هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸
#21
چیکار ؟ آب سوجی میخوردن.

جینی ویزلی موقع پرتاب بمب کود حیوانی تو کلاس گلدوزی و ملیله بافی با سیریوس بلک آب سوجی می خوردن.


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
#22
کی؟ موقع پرتاب بمب کود حیوانی تو کلاس.


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
#23
پروفسور روزیه اینم مشق اول من
2-جلسه دوم بود و من تو کلاس با آمادگی کامل برای پرسش کلاسی نشسته بودم که پروفسور روزیه وارد کلاس شد و روی صندلی نشست.
-خب الان میخوام درس بپرسم کی آماده است؟
هیچ کس دستش بالا نبود جز من. پروفسور با سر بهم جواب مثبت داد و منم بلند شدم.
-خب بگو ببینم بوکات چیه؟
تا اومدم جواب بدم دماغم شروع به وول خوردن کرد و همه درس یادم رفت و کیف مو برداشتم و جلوم گرفتم.
-چرا نوشابه هارو به اطراف پرتاب میکنی جواب سوال منو بده!
بعد شروع به جیغ زدن کردم.
-چرا جیغ میزنی؟
-چرا صندلی سفیده؟
-چی؟
-چرا من سفیدم؟ چرا در سفیده ؟
و دور کلاس دویدم و هر چی جلوم بود به اطراف پرت شد. در سیاهی دیدم و واردش شدم و یک گوشه اتاق نشستم. در باز شد و پروفسور در حالی که دستکش سفیدی دستش میکرد بهم نزدیک شد.
-خب


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
#24
دروئلا رفت تا دنبال چیزی بگرده تا با اون حساب تام رو برسه. اول به سمت کتاب خونه رفت و سراغ کتاب های حساب رسون رفت.
...دو ساعت بعد...
دروئلا در حالی که پاهای نداشته یک بوکات رو گرفته بود و رو هوا میچرخوند با خودش حرف میزد.
-این کتابا چرا از هر صفحشون دو تا بوکات نر و ماده در میاد؟
-خب ما اصولا با همسرمون زیر یک سقف زندگی میکنیم.
-راوی گفته با خودم حرف میزنم نخود.
و من راوی برای تنبیه بوکات اونو در دست گرفتم و با پرتابی در افق محوش کردم.
-دروئلا جان شما به کارتون ادامه بدید.
-داشتم همین کارو میکردم. راستی تو مگه محفلی نیستی؟
-چرا!
-پس تو خونه ریدل اونم تو کتابخونه من چی کار میکنی؟
و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم در افق محو شدم ولی من یک راوی بودم اونم از نوع کار دانش پس آپارات کردم و به هاگوارتز که مقصد دروئلا هم بود رفتم تا ادامه بدم. دروئلا زنی ریونی بود اونم از نوع زرنگش پس به سمت میز کنار اتاق رفت تا گزینه های روی میز رو چک کنه.
-خب گزینه یک: شکنجه. گزینه دو: تحریم ترامپ.
تنها دو گزینه روی میز بود. دروئلا یک مرگخوار هم بود. اونم از نوع زرنگش. پس به زیر میز خزید تا گزینه های زیر میزی هم ببینه.
- گزینه یک: ترکیب دل و روده تام با کتاب. گزینه دو: جمجمه شکن. گزینه سه: ترکیب بوکات و دو بار خوردن معجون حلال مشکلات.
دروئلا یک خنده از نوع« » کرد و خواست از زیر میز بیرون بیاد که دستهای زیر میز شروع به حرف زدن کردن.
-پول بده!


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
#25
باکی؟ اژدهای مجارستانی


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۲۱ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#26
اینم دفترچه خاطرات هاگوارتزمن پروفسور فقط یک وقت صفحه دیگه ای رو نخون دقیقا همین صفحه است بقیه اش خیلی خصوصیه.


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۱۶ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#27
دفترچه خاطرات عزیزم
امروز رفتم خونه پدر بزرگم تا پارسیس برادرم رو بهش بسپارم و برم خونه گریمولد تا تو آشپزخونه فوت و فن آشپزی رو از خانم ویزلی یاد بگیرم ولی... طبق معمول پدر بزرگم منو نگه داشت تا یکی از اون داستانای خواب آورشو برام تعریف کنه.
- باباجان میخوام برات قصه شنگول و منگول و ...
-پدر بزرگ اون مال بچه هاست.
-آهان راست میگی میخواستم قصه شنل قرمزی...
-اونم مال بچه هاست.
-آهان قصه دیو و دلبر...
-پدر بزرگ مطمئنی برای من داستان میخوای بگی یک وقت منو با پارسیس اشتباه نگرفتی؟
-بابا جان یعنی من اینقدر پیرم که فرق تو رو با اون جقل بچه ندونم؟
-ببخشید!
-بزار فکر کنم... آهان میخواستم داستان اختراع جادویی جدتو بگم.
-پدر بزرگ.
-بله باباجان.
-مگه شما پدر پدرم نیستید.
-چرا باباجان.
-مگه شما و پدرم جادوگرین؟
-نه باباجان.
-پس چطوری از خاطرات جادویی میگین و جد من چطور تونسته اختراع کنه؟
-من منظورم جد مادر ته باباجان.
-شما...
-میشه اینقدر سوال پیچم نکنی؟ پدر بزرگ دیگت برام گفته. سوال دیگه ای داری؟
-نه بابا جا... نه ندارم پدر بزرگ.
پدر بزرگم یک کاسه بزرگی از روی میز برداشت و روی پاش گذاشت.
-این دفعه من تعریف نمیکنم خودت میبینی.
-پدر بزرگ این قدح اندیشه...
اما قبل از اینکه دوباره سوال کنم سرم تو قدح فرو رفت و زن و مردی با لباسای کهنه که روی لباس های مرد پارگی هایی که مثل رد پنجه و سوختگی بود رو دیدم. همون لحظه کنترلی رو تو دست پدر بزرگم دیدم.
-باباجان هرجا نیاز به توضیح داشت برات استپ میکنم.
-مگه فیلمه؟
-اینقدر سوال نپرس.خب اون پسر جوون مو برنز که اسمش توماسه جدته اون خانم مو سیاه با چشمای آبی که کنار شه و اسمش مالیه و خیلی شبیه تویه همسرشه. خب این جد تو یک مربی اژدها است و دختری به اسم نو لا دارن که اون دیگه خیلی شبیه تویه موهاش حناییه و چشا شم قرمزه. چرا دستتو جلوت گرفتی؟
- موهای خانمه سیاهه نمیتونم نگاه کنم.
پدر بزرگم هم زمان با تاسف خوردن با تکون دادن سر دکمه کنترل رو زد و صحنه شروع به وول خوردن کرد.
- تام عزیزم من خیلی میترسم هر روز میری و اون اژدها های مجارستانی رو رام میکنی و آخر شب برمیگردی بعضی وقتا هم که خیلی دیر بر میگردی من دلم قد یک گنجیشکه با خودت نمیگی زنم نگرانه سریع تر برم خونه.
- عزیزم من مجبورم آخه اگه یک روز کار نکنم که برای شام نمیتونیم چیزی بخوریم تازه مدرسه نولا چی میشه دختر به این باهوشی حیفه که درس نخونه.
یک نگاه به اون خونه فکستنی انداختم فقط یک شومینه و صندوقچه کهنه نو ترین وسایل به نظر میرسیدن در چوبی نیم سوخته اتاق نظرمو جلب کرد. به سمت در رفتم و وارد شدم. صدای تام و مالی قطع شد و دخترک داخل اتاق روی تختش نشست اون نولا بود.
- من برای بابام نگرانم. باید یک چیزی بسازم که همیشه بدونم بابام چی کار میکنه. نگاهی به ساعت روبروش کرد و به فکر فرو رفت. بعد از دقایقی از اتاق بیرون رفت و چوب مادر شو آورد و ساعت رو آورد پایین. کاردستی هایی ساخت که روی هر کدوم اسم یکی از اعضای خانواده اش به چشم میخورد. عقربه های اضافه ای روی ساعت تنظیم کرد و جادو هایی رو اجرا کرد. بعد از شیش ساعت وقت گذاشتن روی ساعت که برای من با سرعت می گذشت ساعت رو پیش مادرش برد.
-مامان مامان نگاه کن این ساعته که ساختم میگه که هر کدوممون کجاییم و خطر در اطرافمون چجوریه ببین بابا حالش خوبه و دم دره.
و همون لحظه در باز شد و تام با چهره ای خسته در حالی که نامه ای دستش بود وارد شد. دختر که خیلی خوشحال بود رفت و تو بغل پدرش جا خوش کرد.
-مالی نامه هاگوارتزه.
دستی شونمو گرفت و از قدح خارج شدم. پس حالا فهمیدم ساعت ویزلی هارو کی اختراع کرده.
-پدر بزرگ میشه بقیه زندگی نو لا رو بهم بگی.
-نه دیگه باباجان الان فقط بهت میگم که اون از اولین بچه هایی بود که به هاگوارتز رفت و در ریونکلاو جا خوش کرد. بقیه داستان روز ای دیگه.
-پدر بزرگ...
-نه دیگه من اونهمه پیش پدر بزرگت نبودم که بیام برای تو خلاصه تعریف کنم.
نگاهی به ساعت کردم و دیدم همه خونه هستن. خونه...
-وای خدا دیرم شده باید برم خونه گریمولد.



ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۱۶:۱۲:۰۴

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸
#28
کی ؟
روز ولنتاین


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
#29
کی ؟
موقع ساخت شمشیر گریفیندور توسط جن ها


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
#30
با کی ؟ ارباب ریگولوس


به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.