جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بستنی فروشی فلوریان فورتسكیو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدمهای شخص مجهول الجنسیه به سرعت نزدیک میشه! بلا و بلیز کم کم دارن از شدت هیجان غش میکنن!

مرلین از تو اتاق در حالی که هنوز حالش سرجاش نیومده و خودشو به در و دیوار میکوبه، صدای قدمهارو میشنوه...مغز مرلین گیج میزنه و اونو به خاطرات دوران کودکیش که مامانش میومد بیدارش کنه، میبره...مرلین در عالم توهم بدو بدو به گوشه اتاق میره و لحافشو رو خودش میکشه! صدای تقی از خاطرات مرلین به گوش میرسه و در اتاق باز میشه، دوربین قسمت پایینی بدن مامان مرلینو نشون میده که دمپایی های طرحدار تام و جری پوشیده، مامان مرلین وارد اتاق میشه و چوبدستیشو بر سر مرلین فرود میاره...!!

در عالم واقعیات، مرلین آخ بلندی میگه و از درد ضربه ای که در عالم توهم خورده بود، دوباره بیهوش میشه!!


بیرون اتاق، صدای قدمها هنوز به گوش میرسه!

در با صدای گرومب بلندی باز میشه و چهره خوشتیپ کریچر نمایان میشه!

بلا و بلیز از این که تا این حد بیخودی هیجان زده شده بودن و قلبشون تحریک شده بود و تا مرز سکته پیش رفته بودن، عصبانی میشن و میرن که بزنن کریچو بکشن!

هردو میپرن رو سر و کول کریچ، که ناگهان حس میکنن در مکانی گرم و قرمز و قرار دارن...!!! مکان گرم و قرمز از هم باز میشه و حضار کشف میکنن که اندرون دهن فنریر گری بک قرار دارن! (نکته صدا شناسی: کریچر دمپایی پوشیده بوده صدای پاش نمیومده، در نتیجه اونی که صدای پاش میومده فقط فنریر بوده که به بلا و بلیز حسودیش شده بوده و اومده بوده ببینه دارن چیکار میکنن! (چقدر بود! (پرانتز تو پرانتز حال میدهد بسی بسیار!)))

فنریر با اطلاع قبلی از بدمزه بودن کله مرگخوارا (ولدی بهش گفته بوده تا مرگخوارارو گاز نگیره ولدی بی مرگخوار نشه!) بلا و بلیز رو تف میکنه بیرون و در جستجوی یه چیز خوشمزه تر، شونه پرموی کریچر رو محکم گاز میگیره!

کریچر یه متر میپره بالا و داد و فریاد میکنه، از زخمش شدید خون میاد ولی ملت که بلد نیستن زخم ببندن! در نتیجه کریچر همینجوری داد و فریاد میکنه و کسی هم محلش نمیذاره!!

در یک آن و در یک لحظه بصورت کاملا همزمان به مغز بلا و بلیز خطور میکنه که از خون گرگینه شده کریچر استفاده کنن و مزه بستنی گرگی رو بچشن! بنابراین هردو با هم به اتاق مرلین که فکر میکردن کریچ اونجاست حمله میبرن! در از شدت ضربه از جاش کنده میشه ولی جسمی جز بدن نحیف مرلین اونجا نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نيم ساعت بعد در باز شد و ساحره چاقی وارد بستنی فروشی شد.
بلیز که در پشت پیشخوان در حال چرت زدن بود با شنیدن صدای در به سرعت چوبدستیش رو از رداش بیرون آورد و به سمت ساحره گرفت و گفت: آواداکداورا!
بلا: چیکار کردی؟
بلیز: کشتمش
بلا: آره کشتیش!
بلیز: می دونم
بلا: نــــــــه
بلیز: نه؟ چرا باب ببین مرده...من کشتمش
بلا: خب آخه چرا؟
بلیز:خب دشمن بود
بلا: نه اون یه ساحره بود
بلیز: یعنی توقع داشتی من...اینجا...الان... باهاش راز و نیاز کنم!؟
بلا: نــــــــه
بلیز:راستشو بگو.حسودی کردی بَلا؟
بلا: ما خونشو برای بستنی لرد لازم داشتیم
بلیز: ها؟ اینکه همش چربیه خونی توش پیدا نمیشه در ضمن منو از خواب بیدار کرد
بلا: هیــــس انگار یه نفر داره میاد زود این جنازه رو جابه جا کن خودتم برو پاتیلها رو بشور من پشت پیشخون وامیستم.

