هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: دیروز ۱۵:۲۶:۴۲

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۵:۲۶
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 90
آفلاین
پیشگامان ماگل- خودشناسی
پارت دوم


درود.

مایلم به نوعی، با یه هنجارشکنی ساده، از غالب کدوالادر جعفر بیرون بیام و با کمک خود جعفر، یه بیوگرافی مقاله - رول‌طور تقدیم نگاه های ارزشمندتون کنم. امیدوارم که با این مقاله - رول کمی به اندیشه و شناخت بیشتر و بهتری نسبت به هنر و روحیات دست پیدا کنیم.


قبل از اینکه بریم سراغ پیشگام بعدی، یه توضیح در مورد عنوان این مقاله بدم: "پیشگامان ماگل- خودشناسی". چرا ماگل- خودشناسی؟ درون همه ما یه ماگل هست. حتی درون ماگلا هم یه ماگل هست. این ماگل خیلی ضعیفه! خیلی نحیفه! خیلی بی‌ادبه! خیلی لوسه! خیلی نُنُره! اصلا با ما راه نمیاد و حرف، همیشه حرف خودشه! خیلی لجبازه و خیلی از خیلی های دیگه. اما میپرسین کنترل پذیر هست، یا نه؟ باید بگم، چرا! هست. البته به سختی ها. ولی باز هست.

چجوری؟ باید بشناسیمش! وقتی ما این ماگل لوس و نُنُر درونمون رو بشناسیم، کنترلش کنیم و دوستش داشته باشیم، میتونیم به کارهایی دست بزنیم که در نهایت، همه، مارو تحت عنوان افسانه بشناسن. افسانه موسیقی، افسانه هنر و حتی افسانه جادوگران؛ و کارتای غورباقه شکلاتیمون رو بدن دست ملت.

پیشگامان ماگل- خودشناسی، افرادی هستن که ماگل ضعیف درونشون رو شناختن و بهش اهمیت دادن. کنترلش کردن و تونستن سرنوشت خودشون، ماگل درونشون، اکثر آدمها و حتی سرنوشت دنیا رو عوض کنن. بله! با شناختن اون ماگل ضعیف، نحیفه درونمون میتونیم دنیارو عوض کنیم. و البته که در جای‌جای این کره خاکی، پیشگامان ماگل- خودشناسی بسیاری هست که چه شناخته شده و چه شناخته نشده، تونستن با شناخت ماگل درونشون، جادوگر بیرونشون رو متولد کنن و سرنوشت دنیارو عوض کنن.


خب بریم سراغ پیشگام بعدی... جعفر!... شروع کن!

خب باز منم و خودم و پیشگامی که دوستش دارم و میخوام باهاش صحبت کنم، مهمون دیدگان شما عزیزان! امشب اومدیم با یکی از مطرح ترین افراد ماگل شناس، خود شناس و... شناس!


نقل قول:


تا به شب ای عارف شیرین نوا

آن مایی آن مایی آن ما



بله. عارف که نیستم... چوپانم! و بله. آن شمام... آن شمام... آن شمام؟! بگذریم. از عاملی که شمارو این‌چنین از خود بی خود کرد برامون بگین. چی شد که شما این‌چنین شدین؟

نقل قول:


زاهد بودم ترانه‌گویم کردی

سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم کردی

سجاده‌نشین با وقاری بودم

بازیچهٔ کودکان کویم کردی



ها؟! چی؟! کی؟! کی بود؟ چگونه شمارو ترانه گو کرد؟

نقل قول:


زاهد بودی ترانه گویت کردم

خاموش بدی فسانه گویت کردم

اندر عالم نه نام بودت نه نشان

ننشاندمت و نشانه گویت کردم



ای‌بابا. ما که نفهمیدیم چی شد؟ ولی خیلی از خوندن اشعار شما لذت میبریم. احساس غرور بهمون دست میده.

نقل قول:


آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت



ها؟! استاد ما چوپانیم با ما زیر دیپلم حرف بزنید!

نقل قول:


امانی نیست جان را در جز عشق

میان عاشقان باید خزیدن

امان هر دو عالم عاشقان راست

چنین بودند وقت آفریدن

نشاید بره را از جور چوپان

ز چوپان جانب گرگان رمیدن

که این چوپان نریزد خون بره

که او جاوید داند پروریدن



ها؟! به مرلین من از حرفاتون یه عشق فهمیدم، یه چوپان! آها چوپان عشقه؟ نوکرتونم! غلام ادبتونم! البته دیگه چوپان نیستم ولی هنوز چوپانی باهامه. نگاه! حالا که صمیمی شدیم بیا یسوال ازت بپرسم! میگن تو و یه بنده خدایی با هم...

جعفر... باز ولت کردم وارد مسائل نامربوط شدی؟... تمومش کن!... احترام استاد رو نگه دار!... بسه دیگه!

آقا چیزی نگفتیم ما که! من همیشه گفتم اشعار ایشون عرفان و هنر خالصه! من فقط یسوال کوچولو پرسیدم!

نمیخواد سوال بپرسی... بیا برو!... استاد ممنونم تشریف آوردین!... باقیش با خودم.

رفتم بابا! همش میگه باقیش با خودم. پس من چی‌ام این وسط؟ عه! استاد خوشحال شدم از زیارتتون! امیدوارم سرانجام خوش باشید!

نقل قول:


ماییم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم



***


سرزمین ایران مهد پرورش نام آوران و شاعران بیشماری می باشد، یکی از پرآوازه ترین شاعران ایرانی حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملّای روم و مولوی رومی مشهور است.جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 هجری، در شهر بلخ به دنیا آمد. نام کامل او «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده است.

نام پدر او محمد بود و به سلطان العلماء، بهاءالدین ولدبن ولد مشهور بود. او مردی سخنور از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست. وابستگی مردم به بهاء ولد سبب ایجاد ترس در محمد خوارزمشاه شد و به همین علت بهاءالدین ولد به قونیه مهاجرت نمود اما در قونیه مورد مخالفت امام فخررازی که فردی بانفوذ در دربار خوارزمشاه بود، قرار گرفت و او بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت.

از القاب مولانا می توان به «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی»، «ملای رومی» اشاره نمود و تخلص او «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته اند.

