درست کنیم این لعنتی ها جلوتر نیان.. ننگ رونا تو ادواردو برسون به رمزتاز تا ما میایم!
"به یه خاطره ی خوب فکر کن!" ویلبرت با خودش زمزمه کرد. چشمهاش رو بست و چند لحظه بعد گربه ی ایرانی نقره ای دوان دوان دنبال یه نهنگ و یه گرگینه می رفت. هرچند که یه پایش لنگ بود و از دو تای دیگر عقب مانده بود.
- بالا غیرتا اینو دیگه نمی تونی انکار کنی مستر ادوارد.. یکی طلب حاجیت!
- بچه ها با شمارش من.. سه.. دو..
یک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور







