جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  208 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 6 فروردین 1386 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر با تمام قوا سعی در فرار کردن دارد ولی موفق نمی شود و آب بر سر او ریخته می شود و د دیگ بسته می شود.فنریر با التماس کردن سعی می کند خودش را از درون دیگ بیرون بیاورد ولی هرگز موفق نمی شود.ناگهان در دیگ باز می شود و کف به داخل پاتیل ریخته می شود و فنریر شروع به گریه کردن می کند.
فنریر با صدای گرگ و آدمی زاده مانند می گوید:
_غلط کردم دیگه کسی رو گاز نمی گیرم....کمک کمک
ولی هیچ کس به التماس های او گوش نمی دهد.کریچر برای بار دوم در دیگ را باز می کند و درون پاتیل را پر از شامپو می کند و با لیف به جان موجود بیچاره می افتد و گری بک شروع به فریاد زدن می کند ولی باز هم کسی به حرفهای او گوش نمی کند.گری بک که بسیار عصبانی شده است قصد دارد به سمت کریچر حمله ور شود.کریچر کمکم به سمت او نزدیک می شود و گری بک با تمام قدرتش به سمت او یورش می برد و با دندان های تیزش می خواهد کریچر را گاز بگیرد اما قبل از اینکه اقدامی صورت دهد کریچر حوله را روی او می اندازد و شروع به خشک کردن او می کند.کریچربا حالتی مادرانه می گوید:
_حالا یه گربه ی کوچیک خشگل شدی.....این قلاده رو هم میندازم دور گردنت......
گری بک هیچ شانسی برای فرار نداشت این را خودش هم فهمیده بود به همین دلیل دیگر هیچ تلاشی نکرد و فقط صبر کرد تا اثر قرص از بین برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر به راستگویی عله اعتقاد خاصی داره و به همین دلیل، نادیده قرص رو به اواسط سیستم گوارشی بدنش پرتاب میکنه.
قرص آبی رنگ در ترشحات معده ی این جن، در حال حل شدن است.کم کم علامتx موجود بر آن ناپدید میشه و پس از ده دقیقه دیگه اثری از قرص ، در معده نیست.

آغاز توهم
چشمه ی آب گرم در چند متری درختان بید مجنون،در حال جوشیدن است و صدای خنده ی بچه ای از دور شنیده میشه.
پر های زیبایی در کنار چمن های سبز دیده میشه و دو بچه به همراه یک گربه،به سمت بچه ای که با این چهره بر روی زمین دراز کشیده ؛حرکت میکنند.

کریچر:چه گربه با نمکی.کریچر پیشی دوست داشت.
به سمت گربه میدوه و بقلش میکنه.
کریچر:پیسشی....پیشسی کوچولو.....بیا بقلم پیشی ملوسی(به شکل کاملا لوس بخوانید).چه پیشی کثیفی.مامانت حموم نمیبردت کوچولو؟...بیا خودم میبرمت حموم.
توهم هنوز ادامه داره.....

در حالیکه قرص داره در معده ی کریچر حل میشه،بلیز و بلا به همراه گری بک،به مرلین نزدیک میشوند.
مرلین:
یه دفعه کریچر با سرعت میاد سمت فنریر گری بک و بقلش میکنه.

کریچر:پیسشی....پیشسی کوچولو.....بیا بقلم پیشی ملوسی(به شکل کاملا لوس بخوانید).چه پیشی کثیفی.مامانت حموم نمیبردت کوچولو؟...بیا خودم میبرمت حموم.
با گفتن این جملات، فنریر رو به داخل پاتیل پرتاب میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/12/12 16:08:38
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ثانیه ها به کندی پیش میرن. مرلین در حال بندری زدنه. اون 3 تا دارن نزدیک میشن و خلاصه اوضاع بدجوری ناجور شده!

در این لحظه کریچر که فهمیده بود کلکش گرفته، یواشکی و پاورچین پاورچین به سمت در خورجی میره!
همینجوری و به حالت: داره حرکت میکنه که یهو احساس میکنه سرش به چیزی شبیه زانوی کسی خورده!
کلشو می یاره بالا و میبینه عله، به حالت مورفیوس، داره از بالا بهش نگاه میکنه!
بعد زانو میزنه و با جو گرفتگی خاص خودش میگه:
_ تو در یک دنیای مجازی هستی! اون یارو پیرمرده رو که میبینی، نئو هست! اون شما رو از چنگال مامورین...
اشاره به بلیز و بلا و فنریر میکنه و ادامه میده:
_ نجات میده!... بیا این قرص آبی رو بخور، یکی هم بده نئو! اونوقت میبنی که از شر این مامورین بوقی خلاص میشی!
و ییباره تلفن زنگ میزنه و عله غیب میشه!
نگاه مشکوک کریچر به قرص آبی و مرلینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر :
بلیز : چیه چرا اینجوری می کنی ؟
کریچر : !
بلا : دیوونه شده این ؟!
کریچر :
بلیز یه لگد به کریچر می زنه :
- هو چته ؟!
کریچر : من که دارم می میرم نگاه کنید شونمم داره خون میاد ، خب بزارید این آخر عمری شکلکمو به کار ببرم آرزو به دل از این دنیا نرم !
بلیز و بلا :
کریچر : هووو این مال منه !
بلا : نه ما خیلی تعجب کردیم الان !
کریچر : خب پس بزارید من به کارم برسم ... ...

بلیز و بلا کریچرو به حال خودش رها می کنن و به سمت فنریر می رن که داشت قدم به قدم به مرلین نزدیک می شد !

مرلین : ... ... ... ... ... اه اینتر این لعنتی هم که خراب شد !
و از زدن دو نقطه دی عاجز می شه !
فنریر و بلیز و بلا و جماعت خواننده :
.......................


یه چنتا شکلک کریچ دیگه هم میزدی بد نبود با این همه شکلک که زدی تازه پستت شده سه خط و نیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/12/11 13:02:55
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/11 20:09:10
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- سیاهی کیستی؟!
- بلیزم!!
- هووم...بلیز تویی؟؟اون خانومه کیه؟!شلوارتو عضو کردی؟!
- هوم؟!شلوار؟!نه همون شلوار قبلیه رو تنم کردم؟!
- فراموشش کن!

بلا: بلیز با کی حرف میزنی؟
بلیز: با مرلین...بهوش اومده فکر کنم!
بلا: مگه توی پست قبلی درو تقی نبستیم؟
بلیز: یادم نمیاد!
بلا: وایسا ببین
--فلش بک--
نقل قول:
بلا وبلیز یک نگاهی بهم می کنن و تقی در رو می بندن!


- هووم راست میگی!ولی آخه در که کنده شده بود!!
- مدرک داری؟من تورو به جرم همدستی با مرلین میدم دست لرد!
- وایسا
-- فلش بک تر--
نقل قول:
در از شدت ضربه از جاش کنده میشه ولی جسمی جز بدن نحیف مرلین اونجا نیست!


- راست میگی!!چه مشکوک...بیخیال بریم کریچ رو پیدا کنیم!
بلیز: بریم

کمی کنار تر:

کریچر از فرصت بحث بین بلا و بلیز استفاده کرده و تا نزدیک در رسیده و تا میاد در رو باز کنه صدای رو از پشت سرش میشنوه.برمی گرده و میبینه فنریر بالای سرشه اما روش به اون نیست...فنریر داره به در باز اتاق پشتی نگاه میکنی و داره خنده شیطانی میزنه(DHTML توسعه یافتش دیگه...باید باهاش ساخت).مرلین هم که متوجه شده فنریر داره بهش نگاه میکنه هی میزنه!

کریچر در رو باز میکنه و به سرعت بیرون میپره!!

- کریچ!!میخوای کجا بری؟!
-
بلا و بلیز: :yخنده شیطانی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 04:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا وبلیز یک نگاهی بهم می کنن و تقی در رو می بندن!

بلا: همون جنه کوش؟ همین ورا بودا!

بلیز: بیا از این ور زیر این در چوبی یک نگاه بندازیم شاید اونجاست!

از اون طرف کریچر گوشه ای نشسته و خودشو در تاریکی فرو برده!جای زخم بدجوری داره اذیتش می کنه !

بلا و بلیز هنوز دارن می گردن!

کریچر سینه خیز سعی می کنه خودشو به در برسونه و از این محیط خارج بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدمهای شخص مجهول الجنسیه به سرعت نزدیک میشه! بلا و بلیز کم کم دارن از شدت هیجان غش میکنن!

مرلین از تو اتاق در حالی که هنوز حالش سرجاش نیومده و خودشو به در و دیوار میکوبه، صدای قدمهارو میشنوه...مغز مرلین گیج میزنه و اونو به خاطرات دوران کودکیش که مامانش میومد بیدارش کنه، میبره...مرلین در عالم توهم بدو بدو به گوشه اتاق میره و لحافشو رو خودش میکشه! صدای تقی از خاطرات مرلین به گوش میرسه و در اتاق باز میشه، دوربین قسمت پایینی بدن مامان مرلینو نشون میده که دمپایی های طرحدار تام و جری پوشیده، مامان مرلین وارد اتاق میشه و چوبدستیشو بر سر مرلین فرود میاره...!!

در عالم واقعیات، مرلین آخ بلندی میگه و از درد ضربه ای که در عالم توهم خورده بود، دوباره بیهوش میشه!!


بیرون اتاق، صدای قدمها هنوز به گوش میرسه!

در با صدای گرومب بلندی باز میشه و چهره خوشتیپ کریچر نمایان میشه!

بلا و بلیز از این که تا این حد بیخودی هیجان زده شده بودن و قلبشون تحریک شده بود و تا مرز سکته پیش رفته بودن، عصبانی میشن و میرن که بزنن کریچو بکشن!

هردو میپرن رو سر و کول کریچ، که ناگهان حس میکنن در مکانی گرم و قرمز و قرار دارن...!!! مکان گرم و قرمز از هم باز میشه و حضار کشف میکنن که اندرون دهن فنریر گری بک قرار دارن! (نکته صدا شناسی: کریچر دمپایی پوشیده بوده صدای پاش نمیومده، در نتیجه اونی که صدای پاش میومده فقط فنریر بوده که به بلا و بلیز حسودیش شده بوده و اومده بوده ببینه دارن چیکار میکنن! (چقدر بود! (پرانتز تو پرانتز حال میدهد بسی بسیار!)))

فنریر با اطلاع قبلی از بدمزه بودن کله مرگخوارا (ولدی بهش گفته بوده تا مرگخوارارو گاز نگیره ولدی بی مرگخوار نشه!) بلا و بلیز رو تف میکنه بیرون و در جستجوی یه چیز خوشمزه تر، شونه پرموی کریچر رو محکم گاز میگیره!

کریچر یه متر میپره بالا و داد و فریاد میکنه، از زخمش شدید خون میاد ولی ملت که بلد نیستن زخم ببندن! در نتیجه کریچر همینجوری داد و فریاد میکنه و کسی هم محلش نمیذاره!!

در یک آن و در یک لحظه بصورت کاملا همزمان به مغز بلا و بلیز خطور میکنه که از خون گرگینه شده کریچر استفاده کنن و مزه بستنی گرگی رو بچشن! بنابراین هردو با هم به اتاق مرلین که فکر میکردن کریچ اونجاست حمله میبرن! در از شدت ضربه از جاش کنده میشه ولی جسمی جز بدن نحیف مرلین اونجا نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نيم ساعت بعد در باز شد و ساحره چاقی وارد بستنی فروشی شد.
بلیز که در پشت پیشخوان در حال چرت زدن بود با شنیدن صدای در به سرعت چوبدستیش رو از رداش بیرون آورد و به سمت ساحره گرفت و گفت: آواداکداورا!
بلا: چیکار کردی؟
بلیز: کشتمش
بلا: آره کشتیش!
بلیز: می دونم
بلا: نــــــــه
بلیز: نه؟ چرا باب ببین مرده...من کشتمش
بلا: خب آخه چرا؟
بلیز:خب دشمن بود
بلا: نه اون یه ساحره بود
بلیز: یعنی توقع داشتی من...اینجا...الان... باهاش راز و نیاز کنم!؟
بلا: نــــــــه
بلیز:راستشو بگو.حسودی کردی بَلا؟
بلا: ما خونشو برای بستنی لرد لازم داشتیم
بلیز: ها؟ اینکه همش چربیه خونی توش پیدا نمیشه در ضمن منو از خواب بیدار کرد
بلا: هیــــس انگار یه نفر داره میاد زود این جنازه رو جابه جا کن خودتم برو پاتیلها رو بشور من پشت پیشخون وامیستم.

بلیز با خواندن وردی جنازه ساحره را به قبرستان هاگزمید انتقال داد و به پشت پیشخون حرکت کرد.صدایه قدمهایه شخصی مجهول الجنسیه! هر لحظه نزدیک تر میشد و از آن سو ، ناله هایی که از اتاق پشتی بلند میشد حاکی از بهوش آمدن دوبار مرلین بود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 22:28
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
و اين چنين شد كه شخصى در را باز كرد و وارد شد.
و پس از وارد شدن دوباره خارج شد.

بلا: اه! بليز بپر بگيرش تا در نرفته!!

بليز زابينى با صداى بلند گفت: بايست مرد جوان!

مرد جوان ايستاد و برگشت و گفت: باور كنين من دژد نيشتم!‌ به ژون خودم ژن و بچه دارم.. بيشت نفرو خرژى مى دم ژون تو...
مرگخوار مجهول الهويه گفت: من الان رفتم توى ذهنشو گشتم! نه زنى بود و نه بچه اى! آقا يه آسمون جل معتاده فقير بدبخته كه اومده بود اينجا يه چيزى بدزده و متوجه شده كه مغازه بازه و نميتونه چيزى بدزده و سرشو انداخته زير كه برگرده و بعد بليز..

بلاتريكس از همانجا كه بود ملاقه اى نثار صورت مرگخوار كرد و گفت: بقيشو مرلين به صورت نمايشنامه نوشت ديگه ادامه نده!

مرد جوان معتاد كه ديد دستش به شدت رو شده است خواست كولى بازى دربياورد كه مرلين از اتاق پشتى بيرون پريد و فرياد كشيد: اينجا چه خبره؟؟؟ معتاد تو مغازه من چيكار ميكنه؟؟؟ شپلخسيوس!

معتاد جوانمرد كه مردى جوان و معتاد بود و معتاد مرد جوان نام داشت در جا دار فانى را وداع گفت و زمين را فرش كرد. (اين زمين را فرش كرد كنايه جديده! يعنى مثل فرش رو زمين در غلتيد!)

بلاتريكس همانجا كه ايستاده بود ملاقه اى ديگر از كابينت برداشت و بر مغز مرلين كوباند و بدين صورت مرلين براى بار سوم بيهوش شد.
بليز مرلين را به اتاق پشتى بازگرداند و چند طلسم قفل آهنين نيز بر وى اجرا كرد تا مطمئن شود ديگر از جايش تكان نميخورد.
آن يكى مرگخوار هم مرد جوان معتاد را از زير پيشخوان رد كرد و به آشپزخانه برد تا خونش را براى بستنى بكشند.

بلاتريكس نيز همچنان منتظر ماند تا يك مشترى مونث نيز بيايد و خون او را نيز بكشند.

نيم ساعت بعد در باز شد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بستني فروشي فلوريان فورتسكيو
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 06:48
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان قبلی ظاهرابه بالماسکه تبعید شد.
------------------------------------
ساعت 3 نیمه شب....

کوچه دیاگون درسکوت محض به سر میبرد.سرمای غیر قابل تحمل هوا و حملات شبانه مرگخواران علت این سکوت بی سابقه بود.
در تاریکی محض نور ضعیفی در یکی از مغازه ها سوسو میزند.صدای زمزمه چند نفر...و صدای افتادن شیئ سنگین روی زمین.
-بمب....
-بلا.تو نمیتونی هیچ کاری رو بدون ایجاد سروصدا انجام بدی؟
بلاتریکس بادستپاچگی پاتیل واژگون شده را از روی زمین برداشت:خوب اینجا خیلی تاریکه.من که چیزی نمیبینم.همه جاپر جغد ریخته.معلوم نیست. اینجا بستنی فروشیه یا جغد دونی.
مرگخواری که روی پاتیلی خم شده و با تمرکز کامل مشغول به هم زدن آن بود:میشه حرف نزنین؟دارین حواسمو پرت میکنین.بلا تو هم بهتره مواظب مرلین باشی.اگه به هوش اومد دوباره بیهوشش کن.من نمیدونم چرا طلسمها روی این مرلین اثرنمیکنه.فراموش نکنین که ما مشغول انجام ماموریت هستیم.
بلا درحالیکه با عصبانیت پرهای هدویگ را از روی ردایش میتکاند:عجب ماموریتی.بهتره زودترکارمونو تموم کنیم و از اینجا بریم.من اصلا دلم نمیخواد کسی منو درحال انجام چنین ماموریت خطیری ببینه.
بلیز زابینی ماده سرخ رنگی را درون پاتیل درحال جوشیدن ریخت.بخار سبزی از پاتیل برمیخواست.
-خوب.اینم از این. داره تموم میشه.به نظر خوشمزه میاد.امیدوارم منظور لرد دقیقا این باشه.قبل از اینکه بیاییم اینجا گفته بود اگه بستنی دقیقا همونی نشه که میخواد در جشن تولدش خودمونو سرو میکنه.بلا میشه لطفا گروگانها رو بیاری؟
بلا که کمی گیج به نظر میرسید:گروگانها؟باید اونا رو هم میاوردم؟
بلیز ناباورانه نگاهی به بلا کرد:شوخی میکنی؟مهمترین قسمت بستنی خون اونا بود.بدون خون درست نمیشه.به نظر من بهتره آماده سرو شدن باشین.این وقت شب اگه دست خالی برگردیم پیش لرد.....
بلا مرلین را که درحال به هوش آمدن بود دوباره بیهوش کرد.
مرگخواردوم دست از به هم زدن مواد داخل پاتیل برداشت:خوب..لازم نیست حتما از خون اونا استفاده کنیم.اینجا بستنی فروشی معروفیه.مشتریهای زیادی داره.کافیه کمی تغییر قیافه بدیم.اون رداهای مرگخواریتونو بذارین کنار.اینجا چند تا پیشبند هست.این ماسکها رو هم بزنین.اگه شده تا صبح اینجا میمونیم و از دو مشتری اول به عنوان اسانس بستنی لرد سیاه استفاده میکنیم.
بلا با انزجار نگاهی به پیشبند نارنجی رنگ کرد:حالا حتما باید اینو ببندم؟
بلیز که مشغول کلنجار رفتن با بندهای پیشبندش بود:بله.وضمنا برای اینکه کسی شک نکنه بهتره مشغول شستن پاتیلها بشی.خوب.همه آماده هستین؟الان فقط باید منتظر قربانی ها باشیم.
انتظار سه مرگخوار زیاد طول نکشید.حدود نیم ساعت بعد شخصی در بستنی فروشی را باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1385/10/25 6:51:45