جلال الدین محمد پدرش را در سفر زیارتی به حج از بلخ همراهی کرد و در این سفر در شهر نیشابور به دیدار شیخ فریدالدین عطار عارف و شاعر رفت، این عارف سفارش مولوی را در همان کودکی به پدر نمود.

در این سفر او در بغداد نیز مدتی اقامت نمود و به علت فتنه تاتار از بازگشت به وطن منصرف شد و در آسیای صغیر ساکن شد. اما بعد از دعوت علاء الدین کیقباد به شهر قونینه بازگشت.

مولوی همزمان با تربیت مردم خود نیز از شاگردان محقق ترمذی بود و از تعلیمات و ارشادات او استفاده نمود سپس برای تکمیل تحصیل به تشویق همین استادش به حلب سفر کرد و در شهر حلب علم فقه را از کمال الدین عدیم فرا گرفت.

او پس از مدتی به شهر دمشق رفت و با محی الدین عربی آشنا شد و از معلومات او استفاده ها را برده و از آنجا به قونیه سفر کرد و طریق ریاضت را به درخواست سید برهان الدین پیش گرفت. او پس از مرگ محقق ترمذی علوم دینی را آموزش داد و چهارصد شاگرد را تربیت نمود.

مولوی در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام های سلطان ولد و علاءالدین محمد شد.

همسر دوم مولانا خاتون قونوی نام داشت و مولانا از او فرزندانی به نام های مظفرالدین امیر عالم و ملک خاتون داشت. همسر دوم مولانا 19 سال پس از وفات مولانا زنده بود.

مولانا طرفداران زیادی داشت به طوری که وقتی مجلس او برگزار می شد جمعیت زیادی به گرد او جمع می شدند. مولانا همیشه در حال یادگیری علوم بود و از تربیت خود غافل نبود. او طرفداران زیادی داشت و برای تربیت شاگردان مجالسی را برگزار می کرد. یک از جالب ترین بخش های زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی آشنایی او با شمس است. روزی شمس وارد مجلس مولانا می شود و مشاهده می کند که مولانا در کنارش چند کتاب وجود دارد، از او سوال می کند که اینها چیست؟ مولانا پاسخ می دهد قیل و قال است.

شمس به او می گوید اینها به درد تو نمی خورد و کتابها را در داخل حوضی در آن نزدیکی می اندازد. مولانا با ناراحتی می گوید ای درویش چرا اینگونه نمودی، برخی از کتابها نسخه منحصر بفردی بود که از پدرم به من رسیده بود و دیگر یافت نمی شود؛ شمس تبریزی کتابها را از آب خارج می کند، بدون اینکه خیس شده باشند. مولانا متعجب می پرسد این چه رازی است؟ شمس می گوید این ذوق وحال است که تو از آن بی خبری.

مولانا از آن روز به بعد درس و بحث را کنار می گذارد و از مریدان و شاگردان شمس تبریزی می شود و تغییر یافته و به شوریدگی روی می نهد و به عبارتی تولدی دوباره می یابد.

جلاالدین محمد مولوی در 63 سالگی و در روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هـ قمری بر اثر بیماری ناگهانی با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. پس از وفات خداوندگار بلخ و روم چهل شبانه روز عزا و سوگ بر پا بود و مردم اعم از پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی در این عزا و سوگ شرکت می کردند.

آرامگاه مولوی در شهر قونیه، میان دو استان آنتالیا و آنکارا واقع شده است و مکانی بسیار دیدنی برای گردشگران و علاقه مندان شعر و ادب دنیا است.

برخی آثار جان‌فزای مولانا:









منابع:
سایت گنجور
سایت نمناک



تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تو آغوش پروفسور! درحال خوردن شکلات های مهتابی!
از زیر سایه هر دوشون!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۲۴:۰۳

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۱:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 91
آفلاین
جینی خودش را از سقف کلاس ماگل شناسی آویزان کرده بود و داشت تاب میخورد. از آنجایی که ترم هرج و مرج بود اینکار بسیار خوش میگذشت.


یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۳۰ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

کدوالادر جعفر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۴:۴۸ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۵:۲۶
از قدرت گوسفندام بترس
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 90
آفلاین
پیشگامان ماگل- خودشناسی
پارت اول


درود.

مایلم به نوعی، با یه هنجارشکنی ساده، از غالب کدوالادر جعفر بیرون بیام و با کمک خود جعفر، یه بیوگرافی مقاله - رول‌طور تقدیم نگاه های ارزشمندتون کنم. امیدوارم که با این مقاله - رول کمی به اندیشه و شناخت بیشتر و بهتری نسبت به هنر و روحیات دست پیدا کنیم.


نقل قول:
میرسیم به درس بیهوده ماگل‌شناسی! خب این درس رو حذف شده اعلام می‌کنم!
شوخی کردم! ووی ووی ووی!
ولی نه شوخی نمی‌کنم. این درس فایده‌ای نداره برای شما. چه چیز ماگل‌ها رو میخواین بشناسین؟ اصلاً چیزی از ماگل‌ها وجود داره که ارزش مطالعه داشته باشه ناموساً؟


در ابتدا یه‌توضیح کوتاه درمورد همین تردید در مورد درس ماگل‌شناسی بدم. که چرا برخی اختلاف‌نظرها هست که این درس باشه یا نباشه. چون ماگل‌ها در مقایسه با جادوگران، ساحره‌ها و دیگر افراد صاحب قدرت مافوق بشری از برخی جهات شکست می‌خورن. و همین، باعث میشه که ما اونارو ضعیف ببینیم و اصلا نیازی نبینیم که بشناسیمشون. ولی بعضی از همون ماگل‌ها، اشتباه مهلک مارو مرتکب نمیشن و به درس ماگل‌شناسی میپردازن. یعنی درواقع میرن که خودشونو بشناسن. که درآخرش میفهمن یه ضعفی درونشون نهادینه شده. ضعفه دست اونا نیستا! از همون اول توشون بوده!

