هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۰۰ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#1
من فونت رنگی پنگی و این حرف‌های ماندگاری که جاگسن می‌زنه رو بلد نیستم. و فقط می‌خوام بگم...

جادوگران عزیز؛
بوق برت.

امضا، یک معتاد


و سر جشن تولدم اول باید بگم کیک‌ها مال منه و بش چشم نداشته باشین. دوم که آیلین عزیز، مشکل کرونا هست و به همین خاطر گفتم آنلاین. جدای از کرونا هم همه‌ تهران نیستیم و اگه آنلاین باشه تعداد بیشتری می‌تونن حضور یابن. دیسکوردم به این جهت گفتم که از نظر تعداد گنجایش بیشتری نسبت به واتس‌اپ داره و هم اینکه عین واتس‌اپ نیاز نیس شماره‌ی همدیگه رو داشته باشیم. اگه اپ دیگه‌ای هست که من نمی‌دونم بگین نصب خواهم کرد. و اینکه حضوری با رعایت فاصله‌گذاری...من تهران نیستم و خبری هم ندارم. دوستانی که تهرانن اگه جمع می‌شین خبر بدین بقیه هم بهتون بپیوندن.




پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۱۹ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#2
من هستم. قاعدتا تهران نه، دیسکوردی جایی.
علیرضا رو هم دوتا حساب کنین. جمعا سه تا.

پ.ن: تام به فنجون ما چشم نداشته باش. نگاش هم
نکن. محتوایتش هم مربوط نیس بت.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۲۰ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
#3
نقل قول:

زاخاریاس اسمیت نوشته:
ایرما vs رز


لرد ولدرمورت ترسناکه ولی تا حالا خودتونو تو آیینه دیدین؟
رنگ چشم‌ها، حالت دهان و بینی تون رو؟ از همه بدتر، سایه‌تون رو چی؟ سایه‌تون رو دیدین؟ اینکه پشت سرتون چیکار می‌کنه، کجا می‌ره و اصلا چندتاست؟

آفتاب با زاویه‌ی سی و هفت و نیم درجه به حیاط خونه‌ی باستانی و مرمت شده‌ی گریمولد می‌تابید. تو حیاط خونه‌ی گریمولد، زیر درخت آلبالو رز نشسته بود و بستنی می‌خورد. توی اون هوای گرم واقعا حال می‌داد. داشت از روز زیباش لذت می‌برد تا اینکه یهویی دیگه نبرد. چونکه بستنی دومی که کنار گذاشته بود تا بلافاصله بعد تموم شدن این یکی بخوره، غیبش زد.
- بستنی من زیر درخت آلبالو گم شده.
- جیر جیر.
- خبر داری؟
- جیر جیر.
- بی خبری؟
- جیر جیر.
- اه بابا. جز جیر زدن کار دیگه‌ای بلد نیستی؟
- جیر جیر.

خب منطقا جیرجیرک فقط بلد بود جیر بزنه. رز خسته شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا بستنی‌ش آب شده. آخه کسی اون طرف‌ها نبود که برش داره. از عمد برای اینکه مجبور نشه بستنی هاش رو با کسی تقسیم کنه اومد بود زیر درخت آلبالو. وحالا که بستنی ای نمونده بود می تونست برگرده به اتاقش. علیرضا رو زد زیر بغلش و برگشت تو خونه. در حین بالا رفتن از پله ها بود که احساس کرد یکی موهاش رو کشید. با وحشت برگشت عقب ولی کسی رو ندید. اولش باز فکر کرد خیالاتی شده ولی وقتی برگشت که راهش رو ادامه بده باز موهاش کشید شد.
- کیه؟

چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. تا اینکه رز خسته شد و شکستش.
- گفتم کیه؟
- گفتم کیه یعنی چی؟
- کدومتون موهامو کشید؟

هری، ویلبرت و باقی محفلی ها به رز نگاه کردن و شونه بالا انداختن. رز با سوظن تک تکشون رو از نظر گذروند. ولی نتونست تشخیص بده کیه. تصمیم گرفت اینبار رو در نظر نگیره و بیخیال بشه. برگشت به اتاقش. لیمونادی که از آشپزخونه بلند کرده بود رو روی میز گذاشت و برگشت تا جای علیرضا رو درست کنه.
- لیموناد می‌زنی علیرضا؟ خیلی خوشمزه‌ست.

ولی علیرضا لیموناد رو رد کرد. که خب کار صحیحی بود و رز هم اگه خبر داشت باید می‌ریختتش تو سطل آشغال، فقط یکم دیر این کار رو کرد. وقتی که رنگ خودش لیمونادی و مجبور به استفاده‌ی اضطراری از دستشویی شد، نوشیدنی رو دور ریخت.
- ولی سر در نمیارم علیرضا. منکه نوشیدنی رو توی آشپزخونه چشیدم، خوب بود پس چرا اینطوری شد یهویی؟ یعنی کدومشون پودر کرم فلوبر توش ریخت؟
-
- هری که خیلی دور بود. ویلبرتم پودر کرم فلوبر نداره. نویلم که نبود. گب؟ یعنی کار گبه؟ فکر نکنم. ولی اگه اینا نباشن کی ممکنه باشه؟ کس دیگه‌ای پایین نبود!

علیرضا رو بالا گذاشت چون نمی‌خواست هرکی که هست بهش صدمه بزنه، البته دلیل اصلیش این بود که علیرضا خوابید و اگه بیدارش می‌کرد خیلی بداخلاق می‌شد. به هرحال، تک و تنها، ارتشی تک نفره شکلات‌هاش رو برداشت تا به جنگ کسی که نمی‌دونه کیه بره. سر ظهر بود و اکثرا خواب. آشپزخونه‌ی خصوصی و عمومی گریمولد خلوت بود و به غیر کریچر و چند تن ممد پاتر و جرمی استرتون کسی دیده نمی‌شد. جرمی صندلی‌ای به رز تعارف کرد و او هم با خوش رویی پذیرفت.
- ببینم جرمی تو ندیدیش؟
- تام رو؟ نه. اینقد بی‌کفایته که اصلا پیداش نمی‌شه. باورت می‌شه یه هفته‌ست که کف تالار رو نسابیده؟

رز خواست بپرسه مگه کف تالار رو باید سابید؟ آخه به یاد نداشت کف تالارشونو تا حالا سابیده باشه ولی صدایی که اومد حواسش رو پرت کرد.
- کی بود؟ کی فوت کرد تو گوشم؟

جوابی نیومد. رز هرچی نگاه کرد جز جرمی کسی رو ندید. جرمی رو هم که داشت نگاهش می‌کرد و امکان نداشت بدون اینکه بفهمه تو گوشش فوت کنه. نه، نه! صدا از پشت سرش اومد بود. برگشت تا دوباره پشت سرش رو چک کنه که باز یکی فوت کرد تو گوشش. با سرعت به امید گیر انداختن مردم آزار برگشت ولی نبود. فقط جرمی که هاج و واج نگاه می‌کرد.
- یکی هی تو گوشم فوت می‌کنه. کی هی تو گوشم فوت می‌کنه؟
- هیچ کس.
- شاید زیر میزه. بذا ببینم.

و رفت زیر میز دنبال فوت کننده بگرده. وقتی تلاشش به طرز مفتضحانه با شکست مواجه شد از زیر میز بیرون اومد ولی جرمی نبود. رز نمی‌خواست با این واقعیت که جرمی از دست اون و به خاطر رفتارهای عجیبش فرار کرده رو به رو بشه برای همین فرض رو بر دزدیده شدن جرمی گذاشت و در صدد نجاتش بر اومد، البته بعد اینکه چایی رو تموم می‌کرد.
- گرومپ!
- خودتو نشون بده مردم آزار!

قبل اینکه بتونه بشینه و یه چایی، فقط یه چایی با دل راحت و خیال آسوده نوش جونش کنه، از ته رو زمین افتاد و لیوان چایی هم روش خالی شد. سوخته و کوفته فحش های مادر سیریوس رو به کسی که صندلی رو از زیر پاش کشیده بود نثار کرد. در بین فحش‌ دادن ها، یکی هار هار می‌خندید.

همان شب

- نمی‌دونین که! زیادی پیاز زده بود! حالت طبیعی نداشت. گفتم چرا این کارو می‌کنی؟ هار هار می‌خندید!

رز با آب و تاب ماجرای دیروزش رو صدبار برای تک تک اعضا تعریف کرد با امید اینکه یکی بفهمه ناشناسی که اذیتش می‌کنه کیه.

- بعد یه جرمی استرتونی بود بم صندلی داد. گونا ندارم که من. یکی به گوش من هی فوت می‌کنه. بش می‌گم چی می‌گی تو نمی‌گه چی می‌گی تو یعنی چی. هیچی نمی‌گه.

همه تقریبا مطمئن بودن رز به خاطر جلب توجه از خودش حرف در آورده برای همینم کسی اهمیتی به ناشناس نداد. نه حتی پروفسور. ولی مهم نبود، رز بازهم یکی رو گیر می‌آورد تا ماجراش رو تعریف کنه. حتی به آیینه‌ی دستشویی هم رحم نکرد. ولی برخلاف همه، آیینه کمکش کرد ناشناس رو پیدا کنه. چن درست آخر حرفاش ناشناس رو تو آیینه دید که براش زبون در میاره. سایه‌‌ی خبیث و شرورش لبخند می‌زد.

