همین که از خروج آن دو اطمینان حاصل کردند از کمد بیرون پریدند.بلا با عصبانیت غرید:امروز روزیه که تک تم بچه های اسلایترین آرزو خواهند کرد که کاش هرگز نام بلاتریکس رو نمیشنیدن.
ایوان هم که صورتش از خشم سرخ شده بود تایید کنان گفت:مثلا اونا عضو اسلایترین هستن.با این نگهبانیشون.
هردو همین طور که خشمناک و عصبانی بودند از پله های خوابگاه بیرون رفتند ولی خبر نداشتند که دردسری دیگر در تالار عمومی انتظارشان را میکشد:هری!فکر کردم حتما تا حالا رفتی و من رو جا گذاشتی.
ایوان در حالی که به شانس بدش لعن و نفرین میفرستاد برگشت تا با جینی ویزلی رو در رو شود.جینی که کمی گیج به نظر میرسید به هرمیون گفت:من خیال کردم همین حالا تو رو دیدم که از تالار خارج شدی.راستی.چرا موهات رو سیاه میکنی؟خیلی شبیه بلاتریکس لسترنج میشی.
هردو فهمیدند که دیگر پنهان کاری فایده ای ندارد.به جز آن سه کس دیگری در تالار نبود.بلاتریکس که مدتها بود میخواست حال جینی ویزلی را بگیرد لبخندی زد و در حالی که چوبدستیش را به سمت او نشانه میرفت گفت:کاملا درسته.انکار سروس.
جینی ویزلی به بند کشیده شده در حالی که دهانش نیز بسته بود حیرتزده و وحشت کرده به آن دو که با خنده از تالار خارج میشدند نگاه کرد.بلا در حالی که به سمت تالار خودشان میدوید گفت:عالیه.هم این که ماموریت رو انجام دادیم و هم این که حالا وقت تصفیه حسابه.
ایوان نیز در حالی که انواع و اقسام نفرین ها را در فکر مرور میکرد صحبت او را تایید کرد.همین که به در تالار رسیدند در را با شدت گشودند.
بلا خشمناک فریاد زد:شماها اینجا چه غلطی...
بقیه صحبتش را با دیدن صحنه روبه رویش فرو خورد.بچه های اسلایترین دور تا دور چیزی حلقه زده بودند.چیزی که نه.کسی.کسی که با بدن خون آلود با زاویه ای غیر عادی روی زمین افتاده بود و کسی نبود جز...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] جام آرزوهای اسلیترین
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

ایوان و بلا سریع بهم نگاه کردند.باید هرچه زودتر مخفی میشدند.بلا در بین کوه آت و آشغال هایی که وسط اتاق ولو شده نگاهش به کمدی افتاد که درش نیمه باز بود.هر دو فرصت را از دست ندادند و سریع درون کمد رفتند و در را بستند.از بالای در کمد که مشبک شکل بود با نگرانی به در نگاهی میکردند.
پاتر همان طور که آرام آرام سوت میزد وارد اتاق شد.پاتر به طرف کیفش رفت و در حالی که زیر لب غر غر میکرد گفت:مسخره،به خاطر این یه کیف مجبور شدم این همه راه برگردم.
ایوان در حالی که به شدت عصبانی بود در گوشی به بلا گفت:پس بقیه بچه ها چیکار میکردن؟قرار بود اگه پاتر یا گرنجر به تالار نزدیک بشن خبرمون کنن.
بلا هم که در عصبانیت دست کمی از ایوان نداشت گفت:چه میدونم،بذار از اینجا بریم بیرون،نشونشون میدم.
پاتر کیفش را روی دوشش انداخت و میخواست از اتاق خارج شود که هرمیون و رون در حالی که جر و بحث میکردن وارد اتاق شدن.
رون که از عصبانیت سرخ شده بود سر هری فریاد زد:هری...این شوخی مسخره چیه راه انداختین؟مسخره کردن من خیلی جالبه؟
هری که داشت از تعجب شاخ در میاورد نگاهی به هرمیون کرد و گفت:این چش شده هرمیون؟چرا اول صبحی چرت و پرت میگه؟!
هرمیون جستی زد و روی تخت هری نشست و گفت:من چه میدونم.من داشتم میرفتم سرسرا صبحونه بخورم که رون یهو پرید جلوم و گفت چرا اینقدور اون رو جلوی تالار اسلیترین معطل کردیم!!میگه ما بهش گفتیم میخوایم بریم دنبال مالفوی و ازش خواستیم اونجا نگهبانی بده.
ایوان و بلا با ترس نگاهی به هم انداختند.در موقعیت بدی گیر افتاده بودند.بلا با خود فکر میکرد که اگر آن سه گریفیندوری احمق بخواهند اتاق را بگردند هر سه را طلسم کند.
ویزلی که داشت منفجر میشد مشتش را در هوا تکان داد و گفت:خودتون گفتین میخواین نقشه غارتگر رو بردارین و برین دنبال مالفوی.هری و هرمیون نگاهی بهم انداختند.مشخصاً رون داشت پرت و پلا میگفت.هری سری تکان داد و گفت:ببین رون،تو احتمالاً توهم دیدی.ببین،نقشه غارتگر اینجا توی چمدونمه.من فقط اومده بودم کیفم رو بردارم.اگه باور نداری بیا چمدونم رو بگرد.
ایوان محکم به بازوم بلا چنگ انداخت.بلا هم به ایوان نگاه کرد.احتیاجی به ذهن خوانی نبود.هر دو میدانستند که دیگری به چه چیزی فکر میکند.رون با گام های خشمگین به طرف چمدان هری رفت تا در آن را باز کند.بلا که میدانست همه چیز به سرعت و شانس بستگی دارد چشم هایش را بست و در ذهنش دنبال طلسمی مخصوص گشت.بعد چوب دستی اش را از جیبش به آرامی در آورد و طلسمی را زیر لب خواند.فضای کمد لحظه ای روشن شد و بعد دوباره تاریکی آن را فرا گرفت.ایوان با تعجب نگاهی به بلا انداخت اما او فقط با اطمینان سرش را تکان داد.رون لباس های هری را از چمدان بیرون ریخت و چند لحظه بعد نقشه غارتگر را از چمدان در آورد.
هرمیون و هری که به رون نگاه میکردند گفتند:ما که گفتیم.تو احتالاً خیال کردی.شاید یکی از بچه یه وسیله شوخی جدید روی تو امتحان کرده که باعث شده توهم ببینی.بیا بریم سرسرا صبحونه بخوریم.
رون که گیج و ناراحت بود نقشه را به درون چمدان پرت کرد و با ناراحتی از اتاق خارج شد.هری نگاهی به هرمیون انداخت و گفت:این چرا اینجوری بود امروز؟
هریمون هم با تاسف سری تکان داد و گفت:نمیدونم،بیا بریم.اگه دیر کنیم به کلاس اول نمیرسیم.همان طور که هری و هرمیون از اتاق خارج میشدند بلا و ایوان به فکر این بودند که هر طور شده سریعتر خود را از تالار گریفیندور خارج کنند...
پاتر همان طور که آرام آرام سوت میزد وارد اتاق شد.پاتر به طرف کیفش رفت و در حالی که زیر لب غر غر میکرد گفت:مسخره،به خاطر این یه کیف مجبور شدم این همه راه برگردم.
ایوان در حالی که به شدت عصبانی بود در گوشی به بلا گفت:پس بقیه بچه ها چیکار میکردن؟قرار بود اگه پاتر یا گرنجر به تالار نزدیک بشن خبرمون کنن.
بلا هم که در عصبانیت دست کمی از ایوان نداشت گفت:چه میدونم،بذار از اینجا بریم بیرون،نشونشون میدم.
پاتر کیفش را روی دوشش انداخت و میخواست از اتاق خارج شود که هرمیون و رون در حالی که جر و بحث میکردن وارد اتاق شدن.
رون که از عصبانیت سرخ شده بود سر هری فریاد زد:هری...این شوخی مسخره چیه راه انداختین؟مسخره کردن من خیلی جالبه؟
هری که داشت از تعجب شاخ در میاورد نگاهی به هرمیون کرد و گفت:این چش شده هرمیون؟چرا اول صبحی چرت و پرت میگه؟!
هرمیون جستی زد و روی تخت هری نشست و گفت:من چه میدونم.من داشتم میرفتم سرسرا صبحونه بخورم که رون یهو پرید جلوم و گفت چرا اینقدور اون رو جلوی تالار اسلیترین معطل کردیم!!میگه ما بهش گفتیم میخوایم بریم دنبال مالفوی و ازش خواستیم اونجا نگهبانی بده.
