هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۰:۰۶ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸
#1
سوژه: فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده...چیکار می کنی؟

- اومد! اومد!

- لو ندین بچه ها! طبیعی رفتار کنین.

وقتی وارد شدم اینا اولین جملاتی بودن که شنیدم. حاضر بودم به خون قربانیانم قسم بخورم که یه چیزی این وسط مشکوک میزد اونم ناجور! نیم نگاهی به دسته های دانش آموزا انداختم. معمولا توی این ساعت بچه های هر گروه دور هم جمع بودن و از گروه های دیگه جدا دیده می شدن ولی الان همه شده بودن یه گروه بزرگ که یهو روشونو به طرف من برگردونده بودن و به زور جلوی خنده هاشونو می گرفتن انگار!

چی شده بود؟

سعی کردم اهمیتی ندم. به هرحال من یه ملکه هستم (حالا مهم نیست جزیره من چقدر کوچیکه) و خوناشامم هستم (بازم مشکلی ندارم که مای لرد خون اسلیترینی ها رو برام حرام اعلام کردن و دامبل هم معجون تلخ کننده خون به خورد محفلیا داده و معمولا گرسنه می مونم) و از همه مهمتر این که من حوصله ندارم به بقیه اهمیت بدم.

بقیه آروم میان و سر جاهاشون می شینن. منتظریم پرفسور اسنیپ وارد بشن که فلور انگاری طاقت نمیاره: مورگانا چرا با تدی به هم زدی؟

دهنم باز موند. این از کجا خبر داره که یه روزگاری با تدی قرار میذاشتم؟ خیلی وقته ماجراش تموم شده و این بچه های جدید چیزی نمی دونستن دربارش که!

تا اومدم دهانم رو برای "به تو چه" گفتن بگشایم که سو لی از اونور داد زد: تازه شنیدم جیغول کلی ذوق کرده و روزی که به هم زدین به کل محفل شیرینی داده. هیچوقت فکرشو نمی کردم به محفلی شدن فکر کنم ولی اون شیرینی خوردن داشته واقعا.

بلاتریکس مغرورانه تشر زد: مواظب افکارت باش سو! مرگخواری که یه لحظه هم به محفلی شدن فکر کنه مستحق کروشیوی اربابه! ولی تو که دسترسی داری اگه اون روزا بودی می تونستی برای مرگخواران هم شیرینی رو بدزدی. یه مو از یه محفلی کندن هم غنیمته.

اعتراف می کنم هنگ کردم... که تا به حال سابقه نداشته البته! سعی می کنم تمام این حرفا رو نشنیده بگیرم که ناگهان جیمزک جیغول می پره تو کلاس: دختره ورپریده اول مخ تدی رو زدی حالام واسش آبرو نذاشتی؟ هی بهش گفتم یه مرگخوار واست زن نمیشه گوش نداد که!

بعد در رو محکم به هم کوبید و رفت!

جوزفین مونتگومری مثلا من نمی شنوم تو گوش کناریش کرکر کرد: معلومه که تدی با این به هم زده. کی اینو می گیره با اون افاده های اسلیترینیش.

تا اومدم انگشت اشاره مو تکون بدم و جوهرای قلمدونش رو بپاشم تو صورتش، بلاتریکس دلمو خنک کرد و با یه کروشیوی جانانه جوزفین رو پرت کرد زیر میز. محفلیا شروع کردن با سپرای دفاعی و خرت و پرت از خودشون و جوزفین دفاع کنن و مرگخوارا هم انگار فرصت مناسبی برای آزمایش انواع طلسم های جدیدی که اختراع کرده بودن به دست آورده بودن و همشون رو روی محفلیا امتحان می کردن. هنوز رسما برنگشته بودم به انجمن مرگخواران و البته اونقدر همه چیز به هم ریخته و قاطی پاطی شده بود که نمی دونستم باید چکار کنم. هم سردرگم بودم که این بچه ها مسائل خصوصی منو از کجا فهمیده بودن و هم عصبانی! اگه تدی برمی گشت و می فهمید همه جدیدی ها همه چی رو درباره گذشته ی ما می دونن چی می گفت؟ درسته از هم جدا بودیم ولی من هنوز دوسش داشتم!

وسط همه ی این شلوغ بازی ها، در باز شد و رابستن اومد یه راست سر جاش که پهلوی منه نشست. با آرامش کتاب جادوی سیاهش رو باز کرد و لبخندی به من زد: مور! مقاله هفته پیشت رو به من نشون دادن میشی؟ سری قبل که دفتر ریاضیات جادوییت رو خواستن کردن شدم و از توی کیفت برداشتن کردم خیلی بهم خوش گذشتن شد.

- با دفتر ریاضی جادویی من بهت خوش گذشت؟ من که این ترم اصن درس ریاضی جادویی رو انتخاب نکردم!

* آره خوب... منم بعد که دفترت رو برداشتن شدم فهمیدن کردم که دفتر خاطراتت بودن شده و کنجکاویم شکوفاییدن گرفتن شد و خوندن کردمش.

- پس تو دفتر خاطراتمو خوندی و به بقیه هم نشون دادی؟

* نشون دادن؟ من؟ تو که منو شناختن کردی تا حالا! یعنی من اینقدر بی معرفت بودن شدم از نظر تو؟

- خوب پس اینا از کجا فهمیدن؟

* من اینو ندونستن میشم. ولی اونقدر دفترت جالب و بامزه کردن شدن بود که یه کپی ازش گرفتن شدم و دادم جیغول برام تو پیام امروز چاپ کردن شدش. تازشم یه نویسنده مشنگ پیدا کردن شدم و یه کپی بهش دادن شدم و توی دنیای مشنگا چاپش کردن شدم. اونقدر پرطرفدار شدن کرد که قراره بهم نوبل ادبی امسالو دادن بشن. من این شهرت رو مدیون تو کردن میشم مور! جایزه شو که گرفتن شدم بیا نصف نصف.

واقعا نمی دوستم چی بگم...


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۱۰:۵۱
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۱۱:۵۵
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۲۵:۰۵


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱:۲۲ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#2
ای وای کلاه جون نمی دونستم از مرحله شمام باس بگذرم.
ولی به حرف اون گرگینه گوش دادم رفتم یه جغد فرستادم معرفی شخصیت!
خودت قبول کن گروهبندیمو دیگه... به هرحال ما سر و کارمون با جادوی سیاهه و نمی تونیم گروه دیگه ای بند شیم.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱:۱۱ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#3
با اجازه تون معرفی قبلی خودم رو مجددا کپی می کنم.

نام : مورگانا
نام خانوادگی : لی فای
گروه : اسلیترین
سن : 30 سال
قد : 180 سانتی متر
جوبدستی : از جنس چوب بید مجنون با مغزی از پرققنوس و خون اژدها و اکسیر شفابخش
سپر مدافع : اژدها
توانمندی ها : قویترین شفادهنده در تاریخ جادوگری
ویژگیهای ظاهری : موها و چشم های سیاه و صورتی جذاب ولی خشک و بی احساس
توضیحات اضافی : من در جزیره زیبای آوالان به دنیا آمدم ، بزرگ شدم و هم اکنون بر آن حکم میرانم . قدرت شفادهندگی من تا حدیست که نیازی به استفاده از اکسیر ، معجون و یا چوبدستی ندارم . با این حال از هر سه استفاده می کنم زیرا ، زیر پا گذاشتن سنت ها و اصول جادویی برای عضو یکی از اصیل ترین خاندان های جادوگر غیر قابل بخشش است .

دسترسیتون به ایفای نقش و تالار اسلیترین داده شد.
خوش برگشتید.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۹ ۱:۲۸:۵۵
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۹ ۱:۲۹:۲۵


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸
#4
سلام.

من جدیدترین شناسه فعالی که توی ایفای نقش داشتم "بیدل آوازه خوان" بوده که نمی دونم هنوزم فعاله یا نه... می دونم که برای درخواست غیرفعال کردنش باید با خود شناسه وارد بشم و تیکت بزنم به مدیران محترم ولی کلا رمز و یوزرش یادم رفته.

اگه بخوام با همین شناسه مورگانا لی فای (فکر کنم اولین شناسه ای بوده که باهاش اومدم توی ایفای نقش... شایدم نارسیسا مالفوی بود؟ یادم نیست دقیقا) برگردم به ایفای نقش باید بازم مراحل رو طی کنم دیگه؟

البته اگه مورگانای فعال داریم، لزومی نداره مزاحمش بشم. همون بیدل رو غیرفعالش کنین و اینم همینجوری که هست نگهش دارین. (پدرشو درنیارین ها )

برمی گردم! حتما!

ویرایش: ایناهاش. یافتمش. مث اینکه بازم شوتانده شده بیرون. گویا مورگانا هم ندارین فعال باشه. بنابراین بگین چطور اقدام کنم. دوباره مراحل رو برم؟ بدم نیست واسه تمرین مجدد!


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۸ ۲۱:۴۶:۰۶


پاسخ به: حاضر بودین چیو عوض کنین؟
پیام زده شده در: ۱:۴۶ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
#5
من حاضر نیستم هیچی به جای دنیای هری پاتری بدم.
همینجوری بدنش بهمون خیلی خوبه...

البته چون من شونصد سالی از یازده سالگیم رد شده، یحتمل باید کل زندگیم رو (به جز خانواده) که تا حالا ساختم بدم تا بتونم برم به هاگوارتز یا یه جا شبیه اون!

درنتیجه جوونیم و شغلم و شاگردام و هرچی که دوست دارم رو باید بدم دیگه... فقط خیلی خوبه که خانواده مو می تونم نگه دارم.



پاسخ به: اتاق مدیریت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱
#6
اوه راستی من جام آتش شرکت کرده بودم!!!
ای بابا... این ضعف حافظه نشون دهندۀ اینه که به اندازۀ کافی خون انسان بهم نرسیده.
ایش!



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱:۰۸ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱
#7
ملت گریف سرخوش و شاد از اینکه از شر اسلی ها خلاص شده بودن، همراه وزیر دیگر و بانوش! سوار رنجر شدن که به تنهایی از دنیا لذت ببرن. درست وقتی که رنجر در حالت عمودی خودش قرار گرفته بود و بساط جیغ همه به راه... دستگاه های فردوگاه های مشنگی ورود جسم ناشناخته ای به اتمسفر زمین رو تشخیص دادن و ثانیه ای بعد:

گررررروووومپ!

سفینه حامل اسلی ها با حرکتی بومرنگ وار، برگشت خورده بود و با انحرافی چند درجه ای، مستقیم به رنجر برخورد کرد و کل ملت اسلی و گریف و وزیر دیگر و عمه مارج و ریپر گرانقدر، وسط شهربازی پخش شدند و مغز همشون پاشید رو در و دیوار و کلا خس و خاشاکی شدن واسه خودشون، خس و خاشاک شدنی! (اشاره به قیام استتوس ها در مسنجر مشنگی)

مورگانا که از شهر بازی خارج شده بود، با استشمام بوی خون تازه متصاعد شده از مغز ملت به شهربازی برگشت و اونقدر خورد تا ترکید و مرد.

و در اینجا نتیجه می گیریم، خون از خودت نیست، دندون نیش که از خودته. دهه!

پایان سوژه!



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱
#8
عمه مارج با خوشحالی به سمت رنجر پیش میره که یهو یه غریبه محکم باهاش برخورد می کنه. اولش می خواد بی خیالش بشه و به راهش به سمت رنجر ادامه بده که با شنیدن الفاط نامناسب فرد تنه زننده! سرجاش میخکوب میشه و با خشم به طرف یارو برمی گرده. یارو گفته بود:

- آهای پیرزن مشنگ گیج و ویج با اون سگ یه لاقبای بی ریخت! چرا جلو پاتو نیگا نمی کنی؟

عمه مارج به یارو که شکل اسکلت های زیرخاکی شونصد سال پیشه نگاهی میندازه و با تکبر میگه:

- از کی تاحالا غذای ریپر زبون درآورده؟ ریپر... بدو یه گاز از این یارو بگیر ببینم!

ریپر که با دهان آب افتاده به ایوان روزیه زل زده، با شنیده صدای عمه مارج به خودش میاد و می پره رو سر ایوان... ایوانم نامردی نمی کنه و بلافاصله طلسم شکنجه رو روی ریپر زبون بسته اجرا می کنه و ایشونم با زوزه ای بس دردناک، پشت شلوار لی عمه مارچ پنهون میشه. این وضعیت برای بانوی پرچذبه ای مث مارج قابل تحمل نیست درنتیجه یه جیغ بنفش به یاد جیمز می کشه و با ژست بروسلی، میاد بپره رو سر ایوان که می بینه یه نفر از پشت سر داره لباسشو می کشه و اونم کسی نبود به جز الفیاس دوج!

- ببین عمه... اون یارو استخونیه، جادوگره.

- خوب که چی؟ منم عمه مارجم!

- ینی اینکه به یه حرکت پوستتو می کنه و آبرو ملت گریف میره.

- آبروی کی میره؟ ملت گریف؟ به خاطر چی؟ به خاطر من؟ تو خیال کردی من از پس یه الف استخون برنمیام؟

الفی به اینجا که می رسه متوجه میشه بیشتر از این حرف زدن کار رو خرابتر می کنه و درنتیجه، سعی می کنه جهت حرف رو برگردونه. ریپر هم داره به ایوان غر می زنه و برای استخون هاش نقشه می کشه. ایوان هم بعد از طلسم شکنجه ای که اجرا کرده شارژ میشه و با خوشحالی و انرژی مضاعف رو می کنه به سمت بقیه ملت اسلی:
بیاین بریم اون دستگاه گردالیه رو سوار شیم!

و به سفینه اشاره می کنه.

عمه مارج با شنیدن این حرف، نقشه ای به ذهنش می رسه که با اون، حال این استخون روندۀ پررو رو بگیره و انتقام ریپر رو هم به هکذا...


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۲۱:۵۱:۰۲
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۲۲:۰۸:۲۴


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱
#9
تالار اسلیترین سوت و کور بود. مورفین مخفیانه با یه سری وسایل عجیب و غریب کوچ کرده بود زیرزمین و ساعتها از ناپدید شدنش می گذشت. آستوریا به شدت برای امتحانات درس خونده بود تا روی اون گرنجر مشنگ زاده رو کم کنه. لرد سیاه حوصلۀ شهر بازی رفتن نداشت و ایوان درحال مرتب کردن استخون هاش بود که در آخرین جدلش با سوروس، کاملا جابه جا شده بودن.

مورگانا به نظرش رسید باید انگیزه ای برای بیرون کشیدن خلایق اسلی از تالار، کشف کنه و بهشون بقبولونه شهربازی رفتن از مهمترین مسایل مملکتی در حال حاضر هست!

به هرحال... یه بهانه همیشه دم دست هست. نجینی باید یه آب و هوایی عوض کنه!

درنتیجه... روبان صورتی رنگی به نجینی بست و دندون های خوناشامی خودش رو به نجینی نشون داد: میری به لرد سیاه میگی که باید حتما امشب بری به شهر بازی وگرنه از غصه می میری. اگه اینو به لرد سیاه نگی و راضیش نکنی که اسلیترینی ها رو راهی کنن، مطمئن باش یه امشب به جای خون انسان از خون مار تغذیه می کنم. و در این شرایط، حتی اون الفیاس دوج خوشمزه هم نمی تونه وسوسه کننده باشه.

تا نیم ساعت بعد، تمام اسلیترینی ها، حتی مورفین که معلوم نبود به چه طرز معجزه آسایی به داخل تالار کشونده شده بود، مرتب و منظم و شیک و ترتمیز، آماده رفتن به شهر بازی بودند.

طبیعتا انتظار ندارید لرد سیاه وسیله ای برای بردن افراد کرایه کنن و یا پودر فلو برای این ملت خرج کنن. درنتیجه همگی به شهربازی آپارات نمودند!


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۱۹:۵۴:۵۹


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱
#10
حمله گروه "اغتشاشگران خوف" به سایت جادوگران!!!

سوژه جدید:


آفتاب در حال غروب بود. مورگانا درحالیکه در قصر بلورین خود، روی مبل راحتی مخصوصش لم داده بود و از بی حوصلگی خمیازه می کشید، نگاهی به غروب آفتاب انداخت. عالی شد! حالا میشد از قصر بیرون رفت و کمی تفریح کرد. ولی کجا؟

قدمی در تالار زد و به قاب عکس های قدیمی روی طاقچه های گچی نگاهی انداخت. عکس پسرکی شرور با لباس سبز توجهش را جلب کرد:
- بارتی... کجایی بچه؟ خیلی دلم برات تنگ شده...

بلافاصله جرقه ای در مغزش درخشید:
- برم به بروبکس اسلیترین بگم به یاد بارتی کراوچ فسقلی هم که شده، یه سر بزنیم به شهربازی و یه کم خوش بگذرونیم! :zogh:

**************

عمه مارج، از ساندویچ بلغاری خوردن، اونم تنهایی، خسته شده بود. ریپر بیش از اندازه توی کوچه ها ول می گشت و دیگه قابل کنترل نبود. کاش یه کم میشد دوباره جیغ های دلنشین جیمز رو شنید... کاش میشد موهای تدی رو که هربار به رنگ تازه ای در می اومدن، به هم زد و سر به سرش گذاشت... کاش میشد...

اوهو! چرا که نه؟ آخرین بار با جیمزی و تدی رفته بودن شهربازی و تا تونسته بودن رنجر سواری کرده بودن و جیغ کشیده بودن! پس حالا هم میشد به یاد اونا همین کارو کرد.

کافی بود یه سری به ملت گریف بزنه و بهشون بگه شال و کلاه کنن طرف شهربازی ویزاردلند...


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۱۸:۴۷:۰۸
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۱۹:۳۷:۵۴
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۸ ۱۹:۴۱:۴۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.