هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸:۲۷ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
#1
دسترسی هافلمو بدین!
[الان دیدم هستش. مرسی. توجه نکنین تسته]





پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷
#2
نتایج فاینال لیگ دوئل هافلپاف

دوئلی بود بسیار سخت!

دورا 25 - ماتلیدا 26!
برنده‌ی کل: ماتلیدا


***


- خانوم زلر بسته‌ی پستی دارین!

مشکل اینجا بود که ساعت هفت صبح روز تعطیل که از فرداش هم درد و بدبختی علوم مشنگا شروع می‌شد، خانوم زلر علاقه‌ای به تحویل گرفتن بسته‌ی پستی نداشت.
- دوتا بسته هم هست. زودتر بیاین که ما بقیه رو هم داریم برسونیم.

دوتا یا یکی‌ش فرقی نمی‌کرد، کلا بی علاقه بود. ولی متاسفانه پستچی سمج هم ول‌کنِ ماجرا نبود و هی این زنگ بوقی رو می‌زد. خانوم زلر بالش رو روی سرش فشار داد و فشار داد. ولی صدای زنگ به تک تک نرون های عصبی‌ش سلام کرد.

- می‌کنم به هلگا قسم این بار این زنگ رو عوض!

و بر خلاف دفعات قبل این بار خیلی هم جدی بود.

- برگشت می‌زنم بسته هاتون رو ها!

مهم نبود. حتی می‌تونست روی برگشتش هم برگشت بزنه. و روی بعدی ها که برگشت می‌خورن. اصلا روی تلسکوپ سفارشی آملیا و شامپوی پرنگ هم برگشت بزنه. فقط دستش رو از روی زنگ برداره.

- فقط دردتون این صد و خرده‌ای پله بود که من ازش بیام پایین؟


پست چی بلاخره تسلیم شد. نبردی نابرابر رو باخت. لعنت به زمین و زمان و هاگوارتز گویان زیر زمین رو ترک کرد و صد و خرده‌ای پله رو بالا رفت تا بلاخره روشنی روز رو دید. بسته‌های پستی رو همونجا دم در گذاشت و به سمت هاگزمید به راه افتاد. باید برای آبرفورث چیزی می‌برد.

***


- ماتیلدا می‌تونی منو باد کنی؟...ماتیلدا؟...ماتیلدا؟





پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#3
نتایج دور دوم لیگ دوئل هافلپاف


دورا و آملیا:

دورا 23 - آملیا 0
برنده: دورا!

***

- فشفشه‌ی خائن به خون!

از ابتدای تابستون خانم بلک فضای خانه‌ی گریمولد رو با این فحش ها گرم و صمیمی کرده بود. مناسبتش نرسیدن جغد آملیا بود.
از ابتدای تابستون آملیا به ریش سفید پروفسور آویزون بود. از همون موقع هم پروفسور تکرار می کرد که فوکس که از شکار بگردد نامه‌اش را می‌دهد. ولی فوکس شکار نمی رفت که برگردد.

-فشفشه‌ی خائن به خون!
- پروفس.
- فوکس گفته یه ساعت دیگه میاد.
-

منزل ویلیامز ها

دورا خوشحال و خندان نامه رو برداشت. بلاخره جغدش آمده بود. نامه رو می کرد تو چشم هرکی که بش فشفشه می گفت.
ولی یه جای کار اشتباه بود. پشت نامه جای اسم او نام آملیا فیلتوورت به چشم می خورد. دورا قلم پری برداشت و در جوهر زد. نمی دونست این دختره، آملیا که بود ولی او حق بیشتری نسبت بهش داشت. او بود که باید به هاگوارتز می رفت.
دقایقی بعد پشت نامه اسم دورا نوشته شده بود.

***
تانکس 21- ماتیلدا 26

- خوب نشُستی.
- چرا!
- بشور بازم.
- نه!

ماتیلدا و تانکس در تنبیه شون کنار فلیچ به سر می بردند ولی برای هیچ کدوم شبیه تنبیه نبود. برعکس فلیچ رو سر کار می گذشتن و ریز ریز می خندیدند.
هدف بعدی شون خانم نوریس بود. تانکس حواس فلیچ رو پرت می کرد تا ماتلیدا گربه رو داخل خونه ی سابق آراگوگ زندانی کند؛ نقشه این بود.

تانکس خیلی اتفاقی به کمد پر از فشفشه های جادویی خورد و فشفشه ها دور دخمه ی کوچک فلیچ شروع به حرکت کردند. فلیچ بالا و پایین می پرید تا یکیشون رو بگیره ولی لحظه ای که دستش نزدیک می شد، فرار می کردند.
ماتیلدا از فرصت استفاده کرد و گربه رو زیر بغلش زده و از دفتر بیرون پرید. پنج دقیقه بیشتر فرصت نداشت تا به کمد برسد. با تنه زدن به دانش آموزان داخل راهرو و رد شدن از وسط راهب چاق، بلاخره به کمد رسید.
در کمد رو باز کرد و گربه رو داخلش انداخت. از پشت سرش صدایی اومد. صدای پای اسنیپ بود.

اگر نمی‌خواست ده امتیاز سر هیچ و پوچ از هافلپاف کم شود باید با گربه می‌ رفت. به سرعت داخل کمد پرید ولی یادش نبود که در رو پشت سرش نبندد. داخل کمد کوچکی با گربه ی عصبانی گیر افتاده بود!






پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
#4
فاینال


دورا ویلیامز VS ماتیلدا استیونز


سوژه: ارسال!
خودتون رو به یه دلیلی برای یکی و به یه روشی ارسال کردین. کی و چه طور و چراش با خودتون ولی هرسه رو مشخص کنین!

تا ۱۱:۵۹ یکم وقت دارین!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۶:۵۲:۵۶
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۱ ۰:۲۹:۳۷




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷
#5
نتایج دور اول لیگ دوئل هافلپاف


دوئل آملیا و دانگ:

آملیا ۲۷ - دانگ 0
برنده: آملیا!

***


- می‌گیم ما جابه‌جا شده بودیم.
- یعنی ارباب ما دیگه الف دال نیستیم؟

این سومین باری بود که لرد جواب هکتور رو می‌داد و این صدمین باری بود که هکتور سعی می‌کرد معجونی به خورد لرد بده.
لرد یک‌بار آملیا شده بود، نمی‌خواست دوباره امتحان کند ولی هکتور هم دست بردار نبود.

نه تنها هکتور، بلکه آملیا هم دست برنمی‌داشت. هرجور شده باید با دورا جابه‌جا می‌شد. پنج دقیقه کافی بود تا به منوی نظارت دست رسی پیدا کند و برای همیشه ناظر شود.

-تق تق تق.
- هکتور معجونت رو بریز تو حلق هرکی پشت دره و ما رو تنها بذار!

پایان!

دوئل سدریک و تانکس:

تانکس ۲۲-سدریک۲۱
برنده: تانکس.

***


- نمی‌دم بتون! مال خودمه کاپیتانی. خوابشم نمی‌ذارم ببینین. می‌یام تو خوابتون اگه بدزدین ازم کاپیتانی رو!

چند وقتی بود که رز خواب آشفته‌ای داشت و یکریز از کسانی که برعلیه‌ش توطئه می‌خواستن بکنن، تو خواب حرف می‌زد.
تو بیداری هم وضعش بهتر نبود. هرشب هم قضیه بدتر و بدتر می‌شد و تهدید های رز وحشتناک تر. حتی یک شب تهدید کرد که تا آخر عمر روی حالت ویبره می‌ذارتشون.

تنها راه باقی مانده برای تانکس و‌ سدریک کاپیتان شدن بود. باید هرچه سریع تر تیمی برای کاپیتانی پیدا می‌کردند وگرنه تضمینی برای سلامت عقلی‌شون نبود!

پایان!

دوئل دورا و هلگا:

دورا۲۷- هلگا ۱۹
برنده: دورا ویلیامز.

***


دادگاه رسمی بود، به گفتار البته!
در گوشه‌های اتاق عنکبوت‌ها باهم طناب بازی می‌کردند. وسط اتاق توسط هافلپافی های بیکار با یه سینی سبزی جلوشون اشغال شده بود.
متهم لایو شبکه‌های مجازی‌ مشنگی گذاشته بود و هیات منصفه -متشکل از تانکس و سدریک- در خواب به سر می‌برد.

- گفتم که دادگاه هس رسمی!

نصف هافلپاف تره خرد کردن اما نه برای صحبت او.
- به ریحونش راضی بودم. حتما تره لازم نبود که.

ریحون حتی تو بساطشون هم نبود.
- چرا کشتیش؟
- آقای قاضی، فتنه کرده بود، دست محبت می‌کشید بر سر من!
- اگه اینقدر سرت تو اون بیلبیلک مشنگیت نبود می‌فهمیدی که من مونثم و نه مذکر!

پایان!

نتیجه‌ی دوئل ارنی و ماتیلدا:

ماتلیدا ۲۳- ارنی ۰
برنده: ماتلیدا!

***


- بدو! تندتر! تندتر!

ارنی هن‌هن کنان دهمین دور دویدن دور زمین بازی کوییدیچ رو تموم کرد. صدای سوت رز در گوشش اکو شد. دور یازدهم رو باید می‌دوید.
حلقه‌های سه‌گانه رو دور زد. رز روی جارو بالای سرش لم داده و تشویقش می‌کرد.

هنوز به دروازه‌های حریف نرسیده بود که احساس کرد زمین داره به چشماش نزدیک و نزدیک تر می‌شه.
- بوف!
- یه هافلی دیگه هم رفت از دست.
و جارو رو به ارنی نزدیک‌تر کرد. باید به شیوه‌ی محترمانه و در شان هافلپافی گم و گورش می‌کرد!
- نمی‌خوای دیگه غذا گرواپی؟

فردا صبح زود

در تالار هافلپاف کوبیده شد. پشت در دختری با بالش و ملافه ایستاده بود.
داخل ملافه مثلا غذای گرواپ پیچیده شد بود. رز نگاهی به دو طرف بیرون تالار انداخت. جن های خونگی هم این وقت صبح بیدار نبودند. دستش رو دراز کرد و دختر و ملافه رو باهم به درون تالار کشاند.

پایان!






پاسخ به: اطلاعیه های مدیریت سایت
پیام زده شده در: ۰:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۷
#6
اطلاعیه‌ی 6


با توجه به کناره گیری لایتینا فاست از سمت مدیر اخبار و مقالات، روبیوس هاگرید به عنوان مدیر جدید انتخاب شدند.
با تشکر از زحمات لایتینا و با آرزوی موفقیت برای مدیر جدید.





پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#7
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کنه. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#8
- بی همه چیزها! انگل های خونه ی پدریم! بوقیای تنبل! ساعت هفت صبحه، نمی خواین بیدار شین؟ جن های خونگی! خائن های به اصل و نسب...

سیریوس بلک با موهای شونه نشده و یک پیژامه ی سوراخ طرح هیپوگریفی از اتاقش بیرون آمد. در حالی که چشمانش را می مالید تا از خواب بیدار شود، دوباره خوابش برد!
- پیازخورها!

صدای داد خانم بلک، سیریوسی که پله را بغل کرده بود و آب دهانش از هفت طبقه پایین می ریخت را از خواب پراند. سیریوس از خواب پریده هنوز بلند نشده بود که پایش روی آب دهانش رفت و هر هفت طبقه را سر معلق زنان سرخورد پایین. پایین پله ها، با پاهای صد و هشتاد درجه باز داد کشید:
- مامان.

برای دو دقیقه آرامش خانه ی گریمولد را فرا گرفت، دو دقیقه ی دلپذیر قبل از رسیدن سرکادوگان.
- ما آمدیم. حتی آرسینوس هم بیدار شده! خواب بسه. بیدار شین باید با پلیدی ها بجنگیم.

نه تنها سیریوس بلکه بقیه ی محفلی ها هم از ادامه دادن خوابشان منصرف شدند و هر یک در لباسی مامان دوز تر از دیگری از پله ها پایین می آمدند. در بالای این صف، دختر شلوار گورکنی خمیازه کشان پشت سر تلسکوپ راه می رفت و فکر می کرد از کی تلسکوپ ها پا در آوردند.

- بود کی؟ کی خندید این طوری؟

کل محفلی ها به سمت رز برگشتند و نگاهش کردند. فقط نگاه. خسته تر از این بودند که بگویند کسی نخندیده. ولی رز بازهم صدای خنده شنید. از آن خندهای بلند و شیطانی وسط کارتون ها. دور و اطرافش را نگاه کرد. صدای خنده از کنارش می آمد اما کسی نمی خندید و کسی به غیر از خودش متوجه نبود. شانه ای بالا انداخت و پایش را روی پله ی اول گذاشت ولی هرگز پایش به پله ی دوم نرسید. بدتراز سیریوس، هفت پله را با سر طی کرد.

در مسیرش تقریبا همه را با خود همراه کرد. در عرض چند دقیقه توپی متشکل از محفلی ها قل خوران به سمت سیریوس می رفت. قبل از آنکه سیریوس حتی تصمیم به بلند شدن بگیرد توپ به او برخورد کرد و با همگی باهم پخش زمین شدند. از طرفی هاگرید که جا مانده بود خودش را از طبقه ی یکی مانده به آخر روی آنها پرت کرد.

ده دقیقه ی بعد آشپزخانه

- گوشنمه.

هاگرید صحیح و سالم به دیگ بزرگ روی اجاق زل زده بود. در یک طرفش آملیای سر تا پا گچ گرفته در طرف دیگر آدر کانلی با پاهای باند پیچی شده نشسته بودند. رون زیر میز سعی داشت با دست چپ روی گچ آدر نقاشی بکشد. در همین حین جینی مشغول هنرنمایی روی دست راست رون بود و کتی سعی داشت تلی برای جینی روی باند دور سرش درست کند.
- یکی گرفت برام پشت پا.
- کسی پشت پا گرفت. تو آخرین نفر بودی. کسی قبل از تو بود.
- عه پس دیدیش تو ؟ کی بود؟

آرنولد ترجیچ داد سوپ پیازش را تمام کند.

- کدومتون خندید اون موقع؟

پنه لوپه فاصله‌اش را با رز بیشتر کرد و صندلی را به سمت جینی کشاند.

- الان خندید کی؟

رز می توانست به هلگا قسم بخورد که صدای خنده‌ شنیده، دقیقا مثل همانی که قبل از افتادنش از پله شنید. شیطانی، ریز و نزدیک. انگار که از کنار گوشش صدا می‌آمد.
ولی به جز پنه لوپه در یک متری‌اش، کسی کنارش نبود. کسی هم صدای خنده نشنید، فقط خودش بود. با ترس سوپش را پایین داد.

روی زمین کنار پایه‌ی صندلی، سایه‌اش خندید.








پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷
#9
سلام

با توجه به مفقود شدن ناگهانی لیندا، سدریک رو در آخرین لحظات به تیم اضافه کردیم.







پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#10
هافلپاف vs ریونکلاو


سرخگون فراری


نیمه شب آرومی بود. سه صبحی که تسترال هم تو جنگل ممنوعه بالشو تکون نمی‌داد. حتی صدای خرو و پف معمول از خوابگاه مختلط هافلپاف بلند نمی‌شد. همه راحت خوابیده بودند؛ همه به جز لیندا.
لیندا بی خوابی گرفته بود. از این دنده به اون دنده می‌شد. از رزی که بالشش رو صمیمانه بغل کرده بود به تانکس که با هر تنفس رنگ موهایش عوض می‌شد، تغییر منظره می‌داد.

- به فنجون هلگا و چایی توش قسم که اگه تا نیم ساعت دیگه خوابم نبره دیگه اینجا نمی‌مونم!

این رو سه دور با خودتون تکرار کنین؛ قسم نخورید. به هیچ عنوان قسم نخورید. کلا و به هیچ وجه قسم نخورید!
نیم ساعت بعد، لیندا بیدارتر از نیم ساعت قبلش دوباره به سمت تانکس با موهای سفید چرخید. با خودش فکر کرد که صورتی بیشتر بهش میاد. حتی سبز هم خوب بود.

- خوبه یکم برم تمرین کنم. این طوری برای بازی هم آماده می‌شوم.

و با این استدلال، لیندا ساعت سه و نیم صبح در انبار توپ ها رو زد.
- هی پیس پیس!

سرخگون خواب آلود یکی از چشم هاش رو باز کرد و دختری در لباس خواب و موهای شونه نکرده، جلوش دید.
دختر بند دورش رو باز کرد. سرخگون تا جایی که می‌تونست خودش رو به رختخوابش چسبوند ولی دختر از او قوی تر بود.
- حقوق درست حسابی که بم نمی‌دین، حداقل بذارین خوابم رو برم!

اون وقت صبح، آدم از هیچ چیزی تعجب نمی‌کنه. نه حتی توپ سرخگون سخن گویی که از حقوق کمش می ناله. ونه از جارویی که خمیاز می‌کشه.
لیندا و توپ و جارو به هوا رفتند. اونجا بود که لیندا تازه متوجه شد تک نفری نمی‌تونه تمرین کنه و یه کسی دیگه‌ای باید باشه تا توپ رو براش پرتاب کنه. ولی توپ نمی‌خواست قبول کنه صبح به این زودی برای هیچ و پوچ بیدار شده.
- تازه همون دو گالیون رو هم دو ماهه ندادن!

توپ که در میون درخت های درهم تنیده‌ی جنگل ممنوعه گم شد، لیندا تازه فهمید که چه بوقی زده. بدون توپ که بازی برگذار نمی‌شد. سه ساعتی وقت داشت تا توپ رو پیدا کنه. پاک جارو رو به سمت جنگل به حرکت درآورد.

سه ساعت بعد

نقل قول:

فرار سرخگونی از هاگوارتز


سرخگونی به تازگی از انبار جارو ها فرار کرده و ناپدید شده. علت فرار او هنوز مشخص نیست. بلاتریکس لسترنج اولین کسی است که متوجه نبود او شده. او که ساعت شش صبح برای آماده سازی توپ های بازی ریونکلاو و هافلپاف به زمین رفته بود، سرخگون را در جایش پیدا نکرد.
فنریر گری بک، یکی دیگر از داوران ادعا می کند دیروز عصر ساعت شش در بازرسی سرخگون را خودش در جایش قرار داده.
تحقیقات پیرامون این موضوع هنوز ادامه دارد.


دورا پیام امروز رو تا کرد و کنارش گذاشت. برای لحظه‌ای کسی نمی‌دونست چی بگه تا اینکه ماتلیدا اولین سوال رو پرسید.
- توپ فرار کرده؟
- مگه توپم فرار می‌کنه؟
- واسه چی فرار کرده؟

رز از دور به سمتشون اومد. دورا هلگا رو شکر کرد و همه چیز رو به کاپیتان سپرد. نرسیده و نشسته، سیل سوال ها بود که به سمتش سرازیر می‌شد. رز به سوسیس بلغاریی که از اتاق داور آورده بود، گازی زد.
- کوشش لیندا پس؟

سمت و سوی سوال‌ها کاملا به جهت دیگه‌ای رفت.
- تو خوابگاه که نبودش.
- منم صبح ندیدمش.
- اگه نیاد چیکار کنیم رز؟

یک ساعت بعد

رز نمی‌دونست دنبال کی و چی بگرده. اگه توپ پیدا می‌شد و لیندا نه، بازی رو می‌باختند. اگه هم توپ پیدا نمی‌شد که نیازی به پیدا کردن لیندا نبود.
اعضای تیم هافلپاف همه جا حتی زیر زیرزمین هافلپاف رو هم، وجب به وجب گشته بودند اما هیچ خبری از لیندا نبود.

بلاتریکس و فنریر هرجایی که هافلپافی‌ها نگشته بودند رو جست و جو کردند اما اونا هم چیزی پیدا نکردند. هر دو همچنان گم شده بودند.
در آخر بلاتریکس به دهکده رفت و توپ فوتبال پسر مشنگی تسترال شانسی رو با کروشیو اضافه به عنوان سرخگون به زمین آورد.

در این حین هافلپافی‌ها با زدن در تک تک درهای هاگوارتز، دروازه بان جدیدی پیدا کردند. سدریک دیگوری، با خیال راحت و بی خبر از همه جا روی نیمکت نشسته بود و یخ در بهشت می‌خورد که دورا پاش رو گرفت و همون طور آویزون شده از قوزک پا پیش رز برد.
رز از گوش گرفتش و سر و تهش کرد تا به حالت عادی در اومد. چند دقیقه‌ای بیشتر وقت نداشتند تا فوت و فن ظریف دروازه‌بانی رو یادش داده و جلوی توپ فوتبال قرارش دهند.

- خوش اومدین به این بازی. بازی هافلپاف در برابر ریونکلاو. اعضای دو تیم رو می‌بینین که دارن میان به زمین... هافلپاف هم دروازه بان جدید آورده!

داور ها سریعا به ترکیب اولیه‌ی هافلپاف نگاه کردند. ذخیره‌ای معرفی نشده بود. فنریر به رز اشاره کرد. رز با بی گناهی شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- گرفته سرخگون فراری دروازه بانمون رو.

دزدیده شدن بازیکن حتی توسط سرخگون فراری هم عجیب بود. رز به دورا چشمکی زد و دورا با سینی پر از سوسیس به فنریر نزدیک شد.
فنریر که ذخیره‌ی خودش رو تمام کرده بود با ولع به سینی پر نگاه کرد.

- ده امتیاز برای هافلپاف.

بازی با برتری ده به صفر به نفع هافلپاف شروع شد. رز اولین حمله رو با توپ فوتبال کرد. زئوس بازدارنده‌ی رعد و برق داری رو به سمتش پرت کرد. رز صاعقه رو دریافت کرد و ویبره‌ی آذرخشی از همین جا ابداع شد ولی قبل از این، توپ را برای ارنی فرستاد. دومین گلشون رو ارنی زد.

گیاه آدم خوار دوست جدیدی پیدا کرده بود تا با هم آروغ بزنند. گیاه برای اینکه جلوی ثور خودی نشان دهد، توپ رو بلعید و بعد با آروغی درون دروازه فرستاد. سی هیچ به نفع هافلپاف.
گیاه:

پنه لوپه با بیخیالی ناخن هاش را سوهان می‌کشید. زئوس چماقش را گرفته بود و عملا کاری از دستش بر نمی‌اومد. زئوس جای بازدارنده چماق به طرف ارنی پرتاب می‌کرد و ارنی از ترسش پشت بازیکنان ریونکلاو سنگر می‌گرفت. کم کم بازیکنان ریونکلاو به درختان تبدیل شدند و اوهم در جنگل ناپدید شد.

پنه لوپه که حسابی حوصله‌ش سر رفته بود، دنبالش روان شد و اولین گل ریونکلاو که به دست زئوس به ثمر رسید رو از دست داد.
- توپ دست لادیسلاو ـه. می‌بیندش که جلو میاد. زئوس هرکی کنارش رو با رعد و برق جزغاله می‌کنه. رز زلر رو می‌بینین که منتظر فرصتی برای پس گرفته توپه که نمی‌تونه. مدافع هافلپاف با تلسکوپش به کمکش میاد. بازدارنده ها به سمت لادیسلاو پرتاب می‌شن...آملیا حتی از تلسکوپ عزیزش هم می‌گذره. تلسکوپ پرتاب می‌شه تو صورت لادیسلاو. آقای ژاموسلی عقب عقب می‌ره. دو چشمش قرمزن و ورم کرده. توپ از دستش می‌افته و گل تکی رز ـه که امتیاز پنجاهم رو بهشون می‌ده.

لادیسلاو خیلی عقب رفت. چشمهاش نمی‌دیدند که کجا داره می‌ره. رفت و رفت تا رسید به ارنی. ارنی هم رفته بود تا رسیده بود به لیندا. لیندا هم هنوز به دنبال توپ بود. توپ در مرخصی استعلاجی به سر می‌برد.

نیمفادورا نفر بعدی بود که به این جمع پیوست. آملیا از اولین بازی سال پیش دست به چماق نزده بود و به یاد نداشت چه طور باید ازش استفاده کنه. در همان لحظات اول به جای بازدارنده‌، به صورت تانکس زدش.
- آخ ببخشید. خیلی درد گرفت؟
-

غافل شدن هر دو مدافع از دروازه به معنای گل دیگری برای ریونکلاو بود. و اونجا تازه متوجه غیبت دروازه بانشون شدند. سدریک سر جایش نبود. نه تنها سدریک، بلکه لاتیشا هم معلوم نبود از کی غیبش زده.

کاپیتان ریونکلاو به نیمکت ذخیره‌ش برگشت تا دروئلا و پوسایدون رو به بازی بگیره ولی نیمکت خالی خالی بود. هوش ریونکلاوی آندرومدا هم نمی‌تونست توضیحی برای گم شدن خدا پیدا کنه.
- ندیده کسی ماتیلدا رو؟ گفتم بش برو ریون پناهنده شو ولی خوب نبود منظورم که!

حالا از هافلپاف به استثنای گیاه، فقط رز و آملیای بی تلسکوپ باقی مونده بودند و در مقابل آندرومدا و شما و ثور. خدای دوم هم گمشده بود. بازمانده‌ها خواستند به بازی برگردند ولی توپی برای بازی نبود. حتی بلاتریکس هم در جایگاه داوران حضور نداشت که بره و توپ دیگری بیاره.

- ما هم بریم خو.
- کجا؟
- هرجا که رفتن اونا.

همونجایی که رفتن اونا

سرخگون وسط نشسته بود و از ظلمی که این چند سال در حقش روا داشته بودند، تعریف می‌کرد. از زئوس گرفته تا سوسیس های فنریر دستمال به دست به حالش خون گریه می‌کردند و سرخگون با بالا کشیدن دماغش باز هم تعریف می‌کرد و آنها بیشتر گریه می‌کردند.
این همه سیاهی برای قلب مرگخوارها هم زیاد بود. بالاتریکس کروشیویی به دنیای ظالم بیرون زد و سرخگون رو برنده‌ی بازی اعلام کرد.



ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۱:۵۷:۵۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۲:۲۸:۰۷
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۳:۳۸:۴۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۳:۳۹:۳۵








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.