ایوان و بلا با ترس نگاهی به هم انداختند.در موقعیت بدی گیر افتاده بودند.بلا با خود فکر میکرد که اگر آن سه گریفیندوری احمق بخواهند اتاق را بگردند هر سه را طلسم کند.
ویزلی که داشت منفجر میشد مشتش را در هوا تکان داد و گفت:خودتون گفتین میخواین نقشه غارتگر رو بردارین و برین دنبال مالفوی.هری و هرمیون نگاهی بهم انداختند.مشخصاً رون داشت پرت و پلا میگفت.هری سری تکان داد و گفت:ببین رون،تو احتمالاً توهم دیدی.ببین،نقشه غارتگر اینجا توی چمدونمه.من فقط اومده بودم کیفم رو بردارم.اگه باور نداری بیا چمدونم رو بگرد.
ایوان محکم به بازوم بلا چنگ انداخت.بلا هم به ایوان نگاه کرد.احتیاجی به ذهن خوانی نبود.هر دو میدانستند که دیگری به چه چیزی فکر میکند.رون با گام های خشمگین به طرف چمدان هری رفت تا در آن را باز کند.بلا که میدانست همه چیز به سرعت و شانس بستگی دارد چشم هایش را بست و در ذهنش دنبال طلسمی مخصوص گشت.بعد چوب دستی اش را از جیبش به آرامی در آورد و طلسمی را زیر لب خواند.فضای کمد لحظه ای روشن شد و بعد دوباره تاریکی آن را فرا گرفت.ایوان با تعجب نگاهی به بلا انداخت اما او فقط با اطمینان سرش را تکان داد.رون لباس های هری را از چمدان بیرون ریخت و چند لحظه بعد نقشه غارتگر را از چمدان در آورد.
هرمیون و هری که به رون نگاه میکردند گفتند:ما که گفتیم.تو احتالاً خیال کردی.شاید یکی از بچه یه وسیله شوخی جدید روی تو امتحان کرده که باعث شده توهم ببینی.بیا بریم سرسرا صبحونه بخوریم.
رون که گیج و ناراحت بود نقشه را به درون چمدان پرت کرد و با ناراحتی از اتاق خارج شد.هری نگاهی به هرمیون انداخت و گفت:این چرا اینجوری بود امروز؟
هریمون هم با تاسف سری تکان داد و گفت:نمیدونم،بیا بریم.اگه دیر کنیم به کلاس اول نمیرسیم.همان طور که هری و هرمیون از اتاق خارج میشدند بلا و ایوان به فکر این بودند که هر طور شده سریعتر خود را از تالار گریفیندور خارج کنند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر

ناگهان با صدای بلندی از جا پریدند:هری.هرمیون.چقدر دنبالتون گشتم.مک گونگال کارتون داره.
هردو از جا پریدند و با نگرانی به هم نگاه کردند.رون ویزلی در حالی که به آندو نگاه میکرد با تعجب گفت:شماها چرا قیافه هاتون اینطوری شده؟
ایوان که میدانست اگر از تالار خارج شوند بازگشتشان با خداست بلافاصله در داستانی ساخت و تحویل ویزلی داد:راستش رون من و هرمیون باید سریع نقشه رو برداریم و بریم.دیرمون شده.
رون با تعجب پرسید:دیرتون شده؟واسه چی دیرتون شده؟نقشه رو واسه چی میخواید؟
این بار نوبت بلا بود که خودش و ایوان رو از مخمصه نجات دهد:آخه ما باید بریم دنبال مالفوی.میخوایم ببینیم کجاس.
کاملا معلوم بود که ویزلی هیچ از این که هرمیون و هری بدون گفتن به او قصد دارند مالفوی را تعقیب کنند خوشش نیامده است.اخم هایش در هم رفت و گفت:عالیه!از کی تا حالا شماها من رو قال میذارید؟
ایوان که کم کم داشت حوصله اش سر میرفت تصمیم گرفت هرچه زودتر رون ویزلی را دست به سر کند:خب ما منتظرتو بودیم.برو دم تالار اسلی ها و هروقت مالفوی در اومد به ما خبر بده.
بلا در دل از خنگی ویزلی حیرتزده شد.او بدون هیچ سوال دیگری به سمت در رفت تا مالفوی را بیابد.بلا اندیشید اگر یک اسلایترینی بود هیچوقت به همین راحتی باور نمیکرد.بلا و ایوان لبخندی به یکدیگر زدند و به سمت خوابگاه پسران حرکت کردند.همین که وارد شدند ایوان سوتی از روی تعجب کشید:چه خوابگاه مرتبی!سگ با صاحابش گم میشه.
بلا با اضطراب راه پله را زیر نظر گرفت و به ایوان که داشت با خنده به آن هرج و مرج نگاه میکرد تشر زد:بعدا هم وقت داریم که بهشون بخندیم ولی اگه نتونیم نقشه رو برداریم تنها کاری که میتونیم بکنیم مردنه!نقشه رو بردار تا بعدش فلنگ رو ببندیم.
ایوان بدون مکث به سمت چمدان پاتر رفت و نقشه را از زیر تعداد زیادی آشغال در آورد و پیروزمندانه آن را بالا گرفت.بلا لبخندی از روی آسودگی زد.ولی در همین هنگام صدای پایی از راه پله آمد.
ایوان در حالی که سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد گفت:حتما یکی از گریفی هاست.
بلا نگاهی به راه پله انداخت و سپس با ترس به ایوان گفت:درسته.یکی از گریفیا به نام هری پاتر...
هردو از جا پریدند و با نگرانی به هم نگاه کردند.رون ویزلی در حالی که به آندو نگاه میکرد با تعجب گفت:شماها چرا قیافه هاتون اینطوری شده؟
ایوان که میدانست اگر از تالار خارج شوند بازگشتشان با خداست بلافاصله در داستانی ساخت و تحویل ویزلی داد:راستش رون من و هرمیون باید سریع نقشه رو برداریم و بریم.دیرمون شده.
رون با تعجب پرسید:دیرتون شده؟واسه چی دیرتون شده؟نقشه رو واسه چی میخواید؟
این بار نوبت بلا بود که خودش و ایوان رو از مخمصه نجات دهد:آخه ما باید بریم دنبال مالفوی.میخوایم ببینیم کجاس.
کاملا معلوم بود که ویزلی هیچ از این که هرمیون و هری بدون گفتن به او قصد دارند مالفوی را تعقیب کنند خوشش نیامده است.اخم هایش در هم رفت و گفت:عالیه!از کی تا حالا شماها من رو قال میذارید؟
ایوان که کم کم داشت حوصله اش سر میرفت تصمیم گرفت هرچه زودتر رون ویزلی را دست به سر کند:خب ما منتظرتو بودیم.برو دم تالار اسلی ها و هروقت مالفوی در اومد به ما خبر بده.
بلا در دل از خنگی ویزلی حیرتزده شد.او بدون هیچ سوال دیگری به سمت در رفت تا مالفوی را بیابد.بلا اندیشید اگر یک اسلایترینی بود هیچوقت به همین راحتی باور نمیکرد.بلا و ایوان لبخندی به یکدیگر زدند و به سمت خوابگاه پسران حرکت کردند.همین که وارد شدند ایوان سوتی از روی تعجب کشید:چه خوابگاه مرتبی!سگ با صاحابش گم میشه.
بلا با اضطراب راه پله را زیر نظر گرفت و به ایوان که داشت با خنده به آن هرج و مرج نگاه میکرد تشر زد:بعدا هم وقت داریم که بهشون بخندیم ولی اگه نتونیم نقشه رو برداریم تنها کاری که میتونیم بکنیم مردنه!نقشه رو بردار تا بعدش فلنگ رو ببندیم.
ایوان بدون مکث به سمت چمدان پاتر رفت و نقشه را از زیر تعداد زیادی آشغال در آورد و پیروزمندانه آن را بالا گرفت.بلا لبخندی از روی آسودگی زد.ولی در همین هنگام صدای پایی از راه پله آمد.
ایوان در حالی که سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد گفت:حتما یکی از گریفی هاست.
بلا نگاهی به راه پله انداخت و سپس با ترس به ایوان گفت:درسته.یکی از گریفیا به نام هری پاتر...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

خورشید در حال طلوع بود و پرتو های قرمز رنگش کم کم پهنه آسمان را فرا میگرفت.اعضای اسلیترین خسته از شبی پر دردسر روی صندلی های تالار نشسته بودند و به بلا و ایوان نگاه میکردند.آنها هر کدام لیوانی معجون بدست گرفته بودند و یک تار مو از هری و هرمیون در دست داشتند.
ایگور که از خستگی چشمانش باز نمیشد گفت:خیلی خب،یه بار دیگه نقشه رو مرور میکنیم.ما تا وقت شروع کلاس ها صبر میکنیم.بعد ایوان و بلا معجون رو میخورن و با استفاده از حفره شرارت وارد تالار گریفیندور میشن و نقشه غارتگر رو از اتاق پاتر کش میرن.مشکلی نیست؟
ایوان با نفرت نگاهی به تار موی هری که در دستش بود انداخت و گفت:چرا یه مشکل بزرگ هست.من نمیخوام نقش ابله ترین آدم زمین رو بازی کنم!
بلا با تاسف سری تکان داد و گفت:بیخود غر غر نکن.فکر کردی من خوشم میاد شبیه اون گند زاده بشم؟ولی چاره ای نیست.بالاخره باید این کار رو بکنیم.ما به نقشه غارتگر احتیاج داریم.
بلیز که از پنجره به بیرون نگاه میکرد گفت:خیلی خب،خورشید هم بالا اومد.تا نیم ساعت دیگه اونا از سالن خصوصی خارج میشن که برای خوردن صبحانه برن به سرسرا.فکر میکنم دیگه باید آماده بشین که راه بیوفتین بچه ها.
بلا و ایوان از روی صندلی بلند شدن.معجون ها رو درون جیب رداشون گذاشتن و آماده رفتن شدن.بلا به ایگور گفت:حواستون باشه،باید چهار چشمی مواظب پاتر و اون گند زاده باشین.اگه میخواستن بیان طرف تالار با طلسم بهمون خبر بدین.
بچه ها به نشانه موافقت سری تکان دادند و بلا و ایوان به سمت تالار گریفیندور روانه شدند.
درون حفره شرارت:
ایوان که از خستگی خمیازه میکشید به بلا گفت:خیلی خوب،اینم در ورودی تالار گریفیندور.فکر میکنم حدود چهل دقیقه از طلوع خوذشید میگذره.بچه ها هم که خبر دادن اون دوتا ابله از تالار خارج شدن.بهتره معجون رو بخوریم و بریم تو.
بلا سرش را تکان داد و موی وزوزی هرمیون را درون معجون انداخت.معجون شروع به کف کردن کرد و بعد از مدتی به رنگ سبز لجنی در آمد.
بلاتریکس که با خنده ای موذیانه کلمات "خون لجنی" را زیر لب زمزمه میکرد معجون را یک نفس سر کشید.برای لحظه ای درد تمام وجود ایوان و بلا را فرا گرفت.رنگ موهای بلا به قهوه ای تغییر داده شد و ایوان هم سوزشی را در ناحیه پیشانی احساس کرد.
بعد از چند لحظه درد ها تمام شد.ایوان و بلا که از شدت درد به کف زمین افتاده بودند نگاهی به هم کردند و از روی زمین بلند شدند.بلا کاملاً شبیه هرمیون و ایوان مانند هری شده بود.هر دو که سعی میکردند نفرتشان از قیافه هایی که به خود گرفته بودند مخفی کنند به سمت در رودی تالار به راه افتادند.
بلا نگاهی به ایوان که شبیه هری شده بود انداخت و گفت:خیلی خوب بریم تو.بیا زودتر این کابوس رو تموم کنیم.ایوان سرش را تکان داد و لحظه ای بعد هر دو وارد تالار گریفیندور شدند...
ایگور که از خستگی چشمانش باز نمیشد گفت:خیلی خب،یه بار دیگه نقشه رو مرور میکنیم.ما تا وقت شروع کلاس ها صبر میکنیم.بعد ایوان و بلا معجون رو میخورن و با استفاده از حفره شرارت وارد تالار گریفیندور میشن و نقشه غارتگر رو از اتاق پاتر کش میرن.مشکلی نیست؟
ایوان با نفرت نگاهی به تار موی هری که در دستش بود انداخت و گفت:چرا یه مشکل بزرگ هست.من نمیخوام نقش ابله ترین آدم زمین رو بازی کنم!
بلا با تاسف سری تکان داد و گفت:بیخود غر غر نکن.فکر کردی من خوشم میاد شبیه اون گند زاده بشم؟ولی چاره ای نیست.بالاخره باید این کار رو بکنیم.ما به نقشه غارتگر احتیاج داریم.
بلیز که از پنجره به بیرون نگاه میکرد گفت:خیلی خب،خورشید هم بالا اومد.تا نیم ساعت دیگه اونا از سالن خصوصی خارج میشن که برای خوردن صبحانه برن به سرسرا.فکر میکنم دیگه باید آماده بشین که راه بیوفتین بچه ها.
بلا و ایوان از روی صندلی بلند شدن.معجون ها رو درون جیب رداشون گذاشتن و آماده رفتن شدن.بلا به ایگور گفت:حواستون باشه،باید چهار چشمی مواظب پاتر و اون گند زاده باشین.اگه میخواستن بیان طرف تالار با طلسم بهمون خبر بدین.
بچه ها به نشانه موافقت سری تکان دادند و بلا و ایوان به سمت تالار گریفیندور روانه شدند.
درون حفره شرارت:
ایوان که از خستگی خمیازه میکشید به بلا گفت:خیلی خوب،اینم در ورودی تالار گریفیندور.فکر میکنم حدود چهل دقیقه از طلوع خوذشید میگذره.بچه ها هم که خبر دادن اون دوتا ابله از تالار خارج شدن.بهتره معجون رو بخوریم و بریم تو.
بلا سرش را تکان داد و موی وزوزی هرمیون را درون معجون انداخت.معجون شروع به کف کردن کرد و بعد از مدتی به رنگ سبز لجنی در آمد.
بلاتریکس که با خنده ای موذیانه کلمات "خون لجنی" را زیر لب زمزمه میکرد معجون را یک نفس سر کشید.برای لحظه ای درد تمام وجود ایوان و بلا را فرا گرفت.رنگ موهای بلا به قهوه ای تغییر داده شد و ایوان هم سوزشی را در ناحیه پیشانی احساس کرد.
بعد از چند لحظه درد ها تمام شد.ایوان و بلا که از شدت درد به کف زمین افتاده بودند نگاهی به هم کردند و از روی زمین بلند شدند.بلا کاملاً شبیه هرمیون و ایوان مانند هری شده بود.هر دو که سعی میکردند نفرتشان از قیافه هایی که به خود گرفته بودند مخفی کنند به سمت در رودی تالار به راه افتادند.
بلا نگاهی به ایوان که شبیه هری شده بود انداخت و گفت:خیلی خوب بریم تو.بیا زودتر این کابوس رو تموم کنیم.ایوان سرش را تکان داد و لحظه ای بعد هر دو وارد تالار گریفیندور شدند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر

بلا به آرامی به سمت کمد معجون های اسنیپ حرکت کرد و درب آنرا گشودودر با صدای بدی جیر جیر کرد که مایه اعتراض رودولف شد:ساکت بابا!الان یکی میاد تو دفتر ها!
بلا عصبانی به سمت رودولف برگشت و گفت:تو یکی حرف نزن که از دستت شکارم.اون از عکس هنرپیشه ات...
ایگور با نگرانی به در دفتر نگاهی انداخت و زمزمه کرد:بلا بعدا میتونی رودولف رو به راه راست هدایت کنی.میشه سریع معجون رو برداری تا فلنگ رو ببندیم؟
بلا ناگهان متوجه اوضاع خطرناکشان شد و به سرعت به دنبال معجون پیچیده گشت و بالاخره در حالی که ظرفی کبره بسته و کثیف را که حاوی مایع لجن مانندی بود را همچون شیئی گرانقدر بالا گرفت.سپس در حالی که چشمانش از خوشحالی برق میزد آن را در جیبش گذاشت.همین که در کمد را بست و از آن فاصله گرفت اسنیپ وارد شد:خب خب.نتیجه کارکرد مغزیتون چی بود؟
بلا به ایگور اشاره کرد و گفت:پروفسور ایگور دچار یه مشکل حاد شده.ما میخواستیم اگه ممکنه داروی باطل کننده معجون عشق را ازتون بگیریم.
اسنیپ در حالی که شیشه ای حاوی معجونی زرد رنگ را به بلا میداد گفت:دارم از خودم میپرسم که کی اونقدر احمق بوده که به کارکاروف معجون عشق داده...
بلا،رودولف و ایگور با عجله تشکر و خداحافظی کردند و بیرون رفتند.ایگور با ناراحتی غرغر میکرد:بهانه دیگه ای نداشتی؟
سرانجام آنها به تالار اسلیترین رسیدند و در میان هورا های بچه ها معجون را بیرون آوردند.همین که بلا معجون را به آرامیس داد با خشم وصف ناپذیری به سمت رودولف برگشت:تو!لسترنج جوان امشب آخرین شب زندگیت خواهد بود.واقعا میخوام بدونم که چرا شما دوقلوهای لسترنج اینقدر آی کیو یید!من دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم با اون عکس خواننده هه که اسمش رو نمیدونم...