بلیز با خواندن وردی جنازه ساحره را به قبرستان هاگزمید انتقال داد و به پشت پیشخون حرکت کرد.صدایه قدمهایه شخصی مجهول الجنسیه! هر لحظه نزدیک تر میشد و از آن سو ، ناله هایی که از اتاق پشتی بلند میشد حاکی از بهوش آمدن دوبار مرلین بود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 22:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
و اين چنين شد كه شخصى در را باز كرد و وارد شد.
و پس از وارد شدن دوباره خارج شد.

بلا: اه! بليز بپر بگيرش تا در نرفته!!

بليز زابينى با صداى بلند گفت: بايست مرد جوان!

مرد جوان ايستاد و برگشت و گفت: باور كنين من دژد نيشتم!‌ به ژون خودم ژن و بچه دارم.. بيشت نفرو خرژى مى دم ژون تو...
مرگخوار مجهول الهويه گفت: من الان رفتم توى ذهنشو گشتم! نه زنى بود و نه بچه اى! آقا يه آسمون جل معتاده فقير بدبخته كه اومده بود اينجا يه چيزى بدزده و متوجه شده كه مغازه بازه و نميتونه چيزى بدزده و سرشو انداخته زير كه برگرده و بعد بليز..

بلاتريكس از همانجا كه بود ملاقه اى نثار صورت مرگخوار كرد و گفت: بقيشو مرلين به صورت نمايشنامه نوشت ديگه ادامه نده!

مرد جوان معتاد كه ديد دستش به شدت رو شده است خواست كولى بازى دربياورد كه مرلين از اتاق پشتى بيرون پريد و فرياد كشيد: اينجا چه خبره؟؟؟ معتاد تو مغازه من چيكار ميكنه؟؟؟ شپلخسيوس!

معتاد جوانمرد كه مردى جوان و معتاد بود و معتاد مرد جوان نام داشت در جا دار فانى را وداع گفت و زمين را فرش كرد. (اين زمين را فرش كرد كنايه جديده! يعنى مثل فرش رو زمين در غلتيد!)

بلاتريكس همانجا كه ايستاده بود ملاقه اى ديگر از كابينت برداشت و بر مغز مرلين كوباند و بدين صورت مرلين براى بار سوم بيهوش شد.
بليز مرلين را به اتاق پشتى بازگرداند و چند طلسم قفل آهنين نيز بر وى اجرا كرد تا مطمئن شود ديگر از جايش تكان نميخورد.
آن يكى مرگخوار هم مرد جوان معتاد را از زير پيشخوان رد كرد و به آشپزخانه برد تا خونش را براى بستنى بكشند.

بلاتريكس نيز همچنان منتظر ماند تا يك مشترى مونث نيز بيايد و خون او را نيز بكشند.

نيم ساعت بعد در باز شد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 06:48
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان قبلی ظاهرابه بالماسکه تبعید شد.
------------------------------------
ساعت 3 نیمه شب....

