روی صندلی جلوی در نشسته بودم ؛ دست هایم را توی هم قلاب کرده بودم و با انگشتانم بازی می کردم . با اینکه در بسته بود ولی صدای مامانم رو به راحتی می شنیدم که با بابام بحث می کرد . اونم مثل بقیه نگران بود که من ساحره نباشم . و من ؟.... خوب ، آره ، خودم هم فکر می کردم بالاخره مشنگ زاده بودن پدر و مادرم یه جایی خودش رو بروز داده . همیشه فکر می کردم امکان نداره که وقتی ما نسل اندر نسل مشنگ زاده هستیم ، باز هم بچه های خانواده مون جادویی باشن . شاید این از شانس بد من بود که این اتفاق برای من افتاده بود . ده سالم داشت تموم می شد و هنوز هیچ نشونه ای از جادویی بودنم بروز نداده بودم . مامانم نمی دونست با یه فشفشه باید چی کار کنه . از من خواسته بود پشت در بشینم و منتظر بمونم تا صدام کنه .
حوصله ام سر رفته بود . به گلدون کنار دستم نگاه کردم . رویش تمرکز کردم و سعی کردم بدون اینکه بهش دست بزنم پایین بندازمش . هیچ اتفاقی....گلدون با سرسختی سرجاش ایستاده بود . با ناراحتی روم رو برگردوندم . چرا فقط من فشفشه بودم ؟ چرا برادر و خواهرم جادوگر بودن و من نه ؟! چشم هام پر از اشک شد . به سمت پنجره رفتم و به آسمون خیره شدم . هیچ ابری توی آسمون دیده نمیشد . هوا صاف و آفتابی بود ، و فقط لکه ابر سیاهی گوشه ی آبی آسمون رو لکه دار کرده بود . با خودم فکر کردم :
-مثل من که شجره نامه خانواده رو لکه دار کردم . آلتیدای فشفشه.....فکرش رو بکن !
قطره های اشک از چشمهام سرازیر شده بودن . احساس کردم لکه ابر به سرعت به من نزدیک می شه . اشک هام رو پاک کردم و به آسمون خیره شدم . حتما خیال کرده بودم که ابر حرکت می کنه . اما نه.... انگار واقعا داشت به سمت من می اومد . وحشت زده از پنجره فاصله گرفتم و روی صندلی کز کردم . نه..این کار من نبود .... بود ؟!
به دست هام خیره شدم که داشتن می لرزیدن . جراتی به خرج دادم و دوباره به پنجره نزدیک شدم . ابر سیاه از بالای پنجره گذشت و به سمت اتاق بغلی رفت . پر سیاهی چرخ زنان پایین افتاد . یه پرنده ؟!...
صدای تق تق بلندی به گوش رسید . قلبم داشت از جا کنده می شد . مامانم جیغ بنفشی کشید . به سمت اتاق دویدم و در رو باز کردم . مامانم غش کرده بود و بابام داشت با دست های لرزان پاکت نامه زرد رنگی را از منقار جغد سیاه می گرفت که با جوهر سبز روش اسم من رو نوشته بودن و آرم هاگوارتز روی مهر و موم درش به من چشمک می زد.....
حوصله ام سر رفته بود . به گلدون کنار دستم نگاه کردم . رویش تمرکز کردم و سعی کردم بدون اینکه بهش دست بزنم پایین بندازمش . هیچ اتفاقی....گلدون با سرسختی سرجاش ایستاده بود . با ناراحتی روم رو برگردوندم . چرا فقط من فشفشه بودم ؟ چرا برادر و خواهرم جادوگر بودن و من نه ؟! چشم هام پر از اشک شد . به سمت پنجره رفتم و به آسمون خیره شدم . هیچ ابری توی آسمون دیده نمیشد . هوا صاف و آفتابی بود ، و فقط لکه ابر سیاهی گوشه ی آبی آسمون رو لکه دار کرده بود . با خودم فکر کردم :
-مثل من که شجره نامه خانواده رو لکه دار کردم . آلتیدای فشفشه.....فکرش رو بکن !
قطره های اشک از چشمهام سرازیر شده بودن . احساس کردم لکه ابر به سرعت به من نزدیک می شه . اشک هام رو پاک کردم و به آسمون خیره شدم . حتما خیال کرده بودم که ابر حرکت می کنه . اما نه.... انگار واقعا داشت به سمت من می اومد . وحشت زده از پنجره فاصله گرفتم و روی صندلی کز کردم . نه..این کار من نبود .... بود ؟!
به دست هام خیره شدم که داشتن می لرزیدن . جراتی به خرج دادم و دوباره به پنجره نزدیک شدم . ابر سیاه از بالای پنجره گذشت و به سمت اتاق بغلی رفت . پر سیاهی چرخ زنان پایین افتاد . یه پرنده ؟!...
صدای تق تق بلندی به گوش رسید . قلبم داشت از جا کنده می شد . مامانم جیغ بنفشی کشید . به سمت اتاق دویدم و در رو باز کردم . مامانم غش کرده بود و بابام داشت با دست های لرزان پاکت نامه زرد رنگی را از منقار جغد سیاه می گرفت که با جوهر سبز روش اسم من رو نوشته بودن و آرم هاگوارتز روی مهر و موم درش به من چشمک می زد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
ولی





راستی اونجا که چراغ راهنما را سبز کردی نگفتی حادثه آفرینی کنی؟ توصیه های ایمنی را جدی بگیر.