رودولف با ترس گفت:عزیزم اونی که توی رادیو هم میخونه...
رابستن که از تغییر رنگ بلا میتوانست خطر قتل قریب الوقوع برادرش را حس کند بلافاصله گفت:بهتر نیست به جای این دعواهای بیخود به کارمون برسیم؟
ایوان نگاهی به تمام بچه های اسلی انداخت:خب.کی حاضره جای یکی از اون احمق های گریفی رو بگیره؟
هرکدام به نوعی سر خود را گرم کردند.ایوان نگاهی به بلا انداخت:کار خودته.ولی نه تنهایی.باید با یکی از پسرا باشی که وانمود کنه هریه و تو اون گندزاده هه.
جالب این بود که هرکدام از پسرها هم مشغول کاری بودند!!!
ایوان با نگرانی دستش را لای موهایش فرو برد:این یعنی من تنها داوطلبم؟
او و بلا نگاهی رد و بدل کردند و از تصور این که باید به شکل چه کسانی در بیایند حالت تهوع بهشان دست داد...
بلا عصبانی به سمت رودولف برگشت و گفت:تو یکی حرف نزن که از دستت شکارم.اون از عکس هنرپیشه ات...
ایگور با نگرانی به در دفتر نگاهی انداخت و زمزمه کرد:بلا بعدا میتونی رودولف رو به راه راست هدایت کنی.میشه سریع معجون رو برداری تا فلنگ رو ببندیم؟
بلا ناگهان متوجه اوضاع خطرناکشان شد و به سرعت به دنبال معجون پیچیده گشت و بالاخره در حالی که ظرفی کبره بسته و کثیف را که حاوی مایع لجن مانندی بود را همچون شیئی گرانقدر بالا گرفت.سپس در حالی که چشمانش از خوشحالی برق میزد آن را در جیبش گذاشت.همین که در کمد را بست و از آن فاصله گرفت اسنیپ وارد شد:خب خب.نتیجه کارکرد مغزیتون چی بود؟
بلا به ایگور اشاره کرد و گفت:پروفسور ایگور دچار یه مشکل حاد شده.ما میخواستیم اگه ممکنه داروی باطل کننده معجون عشق را ازتون بگیریم.
اسنیپ در حالی که شیشه ای حاوی معجونی زرد رنگ را به بلا میداد گفت:دارم از خودم میپرسم که کی اونقدر احمق بوده که به کارکاروف معجون عشق داده...
بلا،رودولف و ایگور با عجله تشکر و خداحافظی کردند و بیرون رفتند.ایگور با ناراحتی غرغر میکرد:بهانه دیگه ای نداشتی؟
سرانجام آنها به تالار اسلیترین رسیدند و در میان هورا های بچه ها معجون را بیرون آوردند.همین که بلا معجون را به آرامیس داد با خشم وصف ناپذیری به سمت رودولف برگشت:تو!لسترنج جوان امشب آخرین شب زندگیت خواهد بود.واقعا میخوام بدونم که چرا شما دوقلوهای لسترنج اینقدر آی کیو یید!من دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم با اون عکس خواننده هه که اسمش رو نمیدونم...
رودولف با ترس گفت:عزیزم اونی که توی رادیو هم میخونه...
رابستن که از تغییر رنگ بلا میتوانست خطر قتل قریب الوقوع برادرش را حس کند بلافاصله گفت:بهتر نیست به جای این دعواهای بیخود به کارمون برسیم؟
ایوان نگاهی به تمام بچه های اسلی انداخت:خب.کی حاضره جای یکی از اون احمق های گریفی رو بگیره؟
هرکدام به نوعی سر خود را گرم کردند.ایوان نگاهی به بلا انداخت:کار خودته.ولی نه تنهایی.باید با یکی از پسرا باشی که وانمود کنه هریه و تو اون گندزاده هه.
جالب این بود که هرکدام از پسرها هم مشغول کاری بودند!!!
ایوان با نگرانی دستش را لای موهایش فرو برد:این یعنی من تنها داوطلبم؟
او و بلا نگاهی رد و بدل کردند و از تصور این که باید به شکل چه کسانی در بیایند حالت تهوع بهشان دست داد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
جزئیات کاربر

خلاصه ماجرا تا پست قبل:
بر اثر یک اتفاق ایوان روزیه جامی باستانی را به نام جام آرزوها در تالار عمومی اسلیترین پیدا میکند.این جام ماموریت هایی به اعضای اسلیترین میدهد که زمان مشخصی برای انجام دادنش وجود دارد.اگه اعضای اسلیترین نتوانند ماموریت را انجام دهند شخصی که ماموریت به او سپرده شده خواهد مرد.در اولین ماموریت آنها برای پیدا کردن شمشیر گودریک گریفیندور به جستجو میپردازند.آنها متوجه میشند که شمشیر گودریک گریفیندور در دفتر پروفسور دامبلدور است.اعضای اسلیترین با استفاده از حفره شرارت وارد دفتر دامبلدور میشوند و بعد از درگیری با فاوکس شمشیر را به دست می آورند اما با ورود دامبلدور به دفتر همه چیز خراب میشود.او آنها را برای باز خواست به گفت و گویی شبانه در دفترش با پروفسور اسنیپ فرا میخواند.بچه ها برای گول زدن دامبلدور کلاه بلیز را به شکل شمشیر گودریک گریفیندور در می آورند تا بتوانند جای آن را با هم عوض کنند.شب هنگامی که دامبلدور برای بازخواست آنها آماده است اتفاقی می افتد که دامبلدور مجبور میشود دفتر را ترک کند و در همان لحظه اندک
بچه های گریفیندور شمشیر واقعی را با قلابی عوض کرده و از دفتر دامبلدور خارج میشوند.آنها شمشیر را به جام تحویل میدهند اما جام ماموریت دیگری برایشان دارد و آن این است که باید ظرف بیست و چهار ساعت نقشه غارتگر را پیدا کنند و برای جام بیاورند.اعضای اسلیترین نقشه میکشند که با استفاده از معجون پیچیده مرکب خودشان را به شکل یکی از اعضای گریفیندور در آورده و با ورود به تالار خصوصی گریفیندور نقشه غارتگر را از اتاق پاتر بردارند.
---------------------------------------------------------------------
ادامه:
بلا رودولف و ایگور با احتیاط به طرف دفتر پروفسور اسنیپ حرکت کردند.بلا به رودولف اشاره ای کرد.رودولف با دستپاچگی عکس ساحره ای را که درحال آواز خواندن بود به زمین انداخت.
-چیزه...بلا باور کن اون خواننده مسخره ایه..صداش از صدای جنای خونگی بدتره.من اصلا ازش خوشم نمیاد ..این عکسو ایگوربه زور به من داد...
بلا با عصبانیت عکس را به گوشه ای پرتاب کرد:منظور من اون نبود.بعدا خدمتت میرسم..فعلا اون برنامه رو بده ببینم.
رودولف با ترس و لرز تکه کاغذی را به بلا داد.بلا نگاهی به برنامه کرد.
-اینو که خودت نوشتی.تو مطمئنی پروفسور اسنیپ ساعت سه و نیم نصفه شب با هافل کلاس داره؟
-.آره...من فکر میکنم عمدا کلاس اونا رو سه نصفه شب گذاشته..عجب استادتوپی داریم ما. از اونجایی که هافلیا هیچی نمیفهمن کلاسش بیشتر از حد معمول طول میکشه و ما میتونیم کارمونو به راحتی انجام بدیم..
اسلی ها با اطمینان به طرف دفتر پروفسور اسنیپ حرکت کردند. دفتر اسنیپ هیچوقت قفل یا رمز نداشت چون به هر حال کسی جرات نزدیک شدن به آنجا را نداشت ولی آنشب اسلی ها چاره دیگری نداشتند.
بلاتریکس اولین کسی بود که به خود جرات داد و در دفتر اسنیپ را به آرامی باز کرد.
-اوه..لسترنج تویی؟بیا تو..کسی به تو یاد نداده قبل از ورود در بزنی؟
-صدای رودولف از پشت در اتاق به گوش رسید.
-ایول بلا...چقدر خوب صدای اسنیپو تقلید میکنی..هر کی بشنوه سکته میکنه...اوخ...چرا میزنی بابا؟
پروفسور اسنیپ در دفتر را کاملا باز کرد.