کوچه دیاگون درسکوت محض به سر میبرد.سرمای غیر قابل تحمل هوا و حملات شبانه مرگخواران علت این سکوت بی سابقه بود.
در تاریکی محض نور ضعیفی در یکی از مغازه ها سوسو میزند.صدای زمزمه چند نفر...و صدای افتادن شیئ سنگین روی زمین.
-بمب....
-بلا.تو نمیتونی هیچ کاری رو بدون ایجاد سروصدا انجام بدی؟
بلاتریکس بادستپاچگی پاتیل واژگون شده را از روی زمین برداشت:خوب اینجا خیلی تاریکه.من که چیزی نمیبینم.همه جاپر جغد ریخته.معلوم نیست. اینجا بستنی فروشیه یا جغد دونی.
مرگخواری که روی پاتیلی خم شده و با تمرکز کامل مشغول به هم زدن آن بود:میشه حرف نزنین؟دارین حواسمو پرت میکنین.بلا تو هم بهتره مواظب مرلین باشی.اگه به هوش اومد دوباره بیهوشش کن.من نمیدونم چرا طلسمها روی این مرلین اثرنمیکنه.فراموش نکنین که ما مشغول انجام ماموریت هستیم.
بلا درحالیکه با عصبانیت پرهای هدویگ را از روی ردایش میتکاند:عجب ماموریتی.بهتره زودترکارمونو تموم کنیم و از اینجا بریم.من اصلا دلم نمیخواد کسی منو درحال انجام چنین ماموریت خطیری ببینه.
بلیز زابینی ماده سرخ رنگی را درون پاتیل درحال جوشیدن ریخت.بخار سبزی از پاتیل برمیخواست.
-خوب.اینم از این. داره تموم میشه.به نظر خوشمزه میاد.امیدوارم منظور لرد دقیقا این باشه.قبل از اینکه بیاییم اینجا گفته بود اگه بستنی دقیقا همونی نشه که میخواد در جشن تولدش خودمونو سرو میکنه.بلا میشه لطفا گروگانها رو بیاری؟
بلا که کمی گیج به نظر میرسید:گروگانها؟باید اونا رو هم میاوردم؟
بلیز ناباورانه نگاهی به بلا کرد:شوخی میکنی؟مهمترین قسمت بستنی خون اونا بود.بدون خون درست نمیشه.به نظر من بهتره آماده سرو شدن باشین.این وقت شب اگه دست خالی برگردیم پیش لرد.....
بلا مرلین را که درحال به هوش آمدن بود دوباره بیهوش کرد.
مرگخواردوم دست از به هم زدن مواد داخل پاتیل برداشت:خوب..لازم نیست حتما از خون اونا استفاده کنیم.اینجا بستنی فروشی معروفیه.مشتریهای زیادی داره.کافیه کمی تغییر قیافه بدیم.اون رداهای مرگخواریتونو بذارین کنار.اینجا چند تا پیشبند هست.این ماسکها رو هم بزنین.اگه شده تا صبح اینجا میمونیم و از دو مشتری اول به عنوان اسانس بستنی لرد سیاه استفاده میکنیم.
بلا با انزجار نگاهی به پیشبند نارنجی رنگ کرد:حالا حتما باید اینو ببندم؟
بلیز که مشغول کلنجار رفتن با بندهای پیشبندش بود:بله.وضمنا برای اینکه کسی شک نکنه بهتره مشغول شستن پاتیلها بشی.خوب.همه آماده هستین؟الان فقط باید منتظر قربانی ها باشیم.
انتظار سه مرگخوار زیاد طول نکشید.حدود نیم ساعت بعد شخصی در بستنی فروشی را باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/10/25 6:51:45
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ و جغد ماده با متانت و با وقارت و با شخصیت و با پرستیژ و با کلی چیزای خوب دیگه شروع کردن توی دیاگون قدم زدن .
جغد ماده : هدویگ کجا داریم میریم؟
هدویگ : عزیزم سورپرایزه ! صبر کن می فهمی !
جغد ماده با لحنی لوس : واا بگو دیگه !
هدویگ : دِ دو دقه دندون رو جیگر بزار زن !
جغد ماده : از همون اولشم می دونستم منو دوست نداری ... اصلا ببینم تو چرا دو تا شلوار داری ؟! ... باید اونیکی رو بندازی دور .
- من اصلا شلوار ندارم .
جغد ماده :
- اصلا به من چه که مرلین به تو گفت شلوار ؟
جغد ماده :
- خب تقصیر من چیه تو شبیه شلواری ؟
جغد ماده :
- مگه من تو رو شکل شلوار ساختم ؟
جغد ماده :
- مگه من بهت گفتم تو شلواری؟
جغد ماده :
- من نمی خوام ... من لونا رو طلاق نمی دم

هدویگ سرعتشو بیشتر کرد و از حغد ماده دور شد .

حغد ماده هنوز آروم راه می رفت . کوچه ای که سمت راستش بود رو نگاه کرد .
- اِ این دختره بیچاره رو ببین ... اینجا غش کرده ... اون بچه هه رو ... انگاری بچه این دختره است ... آخییی ... نازی ! ... هدویـــــــــــــــــــــــــــــــــگ !

هدویگ مسیری رو که رفته بود در عرض سه سوت برگشت !
هدویگ : جووووووووونم !
جغد ماده با ناز و عشوه : این دختره رو نگاه کن بیچاره اینجا غش کرده ... بچشو نگاه ... معلوم نیست جغده یا آدم !
هدویگ با دیدن هدنا دست جغد ماده رو گرفت و سریع از اونجا دورش کرد .
هدویگ : بیا بریم اونجایی که می خواستم ببرمت ... یه سورپرایز بزرگه !
هدویگ و جغد ماده از دیاگون خارج شدن و به سمت مکانی مجهول الحال پیش رفتن ......


مرلین از مغازه اش اومد بیرون ... یه لباس مبدل از لای ریشش(!) در آورد و پوشیدش ... شد شبیه یه غریبه ... بعد به سمت هدویگ و جغد ماده راهی شد .
غریبه از کنار لونا و هدنا رد می شد که ...
غریبه : اِ پسر کوچولو چی شده ؟ ... این مامانته غش کرده ؟
هدنا : من دخترم
غریبه : ولی خیلی شبیه پسرایی ها !
هدنا : من دخترم !(با صدای جیغ مانند )
غریبه : خب خب .. چی شده عمو جون ؟ ... مامانت چرا غش کرده ؟
هدنا : راستش ...

--- فلش بک ---

لونا نشسته پشت تلویزیون و داره برنامه بادی بیلدینگ بانوان می بینه !
هدنا پاورچین پاورچین میره طرف یخچال و یه بستنی ازش کش می ره و می دوئه طرف اتاقش و تنهایی بستنی رو می خوره حال می کنه !

--- پایان فلش بک ---

غریبه :
هدنا : ببخشید خاطره رو اشتباه رفتیم !:ygrin(خز شد نه ؟)

--- فلش بکی دیگر ---

گیلدی لونا و هدنا رو آورد جلو در یه خونه .
گیلدی : یه لحظه اینجا صبر کنید من الان میام .
گیلدی درو باز کرد رفت تو خونه .
یهو از سوراخ کلید اومد بیرون !
گیلدی :
لونا غش کرد !
هدنا : آقاهه مامانم غش کرد ... نمی خوام

گیلدی به لونا تنفس مصنوعی ای داد :bigkiss: و وقتی دید فایده ای نداره فرار کرد !
لبخند نامحسوسی روی لبای لونا نقش بست !

--- پایان فلش بک ---

غریبه : هووم ... چه بی ناموسی ... یادم باشه امتیاز منفی بدم بهتون ! ... بابات کجاست ؟
هدنا : نمی دونم ... مامانی اومده بود دنبالش
غریبه : یادت باشه مامانت که به هوش اومد بهش بگو یه سر به تالار بالماسکه بزنه ... بابات اونجاست ... باشه عمو جون ؟
هدنا : باشه

غریبه از اونا دور شد ... وقتی به اندازه کافی دور شده بود چوب دستیشو در آورد و روی هوا تکون داد ... لونا به هوش اومد .
لونا : ها ... چی ؟ ... چی شد ؟ ... گیلدی کو ؟
هدنا : مامانی
لونا : دختر گلم بیا بغلم ! ما اینجا چی کار می کنیم؟
هدنا : نمی دونم با یه آقاهه اومدیم اینجا بعد اون یارو ییهو(!) از سوراخ در اومد بیرون تو غش کردی ... مامانی یه آقاهه اومد گفت بابا توی تالار بالاش ماسته ؟ ... بالاش ماسکه ؟ ... نمی دونم تو این تالار نمی دونم چیچیه
لونا : بالماسکه ... مردک بی ناموسی ... می دونم چه بلایی سرش بیارم !

لونا دست هدنا رو گرفت و به سمت بالماسکه به راه افتادن .

مرلین که پشت دیوار ایستاده بود لبخندی زد و به سمت مغازش رفت ......

===

ادامه داستان در بالماسکه
پست اولشم خودم می زنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا با يك بيل دست خودش و با يك بيل سايز كوچيك دست(!؟) هدنا از مغازه بيل فروشي بيرون اومد!
هدنا رو توي دستش سفت كرد و بيل ها رو به حالت حمله آماده كرد!
در همين حال كه بسيار شاد بود ديد دستش سبك شده!
- خانوم بزارين من براتون بيارم...سنگينه خسته مي شين!
لونا: ش...ش...شما!؟

مرد كه يكي از چشماش برق مي زنه با لبخندي زيبا كه دندون هاي سفيدش رو نشون ميده مي گه:

- من گيلدرويم...گيلدي!

و لونا بيل ها و هدنا رو روي زمين ميندازه و با گيلدي ميره!

چند كوچه اون طرف تر!
هدويگ كه روحشم از اين ماجراها خبر نداره با خيالت راحت توي بستني فروشي نشسته!

- ميگم..شما خيلي خوشگلي!
جغد ماده:
خيلي هم با شخصيتي!
جغد ماده:
- خيلي هم خوب پرواز مي كني!
جغد ماده:
- ميگم...ميايي بريم جايي!؟

و چند دقيقه بعد هدويگ به همراه جغد ماده از بستني فروشي بيرون مياد!

اسلوموشن!

جغد ماده آهسته جلو ميره و در همين لحظه هدويگ يك چشمك و خنده ي شيطاني تحويل مرلين ميده!

پايان اسلوموشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/10/24 21:25:28
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ: خوب آدم داد نمیزنه من که جغدم
جغد ماده: ها خوب منم جغدم، حالا چیکار کنیم!؟
هدویگ: هوم پس این مرلین چی میگفت مگه تو شلوار نیستی!
جغد ماده: شلوار...!؟ نمیدونم شاید....مشکوکیوس!

ملت دور و بر این دو جغد ارزشی با کف کردگی حاد محو صحنه هستن و هیکل مرلین به همراه دو فروند بستنی تپل و جیگرز وارد میشه و صحنه رو تیره و تار میکنه!

جغد ماده: مرلین به نظرت من شلوارم!؟
مرلین: ها خب آره
جغد ماده: بعد من شلوار کیم!؟
هدویگ: من من من من!
مرلین: آره تازه هدویگ یه شلوار دیگه هم داره که داره میاد اینجا

جغد ماده اییشش عمیقی میکشه و با ناز و عشوه میگه:
_ هدی ببین باید شلوار قبلیتو بندازی دور من تنها شلوار تو ام!!
هدی:ها...آها!!! باشه عزیزم!!

مخ مرلین به طرز عمیقی سوت میکشه و تلفنشو از زیر پیشبندش بیرون میاره!!

در همین لحظات لونا در حالی که هدنا رو زیر بغلش زده داره از مغازه ای در دو خیابون اونطرف تر دو عدد بیل برای مصارف آینده اش در بستنی فروشی خریداری میکنه!


-------
آقا من مدتهاست پست طنز نزدم...نمیدونم دیگه چطور شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/10/25 0:25:48
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1385 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در بستنی فروشی باز شد و دو تا جغد با شخصیت و با وقار و با متانت و خیلی جیگر واردش شدن !(اند انتحاری !)
گرومپ ...
- وااااا هدی این چه طرز بستن دره ؟
- ببخشید دیگه تکرار نمی شه !

جغد ماده "اییش" کنان با ناز و عشوه به سمت یه میز رفت و روش نشست .

هدویگ رفت جلو پیشخون .
مرلین : هدی جون شلوار عوض کردی ؟!
هدویگ : جغدا که شلوار نمی پوشن .
مرلین : خره منظورمو بفهم دیگه !
هدویگ : من جغدم خر نیستم .
مرلین : ای بابا ... گیر عجب آدمی افتادیما !
هدویگ : من جغدم
مرلین : زود سفارشتو بده برو !
هدویگ : بستنی ویژه ... خفنترین بستنیتونو بیار امروز یه مهمون ویژه دارم !

هدویگ به سمت میزی رفت که جغد ماده اونجا نشسته بود .

مرلین تلفنی رو از زیر پیش بندش در آورد .

- الو سلام خانم لاوگود ... (اوووووووا ... اوووووووا. !_صدای گریه هدنا ، بستنی می خواد لونا بهش نمی ده !_) ... ماشاءالله چه بچه سرزنده ای ... چی کار داشتم ؟ ... هووم .. آهان ... هدویگ با یه جغد غریبه اومدن اینجا ... گفتم به شما اطلاع بدم ... (جییییییییغ ! _ صدای لونا _ )
پاق ... صدای کوبیده شدن گوشی !

مرلین چند ثانیه به تعجب به گوشی تلفن که داشت اشغال می زد نگاه کرد و بعد اونو دوباره فرو برد زیر پیشبندش !

هدویگ : مرلین پس این سفارش چی شد ؟
مرلین : الان میارم .

جغد ماده آروم گفت :
- هدی بی شخصیت نباش آدم که توی یه مکان عمومی داد نمی زنه !
هدویگ : ها ؟

....................................

ویرایش خیلی بزرگ : لونا نباید بفهمه که قضیه چیه ... می خوام ازدواج سر بگیره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/24 19:24:31
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1385 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
این داستان ادامه پستی ست که در شهربازی ویزاردلند زده شده بود و در این تاپیک دیگر ادامه ندارد!

_ پاشو بسه دیگه! سر ظهره!
این صدای ولدی بود که داشت به زور بلیز رو بیدار می کرد.
_برو بابا...بزار بخوابیم! حال نداریم!
_چی گفتی؟ با من بودی؟
بلیز که تازه صدای ولدی رو شناخته بود یه دفعه بلند میشه و خودشو می کشه عقب:
_نه....نه... داشتم خواب می دیدم! به جون خودم راس می گم!
ولدی یه نگاه این جوری بهش می کنه و میگه:
_خیله خب! پاشو حاضر شو می خواییم بریم کوچه دیاگون!
بادراد خمیازه ایی می کشه و میگه:
_ارباب! مگه اونجا چه خبره؟
_من نمی دونم! این اوانز گفته می خواد بره اونجا...کار داره! ما هم باید بریم!
آرامینتا عصبانی از اینکه نتوانسته بقیه خواب رویایشو ببینه می گه:
_یعنی چی؟ اون دختره می خواد بره اونجا! به ما چه! صبح به این زودی ما رو بیدار کرده!
_اولا دختره چیه؟ درس صحبت کن! این خانم محترم اسم داره!
و سارا اشاره ایی به خودش می کنه!
_ثانیا می دونید ساعت چنده؟ دقیقا 10:30 دقیقه و 27 ثانیه ست!یعنی الان شما 27 ثانیه ست دارید سر یه چیز الکی بحث می کنید در حالی که من الان باید 27 ثانیه باشه که کوچه دیاگون باشم!
لوسیوس:
_اااا تازه ساعت ده و نیمه؟ من همیشه عادت دارم تا ساعت 2 بعد از ظهر بخوابم! آقا ما خوابیدیم!
و خودشو روی تخت انداخت! ولدی:
_بی خود! از کی تا حالا تو اینقدر می خوابی؟ پاشو...پاشو ببینم!
سارا رو به ولدی:
_ولدی جون عمیقا برات متأسفم بااین مرگ خوارای نمونت!
مرگ خوارا:
سارا:
_خیله خب بسه دیگه! من باید برم دیاگون...یه کاری اونجا دارم! اربابتون هم مجبوره با من بیاد! به دلیل یه سری از مسائل که خودش می دونه! یه ذره خطر داره اینجا تنها ول بشه! بعدش هم ممکنه یه دفعه از دست بره! مربوط به همون بیماریش می شه...بهر حال!
بقیه قضیه کاملا واضح بود. هر جا ولدی بود باید مرگ خواراش هم چسبیده بهش می بود. بالاخره اونها هلک و هلک راه افتادن! وقتی به اونجا رسیدن ولدی گیر داد که:
_ من می خوام برم کوچه ناکترن! قول می دم کاری نکنم فقط برم یه ذره به وسایل سیاه اونجا نگاه کنم!
و از این حرفا! ولی سارا کسی نبود که عقلشو بده دست یه کچل!
توی کوچه شلوغ و پر هیاهیو دیاگون پیش می رفتند که یه دفعه چهره ایی آشنا از دور پدیدار شد....
مرلین کبیر که هم چنان از دو سال پیش داد می زد:
_بستنی دارم! بستنی! مناسب هر تیپ و سلیقه ایی!
سارا سری تکان داد و گفت:
_خب رسیدیم! اون بستنی فروشی رو که می بینید؟ من دقیقا مغازه رو به روش یه کاری دارم! اگه می خوایید شما برید اونجا یه بستنی بخورید تا من کارم تموم شه! یه چیزه دیگه! گفته باشم من هوای شما ها رو دارم خلافی ازتون سر بزنه با وزارت طرفید که پولشو هاپولی هاپو کردید!
ولدی و 5 تا مرگ خواراش رفتن به سمت مرلین! بلیز زیر زبونی به ولدی میگه:
_ارباب خداییش خودمونیم ها! شما تا حالا بستنی خوردید؟
ولدی یه نگاه حسرت باری به بستنی ها توی دست مردم میندازه و میگه:
_از تو چه پنهون! نه نخوردم! اسمشو زیاد شنیدم ولی تا حالا وقت نشده بودم برم طرف یه بستنی فروشی!
بادراد، آرامینتا، لوسیوس و بلا برگشتن و گفتن:
_ما هم نخوردیم ارباب! برامون می خری؟
ولدی متعجب از اینکه اینا چجوری صداشو شنیدن:
ولدی راضی می شه به مناسبت اینکه کم کم داره خوب میشه(!) بقیه رو بستنی مهمون کنه!
_آقا چنده این بستنی ها؟
_بزرگاش 5 گالیون...کوچیکاش 5/2!
مرگ خوارا:
_خیله خب 6 تا از اون بزرگاش بده!
ولدی تو دلش:
_ولی خداییش این اوانز هم بچه دست و دل بازیه ها!
و با خیال راحت پول های مفت وزارت رو می ده به مرلین....
نشستن سر یه میز و شروع کردن به بستنی ها نگاه کردن! بادراد که رفته بود با چشاش تو بستنی و محو اون شده بود...بلا:
_بادراد این کارا چیه؟ ملت دارن نگاه می کنن!
بادراد به خودش می آد و نگاهی به دور و اطرافش می کنه!
ملت:
بادراد:
6 تا بستنی وسط میز قرار داشت و مرگ خوارا منتظر بودن که ولدی اجازه حمله بده! ولدی:
_خب 6 تا بستنی داریم! چون من ارباب شمام..من 4 تا و شما ها هم 2 تا که باید بین خودتون تقسیمش کنید!
مرگ خوارا:
ولدی:
_خیله خب شوخی کردم! می تونید هر کدوم یکی بردارید!
مرگ خوارا امون ندادن!به سرعت نور اونها رو از روی میز برداشتن و شروع به خوردن!
_آه خدای من! چیزی به این خوشمزگی تو عمرم نخورده بودم!
_آره...چه چیز عجیبیه! بدن رو طراوت می ده!
_آخ جیگرم حال اومد!
ولدی:
_نمی شه دهناتونو یه مقداری ببندید...عین این ندید بدید ها چیز نخورید! پس فردا می گن ولدی به مرگ خواراش یه بستنی هم نداده بود!

خلاصه اونها از بستنی شون خیلی لذت بردن....تا جایی که کم مونده بود برای 5 بار سفارش بدن و وزارت رو ورشکسته کنن که در همون زمان سارا از راه می رسه به اونها میگه که وقته رفتنه!
اونها ناراحت از بستنی فروشی فلوریان می آن بیرون و البته تو دلشون به خودشون قول می دن که بعد ها باز هم به اونجا یه سری بزنن!
سارا که دید اونها خیلی ناراحت هستن بهشون امیدواری داد که در چند روز آینده اونها رو به یه جایی باحال تر و خفن تر خواهد بود! اما اسمی از آن نبرد! یعنی آن مکان کجا بود؟؟

داستان بسیار جذاب(!) ما رو دنبال کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1385 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی سرها بر می گرده به طرف شخصی که بسیار سنگین بود!(ها نگیر خب چاق بوده بشر بدبخت بیچاره !)
این فرد سنگین در عین حال اینکه سنگین بوده!بسیار خجالتیه!
ادامه ندید سنگین ترید: امممم.... امممم می شه از مغازه برین بیرون(چشماش به طرز غیر قابل باوری در هر ثانیه 875456789 پلک می زنه!)

نیروهای ارزشی یه نگاه به ادامه بدید می کنن!و دوباره یک نگاه به ادامه ندید سنگین ترید!

ایگور که اون وسط بسیار کتک خورده و یک بادمجون گنده کنار چشمش در حال سبز شدن و رشد کردنه!از جاش بلند می شه و یک نگاه به نیروهای ارزشی و اون دو نفر می کنه! کم کم در حال افنجار بود که یک چیز لزجی از بالای سرش می ریزه روش!

-هوووووووووووووووو....هوووووووووووووووووو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاكور در 1385/7/29 21:16:37
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید