هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
#1
سلام به هر مدیری که تصمیم گرفته این پست رو بخونه!

من امروز یا شایدم دیروز (؟) متوجه شدم که پیام‌های تالار خصوصی اسلیترین رو دارم می‌بینم و وقتی گروه‌هام رو دیدم فهمیدم که گویا یک مدیری بدون توجه به پست استعفا از گروه بنده مورخه‌ی 17 شهریور 86، و بدون هیچ‌گونه درخواست عضویت توی گروه به من دسترسی داده.

لطفن جدی‌تر و گاها دقیق‌تر باشید!


[b]The sun enter


Re: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
#2
ناظر خوبی بوده!
سرش هم توی لاک خودش بوده، کاری به کار کسی هم نداشته!

قشنگ می‌نویسه و ایده‌های خوبی برای مقاله نویسی داره!

سامانتا ولدمورت!


[b]The sun enter


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
#3
قبل از این که خورشید برای اولین بار پس از بازخوانی پیغام طلوع کند، هشت سوار - به علت وضعیت فوق‌العاده‌ای که پیش‌آمده بود، تصمیم بر این گرفتند تا کانال‌های دریافت انرژی جادو برای مدتی بسته بماند - به همراه پیغام رونی و ضمیمه‌ای حاوی دعوت به شورای قبایل به سمت هشت دهکده‌ی بزرگی می‌رفتند که آخرین آبادی‌های قبل از دریاچه‌ی مرزی و آبشاری بودند که سِلِدْو ِن را از زمین‌های سوخته‌ی "آن‌سو" جدا می‌کرد. همچنان که زمانی مناطق از دست رفته‌ی جنوب آبشار که زمانی از مناطق تحت حکومت حاکم سلدون بودند. در حقیقت سلدون یک کشور نبود و ایالت مرزی و جنوبی ممالک متحد شمالی محسوب می‌شد.

در واقع مرز بین ممالک متحد شمالی و حکومت‌های آنارشیست جنوبی که جمعیت عمده‌اش بربرهای جنگلی و زبان‌ نفهم و بیشتر از آنها نکروس‌ها و آشاک‌های تیره تشکیل می‌دادند، کوهستان جنوبی بود که بیشتر مانند یک پله‌ی غول‌آسا با میانگین ارتفاع هزار و سیصد متر بود که کاملن از نفوذ بربرها به شمال جلوگیری می‌کرد. در قسمت میانی کوهستان، مهم‌ترین بخش آن قرار داشت که شامل دریاچه و آبشارها می‌شد. دریاچه در واقع پایان مسیر تمام رودخانه‌هایی بود که از شمال جاری بودند و طول کرانه‌ی شمالی‌ آن بیش از 53 لیگ و عرض آن در بیشترین حد از شمال تا آبشار به بیش از 9 لیگ می‌رسید و از آن آبشارهایی بسیار عظیم فرو می‌ریخت.

اما پیش از به جنبش درآمدن جهاد سوزان جنوبی و متحد شدن بربرها و دیگر مخلوقات وحشی‌اش، مرز جنوبی تا 10 لیگ پس از آبشار نیز پیش می‌رفت و بیش از چهل آبادی و شهر در این قسمت وجود داشت که اکثرن در کنار رودهایی جاری از دریاچه‌ی حاصل از فرو ریختن آبشار قرار داشتند. به علت آبرفت‌گذاری زیاد انبوه رودهای جاری در مناطق پست بین کوهستان و بیشه‌های جنوبی - که زمانی مرز بین مناطق بی‌تمدن جنوبی و سلدون شناخته می‌شد - خاک این نواحی چنان مرغوب بود که سه‌تا از شهرهای بزرگ سلدون که یکی‌شان هفتمین یا هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شمالی محسوب می‌شد در آن ناحیه قرار داشتند.

از قرن‌ها پیش که ممالک متحد سازمان یافته شده بودند و سلدون به عنوان ملازم تمامی اراضی شمالی مسئولیت نگهبانی جنوب را بر عهده گرفت، هیچ‌گاه جنوبی‌ها تهدیدی جدی نبوده و تنها گاهی درگیری‌هایی محلی پیش می‌آمد که به تدریج به علت تجربه و هوش بسیار پایین جنوبی‌ها در برنامه‌ریزی استراتژی برای حملات و فقدان توانایی جادوگری در بینشان ، به راحتی دفع می‌شدند و تنها خسارت‌هایی که برجا می‌ماند، چند رد پا در مزارع بود. تا سال‌ها جنوبی‌ها از میزان حملات خود به قدری کاستند که تا حدود پانزده سال هیچ بربری از بیشه‌های تاریک جنوبی خارج نشد و در این مدت مردم سلدون شروع به افزایش دانش‌شان و گسترش روستاهای کوچکشان به شهرهای امن کردند.

آبشار یا شاید دیوار کوهستان، هرچه که بودند منبعی بی‌انتها از انرژی‌ها جادویی بودند که بزرگان،‌ طی قرن‌ها توانایی استخراج آن را آموخته و به دیگران منتقل کرده بودند. توانایی جذب قدرت دریاچه برای ساحران قدرتمندتر تا بیش از 300 لیگ ممکن بود. اما در آن‌سوی کوهستان و در مناطق پست جنوبی، این قدرت به میزان قابل توجهی کاهش پیدا می‌کرد، تا جایی که بعد از گذشتن از محدوده‌ی 3 لیگ، قدرتمندترین ساحران نیز در اجرای افسون‌ها بسیار ابتدایی و ساده دچار اشکال و ضعف می‌شدند. این نکته هم قابل ذکر است که در دیگر ممالک شمالی، جادو، تنها نوعی تخیل و خرافه به حساب می‌آمد و همه چیز باید با علم طبیعیات و ریاضیات اثبات می‌شد تا قابل بحث باشد.

همین روال پیش می‌رفت تا اینکه حکومت مرکزی در شمال به این فکر افتاد تا شهرهای بزرگ آن‌سوی دیوار کوهستان را تبدیل به استحکامات و دژهای مناسبی کنند که در صورت وقوع حملات جدی‌تر، دفع آنها ساده‌تر صورت گیرد. اولین و بزرگترین شهری که دور تا دورش را شروع به دیوارکشی و ساخت برج و بارو کردند، ادلمار بود. شهر در فاصله‌ی دو لیگی از آبشار قرار گرفته بود و چنان بزرگ بود که هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شناخته می‌شد. بزرگترین رودخانه‌ی قاره‌ی جنوبی نیز از میان شهر عبور می‌کرد و نیمی از شهر بر روی پل عظیمی که روی رودخانه‌ی چهل یاردی را پوشانده بود بنا شده بود. دورتادورش را دیوارهایی سنگی بالا آوردند که همه از کوهستان تراش خورده بود و بالفطره، چنان انرژی جادویی برای شهر ایجاد می‌کرد که مردم برای پهن کردن رخت و لباس‌ها و تا کردن جوراب‌هاشان از جادو استفاده می‌کردند. عمومن نژاد مردمان جنوبی کوهستان با نژاد شمالی‌ها متفاوت بود و بالفطره جادو می‌کردند، حال چه نزدیک کوهستان چه دور از آن، رون‌ها از همان ابتدا که پا در سواحل شرقی گذاشتند، با جادو آشنا بودند. اما پس از پیدا کردند کانال‌های استخراج نیروی‌ کوهستان، تقریبن به جادو اعتیاد پیدا کردند.

در انتهای کار مستحکم‌سازی دومین شهر، بله‌گارد، بودند که شبانه، هجومی بی‌سابقه از بربرهایی که زره و سلاح‌های فولادی داشتند و نکروس‌ها و آشاک‌ها عظیم‌الجثه و سوزان وارد دشت‌های میانی شدند و در همان موج نخست، تمام چهل و چند آبادی را گرفته یا آنهایی را که مقاومت کرده بودند نابود کردند. چنانچه در روز دوم تنها شهرهای آزاد ادلمار و بله‌گارد بودند که قبل از نیمروز دیوارهای بله‌گارد به کلی تخریب شدند و شهر تسخیر شد. در همین اثنا، در سه ساعت،‌ 9 فرستاده به مقصد شمال در قلعه غیب شدند. اما به طرز غریبی، بربرها چنان تغزیه‌ای از نیروی‌ پاک کوهستان شروع کرده بودند که هیچ کس نمی‌توانست فاصله‌ای بیشتر از ده متر را تله‌پورت کند. و هر سواری که می‌خواست از محاصره خارج شود، بی‌رحمانه کشته می‌شد.

به همین ترتیب بود که بربرها مسیر آب را به روی شهر بستند و تمام مزارع خارج از دیوارهای قلعه را سوزاندند. رون‌های المار هم تا دو ماه از آب‌انبارهاشان آب خارج کردند و بعد به تدریج انبارهاشان از مواد غذایی تهی گشت و بعد از اینکه به این نتیجه رسیدند که تسلیم شدن از نوشیدن ادرار به صرفه‌تر است، دروازه‌ها را به روی خیل عظیم دشمن باز کردند در همان ساعت اول، شهر چنان مخروبه شد که گفتی قرن‌هاست این‌جا را گذاشته و رفته‌اند.

و بعد یکی از مراکز مهم بربرها، قلعه‌ی ادلمار شد و مردمش تبدیل به اسرایی شدند که زمانی کارشان را آشاک‌های کریه‌المنظر انجام می‌دادند. همان رون‌های اشرافی که آوازه‌شان حتی در شمال نیز پیچیده بود، قومی که همه‌شان مانند سناتور اعظم ممالک متحد زندگی می‌کردند. آشاک‌ها هم مانند نکروس‌ها و ارباب‌هاشان، بربرها، بسیار تغییر کرده بودند. بربرها زمانی انسان‌هایی پشمالو و نیمه‌برهنه بودند که به قول رون‌ها، زن‌هاشان هم ریش‌ داشتند و تنشان لباسی جز موهای سرشان نبود! اما حالا تا دندان مسلح به تیغ‌های بلند و فولادی، زره‌هایی محکم و یک‌دست و زبانی غیر از جیغ و داد حیوانی بودند. همینطور جانورانشان نیز وحشی‌تر، هراس‌آورتر و باهوش‌تر و عظیم‌الجثه تر شده بودند.

سه سال گذشت، بدون اینکه مناطق شمالی درباره‌ی تسخیر شدن ادلمار چیزی بدانند و حالا بعد از سه سال قاصدی تکه‌تکه شده با خطوط رونی بر روی بدنش ظاهر شده بود که خبر روی کار آمدن پادشاهی در خفا را می‌داد و تقاضای کمک می‌کرد و درباره‌ی خیانتی می‌گفت. نوشته‌اش چنان رمزگونه بود که باید شورای دریاچه تشکیل می‌شد تا تصمیمات لازم گرفته شود.

××××
توضیحات:
خیلی طولانی شد. پست‌هایی که به منظور جهت‌دار کردن قضیه زده می‌شن همیشه طولانین. من هم فقط خواستم یه مختصات کلی از این دنیا بدم و اینکه اصلن اصل ماجرا قراره چی باشه. نخواستم نظر خودم رو به داستان تزریق کنم بنابرین همینجا میگم که در اصل استفاده‌ی بیش از حد از جادو و بازشدن بیش از حد کانال‌ها باعث شده تا ارباب تاریکی (حالا هرکی که هست... از لرد ولدمورت نه‌چندان بد هری پاتر تا ملکور و سارگراس لوتر و وارکرفت) با لژیونش وارد مناطق جنوبی بشه و موجودات تاریک جنوبی با موجودات درست و حسابی ارتش امپراطوری ترکیب شدن و اینطوری شدن و امپراطور هم یه کم بربرها رو متمدن کرده و بهشون هوش جنگی یاد داده. حالا هرچی از جادو بیشتر استفاده بشه، این بربرها بیشتر تغذیه میشن و قوی‌تر می‌شن. توی اون شهره هم الان یه شاه جدید بعد از مرگ پدرش اومده و حالا دارن برنامه‌ریزی می‌کنن تا یه شورش (یا جنگ) حسابی ردیف کنن.

سلدون هم که تنهایی نمی‌تونه با جنوبی‌ها بجنگه بعد از شورا از حکومت مرکزی کمک می‌خواد و مشکل اینه که اونا جادو رو قبول ندارن و اینا. بنابرین به نظر من بهتره هرکسی یه زاویه‌ای رو دنبال کنه. یه نفر زاویه‌ی الدمار رو بگیره، یه نفر مخ کردن حکومت مرکزی، یه نفر تصمیمات شورا و...!

همین!


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۲ ۲۱:۰۱:۵۱
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۲۲ ۲۱:۱۸:۱۰

[b]The sun enter


Re: کاخ امپراطور
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۷
#4
- امروز بیست و نهم ژانویه است و ما از بیست و هفت دسامبر در این‌جا به گشت و گذار مشغول بودیم و ما وظیفه‌ی کرنورها را تا زمان جایگزینی توضیع جدیدشان، به عنوان ماموران گارد اول دیدبانی مناطق مرزی، خط ساحلی، نو، تپه‌های مخروب، برجک‌های کوه‌های حصار و به طور کلی تمامی خطه‌ی مرزی محصور که به سرزمین خاکستری معروف است، بر عهده داشتیم.

- گزارش مناسبی بود، در دنیای من هم خدمتکارانم به این صورت گزارش ارائه می‌کنند. گفتی که این‌جا خط ساحلیه؟

- بله، قربان!

- و گفتی نو. اون‌جا کجاست؟

اورکی که رو‌به‌روی لرد ایستاده بود دهانش را باز کرد و غبغبش را تکان داد. چند بار در جهت‌ها مختلف این‌کار را تکرار کرد و سپس انگشت اشاره‌اش را به سوی شکافی تیره بین کوه‌هایی که در دوردست مقابلش بود دراز کرد و گفت:

- آن شکاف، نو است. کوهستان محیط مانند دیواری طبیعی است. چنان که گوش ما می‌شنود، این کوهستان ستیغی ندارد و نوک تمام کوه‌هایش به یک اندازه است.

لرد چشمانش را کمی تنگ کرد و متوجه منظور پرل 3 شد. کوهستان دندانه دندانه نبود و کاملاً به یک دیوار بسیار بلند می‌مانست که تنها ورودی‌اش شکافی V مانند و تیره بود. احتمالاً وجه تسمیه‌اش شکل کوچک حرف یونانی نو بود. اما شکاف بسیار دورتر از ساحل بود و آن‌ها حتی کم‌تر از ربع مسیر را بر روی جاده‌ی سنگفرش شده‌ پیموده بودند.

لحظه‌ای که از آب بیرون آمده بود به این فکر کرد که این یک فیلم قدیمی است؟ تمام اجزایی که در آن دنیا وجود داشت به ظرافت کامل اجسام طبیعی بودند، با این وجود چنین می‌نمود که همه‌چیز را در یک فیلم ماگلی ِ قدیمی می‌بیند.

