هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰
#11
بلاتریکس در گوشه ای از اتاق و دقیقا مقابل یک جا لباسی ایستاده بود و با لحنی تحقیر آمیز تهدیدش می کرد:
- زودباش رودلف احمق ، زودباش نصفه بی خاصیت زووووود بااااش

و در همین لحظه در گوشه دیگر اتاق کتی بل که یک توپ شیطونک در دست داشت به عروسکی که مابین دستان اسکورپیوس بود اشاره کرد
- باید صورتت رو رنگ کنیم جرمی ، اخ که چقدر خوشگل میشی عزیزم

همه در یک توهم به سر می بردند ، معلوم نبود که چه کسی این بلا را سرشان آورده بود.

بلاتریکس که از دست رودلف خیالی اش خسته شده بود برگشت ، رو به کتی کرد و با دیدن آن ها مغزش سوت کشید:
- چیکار دارید می کنیییید
اخه الان چه وقت عروسک بازیهههه

سپس رفت و یقه نداشته جا لباسی را گرفت و به پیش آن ها برد
- بیاین ، این نصف رودلف رو بگیرین برین دنبال اون یکی نصفش منم پیش جنه میمونم

مرگ خوار ها که کاملا گیج شده بودند همانند بره هایی بی سرپرست به هم خیره شده بودند.



زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: منفورترین شخصیت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#12
به نظر من آرتور ویزلی
دلیل هم دارم
چون آرتور اگه یکم دیگه ادامه بده یکی از دلیل های اصلی قحطی غذا روی زمین میشه ، خانوادش همه چیزو میخورن

یکی جلوشو بگیره


زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#13
با کی: همراه سه تا گربه پشمالو به رنگ سفید و زرد و صورتی

جمله کامل:
مرلین کبیر وقتی تو ستاره دنیای جادویی با سالازار اسلیترین دوست شد ،


زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
#14


آهای آهای خبر دار
لرد کبیر شد بیمار

میگن دیگه کچل نیست
حتی دیگه خفن نیست

فکرش شده پر از نور
مرگ خوار و ظلم شدن دور

میگن شده با ما خوب
اخلاقش رفته زندون

ایمان آورد به مرلین
شاید شده کمی دیر

ولی شده با ما خوب
چشم هرچی حسود کور



هورااااا




زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۸ چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰
#15
آنتونی VS آلانیس


چیزی تا پنهان شدن آیینه خورشید نمانده بود و خورشید داشت به قلمروی خودش باز می گشت. از موقعی که یک دعوت نامه کاری از سمت روزنامه دیلی پرافت به دستم رسید از خوشحالی مرلین را بنده نبودم. این بهترین اتفاقی بود که می توانست برای مردی مثل من بی افتد ، منی که از کودکی عاشق دوربین های عکاسی و به تصویر کشیدن دنیای بکر و بی کران اطرافم را داشتم منی که موفقیت هایم را مدیون این زیبایی ها می دانستم ؛ البته یک استثنا هم وجود دارد ، دعوت نامه ای که دیلی پرافت برای من فرستاده بود تماما بخاطر لطف های عمویم بود.
موقعی که عمویم عکس ها و نوشته هایم را دید بسیار شگفت زده شد ، بعضی از آن ها را برداشت و برای رئیسش در روزنامه دیلی پرافت برد و این مقدمه ای شد برای دعوت آن ها از من.
درحالی که منتظر بودم عمویم از راه برسد به آرامی نگاهی به آلبوم عکس هایم می انداختم. قدرت کار من در عکس هایی که می گرفتم نبود بلکه در توصیفاتی بود که از آن ها می کردم ؛ متن هایی که برای آن ها می نوشتم و سعی می کردم تمام احساسی که نسبت به مناظر داشتم را انتقال دهم.
پدرم همیشه می گفت:
- وصف کردن هنر بسیار زیباییه ، وصف کردن رو باید از کسی یاد بگیری که توی زندگیش تلاش کرده خاطرات گنگ زندگیش رو بخاطر بیاره ، خاطره هایی گرانبها که در اعماق وجود اون فرد مثل یک زمرد می درخشه.

ولی من با حرفش مخالف بودم به این خاطر که برای من اینطور نبوده ، این دنیا برای من تبدیل به یک تبعید گاه شده بود. فقط زمانی ذهنم آرام می شد که از یک منظره عکس می گرفتم و صفحه ای درباره اش می نوشتم. همینطور که غرقِ در افکارم بودم ناگهان جغدی از پنجره اتاقم وارد شد نامه ای را روی تختم انداخت و بلافاصله از همان مسیری که آمده بود به بیرون رفت ، کمی با تعجب به نامه و پنجره باز اتاقم خیره شدم سپس به سمت تختم حرکت کردم و نامه را برداشتم. پاکت نامه را برانداز کردم ولی چیزی روی آن نیافتم ، بالاخره نامه را باز کردم تا نگاهی به درونش بی اندازم و وقتی چشمم به اولین جمله نامه خورد بیش از پیش متعجب شدم.

از طرف وزارت سحر و جادو
بخش اسرار


آنتونی گلدشتاین عزیز. اطلاعاتی به دست ما رسیده که نشان می دهد شما یک عکاس و نویسنده هستید ، نوشته های شما مورد توجه مدیران ارشد بخش اسرار قرار گرفته و آن ها شما را گزینه مناسبی برای پیوستن به تیم ویژه تحقیقاتی در بخش اسرار می دانند.
لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر به طبقه نهم وزارت سحر و جادو مراجعه کنید.

بخش اسرار ، مکانی برای برسی مسائل مبهمی چون مرگ ، زمان ، فضا ، ذهن ، عشق و پیشگویی در دنیای جادوگری است
در پناه مرلین.


بعد از اینکه خواندن نامه را تمام کردم انگار که کسی سطلی پر از آب یخ روی من ریخته باشد. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش بخاطر برآورده شدن آرزویم داشتم از خوشحالی سکته می کردم ولی حالا هیچ ... هیچ حسی نداشتم ، انگار وجودم خالی از روح و احساس شده بود. همه این ها بخاطر صدایی بود که داشت از اعماق وجودم چیزی را فریاد می زد که دلم نمی خواست به آن عمل کنم ، با این حال آنقدر قوی بود که حالم را دگرگون کرد ، با اینکه چیز خاصی در نامه نوشته نشده بود ولی چرا ، چرا باید چنین حسی پیدا می کردم. اما نه ، نیازی نیست دو دل بشوم. جواب من مشخص است آخر من از کودکی عاشق دیلی پرافت بودم همیشه در رویاهایم خواب آن روزنامه را می دیدم و دلم می خواست عکس ها و نوشته هایم را با دیگران به اشتراک بگذارم همیشه دلم میخواست با دیگران صحبت کنم و به آن ها بگویم که این جنگل ها ، کوه ها ، دریاها ، همه و همه هر روز درحال عشق ورزیدن به ما هستند. همیشه دلم میخواست بگویم دنیا بسیار زیباتر از آنست که ما درموردش فکر می کنیم ... همیشه دلم می خواست دوباره مادرم را ببینم ... اگر می شد حاضر بودم روح و جانم را فدا کنم تا فقط یک بار ، فقط یک بار دیگر ببینمش و در چشمان زیبایش زل بزنم و بگویم که چقدر دوستش دارم.
تق تق تق
در اتاقم به صدا در آمد :
- آنت ، بیداری ؟ زود باش آماده شو باید بریم که رئیسم منتظره.

تا به خودم آمدم متوجه شدم صورتم پر از اشک شده ، سریع صورتم را پاک و سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم:
- چشم عموجان الان حاضر می شم.

لباس هایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم.
سوار ماشین که شدم عمویم با لبخندی ملیح و لحنی عجیب گفت:
- برادر زاده عزیز من چطوره؟

من هم در جوابش سری تکان دادم و لبخند زدم.
همیشه این کارش مرا خجالت زده می کرد.
خوشحالم ، خوشحالم که اینقدر خانواده خوبی دارم و می دانم همیشه پشت من هستند ، من هم تصمیم خودم را گرفتم.حال مطمئن شده بودم که می خواهم زندگی ام را صرف چه کاری بکنم:
- عمو جان ، لطفا برو به سمت وزارت سحر و جادو

پایان.



زمان ، جوهر قلمی است که ما به دست گرفته ایم

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#16
همه سرشان را از طرفی به طرف دیگر می چرخاندند تا شاید بتوانند بدن ریز و کوچولو موچولوی لینی را پیدا کنند ، همکلاسی ها لینی که نگرانه در خطر افتادن ارامش روحش بودند بجای گشتن به دنبال بدن بی روحش شروع به زار زدن کردند.
- تو بمیری منم باید بمیرم.
- نهههههههه
- یعنی دیگه نمیتونه لوسمون کنه؟

ناگهان فردی در بین جمعیت دادی زد که باعث شد همه سر جایشان خشک شوند:
- وزیر قاتل و مکار را به پیش ما بیاورید

لرد با ابهتی بی همتا به زیر دستانش دستور داد تا وزیر را به پیشش بیاورند
- وزیر! تو باید تقاص کارت را پس بدهی ، تو با دزدین بدن لینی میخواهی رد جنایتت را پنهان کنی

ولوله عجیبی مابین جادو آموزان افتاده بود. همه درحال نتیجه گیری از اتفاقی بودند که در حال رخ دادن بود ، با صحبت های لرد جادو آموزان هم جبهه عوض کردند و فاز خون خواهی گرفتند.
- اره وزیر باید تقاص قتلی که کرده رو پس بده
- من میتونم وزیر رو بکشم؟
- بیاید آتیشش بزنیم!

همه با شنیدن این حرف به سمت وزیر بیچاره که گناهش خودش نبود و آستینش بود‌ حمله ور شدند.
سریع یک تپه چوب درست کردند و وزیر را به تیرکی که در مرکز آن گذاشته بودند بستند ، وزیر هم که کاملا نا امید شده بود هیچ مقاومتی نمی کرد. لرد همه را کنار زد و جلوی جمعیت آمد
- تو بخاطر کشتن لینی ما مجازات خواهی شد... آتش بزنید این وزیر دیوانه را

یکی از جادو آموزان مشعل به دست به سمت وزیر حرکت کرد تا چوب های زیر پایش را به آتش بکشد. بقیه جادو آموزان مانند جنگلی های دیوانه به بالا و پایین می پریدند و خوشحالی می کردند.
جادو آموزی که مشعل را در دست داشت ، مشعل را به سمت چوب ها پرت کرد و دادی از ته دل کشید ... کمی گذشت
- پس چرا آتیش نمیگیره اینا
- خسته شدیم آتیش بگیر دیگه!
- نکنه چوبا خیسه؟
- بیاید دارش بزنیم
- یکی بره بنزین بیاره

همه بلافاصله برگشتند تا دنبال چیزی بگردند که بتواند هیزم ها را شعله ور کند ولی تا برگشتند قاقارو* را دیدند که لینی را به دهان گرفته و خیلی راحت درحال دور شدن از جمعیت است
-بگیرییییینشششش

همه به سمت قاقارو حمله ور شدند تا بدن لینی را از او پس بگیرند. ولی چیزی را فراموش کردند
هیزم ها درحال آتش گرفتن بود و وزیر بیچاره که حالا امید به زندگی پیدا کرده بود هنوز به تیرک چوبی بسته شده بود
- یکی منو نجات بدهههههه


*قاقارو حیون خونگی کتی بله



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۹:۴۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#17
تابلوی نقاشی



راز دستان هنرمندش چشمانی بود بی همتا...


از اتاق پرفسور دلاکور خارج شده بودم ، ذهنم آشفته بود و قلبم خیلی تند می زد.
نمی دانم ... منی که هیچ اعتقادی به سرنوشت و پیشگویی نداشتم حال اینقدر سست و گیج شده بودم. شاید بهتر بود که دوباره پیش پرفسور برمیگشتم

یادگاری چشمانش بومی بود آمیخته شده با لطافت احساسش...


سرم را محکم تکان دادم تا افکاری که ذهنم را آشفته کرده را پراکنده کنم ولی... نجوای متنی که سال ها پیش نوشته بودم داشت مغزم را تسخیر می کرد.
فقط یک کلمه ... یک کلمه لعنتی باعث شد تمام افکار و روحم به آتش کشیده شود.
مسخره است! تمام این پیشگویی ها مسخره است!
سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود بسیار جواب ساده ای داشت ، اتفاقی !
مطمئنم که پرفسور خیلی شانسی این کلمه را گفته بود.

حس زیبای روحش را می توان در آرامشش یافت...

آرامشی که نقاشی هایش را به روح نواز ترین تصویر دنیا بدل کرده است...


مدام تک تک کلمات آن متن و صدای پرفسور دلاکور در سرم تکرار می شد و هربار این من بودم که از درون می شکستم. چیزی نمانده بود تا بغضم منفجر شود. سردرگم بودم ، همچون کودکی که دست مادرش را در بازاری شلوغ رها کرده. وقتی که خیلی کوچک بودم از بزرگتر ها شنیده بودم که انسان ها در هنگام مرگ تمام لحظه هایی که زندگی کرده اند و پشت سر گذاشته اند در کسری از ثانیه از جلوی چشمانشان رد می شود ، ولی من... درحالی که در گوشه تاریک راه رو نشسته و سرم را به دیوار تکیه داده بودم تمام زندگی ام داشت از جلوی چشمانم رد می شد. لحظه ای این فکر به ذهنم رسید که شاید من هم دارم لحظات آخر زندگی ام را سپری میکنم ولی قبل از این که ترس بر وجودم چیره شود صدایی در سرم همه افکارم را پراکنده کرد
- تابلوی نقاشی...


ذهنم درحال سلاخی شدن بود ، موضوع به حدی برای من جدی شده بود که میخواستم به پیش پرفسور دلاکور برگردم و از او بپرسم که برای چه چنین کلمه ای را به زبان آورده. اما نه... هرگز...
هیچ وقت جرعت چنین کاری را نداشتم ، ترجیح می دادم همه اعتقاداتم را زیر پاهایم له کنم تا اینکه پیش کسی برگردم که یقین پیدا کرده بودم می تواند گذشته افراد را تماشا کند!
البته از اعماق قلبم چیز دیگری را هم حس میکردم ، حسی که کاملا متضاد با حال فعلیم بود
حسی که منجی خودش را پرفسور دلاکور می دانست ، کسی که توانسته است با یک کلمه تمام زنجیر های اطرافم را در هم بشکند.
وقتی کمی آرام تر شدم دوباره به صحنه ای که پرفسور درحال پیشگویی بود و آن کلمه را به زبان آورد فکر کردم ... نگاهش ... بخاطر نگاهش بود که من این گونه از خود بی خود شدم ... وقتی آن کلمه و آن نگاه با هم آمیخته شد ، آشوبی وجودم را فرا گرفت که فکر می کردم پرفسور تمام گذشته حال و آینده من را در دستانش دارد


نیتت ترسیم و ترکیب آفریده های خدا بود ولی نتیجه اش ...


هلالی را خلق کردی که تمام خلایق را انگشت به دهان گذاشته است...


شاید روزی ، شاید هم هیچ وقت.
در این لحظه که افکارم کاملا در هم شکسته بود به هیچ چیز بجز پرفسور دلاکور باور نداشتم.
به این خاطر که او باعث شد چیزی را که جلوی چشمانم بود و سال ها فراموشش کرده بودم ، دوباره در زندگی ام پر رنگ شود.



پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱:۱۷ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#18
1- ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی را با توجه به انرژی منفی خودتون شرح بدین.

روح نفرینی که من پیدا کردم از لحاظ ظاهری شباهت زیادی به اسب داشت ، البته اگه شش پای عنکبوتی و بال های استخوانیش رو فراموش کنیم. شکل فیزیکی روح بیش از حد ناقص بود برای همین فکر می کردم با یه زامبی رو به رو شدم تا با یه روح نفرینی.
دو تا بال های روح قدرت بسیار زیادی داشت و روح با استفاده از شش پای خودش مدام جا به جا می شد و حتی می تونست به راحتی از در و دیوار بالا بره. از اونجایی که من از حشرات متنفر بودم و تا حد زیادی از اونا می ترسیدم سبب شد تا با همچین روحی برخورد بکنم.

2- از چه وسیله ای برای مقابله با روح نفرینی استفاده می کنید؟ مراحل انتقال انرژی رو به صورت کامل توضیح بدین

گردنبندی که همیشه همراه خودم داشتم بسیار برای من با ارزش بود ، از اونجایی که پرفسور گفته بود باید از ذهن و خاطره ای که برامون با ارزشه استفاده کنیم
گردنبندی که به همراه داشتم مناسب ترین گزینه بود. در قسمت انتقال انرژی ، در مرحله اول انرژی رو در درون خودم تصور کردم و بعد در تمام بدنم ، مثل یک رود که در حال جوش و خروشه به چرخش در آوردمش و بعد تمام انرژی که در بدنم در جریان بود رو به گردنبندی که دور مشتم پیچیده بودم منتقل کردم و بلافاصله
با شعله هایی آبی روبه رو شدم که به زیبایی آسمانی پر از ستاره بود.

3- گزارش کوتاهی از نبرد با روح نفرینی را بنویسید. ( غیر رول )

روح نفرینی که گیر من افتاده بود به شدت سریع بود و مدام از طرفی به طرف دیگه می پرید.
البته با کمی زیر نظر گرفتن حرکاتش متوجه الگویی در رفتارش شدم ، در واقع روح نفرینی یک مسیر را مدام تکرار می کرد و بعد به سمت من می پرید تا با بال های زشت و قدرتمندش کله من رو از جا بکنه.
خودم رو در مسیر حرکتش قرار دادم و با مشتم که گردنبندم رو به دورش پیچیده بودم به روح نفرینی ضربه محکمی زدم و از صفحه روزگار نیستش کردم



پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۰:۵۵ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#19
نه جنگی درکار بود نه بی امنی ، نه مردمش قاتل و تروریست بودند و نه حتی عقب افتاده از تکنولوژی. تمام حرف هایی که درمورد ایران شنیده بودم دروغ محض بود ، آنطور که به گوش من رسیده بود در ایران هرکس یک کلاش و یک بمب اتم دارد و سوار بر شترش در صحرا پرسه می زند و هرکس را ببیند سر می برد ولی اصلا اینطور نبود مردم ایران به شدت مهربان و مهمان نواز بودند ، آنقدر خوب که هرچه بگویم باز هم کم است. ولی یک سوال ذهنم را درگیر کرده بود ، چرا دنیا باید با چنین مردمان نازنینی قهر کند؟
اوو ... داشتم فراموش می کردم ، بگذریم.
من بعد از گفتگو های زیادی که با افراد مختلفی داشتم با رشادت و مقاومت های فراوان در برابر دعوت بی انتهای مردم ایران که من را به خانه خودشان برای خوردن یک لیوان چای دعوت میکردند بالاخره توانستم به اسم دو مکان برای رفتن برسم.
اولی مقبره یکی از بزرگترین پادشاه های ایران باستان بود و دومی جاده چالوس ، با گزینه اول کمی آشنایی داشتم ولی گزینه دوم اصلا.
از قرار معلوم مردم ایران ، بخصوص تهران علاقه زیادی به جاده چالوس و شمال داشتن.
در نهایت تصمیم گرفتم به سمت مقبره کوروش بروم تا از نزدیک از آن دیدن کنم و مسلما در راه هرکس که متوجه می شد من یک خارجی هستم من را به خانه اش برای خوردن چای دعوت می کرد ، واقعا چرا؟
بعد از بازدید از مقبره کوروش نکته های تاریخی زیادی درمورد ایران یاد گرفتم ، از شکوه امپراطوری هخامنشی ، تا فراز و نشیب های سال های اخیر.
واقعا عجیب بود که چنین مردمان با عشق و قدرتمندی باید در این وضعیت زندگی کنند
با چیز هایی که شنیدم متوجه شدم مردم ایران از تیتانیوم هم سرسخت ترن ، تقریبا اکثر زمانی که در ایران سپری کردم مشغول گفتگو و جمع آوری اطلاعات از مردم بودم تا بیشتر و بیشتر با تاریخ و سرگذشت آن ها آشنا شوم.
در گفتگو هایی که داشتم اطلاعات زیادی کسب کردم ولی چیزی که مرا بیش از همه به خودش جذب می کرد ، فرهنگ غنی و زیبایی بود که از سالیان سال پیش به آن ها ارث رسیده بود و هنوز قوی و مستحکم در وجودشان پا برجا بود.



پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#20
همه ی جادوآموزان سرنگ به دست پشت سر پرفسور ملانی از کلاس خارج شدند.
آنتونی بعد از شنیدن صدای در سرش را از زیر میز بیرون آورد و خیلی سوسکی دور تا دور کلاس را بر انداز کرد. از زیر میز که بیرون آمد شروع به تکاندن ردایش کرد ، ناگهان دستی نهیف و باریک پس گردنی محکمی روانه کله آنتونی کرد که باعث شد هوش از سر آنتونی بپرد. آنتونی بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند گفت:
- پرفسور ملانی من واقعا معذرت میخوام ، قول میدم که دیگه کلاس رو نپیچونم ، خواهش میونم این بار رو ببخشید

آنتونی گردنش را جمع کرد ، منتظر بود تا پرفسور ملانی چیزی بگوید ولی صدایی نشنید ، کمی بیشتر صبر کرد ولی باز هم صدایی به گوشش نرسید.
بالاخره برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ، ترسی که در وجودش بود با دیدن لبخند تمسخر آمیزی که آنانیو بر لب داشت تبدیل به آرامش شد. آنتونی سرش را تکان داد و لبخند رضایت آمیزی زد
- زهرم داشت می ترکید پسر
- داشت می ترکید؟

هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. آنانیو درحالی که به سرنگ داخل کیف نگاه می کرد گفت:
- واقعا پرفسور ملانی با خودش چی فکر کرده که از ابزار شکنجه واسه کلاس شفا بخشی استفاده میکنه
- بهتره از این حرفا نزنی ... ممکنه صداتو بشنوه!

هر دوی آن ها درحالی که سرمست در شوخی هایی بودند که درمورد پرفسور ملانی می کردند به آرامی از کلاس خارج شدند.
هر دو جلوی در ایستاده بودند و غرق در خنده بودند برای همین متوجه حضور قاقارو در انتهای راه رو نشدند. آنتونی از داخل کیفش یک موز بیرون آورد و پوستش را کند و در بی ادبانه ترین حالت ممکن پوست موز را همان جا رها کرد.
قاقارو که به شدت هار شده بود به سمت آن دو حمله ور شد ، دهانش آب افتاده بود و میخواست هرچه سریع تر یک گاز از آن ها بزند آنتونی ناگهان قاقارو را دید و غیر ارادی به سمت عقب قدم برداشت ، قدمی که برداشت همانا و لیز خوردن پایش بخاطر پوست موز همانا
آنتونی محکم به زمین خورد و قاقارو این فرصت را غنیمت شمرد و پای آنتونی را گاز گرفت
سپس که مزه تلخ گوشت آنتونی را حس کرد سریع از مهلکه گریخت
- کرفس ... کرفس ... کرفس ...

آنانیو که هاج و واج ایستاده بود با شنیدن صدای آنتونی کمی آرام شد
- ها؟ چیزی گفتی آنتونی؟ داری منو صدا میزنی؟
- میخوام کرفس بخورم ، کرفس میخوام!

چشمان آنانیو از تعجب گرد شده بود.
- ولی تو که از کرفس متنفر بودی

آنتونی خیس عرق شده بود و داشت سرش را خیلی ملایم به زمین می کوبید ، آنانیو ادامه داد:
- تو همیشه میگفتی اگه بشه یه چیز رو از روی زمین برای همیشه نابود کرد اون باید کرفس باشه
- نهههههههه

آنتونی سریع به سمت آنانیو چرخید ، چشمانش سرخ شده بود و صورتش همانند یک ابر بهاری داشت می بارید:
- من ... دلم ... کرفس می خواد ‌... بزار ... بخورمت

آنانیو که پرز هایش ریخته بود از ترس جانش فریاد زنان شروع به فرار کرد ، آنتونی هم پشت سر او با ندای کرفس کرفس دنبالش می کرد. در همین حین که کرفس داستان ما فرار می کرد یاد حرف های پرفسور ملانی افتاد ، سرنگ و محلول قرمز را از کیفش بیرون کشید باید خیلی سریع عمل می کرد برای همین فکر نکرده عملیاتش را شروع کرد محلول را به هوا پرت کرد تا مثلا حواس آنتونی را پرت کند و بعد سرنگ را هم به سمت آنتونی پرت کرد ، ولی در همین لحظه فهمید چه گندی بالا آورده است ولی دیگر خیلی دیر شده بود آنتونی هم از این فرصت استفاده کرد و آنانیو را زمین گیر کرد. آنتونی که در این مسابقه دو برنده شده بود همچون دیوانه ای شروع به خندیدن کرد ، آنانیو هم بخاطر گندی که بالا آورده مغزش گیرپاژ کرده بود.
آنتونی دهانش را باز کرد و میخواست یک گاز آبدار از آنانیو بزند که آنانیو شروع به داد زدن کرد:
نه نه نه ، صبر کن خواهش میکنم ، من مزم خیلی تلخه ... اینقدر تلخم که نگو اگه یه ذره از منو بخوری ممکنه بمیری ولی ... ولی اگه سرنگی که توی کیفت هست رو بزاری بهت بزنم باعث میشه من خوشمزه بشم

آنتونی کرفس را رها کرد و روی زمین چمباتمه زد ، داشت به حرف های آنانیو فکر می کرد.
آنانیو که خوشحال بود و فکر می کرد موفق شده است به سمت آنتونی رفت و دستش را هم به سمت کیف آنتونی دراز کرد و در همین لحظه آنتونی فریاد بلند کشید:
- نهههههه ... همین الان میخورمت!

آنتونی ، آنانیو را گرفت و دهانش را باز کرد میخواست یک گاز محکم از آنانیو بزند که از پشت سر چوبی محکم بر فرق سر آنتونی فرود آمد برای همین آنتوتی بیهوش بر روی زمین افتاد‌.
آنانیو که برای بار دوم پرز هایش فر خورده بود مرلین را شکر کرد کمی دقت کرد تا ناجی اش را بشناسد که میوکی را پشت سر آنتونی یافت.
میوکی غرور آمیز دستی به موهایش کشید و گفت:
- نیازی به تشکر نیست


میوکی دست آنانیو را گرفت و بلندش کرد ، سپس ادامه داد:
- الان باید منتظر بشینیم تا آنتونی به هوش بیاد بعد مخش رو بزنیم که تزریق رو انجام بده

آنانیو درحالی که دندان هایش را به هم می سایید
با اخم میوکی را کنار زد و محلول و سرنگ را از کیف آنتونی بیرون کشید:
- همین الان تزریق می کنیم
- اما پرفسور گفت...
- پرفسور هرچی گفته واسه خودش گفته ، این من بودم که داشت جونش رو توسط یه روانی زنجیره ای از دست میداد

و بعد محلول را به آنتونی تزریق کرد







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.