کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
115
نفر همین الان آنلایناند
68 نفر در «انجمن»
4 عضو
111 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 68
-
آرشیو گالری 34
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
كلاس ماگلشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/02
تولد نقش: 1403/03/02
آخرین ورود: جمعه 3 اسفند 1403 14:04
از: آشیونه کلاغا
پستها:
35

شرح امتیازات کلاس ماگل شناسی
بردلی: 2
باز این با طبلش اومد!
این بار 2 میدم حتی!نیکلاس: 5
صد بار گفتم به سنگ جادوی توی آزمایشگاه مدرسه دست نزنین.
جعفر: 8
نقل قول:
درون همه ما یه ماگل هست. حتی درون ماگلا هم یه ماگل هست.
درون من نیست! تهمته! نشر اکاذیبه! تکذیب میکنم!
جینی: 3
سقفو تازه رنگ زدیم بیا پایین.
گابریل: 10
پاشده رسما راهنمای تصویری درست کرده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 22:22
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
686
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

من نمیخوام تنها زندگی یک شبانهروز یک بلاگر، بلکه تمام بلاگرها رو با شرح در تصویر بیان کنم!
ابتدا اونچه که تو صفحات به اشتراک میذارن رو قرار میدم و بعد واقعیت رو.
کله سحر، مجازی:
کله سحر: واقعیت:
صبح در حین آماده شدن، مجازی:
صبح در حین آماده شدن، واقعیت:
صبح بعد از آماده شدن، مجازی:
صبح بعد از آماده شدن، واقعیت:
صبح در حین کار، مجازی:
صبح در حین کار، واقعیت:
ظهر خوردن ناهار عادی، مجازی:
ظهر خوردن ناهار عادی، واقعیت:
ظهر بعد از اتمام کار، مجازی:
ظهر بعد از اتمام کار، واقعیت:
عصر در ترافیک، مجازی:
عصر در ترافیک، واقعیت:
عصر حین صحبت با بقیه، مجازی:
عصر حین صحبت با بقیه، واقعیت:
شب در پارتی، مجازی:
شب در پارتی، واقعیت:
(مجددا شب در پارتی به دروغ، مجازی:
اما در حقیقت خونه کلکل با بقیه، واقعیت:
)
شب خوردن شامی جدید در رستوران، مجازی:
شب خوردن شامی جدید در رستوران، واقعیت:
شب بعد از مسخره شدن توسط مخالفان، مجازی:
شب بعد از مسخره شدن توسط مخالفان، واقعیت:
شب قبل از خواب، مجازی:
شب قبل از خواب، واقعیت:
شب موقع خواب، مجازی:
شب موقع خواب، واقعیت:
و بله! خلاصه که اینا همهش تظاهره و در ظاهر
هستن در حالی که در واقعیت
هستن و گول مجازی رو نخورین و زندگی خودتونو با هیچکسی که در ظاهر میبینین مقایسه نکنین.
ابتدا اونچه که تو صفحات به اشتراک میذارن رو قرار میدم و بعد واقعیت رو.
کله سحر، مجازی:
کله سحر: واقعیت:
صبح در حین آماده شدن، مجازی:
صبح در حین آماده شدن، واقعیت:
صبح بعد از آماده شدن، مجازی:
صبح بعد از آماده شدن، واقعیت:
صبح در حین کار، مجازی:
صبح در حین کار، واقعیت:
ظهر خوردن ناهار عادی، مجازی:

ظهر خوردن ناهار عادی، واقعیت:

ظهر بعد از اتمام کار، مجازی:

ظهر بعد از اتمام کار، واقعیت:

عصر در ترافیک، مجازی:

عصر در ترافیک، واقعیت:

عصر حین صحبت با بقیه، مجازی:
عصر حین صحبت با بقیه، واقعیت:
شب در پارتی، مجازی:

شب در پارتی، واقعیت:

(مجددا شب در پارتی به دروغ، مجازی:

اما در حقیقت خونه کلکل با بقیه، واقعیت:
)شب خوردن شامی جدید در رستوران، مجازی:
شب خوردن شامی جدید در رستوران، واقعیت:

شب بعد از مسخره شدن توسط مخالفان، مجازی:
شب بعد از مسخره شدن توسط مخالفان، واقعیت:

شب قبل از خواب، مجازی:
شب قبل از خواب، واقعیت:
شب موقع خواب، مجازی:
شب موقع خواب، واقعیت:
و بله! خلاصه که اینا همهش تظاهره و در ظاهر
هستن در حالی که در واقعیت
هستن و گول مجازی رو نخورین و زندگی خودتونو با هیچکسی که در ظاهر میبینین مقایسه نکنین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

