هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۶
#1
سلام

با تشکر از پروفسور ایماگو باید بگم من قصد دخالت بی جا نداشتم.و تا اونجایی که یادمه شما در شیوه ی نوشتن مارو آزاد گذاشتین...فقط میخواستم بگم اگه اینطوری بشه جذابیت کلاس ها بیشتر میشه..در ضمن نوشتن نمایشنامه ی طنز خوب و یا جدی خوب هم چندان کار ساده ای نیست که راحت طلبی به حساب بیاد ..حالا هرجور خودتون صلاح میدونید..ببخشید دخالت کردم....موفق باشید

ارادتمند شما

هرمیون گرنجر


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶
#2
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت اساتید محترم

میخواستم راجع به شیوه ی نوشتن نمایشنامه ها یی که ما داریم توی تکلیف هامون میزنیم صحبت کنم..بعضی استاد ها ما رو مجاب به استفاده از یکی از دو شیوه ی طنز یا جد می کنند..همونطور که میدونیم تک تک ما برای بالا بردن امتیاز گروهمون تلاش میکنیم و هر کسی سعی داره بهترین کارشو ارائه بده..

ولی اشخاصی هستن که در یکی از دو شیوه ی طنز یا جد قدرت بیشتری دارند ..مثلا خود شخص من طنز نویسیم واقعا ضعیفه...میخواستم از شما عزیزان خواهش کنم که در مورد شیوه ی نوشتن نمایشنامه محدودیتی نگذارید...و هر کسی در هرکدوم از روش هایی که توانایی بیشتری داره تکلیفشو تحویل بده....


ممنون میشم رسیدگی کنید...

ارادتمند شما

هرمیون گرنجر


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶
#3
سلام پروفسور کوییرل عزیز..امیدوارم حالتون خوب باشه

میخواستم راجع به شیوه ی نوشتن نمایشنامه ها یی که ما داریم توی تکلیف هامون میزنیم صحبت کنم..بعضی استاد ها ما رو مجاب به استفاده از یکی از دو شیوه ی طنز یا جد می کنند..همونطور که میدونیم تک تک ما برای بالا بردن امتیاز گروهمون تلاش میکنیم و هر کسی سعی داره بهترین کارشو ارائه بده..

ولی اشخاصی هستن که در یکی از دو شیوه ی طنز یا جد قدرت بیشتری دارند ..مثلا خود شخص من طنز نویسیم واقعا ضعیفه...میخواستم خواهش کنم از استاد ها بخواین که در مورد شیوه ی نوشتن نمایشنامه محدودیتی نگذارن...و هر کسی در هرکدوم از روش هایی که توانایی بیشتری داره تکلیفشو تحویل استاد بده....

ممنون میشم رسیدگی کنید...باتشکر..
ارادتمند..هرمیون گرنجر


من به عنوان مدیر اجازه دخالت در کار اساتید و یا روش تدریسشون رو ندارم...شما دانش آموزان به عنوان کسانیکه در کلاسها شرکت میکنید میتونید با اساتید در دفتر اساتید صحبت کنید و نظرتون رو در مورد سبک نوشتن نمایشنامه ها بگید من مطمئنم که اساتید ترجیح میدن طوری تدریس کنند و تکالیف بدن که شما بیشتر لذت ببرید. موفق باشی


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۰ ۱۸:۱۲:۴۸

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: كلاس گياهشناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶
#4
اتکلیف من پست شماره ی 45

خسته نباشید پروفسور

ارادتمند هرمیون گرنجر


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶
#5
ولدمورت لگدي به پيتر زد.. پيتر با مغز خورد تو ديوار...ايول توهم ...مرسي قدرت
پيتر با زحمت از جا پاشد و عاجزانه.. به ولدي که بسيار غضب آلود بود نگاه کرد و گفت:ولدي جون ميشه منو از اين افتخار محروم کني که موهاتو درست کنم...وچشمانش را به اين حالت در آورد...
و لگد ديگري نوش جان کرد...در اينموقع بود که ساعت خواب شلمان به صدا در اومد...و شلمان همونجا خوابيد...واي ببخشيد داستان رو قاطي کردم بله ...در اينموقع بود که صداي قدم هاي فردي از پشت درهاي بسته به گوش رسيد....تق تق تق..پيتر..:به بالاي صندلي پريد وگلداني را به عنوان ميکرفون برداشت و فرياد زد:اونجا کيه کيه پشت او در کيه سايشو من ميبينم...

صداي کلفت و دو رگه ي مردي به گوش رسيد که سعي داشت صداي خود را نازک کند و با لحن مسخره اي گفت:منم مادرتون......وبا نعره اي ادامه داد:کي ميخواد با شه پيتر باز کن اين لامصبو(بابا بهروز وثوقي) ولدمورت به سرعت يک.پشه..پشت يه پرده قايم شد...مرد با لگد در رو وا کرد.و وارد شد.هيکل گلداني اش را رداي مشکي بلندي پوشانده بود دستمال يزدي به دور گردن داشت.دستي به سبيل هاي کلفتش کشيد وگفت:اين قرطي بازيا چيه مرد..چرا اداي ضيفه هارو در مياري؟بوي گل و بلبل مياد....اينجا چه خبره پيتر؟و انعکاس صدایش در فضا پیچید...اکووو اکووو اکوووو

پيتر که دست پاچه شده بود..همونجا رو صندلي دست به سينه نشست و زير لب گفت:ولدي من يه چک بخورم لو ميدم شرمنده ه ه.. ناگهان يکي از بلبل هاي روي سر ولدي شروع به جيغ جيغ کرد..ولدي با انگشتانش نوک پرنده را به هم چسباند..او در شرف خفه شدن بود..خفه شد..مرد..از قضا موقعي که ولدي دست خود را بالا اورده تا پرنده را بميراند...پرده حرکت کرده بود و اين از چشمان تيز بين..آن مرد مرسي هيکل دور نماند....,ولدي که از اين وضعيت هراس ناک خسته شده بود..از پشت پرده بيرون آمد..

مرد با ديدن ولدي به زمين افتاد و گفت:ارباب شما بوديد...من قصدي نداشتم...باور کنيد...با مردينانند اون پرنده ديگر اثري از گل و بلبل روي سر ولدي نبود چشمکي به پيتر زد و گفت:از مرگخوارا قديميه ..سوتي نده...ولدمورت صدايي صاف کرد و گفت:خب ديگه نکن لوس خودتو..پاشتو...مرد پاشد..به جونه بچه هام اين دامبل منو اغفال کرد ..ولدي ميدونم غصه نخور منم اومده بودم يه حالي از اين پيتر بگيرم الآنم ديگه ميخوام برم...

مرد که کرک و پرش ريخته بود گفت:حالا که تا اينجا اومديد..حيف اين تيپ به اين باحالي نيست بيايد مو هم بکاريد(بر وزن بیاید با طبیعت آشتی کنیم) ديگه...پيتر دست به کار شو..دانه ي سينره با چرک خيار و پرز گل عقاقي و تيغ کاکتوس با اون مواد اوليه رو قاطي کن.يه تيريپ شخصيت براي ولدي جون درست کن تا بر گردم..پيتر:
و ولدي با تمام توانش فرياد کشيد..نه ه ه ه ه ه ه


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۲۰ ۱۶:۴۸:۴۷

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: كلاس طلسمات و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
#6
تکلیف من


سلام پروفسور..موفق باشید

ارادتمند...هرمیون گرنجر


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: ميخانه ديگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
#7
تاريک و روشن صبح بود..نسيم ملايمي تازگي هوا را به مشام ميرساند...خيابان هاي لندن خلوت تر از هميشه بودند...گه گداري رهگذري از جلوي اين کافه ي قديمي رد ميشد نگاه بي اهميتي به آن مي انداخت و راه خود را ادامه ميداد...هوا مه آلود بود تنها صداي گوشخراش حرکت تابلوي کافه بود که به گوش ميرسيد....

.مرد ردا پوشي از انتهاي کوچه نمايان شد..ردايي مشکي و خاک گرفته بر تن داشت ريش نا مرتبي بر روي صورتش نمايان بود..وچهره ي بي حالتي..داشت..به جلوي در کافه رسيد اطراف خود را نگاه کرد و وارد شد.چند ساحر و جادوگر دور ميز گردي نشسته و مشغول خوش و بش بودند..نگاه ها همه به سوي او برگشت سکوت بر جمع حاکم شد مرد جلو رفت پشت پيشخوان نشست و نگاه تيزي به کافه چي انداخت وزير لب گفت:يه آبجو.به من بده
هنوز همه محو تماشاي او بودند...برگشت نگاهي کلي به آنها انداخت ..آن جمع 4نفره تک تک نگاه خود را از او دزديدند و شروع به پچ پچ با يکديگر کردند....مرد به اطرافش اهميت نميداد..به ديوار روبروي خود خيره شده بود..و آبجو خود را مزه مزه ميکرد...2دقيقه نگذشته بود..که آبجو را بر روي ميز گذاشت...از پله هاي باريکي در کنار کافه بالا رفت و خود را به طبقه ي بالا رساند..رفتارش خيلي مشکوک بود..به آرامي بر کف چوبي قدم برميداشت تنها صداي قدم هايش سکوت را ميشکست..

درهاي اتاق ها را يکي پس از ديگري رد ميکرد..ناگهان جلوي يک در مکث کرد...برگشت و به شدت در را باز کرد...زن کوچک اندام لاغري بر روي يک صندلي بسته شده بود...و آرام آرام اشک ميريخت...مرد به او نزديک شد...چشمان خشم آلود خود را بر او دوخت ...زير لب گفت شرم بر تو باد...به ارباب خيانت ميکني...و پارچه اي را که بر دهان زن بسته شده بود باز کرد....زن با صداي گرفته اي گفت:من دوست دارم مت به خاطر نجات تو بود که نقشه رو لو دادم....مرد قدمي به عقب برداشت:تو 10 سال تلاش من وآينده ي من رو ازم گرفتي...هيچ چيز جز خدمت به اربابم براي من اهميت نداره....زن نگاهي به او کرد و دوباره شروع به گريه کرد..مرد چوبدستي خود را بيرون کشيد..زير لب گفت:آواداکاداورا...

نور سبزي از چوب دستي بيرون آمد و به زن اثابت کرد و او را به خواب ابدي فرو برد...مرد چند دقيقه اي بر خيره ماند..زیر لب گفت:مجازات خیانت مرگه..و در نهايت اتاق را ترک کرد..آرام از پلکان پايين آمد .. نگاه هاي کنجکاو آن چهار نفر را با بي تفاوتي گذراند و دوباره خود را به هواي سرد و مه آلود صبحگاهي سپرد...به خاطر خدمت به اربابش..عشقش را از بين برده بود....نه هيچ چيز جز خدمت به او اهميت نداشت...اشک از چشمانش فرو ريخت..و راه خانه را در پيش گرفت...


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶
#8
تکلیف من

سلام موفق باشید..از تدریس و تکلیف جالب هم ممنون

ارادتمند هرمیون گرنجر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۵ ۱۹:۰۶:۳۲

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: کوچه ناکترن!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶
#9
عزيزم اگه بخواي ميتوني از شومينه استفاده کني مطمئن تره
اوه عمه من ديگه بچه نيستم...آپارات راحت تر و سريع تره
تو تا وقتي من زندم همون سارا کوچولو هستي
سارا بوسه اي بر گونه ي عمه اش زد
و زن و شوهر پير را ترک کرد
پوپ
سارا مک کارتني يکي از کارمندان موفق وزارت سحر و جادو در بخش رسيدگي به شکايات بود که بعد از يک روز خسته کننده براي صرف شام به منزل عمه پيرش رفته بود...شام بسيار عالي و شب به ياد ماندني اي را گذرانده بود و حالا به سمت خانه ميرفت تا به تخت خوابش پناه ببرد و براي يک روز کاري ديگر آماده شود
هواي سرد زمستاني را در ريه هايش کشيد و غيب شد

مسير خانه تاحالا انقدر طولاني نشده بود....بعد از گذشت چند دقيقه که در هوا معلق بود به شدت بر روي سنگ فرش يخ زده ي خياباني افتاد..زانوانش زخم شده و قادر به ايستادن نبود..به زحمت خود را از زمين بلند کرد..هواي سردو سوز دار زمستاني ريه اش را آزرد آستين ردا را بر روي دهان و بيني اش گذاشت...او کجا بود..؟؟کوچه اي متروکه که تير هاي چراغ برق قديمي اي در آن به چشم ميخورد که نور آن تمام تلاش خود را ميکرد که در مقابل سرما و نسيم سردي که مي وزيد مقاومت کند..ولي عاقبت نسيم موفق شد و تنها کور سوي روشنايي از بين رفت ..

نور ماه از بين ابر هاي سياه...به آن فضا مي تابيد که خود باعث به وجود آمدن رعب و وحشت بيشتري در وجود آدمي ميشد...مغازه هاي متروکه اي در دو طرف خيابان به چشم ميخورد..گويي سالها هيچ کس در اين خيابان قدم ننهاده بود...سارا نگاه نافذ خود را بر تک تک نقاط خيابان افکند ولي هيچ نشانه اي از حيات نيافت..

ناگهان در 20 قدم جلوتر او زني با يک شمع و لباس خواب سفيد بلندي ظاهر شد....زن جلوتر مي آمد . موهاي بلند مشکي اي داشت که تا کمرش ميرسيد..جوان بود شايد چند سال از سارا بزرگتر بود....نزديک سارا شد در يک قدمي او ايستاد...با صداي زير گرفته اي گفت:ميدونم گم شدي...نگران نباش عزيزم....بيا من کمکت ميکنم و لبخندي پر معنا به سارا تحويل داد..نميدانست چه کند..ميتوانست نرود...و تا صبح سرگردان بماند..

زن جوان به نظر خطر ناک نمي آمد چه کاري ميتوانست بکند...زن برگشت و چند قدمي به سمت خانه برداشت سارا همچنان برجاي خود ميخکوب شده بود...ولي عاقبت تصميم خود را گرفت به دنبال او حرکت کرد...زن لبخندي به رضايت زد..سارا زير لب گفت:از لطفتون ممنون ولي اينجا کجاست؟؟
زن نيم نگاهي به سارا انداخت و گفت:توي اين محل نميتوني آپارات کني ..فردا صبح درشکه اي به سمت مرکز لندن ميره اونوقت ميتوني بري خونه...

سارا ديگر هيچ نگفت..اون زن از کجا ميدونست که او در مرکز لندن زندگي ميکند....وارد خانه شدند..وضعيت خانه نيز مانند مغازه هاي بود تار هاي عنکبوت در همه جا به چشم ميخورد ميز کوچک دايره شکلي در وسط اتاق قرار داشت به همراه دو صندلي و کاناپه ي کهنه اي نيز در گوشه اي ديگر شمع نيمه سوخته اي در جا شمعي کوچکي بر روي ميز قرار داشت...زن يک صندلي براي سارا عقب کشيد و خود به سمت آشپزخانه رفت:جلوي در ايستاد وگفت:قهوه ي تلخ يا شيرين...سارا با صداي آرامي گفت:تلخ
و بر روي صندلي نشست و مشغول تماشاي خانه شد....زن پس از 2دقيقه ظاهر شد....چندان خوب چيده نشده...

سارا که جا خورده بود گفت:نه قشنگه

زن روبروي سارا بر روي صندلي نشست...قهو ه ي بدرنگي در فنجان ترک خورده اي را روبروي او گذاشت...چشمانش را ريز کرد و مستقيم به سارا خيره شد...سارا هم به او نگاه کرد چقدر زيبا بود....فنجان قهوه را برداشت و به لبانش نزديک کرد...لبخند رضايت بر لبان زن نقش بست.ولي انگاه حسي او را از اين کار منع کرد و سريع فنجان را برو روي ميز گذاشت..لبخند زن محو شد..وگفت:نميخوري؟؟
سارا گفت:نه فقط حس ميکنم بايد برم دستشويي ميشه نشونم بديد؟؟
زن لحظه اي مکث کرد وبا انگشت در کرم رنگي را نشان داد سارا به سرعت از جاي خود بلند شد و به سمت در رفت وارد شد...در را نيمه باز گذاشت و سيفون را کشيد آرام چوب دستي خود را بيرون کشيد و با حرکت کوچکي به چوب دستي زير لب گفت:چرابلس...بخار سياه رنگي در هوا به وجود آمد که در بين آن کلمه ي جادوگر سياه به چشم ميخورد...

ناگهان در باز شد..و نفرين کراشيو بود..که او را بر روي زمين..افکند..به خود ميپيچيد...ناگهان درد تمام شد..فنجان از روي ميز بر روي زمين افتاده بود.و تمرکز زن را به هم زده بود...سارا به زحمت خود را به عقب کشيد و چوبدستي را برداشت...به تمام توان خود نفرين بيهوش کننده را فرياد زد زن بر روي زمين افتاد..سارا از جاي برخاست و روي بدن زن رد شد...به سرعت خود را به در رساند و تمام توان خود ميدويد..ناگهان به يک فرعي رسيد...بر روي تابلويي که به زحمت خوانده ميشد ناکترن حک شده بود...وحشت سارا بيشتر شد..ناگهان ياد حرف زن افتاد..اينجا نميتوني آپارات کني...به امتحانش ميارزيد...چشمان خود را بست عرق سردي بر پيشانيش نشسته بود دو دقيقه بعد در جلوي درب خانه اش بود...نفس نفس زنان به داخل رفت و در را پشت سر خود بست بر روي زمين نشست..حالا تنها اشک بود که ميتوانست وحشتش را تسکين دهد....


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶
#10
تکلیف من


با تشکر از تدریس خوبت..موفق باشی عزیزم


ارادتمند..هرمیون گرنجر


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.