پس وقتی ضعف‌هاشون رو شناختن، ازشون درس یاد گرفتن و فهمیدن که چجوری کاری کنن که اون ضعف، اونارو پایین نکشه. اونموقع دست به کارایی زدن که صدتای ما جادوگرا با هفت پشت جد و آباد و صاحب گروهامون نتونستیم انجام بدیم. چون ما، ماگلامونو هنوز نشناختیم. درواقع خودمونو نشناختیم. پس من طی یه حرکت خود جوش، البته با نهایت احترام! تکلیف جناب حسنی رو سپردم به دوستان و خودم رفتم دوتا از پیشگامان عرصه ماگل- خودشناسی رو آوردم که باهاشون صحبت کنم و بهتون نشون بدم، ماگل- خودشناسی هم اونقدرا بدرد نخور نیست. پس اگه علاقمند شدین، باهام همراه بشین.

خب جعفر، تو سوال بپرس. منم فیلم میگیرم... چیز... یعنی مینویسم!

اوکیه. خب جناب! سوال اول من از شما اینه که شما موسیقی رو انتخاب کردین. چرا؟ چرا این نوع موسیقی؟ یه توضیح به ما میدین؟

نقل قول:
نباید فراموش کنیم که موسیقی اندیشیدن به انسان می‌ده. من موسیقی‌ای رو دنبال کردم که اندیشیدن به انسان‌ها بده. اون موسیقی‌ای رو که خواسته باشه برای لحظه‌ای، فقط انسان خوشش بیاد یا حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی‌کنم. من موسیقی رو از دیدگاهی دنبال می‌کنم که اندیشیدن به مردم بده. و، لحظه‌ای از خودش بیرون بیاد و فکر کنه؛ زیرا انسان در فکر کردن ساخته می‌شه، در اندیشیدن راه کمال رو طی می‌کنه.


درسته. از اوایل زندگیتون بگین. آواز و موسیقی و اینا از کجا براتون شروع شد؟

نقل قول:
من متولد 1 مهر سال 1319 خورشیدی در شهر مشهد هستم. آواز خوندن رو از همون دوران کودکی آغاز و دنبال کردم و البته همون موقع علاقه زیادی به آواز نشون دادم. پدر، که قاری قرآن هم بودند، استعداد و توانایی آواز رو در من دیدند و از همون جا، پرورش صدا و آواز من رو با آموزش قرائت قرآن شروع کردند. منم خب کمی از اون شیطنت دوران کودکی رو داشتم. اما با اشتیاق به آموزه های پدر دل دادم و دوران کودکی و نوجوانی من به همین شکل گذشت.


چقدر هم عالی! بریم و وارد دهه دوم زندگیتون بشیم. اونجایی که آموزش های پدر تموم شد و شما وارد دوره‌ی کسب تجربه به دست خودتون شدین. از دوره نوجوانی و جوانیتون برامون بگین.


نقل قول:
همونطور که پدر به من آموزش قرائت قرآن میداد و منم یاد می‌گرفتم. یروزی بالاخره خودمو آماده دیدم که می‌تونم خوندن قرآن رو در مرحله‌ی بالاتری انجام بدم. پس تلاشمو کردم و سال 1331 در 12 سالگی، برای اولین بار صدای قرآن خوندنم از رادیو پخش شد. و بعد از اون در سال 1338 در 19 سالگی به دانش‌سرای مقدماتی مشهد، برای آموزش معلمی رفتم و اولین معلم موسیقی‌ام رو اونجا دیدم. وقتی هم که دیپلممو از دانش‌سرای عالی گرفتم، بالاخره به استخدام آموزش و پرورش در اومدم و تدریسمو شروع کردم. توی همین دوره با ساز زیبا‌صدای سنتور آشنا شدم و پیش استاد جلال اخباری آموزش سنتور رو شروع کردم.


عجب! پس آغاز افسانه‌ی موسیقیایی شما از اینجا شروع شد درواقع!

نقل قول:
شما لطف دارید. مردم همیشه به من لطف دارن. افسانه که نه! ولی میشه گفت آغاز دوره‌ی موسیقیایی من به تعبیری از همینجا شروع شد.


چقد متواضع! خب... از دهه سوم زندگیتون برامون بگی...

جعفر جان، اینطوری بخوایم ادامه بدیم واقعا طولانی میشه. استاد خسته میشن! بهتره از اینجا به بعدشو خودم بگم. از توهم ممنونم! میتونی بری.

باشه. واقعا از اینهمه مصاحبه داشت حوصله‌ام سر میرفت. این جعفر قدیمیه هم هی داشت مانور می‌داد و حواس منو پرت می‌کرد. من رفتم اون گوشه که هم تو راحت باشی، هم استاد یه دهن برای ما بخونه و ما هم از این هنرنمایی استاد حظ کنیم. با اجازه!

نقل قول:
من هم تشکر می‌کنم از شما دوستان و خوانندگان این متن. صدای من صدای مردم هست و متعلق به مردم هست! من به عنوان کسی که در این جامعه زندگی می‌کنم، برای دل مردمم می‌خوانم. وقتی مردم دردی دارند من باید از درد دل آنها بگویم؛ و الا چه چیزی دارم بگویم؟ من باید مطابق دل شنونده ام کاری انجام دهم.


***


خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریان یکی از خوانندگان محبوب و مشهور موسیقی کلاسیک ایران است. محال است جایی صحبت از موسیقی کلاسیک به میان آید و یادی از استاد محمدرضا شجریان نشود. این هنرمند والامقام که علاوه بر خوانندگی در آهنگ‌سازی و خوش‌نویسی نیز دستی بر آتش داشته است، نقش برجسته و پررنگی در موسیقی سنتی ایران دارد.

استاد محمدرضا شجریان، خواننده و موسیقی‌دان خوش‌‌قریحه ایرانی، دارای ذوق هنری و صدایی فوق‌العاده است که نام و وجودش سبب افتخار ایران و ایرانی است. هوشنگ ابتهاج در جایی در مورد استاد شجریان می‌گوید: «حافظ اگر زنده بود، شجریان را به ‌هنگام آوازخوانی غرق در بوسه می‌کرد». هم‌چنین استاد شفیعی کدکنی، شاعر معاصر نیز زبان خود را قاصر از وصف محمدرضا شجریان می‌داند و در مورد او می‌گوید: «شجریان به‌سان حافظ در شعر و ادبیات فارسی، حافظ در موسیقی ایران است».

استاد شجریان دریچه‌ای از عالم بی‌انتهای هنر را بر موسیقی ایران گشود و با صدای پراحساس خود بر ارزش هنر افزود. او جدای از هنرش، انسانی شریف، شجاع و میهن‌دوست بود که همواره سعی می‌کرد در کنار مردم سرزمینش با فهم و آگاهی حضور پیدا کند. محبوبیت او نه‌تنها به دلیل صدای آسمانی و آثار بی‌نظیرش است، بلکه به دلیل تعهدش نسبت به هنر و مردم نیز هست.

محمدرضای جوان در سال 1340 با فرخنده گل‌افشان که او نیز معلم بود، آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند. آن‌ها سی سال با یکدیگر زندگی کردند که حاصل این ازدواج سه دختر به نام‌های راحله، افسانه و مژگان و یک پسر به نام همایون بود.

نخستین فرزند او راحله، در سال 1342 به دنیا آمد. شجریان در این زمان مدیر دبستان روستایی در مشهد شده بود و توانسته بود با چوب توت اولین سنتور خود را بسازد. پس از دو سال دختر دوم او افسانه نیز به دنیا آمد. دختری که بعدها با استاد موسیقی سنتی ایران، پرویز مشکاتیان ازدواج کرد. دو فرزند دیگر او مژگان و همایون نیز به ترتیب در سال‌های 1348 و 1354 متولد شدند.

استاد شجریان پس از سی سال زندگی مشترک با فرخنده گل‌افشان، در سال 1370 از او جدا می‌شود. او یک سال پس از این جدایی و در سن 53 سالگی با کتایون خوانساری که آن موقع 26 سال داشت، ازدواج می‌کند. حاصل این ازدواج پسری به نام رایان است. رایان در سال 1376 در کانادا به دنیا آمد.

محمدرضای جوان در نیمه‌ی دهه‌ی 40 به توصیه‌ی معاون رادیو مشهد، دکتر شریفی به تهران می‌رود و در شورای موسیقی، امتحان آواز و خوانندگی می‌دهد. در این امتحان افرادی زیادی از جمله آقایان مختاری، همایون خرم، علی تجویدی و مشیرهمایون شهردار حضور داشتند. پس از اجرای شجریان، همه از صدای او استقبال و او را تشویق کردند.

پس از مدتی شجریان جواب امتحان خود را دریافت می‌کند که در آن نوشته شده است: «آقای شجریان بسیار بااستعداد است؛ ولی فعلا به کار رادیو نمی‌آید».

شجریان از این جواب بسیار ناراحت می‌شود و برای یافتن علت آن دوباره به رادیو می‌رود که متوجه می‌شود مشکل کمبود بودجه است. شجریان یک بار دیگر نیز در شورای موسیقی امتحان می‌دهد که در این جلسه آقای حسین‌علی ملاح نیز حضور داشت. پس از اجرا آقای ملاح گفتند: « ایشان هیچ ایرادی ندارند؛ اما باید ببینیم کدام تهیه‌کننده حاضر است از ایشان استفاده کند».

در همین دوره شجریان تصمیم می‌گیرد یکی از نوارهای ضبط شده‌ی خود را نزد پیرنیا، بنیان‌گذار برنامه‌ی گل‌ها ببرد. پیرنیا از صدای شجریان استقبال می‌کند و نخستین بار صدای او در برگ سبز شماره 216 برنامه‌ی گل‌ها از رادیو پخش می‌شود. داستان این ملاقات را از زبان خود استاد شجریان بشنویم:

نقل قول:
پیرنیا مشغول کار بود که صدای من را برایش پخش کردند. او سرش بالا آورد و گفت: این آواز را چه کسی خوانده است؟
به او گفتند: از شهرستان آمده است. از مشهد.
پیرنیا گفت: برگ سبز 216 همین را پخش می‌کنم. جوان اسمت چیست؟
پاسخ دادم: محمدرضا.
پرسید: اهل مشهدی؟
گفتم: بله.
گفت: باید تهران باشی. حیف است. باید منتقلت کنم تهران.
گفتم: استاد اگر می‌خواهید صدای مرا پخش کنید، بگویید سیاوش بیدکانی.
پیرنیا گفت: معنی بیدکانی را می‌دانی؟
گفتم: گوشه‌ای است در دشتی.
پیرنیا گفت: آفرین. اما چرا باید بگویم سیاوش بیدکانی؟
گفتم: پدر حساس و مذهبی هستند. شدیداً تعصب دارند. در خانه رادیو و تلویزیون نداریم. ایشان حتی نمی‌دانند من آواز بلدم. بفهمند بد می‌شود.
پیرنیا گفت: خیالت راحت. و نوشت: برگ سبز 216، سیاوش بیدکانی.


بنابراین، نخستین‌بار صدای شجریان در فضای موسیقی پایتخت در برنامه برگ سبز 216 از رادیو شنیده شد. شجریان تا سال 1350 با نام سیاوش بیدکانی فعالیت‌های خود را در رادیو ادامه داد تا این‌که پدرش از داستان او مطلع شد. پدر شجریان دوست داشت خانواده‌اش بیشتر با قرائت قرآن و چهره‌ی مذهبی شناخته شوند؛ اما پس از شنیدن صدای آواز شجریان، صدایش را شریف دانست و پس از آن به او اجازه داد تا با نام خودش فعالیت کند.

پس از ضبط برنامه 216 با سنتور رضا ورزنده در افشاری، شجریان فوری به مشهد برگشت. پیرنیا به شجریان قول داده بود تا به زودی او را به تهران منتقل کند و در برنامه‌ی گل‌ها از او استفاده کند. اما از بد حادثه پیرنیا با رادیو به اختلافاتی برمی‌خورد و برنامه‌ی گل‌ها دچار بی‌ثباتی می‌شود.

محمدرضا شجریان چهار سال پس از آن‌که برای آخرین بار جلوی دوربین ظاهر شد و اعلام کرد ۱۵ سال است به بیماری سرطان مبتلاست، روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹ به دلیل افت سطح هوشیاری در حدِ کمایِ عمیق به بخش مراقبت‌های ویژه در بیمارستان جم تهران منتقل شد و عاقبت بعدازظهرِ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ در ۸۰ سالگی درگذشت.

برخی آثار مطرح و گوش‌نواز استاد:



منابع:

دانشنامه آزاد ویکی‌پدیا
سایت ایران موزیکولوژی
سایت موزیکفا


ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در تاریخ ۱۴۰۳/۲/۲۷ ۲۲:۵۴:۵۹


تصویر کوچک شده



Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تو آغوش پروفسور! درحال خوردن شکلات های مهتابی!
از زیر سایه هر دوشون!


پاسخ به: فلافل فروشی عمو فلامل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۵۸ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۴:۱۴
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 237
آفلاین
نیکلاس فلامل دید یه فلافلی که خیلی کمه پس رفت و چهار پنج تا شعبه فلافلی افتتاح کرد. اخرین شعبه هم شعبه ی آزکابان بود.

به دلیل دور افتاده بودن آزکابان مجبور شد فلافل هارو با بالگرد برای زندانی ها بفرسته. بعد از چند روز رئیس زندان زنگ زد خونه ی فلامل اینا.

-الو سلام منزل فلامل؟ با نیکلاس کار داشتم.
-من همسرشم پرنل فلامل. چیزی شده؟

رئیس ازکابان که از قدرت و اختیارات پرنل خبر داشت دست و پاشو گم کرد و به تته پته افتاد.
-خ..خب راستش...راستش همسرتون به زندانی های آزکابان فلافل فروخته.

پرنل زیاد حوصله نداشت برای همین از راه دور فرش اتاق رئیس را آتش زد.
- خب این مشکلش چیه؟

رئیس که از ترس عرق کرده بود روی صندلی میخکوب شد.
-هی..چی..مو...مشکلی نیست. فقط...

در اتاق رئیس اتش گرفت.

-فقط چی؟
-فقط اینکه ایشون فلافل هاشون رو با عصاره ی سنگ جادو پختن.

قاب عکس ها و لوح افتخارات رئیس که روی میز بود هم به آتش اضافه شد.

-بهتره بری سر اصل مطلب جناب رئیس.
- خب...خب...چند تا از این فلافل هارو زندانی هایی خوردن که به اعدام محکوم شده بودند.

کت رئیس توی تنش آتش گرفت.

-آیـــــی. کمک...به دادم برسید. خانم زندانی ها نمیمیرن هر جوری میکشیمشون نمیمیرن. یکی آب بیاره. ای هواررر.


پرنل که انگار سطل آبی رویش خالی کرده باشند یکدفعه خاموش شد. اتش ها هم خاموش شد. تلفن قطع شد و پرنل با صدایی ترسناک فریاد زد.

-نــــــیـکلاســــــــــــــــــــــــــــ!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


فلافل فروشی عمو فلامل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰:۱۴ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو

بردلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹:۳۹ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۲:۵۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
در راستای ایجاد هرج و مرج بیشتر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱:۲۲:۴۲ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۲۰:۵۳ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قـضــــاااا
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 180
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

کلاس ماگل‌شناسی



شروع: 22 اردیبهشت 1403
پایان:4 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------

میرسیم به درس بیهوده ماگل‌شناسی! خب این درس رو حذف شده اعلام می‌کنم!
شوخی کردم! ووی ووی ووی!
ولی نه شوخی نمی‌کنم. این درس فایده‌ای نداره برای شما. چه چیز ماگل‌ها رو میخواین بشناسین؟ اصلاً چیزی از ماگل‌ها وجود داره که ارزش مطالعه داشته باشه ناموساً؟

بنده صاف میرسم سراغ تکلیف بدون هیچ تدریسی! ووی ووی ووی!
باشد تا این تکلیف خودش درس عبرتی باشه برای همه و این عنوان دیگه هیچ وقت تدریس نشه تو این مدرسه!

تکلیف (10 امتیاز):
یک اینفلوئنسر ماگلی با بیش از 200 هزار فالوور رو انتخاب کنید (چک کنید به وقت نخریده باشه و فیک نباشن ). زندگی این شخص رو بر اساس برداشت شخصی خودتون از یک صبح تا شب برای من گزارش کنید. شما باید هر جزئی از روزش رو طبق اونچه که می‌بینید شرح بدین، از لحظه بیدار شدن تا خوابیدنش در شب (البته اگه میخوابه اصن شبا)! می‌تونید به پست‌ها، استوری‌ها، و ویدیوهایی که برای دنبال‌کنندگانش منتشر می‌کنه رجوع کنید. به من نشون بدید که پشت پرده این توهم شهرت چی میگذره و آیا واقعاً زندگی‌ای که نشون میدن، زندگی واقعی‌شون هست یا نه! شایدم هست! من دارم اشتباه میزنم! .

قوانین رو هم رعایت کنید!

تا شما این تکلیفو انجام میدین منم یه تُک‌پا برم چنتا Reels بگیرم الان میام. ووی ووی ووی!

------

فعالیت‌های مورد پذیرش:
* نمایشنامه (رول)
* مقاله

------

مبنای نمرات:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

می‌تونید تنها کار کنید! می‌تونید تیمی کار کنید! هر جوری که دوست دارین! ولی فراموش نکنید مبانی بالا رو! شاید نشه همیشه تیمی کار کرد. خنجر از پشت هم کار قشنگیه!

یادتون باشه این ترم چیزی به اسم چهار گروه مدرسه نداریم! ترم، ترم هرج و مرجه! فقط برای خودتون امتیاز کسب می‌کنید. شاید تلاش‌های فردی‌تون بتونه روزی یه سودی هم به گروه هاگوارتزتون برسونه یه جورایی.









پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۰:۳۳ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۷:۱۹ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 436
آفلاین
امتیازات جلسه‌ی سوم


ریونکلاو: 9

دیزی کران: 9
پستت کلاً خوب بود، ولی جا داشت بهتر باشه.

تام جاگسن: 10
"فعلاً برامون پیش غذا آوردن. پرتقال دادن، نوشابا دادن. الانم داره کوبیده میاد."
نوشابا؟ آحتامالاً آبادانی هاستی.

آلنیس اورموند: 10
باحال بود.

آنتونی گلدشتاین: 7
پستت طنز خاصی نداره و شبیه یه انشای معمولیه.



گریفیندور: 8.5

آستریکس: 10
اون بخش مربوط به ملانی!

کتی بل: 7
اصل مطلب کم بود توی پستت.

پیوز: 10
معلوم نیس فازت چیه!

جیانا ماری: 7
پستت طنز و خلاقیت زیادی نداشت و بیشتر شبیه یه انشای معمولی بود.

لوسی ویزلی: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.

لاوندر براون: 10
به مراتب از پستای قبلیت خنده‌دارتر بود. اون بخش "پک" خیلی باحال بود.



هافلپاف: 8.6

سدریک دیگوری: 10
خیلی خوب مانور دادی روی ویژگی‌های شخصیتت و طرز دیدش.

رامودا سامرز: 9
خوب بود، ولی می‌تونست از این بهتر هم باشه.

نیکلاس فلامل: 10
وضعت خیلی خرابه.

آگاتا تراسینگتون: 7
ظاهر و پاراگراف‌بندی پستت یه جوری بود که خوندنش رو سخت کرده بود. بعضی جاهاش هم شبیه رول بود. زیاد هم خلاقانه نبود.

آرتمیسیا لافکین: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.



اسلیترین: 9

اسکورپیوس مالفوی: 10
خوب شد توضیح بیشتری در مورد ظاهر دستشویی‌هاشون ندادی.

گابریل دلاکور: 10
همون چیزی که به سدریک گفتم، ولی از نوع گابریل.

آلبوس سوروس پاتر: 7
پستت شبیه یه انشای معمولی بود.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۹:۰۲
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 291
آفلاین
خب بعد از اینکه کارمون تو کافه تموم شد، همگی بلند شدیم و زدیم بیرون. بیرون کافه پروفسور یوآن تاکید کرد که فقط یک روز برای گشت و گذار وقت داریم و باید فردا صبح همینجا حاضرشیم تا برگردیم.
ملت یکی یکی پخش شدن و هرکی دنبال نخود سیاه خودش رفت.
ماهم این وسط خاستیم بریم دنبال نخود سیاه خودمون بلکه رستگار شدیم، ولی بی خبر چیزایی که قراره اتفاق بیوفته.
طبق روال عادی هندزفری ماگلیمون رو تو گوش کردیم با ریتم آهنگ اتل متل توتوله، تسترال حسن چطوره... درحال پیاده روی بودیم. خورشید تقریبا غروب کرده بود و کم کم داشت گورشو گم میکرد.
همینطور که درحال پیاده روی بودیم به یک چهارراه زیبا رو رسیدیم. رو تابلویی که اون وسط زده بود نوشته بود چهارراه شهید آستان بول. جای قشنگی بود، خواستیم از رو خط کشی رد شیم که یهو...
زااارت!
همینکه پامونو روی چهارراه گذاشتیم که رد شیم یک ماشین اول از ما از رو پامون رد شد! انگار نه انگار که حق تقدم با عابره و دارم از روی خط کشی عابر پیاده رد میشم! تازه بی تربیت ماشینشم یکی از خودرو های لوکس و گاوچری تولید داخلیشون بود پشت شیشه هم نوشته بود: عاقبت فرار از هاگوارتز!
نفس عمیقی کشیدیم. سعی کردیم اعصابمون رو کنترل کنیم، ما خون‌آشامیم، با این چیزا ناراحت نمیشیم. با یاری مرلین بزرگ قدم دوم رو انداختیم که...
زااارت! ماشین دومی از رومون رد شد! اینبار که یک ماشین آبی رنگ باری بود و پوستر جوونیای بانوی چاق رو هم پشتش زده بود با یه جمله که پایینش نوشته بود: زمانه اسنیچ بود و من جستجوگری بی جارو! از رو اون یکی پامون رد شد و من موندمو دوتا پای آسفالت شده.
خوشبختانه چند تا از ماگلای رهگذر کارتک همراهشون بود و کمک کردن پاهام که برچسب شده بودن از رو آسفالت جمع کنم.
سرم رو یکم چرخوندم ببینم قوانین رد شدن از چهارراه اینجا چجوریه که دیدم چراغ عابر پیاده اینا با مال دهکده هاگزمید ما فرق داره. سبز یعنی حرکت کن، قرمز یعنی سریع تر حرکت کن. بعد، حضور روی خط عابر پیاده حکم جعبه شانس تو بازی کراش رو داره... پس برای همین بود که هی اسفالت میشدم!
به هول قوه مرلین بلاخره از چهارراه رد شدیم و وارد یکی از پارک ها شدیم. پارک خوشگلی بود، ناز بود. هرکسی یه قناری زده بود بغلش و باهم مشغول جیک جیک بودن. درحال گشت بودم که یهو یه وَن پیچید جلوم نزدیک بود جفت پامو آسفالت کنه که زود پریدم عقب و نجاتشون دادم. روی ون نوشته "گشت ارشاد" به چشم میخورد که یهو درش باز شد و چند تا آدم با دو متر ریش و یقه دیپلمات تا دهن بسته پریدن بیرون و دست و یقمو گرفتن! من که گیج و منگ مونده بودم چی به کیه کی به کیه که یکی از ریش دو متریا یقمو گرفت و گفت: حاجی تنهایی... نمیبینم با کسی بپری... مشکوکی تو... یالله بیا بالا ببینم.
بی تربیتا بزور داشتن سوارم میکردن که سریع چوب دستیمو در اوردم و با وِرد اُبلیوی اِیت حافظه پاک و الفرار کردم.
درحال خارج شدن از پارک بودم که یهو دیدم از اونور خیابون داره یسری صداهایی میاد و درحال نزدیک شدنه. چند ثانیه که گذشت دیدم یک ماشین مشکی که با یسری گل ها و... تزئین شده بود چشمک زنان درحال نزدیک شدن بود که یهو ملانی ناظر خودمون رو تونستم ببینم که با یک لباس یک دست سفید کنار یک اقایی که تیپ گنگ مافیایی داشت نشست بود، از جلوم رد شد و پشت سرش کلی ماشین بوق زنان و چشمک زنان اسکورتش میکردن.
درباره مافیاهای خطرناک این مملکت شنیده بودم ولی اینکه ناظر خودمون هم یکی از سرکرده هاش باشه و اینکه چطور مردم برمیگشتن و نگاشون میکردن معلوم بود حسابی معروف و خطرناکن و حقیقتا باعث ریختن برگای درختای اطرفام شد.
با رد شدن باند مافیا به خودم اومدم و دیدم هوس قهوه کردم. به سراغ نزدیک ترین آدم رفتم و با لهجه عجیب غریبم گفتم: من قهوه میخواهم. آیا شما قهوه خانه میشناسید؟
مرد که متوجه بومی نبودن من شد اول یه پوزخندی زد و بعد برگشت و به یک مغازه ای که اونور خیابون بود اشاره کرد.
منم بعد از تشکر کردن ازش به سمت مغازه راه افتادم. بنظر مغازه با سبک دیزاین خاص قدیمی میومد. در رو که باز کردم و وارد شدم...
یا مرلین السعادات!
از در که وارد شدم دود همجارو برداشته بود و بزور چشم، چشم رو میدید. هر طرف چند تا نیمکت بود که روی هرکدوم چند تا مرد گنده با مو های فر ، سیبیل های کلفت و لنگ روی گردنشون و با یک چیز دراز شیلنگ دار جلوشون برگشته و منو نگاه کردن. یهو یکی از اون مردا با صدای بلند گفت : مرلین؟! داوشم حاج مرلین این بچه با شوما کار داره برس به حسابشک عزت زیاد.
بعد یک مرد گنده با هیکلی دوبرابر خودم، سیبیل و ابرو کلفت، کلاه شاپو و با کلی جای زخم روی صورت گردن جلوم سبز شد و گفت: جونم بچه... را گم کردی؟ به این جاها نمیخوری... با حاجیت چیکار داشتی؟
منی که مات و مبهوت هیکل طرف شده بودم سعی کردم خودم رو جمع کنم. سینه رو جلو دادم، صدا کلفت کردم و گفتم: اهم...قهوه میخواستم. اینجارو نشون دادن.
یهو یارو بیتربیت وارانه دستشو دراز کرد لپمو کشید و همزمان گفت: اتفاقا اینور یه کفتر داریم قهوه دم میکنه داوشم. بیا نشونت بدم.
رفتیم و سر یک میز نشستیم. پرسیدم این چیزای بلند که شیلنگ بهشون وصله چی هستن که گفت اسمشون قولیون هستش. خاصیت درمانی دارن و خیلی مفیدن.
همراه قهوه یکی از قولیون هارو هم سفارش دادیم اول یه قولیون خاصی اوردن و گفتن این قولیون نعناییه، درمانیه و... بعد از آموزش دادن نحوه استفاده صحیح ازش شروع به کشیدن کردیم. بعد انواع دیگر قولیون هارو هم اورد و از خواصش استفاده کردیم تا که گذشت و صبح شد.
صبح که مغازه خالی شده بود و خود حاج مرلین هم خواب بود ولی ما همچنان درحال کشیدن و استفاده تز خواص دارویی قولیون بودیم و بسی لذت میبردیم. همین حین یه فکری به سرم زد. چرا فقط من از این قولیونا استفاده کنم؟ چرا بقیه هم بهرهمند نشن؟...
کلی قولیون زدم زیر بغلم و از مغازه پریدم بیرون.
بدو بدو خودم رو رسوندم به به ملتی که درحال جمع شدن برای برگشتن به هاگ بودن. با دیدن من و چیزایی که دستمه، هکتور تعجب وارانه پرسید اینا چین دیگه؟ منم در جواب گفتم که قولیونن. کلی خواص دارویی دارن و برای سوغاتی میارم هاگوارتز بعد کلاس ها میشه استفاده کرد.
هکتور در ادامه نحوه کار باهاشون رو پرسید و وقتی من توضیح دادم یه برق خاصی تو چشماش دیده شد و سریع پرید و چند تا از قولیون هارو ازم گرفت و کلی با شوق ذوق و ویبره زنان گفت که میتونه از این ها برای جوشوندن معجون هاش استفاده کنه و همینطور به خورد ملت بده.


In the name of who we believe, We make them believer.


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۸:۲۸ پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 258
آفلاین
سلام.
وقتتون بخیر.


در ابتدا با تعدادی انسان مجهول الحال مواجه شدم که هنوز فرق بین توریست و تروریست رو تشخیص نمی دادند. آن دسته همانطور که به من اشاره می کردند، فریاد " عه! اون تروریست رو نگا! بریم چندتا سلفی بگیریم. " سر دادند و رو سر من و چندی دیگر آوار شدند.
در آن بین افرادی هم بودند که قصد داشتند دست و پا شکسته به قول خودشون خارجکی حرف بزنند.


از اون مردم مجهول الحال که بگذریم میرسیم به ماشین ها و خیابان های مجهول الحال ترشون. فقط کافی بود سوار یه تاکسی پراید با صندلی های داغون بشید و از دود سیگار راننده خفه شید تا بفهمید اوضاع اونجا چه جوریاست.
از بوی سیگار راننده رو مخ تر چهار راه هاشونه که به نوع خودش نوعی کوییز کتبی و شفاهی صبر و استقامته. بعد از اینکه حدود دو دقیقه الی خیلی بیشتر پشت چراغ قرمز به قول رانند تاکسی سماق مکیدید، تازه با زبان شیرین فارسی آشنا می شیدـ اگه چراغ سبز بشه و شما حرکت نکنید، حرف هایی میشنوید که باعث شرمساری خودتون و هفت نسل قبل و بعدتون می شید.

وسیله های نقلیه عمومی شونم که حرف نداره. بینی بی نوام در یک آن با کلی بوی خوب و بد مواجه شد. اینقدر فضای وسیله هاشون زیاده که پنج شیش تا بچه قد و نیم اون وسط فروشگاه سیار راه اندازی کرده بودند.

بعد از اینکه دعوای کوتاهی با راننده سر نداشتن پول خرد داشتید، میتونید کوچه و کوی هایی رو مشاهده کنید که چراغ هاش یمی در میان کار می کنه و روی دیوار های خانه هایش هم پر از لعنت و نفرین برای فردی است که در آن مکان آشغال بریزد.

زندگی در ایران نه تنها سخت نیست بلکه باعث. میشه شما در برار همه چی مقاوم باشی. از زباله ها بگیرید تا قطع برق و... .

همین!
روونا نگهدارتون.


تصویر کوچک شده

~ only Raven ~


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۴۴
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 231
آفلاین
پروفسور وقتی همگی خودمون رو تو تهران یافتیم هر کسی رفت یه جایی و مکانی و منم چون چوبدستیم رو تو کلاس جا گذاشتم و نمی‌تونستم جایی اپارات کنم از بقیه جدا شدم و همیطوری و بی هدف توی خیابونا راه افتادم و مشغول دیدن اطرافم شدم.
چند دقیقه نگذشته بود که همهمه‌ای از توی خیابون بغلی توجه ام رو جلب کرد و منم سلانه سلانه راه افتادم تا ببینم چی به چیه.
وقتی وارد خیابون شدم و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد تابلویی بود که روی اون به زبون فارسی نوشته شده بود محل عبور دانش آموزان با احتیاط برانید و بنظر من هر تابلو رو نصب کرده حتما به فکر دانش اموزان بوده و تازه داشت از اینجا و این کشور خوشم میومد که که چند تا ماشین ویراژ کنان از کنارم گذشتن و باعث شدن بیوفتم زمین و پام زخم شه. بعد اینکه چند تا از دانش اموز ها بهم خندیدن اشکم رو پاک کردم و بلند شدم و با خودم فکر کردم چطور ممکنه مردم با دیدن تابلو و برخلاف گفتش سرعت ماشین هاشون رو زیاد هم بکنن و باعث شن بعضیا مثل من بیفتن و دست پاهاشون زخم شه.
بعد اینکه راه افتادم و رفتم سمت مدرسه تو راه با خودم می گفتم اینجا بر خلاف تجربه قبلیم قراره اتفاق های خوبی بیوفته و بعد اینکه وارد مدرسه شدم یکی صدام کرد.
باورتون میشه با اینکه منو نمی‌شناخت سرم داد کشید و بهم گفت این چه سر و وضعیه و چرا دیر اومدم و اینکه اگه یبار دیگه دیر بیام به پدر مادرم اطلاع میده و اخر سال پروندهم رو میده زیر بغلم و اخراجم می‌کنه. (باورتون میشه من تو دوران تحصیلم تو هاگوارتز هیچکس جرعت نداشت اینطوری باهام حرف بزنه و تهدیدم کنه و بگه بالای چشمم ابرو هست. ) من هعی میگفتم بابا به مرلین اونی که شما میشناسید نیستم و شما منو اشتباه گرفتید اما تو گوش هاشون نمی‌رفت که نمی رفت و تازه میگفتن حاضر جواب و بی دین شدی و چندتا فوش دادند که من سر در نیاوردم ولی فک کنم فوش های بدی بودند.
بعد چند دقیقه به برگه نوشت و داد دستم و بهم گفت بدمش به معلمم و بازم منو نصیحت و تهدید کرد و من اونو تنها گذاشتم و بعدش راه افتادم و به نزدیک کلاس رفتم و وارد اون شدم.
فضای کلاس با هاگوارتز خودمون خیلی فرق داشت. میتونستی تو کلاس یه غم خاصی رو ببینی و میز صندلی ها کهنه و رنگ رو رفته بودند. تو دیوار کلی خط و شکل های نامضون وجود داشت و بنظرم دانش اموز ها برای زیبایی و تزیینی کلاسشون اونا رو کشیدن و معلوم بود به زیبایی و هنر اهمیت میدن و براشون مهمه. وقتی وارد کلاس شدم معلم داشت درس میداد ولی هیچکس از دانش اموز ها به حرفاش گوش نمیدادن و تو فاز خودشون بودن. بجز چند دانش اموز درس خون که دوستاشون بهشون میگفتن خر خون و اینا مدام دست هاشون رو بالا میگرفتن و میگفتن اقا ما اجازه بیایم بالای تخته و مدام سوسولی بقیه رو میکردن ومنم بدون توجه به معلم رفتم سر یه میز و هیچکی هم خبردار نشد.
مدتی گذشت و بعضی از دانش اموز شروع کردن به پیست پیست کردن من ولی من اهمیت ندادم و بعد چند دقیقه عصابم خورد شدو گفتم چیه و اونا در جواب گفتن امروز وقتشه. با خودم چیه که وقتشه و اصلا درکشون نکردم و نفهمیدم فازشون چیه! یه ذره که دقت کردم دیدم هر پنج دقیقه یکی اجازه میگیره و می‌ره دستشویی و من تعجب کردم که اینا چقدر دستشویی دارن لامصبا. و اصلا یه قضیه ای هست که اینا برنامه میریزن تقلب کنن و موقع موعد کسی کاری انجام نمیده و اینا بعد امتحان وقتی از هم سوال میپرسم معلوم میشه اصن بعضی از سوال ها به گوششون نخورده.
بعد اینکه زنگ تفریح گوش خراششون به صدا در اومد عین گرگ های وحشی که یه اهو دیده باشن از کلاس ریختن بیرون و هر کی رفت سوی خودش و فرضیه دنبال اهو بودن رو باطل کرد. من بعد بیرون اومدن از کلاس چون بعد اومدن به تهران اصلا دستشویی نرفته بودم رفتم سمت دستشویی و وارد یکی شوند شدم و گلاب به روتون اقامتگاه تسترال های ما تمیز تر از اینجا بود و وضع همه دستشویی های مدرسه همین بود.
تازه معلوم نبود این بچه ها چه درد مرضی داشتن که مدام می گفتن شکممون درد می‌کنه و مدام میرفتن دفتر تا رضایتامه بگیرن و برن خونه. ولی متاسفانه ناظم مدام می‌گفت مشکلشون با یه چایی حل میشه و نیاز نیست برن خونه و باد اینا رو خالی میکرد.

منم دیگه خسته شده بودم و خواستم از مدرسه بزنم بیرون که یکی صدا کرد و گفت کجا کجا و اومد گوشم رو گرفت و بردم دفتر. نتیجه گیری اخر این قضیه این میشه که گور بابای مدرسه های ایران هاگوارتس خودمون بهتره و دلیل فرار مغز های اینجا که دغدغه مسئولین هست وضع وخیم مدرسه هاشونه در ضمن یکی بیاد منو نجات بده اینا منو اشتباه گرفتن.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۰ ۱۹:۱۹:۳۳

دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.