از محیط پیرامونش چنین برداشت می‌شد که تمام ساکنین دفعتاً شهر را ترک کرده‌اند. اما نه با عجله و تردید، بلکه همه چیز در سر جای خودش بود. اما نه چنان که به نظر برسد این‌ها ساخته‌ی دئست یک جادوگر است و شهر با جادو محافظت می‌شود. بلکه مرور زمان در همه‌جا رخنه کرده بود. اما اثری از موجودی زنده نبود. همه چیز بی‌روح بود.

بعد از اینکه به سادگی جاده‌ی سنگفرش شده‌ای را که احتمالاً به جایی که می‌خواست می‌رساندش پیدا کرد، به راه افتاد. اما با صدای جنبشی برگشت و دسته‌ای از ده موجود انسان‌نما را داد که جثه‌هاشان کمی بزرگتر بود و ظرافت لازم را نداشتند. پوستی سبز-خاکستری و چروک خورده، با سرهایی کوچک‌تر از اندازه‌ی معمولی و طاس داشتند و با نظمی بی‌عیب به سمت او می‌آمدند و دائماً سردسته‌شان دهانش را باز می‌کرد و با حرکت سرش به جهت‌های مختلف غبغبش را تکان می‌داد و گروه را به سمت او هدایت می‌کرد.

لرد همچنان که چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود منتظر رسیدن آن‌ها شد و بعد از چند دقیقه گروه با نظم 1-2-3-4 روبه‌روی او ایستاد و سردسته‌شان با تکرار آن حرکت از وجود او مطمئن شد.

آن‌ها او را تکریم کردند و گفتند که منتظر رسیدن او بوده‌اند و نام‌شان پرل است و در زرادخانه مشغول به کار بودند. اما به علت دیر عمل آمدن کرنورها، از بیست و هفت دسامبر در این‌جا به گشت زنی برای پیدا کردن آثاری از او بودند.

و نو همچنان بسیار دور بود.

×××

سرد و خشک در مقابل سرد و نمور نعمت است. نمی‌دانستند چه مدت است که در این سلول هستند. اما وقتی آن‌ها را از آن سلول فاقد نور و سرد و نمناک به این سلول فاقد نور و سرد ولی خشک آوردند همچنان شب بود. تقریباً از پنجره‌های راهروی زندانی که در ‌آن بودند هیچ چیز جز شعله‌های آتش و گدازه‌های روان در کانال‌های بی‌شمار قابل دیدن نبود.

در چند ساعتی که اثر روان‌گردان‌ها پایدار بود، همچنان فکر ‌می‌کردند در اثر استفاده‌ی زیاد از این مواد به این حال و روز در ‌آمده‌اند. اما بعد فهمیدند چرخیدن در نور سبز و ظاهر شدن در آن سلول کاملاً واقعیت است.

جیک، تقریباً دیوانه شده بود. دائماً فریاد می‌زد که آزادشان کنند تا دوباره به کنسرت برگردند. دیو هر بیست دقیقه می‌گفت این پیشنهاد گای بود که بیرون از سالن به کارشان برسند. کال، جینی را بغل کرده بود و می‌گفت همه‌شان سالم از این جهنم بیرون می‌روند. تای هم گوشه‌ای خوابیده بود و مگی هر سه دقیقه شروع به گریه و زاری می‌کرد که از اول هم نباید از کنسرت بیرون می‌آمد.

نکته‌ی قابل توجه این بود که گای یک دفعه کجا غیب شد؟ ماجرا این‌طور بود که کال، جیک، دیو و تای به اصرار گای به کنسرت تپانچه‌های سـ××ـی بروند. گای از اول کنسرت به دوتا دختر پانکی پیله کرده بود که اگر آرایش‌های زننده‌شان را پاک می‌کردند، احتمالاً‌ زیبا بودند. بعد از یک ساعت گای بالاخره راضی‌شان کرد تا در ازای چهل چوق یک شب خوب را برای رفقایش، در کوچه‌ی پشت سوله بسازند.

اما به محض اینکه شب قشنگ‌شان داشت شروع می‌شد، آن دایره‌های سبز رنگ آن‌ها را با خود بردند. البته با نیمی از لباس‌هاشان!

×××

کرنورها در زرادخانه دیوانه شده بودند. خودشان چاله‌ها را پاره می‌کردند و با چشمان بسته بیرون می‌آمدند. به این صورت کور نمی‌شدند. دسته‌ی اول همگی از زرادخانه فرار کردند و با روان شدن از شیب قله به سمت دروازه‌ی سرزمین خاکستری شتافتند. در آخرین لحظه قبل از عبور از دروازه‌ها کرنور بزرگ عربده‌ای واضح کشید:

- به سوی نابودی پرل!

×××

آن‌ها را به یک تالار بزرگ بردند که کاملاً گوتیک طراحی شده بود و گارگویل‌ها (ناودان‌های کله‌ اژدری) ی بسیار زیادی در آن به چشم می‌خورد و سقف بسیار بلندش در تاریکی پنهان شده بود. مجسمه‌های سنگی، همه به یک شکل در فواصل میان پنجره‌های بزرگ ایستاده بودند و همگی نوک شمشیرهاشان را بر زمین چسبانیده و باشلق برسر داشتند.