پیشگامان ماگل- خودشناسی
پارت دوم
پارت دوم
درود.
مایلم به نوعی، با یه هنجارشکنی ساده، از غالب کدوالادر جعفر بیرون بیام و با کمک خود جعفر، یه بیوگرافی مقاله - رولطور تقدیم نگاه های ارزشمندتون کنم. امیدوارم که با این مقاله - رول کمی به اندیشه و شناخت بیشتر و بهتری نسبت به هنر و روحیات دست پیدا کنیم.
قبل از اینکه بریم سراغ پیشگام بعدی، یه توضیح در مورد عنوان این مقاله بدم: "پیشگامان ماگل- خودشناسی". چرا ماگل- خودشناسی؟ درون همه ما یه ماگل هست. حتی درون ماگلا هم یه ماگل هست. این ماگل خیلی ضعیفه! خیلی نحیفه! خیلی بیادبه! خیلی لوسه! خیلی نُنُره! اصلا با ما راه نمیاد و حرف، همیشه حرف خودشه! خیلی لجبازه و خیلی از خیلی های دیگه. اما میپرسین کنترل پذیر هست، یا نه؟ باید بگم، چرا! هست. البته به سختی ها. ولی باز هست.
چجوری؟ باید بشناسیمش! وقتی ما این ماگل لوس و نُنُر درونمون رو بشناسیم، کنترلش کنیم و دوستش داشته باشیم، میتونیم به کارهایی دست بزنیم که در نهایت، همه، مارو تحت عنوان افسانه بشناسن. افسانه موسیقی، افسانه هنر و حتی افسانه جادوگران؛ و کارتای غورباقه شکلاتیمون رو بدن دست ملت.
پیشگامان ماگل- خودشناسی، افرادی هستن که ماگل ضعیف درونشون رو شناختن و بهش اهمیت دادن. کنترلش کردن و تونستن سرنوشت خودشون، ماگل درونشون، اکثر آدمها و حتی سرنوشت دنیا رو عوض کنن. بله! با شناختن اون ماگل ضعیف، نحیفه درونمون میتونیم دنیارو عوض کنیم. و البته که در جایجای این کره خاکی، پیشگامان ماگل- خودشناسی بسیاری هست که چه شناخته شده و چه شناخته نشده، تونستن با شناخت ماگل درونشون، جادوگر بیرونشون رو متولد کنن و سرنوشت دنیارو عوض کنن.
خب بریم سراغ پیشگام بعدی... جعفر!... شروع کن!
خب باز منم و خودم و پیشگامی که دوستش دارم و میخوام باهاش صحبت کنم، مهمون دیدگان شما عزیزان! امشب اومدیم با یکی از مطرح ترین افراد ماگل شناس، خود شناس و... شناس!
نقل قول:
تا به شب ای عارف شیرین نوا
آن مایی آن مایی آن ما
بله. عارف که نیستم... چوپانم! و بله. آن شمام... آن شمام... آن شمام؟! بگذریم. از عاملی که شمارو اینچنین از خود بی خود کرد برامون بگین. چی شد که شما اینچنین شدین؟
نقل قول:
زاهد بودم ترانهگویم کردی
سر فتنهٔ بزم و بادهخویم کردی
سجادهنشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
ها؟! چی؟! کی؟! کی بود؟ چگونه شمارو ترانه گو کرد؟
نقل قول:
زاهد بودی ترانه گویت کردم
خاموش بدی فسانه گویت کردم
اندر عالم نه نام بودت نه نشان
ننشاندمت و نشانه گویت کردم
ایبابا. ما که نفهمیدیم چی شد؟ ولی خیلی از خوندن اشعار شما لذت میبریم. احساس غرور بهمون دست میده.
نقل قول:
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
ها؟! استاد ما چوپانیم با ما زیر دیپلم حرف بزنید!
نقل قول:
امانی نیست جان را در جز عشق
میان عاشقان باید خزیدن
امان هر دو عالم عاشقان راست
چنین بودند وقت آفریدن
نشاید بره را از جور چوپان
ز چوپان جانب گرگان رمیدن
که این چوپان نریزد خون بره
که او جاوید داند پروریدن
ها؟! به مرلین من از حرفاتون یه عشق فهمیدم، یه چوپان! آها چوپان عشقه؟ نوکرتونم! غلام ادبتونم! البته دیگه چوپان نیستم ولی هنوز چوپانی باهامه. نگاه! حالا که صمیمی شدیم بیا یسوال ازت بپرسم! میگن تو و یه بنده خدایی با هم...
جعفر... باز ولت کردم وارد مسائل نامربوط شدی؟... تمومش کن!... احترام استاد رو نگه دار!... بسه دیگه!
آقا چیزی نگفتیم ما که! من همیشه گفتم اشعار ایشون عرفان و هنر خالصه! من فقط یسوال کوچولو پرسیدم!
نمیخواد سوال بپرسی... بیا برو!... استاد ممنونم تشریف آوردین!... باقیش با خودم.
رفتم بابا! همش میگه باقیش با خودم. پس من چیام این وسط؟ عه! استاد خوشحال شدم از زیارتتون! امیدوارم سرانجام خوش باشید!
نقل قول:
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
***
سرزمین ایران مهد پرورش نام آوران و شاعران بیشماری می باشد، یکی از پرآوازه ترین شاعران ایرانی حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملّای روم و مولوی رومی مشهور است.جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 هجری، در شهر بلخ به دنیا آمد. نام کامل او «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده است.
نام پدر او محمد بود و به سلطان العلماء، بهاءالدین ولدبن ولد مشهور بود. او مردی سخنور از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست. وابستگی مردم به بهاء ولد سبب ایجاد ترس در محمد خوارزمشاه شد و به همین علت بهاءالدین ولد به قونیه مهاجرت نمود اما در قونیه مورد مخالفت امام فخررازی که فردی بانفوذ در دربار خوارزمشاه بود، قرار گرفت و او بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت.
از القاب مولانا می توان به «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی»، «ملای رومی» اشاره نمود و تخلص او «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته اند.
جلال الدین محمد پدرش را در سفر زیارتی به حج از بلخ همراهی کرد و در این سفر در شهر نیشابور به دیدار شیخ فریدالدین عطار عارف و شاعر رفت، این عارف سفارش مولوی را در همان کودکی به پدر نمود.
در این سفر او در بغداد نیز مدتی اقامت نمود و به علت فتنه تاتار از بازگشت به وطن منصرف شد و در آسیای صغیر ساکن شد. اما بعد از دعوت علاء الدین کیقباد به شهر قونینه بازگشت.
مولوی همزمان با تربیت مردم خود نیز از شاگردان محقق ترمذی بود و از تعلیمات و ارشادات او استفاده نمود سپس برای تکمیل تحصیل به تشویق همین استادش به حلب سفر کرد و در شهر حلب علم فقه را از کمال الدین عدیم فرا گرفت.
او پس از مدتی به شهر دمشق رفت و با محی الدین عربی آشنا شد و از معلومات او استفاده ها را برده و از آنجا به قونیه سفر کرد و طریق ریاضت را به درخواست سید برهان الدین پیش گرفت. او پس از مرگ محقق ترمذی علوم دینی را آموزش داد و چهارصد شاگرد را تربیت نمود.
مولوی در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام های سلطان ولد و علاءالدین محمد شد.
همسر دوم مولانا خاتون قونوی نام داشت و مولانا از او فرزندانی به نام های مظفرالدین امیر عالم و ملک خاتون داشت. همسر دوم مولانا 19 سال پس از وفات مولانا زنده بود.
مولانا طرفداران زیادی داشت به طوری که وقتی مجلس او برگزار می شد جمعیت زیادی به گرد او جمع می شدند. مولانا همیشه در حال یادگیری علوم بود و از تربیت خود غافل نبود. او طرفداران زیادی داشت و برای تربیت شاگردان مجالسی را برگزار می کرد. یک از جالب ترین بخش های زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی آشنایی او با شمس است. روزی شمس وارد مجلس مولانا می شود و مشاهده می کند که مولانا در کنارش چند کتاب وجود دارد، از او سوال می کند که اینها چیست؟ مولانا پاسخ می دهد قیل و قال است.
شمس به او می گوید اینها به درد تو نمی خورد و کتابها را در داخل حوضی در آن نزدیکی می اندازد. مولانا با ناراحتی می گوید ای درویش چرا اینگونه نمودی، برخی از کتابها نسخه منحصر بفردی بود که از پدرم به من رسیده بود و دیگر یافت نمی شود؛ شمس تبریزی کتابها را از آب خارج می کند، بدون اینکه خیس شده باشند. مولانا متعجب می پرسد این چه رازی است؟ شمس می گوید این ذوق وحال است که تو از آن بی خبری.
مولانا از آن روز به بعد درس و بحث را کنار می گذارد و از مریدان و شاگردان شمس تبریزی می شود و تغییر یافته و به شوریدگی روی می نهد و به عبارتی تولدی دوباره می یابد.
جلاالدین محمد مولوی در 63 سالگی و در روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هـ قمری بر اثر بیماری ناگهانی با حرکتی سریع و بی وقفه پله پله نردبان نورانی سلوک را یک نفس تا ملاقات خدا طی کرد. پس از وفات خداوندگار بلخ و روم چهل شبانه روز عزا و سوگ بر پا بود و مردم اعم از پیرو جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی در این عزا و سوگ شرکت می کردند.
آرامگاه مولوی در شهر قونیه، میان دو استان آنتالیا و آنکارا واقع شده است و مکانی بسیار دیدنی برای گردشگران و علاقه مندان شعر و ادب دنیا است.
برخی آثار جانفزای مولانا:
منابع:
سایت گنجور
سایت نمناک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

پیشگامان ماگل- خودشناسی
پارت اول
پارت اول
درود.
مایلم به نوعی، با یه هنجارشکنی ساده، از غالب کدوالادر جعفر بیرون بیام و با کمک خود جعفر، یه بیوگرافی مقاله - رولطور تقدیم نگاه های ارزشمندتون کنم. امیدوارم که با این مقاله - رول کمی به اندیشه و شناخت بیشتر و بهتری نسبت به هنر و روحیات دست پیدا کنیم.
نقل قول:
میرسیم به درس بیهوده ماگلشناسی! خب این درس رو حذف شده اعلام میکنم!
شوخی کردم! ووی ووی ووی!![]()
ولی نه شوخی نمیکنم. این درس فایدهای نداره برای شما. چه چیز ماگلها رو میخواین بشناسین؟ اصلاً چیزی از ماگلها وجود داره که ارزش مطالعه داشته باشه ناموساً؟
در ابتدا یهتوضیح کوتاه درمورد همین تردید در مورد درس ماگلشناسی بدم. که چرا برخی اختلافنظرها هست که این درس باشه یا نباشه. چون ماگلها در مقایسه با جادوگران، ساحرهها و دیگر افراد صاحب قدرت مافوق بشری از برخی جهات شکست میخورن. و همین، باعث میشه که ما اونارو ضعیف ببینیم و اصلا نیازی نبینیم که بشناسیمشون. ولی بعضی از همون ماگلها، اشتباه مهلک مارو مرتکب نمیشن و به درس ماگلشناسی میپردازن. یعنی درواقع میرن که خودشونو بشناسن. که درآخرش میفهمن یه ضعفی درونشون نهادینه شده. ضعفه دست اونا نیستا! از همون اول توشون بوده!
پس وقتی ضعفهاشون رو شناختن، ازشون درس یاد گرفتن و فهمیدن که چجوری کاری کنن که اون ضعف، اونارو پایین نکشه. اونموقع دست به کارایی زدن که صدتای ما جادوگرا با هفت پشت جد و آباد و صاحب گروهامون نتونستیم انجام بدیم. چون ما، ماگلامونو هنوز نشناختیم. درواقع خودمونو نشناختیم. پس من طی یه حرکت خود جوش، البته با نهایت احترام! تکلیف جناب حسنی رو سپردم به دوستان و خودم رفتم دوتا از پیشگامان عرصه ماگل- خودشناسی رو آوردم که باهاشون صحبت کنم و بهتون نشون بدم، ماگل- خودشناسی هم اونقدرا بدرد نخور نیست. پس اگه علاقمند شدین، باهام همراه بشین.
خب جعفر، تو سوال بپرس. منم فیلم میگیرم... چیز... یعنی مینویسم!
اوکیه. خب جناب! سوال اول من از شما اینه که شما موسیقی رو انتخاب کردین. چرا؟ چرا این نوع موسیقی؟ یه توضیح به ما میدین؟
نقل قول:
نباید فراموش کنیم که موسیقی اندیشیدن به انسان میده. من موسیقیای رو دنبال کردم که اندیشیدن به انسانها بده. اون موسیقیای رو که خواسته باشه برای لحظهای، فقط انسان خوشش بیاد یا حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمیکنم. من موسیقی رو از دیدگاهی دنبال میکنم که اندیشیدن به مردم بده. و، لحظهای از خودش بیرون بیاد و فکر کنه؛ زیرا انسان در فکر کردن ساخته میشه، در اندیشیدن راه کمال رو طی میکنه.
درسته. از اوایل زندگیتون بگین. آواز و موسیقی و اینا از کجا براتون شروع شد؟
نقل قول:
من متولد 1 مهر سال 1319 خورشیدی در شهر مشهد هستم. آواز خوندن رو از همون دوران کودکی آغاز و دنبال کردم و البته همون موقع علاقه زیادی به آواز نشون دادم. پدر، که قاری قرآن هم بودند، استعداد و توانایی آواز رو در من دیدند و از همون جا، پرورش صدا و آواز من رو با آموزش قرائت قرآن شروع کردند. منم خب کمی از اون شیطنت دوران کودکی رو داشتم. اما با اشتیاق به آموزه های پدر دل دادم و دوران کودکی و نوجوانی من به همین شکل گذشت.
چقدر هم عالی! بریم و وارد دهه دوم زندگیتون بشیم. اونجایی که آموزش های پدر تموم شد و شما وارد دورهی کسب تجربه به دست خودتون شدین. از دوره نوجوانی و جوانیتون برامون بگین.
نقل قول:
همونطور که پدر به من آموزش قرائت قرآن میداد و منم یاد میگرفتم. یروزی بالاخره خودمو آماده دیدم که میتونم خوندن قرآن رو در مرحلهی بالاتری انجام بدم. پس تلاشمو کردم و سال 1331 در 12 سالگی، برای اولین بار صدای قرآن خوندنم از رادیو پخش شد. و بعد از اون در سال 1338 در 19 سالگی به دانشسرای مقدماتی مشهد، برای آموزش معلمی رفتم و اولین معلم موسیقیام رو اونجا دیدم. وقتی هم که دیپلممو از دانشسرای عالی گرفتم، بالاخره به استخدام آموزش و پرورش در اومدم و تدریسمو شروع کردم. توی همین دوره با ساز زیباصدای سنتور آشنا شدم و پیش استاد جلال اخباری آموزش سنتور رو شروع کردم.
عجب! پس آغاز افسانهی موسیقیایی شما از اینجا شروع شد درواقع!
نقل قول:
شما لطف دارید. مردم همیشه به من لطف دارن. افسانه که نه! ولی میشه گفت آغاز دورهی موسیقیایی من به تعبیری از همینجا شروع شد.
چقد متواضع! خب... از دهه سوم زندگیتون برامون بگی...
جعفر جان، اینطوری بخوایم ادامه بدیم واقعا طولانی میشه. استاد خسته میشن! بهتره از اینجا به بعدشو خودم بگم. از توهم ممنونم! میتونی بری.
باشه. واقعا از اینهمه مصاحبه داشت حوصلهام سر میرفت. این جعفر قدیمیه هم هی داشت مانور میداد و حواس منو پرت میکرد. من رفتم اون گوشه که هم تو راحت باشی، هم استاد یه دهن برای ما بخونه و ما هم از این هنرنمایی استاد حظ کنیم. با اجازه!
نقل قول:
من هم تشکر میکنم از شما دوستان و خوانندگان این متن. صدای من صدای مردم هست و متعلق به مردم هست! من به عنوان کسی که در این جامعه زندگی میکنم، برای دل مردمم میخوانم. وقتی مردم دردی دارند من باید از درد دل آنها بگویم؛ و الا چه چیزی دارم بگویم؟ من باید مطابق دل شنونده ام کاری انجام دهم.
***
خسروی آواز ایران، محمدرضا شجریان یکی از خوانندگان محبوب و مشهور موسیقی کلاسیک ایران است. محال است جایی صحبت از موسیقی کلاسیک به میان آید و یادی از استاد محمدرضا شجریان نشود. این هنرمند والامقام که علاوه بر خوانندگی در آهنگسازی و خوشنویسی نیز دستی بر آتش داشته است، نقش برجسته و پررنگی در موسیقی سنتی ایران دارد.
استاد محمدرضا شجریان، خواننده و موسیقیدان خوشقریحه ایرانی، دارای ذوق هنری و صدایی فوقالعاده است که نام و وجودش سبب افتخار ایران و ایرانی است. هوشنگ ابتهاج در جایی در مورد استاد شجریان میگوید: «حافظ اگر زنده بود، شجریان را به هنگام آوازخوانی غرق در بوسه میکرد». همچنین استاد شفیعی کدکنی، شاعر معاصر نیز زبان خود را قاصر از وصف محمدرضا شجریان میداند و در مورد او میگوید: «شجریان بهسان حافظ در شعر و ادبیات فارسی، حافظ در موسیقی ایران است».
استاد شجریان دریچهای از عالم بیانتهای هنر را بر موسیقی ایران گشود و با صدای پراحساس خود بر ارزش هنر افزود. او جدای از هنرش، انسانی شریف، شجاع و میهندوست بود که همواره سعی میکرد در کنار مردم سرزمینش با فهم و آگاهی حضور پیدا کند. محبوبیت او نهتنها به دلیل صدای آسمانی و آثار بینظیرش است، بلکه به دلیل تعهدش نسبت به هنر و مردم نیز هست.
محمدرضای جوان در سال 1340 با فرخنده گلافشان که او نیز معلم بود، آشنا میشود و ازدواج میکند. آنها سی سال با یکدیگر زندگی کردند که حاصل این ازدواج سه دختر به نامهای راحله، افسانه و مژگان و یک پسر به نام همایون بود.
نخستین فرزند او راحله، در سال 1342 به دنیا آمد. شجریان در این زمان مدیر دبستان روستایی در مشهد شده بود و توانسته بود با چوب توت اولین سنتور خود را بسازد. پس از دو سال دختر دوم او افسانه نیز به دنیا آمد. دختری که بعدها با استاد موسیقی سنتی ایران، پرویز مشکاتیان ازدواج کرد. دو فرزند دیگر او مژگان و همایون نیز به ترتیب در سالهای 1348 و 1354 متولد شدند.
استاد شجریان پس از سی سال زندگی مشترک با فرخنده گلافشان، در سال 1370 از او جدا میشود. او یک سال پس از این جدایی و در سن 53 سالگی با کتایون خوانساری که آن موقع 26 سال داشت، ازدواج میکند. حاصل این ازدواج پسری به نام رایان است. رایان در سال 1376 در کانادا به دنیا آمد.
محمدرضای جوان در نیمهی دههی 40 به توصیهی معاون رادیو مشهد، دکتر شریفی به تهران میرود و در شورای موسیقی، امتحان آواز و خوانندگی میدهد. در این امتحان افرادی زیادی از جمله آقایان مختاری، همایون خرم، علی تجویدی و مشیرهمایون شهردار حضور داشتند. پس از اجرای شجریان، همه از صدای او استقبال و او را تشویق کردند.
پس از مدتی شجریان جواب امتحان خود را دریافت میکند که در آن نوشته شده است: «آقای شجریان بسیار بااستعداد است؛ ولی فعلا به کار رادیو نمیآید».
شجریان از این جواب بسیار ناراحت میشود و برای یافتن علت آن دوباره به رادیو میرود که متوجه میشود مشکل کمبود بودجه است. شجریان یک بار دیگر نیز در شورای موسیقی امتحان میدهد که در این جلسه آقای حسینعلی ملاح نیز حضور داشت. پس از اجرا آقای ملاح گفتند: « ایشان هیچ ایرادی ندارند؛ اما باید ببینیم کدام تهیهکننده حاضر است از ایشان استفاده کند».
در همین دوره شجریان تصمیم میگیرد یکی از نوارهای ضبط شدهی خود را نزد پیرنیا، بنیانگذار برنامهی گلها ببرد. پیرنیا از صدای شجریان استقبال میکند و نخستین بار صدای او در برگ سبز شماره 216 برنامهی گلها از رادیو پخش میشود. داستان این ملاقات را از زبان خود استاد شجریان بشنویم:
نقل قول:
پیرنیا مشغول کار بود که صدای من را برایش پخش کردند. او سرش بالا آورد و گفت: این آواز را چه کسی خوانده است؟
به او گفتند: از شهرستان آمده است. از مشهد.
پیرنیا گفت: برگ سبز 216 همین را پخش میکنم. جوان اسمت چیست؟
پاسخ دادم: محمدرضا.
پرسید: اهل مشهدی؟
گفتم: بله.
گفت: باید تهران باشی. حیف است. باید منتقلت کنم تهران.
گفتم: استاد اگر میخواهید صدای مرا پخش کنید، بگویید سیاوش بیدکانی.
پیرنیا گفت: معنی بیدکانی را میدانی؟
گفتم: گوشهای است در دشتی.
پیرنیا گفت: آفرین. اما چرا باید بگویم سیاوش بیدکانی؟
گفتم: پدر حساس و مذهبی هستند. شدیداً تعصب دارند. در خانه رادیو و تلویزیون نداریم. ایشان حتی نمیدانند من آواز بلدم. بفهمند بد میشود.
پیرنیا گفت: خیالت راحت. و نوشت: برگ سبز 216، سیاوش بیدکانی.
بنابراین، نخستینبار صدای شجریان در فضای موسیقی پایتخت در برنامه برگ سبز 216 از رادیو شنیده شد. شجریان تا سال 1350 با نام سیاوش بیدکانی فعالیتهای خود را در رادیو ادامه داد تا اینکه پدرش از داستان او مطلع شد. پدر شجریان دوست داشت خانوادهاش بیشتر با قرائت قرآن و چهرهی مذهبی شناخته شوند؛ اما پس از شنیدن صدای آواز شجریان، صدایش را شریف دانست و پس از آن به او اجازه داد تا با نام خودش فعالیت کند.
پس از ضبط برنامه 216 با سنتور رضا ورزنده در افشاری، شجریان فوری به مشهد برگشت. پیرنیا به شجریان قول داده بود تا به زودی او را به تهران منتقل کند و در برنامهی گلها از او استفاده کند. اما از بد حادثه پیرنیا با رادیو به اختلافاتی برمیخورد و برنامهی گلها دچار بیثباتی میشود.
محمدرضا شجریان چهار سال پس از آنکه برای آخرین بار جلوی دوربین ظاهر شد و اعلام کرد ۱۵ سال است به بیماری سرطان مبتلاست، روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹ به دلیل افت سطح هوشیاری در حدِ کمایِ عمیق به بخش مراقبتهای ویژه در بیمارستان جم تهران منتقل شد و عاقبت بعدازظهرِ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ در ۸۰ سالگی درگذشت.
برخی آثار مطرح و گوشنواز استاد:
منابع:
دانشنامه آزاد ویکیپدیا
سایت ایران موزیکولوژی
سایت موزیکفا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/27 22:54:59
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر

نیکلاس فلامل دید یه فلافلی که خیلی کمه پس رفت و چهار پنج تا شعبه فلافلی افتتاح کرد. اخرین شعبه هم شعبه ی آزکابان بود.
به دلیل دور افتاده بودن آزکابان مجبور شد فلافل هارو با بالگرد برای زندانی ها بفرسته. بعد از چند روز رئیس زندان زنگ زد خونه ی فلامل اینا.
-الو سلام منزل فلامل؟ با نیکلاس کار داشتم.
-من همسرشم پرنل فلامل. چیزی شده؟
رئیس ازکابان که از قدرت و اختیارات پرنل خبر داشت دست و پاشو گم کرد و به تته پته افتاد.
-خ..خب راستش...راستش همسرتون به زندانی های آزکابان فلافل فروخته.
پرنل زیاد حوصله نداشت برای همین از راه دور فرش اتاق رئیس را آتش زد.
- خب این مشکلش چیه؟
رئیس که از ترس عرق کرده بود روی صندلی میخکوب شد.
-هی..چی..مو...مشکلی نیست. فقط...
در اتاق رئیس اتش گرفت.
-فقط چی؟
-فقط اینکه ایشون فلافل هاشون رو با عصاره ی سنگ جادو پختن.
قاب عکس ها و لوح افتخارات رئیس که روی میز بود هم به آتش اضافه شد.
-بهتره بری سر اصل مطلب جناب رئیس.
- خب...خب...چند تا از این فلافل هارو زندانی هایی خوردن که به اعدام محکوم شده بودند.
کت رئیس توی تنش آتش گرفت.
-آیـــــی. کمک...به دادم برسید. خانم زندانی ها نمیمیرن هر جوری میکشیمشون نمیمیرن. یکی آب بیاره. ای هواررر.
پرنل که انگار سطل آبی رویش خالی کرده باشند یکدفعه خاموش شد. اتش ها هم خاموش شد. تلفن قطع شد و پرنل با صدایی ترسناک فریاد زد.
-نــــــیـکلاســــــــــــــــــــــــــــ!
به دلیل دور افتاده بودن آزکابان مجبور شد فلافل هارو با بالگرد برای زندانی ها بفرسته. بعد از چند روز رئیس زندان زنگ زد خونه ی فلامل اینا.
-الو سلام منزل فلامل؟ با نیکلاس کار داشتم.
-من همسرشم پرنل فلامل. چیزی شده؟
رئیس ازکابان که از قدرت و اختیارات پرنل خبر داشت دست و پاشو گم کرد و به تته پته افتاد.
-خ..خب راستش...راستش همسرتون به زندانی های آزکابان فلافل فروخته.
پرنل زیاد حوصله نداشت برای همین از راه دور فرش اتاق رئیس را آتش زد.
- خب این مشکلش چیه؟
رئیس که از ترس عرق کرده بود روی صندلی میخکوب شد.
-هی..چی..مو...مشکلی نیست. فقط...
در اتاق رئیس اتش گرفت.
-فقط چی؟
-فقط اینکه ایشون فلافل هاشون رو با عصاره ی سنگ جادو پختن.
قاب عکس ها و لوح افتخارات رئیس که روی میز بود هم به آتش اضافه شد.
-بهتره بری سر اصل مطلب جناب رئیس.
- خب...خب...چند تا از این فلافل هارو زندانی هایی خوردن که به اعدام محکوم شده بودند.
کت رئیس توی تنش آتش گرفت.
-آیـــــی. کمک...به دادم برسید. خانم زندانی ها نمیمیرن هر جوری میکشیمشون نمیمیرن. یکی آب بیاره. ای هواررر.
پرنل که انگار سطل آبی رویش خالی کرده باشند یکدفعه خاموش شد. اتش ها هم خاموش شد. تلفن قطع شد و پرنل با صدایی ترسناک فریاد زد.
-نــــــیـکلاســــــــــــــــــــــــــــ!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: یکشنبه 11 مرداد 1405 22:55
از: قـضــــاااا
پستها:
211
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

ترم 28 مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
کلاس ماگلشناسی
شروع: 22 اردیبهشت 1403
پایان:4 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تکجلسه
---------
میرسیم به درس بیهوده ماگلشناسی! خب این درس رو حذف شده اعلام میکنم!

شوخی کردم! ووی ووی ووی!

ولی نه شوخی نمیکنم. این درس فایدهای نداره برای شما. چه چیز ماگلها رو میخواین بشناسین؟ اصلاً چیزی از ماگلها وجود داره که ارزش مطالعه داشته باشه ناموساً؟
بنده صاف میرسم سراغ تکلیف بدون هیچ تدریسی! ووی ووی ووی!

باشد تا این تکلیف خودش درس عبرتی باشه برای همه و این عنوان دیگه هیچ وقت تدریس نشه تو این مدرسه!
تکلیف (10 امتیاز):
یک اینفلوئنسر ماگلی با بیش از 200 هزار فالوور رو انتخاب کنید (چک کنید به وقت نخریده باشه و فیک نباشن
). زندگی این شخص رو بر اساس برداشت شخصی خودتون از یک صبح تا شب برای من گزارش کنید. شما باید هر جزئی از روزش رو طبق اونچه که میبینید شرح بدین، از لحظه بیدار شدن تا خوابیدنش در شب (البته اگه میخوابه اصن شبا)! میتونید به پستها، استوریها، و ویدیوهایی که برای دنبالکنندگانش منتشر میکنه رجوع کنید. به من نشون بدید که پشت پرده این توهم شهرت چی میگذره و آیا واقعاً زندگیای که نشون میدن، زندگی واقعیشون هست یا نه! شایدم هست! من دارم اشتباه میزنم!
. قوانین رو هم رعایت کنید!
تا شما این تکلیفو انجام میدین منم یه تُکپا برم چنتا Reels بگیرم الان میام. ووی ووی ووی!

------
فعالیتهای مورد پذیرش:
* نمایشنامه (رول)
* مقاله
------
مبنای نمرات:
شلختگی افسانهای
بیبهداشتی قهرمانانه
دروغگویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین
میتونید تنها کار کنید! میتونید تیمی کار کنید! هر جوری که دوست دارین! ولی فراموش نکنید مبانی بالا رو! شاید نشه همیشه تیمی کار کرد. خنجر از پشت هم کار قشنگیه!
یادتون باشه این ترم چیزی به اسم چهار گروه مدرسه نداریم! ترم، ترم هرج و مرجه! فقط برای خودتون امتیاز کسب میکنید. شاید تلاشهای فردیتون بتونه روزی یه سودی هم به گروه هاگوارتزتون برسونه یه جورایی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 22:06
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
442

امتیازات جلسهی سوم
ریونکلاو: 9
دیزی کران: 9
پستت کلاً خوب بود، ولی جا داشت بهتر باشه.
تام جاگسن: 10
"فعلاً برامون پیش غذا آوردن. پرتقال دادن، نوشابا دادن. الانم داره کوبیده میاد."
نوشابا؟ آحتامالاً آبادانی هاستی.

آلنیس اورموند: 10
باحال بود.

آنتونی گلدشتاین: 7
پستت طنز خاصی نداره و شبیه یه انشای معمولیه.
گریفیندور: 8.5
آستریکس: 10
اون بخش مربوط به ملانی!

کتی بل: 7
اصل مطلب کم بود توی پستت.
پیوز: 10
معلوم نیس فازت چیه!

جیانا ماری: 7
پستت طنز و خلاقیت زیادی نداشت و بیشتر شبیه یه انشای معمولی بود.
لوسی ویزلی: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.
لاوندر براون: 10
به مراتب از پستای قبلیت خندهدارتر بود. اون بخش "پک" خیلی باحال بود.

هافلپاف: 8.6
سدریک دیگوری: 10
خیلی خوب مانور دادی روی ویژگیهای شخصیتت و طرز دیدش.

رامودا سامرز: 9
خوب بود، ولی میتونست از این بهتر هم باشه.
نیکلاس فلامل: 10
وضعت خیلی خرابه.
آگاتا تراسینگتون: 7
ظاهر و پاراگرافبندی پستت یه جوری بود که خوندنش رو سخت کرده بود. بعضی جاهاش هم شبیه رول بود. زیاد هم خلاقانه نبود.
آرتمیسیا لافکین: 7
تقریباً یه چیزی مث توضیح بالایی.
اسلیترین: 9
اسکورپیوس مالفوی: 10
خوب شد توضیح بیشتری در مورد ظاهر دستشوییهاشون ندادی.

گابریل دلاکور: 10
همون چیزی که به سدریک گفتم، ولی از نوع گابریل.

آلبوس سوروس پاتر: 7
پستت شبیه یه انشای معمولی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

خب بعد از اینکه کارمون تو کافه تموم شد، همگی بلند شدیم و زدیم بیرون. بیرون کافه پروفسور یوآن تاکید کرد که فقط یک روز برای گشت و گذار وقت داریم و باید فردا صبح همینجا حاضرشیم تا برگردیم.
ملت یکی یکی پخش شدن و هرکی دنبال نخود سیاه خودش رفت.
ماهم این وسط خاستیم بریم دنبال نخود سیاه خودمون بلکه رستگار شدیم، ولی بی خبر چیزایی که قراره اتفاق بیوفته.
طبق روال عادی هندزفری ماگلیمون رو تو گوش کردیم با ریتم آهنگ اتل متل توتوله، تسترال حسن چطوره... درحال پیاده روی بودیم. خورشید تقریبا غروب کرده بود و کم کم داشت گورشو گم میکرد.
همینطور که درحال پیاده روی بودیم به یک چهارراه زیبا رو رسیدیم. رو تابلویی که اون وسط زده بود نوشته بود چهارراه شهید آستان بول. جای قشنگی بود، خواستیم از رو خط کشی رد شیم که یهو...
زااارت!
همینکه پامونو روی چهارراه گذاشتیم که رد شیم یک ماشین اول از ما از رو پامون رد شد! انگار نه انگار که حق تقدم با عابره و دارم از روی خط کشی عابر پیاده رد میشم! تازه بی تربیت ماشینشم یکی از خودرو های لوکس و گاوچری تولید داخلیشون بود پشت شیشه هم نوشته بود: عاقبت فرار از هاگوارتز!
نفس عمیقی کشیدیم. سعی کردیم اعصابمون رو کنترل کنیم، ما خونآشامیم، با این چیزا ناراحت نمیشیم. با یاری مرلین بزرگ قدم دوم رو انداختیم که...
زااارت! ماشین دومی از رومون رد شد! اینبار که یک ماشین آبی رنگ باری بود و پوستر جوونیای بانوی چاق رو هم پشتش زده بود با یه جمله که پایینش نوشته بود: زمانه اسنیچ بود و من جستجوگری بی جارو! از رو اون یکی پامون رد شد و من موندمو دوتا پای آسفالت شده.
خوشبختانه چند تا از ماگلای رهگذر کارتک همراهشون بود و کمک کردن پاهام که برچسب شده بودن از رو آسفالت جمع کنم.
سرم رو یکم چرخوندم ببینم قوانین رد شدن از چهارراه اینجا چجوریه که دیدم چراغ عابر پیاده اینا با مال دهکده هاگزمید ما فرق داره. سبز یعنی حرکت کن، قرمز یعنی سریع تر حرکت کن. بعد، حضور روی خط عابر پیاده حکم جعبه شانس تو بازی کراش رو داره... پس برای همین بود که هی اسفالت میشدم!
به هول قوه مرلین بلاخره از چهارراه رد شدیم و وارد یکی از پارک ها شدیم. پارک خوشگلی بود، ناز بود. هرکسی یه قناری زده بود بغلش و باهم مشغول جیک جیک بودن. درحال گشت بودم که یهو یه وَن پیچید جلوم نزدیک بود جفت پامو آسفالت کنه که زود پریدم عقب و نجاتشون دادم. روی ون نوشته "گشت ارشاد" به چشم میخورد که یهو درش باز شد و چند تا آدم با دو متر ریش و یقه دیپلمات تا دهن بسته پریدن بیرون و دست و یقمو گرفتن! من که گیج و منگ مونده بودم چی به کیه کی به کیه که یکی از ریش دو متریا یقمو گرفت و گفت: حاجی تنهایی... نمیبینم با کسی بپری... مشکوکی تو... یالله بیا بالا ببینم.
بی تربیتا بزور داشتن سوارم میکردن که سریع چوب دستیمو در اوردم و با وِرد اُبلیوی اِیت حافظه پاک و الفرار کردم.
درحال خارج شدن از پارک بودم که یهو دیدم از اونور خیابون داره یسری صداهایی میاد و درحال نزدیک شدنه. چند ثانیه که گذشت دیدم یک ماشین مشکی که با یسری گل ها و... تزئین شده بود چشمک زنان درحال نزدیک شدن بود که یهو ملانی ناظر خودمون رو تونستم ببینم که با یک لباس یک دست سفید کنار یک اقایی که تیپ گنگ مافیایی داشت نشست بود، از جلوم رد شد و پشت سرش کلی ماشین بوق زنان و چشمک زنان اسکورتش میکردن.
درباره مافیاهای خطرناک این مملکت شنیده بودم ولی اینکه ناظر خودمون هم یکی از سرکرده هاش باشه و اینکه چطور مردم برمیگشتن و نگاشون میکردن معلوم بود حسابی معروف و خطرناکن و حقیقتا باعث ریختن برگای درختای اطرفام شد.
با رد شدن باند مافیا به خودم اومدم و دیدم هوس قهوه کردم. به سراغ نزدیک ترین آدم رفتم و با لهجه عجیب غریبم گفتم: من قهوه میخواهم. آیا شما قهوه خانه میشناسید؟
مرد که متوجه بومی نبودن من شد اول یه پوزخندی زد و بعد برگشت و به یک مغازه ای که اونور خیابون بود اشاره کرد.
منم بعد از تشکر کردن ازش به سمت مغازه راه افتادم. بنظر مغازه با سبک دیزاین خاص قدیمی میومد. در رو که باز کردم و وارد شدم...
یا مرلین السعادات!
از در که وارد شدم دود همجارو برداشته بود و بزور چشم، چشم رو میدید. هر طرف چند تا نیمکت بود که روی هرکدوم چند تا مرد گنده با مو های فر ، سیبیل های کلفت و لنگ روی گردنشون و با یک چیز دراز شیلنگ دار جلوشون برگشته و منو نگاه کردن. یهو یکی از اون مردا با صدای بلند گفت : مرلین؟! داوشم حاج مرلین این بچه با شوما کار داره برس به حسابشک عزت زیاد.
بعد یک مرد گنده با هیکلی دوبرابر خودم، سیبیل و ابرو کلفت، کلاه شاپو و با کلی جای زخم روی صورت گردن جلوم سبز شد و گفت: جونم بچه... را گم کردی؟ به این جاها نمیخوری... با حاجیت چیکار داشتی؟
منی که مات و مبهوت هیکل طرف شده بودم سعی کردم خودم رو جمع کنم. سینه رو جلو دادم، صدا کلفت کردم و گفتم: اهم...قهوه میخواستم. اینجارو نشون دادن.
یهو یارو بیتربیت وارانه دستشو دراز کرد لپمو کشید و همزمان گفت: اتفاقا اینور یه کفتر داریم قهوه دم میکنه داوشم. بیا نشونت بدم.
رفتیم و سر یک میز نشستیم. پرسیدم این چیزای بلند که شیلنگ بهشون وصله چی هستن که گفت اسمشون قولیون هستش. خاصیت درمانی دارن و خیلی مفیدن.
همراه قهوه یکی از قولیون هارو هم سفارش دادیم اول یه قولیون خاصی اوردن و گفتن این قولیون نعناییه، درمانیه و... بعد از آموزش دادن نحوه استفاده صحیح ازش شروع به کشیدن کردیم. بعد انواع دیگر قولیون هارو هم اورد و از خواصش استفاده کردیم تا که گذشت و صبح شد.
صبح که مغازه خالی شده بود و خود حاج مرلین هم خواب بود ولی ما همچنان درحال کشیدن و استفاده تز خواص دارویی قولیون بودیم و بسی لذت میبردیم. همین حین یه فکری به سرم زد. چرا فقط من از این قولیونا استفاده کنم؟ چرا بقیه هم بهرهمند نشن؟...
کلی قولیون زدم زیر بغلم و از مغازه پریدم بیرون.
بدو بدو خودم رو رسوندم به به ملتی که درحال جمع شدن برای برگشتن به هاگ بودن. با دیدن من و چیزایی که دستمه، هکتور تعجب وارانه پرسید اینا چین دیگه؟ منم در جواب گفتم که قولیونن. کلی خواص دارویی دارن و برای سوغاتی میارم هاگوارتز بعد کلاس ها میشه استفاده کرد.
هکتور در ادامه نحوه کار باهاشون رو پرسید و وقتی من توضیح دادم یه برق خاصی تو چشماش دیده شد و سریع پرید و چند تا از قولیون هارو ازم گرفت و کلی با شوق ذوق و ویبره زنان گفت که میتونه از این ها برای جوشوندن معجون هاش استفاده کنه و همینطور به خورد ملت بده.
ملت یکی یکی پخش شدن و هرکی دنبال نخود سیاه خودش رفت.
ماهم این وسط خاستیم بریم دنبال نخود سیاه خودمون بلکه رستگار شدیم، ولی بی خبر چیزایی که قراره اتفاق بیوفته.
طبق روال عادی هندزفری ماگلیمون رو تو گوش کردیم با ریتم آهنگ اتل متل توتوله، تسترال حسن چطوره... درحال پیاده روی بودیم. خورشید تقریبا غروب کرده بود و کم کم داشت گورشو گم میکرد.
همینطور که درحال پیاده روی بودیم به یک چهارراه زیبا رو رسیدیم. رو تابلویی که اون وسط زده بود نوشته بود چهارراه شهید آستان بول. جای قشنگی بود، خواستیم از رو خط کشی رد شیم که یهو...
زااارت!
همینکه پامونو روی چهارراه گذاشتیم که رد شیم یک ماشین اول از ما از رو پامون رد شد! انگار نه انگار که حق تقدم با عابره و دارم از روی خط کشی عابر پیاده رد میشم! تازه بی تربیت ماشینشم یکی از خودرو های لوکس و گاوچری تولید داخلیشون بود پشت شیشه هم نوشته بود: عاقبت فرار از هاگوارتز!
نفس عمیقی کشیدیم. سعی کردیم اعصابمون رو کنترل کنیم، ما خونآشامیم، با این چیزا ناراحت نمیشیم. با یاری مرلین بزرگ قدم دوم رو انداختیم که...
زااارت! ماشین دومی از رومون رد شد! اینبار که یک ماشین آبی رنگ باری بود و پوستر جوونیای بانوی چاق رو هم پشتش زده بود با یه جمله که پایینش نوشته بود: زمانه اسنیچ بود و من جستجوگری بی جارو! از رو اون یکی پامون رد شد و من موندمو دوتا پای آسفالت شده.
خوشبختانه چند تا از ماگلای رهگذر کارتک همراهشون بود و کمک کردن پاهام که برچسب شده بودن از رو آسفالت جمع کنم.
سرم رو یکم چرخوندم ببینم قوانین رد شدن از چهارراه اینجا چجوریه که دیدم چراغ عابر پیاده اینا با مال دهکده هاگزمید ما فرق داره. سبز یعنی حرکت کن، قرمز یعنی سریع تر حرکت کن. بعد، حضور روی خط عابر پیاده حکم جعبه شانس تو بازی کراش رو داره... پس برای همین بود که هی اسفالت میشدم!
به هول قوه مرلین بلاخره از چهارراه رد شدیم و وارد یکی از پارک ها شدیم. پارک خوشگلی بود، ناز بود. هرکسی یه قناری زده بود بغلش و باهم مشغول جیک جیک بودن. درحال گشت بودم که یهو یه وَن پیچید جلوم نزدیک بود جفت پامو آسفالت کنه که زود پریدم عقب و نجاتشون دادم. روی ون نوشته "گشت ارشاد" به چشم میخورد که یهو درش باز شد و چند تا آدم با دو متر ریش و یقه دیپلمات تا دهن بسته پریدن بیرون و دست و یقمو گرفتن! من که گیج و منگ مونده بودم چی به کیه کی به کیه که یکی از ریش دو متریا یقمو گرفت و گفت: حاجی تنهایی... نمیبینم با کسی بپری... مشکوکی تو... یالله بیا بالا ببینم.
بی تربیتا بزور داشتن سوارم میکردن که سریع چوب دستیمو در اوردم و با وِرد اُبلیوی اِیت حافظه پاک و الفرار کردم.
درحال خارج شدن از پارک بودم که یهو دیدم از اونور خیابون داره یسری صداهایی میاد و درحال نزدیک شدنه. چند ثانیه که گذشت دیدم یک ماشین مشکی که با یسری گل ها و... تزئین شده بود چشمک زنان درحال نزدیک شدن بود که یهو ملانی ناظر خودمون رو تونستم ببینم که با یک لباس یک دست سفید کنار یک اقایی که تیپ گنگ مافیایی داشت نشست بود، از جلوم رد شد و پشت سرش کلی ماشین بوق زنان و چشمک زنان اسکورتش میکردن.
درباره مافیاهای خطرناک این مملکت شنیده بودم ولی اینکه ناظر خودمون هم یکی از سرکرده هاش باشه و اینکه چطور مردم برمیگشتن و نگاشون میکردن معلوم بود حسابی معروف و خطرناکن و حقیقتا باعث ریختن برگای درختای اطرفام شد.
با رد شدن باند مافیا به خودم اومدم و دیدم هوس قهوه کردم. به سراغ نزدیک ترین آدم رفتم و با لهجه عجیب غریبم گفتم: من قهوه میخواهم. آیا شما قهوه خانه میشناسید؟
مرد که متوجه بومی نبودن من شد اول یه پوزخندی زد و بعد برگشت و به یک مغازه ای که اونور خیابون بود اشاره کرد.
منم بعد از تشکر کردن ازش به سمت مغازه راه افتادم. بنظر مغازه با سبک دیزاین خاص قدیمی میومد. در رو که باز کردم و وارد شدم...
یا مرلین السعادات!
از در که وارد شدم دود همجارو برداشته بود و بزور چشم، چشم رو میدید. هر طرف چند تا نیمکت بود که روی هرکدوم چند تا مرد گنده با مو های فر ، سیبیل های کلفت و لنگ روی گردنشون و با یک چیز دراز شیلنگ دار جلوشون برگشته و منو نگاه کردن. یهو یکی از اون مردا با صدای بلند گفت : مرلین؟! داوشم حاج مرلین این بچه با شوما کار داره برس به حسابشک عزت زیاد.
بعد یک مرد گنده با هیکلی دوبرابر خودم، سیبیل و ابرو کلفت، کلاه شاپو و با کلی جای زخم روی صورت گردن جلوم سبز شد و گفت: جونم بچه... را گم کردی؟ به این جاها نمیخوری... با حاجیت چیکار داشتی؟
منی که مات و مبهوت هیکل طرف شده بودم سعی کردم خودم رو جمع کنم. سینه رو جلو دادم، صدا کلفت کردم و گفتم: اهم...قهوه میخواستم. اینجارو نشون دادن.
یهو یارو بیتربیت وارانه دستشو دراز کرد لپمو کشید و همزمان گفت: اتفاقا اینور یه کفتر داریم قهوه دم میکنه داوشم. بیا نشونت بدم.
رفتیم و سر یک میز نشستیم. پرسیدم این چیزای بلند که شیلنگ بهشون وصله چی هستن که گفت اسمشون قولیون هستش. خاصیت درمانی دارن و خیلی مفیدن.
همراه قهوه یکی از قولیون هارو هم سفارش دادیم اول یه قولیون خاصی اوردن و گفتن این قولیون نعناییه، درمانیه و... بعد از آموزش دادن نحوه استفاده صحیح ازش شروع به کشیدن کردیم. بعد انواع دیگر قولیون هارو هم اورد و از خواصش استفاده کردیم تا که گذشت و صبح شد.
صبح که مغازه خالی شده بود و خود حاج مرلین هم خواب بود ولی ما همچنان درحال کشیدن و استفاده تز خواص دارویی قولیون بودیم و بسی لذت میبردیم. همین حین یه فکری به سرم زد. چرا فقط من از این قولیونا استفاده کنم؟ چرا بقیه هم بهرهمند نشن؟...
کلی قولیون زدم زیر بغلم و از مغازه پریدم بیرون.
بدو بدو خودم رو رسوندم به به ملتی که درحال جمع شدن برای برگشتن به هاگ بودن. با دیدن من و چیزایی که دستمه، هکتور تعجب وارانه پرسید اینا چین دیگه؟ منم در جواب گفتم که قولیونن. کلی خواص دارویی دارن و برای سوغاتی میارم هاگوارتز بعد کلاس ها میشه استفاده کرد.
هکتور در ادامه نحوه کار باهاشون رو پرسید و وقتی من توضیح دادم یه برق خاصی تو چشماش دیده شد و سریع پرید و چند تا از قولیون هارو ازم گرفت و کلی با شوق ذوق و ویبره زنان گفت که میتونه از این ها برای جوشوندن معجون هاش استفاده کنه و همینطور به خورد ملت بده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

!