-به به...رودولف و کار کاروف هم که هستند.این بلا نبود.من بودم که صدای خودمو تقلید کردم.میشه بپرسم شمااین موقع شب اینجا چیکار میکنین؟
بلا نگاهی به رودولف کرد.رودولف متوجه شد که آن شب آخرین شب زندگیش خواهد بود.
-چیز...راستش پروفسور من و رودولف و ایگور مشغول تمرین معجونها بودیم.به مشکلی برخورد کردیم و از بس که به این درس علاقه داشتیم متوجه شدیم که اگه این مشکلو الان حل نکنیم خوابمون نمیبره.
-خوب..اون مشکل چیه؟
-مشکل...چیزه..چیز...مشکل چی بود ایگور؟
قبل از اینکه ایگور جواب بدهد پروفسور اسنیپ به طرف در دفتر حرکت کرد.
-خوب ظاهرا مدتی طول میکشه تا شمامغزتون شروع به کار کنه.شما مشکلتونو پیدا کنید.من باید برم پیش پروفسور دامبلدور.من نمیدونم چرا هر وقت شما دنبال چیزی میگردین پروفسور دامبلدور منو احضار میکنه
.....اهم...خوب من زود برمیگردم.
فرصتی که اسلی ها در انتظارش بودند به وجود آمده بود...باید بلافاصله معجون مرکب پیچیده را برمیداشتند و به تالار برمیگشتند...تاپایان ماموریت راه زیادی باقی مانده بود ...
بر اثر یک اتفاق ایوان روزیه جامی باستانی را به نام جام آرزوها در تالار عمومی اسلیترین پیدا میکند.این جام ماموریت هایی به اعضای اسلیترین میدهد که زمان مشخصی برای انجام دادنش وجود دارد.اگه اعضای اسلیترین نتوانند ماموریت را انجام دهند شخصی که ماموریت به او سپرده شده خواهد مرد.در اولین ماموریت آنها برای پیدا کردن شمشیر گودریک گریفیندور به جستجو میپردازند.آنها متوجه میشند که شمشیر گودریک گریفیندور در دفتر پروفسور دامبلدور است.اعضای اسلیترین با استفاده از حفره شرارت وارد دفتر دامبلدور میشوند و بعد از درگیری با فاوکس شمشیر را به دست می آورند اما با ورود دامبلدور به دفتر همه چیز خراب میشود.او آنها را برای باز خواست به گفت و گویی شبانه در دفترش با پروفسور اسنیپ فرا میخواند.بچه ها برای گول زدن دامبلدور کلاه بلیز را به شکل شمشیر گودریک گریفیندور در می آورند تا بتوانند جای آن را با هم عوض کنند.شب هنگامی که دامبلدور برای بازخواست آنها آماده است اتفاقی می افتد که دامبلدور مجبور میشود دفتر را ترک کند و در همان لحظه اندک
بچه های گریفیندور شمشیر واقعی را با قلابی عوض کرده و از دفتر دامبلدور خارج میشوند.آنها شمشیر را به جام تحویل میدهند اما جام ماموریت دیگری برایشان دارد و آن این است که باید ظرف بیست و چهار ساعت نقشه غارتگر را پیدا کنند و برای جام بیاورند.اعضای اسلیترین نقشه میکشند که با استفاده از معجون پیچیده مرکب خودشان را به شکل یکی از اعضای گریفیندور در آورده و با ورود به تالار خصوصی گریفیندور نقشه غارتگر را از اتاق پاتر بردارند.
---------------------------------------------------------------------
ادامه:
بلا رودولف و ایگور با احتیاط به طرف دفتر پروفسور اسنیپ حرکت کردند.بلا به رودولف اشاره ای کرد.رودولف با دستپاچگی عکس ساحره ای را که درحال آواز خواندن بود به زمین انداخت.
-چیزه...بلا باور کن اون خواننده مسخره ایه..صداش از صدای جنای خونگی بدتره.من اصلا ازش خوشم نمیاد ..این عکسو ایگوربه زور به من داد...
بلا با عصبانیت عکس را به گوشه ای پرتاب کرد:منظور من اون نبود.بعدا خدمتت میرسم..فعلا اون برنامه رو بده ببینم.
رودولف با ترس و لرز تکه کاغذی را به بلا داد.بلا نگاهی به برنامه کرد.
-اینو که خودت نوشتی.تو مطمئنی پروفسور اسنیپ ساعت سه و نیم نصفه شب با هافل کلاس داره؟
-.آره...من فکر میکنم عمدا کلاس اونا رو سه نصفه شب گذاشته..عجب استادتوپی داریم ما. از اونجایی که هافلیا هیچی نمیفهمن کلاسش بیشتر از حد معمول طول میکشه و ما میتونیم کارمونو به راحتی انجام بدیم..
اسلی ها با اطمینان به طرف دفتر پروفسور اسنیپ حرکت کردند. دفتر اسنیپ هیچوقت قفل یا رمز نداشت چون به هر حال کسی جرات نزدیک شدن به آنجا را نداشت ولی آنشب اسلی ها چاره دیگری نداشتند.
بلاتریکس اولین کسی بود که به خود جرات داد و در دفتر اسنیپ را به آرامی باز کرد.
-اوه..لسترنج تویی؟بیا تو..کسی به تو یاد نداده قبل از ورود در بزنی؟
-صدای رودولف از پشت در اتاق به گوش رسید.
-ایول بلا...چقدر خوب صدای اسنیپو تقلید میکنی..هر کی بشنوه سکته میکنه...اوخ...چرا میزنی بابا؟
پروفسور اسنیپ در دفتر را کاملا باز کرد.
-به به...رودولف و کار کاروف هم که هستند.این بلا نبود.من بودم که صدای خودمو تقلید کردم.میشه بپرسم شمااین موقع شب اینجا چیکار میکنین؟
بلا نگاهی به رودولف کرد.رودولف متوجه شد که آن شب آخرین شب زندگیش خواهد بود.
-چیز...راستش پروفسور من و رودولف و ایگور مشغول تمرین معجونها بودیم.به مشکلی برخورد کردیم و از بس که به این درس علاقه داشتیم متوجه شدیم که اگه این مشکلو الان حل نکنیم خوابمون نمیبره.
-خوب..اون مشکل چیه؟
-مشکل...چیزه..چیز...مشکل چی بود ایگور؟
قبل از اینکه ایگور جواب بدهد پروفسور اسنیپ به طرف در دفتر حرکت کرد.
-خوب ظاهرا مدتی طول میکشه تا شمامغزتون شروع به کار کنه.شما مشکلتونو پیدا کنید.من باید برم پیش پروفسور دامبلدور.من نمیدونم چرا هر وقت شما دنبال چیزی میگردین پروفسور دامبلدور منو احضار میکنه
.....اهم...خوب من زود برمیگردم.فرصتی که اسلی ها در انتظارش بودند به وجود آمده بود...باید بلافاصله معجون مرکب پیچیده را برمیداشتند و به تالار برمیگشتند...تاپایان ماموریت راه زیادی باقی مانده بود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

ایوان شمشیر گودریک را در دستش گرفته بود و به آن نگاه میکرد.بقیه نیز در فکر آن بودند که چگونه نقشه غارتگر را بدست بیاورند.بلیز نگاهی به بقیه کرد و در حالی که مشت محکمی به روی دسته صندلی کوبید گفت:این که کاری نداره،میریم پاتر رو یه جا گیر میندازیم و نقشه رو ازش میگیریم.حافظه اش رو هم پاک میکنیم.
بلاتریکس با ناراحتی سری تکان داد و گفت:خوب باهوش میشه بگی اون وقت با یه لشگر آدم های کج و کوله ای که دور و برش رو گرفتن و بدتر از همه دامبلدور چیکار کنیم؟فکر نمیکنم اون به راحتی گول بخوره.
بلیز دستی به سرش کشید و گفت:درسته،فکر میکنم این راه زیاد جواب نمیده!
ایگور به طرف شومینه رفت و مدتی به چوب های نیم سوخته و خاموش نگاه کرد.همان طور که با دستش کناره های شومینه را لمس میکرد گفت:ما باید یه نقشه بکشیم.پاتر اون نقشه رو همه جا با خودش نمیبره.معمولاً اون رو توی اتاقش نگه میداره.باید یه فکری بکنیم که اونو از اتاقش برداریم.طوری که کسی شک نکنه.
ایوان شمشیر را سر جایش گذاشت و گفت:موافقم.فقط باید فکر کنیم که چطوری وارد تالار گریفیندور بشیم که کسی شک نکنه.با حفره شرارت میتونیم وارد تالار بشیم ولی اگه یکی از گریفیندوری ها ما رو ببینه مطمئنن به ما خوش آمد نمیگه!