از پنجره‌ها خیلی چیزها مشخص بود. اما به نظر می‌رسید این تالار بخشی از قصری است که بر نوک قله‌ای قرار گرفته. بر روی شیب قله، شهری کامل بناشده بود که در گوشه و کنارش کانال‌های گدازه جاری بود و کارگران کوچک اندام با سرعت در تونل‌ها دیواره‌ی قله فرو می‌رفتند. این‌جا احتمالاً جهنم بود.

دو نگهبانی که آن‌ها را به ‌آنجا آورده بودند، در مقابل پلکان سکوی انتهای تالار که بر روی آن یک تخت بزرگ بود به زمین زدند. با کمی دقت متوجه شدند پیکری بر روی تخت نشسته است و سرش را بر روی دست راستش که بر روی دسته‌ی تخت قرار داشت گذارده.

پیکر صاف نشست و آن‌ها متوجه عظمت او شدند. مانند انسانی بود که زرهی با طرح‌ها گوتیک بر تن دارد و روی ‌آن شنلی سیاه رنگ بسته. باشلق را نیز بر روی کلاهخودش که در وسط شکاف داشت انداخته بود. سپس شروع به صحبت کرد:

- ای انسان‌ها. شما را به دلایلی برگزیدیم تا منشاء ِ یک نژاد باشید. شما چهار مرد و دو زن هستید که از نظر ما حالتی کامل برای جفت گیری است. دستور ما این‌ است که به تولید مثل بپردازید.

مگی با لرزشی گفت:

- اما ما، یعنی من و جینی، برای این کار آماده نیستیم. راستشو بخوای ما هنوز اونقدر بزرگ نشدیم که مناسب این‌کار باشیم.

- اما تحقیقات ما درباره‌ی شما موجودات پست نشان داد که شما برای این‌کار مناسب هستید. شانزده و هفده سال در نظر ما سن مناسبی است.

جینی با حالتی حق به جانب گفت:

- اما این‌جا هیچ امکانات پزشکی وجود نداره و بهداشتی هم نمی‌بینیم. و این‌که بارداری کار راحتی نیست و نه ماه زمان می‌بره.

- ما از شما یک بچه‌ی کامل نمی‌خواهیم. اما هشت جنین چهار ماهه از چهار پدر و دو مادر نیاز داریم که شما مقدمات آن را از همین امشب شروع می‌کنید. به فرمان امپراطور کبیر، از این لحظه شما چهار اتاق در این قصر با تمام امکانات بهداشتی در نظر شما دارید و عمل جفت گیری برای دو جنین را از امشب شروع می‌کنید. نگهبان‌ها، مهمان‌ها را راهنمایی کنید.

×××

اتاق‌ها از آن‌چه فکر می‌کردند بهتر بود. یعنی بیشتر مانند اتاق‌های هتل‌های شیکی بود که بچه پولدارها می‌روند. با نورپردازی ِ زیبا و دکوراسیون سلطنتی.

تای و جیک هر یک به اتاق‌های جداگانه‌ای رفته بودند و استراحت می‌کردند. جینی و کال به یک اتاق و مگی و دیو به اتاق دیگری رفته بودند و با نوع شرم به هم نگاه می‌کردند. چند شب پیش را یادشان رفته بود!

پس از مدتی دیو با تردید گفت:

- خب... شروع کنیم!

×××

به محض این‌که اولین آثار بارداری در جینی و مگی ظاهر شد، مراقبت‌ها شروع شد. هر روز غذاهای فوق‌العاده براشان می‌آوردند و تا سه ماه به هریک یک اتاق جدا داده بودند.

بعد از چهار ماه هردوشان را بیهوش کردند و با نوعی دارو باعث سقط جنین‌ها به سادگی شدند. اما دستور همچنان باقی مانده بود. شش تای دیگر لازم بود.

×××

جنین‌ها را به زرادخانه بردند و در چاله‌های پر از گل و کرم انداختند و زیر چاله‌ها شعله قرار دادند. و روی چاله‌ها نوشتند: پرل‌ها، توضیع نخست


[b]The sun enter


Re: جشن تولد چهار سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ یکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶
#5
گزارش

- بدو...بدو...پر شد دیگه نفله!
- با بعدی میریم...
"ترق..."
- چی بود؟
- کندیش؟
- آره...خیلی تابلو بود!!!


چند دقیقه بعد

"پیـســــــس"
- جونم؟ داریم سوار اتوبوس میشیم...کجا؟...آها‌ آها...میدونم...باشه...
- آرش...یه چهره‌ی آشنا می‌بینم!
- علیه...صداشو در نیار...

چرخش °۹۰ جماعت حاضرین، رویایی با چهره‌ی مذکور، عدم بروز هیچ گونه حرکت مبنی با آشنایی، سوار شدن فرد مذکور در وسیله‌ی نقلیه‌ی مذکور!
حرکت جماعت به سمت پل هوایی متروی میرداماد.
- آقا! حرکت باحالی نبود...بدبخت الان میره آواره میشه...
- هان؟! راست میگه، من میرم بیارمش...
- منم میرم که تنها نباشه!!!