حالا رز می‌دونست ناشناس مردم آزار کیه؛ سایه‌ش بود. باید یه راهی پیدا می‌کرد تا از شرش خلاص شه. ولی خلاص شدن از شر سایه‌ی خود آدم سخت تر از این حرفاست. چونکه خب، هرجا که می‌رفت، سایه باهاش می‌اومد و همیشه پشت سرش بود، منتظر فرصت برای اذیت کردن! نیاز فوری به سایه‌گیر داشت. یکی که تخصصش تو شکار سایه‌ها باشه ولی حتی پیدا کردن سایه‌گیر هم سخت بود. هیچ کدوم از محفلی‌ها تا جایی که رز می‌دونست سایه‌گیر نبودن و سایه‌گیر هم نمی‌شناختن پس رز به دنبال سایه‌گیر روانه‌ی کوچه‌ی ناکترن شد. اونجا از شیر هیپوگریف تا جون ولدرمورت پیدا می‌شد.

کمی بعد، ناکترن

- بیا سایه‌ت رو بگیرُم.

ساحره‌ی ژنده پوشی که ردای پر وصله‌ی رنگارنگ و نخ‌نمایی پوشیده بود این رو گفت و رز رو در دهانه‌ی پیچ دومی خفت کرد. رز هم از مرلین خواسته دستشو گرفت جلوی ساحره. ساحره کف دستش رو به دقت بررسی کرد و بعد از مدتی نظر داد.
- برای اینکه از شر سایه‌ت راحت بشی باید یه فرزند روشنایی بیابی و به خودت ببندی تا همیشه دورت روشن باشه.. پنج گالیون، اخ کن!

تو طول راه برگشت رز تمام مدت به این فکر کرد که کی رو بگیره و چه طور به خودش ببنده که عملیات سایه گیری درست انجام شه. وقتی به میدان گریمولد رسید سر هری توافق کرد. بعد از اینکه با سر رفت تو در خونه چونکه سایه براش جفت پا گرفت، به دنبال هری گشت. هری شاد و خندان و بی خبر کنار سیریوس نشسته بود و گل می‌گفت و گل می‌شنفت.

- هری.
- رز.
- بیا بسته شو به من.

ولی قبل اینکه رز بتونه هری رو بگیره و با طناب به خودش ببنده، هری غیب شد. درسته که غیب شدن تو خونه‌ی گریمولد غیرممکن بود ولی هری هم به دنبال اون اومده بود که غیرممکن ممکن شود. ولی رز پلن B داشت و برای همین اصلا نگران نشد.

- آقای ویزلی!
- وقتشو ندارم و از طرفی هم شدت روشنایی‌م خوب نیست.
- فک می‌کنی! روشنایی می‌تابه فرق سرت و سرتم که خب خودش آیینه مقعره روشنایی رو به اطراف می‌ده. عالیه! جون مالی بیا من ببندمت به خودم!
- مالی پیازت می‌کنه!

پلن C و D هم اجرا نشد. رز پلن های زیادی اجرا کرد. به ریش دامبلدور هم آویزون شد ولی هیچ کدوم از پلن‌هاش جواب ندادن. یه پلن دیگه مونده بود و این تنها شانسش بود. سرکادوگان دلیر و شجاعی که همیشه‌ آماده‌ی کمک بود.
- سر! پشت منو داری؟
- حتما همرزم!

رز برداشت و تابلوی کادوگان رو با اون چسب‌هایی که خانوم بلک باهاش خودشو چسبونده بود به دیوار، چسبوند به پشت خودش. قضیه به خیر و خوشی گذشت برای مدتی. تا زمانی که کادوگان از تابلوش به هاگوارتز برگشت و پشت رز خالی شد و دوباره صدای خنده اومد، اینبار دو خنده‌ی متفاوت. رز وحشت کرد.
- سایه؟
- نامزدشم!




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۱۷ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
#4
تا حالا صندلی بازی کردین؟ اگه نکردین بکنین. اگه کردین هم بکنین. یه صندلی بذارین وسط و ویزلی نفری دورش بچرخین بچرخین تا وقتی صدای آهنگ قطع شه، اون موقع روی اولین صندلی که می‌تونین بشینین. ملت رو هول بدین وحشی بازی در بیارین هرچی فقط بشینین. اگه خوب بازی کنین آخر بازی شما از همه صندلی ترین و صندلی ماینِ‌تون می‌شه.
***

- دوست منه.
- دوست تر منه.
- دوست تر یعنی چی اصلا؟
- یعنی...یعنی...

رز نمی‌دونست یعنی چی. یه معنی ای می‌داد دیگه. چرا هری اینقد سختش می‌کرد؟ اصلا چرا اینقد مقاومت می‌کرد در فهمیدن این قضیه که ویلبرت دوست، کراش، عزیز دل، علیرضا و هم خونه‌ایه که میاد روشن می‌کنه چراغی تا شاید روی اسنورکک‌های شاخ چروکیده رو ببینه اتفاقی، اتفاقی.
- یعنی ماینِ منه.
- ماین؟
- بله ماین ترِ من.
- چی می‌گی تو یعنی چی؟ داعاش منه.

رز اینبار می‌دونست داعاش چه معنی‌ای می‌داد. و نه گروهک خطرناکی در شبه جزیره‌ای در شرق آفریقا نبود، یه برادر ساده بود، معمولی. و همین هم از رز دریغ شد. نتونست بگه داعاش منم هست، چونکه خب نبود.
- شکلات منه.
- واوه...چی؟

شاید بپرسین یه آدم چه طور می‌شه داعاش یکی باشه بعد ماین یکی دیگه شه و در نهایت شکلات شه؟ باید بگم به سادگی. برای یه سامورایی همه جا ژاپنه و برای رز همه چی شکلات. حتی داعاش هری. که خب داعاشش نیس. همه می‌دونن از سر حسودی با رز می‌گه داعاششه. حسود پلاستیکی. عچه عچه.
***

خوش دنیا اومدی. بمونی و دو نقطه جا سه نقطه بزنی.
ماینِ دلهایی اصلا.
به عنوان تولدت بگو اسم معشوقت چیه؟ اگه یوآنه بگو، طاقتش رو دارم.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۲ ۲۰:۰۸:۵۲
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۲ ۲۰:۱۲:۴۱



پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۵۱ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
#5
بعد مدت‌ها با یه سبد ترجمه‌های جدید اومدم. میانترم ها شروع شده و مشکلی نیس اگه تایم زیاد نیاز داشته باشین.

مقالات
ماگل‌هایی که از راز جادو باخبرن
اطلاعات جالب درباره‌ی تیم‌های کوییدیچ
ریشه یابی نام پاترها
هاگزمید یا دیاگون؟

پاترمور
چهل شخصیت اصلی رز زلر
دیوانه‌سازها و شکلات

اونایی که در دست ترجمه‌ن:
rappaports-law جینی ویزلی
پاتیل درزدار تام جاگسن
جغد ها کتی بل
کوییرل دیزی کران

توجه: مطالب داده شده صرفا برای اعضای تیم ترجمه هستند و در صورت علاقه برای عضو شدن به اینجا مراجعه کنید.




پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۱۴ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
#6
یکی بود یکی نبود. بهترین و بدترین روزها بود. زمان سالازار اسلیترین و دوستان بود. همون زمانی که همه‌ی اتفاق‌هایی که ماروولو می‌گه اتفاق افتادن. همون زمانی که ترجیح می‌دین توش نباشین. ولی چند کودک بی‌گناه در همین زمانه‌ی خصمناک گیر کرده بودن.

- اگه الان زمان سالازاره یعنی زمان گودریک هم هست. نمی‌شه زیر شنلش قایم بشیم؟
- من زیر دامن ننجون هلگا.
- منم...

کودک مظلوم نتونست حرفش رو تموم کنه چون همون طور که ماروولو بارها گفته، زمان سالازار یکی حرف زد سالازار زبونش رو از حلقومش کشید بیرون.
سایر کودکان منتظر نموندن تا زبونشون از حلقومشون بیرون کشیده یا پوستشون کنده شه. وقتی سالازار مشغول بود دو پا قرض کردن و به فرار.

وقتی به اندازه‌ی کافی، یعنی اونقد که مطمئن باشن سالازار یا دستش یا حیون خونگی دست آموزش بهشون نمی‌رسن، دور شدن باز جلسه تشکیل شد.

- باید گرینفدور رو پیدا کنیم.
- هلگا خوراکی‌های خوشمزه داره.
- روونا می‌دونه چه جور برگردیم.

متاسفانه هافلپاف به ریونکلاو باخت. باخت سنگینی هم بود، خوراکی به سفر در زمان باخت. ولی خب زمان سالازار بود و اصلا امن نبود. باید هرچی سریع تر برمی‌گشتن زمان ماروولو.

- حالا روونا رو چه جور پیدا کنیم؟




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۴ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
#7
فیلشون زنه جاگسن.

فیل حلاجِ Queen Anne`s Revenge
vs
رخ تفاهم‌داران


حسادت


نوزده سال بعد

-تو برگزیده نیستی، باور کن که نیستی.
-من خیلی هم پسر برگزیده‌م.
-پروف بش بگین که برگزیده نیس!

پروفسور دامبلدور بافتنی‌ش رو بالا گرفت و از بین کلمات پسربرگزیده‌ای که با رنگ طلایی بافته بود، هری و رز رو نگاه کرد که بهش زل زده بودن. بافتنی رو پایین آورد و هری رو با بینی عقابی‌ش متر کرد و باز به بافتنی خیره شد.
-رز بابا دور کمر هری رو اندازه می‌زنی؟ احساس می‌کنم ده دونه کم انداختم.
- پروف!
-درست گفتم باباجان؟ چه می‌شه کرد پیریه دیگه، چشمم نمی‌بینه.
- ببین چه قد اسیرم من. هزار بار بمیرم من.

هری، رز و حتی دامبلدور هم به سمت یاروی گیتار به دست برگشتن. آدم هنرمند دست از هنروری کشید و گفت:
- عه الان موقع مناسبی برای گفتنش نبود؟

رز که هم از بی توجهی پروفسور دامبلدور و هم حضور پیام بازرگانی‌وار هنرمند حرصش گرفته بود، قهر کرد و از اتاق بیرون رفت و دامبلدور رو با هری تنها گذاشت. البته در اتاقم بهم کوفت که نشون بده ریئس هری نیست. ولی واقعیت قضیه این بود که حتی به تنها شدنشون تو اتاقم حسادت می‌کرد. البته اگه می‌دونست پشت درهای بسته چه خبره قطعا حسادت نمی‌کرد و سوژه همونجا تموم می‌شد ولی خب نمی‌دونست و بنابراین از حسادت پاره شد.

- هری!

به محض گذاشتن پاش روی پله اول این صدا بلند شد. رز با تعجب به پله‌های زیر پاش خیره شد. دوباره و محکم تر روی پله‌ی بعدی رفت. پله بعدی هم م با هری کشیده تری جوابش رو داد. رز که عصبانی شده بود پاکوبان و با قدرت تمام شروع کرد پایین آمدن.

- هری هری هری.
- پله ها رو هم خریده؟
- هری هری هری هری.
- کوفت و هری. درد و هری. اسمشو نبر و هری.

رز به سمت راه پله زیر پاش فریاد زد، اما پله دست بردار نبود. حتی وقتی رز به طبقه‌ی پایین رسید و در آشپزخونه رو بست هم صدای هری هری گفتنش می‌اومد. آشپزخونه در اختیار هافلپافی‌ها بود. زاخاریاس، گابریل و پومانا دورهم نشسته بودن. رز راضی از اینکه بلاخره یه جمعیه که خودش گل سر سبده کنارشون نشست. اشتباه نشه، با اینکه هری داعاشش نبود ولی دشمنشم نبود. دوست بودن. در واقع دوست های خیلی خیلی خوبی بودن. ولی خسته شده بود از اینکه هری همیشه و همه جا برگزیده بود.
- هی زاخار. یه لیوان آبم به من بده.
- خودت پاشو خستمه.

قبل اینکه رز حتی فرصت اعتراض پیدا کنه، هری وارد شد.
- گشنمه.
- خیار بشم؟

رز با ناباوری به زاخاریاس نگاه کرد. یه آب ناقابل نمی‌داد دستش ولی برای هری خیار می‌شد؟ گوجه هم نه که بشه زدش به زخم هری، خیار.
- هری خیار دوست داره.
- چه حرفا! تو اصلا می‌تونی خیار شی که می‌گی؟
- آره ببین.

و خیار شد. رز دیگه نمی‌تونست اونجا بمونه. نه بدون اینکه بگیره خیاریاس رو پوست بکنه و با نمک بخوره. نه، به آب و هوای تازه نیاز داشت. بلند شد و رفت دستشویی تا آبی به صورتش و گپ کوتاهی با آینه‌ی جادویی دستشویی بزنه.
- ای آینه‌ی جادویی، به من بگو کی از همه برگزیده‌تره؟
- هری پاتر.

از دستشویی بیرون اومد. اینکه هری آیینه رو هم خریده بود قابل تحمل نبود. اصلا قابل تحمل نبود.
فقط یک پناهگاه براش مونده بود، کریچر. کریچر از هری متنفر بود. کریچر ریگولوس دوست داشت. رز باید کریچر رو پیدا می‌کرد. ولی اینکار سخت‌تر اون چیزی بود که فکر می‌کرد چون آشپزخونه در اشغال خیارهایی که به عشق هری کاملا خود جوش تبدیل و تکثیر شده بودن، قرار داشت و رز علیرضا رو هم اگه اونجا گم می‌کرد برنمی‌گشت برش داره.

- خانم بلک کریچر رو ندیدین؟

خانم بلک حتی فحش هم نثارش نکرد و این مطلب عمیقا قلب رز رو شکوند. خانم بلک به هری می‌گفت پسره‌ی بی‌کس‌وکار پول بالاکش. ولی نصیب رز چی می‌شد؟ هیچی!
- یه گندزاده هم بم نمی‌گین؟
- بانو اگه می‌دونست با گندزاده‌ها باید بعد مرگش همکلام شه، نمی‌مرد.
- کریچر! دنبالت می‌گشتم.
- دختره دوست ارباب پاتر برای چی دنبال کریچره؟
- گفتی پاتر...به نظرت یکم رو مخ نیست؟ منظورمه خونه‌ی بانوت رو گرفته و مجبوری براش بشوری و بسابی و کهنه بچه‌هاش رو عوض کنی.
- ارباب پاتر یادگار رهروی راه ارباب ریگولوس مرحومه. افتخار کریچره که به یادگار ارباب ریگولوس خدمت کنه.
-

رز اینبار جدی جدی قهر کرد. رفت بالا تو اتاقش که چمدونش رو ببنده بره خونه باباش اینا. مهرشم به اجرا بذاره و هری رو بندازه گوشه آزکابان. با پول مهرش هم آخرین گوشی مشنگی بخره و از تک تک لحظات زندگیش، حتی از خوابیدن علیرضا فیلم بگیره و وایرال کنه. شاید وسطش به سبک مسابقه محله چندتا شیرین کاری هم کنه که فالوراش ریزش نکنن. یه سرمایه گذاری مطمئن.
-اون برگزیده نیس علیرضا. باور کن نیس. تو که منو باور میکنی؟


علیرضا، گورکن خونگی رز، توی بغلش خرخری کرد و رز خطاب به علیرضای خواب و تابلوی خالی کادوگان ادامه داد:
- یعنی هری خوبیه ها. درسته یکم زخمی و دست دومه ولی در کل خوبه. ولی برگزیده نیس. تموم شده دیگه. نوزده سال بعده. نمی‌فهمم چرا همه براش اینقد نوشیدنی کره ی باز می‌کنن.

رز این رو در حالی گفت که روی چمدون بالا و پایین می‌پرید تا در لامصبش که تا خرتناق پر بود بسته شه و بذاره بره. بذاره بره خونه باباش...عه گفته بودم؟ خب پس هیچی. بره خونه باباش دیگه. تو پس زمینه‌ آهنگ حماسی «بذارین برم من» پخش می‌شد و رز رو همراهی می‌کرد. رز عینک ریبنش رو زد و به طور اسلوموشن اومد از کادر خارج شه که...
- علیرضا!

هری بود. آف‌کورس که هری بود. کی می‌تونست باشه جز هری؟ رز تو دلش بر خرهری معرکه لعنت فرستاد و آهنگ پس زمینه رو قطع کرد. عینکش رو با دست اندکی روی بینی‌ش پایین آورد که بتونه هری رو ببینه.
- واوه...چی؟

علیرضا بغل هری بود و رز کور بود و با عینک آفتابی ندید صحنه‌ای که گورکنش می‌رفت بغل هری. عینکش رو برداشت و دیدش برگشت و با چشم خویشتن دید که دستای خودش خالیه و علیرضا لم داده توی بغل هری. بغل کردن علیرضا تیر آخر بود. دیگه حتی استراتژی خونه باباش هم جواب نبود، باید اساسی تر فکر می‌کرد، باید کلک خود هری رو می‌کند.

فردای آن شب منحوس
- گوربه رو می‌گیره خفه می‌کنه، گوربه رو تو گونی می‌کنه، به گوربه ها پیش پیش می‌کنه.

نگهبان پارک لحظه‌ای ایستاد. بعد با دست به قسمتی از پارک اشاره کرد. با اینکه این کار خلاف سناریو بود اما فیلم بردار دوربین رو در امتداد اشاره‌ی نگهبان زوم کرد. جایی که دختری سعی داشت گونی‌ لگدزنی رو به زور با خودش بکشه.
- خودشه. داره گوربه تو گونی می‌کنه. قبلشم به گوربه عه پیش پیش کرده. بعدشم گوربه رو سلاخی می‌کنه.

به رگ غیرت خانم شاکری برخورد. خانم شاکری باشه و گوربه تو گونی بره؟ وسط فیلم برداری پرید وسط و گونی رو از دست دختر کشید. درش رو باز کرد تا گوربه رو فراری بده که جای گوربه، هری از توش در اومد. صدای رز بلند شد:
- ببین چیکار کردی! با بدبختی تو گونی کرده بودمش. حالا شب می‌شه ما هنوز نرسیدیم به خونه ریدل.
- به من کمک کنید! من پسر برگزیده ام این میخواد منو بدزده بده به دست دشمنانم!
- عه ساکت شو جیغ نزن، اینهمه مدت پیش دوستات بودی همه شونو با من دشمن کردی.

هری سعی کرد یادش بیاد که چه زمانی دقیقاً دوستا رو دشمن کرده و قیافه‌ش شبیه علامت سوال شد.
- خجالت بکش. یادت نیس؟ برو تو گونی به کار زشتت فکر کن.

هری تو گونی نشست و به حرکت زشتش فکر کرد. خانم شاکری هم متوجه شد که این قضیه بوهای خطرناک تری از چهارتا دونه گوربه خفه کردن میده و خیلی آروم و سوت زنان، دمش رو گذاشت روی کولش و رفت. رز هم که دید برای اولین بار کسی گول «پسر برگزیده، پسر برگزیده» کردن هری رو نخورده، دلش ضعف رفت و به فال نیک گرفت و همچنان گونی رو خرکش کنان، بر حرکتش ادامه داد.
وقتی رسید به خونه‌ی ریدل ها به سبک گرگه که به در خونه‌ی تسترال زنگوله پا اینا می‌کوبید، به در کوبید و جواب اومد:
- کیه مامانه؟

رز فکر کرد. نه مامان داشت که چیزیش بشه نه بابا. فقط یه علیرضا بود.
- منم منم صاحب علیرضام. براتون هری آوردم.

صدای پشت در خاموش شد و خاموش هم ماند. رز باز در زد. سه باره حتی. ولی دیگه کسی ازش نپرسید کیه و چیِ کیه. کم کم داشت نصفه شب می‌شد و پروفسور هم گفته بود قبل بوق تسترال خونه باشه ولی هنوز هری رو آب نکرده بود. تصمیم گرفت هری رو آزاد کنه، خیلی از خونه دور شده بودن و احتمالا هری که کل راه رو تو گونی بود، نمی‌تونست راهو پیدا کنه وتا چند روزی برگرده. همینقدرم غنیمت بود. در گونی باز نشده هری جیغ کشان بیرون پرید و در خونه‌ی ریدل رو چندین بار کوفت.
- پسر برگزیدم. خودمو آوردم براتون.

دهن رز یک باز موند! نگو تو این مدت که توی گونی بوده و به هر تیکه سنگ قلمبه و چاله چوله‌ای گیر می‌کرده، حسابی از جونش ترسیده بوده سوسول خان و حاضر شده به هر جایی که شد پناهنده بشه از دست رز! ولی اتفاقی که بعدش افتاد، فک رز رو رسماً به کف آسفالت کوبید. در بلافاصله باز شد. تام جاگسن پشت در بود.
- چی می‌خوای کله زخمی؟
- می‌خوام مرگخوار بشم. منو راه بدین تو!

جاگسن کمی فکر کرد. بعد به مروپ نگاه کرد. مروپ کمی فکر کرد و بعد به فنریر نگاه کرد. فنریر اصلا فکر نکرد و یک راست به بلاتریکس نگاه کرد. بلاتریکس هم اول به جاگسن، بعد به مروپ و فنریر و در آخر به هری نگاه کرد.
- صد گالیون.

رز صحنه‌ای که می‌دید رو باور نمی‌کرد. هری می‌خواست مرگخوار بشه؟ و بلاتریکس هم قبول کرد؟ بلاتریکس رشوه گرفت و قبول کرد؟ از رز هم رشوه می‌گرفت یعنی؟
- منم میام.
- نمی‌شه.
- صد گالیون می‌دم.
- راه نداره.
- دویست تا.

ولی بلاتریکس در روی رز و فک به زمین خورده‌اش بسته بود. رز حیرون از اتفاق پیش آمده و دل شکسته از نادیده گرفته شدن و به شدت عصبانی از از دست دادن دوست صمیمی‌ش سوسولش، سلانه سلانه به طرف خونه راه افتاد و توی راه فکر کرد چه طور به پروفسور توضیح بده که از شدت حسادت هری رو فرستاده قاطی مرگخوارا.

خونه‌ی ریدل ها
- آره خلاصه تام. ذله‌م کرد. تو این گرمای تسترال پزون منو وسط کوچه خیابون کرده تو یه گونی که بو پدرخونده‌م رو می‌ده. آبروم جلو درو همسایه رفت. الان فیلمم پخش شده و دست هر شناس و ناشناسی هست.

هری نفش عمیقی کشید و باز ادامه داد:
- تو اون گرما اینقد کشیدم اینور اونور که ساییده شدم. ببین!

جاگسن داشت پشیمون می‌شد که راهش دادن ولی متاسفانه کرونا بود و پست بسته. چند روزی باید تحملش می‌کرد...با فرض اینکه زنده می‌موند!




پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۶:۳۰ یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹
#8
الان تقریبا چهارماه از شروع به کار این تاپیک و تیم ترجمه فعلی می‌گذره و همه‌ی ترجمه‌های این دوره رو می‌تونین تو بخش های پاترمور و مقالات پیدا کنین.

این مقدار قابل توجه از ترجمه بدون کمک تک‌تکون ممکن نبود، ممنونم از همه‌تون. ولی برای ادامه چندتا نکته که توی این چند وقت مواجه شدیم باهاش رو توضیح بدم، روی صحبت هم مشخصا با فرد خاصی نیست و کلیه.

اول که ترجمه‌های پاترمور دست نوشته‌های خانم رولینگه. در واقع توضیحات تکمیلی درباره‌ی مجموعه. و به همین خاطر اکثرا کوتاه هستن و به شدت راحتتر از نظر گرامری و معنی کلمات. ولی ترجمه‌های مقالات دست نوشته‌ی تیم wizarding world و سایر طرفدارهاست و برای همین اغلب دشوارتره. و در کل به تحلیل یه قسمت خاص از کتاب یا یه اتفاق مهم می‌پردازه. پس اگه وقت، حوصله یا توانایی سنگین کار کردن ندارین پیشنهاد می‌دم مقاله برندارین. گرچه اگه دنبال چالش هستین مقاله عالیه. و نگران درست ترجمه نشدن یا طولانی شدن تایم ترجمه نباشین.

دوم؛ خواهش می‌کنم ازتون که ترجمه‌ها رو به گوگل ترنسلیت ندین. منظورم چک کردن یه کلمه یا استفاده ازش برای فهمیدن مفهوم کلی نیست، منظورم اینکه کل پاراگراف، جمله یا ترجمه رو کپی پیست نشه. گوگل برای پیدا کردن معنی کلمه عالیه ولی مترجم خوبی نیست. جملات نامفهوم و درهم تحویل می‌ده. خیلی از کلمات یا جملات برای ماهایی که با کتاب آشنایی داریم معنا دارن اما برای گوگل نه. و هرچه قدرم فکر می‌کنین ترجمه‌تون دقیق یا خوب نیس، بهتر از گوگله. حداقل کار خودتونه. ما اینجا همه به گوگل ترنسلیت دسترسی داریم، و خب قاعدتا ترجمه اون رو نمی‌خوایم و مال شما رو می‌خوایم. لطف کنین ندین بش. گناه داره.

دمتون گرم. و روزتون پیشاپیش خوش.




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
#9
زنگ در خانه‌ی ریدل که به صدا در اومد تسترالی با تنبلی زیاد از روی مبل بلند شد، اینبار نوبت او بود که جواب در رو بده.
- بله؟
- منم منم هری تون. خیار آوردم براتون.
- نمی‌خوایم.

اما تسترال خیار دوست نداشت. حقه‌ی خیار فقط روی محفلی‌های سیاه جواب می‌داد. هری نفس راحتی کشید. دیگه حتی زاخاریاس رو هم نداشت که مجبورش کنه خیار بشه و این وقت شبی با قرنطینه و حکومت نظامی خیار از کجا می‌آورد؟

- گوجه هم نه؟
- برو ناموس خودتو سر کار بذار مردک زخمی.

انگار تسترال هری رو می‌شناخت. هری هم او رو شناخت، یا حداقل صداش رو.
- من این صدا رو قبلا شنیدم!
- معلومه که شنیدی کله زخمی. هفت صبح اومدی دم بیت زوپس می‌گی کره دارین و می‌خوای منو نشناسی؟
- عه وا تو چاگسنی.
- جاگسن!
- فک می‌کنی.

تسترال در رو باز کرد. محفلی‌ها داخل خونه سرک کشیدن و تسترال هایی دیدن. تسترال هایی که نقاشی می‌کردن، شوفر بودن و حتی روغن مو ازشون استخراج می‌شد.

- مرگخواراشون تسترالین!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۱۵:۴۹:۴۳



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹
#10
اسب ما به عنوان انتقامِ فیل، اسب تفاهم داران، الکساندرا ایوانوا رو به بیرون بازی هدایت می‌کنه.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.