بلاتریکس روی صندلی جا به جا شد و کمی فکر کرد.در حالی که با خودش فکر میکرد زیر لب زمزمه کرد:با جادو نمیتونیم خودمون رو به شکل یکی از اونا در بیاریم.معجون پیچیده مرکب هم که یه ماه فرصت میخواد.مگه اینکه...
بلا نگاهش رابه طرف بچه ها گرفت و گفت:ما باید کار ها رو تقسیم کنیم.چند نفر باید یه تار مو یا چیزی مثل اون از یکی از بچه های گریفیندور پیدا کنن.چند نفر هم یه شیشه معجون پیچیده مرکب از دفتر پروفسور اسنیپ برداره.و یکی هم اون معجون رو بخوره و وقتی که پاتر نیست بره تو اتاقش و نقشه رو برداره.باید حواسمون باشه کسی که به شکل اون در میایم هم اونجا نباشه.
ایوان نگاهی به ساعتش کرد.فرصت زیادی نداشتند.تنها تا نیمه شب فردا وقت داشتند که همه این کارها رو انجام بدهند.همگی آماده بودند که هر چه زودتر ماموریت را به پایان برسانند.چون میدانستند که اگر در انجام این کار موفق نشوند چه چیزی در انتظارشان خواهند بود.
بلاتریکس چوب جادویش را در آورد و گفت:من و رودولف و ایگور میریم دنبال معجون پیچیده مرکب.اگه امشب بتونیم برش داریم فردا بقیه کارها رو انجام میدیم.بقیه همین جا منتظر باشن که اگه به کمک احتیاج داشتیم سریع خودتون رو برسونین.
بلا این را گفت و راه افتاد.رودولف و ایگور هم پشت سرش شروع به حرکت کردند.همه میدانستند که باید تا قبل از صبح معجون را از دفتر پروفسور اسنیپ بردارند...
بلاتریکس با ناراحتی سری تکان داد و گفت:خوب باهوش میشه بگی اون وقت با یه لشگر آدم های کج و کوله ای که دور و برش رو گرفتن و بدتر از همه دامبلدور چیکار کنیم؟فکر نمیکنم اون به راحتی گول بخوره.
بلیز دستی به سرش کشید و گفت:درسته،فکر میکنم این راه زیاد جواب نمیده!
ایگور به طرف شومینه رفت و مدتی به چوب های نیم سوخته و خاموش نگاه کرد.همان طور که با دستش کناره های شومینه را لمس میکرد گفت:ما باید یه نقشه بکشیم.پاتر اون نقشه رو همه جا با خودش نمیبره.معمولاً اون رو توی اتاقش نگه میداره.باید یه فکری بکنیم که اونو از اتاقش برداریم.طوری که کسی شک نکنه.
ایوان شمشیر را سر جایش گذاشت و گفت:موافقم.فقط باید فکر کنیم که چطوری وارد تالار گریفیندور بشیم که کسی شک نکنه.با حفره شرارت میتونیم وارد تالار بشیم ولی اگه یکی از گریفیندوری ها ما رو ببینه مطمئنن به ما خوش آمد نمیگه!
بلاتریکس روی صندلی جا به جا شد و کمی فکر کرد.در حالی که با خودش فکر میکرد زیر لب زمزمه کرد:با جادو نمیتونیم خودمون رو به شکل یکی از اونا در بیاریم.معجون پیچیده مرکب هم که یه ماه فرصت میخواد.مگه اینکه...
بلا نگاهش رابه طرف بچه ها گرفت و گفت:ما باید کار ها رو تقسیم کنیم.چند نفر باید یه تار مو یا چیزی مثل اون از یکی از بچه های گریفیندور پیدا کنن.چند نفر هم یه شیشه معجون پیچیده مرکب از دفتر پروفسور اسنیپ برداره.و یکی هم اون معجون رو بخوره و وقتی که پاتر نیست بره تو اتاقش و نقشه رو برداره.باید حواسمون باشه کسی که به شکل اون در میایم هم اونجا نباشه.
ایوان نگاهی به ساعتش کرد.فرصت زیادی نداشتند.تنها تا نیمه شب فردا وقت داشتند که همه این کارها رو انجام بدهند.همگی آماده بودند که هر چه زودتر ماموریت را به پایان برسانند.چون میدانستند که اگر در انجام این کار موفق نشوند چه چیزی در انتظارشان خواهند بود.
بلاتریکس چوب جادویش را در آورد و گفت:من و رودولف و ایگور میریم دنبال معجون پیچیده مرکب.اگه امشب بتونیم برش داریم فردا بقیه کارها رو انجام میدیم.بقیه همین جا منتظر باشن که اگه به کمک احتیاج داشتیم سریع خودتون رو برسونین.
بلا این را گفت و راه افتاد.رودولف و ایگور هم پشت سرش شروع به حرکت کردند.همه میدانستند که باید تا قبل از صبح معجون را از دفتر پروفسور اسنیپ بردارند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/10
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 14:00
از: كنار بر بچ مرگ خوار
پستها:
789

همه بچه های اسلی رو بروی دیوار ایستاده بودند و به ساعت هایشان نگاه میکردند. دقایق به تندی سپری میشد. و هر لحظه به ساعت مقرر نزدیک میشدند .ایگور بعد از دو روز یک نفس راحت کشی.د او نجات یافته بود.او جانش را مدیون بچه های اسلیترین بود
ایگور با لحنی صمیمانه گفت:بچه ها از همتون خیلی ممنون واقعا نمیدونم چی بگم من جونم رو مدیون شما هستم
مده آ گفت:خب این وظیفه ما بود تو رفیق ما هستی و یک اصیل زاده مثل بقیه
در همین لحظه بود که دوباره جام نمایان شد. و از داخلش نوری سبز به بیرون تابید.ولی این بار خبری از کاغذ نبود و بجای ان از جام صدایی عجیب شنیده میشد.
صدای دورگه و خشن از درون جام گفت:خب بچه ها امیدوارم که کاری که گفتم انجام داده باشین
ایگور با هیجانی خاص که در صدایش اشکارا معلوم بود گفت:خب ما به سختی تونستیم اون رو بدست بیاریم ولی اون رو صحیح و سالم گیر اوردیم
صدا گفت:خب خوبه که از پسش بر اومدین شما باعث افتخوار اسلیترین هستین. چون شما جادوگرانی اصیل هستین.
ایگور گفت:خب دیگه ماموریت تموم شد ما شمشیر رو اوردیم
صدا گفت:این تازه اولین کار بود شما باید کار های دیگه ای هم انجام بدین
اسلیترینی ها خشکشون زد و از شنیدن همچین حرفی غافلگیر شدند!
ایگور با عصبانیت گفت:ما کاری که گفتی رو انجام دادیم. ما جونمون رو به خطر انداختیم. و اونوقت تو میگی این اولشه
صدا گفت:خب شما در اخر از کاری که انجام میدین خشنود خواهید شد. این رو بهتون قول میدم. شما باید یه چیز دیگه رو هم برای من بیارید. و اون چیز نقشه غارت گر هست
بلا گفت:با این شمشیر چی کار کنیم
صدا گفت:اون رو فعلا بزارید کنار.شما فردا شب همین موقع اون رو بیارید تا بهتون بگم بعدش چی کار کنید
مده آ گفت:خب اون نقشه چیه
اما دیگر صدایی به گوش نرسید و بعد نور درون جام کم و کمتر شد و جام هم ناپدید شد. و اسلیترینی ها را با افکارشان تنها گذاشت
-----------------------------------------------------------
دوستان اگه ماموریت مزخرفه و بدرد نمی خوره بدون توجه به پست من خودتون یه ماموریت بدید و پست من رو هم پاک کنید
ایگور با لحنی صمیمانه گفت:بچه ها از همتون خیلی ممنون واقعا نمیدونم چی بگم من جونم رو مدیون شما هستم
مده آ گفت:خب این وظیفه ما بود تو رفیق ما هستی و یک اصیل زاده مثل بقیه
در همین لحظه بود که دوباره جام نمایان شد. و از داخلش نوری سبز به بیرون تابید.ولی این بار خبری از کاغذ نبود و بجای ان از جام صدایی عجیب شنیده میشد.
صدای دورگه و خشن از درون جام گفت:خب بچه ها امیدوارم که کاری که گفتم انجام داده باشین
ایگور با هیجانی خاص که در صدایش اشکارا معلوم بود گفت:خب ما به سختی تونستیم اون رو بدست بیاریم ولی اون رو صحیح و سالم گیر اوردیم
صدا گفت:خب خوبه که از پسش بر اومدین شما باعث افتخوار اسلیترین هستین. چون شما جادوگرانی اصیل هستین.