چند لحظه بعد، بالای پل

- ببخشید آقای نیلی...شناسه‌ی شما چیه؟ قیافتون خیلی آشناس!
- شما هم قیافتون آشناس...شناسه‌ی من هری پاتر هست و پیش استاد دامبلدور تعلیمات شخصی دیدم...!


بخشی از یک مکالمه تلفنی


- ما سر نفتیم، شما کجایین؟
- من و کالین داریم بچه‌ها رو از توی مسیر جمع می‌کنیم. شما آروم بیاین سر میرداماد، توی مسیر قاعدتا می‌خوریم به هم!
- اوکی... الان کیا هستن؟
- هستن...شما چی؟
- ما با عله داریم میایم!
- چی؟اوکی...خوب اسکورتش کنین...بیارینش ببینم در چه حاله


در مسیر


- بله...خب...خیلیا جادوگران رو با اورکات و فیس بوک اشتباه گرفتن...
- خب توی سایتای کامیونیتی طبیعیه!
- بله...ولی نه فرندشیپ به این شدت...
"بوووووق...بوووووق"
- آقای نیلی...بیا تو پیاده رو بابا...ماشین میزنه بهت فنا میشی!
- فکر کنم باید یه نسبتی با آوریل داشته باشه ...یا شایدم با کلیپ آیم ویت یو!! بیا تو پیاده رو بابا...چه علاقه ای به وسط خیابون داری!‍
"بوق بوق...بوبوق!!"(عدم شباهت با مورد مذکور در سطرهای بالاتر)
- آخ جون ماشین عروس...سورنا...تصمیمت رو بگیر...با من ازدواج میکنی؟
- ملت...کسی اسکیتای پاتیناژ منو ندیده؟!(بدون شرح)


در کنار پولین


- به نظر من نمیصرفه که شما بری یه سیستم رو ارتقا بدی...
- حال سیستم جمع کردن بیشتره!!
- آقایون...فکر کنم به ساحل رسیدیم!!
- آره...منم فکر کنم همینجا باشه...نظر تو چیه آرش؟!


داخل پولین

- یدونه قبل از عمل بگیر...ببینیم آخرش که اینجا رو به آتیش می‌کشیم چقدر عوض میشه...
- وااااییی...کمیل...مای لاووو...

"ماچ...بوس...بقل...کلی از اعضا در این میتینگ تحت تاثیر دامبل بودند"
- این میزا رو بچسبونین به هم...من هم میرم عله رو سرویس کنم!

بخشی از مکالمه‌ی دوستانه و گروهی

- منو بلاک میکنی؟! الان بچه ها رو صدا میکنم بیاین بدنت به دست باد!
- خب...من گفتم بحث باید خاتمه پیدا کنه...
- من این حرفا حالیم نیست...مونالیییییززااا...این عله رو بخور!
- دانگی جون...خودتو کنترل کن...شیرت خشک میشه ها..
- منو بلاک میکنی؟ خودم کبابت میکنم...
- بگیرین اینا رو...کشتش!


در سویی دیگر از مجلس

عده ای با پاهای روی هم افتاده، با متانتی با وقار در گوشه‌ای نشسته‌اند و با هم تبادل مکتوبات و لوح‌های فشرده می‌کنند. صدای دعوایی که در سوی دیگر جاریست، روح بلبلان و درختان منطقه‌شان را آزرده می‌ساخت.
"جییییییییییغ...جییییییغ...."
- کشتش...کشتش....وااااایی....خون!!!
- امــــم....ببخشید مزاحم اوقاتتون شدم...شما یه سر ندیدین این اطراف؟!
- هان؟!


مدیریت منسجم میتینگ

- ماندانگاس فلچر!
- حاضر!
- ایگور کارکاروف!
- حاضر!
- آناکین مونتاگ!
- آقا نیستش...نیومده!
- آرشام اسلاگ‌ویندر!
- میاد!
- ببین استر...من فکر میکنم یه سری اینجان که توی لیست نیستن!
- اشکال نداره...ملت...پاشین نفری ۲۰۰۰ تومن بدین بیاد!
- آقا من پول دادم...
- تو به من ۴ سال پیش ۷۰۰ تومن بدهکار بودی...حساب کن!


ملت و سخنرانی

- سایت جادوگران به عنوان اولین سایت تخصصی هری پاتر در تاریخ...
- تکبیر...
- ما منتظر دومیش هستیم...
- ام...آرش...این چرا زوم کرده رو من؟!
-
- عله بت شکنی...عله ف.ی.ل.ت.ر شکنی!
- وزیر مردی رو بفرستین سخنرانی کنه!
- عله پشتتم...بریم همشان رو بکشیم!


کیک

- هاگوارتزه...
- ولی بیشتر شکل کلیساس
- کی گفت نیو چرچ؟خودم بدمش به دست باد؟
- آره راست میگه...اینم گلا رو هم با اون کود مکزیکیا بار آوردیم...تا دیروز نهال بودنا...صبح که رفتیم دیگه آفتاب به زمین نمیخورد!!!!


