هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اولین رول شما در سایت
پیام زده شده در: ۸:۵۹:۳۸ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
#1


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷:۵۹ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#2
مدیر موزه که تازه از شر لک لک ها خلاص شده بود به نارلک نگاه کرد. ابتدا تصمیم گرفت خودش را به کوچه علی چپ زده، و وانمود کند که تخم را ندیده است. البته می‌دانست این روش خیلی عمل نمی‌کند اما امتحانش ضرری نداشت.

_کدوم تخم؟ اصلا تو کی هستی؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟
_تخم طلای من، من نارلکم، تو هم که مدیر این موزه‌ای، و اینجا هم موزه‌ست! حالا تخمم رو پس بده.

مدیر موزه که هنوز ناامید نشده بود، تخم طلا را توی جیب پشتی شلوارش انداخت و با قیافه‌ای که سعی می‌کرد اصلا شبیه قیافه‌ی دروغگو ها هنگام دروغ گفتن نباشد گفت:

_اِ! همون تخم طلا رو میگی؟ اون رو... چیز... اون رو لک لک ها با خودشون بردن! مگه ندیدی؟ فکر کردم داشتی تماشا می‌کردی... اونا موزه رو گشتن و پیداش کردن و بردنش.
_جدی؟ پس اون تخم طلایی که پشت سرت قایم کردی مال کیه؟
_معلومه دیگه! مال خودمه. خودم از یه خانومی خریدمش.

نارلک که مطمئن بود مدیر موزه دروغ می‌گوید، عصبی به مدیر موزه خیره شده بود. نمی‌دانست باید چگونه تخم طلایش را پس بگیرد تا اینکه فکری به ذهنش زد!

_خیلی خوب شد که اونا تخم رو بردن. چون... خب... می‌دونی اون یه تخم نفرین شدست.
_جدییی؟ نفرینش چیکار می‌کنه؟
_اممم.. کسی نمی‌دونه ولی میگن بلای وحشتناکی سر صاحب تخم میاد!

مدیر ساده که حرفهای نارلک را باور کرده بود، ترس بدی به جانش نشست. اما همان لحظه به این فکر می‌کرد که یک تخم نفرین شده در موزه چقدر باعث پیشرفت موزه خواهد شد!
پس از ساعت ها فکر و کلنجار ذهنی بالاخره تصمیم خود را گرفت! او تخم را نگه می‌داشت و نفرین را به جان می‌خرید.
مدیر موزه، با همچون تفکری رو به نارلک به دروغ گفتنش ادامه داد:

_ای بابا  بیچاره صاحبش نه؟ به هرحال پیش من که نیست

نارلک عصبی که نقشه‌اش شکست خورده بود عصبی تر از قبل ادامه داد:

_بسه دیگه! تخمم رو پس بده.
_نمی‌خوام نمیدم

همینطور که نارلک و مدیر موزه به بحث بی پایانشان ادامه می‌دادند، صدایی عجیب ولی آشنا شنیدند و صدا باعث شد دست از بحث بردارند. صدا از جیب پشتی شلوار مدیر موزه بود! صدایی شبیه ترک خوردن تخم!

_اون صدای چی بود؟



حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰
#3
کِی:

روز تولد پینوکیو


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#4
میوکی که همانند کتی، از همان ابتدا در آخر صف ایستاده بود، بالاخره با آهی بلند خمیازه کشید و کتابی را داخل ردایش جا داد.

_تموم شد. ای کاش یه کتاب دیگه هم میاوردم.

پیتر و جادوآموزان که به فکر سگ اصغر شده یا اصغر سگ شده و کتی که سرش به جایی خورده بود، بودند با حالتی نیمه پوکر به سمت میوکی برگشتند. میوکی با بی حوصلگی به ملت نیمه پوکر نگاه کرد و گفت:

_جریان چیه؟ اردو تموم شد؟

اینبار ملت از حالت نیمه پوکر به پوکر مطلق تغییر قیافه داده و به میوکی خیره شدند.

_عه... اصغر پیدا نشد؟
_پس ماجراش رو فهمیدی؟ من فکر کردم کلا از اونا هم خبر نداری.
_نه خب راستش صداتون رو که دیگه می‌دیدم.
_صدا رو می‌شنون، نمی‌بینن

میوکی که چیزی به ذهنش نمی‌رسید، سکوت کرد و دوباره به آخر صف برگشت. اما همین که ‌خواست دوباره کتابش را از ردایش بیرون بکشد، چیزی یادش آمد و رو به ملتی که هنوز سردرگم به خون و سگ نگاه می‌کردند، گفت:

_ولیا دقت کردین؟
_به چی؟
_این ماجرا چقدر کارآگاهی شده شبیه داستانا
_عه راست میگی
_آرهههه ببینین اون سگی که اونجاست و همه میگن اصغره، یه رد گم کنی از اصغره. اون می‌خواست سر مارو با این سگ گرم کنه تا ما متوجه‌اش نشیم. و آها خود این خون... ما اولین قربانی داستانمون رو دادیم!
_قربانی؟
_آره دیگه مثل داستان های کارآگاهی که توشون همه یکی یکی می‌میرن و غیب می‌شن تا وقتی که معما حل بشه و جنایتکار رو بگیرن.
_آفرین! از همون اول برای پیدا کردن اصغر باید میومدم دنبال تو.
_حالا اولین معمایی که باید حلش کنیم، این خون مال کیه؟ و قربانی بعدی کی می‌تونه باشه؟

با حرف آخر میوکی، همگی به فکر فرو رفتند. هیچکس از این زاویه به داستان نگاه نکرده بود!

_سخت شد که


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
#5
چیکار؟

در حالیکه سبزی پاک می‌کردن، پشت سر بقیه غیبت می‌کردن

جمله کامل:

کریچر 5 ساعت و 5 دقیقه و 5 ثانیه بعد از پنجمین روز پنجمین هفته ی سال 5555 تو گریمولد ۵ پلاک ۵ طبقه ۵ اتاق پنجم با محبوب‌ترین عضو خاندان بلک در حالی که سبزی پاک می‌کردن، پست سر بقیه غیبت می‌کردن.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
#6
لینی با بدن کوچک له شده و بغض به مرگخواری که با پا رفته بود رویش نگاه کرد و جواب داد:

_نظر خودت چیه؟ باید خوب باشم؟ چرا همیشه من بدبخت له می‌شم؟ هرچی بلا هست باید سر من بیاد؟
_آخی...

در همین لحظه آش_لرد عصبانی شد و گفت:

_تا فردا بهتون مهلت می‌دهم من را از آش شدگی نجات دهید وگرنه خودمان دست به کار خواهیم شد و در آخر شما را خواهیم کشت.
_نه ارباب

مرگخواری ها با نگرانی هرکدام گوشه‌ای نشستند و زانوی غم به بغل گرفتند که ناگهان صدایی ناآشنا به گوششان رسید:

_ای بابا حالا اینکه زانوی غم نمی‌خواد پاشین از ابهت مرگخواریتون خجالت بکشین
_تو کی‌ای؟

شخص ناآشنا از سایه بیرون آمد و در همان لحظه میوکی محفلی نمایان شد.

_یه محفلی اومده اینجا و ما نفهمیدیم؟ چجوریییی؟
_جوش نزنین دیگه صدای گریه زاری هاتون رو شنیدم گفتم بیام ببینم چه خبره که شمارو دیدم

مرگخواری ها با حرف آخر میوکی دوباره یاد اربابشان افتادند و گریه زاری را شروع کردند.

_باز اینا رفتن سراغ گریه زاری... خب، ببینین من محفلیم نباید بهتون کمک کنم ولی این کتابه که می‌تونه؟

سپس از ردایش کتابی با نام «راهکار های جادویی برای چسباندن قالب شکسته به هم» بیرون آورد و به مرگخواران داد

_منم شخصی که قالبتون رو شکست رو درک می‌کنم... اما ای فرزند بدان و آگاه باش دست و پا چلفتی بودن عیب نیست چه اشکالی داره حال این کتاب را بگیرید و مشکل رو حل کنید! اینجوری دیگه منم بهتون کمک نکردم کتابه بهتون کمک کرده.

میوکی بعد از اتمام دیالوگش برای اینکه بیشتر از این پیش مرگخواری ها نباشد به آرامی در سایه محو شد و بیرون رفت.
مرگخواری ها به کتاب و میوکی محو شده نگاه کردند. سپس کتاب را برداشته و با خوشحالی باز کردند.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
#7
با خوشحالی به سمت قلعه هاگوارتز حرکت می‌کرد...
همه‌ی جادوآموزان تازه از قطار پیاده شده بودند و اظطراب زیادی داشتند! میوکی با خوشحالی و ذوق زدگی به سرعت می‌دوید تا اینکه وارد قلعه هاگوارتز شد!
سر راه جادوآموزان زیادی را دید که دست در دست همدیگر با خوشحالی به سمت سالن غذاخوری می‌رفتند. ناگهان دلش گرفت! او هنوز دوستی پیدا نکرده بود...
بعد از چند دقیقه دوباره ذوق زدگی قبلش برگشت، به سالن غذا خوری رفت و روی یکی از صندلی های ردیف تازه واردان نشست.
جادو آموز های زیادی در سالن غذا خوری بودند. برخی درمورد گروه های هاگوارتز حرف می‌زدند، برخی دیگر می‌خوردند و برخی در سکوت کتاب‌شان را می‌خواندند. با این حال همگی اظطراب پنهانی داشتند. آیا در کدام گروه دسته بندی می‌شدند؟ چه سرنوشتی در انتظارشان بود؟
میوکی نیز همانند بقیه مظطرب بود! دوست داشت زودتر مشخص شود که به کدام گروه تعلق دارد.
بعد از اینکه همه‌ی جادو آموزان و پروفسوران به سالن غذاخوری آمدند، پروفسور دامبلدور شروع به سخنرانی کرد. با این حال عده‌ی کمی به سخنرانیش گوش می‌دادند زمان آنقدر زود می‌گذشت که هیچکدام از جادو آموز ها نفهمیدند برنامه های مختلف کی تمام شدند و حالا نوبت گروهبندی بود!
پروفسور مک گوناگل کاغذ بزرگی را در دست گرفت و کلاه را روی میز گذاشت، به کاغذ نگاه ‌کرد و یکی یکی اسم جادو آموزان را ‌گفت، آن ها نیز وقتی اسمشان را می‌شنیدند به روی سکو می‌رفتند و کلاه گروهبندی را روی سرشان می‌گذاشتند.
اظطراب و نگرانی ها زیاد شده بود اما میوکی اظطراب زیادی نداشت. او مطمئنن بود در کدام گروه دسته بندی خواهد شد! تنها گروهی که انگار برای او ساخته شده بود، ریونکلاو.
هیچ گروه دیگری نمی‌توانست به خوبی ریونکلاو برای او مناسب باشد! نمی‌دانست اگر در گروهی غیر از ریونکلاو بیوفتد، چه خواهد کرد؟
میوکی به صندلی جلوی میز ها نگاه کرد که کلاه گروهبندی روی آن بود، جادو آموزی که اسمش را صدا زده بودند به سمت صندلی چوبی قدیمی رفت و روی آن نشست. مک گوناگل کلاه را بر سر جادوآموز گذاشت دقایقی گذشت و ناگهان کلاه فریاد زد: «اسلایترین...»
جادو آموز با خوشحالی کلاه را از روی سرش برداشت و به پروفسور داد، سپس به سمت میز اسلایترینی ها رفت.

_میوکی سوجی...

نفس در سینه میوکی حبس شد! نوبتش زودتر از چیزی که فکر می‌کرد رسیده بود. اظطراب ناگهانی به سمتش هجوم آورد. با ترس و هیجان از روی صندلی بلند شد و به جلو رفت، روی صندلی جلوی میز ها نشست و کلاه روی سرش قرار گرفت:

_تو از قبل انتخابت رو کردی نه؟ فقط منتظری من تاییدش کنم... هوش زیادت، تصمیم گیری های به جا، و علاقه شدید به ریونکلاو... مگه جای دیگه ای هم میشه تو رو گروهبندی کرد؟ ریونکلاو

مک گوناگل کلاه را برداشت، ریونکلاوی ها دست زدند و میوکی به سمت میز گروهش حرکت کرد.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۲:۱۷ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
#8
ملت مرگخوار همگی با نگاهی منتظر به ایوا چشم دوخته بودند.

_تف کن دیگه.
_آره آره تف کن.

ایوا نگاه ناراحتی به ملت مرگخواری انداخت و سرش را بالا پایین کرد.

_نمی‌خوام
_چیشد؟ زودتر تف‌ کن بریم به کارامون برسیم ایوا.
_نه

بلاتریکس با نگاهی غضب ناک به ایوا چشم دوخت. انگار می‌خواست با نگاهش بگوید «یا زودتر تف‌ می‌کنی یا خودم دست به کار می‌شم»

_نه این تحدید ها دیگه رو من کار ساز نیست به این راحتی تف نمی‌کنم.
_چیکار کنیم که شما زحمت بدین تف کنین بیرون؟
_نمی‌دونم. یه جایگزین پیدا کنین تا بعد از تف بزارم تو معدم
_جایگزین؟

ایوا گوشه‌ای نشست و رو به مرگخواری ها گفت:

_هروقت یه جایگزین واسه این مرده پیدا کردین صدام کنین. جایگزین رو می‌خورم، مرده رو تف می‌کنم.
_خب تو الان تف کن من خودم بعداً برات یه غذای خوشمزه میارم تا بخوری.
_نه
_اخه الان تا وقتی ما بریم سراغ جایگزین و بیاریمش مرده تو معدت هضم میشه میمیره.
_من نمی‌دونم اول جایگزین بدین تا تف کنم.
_باشه

بلاتریکس با عصبانیت سرش را خواراند و گفت:

_کسی جایگزینی سراغ داره که بدیم ایوا بخوره؟

همگی سرشان را پایین انداخته و سکوت کردند. بلا که از قبل هم عصبانی تر شده بود خواست چیزی بگوید که صدایی شنید.


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
#9
سلام
آقا
من از چند ماه پیش اینجا درخواست داده بودم و مربیم پروف بود اما متاسفانه ایشون دیگه نمیان جادوگران و من اینو به مدیر جدید اینجا (هری پاتر) هم گفتم کلا ایشون هم خیلی وقته نیومده جادوگران
نمی‌دونستم دقیق کجا بگم ولی خب یکی بگه من چیکار کنم

سلام!
از بازگشت اعضای قبلی همیشه زیبا می‌شیم.
حقیقتش اینکه به دلیل مشغله‌ی زیاد هری یه مدتیه پ من کمکش می‌کنم و خب قاعدتا باید به من می‌گفتی ولی چون در جریان نبودی کار درستی کردی اینجا گفتی. من دسترسی‌هاتو دادم و یه جغد هم تو راهه که حواست باشه بش.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۰ ۲:۵۹:۰۲

حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
#10
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.


میکی که عادت داشت همیشه قبل از انجام تکالیف، درمورد موضوع تکلیف کتاب های زیادی بخواند و تحقیق کند، اینبار نیز به کتابخانه رفت تا به خوبی درمورد این نوع درمان تحقیق کند. اما ای دل غافل... او ساعت ها تمام کتابخانه را گشت اما کتابی راجب تشخیص بیماری خاص درون یک فرد سالم را پیدا نکرد!!

_اینشکلی که نمیشه!

او حتی چند باری تصمیم گرفت برای راهنمایی بیشتر پیش پروفسور برود اما نمی‌دانست دقیقا چه چیزی از او بپرسد!
میکی سردرگم از کتابخانه بیرون رفت. چگونه شخصی را پیدا می‌کرد که حاضر شود به خاطر تکلیف او معاینه شود؟ از نظر میکی همچون شخصی به هیچ وجه پیدا نمی‌شد. با ناامیدی سرش را پایین انداخته بود و در راهروی هاگوارتز قدم می‌زند. اما او نمی‌دانست کائنات برای ثابت کردن واقعیت جمله «در ناامیدی بسی امید است» هم که شده، می‌خواهند به میکی کمک کنند! آنها پسری خنگ را در راه او قرار دادند که داشت با دوستش درمورد مشکلش حرف می‌زد. میکی آرام آرام به سمت آن دو رفت و به حرف هایشان گوش داد:

_وای رفیق! امروز شکم دردم بیشتر شده بود!!
_باید حتما بری پیش یه دکتر ببین چند وقته اینشکلی شدی.

پسر خواست جواب پسر مقابلش را بدهد که میکی با نیشی تا بناگوش باز، به کنار آنها رفت و گفت:

_هی هی...من اتفاقی شنیدم شکمت درد می‌کنه نه؟ راستش من یه شفا بخشم.

او دروغ گفته بود، اما بدون این دروغ نمی‌توانست تکالیفش را تکمیل کند.

_اوه چه خوووب می‌تونی منو معاینه کنی؟

پسر خنگ بدون توجه به نوع سن میکی و حتی اینکه او دروغ می‌گوید یا راست، جواب داده بود! این بهترین فرصت بود.

_چرا که نه. می‌خوای بریم تو حیاط روی یه صندلی دراز بکشی تا معاینه‌ات کنم؟
_اوهوم حتما.

❲دقایقی بعد در حیاط مدرسه❳

_خیلی خب وایسا ببینم، من شکمتو فشار میدم هروقت درد کرد بگو.
_باشه.

دستش را به سمت شکم پسرک گرفت و آرام آرام شکم شخص را فشار داد، و هر چند لحظه که می‌گذشت فشار را بیشتر کرد و نقاط مختلف را بررسی کرد. اما شخص هیچ دردی حس نکرد.

_حالت تهوع هم داری؟
_فکر نکنم زیاد، خیلی کم پیش میاد.
_معمولا درد چند ساعت طول می‌کشه که قطع بشه؟
_هوم... فکر کنم فقط چند ساعت بعد غذا خوردن این اتفاق میوفته.
_حالا دهنت رو باز کن بگو آآ...
_آآآ...

اینبار میکی رنگ زبان فرد و دندان هایش را چک کرد. در آخر نبض شخص مذکور را گرفت و گفت:

_اینم از این تموم شد.
_خیلی ممنونم... مشخص شد چرا شکمم درد می‌کنه؟
_بله آپاندیستون ترکیده. تا وقتی که شکم دردتون خیلی طولانی تر نشد اصلا مشکل بزرگی نیست. میشه گفت شایدم در حال ترکیدنه نگران نباشین و در بهترین فرصت برین پیش یه متخصص.

میکی آنقدر آرام و با متانت این را گفت که شخص مذکور اصلا نگران نشد و با آرامش و آسودگی خیال گفت:

_پس خداروشکر زیاد مشکلش جدی نیست خیلی کمکم کردین ممنون خدافظ.
_کاری نکردم که مرلین پشت و پناهت فرزندم.

اینگونه بود که یک دل پیچه‌ی ساده تبدیل به آپاندیس ترکیده شد! و پسرک جاهل حرف های میوکی کم تجربه را باور کرده و با آسودگی به سمت قلعه به راه افتاد.

پایان!


حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.