ایگور گفت:خب دیگه ماموریت تموم شد ما شمشیر رو اوردیم
صدا گفت:این تازه اولین کار بود شما باید کار های دیگه ای هم انجام بدین
اسلیترینی ها خشکشون زد و از شنیدن همچین حرفی غافلگیر شدند!
ایگور با عصبانیت گفت:ما کاری که گفتی رو انجام دادیم. ما جونمون رو به خطر انداختیم. و اونوقت تو میگی این اولشه
صدا گفت:خب شما در اخر از کاری که انجام میدین خشنود خواهید شد. این رو بهتون قول میدم. شما باید یه چیز دیگه رو هم برای من بیارید. و اون چیز نقشه غارت گر هست
بلا گفت:با این شمشیر چی کار کنیم
صدا گفت:اون رو فعلا بزارید کنار.شما فردا شب همین موقع اون رو بیارید تا بهتون بگم بعدش چی کار کنید
مده آ گفت:خب اون نقشه چیه
اما دیگر صدایی به گوش نرسید و بعد نور درون جام کم و کمتر شد و جام هم ناپدید شد. و اسلیترینی ها را با افکارشان تنها گذاشت
-----------------------------------------------------------
دوستان اگه ماموریت مزخرفه و بدرد نمی خوره بدون توجه به پست من خودتون یه ماموریت بدید و پست من رو هم پاک کنید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

جمعیت خود را دوان دوان به دفتر دامبلدور رساندند.هنوز دو دقیقه تا ساعت نه باقی مانده بود.ایگور که شمشیر قلابی را زیر ردایش مخفی کرده بود به صورت عصا قورت داده از پله ها بالا رفت و ئارد دفتر شد.
دامبلدور پشت میزش نشسته بود و در حالی که در آینه به ریش هایش نگاه میکرد با قیچی آنها را مرتب میکرد.پروفسور اسنیپ هم بر روی صندلی روبرویی او نشسته بود و با انگشتانش بازی میکرد.
دامبلدور با دیدن بچه آینه و قیچی را به زیر میز پرت کرد و گفت:اهم...اهم،خوب پس اومدین.البته بهتر بود قبلش در میزدین!حالا بشینین.
همه نشستند و در حالی که به ساعت هایشان نگاه میکردند منتظر فرصتی برای تعویض شمشیر بودند.اسنیپ نگاهی به اعضای اسلیترین کرد و گفت:همون طور که قبل از اومدن بچه ها گفتم این موضوع یع شوخی بچه گانه بوده.اونا هوس کرده بودن فقط یه سری به دفتر شما بزنن.همین.باید بگم اعضای آشغا...اهم،اهم،اعضای گریفیندور هم زیاد به دفتر من تجاوز میکنن.
دامبلدور دستی به ریش اش کشید و گفت:قبل از اینکه بخوام درباره انگیزشون سوال کنم میخوام بدونم چطوری وارد دفتر من شدن.
بلاتریکس که خود را برای این سوال آماده کرده بود شروع به حرف زدن کرد که ناگهان صدای گرومب شدیدی همه را از جا پراند.دامبلدور و اسنیپ در حالی که چوب هایشان را در دست داشتند از روی صندلی هایشان پریدند و به طرف در رفتند اما قبل از اینکه به در برسند در باز شد و پروفسور مک گونگال سراسیمه وارد دفتر شد.پروفسور در حالی که نفس نفس میزد گفت:یه مشکلی پیش اومده پروفسور.تمام سالن دستشویی طبقه پایین منفجر شده و همه جا رو...
دامبلدور که ریش هاش مثل بادبان تکان میخورد با عجله به اعضای اسلیترین گفت:فعلاً برگردین به تالارتون.بعداً در باره این موضوع حرف میزنیم.
وقتی دامبلدور و اسنیپ و مک گونگال از دفتر خارج شدند ایگور به سرعت شمشیر گودریک گریفیندور را با شمشیر قلابی عوض کرد.همه اماده بودند که خود را سریع تر به تالار برسانند که دامبلدور دوباره در را باز کرد و با سوءظن پرسید:مگه نگفتم بریم بیرون؟زود باشین برین دیگه.
همه اعضای اسلیترین با لبخندی شوم از دفتر خارج شدند و دامبلدور بعد از آنکه به اشیاء دفترش مخصوصاً شمشیر گودریک گریفیندور نگاه انداخت و از وجودشان مطمئن شد در را قفل کرد و با عجله به سمت دستشویی های منفجر شده رفت...!
دامبلدور پشت میزش نشسته بود و در حالی که در آینه به ریش هایش نگاه میکرد با قیچی آنها را مرتب میکرد.پروفسور اسنیپ هم بر روی صندلی روبرویی او نشسته بود و با انگشتانش بازی میکرد.
دامبلدور با دیدن بچه آینه و قیچی را به زیر میز پرت کرد و گفت:اهم...اهم،خوب پس اومدین.البته بهتر بود قبلش در میزدین!حالا بشینین.
همه نشستند و در حالی که به ساعت هایشان نگاه میکردند منتظر فرصتی برای تعویض شمشیر بودند.اسنیپ نگاهی به اعضای اسلیترین کرد و گفت:همون طور که قبل از اومدن بچه ها گفتم این موضوع یع شوخی بچه گانه بوده.اونا هوس کرده بودن فقط یه سری به دفتر شما بزنن.همین.باید بگم اعضای آشغا...اهم،اهم،اعضای گریفیندور هم زیاد به دفتر من تجاوز میکنن.
دامبلدور دستی به ریش اش کشید و گفت:قبل از اینکه بخوام درباره انگیزشون سوال کنم میخوام بدونم چطوری وارد دفتر من شدن.
بلاتریکس که خود را برای این سوال آماده کرده بود شروع به حرف زدن کرد که ناگهان صدای گرومب شدیدی همه را از جا پراند.دامبلدور و اسنیپ در حالی که چوب هایشان را در دست داشتند از روی صندلی هایشان پریدند و به طرف در رفتند اما قبل از اینکه به در برسند در باز شد و پروفسور مک گونگال سراسیمه وارد دفتر شد.پروفسور در حالی که نفس نفس میزد گفت:یه مشکلی پیش اومده پروفسور.تمام سالن دستشویی طبقه پایین منفجر شده و همه جا رو...
دامبلدور که ریش هاش مثل بادبان تکان میخورد با عجله به اعضای اسلیترین گفت:فعلاً برگردین به تالارتون.بعداً در باره این موضوع حرف میزنیم.
وقتی دامبلدور و اسنیپ و مک گونگال از دفتر خارج شدند ایگور به سرعت شمشیر گودریک گریفیندور را با شمشیر قلابی عوض کرد.همه اماده بودند که خود را سریع تر به تالار برسانند که دامبلدور دوباره در را باز کرد و با سوءظن پرسید:مگه نگفتم بریم بیرون؟زود باشین برین دیگه.
همه اعضای اسلیترین با لبخندی شوم از دفتر خارج شدند و دامبلدور بعد از آنکه به اشیاء دفترش مخصوصاً شمشیر گودریک گریفیندور نگاه انداخت و از وجودشان مطمئن شد در را قفل کرد و با عجله به سمت دستشویی های منفجر شده رفت...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر

رابستن ناگهان از جا پرید.
-یه نقشه فوق العاده دارم که اگه هماهنگ کار کنیم حتما به نتیجه میرسه.
همه مشتاقتنه منتظر بودند تا نقشه رابستن را بشنوند.
-میگم چطوره بلا در دفتر دامبل رو باز کنه و ما همه با هم یهویی بریزیم سرش و قبل از اینکه اون بفهمه چه اتفاقی افتاده شمشیر و ایوان رو از دفتر خارج کنیم.چطوره؟
بلیزکه خطر را احساس کرده بود دست رابستن را گرفت و تاجاییکه ممکن بود از بلا دور کرد.
-بیا رابستن..تو بیا این گوشه بشین.حرف هم نزن.من نمیدونم آیکیوتر از تو تو تالار نبود که با خودمون بیاریم؟
آرامیس با نگرانی نگاهی به ساعتش کرد.
-ما فرصت زیادی نداریم.از اعلام ماموریت یک روز گذشته و ما باید تا ساعت سه نیمه شب شمشیرو به جام برسونیم وگرنه....
ایگورفریاد بلندی کشید وبیهوش شد.(البته کسی توجهی بهش نکرد)
بلیز که ظاهرا موفق شده بود رابستن را کاملا توجیه!!کند به جمع اسلی ها برگشت.
-خوب.ایوان رو فعلا فراموش کنین.چون جاش امنه و احتمالا اون پیرمرد بعد از کمی نصیحت و دادن سیصد و پنجاه عدد آبنبات لیمویی ولش میکنه.(دیروزبرای مجازات من همین کارو کرد.)ما باید به فکر شمشیر باشیم.