اصل مطلب

میتینگ دیروز قرار بود به طور غیر رسمی از ساعت ۱ بعد از ظهر در محل پارک بین المللی ملت شروع بشه و تولد رسمی از حول و حوش ۳-۴ شروع و در ساعت ۶ به کلی تموم بشه!
میتینگ اول در تاریکی برگذار بود، بعد از نیم ساعت و این طرفا یه نیروگاه در باغ فردوس راه اندازی شد و کلا روشن شد دیگه!
نصف بیشتر میتینگ دعوا بود...نصف بقیش هم تحلیل دعوا!
برای رفع کدورت ها همه با هم کیک رو برش دادن!
پس از اتمام میتینگ و در مراسم نخود نخود، باز هم ملت تجمع کرده بودن جلوی پولین.
تقریبا همه رو یادمه کیا اومده بودن، ولی خب اطمینان لیست بیشتره. ولی در حدود ۳۹ نفر شرکت کردن!
۲۰۰۰ تومان هزینه ورودی و رزرو بود! یاد سرزمین عجایب بخیر!
بعضیا دفعه‌ی اول بود که بعضیا رو توی میتینگ می‌دیدن.
شاید سال دیگه اصلا تولدی دیگه عملا وجود نداشته باشه...شایدم خیلیا نباشن!

و در نهایت

آشنایان، اقوام، بستگان و وابستگان، قدر هم‌دیگه رو بدونین، پشت سر هم انقدر مکالمه نکنین، خالی نبندین، زیراب نزنین، غیبت نکنین، در راه خدا انفاق کنین و به مظلومین ظلم نکنین!
با یه حساب ساده میفهمین این دوستیا خیلی محکمه و خیلی ها بعد از سال‌ها دوستی، هنوز رفاقت‌هاشون به اندازه‌ی رفاقت‌های نهایتا چهار ساله‌ی به وجود اومده در اینجا نیست.
جا داره از دوتا شعار محبوب و مشهور سایت استفاده بکنم:
دلبستگی من به جادوگران و اعضایش بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنید!
جادوگران برای همه به یک اندازه!

خوش باشید...هم دیگه‌رو دوست بدارید!


[b]The sun enter


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶
#6
اول میگین بیستم...بعد میشه بیست و سوم...حالا بیست و پنجم...

خجالت بکشین
در هر صورت من میام، لطفا هر گونه تغییری رو اطلاع بدین...


[b]The sun enter


Re: <== ستاد مرکزی آسلام و منکرات جادو ==>
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶
#7
بنده سوالی مخوف دارم از درگاه فروفرستادگان از سوی اون بالا بر سر ما:

مدت مدیدی هست که تعداد عدیدی از کودکان جامعهء جهانی به مطالعه ی کتب هری پاتر می نُمایند.
آیا جایز است که شخصیتی اینگونه روحانی که مدت ها مرجع تقلید کودکان بوده است را اینطور تکفیر کنند.
با این تفاسیر فردا روز، بچه ای که مدت ها دامبلدور پیر را مرجع رفتار خود جائت نموده، به ی روی خواهد آورد.
در نظر بنده، باید این انیث حریص را به باد سنگ های مردان آسلام سپرد تا سرش به آنجایش پیوند بخورد.
با این وجود اگر دامبل مفعول بوده، چگونه نه در بدنش سوراخی دارد و نه گوش آویز و نگینی؟آیا تنها نقطه سفید در بدن این موجود دوپا محاسن انبوهش می باشد؟

من از هم اکنون، اعلام میکنم که بین شمس تبریزی و مولانا هیچ گونه روابط همنجس گرایانه وجود نداشته و این تعاریف کاملا از سوی شیطان بزرگ، ایالات متحده و هم پیمانانش بر قرار گشته.

ما نه همنجس باز نداریم، ی هم نمیکنیم.


[b]The sun enter


Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۶
#8
سلام...

میخواستم خواهش کنم اگه ممکنه شخصیت سالازار اسلیترین رو از شخصیت های گرفته شده خارج کنید، اگه امکانش هست دسترسی ایفای نقش رو نگیرین، مثلا بذارین سالی اسلی...

البته اگه ممکنه...اگه هم نیست که هیچی...

ممنون


وقتی گروه ایفای نقش رو داری یعنی این شخصیت گرفته شده... اگه شما به مدت یه ماه پستی در ایفای نقش نزنید در صورت درخواست، این شخصیت از شما گرفته میشه. موفق باشی


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۱۶ ۱۸:۱۳:۳۰

[b]The sun enter


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۶
#9
روح جنمار دانگ سال

گوپ(صدای قلب)...هااااا(صدای گروه کر)...
مردمی محزون، در خیابان های ساکت شهر بی روحشان قدم می زنند...
گوپ...هااااا
زاغی نحیف، بر روی پشتهء پوشیده از علف های هرز می نشیند و نوک خود را بر زمین می زند...
گوپ...هاااااا
ارتشی عظیم و سرخ، از دروازه های قلعه ای رفیع خارج می شوند...
گوپ گوپ...گوپ گوپ...

ماندانگاس فلچر

کلاغ می پرد...
گوپ گوپ...گوپ گوپ...

هوریس اسلاگهورن

صدای فریادهایی که اعلام خطر می کند...جنگ آغاز شده!

هی ها...هی هی هاااا...ههه هیییی(صدای گروه کر حماسی)

سیریوس بلک

دو ارتش در برابر هم صف بسته اند، مغلوب مشخص است...

هی ها!!

ایگور کارکاروف
ادوارد جک
توماس جانسون
توماس ریدل
ویولت بودلر



گوپ!

جنگ های صلیبی

به زودی در هالی ویزارد...


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۹ ۱۷:۴۷:۳۴

[b]The sun enter


Re: مدیریت جلسات حضوری سایت (غیر رسمی)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
#10
سوت سوت...دسسسسسسسسست...آره...میدونم که عاشق گزارشای من هستین..

من و یکی از دوستام و سورنا ساعت چهار و نیم یا یه کم بیشتر زیر پل پارک وی پیاده شدیم و بعد با یه سرعتی کمتر از سرعت نور به سمت پایین حرکت کردیم و از اونجایی که افراد همراه با من همگی روزه بودن من دائم بهشون گوشزد میکردم که چه غذاهای خوشمزه ای میشه خورد!!

همینطوری رفتیم پایین که کم کم رسیدیم به پارک ملت و بعد از دقایق بسییییار طولانی سه موجود ارزشی رو دیدیم که کناری وایسادن و صحبت میکنن...ناگفته نمونه که اول فکر کردیم جمعیت کثیری که رو به روی تلویزیون ها بودند بچه های مائن...

خلاصه رفتیم جلو و بوس بغل لاو کردیم و اینا و بعد سراغ کمیل جووونمونو گرفتیم!!!
بعد از دقایقی چند، آرش هم از راه رسید(البته با یه فیگور بسیار ارزش کارانه) و بعد هم به سمت تپهء کذایی جادوگران راه افتادیم...البته چون خیلی خیلی خفن مشغول صحبت بودیم مسیر رو کاملا عوضی رفتیم و به جای جنوب رفتیم شمال و کلا این جور چیزا...
بعد هم رفتیم بالای تپه و خدا رو صدها هزاران مرتبه شکر با برخورد غیر ورزشی سیستم امنیتی پارک مواجه نشدیم.بعد هم شروع به صحبت از مدت ها پیش سایت کردیم که با همکاری میلاد بسیار خوب جلو میرفت و ملت هر از گاهی تف و فحش و دستی مینداختن وسط.
در این بین من مشغول کشف یک جور دانهء روغنی بودم که به نظر می رسید اصطکاک رو خیلی کم میکنه

بعد هم یه تماس تهدید آمیز با کمیل گرفتم و گفتم که در صد ثانیه خودشو به ما برسونه و طی یک عمل انتحاری به سمت ورودی پارک رفتیم.در این بین به لطف میلاد یه بازی خفن یاد گرفتیم و میلاد کلی از میتینگ های خفنی گفت که رفته!

بعد هم یه سطح لغزشی خوب پیدا کردیم که خوراک اسکی بود
تماس دوباره ای با کمیل بر قرار شد و فکر کردیم باید از رو به رو جلومون سبز بشه، ولی چون به دلایلی هر دوی ماها چشمای عقابی داریم نفهمیدیم که کنار همدیگه داریم راه میریم...ملت هم که از دیدن کمیل خیلی ذوف کیف شده بودن خودشون رو به کمیل میچسبوندن و فشارش میدادن

بعد هم از هم فاصله گرفتیم و به سمت پایین رفتیم که بریم افطار کنیم، بعد هم با کمیل مقداری صحبت های خفن و فراخفنی زدیم که کلی خندیدیم و اینا...بعد هم با یه سری دستمال مرطوب حرکات ورزشی انجام دادیم

میلاد هم در وسط راه رفیق نیمه راه شد و ما مسیرمون رو به سمت بانی چوووووووووووووو ادامه دادیم!!در این بین تصمیم گرفتیم که نماز جماعت به جا بیاریم که به دلایلی مشکوک هیچ کس پیش نماز نشد...در مسیر های تاریک هم که ملت کلی نوستالوژیک می شدن و کلا مسیر بانی چوو از میدون مین خطر ناک تر بود

بعد هم اونجا خوردیم و نوشیدیم و چون بعد از خوردن و نوشیدن چشم و گوش ملت وا شده بود(بی ناموسی نیست باب...یعنی همدیگه رو بهتر میدیدن...صدا ها رو هم بهتر میشنیدن)کلی حرف زدیم و اینا...بعد هم گفتیم مراسم نخود نخود رو انجام بدیم...

نکات:
* یه عکس بسیار جیگر از سورنا و مسوت گرفتم که کلی خنده بود.
* توی مترو انقدر به ریش سورنا خندیدیم که بچه افسرده شد.
* با مسوت و سورنا طرحای خفن ریختیم.
* کلی خفنیم!
* از خنده جر خوردیم


[b]The sun enter






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.