بلا در طول راهرو قدم میزد.ناگهان فکری به ذهنش رسید.
-گوش کنین.ما باید دامبلوبرای چند دقیقه هم که شده گول بزنیم.برای اینکار باید یک شمشیر شبیه شمشیر گودریک داشته باشیم. و شب که برای مجازات به دفتر دامبل میریم اونو به جای شمشیر واقعی بذاریم.اگه موفق بشیم اینکارو بکنیم همه چیز حل میشه.دامبل مطمئنا بعدا متوجه میشه که شمشیر دزدیده شده ولی از اونجایی که دامبل اند آی کیوئه و حتی به لرد سیاه هم اعتماد داره فکر نمیکنم به ما شک کنه..البته اگه مشکوک بشه هم دیگه شمشیری وجود نداره چون ما اونو به جام تقدیم کردیم....زود باشین.دنبال من بیایین.
اسلیهاکلاسها را فراموش کرده و به سرعت به تالار برگشتند.بلا به طرف خوابگاه رفت.
-مده آ...مده آ...زود باش..پاشو ببینم.توی این موقعیت گرفتی خوابیدی؟ببینم اصلا مگه تو الان کلاس نداشتی
مده آ با خواب آلودگی چشمانش را باز کرد.
-مگه ساعت چنده؟بابا من تازه خوابیدم.
بلا مده آرا کشان کشان از خوابگاه خارج کرد و چوب جادویش را به دستش داد
-ببین مده آ..ما به کمک تو احتیاج داریم.فورا یکی از اشیای تالارو تبدیل به شمشیر گودریک گریفیندور بکن.فقط تویی که میتونی این کارو بکنی.
مده آ با دیدن نگاه ملتمسانه اعضای گروه از پرسیدن هزاران سوالی که در مغزش شکل گرفته بود منصرف شد.نگاهی به اطراف تالار کرد وکلاه نارنجی خزدار بلیز را برداشت.
بلیز برای نجات کلاهش به طرف مده آ پرواز!!کرد.در آخرین لحظه بلا موفق به متوقف کردنش شد.
-بلیز..الان وقت ین کارا نیست.بذار کارشو بکنه.اون کلاه مسخره و مضحک به چه درد تو میخوره؟
-چی؟مسخره؟مضحک؟اون کلاه میراث خانوادگی خاندان زابینیه.پدرم اونو به من داد و من وظیفه دارم اونو به پسرم بدم.
مده آ بدون توجه به هیایوی اطرافش سرگرم کار شده بود.با دقت به کلاه نگاه میکرد.گاهی با چوب دستی ضربه ای به گوشه کلاه میزد.ظاهرا این کار پیچیده ای بودو به زمان احتیاج داشت...
بعد از گذشتن دوساعت بالاخره شمشیر آماده شد.
-میگم این یه جوری شده..رنگش کمی عجیبه...
مده آ با عصبانیت نگاهی به آرامیس کرد.
-خوب این بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم.فقط یه نکته ای رو باید بهتون بگم.این شمشیر بعد از اینکه از این تالار خارج بشه فقط 20 دقیقه به همین حالت باقی میمونه و بعد دوباره تبدیل به کلاه بیریخت خاندان زابینی میشه....حواستونو جمع کنین.
اسلی ها نگاهی به ساعت کردند.عقربه ساعت کم کم به عدد 9 نزدیک میشد. مشکل دیگر آنهاحضورپروفسور اسنیپ در دفتر دامبل بود گول زدن دامبل همیشه کار بسیار ساده ای بود ولی اسنیپ نه...
-یه نقشه فوق العاده دارم که اگه هماهنگ کار کنیم حتما به نتیجه میرسه.
همه مشتاقتنه منتظر بودند تا نقشه رابستن را بشنوند.
-میگم چطوره بلا در دفتر دامبل رو باز کنه و ما همه با هم یهویی بریزیم سرش و قبل از اینکه اون بفهمه چه اتفاقی افتاده شمشیر و ایوان رو از دفتر خارج کنیم.چطوره؟
بلیزکه خطر را احساس کرده بود دست رابستن را گرفت و تاجاییکه ممکن بود از بلا دور کرد.
-بیا رابستن..تو بیا این گوشه بشین.حرف هم نزن.من نمیدونم آیکیوتر از تو تو تالار نبود که با خودمون بیاریم؟
آرامیس با نگرانی نگاهی به ساعتش کرد.
-ما فرصت زیادی نداریم.از اعلام ماموریت یک روز گذشته و ما باید تا ساعت سه نیمه شب شمشیرو به جام برسونیم وگرنه....
ایگورفریاد بلندی کشید وبیهوش شد.(البته کسی توجهی بهش نکرد)
بلیز که ظاهرا موفق شده بود رابستن را کاملا توجیه!!کند به جمع اسلی ها برگشت.
-خوب.ایوان رو فعلا فراموش کنین.چون جاش امنه و احتمالا اون پیرمرد بعد از کمی نصیحت و دادن سیصد و پنجاه عدد آبنبات لیمویی ولش میکنه.(دیروزبرای مجازات من همین کارو کرد.)ما باید به فکر شمشیر باشیم.
بلا در طول راهرو قدم میزد.ناگهان فکری به ذهنش رسید.
-گوش کنین.ما باید دامبلوبرای چند دقیقه هم که شده گول بزنیم.برای اینکار باید یک شمشیر شبیه شمشیر گودریک داشته باشیم. و شب که برای مجازات به دفتر دامبل میریم اونو به جای شمشیر واقعی بذاریم.اگه موفق بشیم اینکارو بکنیم همه چیز حل میشه.دامبل مطمئنا بعدا متوجه میشه که شمشیر دزدیده شده ولی از اونجایی که دامبل اند آی کیوئه و حتی به لرد سیاه هم اعتماد داره فکر نمیکنم به ما شک کنه..البته اگه مشکوک بشه هم دیگه شمشیری وجود نداره چون ما اونو به جام تقدیم کردیم....زود باشین.دنبال من بیایین.
اسلیهاکلاسها را فراموش کرده و به سرعت به تالار برگشتند.بلا به طرف خوابگاه رفت.
-مده آ...مده آ...زود باش..پاشو ببینم.توی این موقعیت گرفتی خوابیدی؟ببینم اصلا مگه تو الان کلاس نداشتی
مده آ با خواب آلودگی چشمانش را باز کرد.
-مگه ساعت چنده؟بابا من تازه خوابیدم.
بلا مده آرا کشان کشان از خوابگاه خارج کرد و چوب جادویش را به دستش داد
-ببین مده آ..ما به کمک تو احتیاج داریم.فورا یکی از اشیای تالارو تبدیل به شمشیر گودریک گریفیندور بکن.فقط تویی که میتونی این کارو بکنی.
مده آ با دیدن نگاه ملتمسانه اعضای گروه از پرسیدن هزاران سوالی که در مغزش شکل گرفته بود منصرف شد.نگاهی به اطراف تالار کرد وکلاه نارنجی خزدار بلیز را برداشت.
بلیز برای نجات کلاهش به طرف مده آ پرواز!!کرد.در آخرین لحظه بلا موفق به متوقف کردنش شد.
-بلیز..الان وقت ین کارا نیست.بذار کارشو بکنه.اون کلاه مسخره و مضحک به چه درد تو میخوره؟
-چی؟مسخره؟مضحک؟اون کلاه میراث خانوادگی خاندان زابینیه.پدرم اونو به من داد و من وظیفه دارم اونو به پسرم بدم.
مده آ بدون توجه به هیایوی اطرافش سرگرم کار شده بود.با دقت به کلاه نگاه میکرد.گاهی با چوب دستی ضربه ای به گوشه کلاه میزد.ظاهرا این کار پیچیده ای بودو به زمان احتیاج داشت...
بعد از گذشتن دوساعت بالاخره شمشیر آماده شد.
-میگم این یه جوری شده..رنگش کمی عجیبه...
مده آ با عصبانیت نگاهی به آرامیس کرد.
-خوب این بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم.فقط یه نکته ای رو باید بهتون بگم.این شمشیر بعد از اینکه از این تالار خارج بشه فقط 20 دقیقه به همین حالت باقی میمونه و بعد دوباره تبدیل به کلاه بیریخت خاندان زابینی میشه....حواستونو جمع کنین.
اسلی ها نگاهی به ساعت کردند.عقربه ساعت کم کم به عدد 9 نزدیک میشد. مشکل دیگر آنهاحضورپروفسور اسنیپ در دفتر دامبل بود گول زدن دامبل همیشه کار بسیار ساده ای بود ولی اسنیپ نه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلیترین
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج